پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


هر چه از دست میرود؛
بگذار برود...
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم
هر چه باشد ... حتی زندگی !!

#چگوارا

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


خلقِ عشقْ مسئله ای نیست، حفظِ عشق مسئله است. عاشق شدنْ مهم نیست، عاشق ماندنْ مهم است. عاشق شدنْ حرفه بچه‌هاست، عاشقْ ماندنْ هنرِ مردان و دلاوران. سست عهدی های عشاقْ باعث شده که بسیاری از داستان‌های عاشقانه مبتذلْ در جایی تمام شود که عاشق به معشوق می‌رسد؛ حال آنکه مهم، از این لحظه به بعد است.
مهم، پنجاه سالِ بعد است: دوام عشق... دوام زیبایی و شکوه عشق...

#نادر_ابراهیمی
#آتش_بدون_دود

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


"امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت. او در گوشه‌ای به انتظار پیشخدمت نشست، اما کسی به او توجه نمی‌کرد. از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند. پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود پرسید: من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشسته‌ام، چرا پیشخدمت به من توجه نمی‌کند؟ درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشسته‌ام؟ مرد پاسخ داد: اینجا "سلف سرویس"است؛ به انتهای رستوران بروید و هرچه می‌خواهید در سینی بگذارید، پول آن را بپردازید و غذایتان را میل کنید. "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت: "احساس حماقت می‌کردم؛ وقتی غذا را روی میز گذاشتم ناگهان به ذهنم رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد. درحالی که اغلب ما بی‌حرکت روی صندلی خود چسبیده‌ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده‌ایم که او چرا سهم بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمی‌رسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است و برداریم.

#اپرا_وینفری
#تکه_کتاب

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت یازدهم

مالي جز چهار حرف اسم خودش از فراگرفتن ساير حروف سر باز زد.اين حروف رابا ساقه هاي نازك درخت ميساخت و با يكي دو گل آنرا زينت ميداد و به به گويان دورش ميگشت ساير حيوانات مزرعه از حرف الف جلوتر نرفتند و هم چنين كاشف به عمل آمد كه حيوانات كودن ،مانند گوسفندان ،مرغان و اردكها قادر به از بر كردن هفت فرمان نيستند. سنوبال پس از مدتي فكر اعلام داشت كه هفت فرمان مي تواند به "چهارپا خوب ، دو پا بد" خلاصه شود و گفت اين شعار شامل اساسي حيوانگري است. هر كه آن را كاملا دريابد از شر نفوذ انسان مصون است . پرندگان ابتدا اعتراض كردند،چون خود آنها هم ظاهرا دو پا داشتند، ولي سنوبال به آنان ثابت كرد كه چنين نيست. گفت: رفقا! بال پرنده عضوي است براي حركت و نه براي اخذ بركت ،بنابراين به مثابه پاست .دست علامت مشخصه انسان است و با آن مرتكب تمام اعمال زشتش مي شود.
پرندگان چيزي از كلمات طويل سنوبال دستگيرشان نشد ولي توضيحاتش را پذيرفتند و همه آماده از بر كردن شعار جديد شدند. "چهارپا خوب، دو پا بد" بر ديوار قلعه و بالاي هفت فرمان و با حروفي درشتر نوشته شد.وقتي آنرا فرا گرفتند، گوسفندها چنان به آن دلبستگي پيدا كردند كه هر وقت در مزرعه استراحت مي كردند ساعتها "چهارپا خوب، دو پا بد" را بع بع مي كردند؛ بي آنكه خسته شوند.
ناپلئون به كميته هاي سنوبال توجهي نداشت و مي گفت: تربيت جوانان مقدم بر هركاري است كه براي بزرگسالان ميكنيم.
اتفاقا كمي پس از برداشت يونجه جسي و بلوبل رويهم نه توله قوي و سالم زائيدند. ناپلئون توله ها را به مجردي كه از شيرگرفته شدند از مادرهاشان گرفت و گفت شخصا عهده دار تعليم و تربيتشان ميشود. آنها را به بالاخانه اي كه فقط به وسيله نردبان به يراق خانه راه داشت برد و آنها را در چنان انزوايي نگاه داشت كه سايرين به زودي وجودشان را فراموش كردند.
معماي شير به زودي حل شد؛ هر روز با نواله خوكها مخلوط مي شد. سيبهاي زودرس داشت مي رسيد و زمين باغ ميوه از سيبهاي باد زده پوشيده شده بود. حيوانات تصور كرده بودند كه طبعا سيبها بين همه و به تساوي تقسيم ميشود ولي دستور صادر شد كه سيبها جمع آوري شود و براي خوراك خوكها به يراقخانه فرستاده شود. بعد از صدور دستور چند تايي از حيوانات زمزمه اي سردادند، ولي نتيجه نداشت چون همه خوكها حتي سنوبال و ناپلئون ،در اين امر توافق نظر كامل داشتند و سكوئيلر مامور شد كه توضيحات لازم را به سايرين بدهد. به صداي رسا گفت: اميدوارم رفيق تصور نكرده باشند كه ما خوكها اين عمل را از روي خودپسندي و يا به عنوان امتياز مي كنيم .بسياري از ما خوكها از شير و سيب خوشمان نمي آيد و من به شخصه از آنها بدم مي آيد.تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتي است. شير و سي (باز طريق علمي به ثبوت رسيده رفقا) شامل موادي است كه براي حفظ سلامتي خوك كاملا ضروري است .ما خوكها كارمان فكري است. تمام كار تشكيلات مزرعه بسته به ماست . ما شب و روز مواظب بهبود وضع همه هستيم. صرفا به خاطر شماست كه ما شير را مينوشيم و سيب را ميخوريم .هيچ ميدانيد اگر ما به وظايفمان عمل نكنيم چه خواهد شد؟جونز برمي گردد! و در حاليكه جست و خيز مي كرد و دمش را مي جنباند با لحني تقريبا ملتسمانه فرياد كشيد: بله ،جونز برمي گردد رفقا‘ به طور حتم كسي بين شما نيست كه طالب مراجعت جونز باشد!


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت دوازدهم

اگر تنها يك موضوع بود كه هيچ حيواني در آن ترديد نداشت عدم تمايل به بازگشت جونز بود. وقتي كه مطالب به اين شكل عرضه شد ديگر جاي حرف نبود.اهميت حفظ سلامتي خوكها هم كه روشن و واضح بود، بنابراين بدون چون و چرا موافقت شد كه شير و سيبهاي بادزده همچنين محصول اصلي سيب پس از رسيدن منحصرا مال خوكها باشد.

فصل چهارم

تا اواخر تابستان شرح حوادث قلعه حيوانات در نيمي از دهكده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته كبوتران را مامور ميكردند كه به مزارع مجاور بروند و با حيوانات آن مزارع درآميزند و داستان انقلاب را نقل كنند و به آنها آهنگ سرود "حيوانات انگليس"را تعليم دهند.
غالب اين ايام آقاي جونز در بار ميخانه شير سرخ مينشست و براي هر كس كه حوصله شنيدن داشت از ظلمي كه به او شده بود و اينكه يكدسته حيوان بي ارزش او را از ملكش رانده بودند شكوه ميكرد. ساير زارعين به طور اصولي همدردي مي كردند ولي در بادي امر كمك شاياني به او نكردند. هر يك از آنان پنهاني به اين فكر بود، كه به چه نحو ميتواند از بدبختي جونز به نفع خويش استفاده كند.
خوشبختانه ميانه مالكين مزارع مجاور دائما شكر آب بود. يكي از دو مزرعه مجاور فاكس وود ناميده مي شد مزرعه وسيعي بود فراموش شده ، كهنه ، با درختهاي بي تناسب و چراگاههاي بيمصرف و پرچينهاي خراب .
مالكش آقاي پي لكينگتن زارع سهل انگاري بود كه وقتش را به اقتضاي فصل به ماهيگيري يا شكار مي گذراند. مزرعه ديگر كه اسمش پينج فيلد بود كوچكتر بود و بهتر نگهداري شده بود، مالكش آقاي فردريك نامي بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوي دادگستري و به سخت گيري در معاملات مشهور.
اين دو با چنان از هم متنفر بودند كه امكان توافق آنها حتي در دفاع از منافع مشتركشان بعيد بود.
با وجود اين هر دوي آنان از انقلاب قلعه حيوانات هراسان بودند و كاملا مراقب كه نگذارند حيوانات مزرعه خودشان چيز زيادي از آن درك كنند. در بادي امر چنين وانمود مي كردند مطلب خنده دار است و فكر اينكه مزرعه اي را حيوانات اداره كنند مضحك است . معتقد بودند غائله ظرف يكي دو هفته رفع خواهد شد.
شايع كردند كه در مزرعه مانر ( اصرار داشتند كه مزرعه را مانر بنامند و اسم قلعه حيوانات را نميتوانستند تحمل كنند) همه حيوانات به جان هم افتادند و بزودي از گرسنگي تلف مي شوند. وقتي كه مدتي گذشت و مسلم گشت كه حيوانات از گرسنگي تلف نشدند فردريك و پي لكينگتن لحن خود را تغيير دادند و از فساد و جنايات وحشتناك قلعه حيوانات سخن راندند. شايع كردند كه آنجا حيوانات يكديگر را ميخورند و همديگر را با نعل داغ شكنجه مي كنند و ماده هايشان اشتراكي است . فردريك و پيل كينگتن ميگفتند اينها همه نتيجه سرپيچي از قوانين طبيعي است .
ولي اين داستانها هيچگاه به تمام معني باور نمي شد. قصه مزرعه عجيبي كه حيوانات بشر را از آن بيرون كرده اند و خودشان آن را اداره ميكنند به صور و اشكال مبهم و گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجي از طغيان و تمرد تمام حول وحوش را فرا گرفت.
گاوهاي نر كه هميشه رام بودند يك مرتبه سركش شدند، گوسفندها پرچينها را شكستند و به جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهاي شير را واژگون كردند و اسبهاي شكاري از پرش از روي موانع سرباز زدند و سواركاران را زمين زدند.
از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتي كلمات سرود حيوانات انگليس را مي دانستند. با سرعت سرسام آوري منتشر شده بود. آدمها با اينكه وانمود ميكردند مطلب كاملا مسخره است ،نميتوانستند خونسردي خود را حفظ كنند. مي گفتند چطور ممكن است حتي جهارپايان حاضر شوند چنين آواز بي ارزشي را بخوانند...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


در این دنیا در هر وضعی، زن ها بیشتر از مردها رنج وعذاب می کشند. مرد، قدرت و توان اعمال قدرت دارد؛ دست به عمل می زند، فکر می کند، خودرا سرگرم می کند، برای آینده برنامه ریزی می کند و آینده اورا تسلی می دهد. شارل هم همین کار را می کرد. اما زن در خانه می ماند. همیشه با غم رودر روست. هیچ چیز حواس اورا از این غم به جای دیگری منحرف نمی کند. همیشه تا اعماق پرتگاهی که برایش دهان باز کرده است می رود، عمق آن را اندازه میگیرد و اغلب این پرتگاه را با اشکهایش پر می کند.

اوژنی_گرانده
اونوره_دو_بالزاک

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


به شبنمي مي ماند آدمي
و عمر چهل روايتش
به لحظه ي رؤيتِ نور
بر سطح سبز برگي
مي لغزدُ بر زمين مي چكد...

6 شهریور سالگرد تولد #حسين_پناهي گرامی باد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد دلبسته آدمهای خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می یابند با تو سرد و با فاصله اند و تا احساس می کنند که از آنها دل می کنی با تو گرم و نزدیک می شوند- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.
بعضی از این آدم های خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند- ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.
آدمهای خاکستری خواسته یا ناخواسته تمام خون عاطفه ات را می نوشند اما بر مرده ات فاتحه هم نمی خوانند. لحظه های تلخ زندگی شان را با تو تقسیم می کنند، اما خوشی های شان را با دیگران شریک می شوند. با جذابیت های شان آرام آرام به دورت تار می تنند، و تا به خود می آیی خود را گرفتار دام شان می یابی. ته دل می دانی که شهدت را می نوشند و تفاله ات را تف می کنند، اما برای بی مهرهایشان مدام بهانه می تراشی. می دانی که وضعیت هرگز بهتر نمی شود، اما مدام برای آنها عذر و برای خودت امیدهای واهی می تراشی. آنقدر می مانی تا بپوسی.
عشق آدم را آسیب پذیر می کند، و آدمهای خاکستری دقیقا از همان نقطه آسیب پذیر است که دست شان را تا آرنج در قلبت فرو می کنند. این رابطه ها عشق نیست، بیماری است- نوعی اعتیاد ویرانگر است. و اگر کسی در این دام بلا افتاد باید هوار بزند و از دیگران برای نجات جان اش کمک بخواهد. هرچه بیشتر در این دام بمانی، گرفتارتر می شوی.

از آدمهای خاکستری باید مثل طاعون گریخت.

#ادمهای_خاکستری
#ارش_نراقی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سیزدهم

هر حيواني را كه حين خواندن سرود دستگير مي كردند در محل به چوب ميبستند معذلك آواز قطع نمي شد. ترقه ها روي پرچينها آن را با سوت مينواختند و كبوترها روي درختهاي نارون آن را بغ بغو مي كردند.
آهنگ در صداي چكش آهنگري و طنين زنگ كليسا نيز نفوذ كرده بود و وقتي آدمها آن را ميشنيدند برخود مي لرزيدند زيرا آينده شوم خود را در آن ميديدند.
يكي از روزهاي اوايل اكتبر وقتي كه غله درو و انباشته شده بود و حتي مقداري از آن خرمن كوبي هم شده بود دست هاي از كبوتران ميان هوا چرخي زدند و با هيجان فرود آمدند. جونز و كليه آدمهايش به علاوه شش تن از مزرعه فاكس وود و پين جفيلد از دروازه پن جكلونه وارد شده بودند و از راه ارابه رو به سوي مزرعه مي آمدند و همه غير از جونز كه پيشاپيش مي آمد و تفنگي در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم بود كه به منظور تسخير مجدد قلعه ميآيند.
از مدتها پيش انتظار اين امر ميرفت و تمام احتياط لازم به عمل آمده بود. سنوبال كه جنگهاي ژول سزار را از روي يك نسخه قديمي كه در خانه يافته بود مطالعه كرده بود مسئول عمليات دفاعي بود و فورا دستورات لازم را صادر كرد و ظرف دو دقيقه هر حيواني سرپست خود حاضر بود. به مجردي كه آدمها به مزرعه نزديك شدند سنوبال اولين حمله راآغاز كرد. كبوترها كه كل تعدادشان بالغ بر سي وپنج بود پروازكنان در هوا روي سر مردم فضله انداختند، و هنگامي كه آدمها سرگرم رفع اين گرفتاري بودند اردكها كه پشت پرچين مخفي بودند حمله كردند و ماهيچه هاي پاي آنان را به شدت منقار زدند. اين قسمت در واقع فقط مانور كوچكي بود و صرفا به منظور ايجاد بي نظمي مختصري طرح شده بود و آدمها به سهولت غازها را به وسيله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم پرداخت.
موريل و بنجامين و همه گوسفندان در حاليكه سنوبال پيشاپيش آنان بود به جلو حمله ور شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد مي زدند . بنجامين پشتش را كرده بود و با سمهاي كوچكش جفتك پراني ميكرد. اين بار نيز قدرت آدمها با كفشهاي ميخدار و چوب دستي بيش از تحمل حيوانات بود. همه با نعره اي كه سنوبال كشيد و به منزله علامت عقب نشيني بود برگشتند و از راهرو به حياط گريختند.
آدمها فرياد پيروزي كشيدند. دشمنان را همان طور كه انتظار داشتند در حال فرار ديدند و با بينظمي به تعقيب آنان پرداختند. اين همان بود كه سنوبال ميخواست. به محض اينكه همه آنها به ميان حياط رسيدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقيه خوكها كه در گاوداني كمين كرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمها بستند. سنوبال علامت حمله داد خودش مستقيم به طرف جونز حمله برد. جونز او را ديد و تفنگش را آتش كرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندي كشته شد. سنوبال بدون لحظه اي درنگ هيكل صدكيلويي خود راروي پاي جونز انداخت .جونز روي پهن نقش شد و تفنگ از دستش به سويي پريد. از اين وحشتناكتر منظره باكسر بود كه روي دو پاي عقب برخاسته بود و با سم بزرگ نعل دارش بر سرو روي آدمها مي زد.
اولين ضربه اش به جمجمه شاگرد مهتري گرفت كه چون مرده روي گل افتاد. با ديدن اين منظره چند نفر چوبها را انداختند و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته بود و حيوانات آنها را گرداگرد حياط ميراندند...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت چهاردهم

آدمها شاخ و لگد ميخوردند، گزيده و لگدكوب ميشدند، و در سراسر مزرعه حيواني نبود كه به شيوه خاص خود از آنها انتقامي نگيرد. حتي گربه غفلتا از روي بام بر شانه گاوچراني جست و چنگالش را در گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند كرد. به مجردي كه مفري پيدا شد آدمها گويي از خدا خواستند و بيرون دويدند و به طرف جاده اصلي فرار كردند. بدين طريق پنج دقيقه بيشتر از هجومشان نگذشته بود كه از راهي كه آمده بودند مفتضحانه عقب نشستند، در حاليكه اردكها صداكنان دنبالشان ميكردند و ماهيچه هاي پاهايشان را نوك مي زدند.
همه آدمها رفتند جز يكي . پشت حياط باكسر تلاش مي كرد با سمش شاگرد مهتر را كه با صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولي پسر تكان نمي خورد. باكسر با تاثر گفت: مرده است ،من نميخواستم اين كار را بكنم به كلي از ياد برده بودم كه نعل آهنين دارم. كي باور مي كند كه من در اين كار تعمدي نداشته ام؟
سنوبال كه هنوز از جراحتش خون مي چكيد نعره زد: عاطفه و دلسوزي لازم نيست رفيق ! جنگ ، جنگ است. فقط آدم مرده ، آدم خوب است!
باكسر در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود تكرار كرد من نمي خواهم جان هيچ كس حتي جان آدم را بگيرم.
يكي از حيوانات با تعجب گفت: پس مالي كجاست ؟
در واقع اثري از مالي نبود، براي يك لحظه وحشت زيادي ايجاد شد، ترس اين ميرفت كه نكند آدمها به طريقي به او آسيب رسانده باشند يا حتي او را با خود برده باشند. مالي را بالاخره در آخورش در حاليكه سر را زير يونجه ها مخفي كرده بود پيدا كردند. از همان لحظه شليك تفنگ فرار كرده بود. وقتي حيوانات پس از يافتن مالي برگشتند ديدند كه شاگرد مهتر كه در واقع بيهوش شده بود حالش به جا آمده و به چاك زده است. حيوانات با هيجان بسيار دوباره گرد هم جمع شدند. هر يك با اوج صداي خويش
داستان هنرنمايي خود را در جنگ شرح ميداد.بدون مقدمه جشني به خاطر فتح و پيروزي بر پا شد.
پرچم بالا رفت و سرود حيوانات انگليس چندين بار خوانده شد. بعد هم از گوسفند شهيد تشييع مجللي به عمل آمد و بوته خاري بر مزارش غرس شد.
سنوبال كنار قبر نطق كوتاهي ايراد كرد و به لزوم آمادگي همه حيوانات و در صورت ضرورت به جانفشاني در راه قلعه حيوانات تاكيد كرد. حيوانات به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه نشاني نظامي به اسم نشان " شجاعت حيواني درجه يك " داشته باشند و آن را در همان وقت و همان جا به سنوبال و باكسر اعطا كردند. مدال برنجي بود و در واقع از يراق اسبها در يراقخانه به دست آمده بود. قرار شد مدال يكشنبه ها و روزهاي تعطيل به سينه نصب شود.
نشان "شجاعت حيواني "درجه دو"يي هم تهيه شد و به گوسفند شهيد اعطا گشت . در اطراف اسم جنگ بحث زيادي شد و بالاخره آن را جنگ گاوداني ناميدند، چون يورش از گاوداني شروع شد.
تفنگ جونز را كه روي گل مانده بود با فشنگهايي كه ميدانستند در مزرعه به جا مانده است به مثابه مهمات در پاي چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالي دوبار شليك كنند يك مرتبه در دوازدهم اكتبر سالگرد جنگ گاوداني و يك مرتبه در نيمه تابستان سالروز انقلاب.


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


"هواخواه زنی بودم..."

هواخواه زنی بودم که معشوق را در سردابه ای تاریک انداخته بود، نان و آبش را می داد، از صبح تا شب لب پنجره می نشست و براش افسانه می گفت، و از صبح تا شب جاجیم و سرگیرا می بافت که نانی دربیاورد، دل به چیزی نمی داد و به کرده اش خوش بود تا اینکه سوی چشمهایش رفت، گوشت تنش ریخت و ذره ذره آب شد. اما هیچکس نمی دانست که کدامشان زودتر تمام کرده، قاتل کدام بوده و مقتول کدام؟ یکی بالای پنجره، یکی در سردابه پای پنجره، هر دو زندانی همدیگر، و هر دو مسلول و استخوانی و حسرتی...

#سال_بلوا
#عباس_معروفی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


کوتاه در مورد #خاطرات_شازده_حمام

«خاطرات شازده حمام»، بخشی از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی نویسنده محمدحسین پاپلی یزدی است.
این خاطرات که به زبانی شیرین و دلنشین نوشته شده، بازگو کننده گوشه ای از اوضاع اجتماعی، زندگی روزانه و فرهنگ مردم شهر یزد در فاصله سال های 1330 تا 1340 خورشیدی است.

نام کتاب نیز برگرفته از عنوان یکی از خاطرات نویسنده یعنی «شازده حمام» است. او در این خاطره، شرح جذابی از حمام رفتن خود و حمام و آداب آن در آن روزگار به دست می دهد. تمام داستان های کتاب با خاطرات سال های کودکی و نوجوانی پاپلی آغاز می شود و او نام ها، نسبت های خانوادگی و پیوندهای اجتماعی افراد را با دقت بیان می کند و در بعضی موارد سرنوشت چهره های درخشانی را که از میان همان طبقه محروم سربرآورده و در دوران های بعد صاحب نام و نشان شده اند، پیگیری می کند.
این کتاب به دلیل روایت صادقانه و صحیح از دوره کودکی و نوجوانی یک شهروند یزدی بسیار قابل استفاده است. ضمن اینکه «خاطرات شازده حمام» مخاطب خاصی ندارد یعنی از نوجوان تا بزرگسال به راحتی می‌توانند از این اثر ارزشمند استفاده کنند چرا که کتاب سرشار از تجربه های ناب و عبرت‌آموز برای زندگی است.


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


بیژن شروع کرد به خواندن یک شعر کُردی؛
گفتم همین شعر رابنویس.
گفت مگر میشود شعر را هم نوشت؟
دو ساعتی طول کشید ،
تا ده دوازده کلمه کلیدی آن شعر را نوشت،
خیلی شاد شده بود. گفتم...که دوستش داری، سواد دارد؟
گفت :نه.
گفتم اگر کاری کنی که او هم بتواند بخواند ،
می توانی برایش نامه بنویسی.
مثل این که کشف بزرگی کرده است ،گفت:
خوب تو درسش بده،
گفتم من نمیتوانم گفت: چرا؟
گفتم خوب من مرد هستم.
گفت: خیلی خوب، خیلی خوب، تو مرد هستی
پس درسش بده تو که نامرد نیستی.

#محمد_حسین_پاپلی_یزدی
#شازده_حمام


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت پانزدهم

فصل پنجم

هر چه زمستان پيش مي رفت مزاحمت مالي زيادتر ميشد. هر روز دير سر كار ميآمد به بهانه اينكه خواب مانده است و با آنكه اشتهايش خوب بود از دردهاي مرموزي شكوه مي كرد، و به كوچكترين بهانه دست از كار ميكشيد و ميرفت كنار استخر و با طرز ابلهانه اي به تصويرش در آب خيره مي شد. شايعات و حرفهاي جديدتري هم در بين بود. يك روز كه مالي سلانه سلانه در حياط قدم ميزد و با دم بلندش ور ميرفت و ساقه يونجه اي را مي جويد كلوور او را كنار كشيد و گفت: مالي مطلب مهمي است كه بايد با تو در ميان بگذارم .امروز صبح من ديدم كه تو به آن طرف پرچين كه حدفاصل مزرعه ما و فاك سوود است نگاه ميكردي و يكي از آدمهاي پي لكينگتن سمت ديگري پرچين ايستاده بود. با آنكه راه دور بود من يقين دارم كه ديدم او با تو حرف مي زد و تو به او اجازه دادي كه پوزه ات را نوازش كند. مالي براي اين كارت چه توضيحي مي تواني بدهي؟
مالي در حاليكه سم بر زمين ميكوفت و به اطراف ميجست فرياد كشيد »پوزه مرا نوازش نكرد! من چنين كاري نكردم! اصلا حقيقت ندارد!
- مالي !به چشم من نگاه كن! قسم مي خوري كه آن مرد دست به پوزه ات نكشيد؟ مالي تكرار كرد
حقيقت ندارد ! ولي نتوانست به چشم كلوور نگاه كند و بعد هم چهار نعل به مزرعه رفت.
فكري به خاطر كلوور رسيد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، به آخور مالي رفت و با سمش كاه را زير و رو كرد. زير كاه چند حبه قند و چند رشته روبان رنگارنگ پنهان شده بود.
سه روز بعد مالي ناپديد شد و تا چند هفته از محل او خبر و اثري نبود، تا آنكه كبوتران گزارش دادند كه او را آن طرف ولينگدن جلو در ميخانه اي ديده اند كه بين مال بندهاي ارابه قرمز و سياهي ايستاده و مرد سرخ چهره چاقي كه شلوار پيچازي پوشيده بود و شبيه مهمانخانه چيها بود دست به پوزه اش مي كشيد و قند دهانش ميگذاشت .
تازه قشو شده بود و روباني بنفش به كاكلش بسته بودند و كبوتران ميگفتند از ظاهرش پيدا بود كه از وضعش راضي است . از آن پس حيوانات ديگر اسمي از مالي نبردند.
در ژانويه هوا خيلي سرد شد. زمين مزرعه چون سنگ سفت بود و هيچ كاري در مزرعه پيش نمي رفت . جلسات متعددي در طويله تشكيل شد و خوكها سرگرم طرح نقشه كار فصل آينده بودند.پذيرفته شده بود كه خوكها،كه به وضوح از ديگر حيوانات زيركتر بودند،تمام تصميمات را درباره خط مشي مزرعه بگيرند، ولي اين تصميمات به اكثريت آرا تصويب شود. اگر بگو مگوهاي بين سنوبال و ناپلئون نبود اين ترتيب مناسب بود اما اين دو هر وقت امكان داشت با هم مخالفت كنند، مخالفت ميكردند. اگر يكي از آن دو پيشنهاد ميداد جو به ميزان بيشتر كاشته شود،ديگري ميگفت جو صحرايي بيشتر كاشته شود و اگر يكي مي گفت كه فلان مزرعه براي كشت كلم پيچ مناسب است ديگري ميگفت آن زمين فقط مناسب كشت چغندر است.هر كدام
پيرواني داشتند و مباحثات سختي درميگرفت .درجلسات معمولا سنوبال برنده اكثريت آرا بود،چون خوب حرف مي زد، اما ناپلئون خارج از جلسات موفقتر بود. مخصوصا در گوسفندان نفوذ بسياري داشت اين اواخر گوسفندها ياد گرفته بودند كه با بع بع "چهارپا خوب، دو پا بد" به جا و بيجا جلسات را بر هم زنند. مخصوصا در لحظات حساس نطق سنوبال بيشتر بع بع "چهارپاخوب ،دو پا بد" بلند ميشد .شماره قديمي مجله برزگر و دامدار را به دقت مطالعه كرده بود و پر از طرح و نقشه براي توسعه و عمران مزرعه بود.در اطراف زه كشي و كود شيميايي عالمانه صحبت مي كرد و براي صرفه جويي در كار،نقشه بغرنجي تهيه ديده بود كه طبق آن حيوانات مدفوع خود راهر روز در يك نقطه مشخص از مزرعه مي ريختند. ناپلئون از خود طرحي نداشت و فقط به آرامي ميگفت كه منتظر فرصت مناسبي است . ولي هيچيك از كشمكشهاي آن دو به شدت اختلافي كه سرآسياب بادي پيدا كردند نبود.


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت شازدهم

در چراگاه در محلي كه از ساختمان مزرعه زياد دور نبود پشته اي بود كه مرتفعترين نقطه قلعه بود و سنوبال پس از بررسي كامل اعلام داشت اين محل براي برپا كردن يك آسياب بادي كه بتواند مولد برق را به كار اندازد و به مزرعه نيروي برق بدهد مناسب است . با اين كار آخورها روشنايي خواهد داشت ،در زمستان گرم خواهد بود، به علاوه اره مكانيكي ، ماشين خرمن كوبي و چغندر خردكني ودستگاه برقي شيردوشي را هم مي توان به كار انداخت. حيوانات راجع به چنين چيزهايي هرگز نشنيده بودند، (چون مزرعه قديمي بود و فقط وسايل ابتدايي داشت) و با تعجب گوش كردند و سنوبال هم عكس اين ماشينهاي غريب را كه كار آنها را برايشان ميكرد و به آنها فراغت مي داد كه به راحتي بچرند يا با خواندن و حرف زدن سطح فكرشان را بالا ببرند نشانشان داد. نقشه هاي سنوبال براي آسياب بادي ظرف چند هفته تكميل شد. اطلاعات مكانيكي آن از سه كتاب به اسامي "هزار كار مفيد مربوط به خانه" ، "همه مي توانند معمار باشند" و "برق براي مبتديان" كه مال آقاي جونز بود به دست آمده بود. سنوبال اتاقي را كه زماني جايگاه ماشينهاي جوجه كشي بود و كف چوبي صاف داشت و براي نقشه كشي مناسب بود محل كار خويش قرار داد. ساعتها كتابهايش را به وسيله قطعه سنگي باز نگه مي داشت و تكه گچي بين مفاصل پاچه اش مي گرفت و در را به روي خود مي بست .به سرعت از سمتي به سمتي ميرفت و خطوطي يكي پس از ديگري رسم مي كرد و از شعف و شادي زوزه ميكشيد. نقشه به تدريج به صورت خطوط در هم هندل ماشين و چرخهاي دندانه دار بيش از نيمي از كف زمين را اشغال كرد. اين خطوط براي ساير حيوانات نامفهوم بود ولي آنها را كنجكاو مي كرد.همه براي نگاه كردن به نقشه هاي سنوبال دست كم روزي يك بار به محل كارش ميآمدند، حتي مرغها و اردكها هم مي آمدند و خيلي مواظب بودند كه مبادا روي علائم گچي پا بگذارند .فقط ناپلئون كناره گرفته بود. از همان ابتدا با اين كار مخالف بود. ولي ناگهان روزي براي بررسي نقشه آمد. با تاني دور اتاق راه افتاد، تمام جزئيات آن را از نزديك ملاحظه كرد، يكي دو بار آن را بو كشيد و سپس مدتي متفكرانه از گوشه چشم به آن نظر دوخت و يك مرتبه و بي مقدمه پايش رابلند كرد و روي نقشه ها شاشيد و بي حرف خارج شد.
درباره موضوع آسياب بادي اهالي قلعه به دو دسته متمايز تقسيم شده بودند. سنوبال انكار نمي كرد كه ساختن آسياب بادي كار دشواري است ، چون نياز به استخراج سنگ داشت تا ديوارها ساخته شود بعد بايد بادبان تهيه ميشد وتازه حاجت به دينام و سيم مفتولي بود. در باب نحوه تهيه اينها سنوبال حرفي نميزد اما عقيده اش اين بود كه كار ظرف يك سال تمام مي شود و پس از اتمام آن آنقدر صرفه جويي در كار خواهد شد كه حيوانات فقط سه روز در هفته كار خواهند كرد .از طرف ديگر ناپلئون استدلال مي كرد كه بزرگترين حاجت روز ازدياد محصول غذايي است و اگر حيوانات وقت را در ساختن آسياب بادي تلف كنند همه از گرسنگي تلف ميشوند. حيوانات به دو دسته با دو شعار تقسيم شده بودند؛ يكي "به سنوبال و سه روز كار در هفته راي بدهيد" و ديگري "به ناپلئون و غذاي وافر راي بدهيد". فقط بنجامين جزو هيچيك از دو دسته نبود .نه باور داشت آذوقه فراوانتر ميشود و نه قبول داشت آسياب بادي از مقدار كار خواهد ساخت .مي گفت :چه آسياب بادي باشد و چه نباشد زندگي شما مثل هميشه ،يعني مزخرف خواهد ماند...


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


من پیش خود مجسم میکنم مردمی را که سال ها تحت فشارهای درونی زندگی می‌کنند بی آنکه از آن آگاه باشند و بعد روزی واقعه و حادثه‌ای خرد و کوچک، بحرانی را پدید می‌آورد و ماشه نهایی کشیده می‌شود.
آنها در این حال می‌گویند؛ "دیگر کافی است، بیش از این نمی توانم".

در این شرایط بعضی‌ها خودکشی می‌کنند، برخی طلاق می‌گیرند و بعضی به مناطق فقیر آفریقا میروند و سعی می‌کنند دنیا را نجات دهند.

اما من خودم را می‌شناسم.
میدانم که تنها عکس العملم سرکوب کردن احساساتم است تا زمانی که سرطانی از درون شروع به نابودی‌ام کند؛ چون اساساً عقیده دارم که خیلی از بیماریها نتیجه سرکوب عواطف و احساسات است.

#خيانت
#پائولو_كوئليو

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


هرگز نه از دزدان بترسیم؛ نه از آدمکشان!
آنها خطرات بیرونیند.. خطرات کوچکند..
از خودمان بترسیم!
دزدان واقعی، پیش داوری های ما هستند.
آدمکش های واقعی، نادرستی های ما هستند.
چه اهمیتی دارد آنچه سرهای ما را، یا کیسه های پولمان را تهدید می کند..
نیندیشیم جز در آنچه که روحمان را تهدید می کند!

#بینوایان
#ویکتور_هوگو

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


دو هزار سال بعد اخلاق ، عادات ، احساسات و همه‌ی وضع زندگی بشر به کلی تغییر کرده بود. آن‌چه را که عقاید و مذاهب مختلف در دو هزار سال پیش به مردم وعده می‌داد ، علوم به صورت عملی درآورده بود. احتیاج تشنگی ، گرسنگی ، عشق‌ورزی و احتیاجات دیگر زندگی بر طرف شده بود. پیری ، ناخوشی و زشتی ، محکوم انسان شده بود. زندگی خانوادگی ، متروک و همه‌ی مردم در ساختمان‌های بزرگِ چندین مرتبه ، مثل کندوی زنبور عسل زندگی می‌کردند. ولی تنها یک درد مانده بود ، یک دردِ بی‌دوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بی‌مقصد و بی‌معنی بود.

#س_گ_ل_ل
#صادق_هدایت

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی ست که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش می کند.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

#عرفان_نظر_آهاری


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


#چرا_باید_به_آینده_اندیشید؟ #نایجل_واربرتن
درک وضعیت حال بدون تأمل بر رخدادهای گذشته ممکن نیست. به علاوه، با توجه به رخدادهای گذشته است که می‌توان به آینده اندیشید، هرچند که آینده را نمی‌توان دقیقاً پیش‌بینی کرد. این پیش‌بینی‌ناپذیری نباید ما را از اندیشیدن به آینده و برنامه‌ریزی برای مواجهه با آن بازدارد.

سورن #کیرکگور در گفته‌ی مشهوری خاطر نشان کرده است که تنها راهی که ما می‌توانیم زندگی را بفهمیم به پشت سر نگریستن است: ما ناگزیریم که رو به پیش زندگی کنیم، اما تلاش ما برای فهمیدن زندگی باید با نگریستن به رویدادهایی باشد که قبلاً رخ داده است. کیرکگور در این‌جا شاید جغد مینروای هگل را در ذهن داشته است که فقط در تاریکی پرواز می‌کند. از نظر هگل، با پیش رفتن تاریخ، ما به طور جمعی به لحظه‌ای از خودآگاهی و فهمیدن آن‌چه در مقیاسی بزرگ رخ داده است می‌رسیم – که خرد و شعور جغدْ نمادی از آن می‌شود. کیرکگور، مخالف سرسخت هگل‌گرایی، به تجربه‌ی فرد علاقه داشت و نه حرکات ادواری تاریخ. با این همه، همان‌طور که کیرکگور تصریح کرده است، این بینشِ او که ما از حیث فردی با نگاه به پیش زندگی می‌کنیم و با واپس نگریستن آن را می‌فهمیم به هیچ رو اوضاع را آسان‌تر نمی‌کند. ما دائماً (تا زمان مرگ) به جلو حرکت می‌کنیم، بنابراین هرگز به تکیه‌گاهی کامل دست نمی‌یابیم که از آن‌جا واپس بنگریم.

آینده دست‌مایه‌ی نقشه‌ها و خیال‌بافی‌های ماست. همه‌ی ما روزهای زیادی از زندگی‌مان را در اندیشه‌ی آن به سر می‌بریم، به رغم اوامرِ آموزگارانِ نگرانی که به ما می‌گویند در حال زندگی کنیم. در یک ساعت آینده شما چه بسا اندیشیدن به کارهایی را که لازم است دنبال کنید شروع خواهید کرد، و حتی کلمات «در یک ساعت آینده» احتمالاً افکاری را در ذهن شما درباره‌ی آینده‌ی نزدیک بر خواهد انگیخت. اگر ما فقط در لحظه و در زمان حال زندگی می‌کردیم، انگیزه‌ای برای به پیش رفتن نداشتیم، جهت و راستایی نداشتیم، از یک موقعیت به دیگری در می‌غلتیدیم. احتمالاً از خانه بدون برداشتن چتری بیرون می‌آمدیم، قرار ملاقات‌های خود را از دست می‌دادیم، و هنگام بازگشت به خانه غذایی در یخچال نداشتیم. برخی از افراد ممکن است به این نحو زندگی کنند، ولی این نوع زندگی نمی‌تواند چیز خوبی باشد. با این همه، تناقض موجود در وضعیت نقشه کشیدن و برنامه‌ریزی کردن این است که ما به این کار نیاز داریم، و در عین حال واقعاً تصور چندانی از این نداریم که امور چگونه پیش خواهند رفت – غالبِ این تصورات اتلافِ وقت به نظر می‌رسد. حتی پیش‌بینی‌های تقریبی ما، که بر مبنای شواهدی ظاهراً درست انجام می‌شود، ممکن است بسیار غیردقیق باشد.

مارکوس دو ساتویِ ریاضی‌دان در کتاب اخیرش، آن‌چه ما نمی‌توانیم بدانیم، به شرح پیچیدگی پیش‌بینی چیزی به سادگی و سرراستیِ مسیر یک مکعب، یک مهره، یا یک تاس، که از ارتفاعی معلوم پرتاب شود می‌پردازد. طریقی که این شیء چرخ می‌زند و بر می‌گردد پیش‌بینی‌اش بسیار دشوار است، حتی هنگامی که درباره‌ی قوانین فیزیکی که به آن حرکت مربوط می‌شود چیزهای زیادی بدانیم. همین امر در مورد آونگ مضاعف (آونگی که به انتهای بازوی آن آونگ دیگری وصل باشد) صادق است. تفاوتی بسیار کوچک در زاویه‌ی پرتابْ نتایجِ بسیار متفاوتی برای هم مکعب و هم آونگ تولید خواهد کرد. بازوی آونگ هنگامی که تقریباً به طور دقیق از یک ارتفاعِ ثابت رها شود، ممکن است نرم و راحت به نوسان در آید، یا با الگوی پیچیده‌ای از چرخش‌هایی به عقب و به جلو حرکت کند. تحلیل دقیق زاویه‌ی پرتاب توسط مسئول میز (کروپیه) کازینو بعید است که بتواند اعدادی را که تاس نشان خواهد داد به طور دقیق پیش‌بینی کند؛ و دانستن تقریبی ارتفاعی که بازوی آونگ مضاعف از آن‌جا رها می‌شود این امکان را به فیزیک‌دان نمی‌دهد که تخمین تقریبی دقیقی از مسیر آن را بدهد. این امر برای کسی که معتقد است پیش‌بینی علمی در نظام‌های فیزیکی بسیار ساده و روشن است آزاردهنده و نگران‌کننده است.

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


«#نظریه‌ی_آشوب» شاخه‌ای از ریاضیات است که برای توضیح چنین موقعیت‌هایی تدوین شده است: ما در محاصره‌ی سامانه‌هایی هستیم که اگر درباره‌ی شرایط آغازین وضعیت‌ها به مقدار کافی بدانیم به طور اصولی قابل پیش‌بینی‌اند، اما در عمل پیش‌بینیِ دقیق غیرممکن است زیرا تفاوت‌های خُرد در زمانِ حال پیامدهای بسیار متباینی ایجاد می‌کند. این نظریه را گاه «#اثر_پروانه‌ای» هم می‌نامند، نظریه‌ای که منسوب به ادوارد لورنتسِ هواشناس است؛ لورنتس در سال ۱۹۷۲ این پرسش را مطرح کرد: «آیا به هم خوردن بال پروانه‌ای در برزیل می‌تواند گردباد تندی در تگزاس به راه اندازد؟» او لزوماً چنین تصوری نداشت. پرسش او این بود: با توجه به پیچیدگی عللی که بر آب و هوا اثر می‌گذارند، آیا ممکن است که شرایط آب و هواییِ واقعاً متفاوتی در آمریکا معلولِ پدیده‌ای ملایم و کم‌دامنه مثل به هم خوردن بال حشره‌ای هزاران مایل آن‌سوتر باشد؟ او به این دلیل چنین پرسشی را مطرح می‌کرد که به نظر می‌رسد آب و هوا یک بررسی و مطالعه‌ی موردی برای پرداختن به دشواریِ پیش‌بینیِ نتایج بر اساس تخمین‌هاست.

«تصادف» اسرارآمیزی در این‌جا در کار نیست. همان‌طور که دیوید هیوم در قرن هیجدهم اشاره کرده است، ما کلمه‌ی «تصادف» را وقتی به کار می‌بریم که از علل آگاهی نداریم. امور را ناشی از تصادف دانستن فقط شیوه‌ای است برای گفتن این که کاملاً مطمئن نیستیم که چه روی می‌دهد. اما در مورد سامانه‌های پیچیده مانند سامانه‌ای که به گردباد شدید منجر می‌شود، دانش تقریبی از شرایط آغازین آن چه بسا حتی برای پیش‌بینی کردنِ تقریبیِ نتایج (در این مورد گردباد) کافی نباشد، زیرا تفاوت‌های بسیار کوچک می‌توانند عاملی باشند برای آن که این سامانه از وضعیتی به وضعیت دیگری فرو غلتد. لورنتس این مطلب را در تعریف خود از «آشوب» به خوبی بیان می‌کند: «وضعیت حال تعیین‌کننده‌ی وضعیت آینده است، اما وضعیت تقریبیِ حال تعیین‌کننده‌ی تقریبیِ وضعیت آینده نیست.»

در طول عمر من، بسیاری از رویدادهایی که اتفاق افتاد پیش‌بینی نشده بود. بسیاری از رویدادها می‌توانست به طرزی کاملاً متفاوت اتفاق افتاده باشد. در سالی که من متولد شدم، بحران موشکی کوبا ممکن بود به آسانی به جنگی هسته‌ای میان ابرقدرت‌ها تبدیل شود. هنگامی که من در سال‌های دهه‌ی ۱۹۷۰ مدرسه می‌رفتم، فقط خیال‌باف‌ترین نویسندگانِ داستان‌های علمی‌ ـ ‌تخیلی ممکن بود سطح پیوند و ارتباط جهانیِ امروزی را که اینترنت امکان‌پذیر کرده است به تصور در آورند. این تصور که بسیاری از افراد رایانه‌ی کوچکی در جیب پشت شلوارشان بگذارند، یا این که اتومبیل‌های بدون راننده در جاده در حرکت باشند، به نظر اکثر مردم باورنکردنی می‌رسید.

امروز، بسیاری از مردم بااطمینان پیش‌بینی می‌کنند که روبات‌ها و رایانه‌ها به زودی بیشترِ کارها را انجام خواهند داد. برخی نگران‌اند که «هوش مصنوعی» جهان را زیر کنترل خود در خواهد آورد، و با ظرفیت‌های فکری نسبتاً محدود آدمیان چندان مدارا نخواهد کرد. با این همه، چه کسی می‌داند که واقعاً چه اتفاق خواهد افتاد؟ افراد باهوش در مورد پیش‌بینی‌هایشان اشتباهات بزرگی می‌کنند. لودویگ ویتگنشتاینِ فیلسوف، که در مهندسی هوافضا تعلیم دیده بود و باهوش‌تر از اکثر افراد بود، فقط چند دهه پیش از قدم گذاشتن بشر به کره‌ی ماه ادعا کرد که هرگز هیچ‌کس قدم به کره‌ی ماه نخواهد گذاشت.

راه حل این نیست که از فکر کردن به آینده پرهیز کنیم. راه حل این نیست که با چشم‌های بسته به سمت فاجعه بغلتیم. ما نیازمند پیش‌بینی کردن هستیم، نیازمند اندیشیدن و تأمل کردن درباره‌ی آن‌چه ممکن است اتفاق افتد – آن‌چه احتمال دارد رخ دهد، آن‌چه ممکن است روی دهد اگر اوضاع به طرز وحشتناکی رو به وخامت بگذارد. هواشناسان به پیش‌بینی وضع هوا ادامه می‌دهند، با این که می‌دانند پیش‌بینی‌های آنان گاه ممکن است به دلایلی که لورنتس تصریح کرده است بی‌اندازه نادرست از آب در آید. ما نیز مانند هواشناسان باید بدانیم که آشوب چه نقشی در زندگی ما ایفا می‌کند، و پیش‌بینیِ اتفاقات چقدر دشوار می‌تواند باشد. و باز هم مانند هواشناسان، باید آماده باشیم که پیش‌بینی‌های خود را در پرتو شواهد نو در محیطی که به سرعت در حال تغییر است بازنگری کنیم. لازم است به تغییر جهت‌های جزئی در زمان کنونی، که می‌تواند پیامدهای وسیع و پردامنه‌ای در آینده داشته باشد، حساس و آگاه باشیم.

⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith