کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
به بهانه ی سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث به معرفی ایشان می پردازیم :
اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه و موسیقیپژوه ایرانی بود. نام و تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.
اشعار او زمینهٔ اجتماعی دارند و گاه حوادث زندگی مردم را به تصویر کشیدهاست؛ همچنین دارای لحن حماسی آمیخته با صلابت و سنگینی شعر خراسانی بوده و نیز در بردارندهٔ ترکیبات نو و تازه بودهاست.
اخوان ثالث در شعر کلاسیک فارسی توانمند بود و در ادامه به شعر نو گرایید. از وی اشعاری در هر دو سبک به جای ماندهاست. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقامهای موسیقیایی بوده است.
🍃🍃سبکشناسی 🍃🍃
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایههای حماسی را در شعرش به کار میگیرد و جنبههایی از این درونمایهها را به استعاره و نماد مزین میکند.
به گفته برخی از منتقدین، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری بهجا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیامآوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزهای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالتخواهانه پدید آورده و در این راه، گاه ایراندوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده است. در واقع اخوان ثالث شعر را چنین تعریف میکند: شعر محصول بیتابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار میگیرد.
اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در اینباره گفته است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم. هرکس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد. قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تأثیری عمیق داشته است.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته، مجموعهای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در همنسلان او و نسلهای بعد گذاشت.
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
به بهانه ی سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث به معرفی ایشان می پردازیم :
اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه و موسیقیپژوه ایرانی بود. نام و تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.
اشعار او زمینهٔ اجتماعی دارند و گاه حوادث زندگی مردم را به تصویر کشیدهاست؛ همچنین دارای لحن حماسی آمیخته با صلابت و سنگینی شعر خراسانی بوده و نیز در بردارندهٔ ترکیبات نو و تازه بودهاست.
اخوان ثالث در شعر کلاسیک فارسی توانمند بود و در ادامه به شعر نو گرایید. از وی اشعاری در هر دو سبک به جای ماندهاست. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقامهای موسیقیایی بوده است.
🍃🍃سبکشناسی 🍃🍃
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایههای حماسی را در شعرش به کار میگیرد و جنبههایی از این درونمایهها را به استعاره و نماد مزین میکند.
به گفته برخی از منتقدین، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری بهجا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیامآوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزهای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالتخواهانه پدید آورده و در این راه، گاه ایراندوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده است. در واقع اخوان ثالث شعر را چنین تعریف میکند: شعر محصول بیتابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار میگیرد.
اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در اینباره گفته است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم. هرکس قافیه را میشناسد، عقده عدالت دارد. قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشتهام.»
شعرهای اخوان در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازهای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تأثیری عمیق داشته است.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته، مجموعهای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در همنسلان او و نسلهای بعد گذاشت.
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
#مهدی_اخوان_ثالث
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
#مهدی_اخوان_ثالث
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
شعر پاییز
#مهدی_اخوان_ثالث
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
شعر پاییز
#مهدی_اخوان_ثالث
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانیست.
ورجز،اینش جامه ای باید .
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
"مهدی اخوان ثالث"
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
"مهدی اخوان ثالث"
♍️کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🇯🇵 چگونه ژاپن تبدیل به کشوری پیشرفته شد؟ ( 1 )
📖 شناخت مبانی پیشرفت در نظر متفکران برجسته جهان
📃 دانشنامه ی فلسفی استنفورد - قسمت اول
Progress
The Stanford Encyclopedia of Philosophy
Margaret Meek Lange, Feb 17, 2011
اینکه اساسا ژاپن چطور به کشوری توسعه یافته مبدل شد بحث های گوناگونی را در بین متفکران جهان برانگیخته است . اما قبل از تمرکز بر روی آن باید دانست منظور از پیشرفت چیست و اساسا پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور به چه معناست و زمینه های لازم برای توسعه یافتگی چه هستند ؟
خانم Margaret Meek Lange در مقاله ایی که در فوریه ی سال 2011 در دانشنامه ی فلسفی دانشگاه استنفورد منتشر شد انواع مهم نظریه های پیشرفت را چنین دسته بندی کرده است :
🖊 پیشرفت از نظر ژاک تورگو و مارکی دو کندرسه :
این دو متفکر عصر روشنگری در فرانسه که در قرن هجده زندگی میکردند در کتاب های خود تاکید میکنند که پیشرفت فلسفی شرط پیشرفت علمی است . آنها بر این باورند که کل دانش بشری بر پایه ی تجربه است .
به گفته ی تورگو ، رنسانس و جهش علمی در ابتدا نیازمند تغییر جهتی به سمت تجربه گرایی و فاصله گرفتن از متافیزیک و باورهای ماورایی بوده است. بعد از آن بود که آزمایش علمی جایگاهش را به عنوان محور اصلی روش علمی بیشتر پیدا کرد. علاوه بر اینها این دو متفکر بر این باورند که پیشرفت علمی متکی بر پیشرفت در زمینه های ریاضیات و تکنولوژی است و همین طور برعکس.
هر چند هیچکدام از این دو اندیشمند تعریف دقیقی از بهروزی بشر بدست نمیدهند ، هر دو بر این عقیده اند که در درازمدت ، کشفیات علمی و آزادی سیاسی یکدیگر را تقویت و به پیشبرد بهروزی بشر کمک میکنند . تورگو به نقشی که نهادهای سیاسی در پیشبرد علوم ایفا میکنند میپردازد.وی معتقد است نهادهای سیاسی دموکرات و مردمی به نبوغ فردی اجازه ی شکوفا شدن میدهند و نقش مهمی در پیشرفت علمی دارند .
در واقع حکومت های مستبد به ضرر نبوغ هستند ، در حالیکه حکومت های دموکرات و جمهوری واقعی بستر خوبی برای پرورش نبوغ اند . کندرسه تاکید میکند که نهادهای آزاد در حکومت مشوق کشفیات علمی است .
کندرسه همچنین عنوان میکند که با گسترده تر شدن دانش علمی ، جمعیتی که طعم روشنگری را چشیده اند از قید و بندهای مذهب و روحانیون آن رها خواهند شد و آزادی بیشتری طلب خواهند کرد . ( Lange, pp. 22-25 )
https://plato.stanford.edu/entries/progress/
👈 در مورد ژاپن خواهیم دید که چگونه مسئله ی توسعه ی سیاسی و تغییر حکومت ژاپن از مطلقه به مشروطه باعث توسعه ی علمی و فناوری این کشور شد . در واقع نظریه ی تورگو و کندرسه در مورد شرط اساسی پیشرفت یک کشور که جمهوریت واقعی است در مورد ژاپن به خوبی ملاحظه میشود. همچنین دیگر نظریه آنها درباره ی لزوم فاصله گیری از ارزشهای کهنه ی متافیزیکی و نزدیک شدن به ارزشهای علمی و تجربی روز جهان برای پیشرفت در مورد ژاپن کاملا مصداق دارد. این مباحث به مرور باز و بازتر خواهند شد.
ادامه دارد ...
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🇯🇵 چگونه ژاپن تبدیل به کشوری پیشرفته شد؟ ( 1 )
📖 شناخت مبانی پیشرفت در نظر متفکران برجسته جهان
📃 دانشنامه ی فلسفی استنفورد - قسمت اول
Progress
The Stanford Encyclopedia of Philosophy
Margaret Meek Lange, Feb 17, 2011
اینکه اساسا ژاپن چطور به کشوری توسعه یافته مبدل شد بحث های گوناگونی را در بین متفکران جهان برانگیخته است . اما قبل از تمرکز بر روی آن باید دانست منظور از پیشرفت چیست و اساسا پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور به چه معناست و زمینه های لازم برای توسعه یافتگی چه هستند ؟
خانم Margaret Meek Lange در مقاله ایی که در فوریه ی سال 2011 در دانشنامه ی فلسفی دانشگاه استنفورد منتشر شد انواع مهم نظریه های پیشرفت را چنین دسته بندی کرده است :
🖊 پیشرفت از نظر ژاک تورگو و مارکی دو کندرسه :
این دو متفکر عصر روشنگری در فرانسه که در قرن هجده زندگی میکردند در کتاب های خود تاکید میکنند که پیشرفت فلسفی شرط پیشرفت علمی است . آنها بر این باورند که کل دانش بشری بر پایه ی تجربه است .
به گفته ی تورگو ، رنسانس و جهش علمی در ابتدا نیازمند تغییر جهتی به سمت تجربه گرایی و فاصله گرفتن از متافیزیک و باورهای ماورایی بوده است. بعد از آن بود که آزمایش علمی جایگاهش را به عنوان محور اصلی روش علمی بیشتر پیدا کرد. علاوه بر اینها این دو متفکر بر این باورند که پیشرفت علمی متکی بر پیشرفت در زمینه های ریاضیات و تکنولوژی است و همین طور برعکس.
هر چند هیچکدام از این دو اندیشمند تعریف دقیقی از بهروزی بشر بدست نمیدهند ، هر دو بر این عقیده اند که در درازمدت ، کشفیات علمی و آزادی سیاسی یکدیگر را تقویت و به پیشبرد بهروزی بشر کمک میکنند . تورگو به نقشی که نهادهای سیاسی در پیشبرد علوم ایفا میکنند میپردازد.وی معتقد است نهادهای سیاسی دموکرات و مردمی به نبوغ فردی اجازه ی شکوفا شدن میدهند و نقش مهمی در پیشرفت علمی دارند .
در واقع حکومت های مستبد به ضرر نبوغ هستند ، در حالیکه حکومت های دموکرات و جمهوری واقعی بستر خوبی برای پرورش نبوغ اند . کندرسه تاکید میکند که نهادهای آزاد در حکومت مشوق کشفیات علمی است .
کندرسه همچنین عنوان میکند که با گسترده تر شدن دانش علمی ، جمعیتی که طعم روشنگری را چشیده اند از قید و بندهای مذهب و روحانیون آن رها خواهند شد و آزادی بیشتری طلب خواهند کرد . ( Lange, pp. 22-25 )
https://plato.stanford.edu/entries/progress/
👈 در مورد ژاپن خواهیم دید که چگونه مسئله ی توسعه ی سیاسی و تغییر حکومت ژاپن از مطلقه به مشروطه باعث توسعه ی علمی و فناوری این کشور شد . در واقع نظریه ی تورگو و کندرسه در مورد شرط اساسی پیشرفت یک کشور که جمهوریت واقعی است در مورد ژاپن به خوبی ملاحظه میشود. همچنین دیگر نظریه آنها درباره ی لزوم فاصله گیری از ارزشهای کهنه ی متافیزیکی و نزدیک شدن به ارزشهای علمی و تجربی روز جهان برای پیشرفت در مورد ژاپن کاملا مصداق دارد. این مباحث به مرور باز و بازتر خواهند شد.
ادامه دارد ...
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🇯🇵 چگونه ژاپن تبدیل به کشوری پیشرفته شد؟ ( 2 )
📖 شناخت مبانی پیشرفت در نظر متفکران برجسته جهان
📃 دانشنامه ی فلسفی استنفورد - قسمت دوم
Progress
The Stanford Encyclopedia of Philosophy
Margaret Meek Lange, Feb 17, 2011
اینکه اساسا ژاپن چطور به کشوری توسعه یافته مبدل شد بحث های گوناگونی را در بین متفکران جهان برانگیخته است . اما قبل از تمرکز بر روی آن باید دانست منظور از پیشرفت چیست و اساسا پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور به چه معناست و زمینه های لازم برای توسعه یافتگی چه هستند ؟
خانم Margaret Meek Lange در مقاله ایی که در فوریه ی سال 2011 در دانشنامه ی فلسفی دانشگاه استنفورد منتشر شد انواع مهم نظریه های پیشرفت را چنین دسته بندی کرده است :
🖊 نظریه ی دیوید هیوم، فیلسوف اسکاتلندی در باب پیشرفت:
هیوم در نوشته ایی با عنوان "درباره ی ظهور و پیشرفت هنرها و علوم" توسعه ی سیاسی و فکری را به هم مرتبط میکند. هیوم کارش را با این فرض شروع میکند که پیشرفت علمی و هنری نیازمند محیطی به نام امنیت سیاسی است. او بر مبنای این ادعا استدلال میکند که هنرها و علوم نمیتوانند بدون حاکمیت قانون، در جامعه بوجود بیایند. هیوم همچنین تاکید میکند که هیچ حکومت مطلقه ی پادشاهی نمیتواند به خودی خود حاکمیت قانون را بسط دهد، در حالیکه حکومت های جمهوری اصولا اگر بخواهند زنده بمانند، باید به حاکمیت قانون احترام بگذارند. هیوم این گونه نتیجه گیری میکند که هنرها و علوم ابتدا در حکومت های جمهوری سر بر می آورند، نه در حکومت های مطلقه. هیوم با این حال تاکید میکند اگر چه هنرها و علوم در حکومت های جمهوری ظهور میکنند، ممکن است به حکومت های پادشاهی متمدن انتقال یابند و در این محیط به رشد خود ادامه دهند. حکومت های پادشاهی متمدن حکومت هایی هستند که حاکمیت قانون را از جمهوری ها آموخته اند. هیوم بر این باور است که کشورها میتوانند بر پیشرفت یکدیگر تاثیر بگذارند. برای مثال، رقابت میتواند باعث پیشرفت بیشتر شود، و انزوا میتواند موجب رکود کشور شود. ( Lange, pp.25-27 )
https://plato.stanford.edu/entries/progress/
👈 در واقع آنچه هیوم بر آن تاکید دارد تاثیر مهم وجود یک جمهوری واقعی بر پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور است. حاکمیت قانون و نه اقدامات خودسرانه در جهت منافع گروه حاکم نقشی بزرگ در پیشرفت ژاپن داشت. اما از این گذشته، آنچه در مورد توسعه ی ژاپن میتوان در اندیشه ی هیوم یافت این است که ژاپن هرگز الگوی انزوا را برای کشورش انتخاب نکرد. ژاپنی ها که در محاصره ی ناوگان های دریایی هلندی ،انگلیسی و فرانسوی بودند بر آن شدند برای جلوگیری از پایمال شدن حقوقشان و به بردگی کشیده شدن توسط اروپایی ها تا میتوانند از این اجنبی ها یاد بگیرند ...
ادامه دارد ...
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🇯🇵 چگونه ژاپن تبدیل به کشوری پیشرفته شد؟ ( 2 )
📖 شناخت مبانی پیشرفت در نظر متفکران برجسته جهان
📃 دانشنامه ی فلسفی استنفورد - قسمت دوم
Progress
The Stanford Encyclopedia of Philosophy
Margaret Meek Lange, Feb 17, 2011
اینکه اساسا ژاپن چطور به کشوری توسعه یافته مبدل شد بحث های گوناگونی را در بین متفکران جهان برانگیخته است . اما قبل از تمرکز بر روی آن باید دانست منظور از پیشرفت چیست و اساسا پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور به چه معناست و زمینه های لازم برای توسعه یافتگی چه هستند ؟
خانم Margaret Meek Lange در مقاله ایی که در فوریه ی سال 2011 در دانشنامه ی فلسفی دانشگاه استنفورد منتشر شد انواع مهم نظریه های پیشرفت را چنین دسته بندی کرده است :
🖊 نظریه ی دیوید هیوم، فیلسوف اسکاتلندی در باب پیشرفت:
هیوم در نوشته ایی با عنوان "درباره ی ظهور و پیشرفت هنرها و علوم" توسعه ی سیاسی و فکری را به هم مرتبط میکند. هیوم کارش را با این فرض شروع میکند که پیشرفت علمی و هنری نیازمند محیطی به نام امنیت سیاسی است. او بر مبنای این ادعا استدلال میکند که هنرها و علوم نمیتوانند بدون حاکمیت قانون، در جامعه بوجود بیایند. هیوم همچنین تاکید میکند که هیچ حکومت مطلقه ی پادشاهی نمیتواند به خودی خود حاکمیت قانون را بسط دهد، در حالیکه حکومت های جمهوری اصولا اگر بخواهند زنده بمانند، باید به حاکمیت قانون احترام بگذارند. هیوم این گونه نتیجه گیری میکند که هنرها و علوم ابتدا در حکومت های جمهوری سر بر می آورند، نه در حکومت های مطلقه. هیوم با این حال تاکید میکند اگر چه هنرها و علوم در حکومت های جمهوری ظهور میکنند، ممکن است به حکومت های پادشاهی متمدن انتقال یابند و در این محیط به رشد خود ادامه دهند. حکومت های پادشاهی متمدن حکومت هایی هستند که حاکمیت قانون را از جمهوری ها آموخته اند. هیوم بر این باور است که کشورها میتوانند بر پیشرفت یکدیگر تاثیر بگذارند. برای مثال، رقابت میتواند باعث پیشرفت بیشتر شود، و انزوا میتواند موجب رکود کشور شود. ( Lange, pp.25-27 )
https://plato.stanford.edu/entries/progress/
👈 در واقع آنچه هیوم بر آن تاکید دارد تاثیر مهم وجود یک جمهوری واقعی بر پیشرفت و توسعه یافتگی یک کشور است. حاکمیت قانون و نه اقدامات خودسرانه در جهت منافع گروه حاکم نقشی بزرگ در پیشرفت ژاپن داشت. اما از این گذشته، آنچه در مورد توسعه ی ژاپن میتوان در اندیشه ی هیوم یافت این است که ژاپن هرگز الگوی انزوا را برای کشورش انتخاب نکرد. ژاپنی ها که در محاصره ی ناوگان های دریایی هلندی ،انگلیسی و فرانسوی بودند بر آن شدند برای جلوگیری از پایمال شدن حقوقشان و به بردگی کشیده شدن توسط اروپایی ها تا میتوانند از این اجنبی ها یاد بگیرند ...
ادامه دارد ...
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دنیای کودکی ام به سرعت می گریخت و روزها تلخ می گذشت.گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زنها بشوند و خردشان کنند، بصورتشان چروک بیندازند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را دربیاورند. زن موجودیست مفعول و بی اراده که همه ی جرات و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتری شان را به اثبات برسانند. مسابقه ی مهمی بود و مرد باید برنده میشد. اما نمی دانم آیا خدا هم چنین تقدیر کرده بود؟ یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زنهای دیگری راهم می شناختم که یا نشمه ی سروان خسروی بودند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در پله های خانه ی پدری، و یا چه اهمیت دارد؟
#سال_بلوا
#عباس_معروفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دنیای کودکی ام به سرعت می گریخت و روزها تلخ می گذشت.گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زنها بشوند و خردشان کنند، بصورتشان چروک بیندازند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را دربیاورند. زن موجودیست مفعول و بی اراده که همه ی جرات و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتری شان را به اثبات برسانند. مسابقه ی مهمی بود و مرد باید برنده میشد. اما نمی دانم آیا خدا هم چنین تقدیر کرده بود؟ یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زنهای دیگری راهم می شناختم که یا نشمه ی سروان خسروی بودند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در پله های خانه ی پدری، و یا چه اهمیت دارد؟
#سال_بلوا
#عباس_معروفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت نهم
به علاوه بيشترين محصولي بودكه مزرعه تا آن زمان به خود ديده بود.هيچ تلف نشده بود، مرغها و اردكها با چشمان تيز آخرين ساق ههاي كوچك را هم جمع كرده بودند و در سراسر مزرعه هيچ حيواني نبود كه به اندازه پر كاهي از محصول دزديده باشد. در سراسر تابستان كار مزرعه چون ساعت ، منظم پيش مي رفت حيوانات چنان خوشحال بودند كه هرگز تصورش را هم نكرده بودند. هر لقمه خوراك به آنان لذتي مخصوص مي داد چه ،اين قوتي بود كه تماما مال آنها بود و به دست خود براي خود تهيه كرده بودند؛ نه غذايي كه به دست ارباب خسيس جيره بندي شده باشد.
با رفتن انسانهاي طفيلي و بي ارزش غذاي بيشتر داشتند و با اينكه در كار مجرب نبودند،فراغت بيشتري هم داشتند. البته با اشكالات فراواني هم مواجه بودند-مثلا درآخر سال پس از جم عآوري غله ناگزير بودند خوشه ها را به سبك قديم لگد كنند و كاه را با فوت كردن جدا سازند، چون مزرع هماشين خرمن كوبي نداشت اما خوكان با درايت و باكسر با زور بازو هميشه كار را پيش مي بردند. باكسر مورد اعجاب و تحسين همه بود.حتي زمان جونز هم پركار بود ولي حالا بيش از هميشه به نظر سه اسب مي آمد. روزهايي پيش مي آمد كه فشار همه كار مزرعه روي شانه هاي پرقدرت او مي افتاد. از صبح تا شب هر جا كه كار دشواري بود هميشه او بود كه مي راند و مي كشيد.با جوجه خروس قرار گذاشته بود كه او را صبحها نيم ساعت قبل از سايرين بيدار كند و داوطلبانه ، قبل از آنكه كار روزانه شروع شود، هرجاكه كار فوق العاده اي بود، به كار مي پرداخت. هر وقت مشكل و مسئل هاي طرح ميشد جوابش اين بود كه "من بيشتر كار خواهم كرد!"
و اين جواب را شعار خود كرده بود.
هر كس به تناسب ظرفيت خود كار مي كرد. مثلا مرغها و اردكها در موقع خرمن برداري در حدود پنجاه كيلو غله پخش و پلا شده را جمع آوري كرده بودند. نه كسي دزدي ميكرد و نه كسي از سهم جيره اش شكايتي داشت .از نزاع و گاز گرفتن و حسادت كه از عادات زندگي ايام گذشته بود تقريبا اثري نبود. هيچيك يا تقريبا هيچيك شانه از زير بار كار خالي نمي كرد. البته مالي صبحها در برخاستن از خواب تنبل بود و كار را قبل از وقت و به بهانه اينكه ريگي در سم دارد تعطيل مي كرد.و رفتار گربه نسبتا غريب بود. از همان بدو امر همه متوجه شدند كه موقع كار گربه غيب مي شود و ساعتها ناپديد است و فقط وقت غذا يا بعداز كار مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده دو باره سروكله اش پيدا مي شود. اما هميشه چنان بهانه هاي عالي داشت و چنان با مهر و محبت خرخر مي كرد كه امكان نداشت در حسن نيتش ترديد شود. بنجامين الاغ پير، بعد از انقلاب كوچكترين تغييري نكرده بود.كارش را با همان سر سختي و كندي دوران جونز انجام مي داد، نه از زير بار كار شانه خالي مي كرد و نه كاري داوطلبانه انجام ميداد. هيچگاه درباره انقلاب و نتايج آن اظهار نظر نمي كرد و وقتي از او مي پرسيدند: مگر خوشحالتر از زمان جونز نيست. فقط مي گفت : "خرها عمر دراز دارند هيچكدام شما تا حال خر مرده نديد ه ايد" و ديگران ناچار خود را به همين جواب معماآميز قانع ميساختند. یكشنبه ها كار نبود.صبحانه ساعتي ديرتر از معمول صرف مي شد و پس از صرف آن تشريفاتي بدون وقفه هر هفته اجرا مي شد.اول مراسم افراشتن پرچم بود. سنوبال در يراق خانه روميزي كهنه سبزي كه مال خانم جونز بود پيدا كرده بود و رويش سمي و شاخي با رنگ سفيد نقاشي كرده بود...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت نهم
به علاوه بيشترين محصولي بودكه مزرعه تا آن زمان به خود ديده بود.هيچ تلف نشده بود، مرغها و اردكها با چشمان تيز آخرين ساق ههاي كوچك را هم جمع كرده بودند و در سراسر مزرعه هيچ حيواني نبود كه به اندازه پر كاهي از محصول دزديده باشد. در سراسر تابستان كار مزرعه چون ساعت ، منظم پيش مي رفت حيوانات چنان خوشحال بودند كه هرگز تصورش را هم نكرده بودند. هر لقمه خوراك به آنان لذتي مخصوص مي داد چه ،اين قوتي بود كه تماما مال آنها بود و به دست خود براي خود تهيه كرده بودند؛ نه غذايي كه به دست ارباب خسيس جيره بندي شده باشد.
با رفتن انسانهاي طفيلي و بي ارزش غذاي بيشتر داشتند و با اينكه در كار مجرب نبودند،فراغت بيشتري هم داشتند. البته با اشكالات فراواني هم مواجه بودند-مثلا درآخر سال پس از جم عآوري غله ناگزير بودند خوشه ها را به سبك قديم لگد كنند و كاه را با فوت كردن جدا سازند، چون مزرع هماشين خرمن كوبي نداشت اما خوكان با درايت و باكسر با زور بازو هميشه كار را پيش مي بردند. باكسر مورد اعجاب و تحسين همه بود.حتي زمان جونز هم پركار بود ولي حالا بيش از هميشه به نظر سه اسب مي آمد. روزهايي پيش مي آمد كه فشار همه كار مزرعه روي شانه هاي پرقدرت او مي افتاد. از صبح تا شب هر جا كه كار دشواري بود هميشه او بود كه مي راند و مي كشيد.با جوجه خروس قرار گذاشته بود كه او را صبحها نيم ساعت قبل از سايرين بيدار كند و داوطلبانه ، قبل از آنكه كار روزانه شروع شود، هرجاكه كار فوق العاده اي بود، به كار مي پرداخت. هر وقت مشكل و مسئل هاي طرح ميشد جوابش اين بود كه "من بيشتر كار خواهم كرد!"
و اين جواب را شعار خود كرده بود.
هر كس به تناسب ظرفيت خود كار مي كرد. مثلا مرغها و اردكها در موقع خرمن برداري در حدود پنجاه كيلو غله پخش و پلا شده را جمع آوري كرده بودند. نه كسي دزدي ميكرد و نه كسي از سهم جيره اش شكايتي داشت .از نزاع و گاز گرفتن و حسادت كه از عادات زندگي ايام گذشته بود تقريبا اثري نبود. هيچيك يا تقريبا هيچيك شانه از زير بار كار خالي نمي كرد. البته مالي صبحها در برخاستن از خواب تنبل بود و كار را قبل از وقت و به بهانه اينكه ريگي در سم دارد تعطيل مي كرد.و رفتار گربه نسبتا غريب بود. از همان بدو امر همه متوجه شدند كه موقع كار گربه غيب مي شود و ساعتها ناپديد است و فقط وقت غذا يا بعداز كار مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده دو باره سروكله اش پيدا مي شود. اما هميشه چنان بهانه هاي عالي داشت و چنان با مهر و محبت خرخر مي كرد كه امكان نداشت در حسن نيتش ترديد شود. بنجامين الاغ پير، بعد از انقلاب كوچكترين تغييري نكرده بود.كارش را با همان سر سختي و كندي دوران جونز انجام مي داد، نه از زير بار كار شانه خالي مي كرد و نه كاري داوطلبانه انجام ميداد. هيچگاه درباره انقلاب و نتايج آن اظهار نظر نمي كرد و وقتي از او مي پرسيدند: مگر خوشحالتر از زمان جونز نيست. فقط مي گفت : "خرها عمر دراز دارند هيچكدام شما تا حال خر مرده نديد ه ايد" و ديگران ناچار خود را به همين جواب معماآميز قانع ميساختند. یكشنبه ها كار نبود.صبحانه ساعتي ديرتر از معمول صرف مي شد و پس از صرف آن تشريفاتي بدون وقفه هر هفته اجرا مي شد.اول مراسم افراشتن پرچم بود. سنوبال در يراق خانه روميزي كهنه سبزي كه مال خانم جونز بود پيدا كرده بود و رويش سمي و شاخي با رنگ سفيد نقاشي كرده بود...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت دهم
و اين پرچم روزهاي يكشنبه در حياط افراشته مي شد. سنوبال مي گفت: رنگ پرچم سبز است براي اينكه نشانه مزارع سر سبز انگلستان باشد و سم و شاخ علامت جمهوري آينده حيوانات است كه پس از قلع و قمع انسانها بر پا خواهد شد.
پس از برافراشتن پرچم همه حيوانات در طويله براي جلسه عمومي كه به آن ميتينگ ميگفتند جمع ميشدند. در آن مجمع كار هفته آينده طرح ميشد و تصميمات مورد بحث قرار مي گرفت . هميشه خوكها تصميم مي گرفتند ، ساير حيوانات هرگز نميتوانستند تصميمي اتخاذ كنند ولي راي دادن را ياد گرفته بودند. سنوبال و ناپلئون در مباحثه از همه فعالتر بودند ولي به اين معني توجه شده بود كه اين دو هيچگاه با هم توافق ندارند. پيشنهاد از طرف هر كدام كه بود،واضح و روشن بود كه ديگري مخالف است .حتي در موضوعاتي كه در اساس آن، جاي هيچگونه مخالفتي نبود مثل تخصيص دادن قطعه زمين كوچكي پشت باغ ميوه براي سكونت حيوانات بازنشسته بين آن دو بحثي طولاني در ميگرفت . ميتينگ هميشه با خواندن سرود حيوانات انگليس ختم مي شد وبعد از ظهر مخصوص تفريح بود.
خوكها يراق خانه را مركز فرماندهي كرده بودند.شبها در آنجا از روي كتابهايي كه از خانه آورده بودند آهنگري ، نجاري و ساير صنايع ضروري را ياد مي گرفتند. سنوبال سرگرم داير كردن تشكيلاتي بود كه آنها را كميته هاي حيواني ميناميد. در اين امر پشتكار خستگي ناپذيري داشت.براي مرغها كميته توليد تخم مرغ ،براي گاوان اتحاديه دم تيزان ،كميته تجديد نظر در تعليمات رفقاي غير اهلی (هدف آن رام كردن حيواناتي از قبيل موش و خرگوش بود)، براي گوسفندان جنبش پشم سفيدتر و كميته هاي ديگر تشكيل داده بود، به علاوه كلاسهاي مقدماتي به منظور تعليم خواندن و نوشتن تاسيس كرده بود.به طور كلي اين طرحها با شكست مواجه شد. مثلا كميته تجديدنظر در تعليمات رفقاي غيراهلي تقريبا بلافاصله منحل شد،چه وحوش از راه و رسم اوليه خود عدول نميكردند و وقتي باآنها سخاوتمندانه رفتار ميشد،از وضع سواستفاده مي كردند. گربه عضو اين كميته شد و چند روزي خيلي فعال بود.يكروز دوستان ديدند حالا ديگر » كه بربام نشسته و با گنجشكهاي دور از دسترسش حرف ميزند. مي گفت همه حيوانات با هم دوستند و هر گنجشكي كه بخواهد ميتواند پرواز كند و روي پنجه من بنشيند ولي گنجشكها فاصله شان را با او حفظ كردند.
كلاسهاي خواندن و نوشتن با موفقيت زيادي همراه بود. در پاييزتقريبا همه حيوانات مزرعه تا حدي باسواد شده بودند. خوكها خواندن و نوشتن را به كمال يادگرفته بودند. سگها نسبتاخوب ميخواندند ولي سواي هفت فرمان علاقه اي به خواندن هيچ چيز نداشتند. موريل ،بزسفيد، از سگها بهتر مي خواند و گاه تكه پاره هاي روزنامه را كه در زباله پيدا مي كرد براي سايرين مي خواند. بنجامين به خوبي خوكها ميخواند ولي از آن استفاده نمي كرد، مي گفت :تا آنجا كه خبر دارد چيزي نيست كه به خواندنش بيارزد. كلوور تمام حروف الفبا را مي دانست ولي از ساختن كلمه عاجز بود. باكسر از حرف ت جلوتر نرفت . با سم بزرگش روي خاك الف ب پ ت را رسم ميكرد و بعد با گوش خوابيده به حروف خيره مي شد،گاهي كاكلش را تكان ميداد و با تمام نيرو سعي ميكرد حروف بعدي را به خاطر آورد ولي توفيق نمي يافت .چند بار ج چ ح خ را هم ياد گرفت ولي هربار كه آنها را به ياد داشت متوجه مي شد كه الف و ب و پ و ت را فراموش كرده است. بالاخره مصمم شد كه به همان چهار حرف اول قناعت كند و مرتب هر روز يكي دو بار آنها را مي نوشت تا ذهنش آماده باشد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت دهم
و اين پرچم روزهاي يكشنبه در حياط افراشته مي شد. سنوبال مي گفت: رنگ پرچم سبز است براي اينكه نشانه مزارع سر سبز انگلستان باشد و سم و شاخ علامت جمهوري آينده حيوانات است كه پس از قلع و قمع انسانها بر پا خواهد شد.
پس از برافراشتن پرچم همه حيوانات در طويله براي جلسه عمومي كه به آن ميتينگ ميگفتند جمع ميشدند. در آن مجمع كار هفته آينده طرح ميشد و تصميمات مورد بحث قرار مي گرفت . هميشه خوكها تصميم مي گرفتند ، ساير حيوانات هرگز نميتوانستند تصميمي اتخاذ كنند ولي راي دادن را ياد گرفته بودند. سنوبال و ناپلئون در مباحثه از همه فعالتر بودند ولي به اين معني توجه شده بود كه اين دو هيچگاه با هم توافق ندارند. پيشنهاد از طرف هر كدام كه بود،واضح و روشن بود كه ديگري مخالف است .حتي در موضوعاتي كه در اساس آن، جاي هيچگونه مخالفتي نبود مثل تخصيص دادن قطعه زمين كوچكي پشت باغ ميوه براي سكونت حيوانات بازنشسته بين آن دو بحثي طولاني در ميگرفت . ميتينگ هميشه با خواندن سرود حيوانات انگليس ختم مي شد وبعد از ظهر مخصوص تفريح بود.
خوكها يراق خانه را مركز فرماندهي كرده بودند.شبها در آنجا از روي كتابهايي كه از خانه آورده بودند آهنگري ، نجاري و ساير صنايع ضروري را ياد مي گرفتند. سنوبال سرگرم داير كردن تشكيلاتي بود كه آنها را كميته هاي حيواني ميناميد. در اين امر پشتكار خستگي ناپذيري داشت.براي مرغها كميته توليد تخم مرغ ،براي گاوان اتحاديه دم تيزان ،كميته تجديد نظر در تعليمات رفقاي غير اهلی (هدف آن رام كردن حيواناتي از قبيل موش و خرگوش بود)، براي گوسفندان جنبش پشم سفيدتر و كميته هاي ديگر تشكيل داده بود، به علاوه كلاسهاي مقدماتي به منظور تعليم خواندن و نوشتن تاسيس كرده بود.به طور كلي اين طرحها با شكست مواجه شد. مثلا كميته تجديدنظر در تعليمات رفقاي غيراهلي تقريبا بلافاصله منحل شد،چه وحوش از راه و رسم اوليه خود عدول نميكردند و وقتي باآنها سخاوتمندانه رفتار ميشد،از وضع سواستفاده مي كردند. گربه عضو اين كميته شد و چند روزي خيلي فعال بود.يكروز دوستان ديدند حالا ديگر » كه بربام نشسته و با گنجشكهاي دور از دسترسش حرف ميزند. مي گفت همه حيوانات با هم دوستند و هر گنجشكي كه بخواهد ميتواند پرواز كند و روي پنجه من بنشيند ولي گنجشكها فاصله شان را با او حفظ كردند.
كلاسهاي خواندن و نوشتن با موفقيت زيادي همراه بود. در پاييزتقريبا همه حيوانات مزرعه تا حدي باسواد شده بودند. خوكها خواندن و نوشتن را به كمال يادگرفته بودند. سگها نسبتاخوب ميخواندند ولي سواي هفت فرمان علاقه اي به خواندن هيچ چيز نداشتند. موريل ،بزسفيد، از سگها بهتر مي خواند و گاه تكه پاره هاي روزنامه را كه در زباله پيدا مي كرد براي سايرين مي خواند. بنجامين به خوبي خوكها ميخواند ولي از آن استفاده نمي كرد، مي گفت :تا آنجا كه خبر دارد چيزي نيست كه به خواندنش بيارزد. كلوور تمام حروف الفبا را مي دانست ولي از ساختن كلمه عاجز بود. باكسر از حرف ت جلوتر نرفت . با سم بزرگش روي خاك الف ب پ ت را رسم ميكرد و بعد با گوش خوابيده به حروف خيره مي شد،گاهي كاكلش را تكان ميداد و با تمام نيرو سعي ميكرد حروف بعدي را به خاطر آورد ولي توفيق نمي يافت .چند بار ج چ ح خ را هم ياد گرفت ولي هربار كه آنها را به ياد داشت متوجه مي شد كه الف و ب و پ و ت را فراموش كرده است. بالاخره مصمم شد كه به همان چهار حرف اول قناعت كند و مرتب هر روز يكي دو بار آنها را مي نوشت تا ذهنش آماده باشد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خلقِ عشقْ مسئله ای نیست، حفظِ عشق مسئله است. عاشق شدنْ مهم نیست، عاشق ماندنْ مهم است. عاشق شدنْ حرفه بچههاست، عاشقْ ماندنْ هنرِ مردان و دلاوران. سست عهدی های عشاقْ باعث شده که بسیاری از داستانهای عاشقانه مبتذلْ در جایی تمام شود که عاشق به معشوق میرسد؛ حال آنکه مهم، از این لحظه به بعد است.
مهم، پنجاه سالِ بعد است: دوام عشق... دوام زیبایی و شکوه عشق...
#نادر_ابراهیمی
#آتش_بدون_دود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خلقِ عشقْ مسئله ای نیست، حفظِ عشق مسئله است. عاشق شدنْ مهم نیست، عاشق ماندنْ مهم است. عاشق شدنْ حرفه بچههاست، عاشقْ ماندنْ هنرِ مردان و دلاوران. سست عهدی های عشاقْ باعث شده که بسیاری از داستانهای عاشقانه مبتذلْ در جایی تمام شود که عاشق به معشوق میرسد؛ حال آنکه مهم، از این لحظه به بعد است.
مهم، پنجاه سالِ بعد است: دوام عشق... دوام زیبایی و شکوه عشق...
#نادر_ابراهیمی
#آتش_بدون_دود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
"امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت. او در گوشهای به انتظار پیشخدمت نشست، اما کسی به او توجه نمیکرد. از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند. پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود پرسید: من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشستهام، چرا پیشخدمت به من توجه نمیکند؟ درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشستهام؟ مرد پاسخ داد: اینجا "سلف سرویس"است؛ به انتهای رستوران بروید و هرچه میخواهید در سینی بگذارید، پول آن را بپردازید و غذایتان را میل کنید. "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت: "احساس حماقت میکردم؛ وقتی غذا را روی میز گذاشتم ناگهان به ذهنم رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد. درحالی که اغلب ما بیحرکت روی صندلی خود چسبیدهایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شدهایم که او چرا سهم بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمیرسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است و برداریم.
#اپرا_وینفری
#تکه_کتاب
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
"امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت. او در گوشهای به انتظار پیشخدمت نشست، اما کسی به او توجه نمیکرد. از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند. پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود پرسید: من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشستهام، چرا پیشخدمت به من توجه نمیکند؟ درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشستهام؟ مرد پاسخ داد: اینجا "سلف سرویس"است؛ به انتهای رستوران بروید و هرچه میخواهید در سینی بگذارید، پول آن را بپردازید و غذایتان را میل کنید. "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت: "احساس حماقت میکردم؛ وقتی غذا را روی میز گذاشتم ناگهان به ذهنم رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخداد، فرصت، موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد. درحالی که اغلب ما بیحرکت روی صندلی خود چسبیدهایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شدهایم که او چرا سهم بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمیرسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است و برداریم.
#اپرا_وینفری
#تکه_کتاب
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت یازدهم
مالي جز چهار حرف اسم خودش از فراگرفتن ساير حروف سر باز زد.اين حروف رابا ساقه هاي نازك درخت ميساخت و با يكي دو گل آنرا زينت ميداد و به به گويان دورش ميگشت ساير حيوانات مزرعه از حرف الف جلوتر نرفتند و هم چنين كاشف به عمل آمد كه حيوانات كودن ،مانند گوسفندان ،مرغان و اردكها قادر به از بر كردن هفت فرمان نيستند. سنوبال پس از مدتي فكر اعلام داشت كه هفت فرمان مي تواند به "چهارپا خوب ، دو پا بد" خلاصه شود و گفت اين شعار شامل اساسي حيوانگري است. هر كه آن را كاملا دريابد از شر نفوذ انسان مصون است . پرندگان ابتدا اعتراض كردند،چون خود آنها هم ظاهرا دو پا داشتند، ولي سنوبال به آنان ثابت كرد كه چنين نيست. گفت: رفقا! بال پرنده عضوي است براي حركت و نه براي اخذ بركت ،بنابراين به مثابه پاست .دست علامت مشخصه انسان است و با آن مرتكب تمام اعمال زشتش مي شود.
پرندگان چيزي از كلمات طويل سنوبال دستگيرشان نشد ولي توضيحاتش را پذيرفتند و همه آماده از بر كردن شعار جديد شدند. "چهارپا خوب، دو پا بد" بر ديوار قلعه و بالاي هفت فرمان و با حروفي درشتر نوشته شد.وقتي آنرا فرا گرفتند، گوسفندها چنان به آن دلبستگي پيدا كردند كه هر وقت در مزرعه استراحت مي كردند ساعتها "چهارپا خوب، دو پا بد" را بع بع مي كردند؛ بي آنكه خسته شوند.
ناپلئون به كميته هاي سنوبال توجهي نداشت و مي گفت: تربيت جوانان مقدم بر هركاري است كه براي بزرگسالان ميكنيم.
اتفاقا كمي پس از برداشت يونجه جسي و بلوبل رويهم نه توله قوي و سالم زائيدند. ناپلئون توله ها را به مجردي كه از شيرگرفته شدند از مادرهاشان گرفت و گفت شخصا عهده دار تعليم و تربيتشان ميشود. آنها را به بالاخانه اي كه فقط به وسيله نردبان به يراق خانه راه داشت برد و آنها را در چنان انزوايي نگاه داشت كه سايرين به زودي وجودشان را فراموش كردند.
معماي شير به زودي حل شد؛ هر روز با نواله خوكها مخلوط مي شد. سيبهاي زودرس داشت مي رسيد و زمين باغ ميوه از سيبهاي باد زده پوشيده شده بود. حيوانات تصور كرده بودند كه طبعا سيبها بين همه و به تساوي تقسيم ميشود ولي دستور صادر شد كه سيبها جمع آوري شود و براي خوراك خوكها به يراقخانه فرستاده شود. بعد از صدور دستور چند تايي از حيوانات زمزمه اي سردادند، ولي نتيجه نداشت چون همه خوكها حتي سنوبال و ناپلئون ،در اين امر توافق نظر كامل داشتند و سكوئيلر مامور شد كه توضيحات لازم را به سايرين بدهد. به صداي رسا گفت: اميدوارم رفيق تصور نكرده باشند كه ما خوكها اين عمل را از روي خودپسندي و يا به عنوان امتياز مي كنيم .بسياري از ما خوكها از شير و سيب خوشمان نمي آيد و من به شخصه از آنها بدم مي آيد.تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتي است. شير و سي (باز طريق علمي به ثبوت رسيده رفقا) شامل موادي است كه براي حفظ سلامتي خوك كاملا ضروري است .ما خوكها كارمان فكري است. تمام كار تشكيلات مزرعه بسته به ماست . ما شب و روز مواظب بهبود وضع همه هستيم. صرفا به خاطر شماست كه ما شير را مينوشيم و سيب را ميخوريم .هيچ ميدانيد اگر ما به وظايفمان عمل نكنيم چه خواهد شد؟جونز برمي گردد! و در حاليكه جست و خيز مي كرد و دمش را مي جنباند با لحني تقريبا ملتسمانه فرياد كشيد: بله ،جونز برمي گردد رفقا‘ به طور حتم كسي بين شما نيست كه طالب مراجعت جونز باشد!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت یازدهم
مالي جز چهار حرف اسم خودش از فراگرفتن ساير حروف سر باز زد.اين حروف رابا ساقه هاي نازك درخت ميساخت و با يكي دو گل آنرا زينت ميداد و به به گويان دورش ميگشت ساير حيوانات مزرعه از حرف الف جلوتر نرفتند و هم چنين كاشف به عمل آمد كه حيوانات كودن ،مانند گوسفندان ،مرغان و اردكها قادر به از بر كردن هفت فرمان نيستند. سنوبال پس از مدتي فكر اعلام داشت كه هفت فرمان مي تواند به "چهارپا خوب ، دو پا بد" خلاصه شود و گفت اين شعار شامل اساسي حيوانگري است. هر كه آن را كاملا دريابد از شر نفوذ انسان مصون است . پرندگان ابتدا اعتراض كردند،چون خود آنها هم ظاهرا دو پا داشتند، ولي سنوبال به آنان ثابت كرد كه چنين نيست. گفت: رفقا! بال پرنده عضوي است براي حركت و نه براي اخذ بركت ،بنابراين به مثابه پاست .دست علامت مشخصه انسان است و با آن مرتكب تمام اعمال زشتش مي شود.
پرندگان چيزي از كلمات طويل سنوبال دستگيرشان نشد ولي توضيحاتش را پذيرفتند و همه آماده از بر كردن شعار جديد شدند. "چهارپا خوب، دو پا بد" بر ديوار قلعه و بالاي هفت فرمان و با حروفي درشتر نوشته شد.وقتي آنرا فرا گرفتند، گوسفندها چنان به آن دلبستگي پيدا كردند كه هر وقت در مزرعه استراحت مي كردند ساعتها "چهارپا خوب، دو پا بد" را بع بع مي كردند؛ بي آنكه خسته شوند.
ناپلئون به كميته هاي سنوبال توجهي نداشت و مي گفت: تربيت جوانان مقدم بر هركاري است كه براي بزرگسالان ميكنيم.
اتفاقا كمي پس از برداشت يونجه جسي و بلوبل رويهم نه توله قوي و سالم زائيدند. ناپلئون توله ها را به مجردي كه از شيرگرفته شدند از مادرهاشان گرفت و گفت شخصا عهده دار تعليم و تربيتشان ميشود. آنها را به بالاخانه اي كه فقط به وسيله نردبان به يراق خانه راه داشت برد و آنها را در چنان انزوايي نگاه داشت كه سايرين به زودي وجودشان را فراموش كردند.
معماي شير به زودي حل شد؛ هر روز با نواله خوكها مخلوط مي شد. سيبهاي زودرس داشت مي رسيد و زمين باغ ميوه از سيبهاي باد زده پوشيده شده بود. حيوانات تصور كرده بودند كه طبعا سيبها بين همه و به تساوي تقسيم ميشود ولي دستور صادر شد كه سيبها جمع آوري شود و براي خوراك خوكها به يراقخانه فرستاده شود. بعد از صدور دستور چند تايي از حيوانات زمزمه اي سردادند، ولي نتيجه نداشت چون همه خوكها حتي سنوبال و ناپلئون ،در اين امر توافق نظر كامل داشتند و سكوئيلر مامور شد كه توضيحات لازم را به سايرين بدهد. به صداي رسا گفت: اميدوارم رفيق تصور نكرده باشند كه ما خوكها اين عمل را از روي خودپسندي و يا به عنوان امتياز مي كنيم .بسياري از ما خوكها از شير و سيب خوشمان نمي آيد و من به شخصه از آنها بدم مي آيد.تنها هدف از خوردن آنها حفظ سلامتي است. شير و سي (باز طريق علمي به ثبوت رسيده رفقا) شامل موادي است كه براي حفظ سلامتي خوك كاملا ضروري است .ما خوكها كارمان فكري است. تمام كار تشكيلات مزرعه بسته به ماست . ما شب و روز مواظب بهبود وضع همه هستيم. صرفا به خاطر شماست كه ما شير را مينوشيم و سيب را ميخوريم .هيچ ميدانيد اگر ما به وظايفمان عمل نكنيم چه خواهد شد؟جونز برمي گردد! و در حاليكه جست و خيز مي كرد و دمش را مي جنباند با لحني تقريبا ملتسمانه فرياد كشيد: بله ،جونز برمي گردد رفقا‘ به طور حتم كسي بين شما نيست كه طالب مراجعت جونز باشد!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت دوازدهم
اگر تنها يك موضوع بود كه هيچ حيواني در آن ترديد نداشت عدم تمايل به بازگشت جونز بود. وقتي كه مطالب به اين شكل عرضه شد ديگر جاي حرف نبود.اهميت حفظ سلامتي خوكها هم كه روشن و واضح بود، بنابراين بدون چون و چرا موافقت شد كه شير و سيبهاي بادزده همچنين محصول اصلي سيب پس از رسيدن منحصرا مال خوكها باشد.
فصل چهارم
تا اواخر تابستان شرح حوادث قلعه حيوانات در نيمي از دهكده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته كبوتران را مامور ميكردند كه به مزارع مجاور بروند و با حيوانات آن مزارع درآميزند و داستان انقلاب را نقل كنند و به آنها آهنگ سرود "حيوانات انگليس"را تعليم دهند.
غالب اين ايام آقاي جونز در بار ميخانه شير سرخ مينشست و براي هر كس كه حوصله شنيدن داشت از ظلمي كه به او شده بود و اينكه يكدسته حيوان بي ارزش او را از ملكش رانده بودند شكوه ميكرد. ساير زارعين به طور اصولي همدردي مي كردند ولي در بادي امر كمك شاياني به او نكردند. هر يك از آنان پنهاني به اين فكر بود، كه به چه نحو ميتواند از بدبختي جونز به نفع خويش استفاده كند.
خوشبختانه ميانه مالكين مزارع مجاور دائما شكر آب بود. يكي از دو مزرعه مجاور فاكس وود ناميده مي شد مزرعه وسيعي بود فراموش شده ، كهنه ، با درختهاي بي تناسب و چراگاههاي بيمصرف و پرچينهاي خراب .
مالكش آقاي پي لكينگتن زارع سهل انگاري بود كه وقتش را به اقتضاي فصل به ماهيگيري يا شكار مي گذراند. مزرعه ديگر كه اسمش پينج فيلد بود كوچكتر بود و بهتر نگهداري شده بود، مالكش آقاي فردريك نامي بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوي دادگستري و به سخت گيري در معاملات مشهور.
اين دو با چنان از هم متنفر بودند كه امكان توافق آنها حتي در دفاع از منافع مشتركشان بعيد بود.
با وجود اين هر دوي آنان از انقلاب قلعه حيوانات هراسان بودند و كاملا مراقب كه نگذارند حيوانات مزرعه خودشان چيز زيادي از آن درك كنند. در بادي امر چنين وانمود مي كردند مطلب خنده دار است و فكر اينكه مزرعه اي را حيوانات اداره كنند مضحك است . معتقد بودند غائله ظرف يكي دو هفته رفع خواهد شد.
شايع كردند كه در مزرعه مانر ( اصرار داشتند كه مزرعه را مانر بنامند و اسم قلعه حيوانات را نميتوانستند تحمل كنند) همه حيوانات به جان هم افتادند و بزودي از گرسنگي تلف مي شوند. وقتي كه مدتي گذشت و مسلم گشت كه حيوانات از گرسنگي تلف نشدند فردريك و پي لكينگتن لحن خود را تغيير دادند و از فساد و جنايات وحشتناك قلعه حيوانات سخن راندند. شايع كردند كه آنجا حيوانات يكديگر را ميخورند و همديگر را با نعل داغ شكنجه مي كنند و ماده هايشان اشتراكي است . فردريك و پيل كينگتن ميگفتند اينها همه نتيجه سرپيچي از قوانين طبيعي است .
ولي اين داستانها هيچگاه به تمام معني باور نمي شد. قصه مزرعه عجيبي كه حيوانات بشر را از آن بيرون كرده اند و خودشان آن را اداره ميكنند به صور و اشكال مبهم و گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجي از طغيان و تمرد تمام حول وحوش را فرا گرفت.
گاوهاي نر كه هميشه رام بودند يك مرتبه سركش شدند، گوسفندها پرچينها را شكستند و به جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهاي شير را واژگون كردند و اسبهاي شكاري از پرش از روي موانع سرباز زدند و سواركاران را زمين زدند.
از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتي كلمات سرود حيوانات انگليس را مي دانستند. با سرعت سرسام آوري منتشر شده بود. آدمها با اينكه وانمود ميكردند مطلب كاملا مسخره است ،نميتوانستند خونسردي خود را حفظ كنند. مي گفتند چطور ممكن است حتي جهارپايان حاضر شوند چنين آواز بي ارزشي را بخوانند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت دوازدهم
اگر تنها يك موضوع بود كه هيچ حيواني در آن ترديد نداشت عدم تمايل به بازگشت جونز بود. وقتي كه مطالب به اين شكل عرضه شد ديگر جاي حرف نبود.اهميت حفظ سلامتي خوكها هم كه روشن و واضح بود، بنابراين بدون چون و چرا موافقت شد كه شير و سيبهاي بادزده همچنين محصول اصلي سيب پس از رسيدن منحصرا مال خوكها باشد.
فصل چهارم
تا اواخر تابستان شرح حوادث قلعه حيوانات در نيمي از دهكده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته كبوتران را مامور ميكردند كه به مزارع مجاور بروند و با حيوانات آن مزارع درآميزند و داستان انقلاب را نقل كنند و به آنها آهنگ سرود "حيوانات انگليس"را تعليم دهند.
غالب اين ايام آقاي جونز در بار ميخانه شير سرخ مينشست و براي هر كس كه حوصله شنيدن داشت از ظلمي كه به او شده بود و اينكه يكدسته حيوان بي ارزش او را از ملكش رانده بودند شكوه ميكرد. ساير زارعين به طور اصولي همدردي مي كردند ولي در بادي امر كمك شاياني به او نكردند. هر يك از آنان پنهاني به اين فكر بود، كه به چه نحو ميتواند از بدبختي جونز به نفع خويش استفاده كند.
خوشبختانه ميانه مالكين مزارع مجاور دائما شكر آب بود. يكي از دو مزرعه مجاور فاكس وود ناميده مي شد مزرعه وسيعي بود فراموش شده ، كهنه ، با درختهاي بي تناسب و چراگاههاي بيمصرف و پرچينهاي خراب .
مالكش آقاي پي لكينگتن زارع سهل انگاري بود كه وقتش را به اقتضاي فصل به ماهيگيري يا شكار مي گذراند. مزرعه ديگر كه اسمش پينج فيلد بود كوچكتر بود و بهتر نگهداري شده بود، مالكش آقاي فردريك نامي بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوي دادگستري و به سخت گيري در معاملات مشهور.
اين دو با چنان از هم متنفر بودند كه امكان توافق آنها حتي در دفاع از منافع مشتركشان بعيد بود.
با وجود اين هر دوي آنان از انقلاب قلعه حيوانات هراسان بودند و كاملا مراقب كه نگذارند حيوانات مزرعه خودشان چيز زيادي از آن درك كنند. در بادي امر چنين وانمود مي كردند مطلب خنده دار است و فكر اينكه مزرعه اي را حيوانات اداره كنند مضحك است . معتقد بودند غائله ظرف يكي دو هفته رفع خواهد شد.
شايع كردند كه در مزرعه مانر ( اصرار داشتند كه مزرعه را مانر بنامند و اسم قلعه حيوانات را نميتوانستند تحمل كنند) همه حيوانات به جان هم افتادند و بزودي از گرسنگي تلف مي شوند. وقتي كه مدتي گذشت و مسلم گشت كه حيوانات از گرسنگي تلف نشدند فردريك و پي لكينگتن لحن خود را تغيير دادند و از فساد و جنايات وحشتناك قلعه حيوانات سخن راندند. شايع كردند كه آنجا حيوانات يكديگر را ميخورند و همديگر را با نعل داغ شكنجه مي كنند و ماده هايشان اشتراكي است . فردريك و پيل كينگتن ميگفتند اينها همه نتيجه سرپيچي از قوانين طبيعي است .
ولي اين داستانها هيچگاه به تمام معني باور نمي شد. قصه مزرعه عجيبي كه حيوانات بشر را از آن بيرون كرده اند و خودشان آن را اداره ميكنند به صور و اشكال مبهم و گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجي از طغيان و تمرد تمام حول وحوش را فرا گرفت.
گاوهاي نر كه هميشه رام بودند يك مرتبه سركش شدند، گوسفندها پرچينها را شكستند و به جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهاي شير را واژگون كردند و اسبهاي شكاري از پرش از روي موانع سرباز زدند و سواركاران را زمين زدند.
از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتي كلمات سرود حيوانات انگليس را مي دانستند. با سرعت سرسام آوري منتشر شده بود. آدمها با اينكه وانمود ميكردند مطلب كاملا مسخره است ،نميتوانستند خونسردي خود را حفظ كنند. مي گفتند چطور ممكن است حتي جهارپايان حاضر شوند چنين آواز بي ارزشي را بخوانند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در این دنیا در هر وضعی، زن ها بیشتر از مردها رنج وعذاب می کشند. مرد، قدرت و توان اعمال قدرت دارد؛ دست به عمل می زند، فکر می کند، خودرا سرگرم می کند، برای آینده برنامه ریزی می کند و آینده اورا تسلی می دهد. شارل هم همین کار را می کرد. اما زن در خانه می ماند. همیشه با غم رودر روست. هیچ چیز حواس اورا از این غم به جای دیگری منحرف نمی کند. همیشه تا اعماق پرتگاهی که برایش دهان باز کرده است می رود، عمق آن را اندازه میگیرد و اغلب این پرتگاه را با اشکهایش پر می کند.
اوژنی_گرانده
اونوره_دو_بالزاک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در این دنیا در هر وضعی، زن ها بیشتر از مردها رنج وعذاب می کشند. مرد، قدرت و توان اعمال قدرت دارد؛ دست به عمل می زند، فکر می کند، خودرا سرگرم می کند، برای آینده برنامه ریزی می کند و آینده اورا تسلی می دهد. شارل هم همین کار را می کرد. اما زن در خانه می ماند. همیشه با غم رودر روست. هیچ چیز حواس اورا از این غم به جای دیگری منحرف نمی کند. همیشه تا اعماق پرتگاهی که برایش دهان باز کرده است می رود، عمق آن را اندازه میگیرد و اغلب این پرتگاه را با اشکهایش پر می کند.
اوژنی_گرانده
اونوره_دو_بالزاک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به شبنمي مي ماند آدمي
و عمر چهل روايتش
به لحظه ي رؤيتِ نور
بر سطح سبز برگي
مي لغزدُ بر زمين مي چكد...
6 شهریور سالگرد تولد #حسين_پناهي گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به شبنمي مي ماند آدمي
و عمر چهل روايتش
به لحظه ي رؤيتِ نور
بر سطح سبز برگي
مي لغزدُ بر زمين مي چكد...
6 شهریور سالگرد تولد #حسين_پناهي گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد دلبسته آدمهای خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می یابند با تو سرد و با فاصله اند و تا احساس می کنند که از آنها دل می کنی با تو گرم و نزدیک می شوند- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.
بعضی از این آدم های خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند- ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.
آدمهای خاکستری خواسته یا ناخواسته تمام خون عاطفه ات را می نوشند اما بر مرده ات فاتحه هم نمی خوانند. لحظه های تلخ زندگی شان را با تو تقسیم می کنند، اما خوشی های شان را با دیگران شریک می شوند. با جذابیت های شان آرام آرام به دورت تار می تنند، و تا به خود می آیی خود را گرفتار دام شان می یابی. ته دل می دانی که شهدت را می نوشند و تفاله ات را تف می کنند، اما برای بی مهرهایشان مدام بهانه می تراشی. می دانی که وضعیت هرگز بهتر نمی شود، اما مدام برای آنها عذر و برای خودت امیدهای واهی می تراشی. آنقدر می مانی تا بپوسی.
عشق آدم را آسیب پذیر می کند، و آدمهای خاکستری دقیقا از همان نقطه آسیب پذیر است که دست شان را تا آرنج در قلبت فرو می کنند. این رابطه ها عشق نیست، بیماری است- نوعی اعتیاد ویرانگر است. و اگر کسی در این دام بلا افتاد باید هوار بزند و از دیگران برای نجات جان اش کمک بخواهد. هرچه بیشتر در این دام بمانی، گرفتارتر می شوی.
از آدمهای خاکستری باید مثل طاعون گریخت.
#ادمهای_خاکستری
#ارش_نراقی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد دلبسته آدمهای خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می یابند با تو سرد و با فاصله اند و تا احساس می کنند که از آنها دل می کنی با تو گرم و نزدیک می شوند- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.
بعضی از این آدم های خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند- ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.
آدمهای خاکستری خواسته یا ناخواسته تمام خون عاطفه ات را می نوشند اما بر مرده ات فاتحه هم نمی خوانند. لحظه های تلخ زندگی شان را با تو تقسیم می کنند، اما خوشی های شان را با دیگران شریک می شوند. با جذابیت های شان آرام آرام به دورت تار می تنند، و تا به خود می آیی خود را گرفتار دام شان می یابی. ته دل می دانی که شهدت را می نوشند و تفاله ات را تف می کنند، اما برای بی مهرهایشان مدام بهانه می تراشی. می دانی که وضعیت هرگز بهتر نمی شود، اما مدام برای آنها عذر و برای خودت امیدهای واهی می تراشی. آنقدر می مانی تا بپوسی.
عشق آدم را آسیب پذیر می کند، و آدمهای خاکستری دقیقا از همان نقطه آسیب پذیر است که دست شان را تا آرنج در قلبت فرو می کنند. این رابطه ها عشق نیست، بیماری است- نوعی اعتیاد ویرانگر است. و اگر کسی در این دام بلا افتاد باید هوار بزند و از دیگران برای نجات جان اش کمک بخواهد. هرچه بیشتر در این دام بمانی، گرفتارتر می شوی.
از آدمهای خاکستری باید مثل طاعون گریخت.
#ادمهای_خاکستری
#ارش_نراقی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سیزدهم
هر حيواني را كه حين خواندن سرود دستگير مي كردند در محل به چوب ميبستند معذلك آواز قطع نمي شد. ترقه ها روي پرچينها آن را با سوت مينواختند و كبوترها روي درختهاي نارون آن را بغ بغو مي كردند.
آهنگ در صداي چكش آهنگري و طنين زنگ كليسا نيز نفوذ كرده بود و وقتي آدمها آن را ميشنيدند برخود مي لرزيدند زيرا آينده شوم خود را در آن ميديدند.
يكي از روزهاي اوايل اكتبر وقتي كه غله درو و انباشته شده بود و حتي مقداري از آن خرمن كوبي هم شده بود دست هاي از كبوتران ميان هوا چرخي زدند و با هيجان فرود آمدند. جونز و كليه آدمهايش به علاوه شش تن از مزرعه فاكس وود و پين جفيلد از دروازه پن جكلونه وارد شده بودند و از راه ارابه رو به سوي مزرعه مي آمدند و همه غير از جونز كه پيشاپيش مي آمد و تفنگي در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم بود كه به منظور تسخير مجدد قلعه ميآيند.
از مدتها پيش انتظار اين امر ميرفت و تمام احتياط لازم به عمل آمده بود. سنوبال كه جنگهاي ژول سزار را از روي يك نسخه قديمي كه در خانه يافته بود مطالعه كرده بود مسئول عمليات دفاعي بود و فورا دستورات لازم را صادر كرد و ظرف دو دقيقه هر حيواني سرپست خود حاضر بود. به مجردي كه آدمها به مزرعه نزديك شدند سنوبال اولين حمله راآغاز كرد. كبوترها كه كل تعدادشان بالغ بر سي وپنج بود پروازكنان در هوا روي سر مردم فضله انداختند، و هنگامي كه آدمها سرگرم رفع اين گرفتاري بودند اردكها كه پشت پرچين مخفي بودند حمله كردند و ماهيچه هاي پاي آنان را به شدت منقار زدند. اين قسمت در واقع فقط مانور كوچكي بود و صرفا به منظور ايجاد بي نظمي مختصري طرح شده بود و آدمها به سهولت غازها را به وسيله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم پرداخت.
موريل و بنجامين و همه گوسفندان در حاليكه سنوبال پيشاپيش آنان بود به جلو حمله ور شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد مي زدند . بنجامين پشتش را كرده بود و با سمهاي كوچكش جفتك پراني ميكرد. اين بار نيز قدرت آدمها با كفشهاي ميخدار و چوب دستي بيش از تحمل حيوانات بود. همه با نعره اي كه سنوبال كشيد و به منزله علامت عقب نشيني بود برگشتند و از راهرو به حياط گريختند.
آدمها فرياد پيروزي كشيدند. دشمنان را همان طور كه انتظار داشتند در حال فرار ديدند و با بينظمي به تعقيب آنان پرداختند. اين همان بود كه سنوبال ميخواست. به محض اينكه همه آنها به ميان حياط رسيدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقيه خوكها كه در گاوداني كمين كرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمها بستند. سنوبال علامت حمله داد خودش مستقيم به طرف جونز حمله برد. جونز او را ديد و تفنگش را آتش كرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندي كشته شد. سنوبال بدون لحظه اي درنگ هيكل صدكيلويي خود راروي پاي جونز انداخت .جونز روي پهن نقش شد و تفنگ از دستش به سويي پريد. از اين وحشتناكتر منظره باكسر بود كه روي دو پاي عقب برخاسته بود و با سم بزرگ نعل دارش بر سرو روي آدمها مي زد.
اولين ضربه اش به جمجمه شاگرد مهتري گرفت كه چون مرده روي گل افتاد. با ديدن اين منظره چند نفر چوبها را انداختند و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته بود و حيوانات آنها را گرداگرد حياط ميراندند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سیزدهم
هر حيواني را كه حين خواندن سرود دستگير مي كردند در محل به چوب ميبستند معذلك آواز قطع نمي شد. ترقه ها روي پرچينها آن را با سوت مينواختند و كبوترها روي درختهاي نارون آن را بغ بغو مي كردند.
آهنگ در صداي چكش آهنگري و طنين زنگ كليسا نيز نفوذ كرده بود و وقتي آدمها آن را ميشنيدند برخود مي لرزيدند زيرا آينده شوم خود را در آن ميديدند.
يكي از روزهاي اوايل اكتبر وقتي كه غله درو و انباشته شده بود و حتي مقداري از آن خرمن كوبي هم شده بود دست هاي از كبوتران ميان هوا چرخي زدند و با هيجان فرود آمدند. جونز و كليه آدمهايش به علاوه شش تن از مزرعه فاكس وود و پين جفيلد از دروازه پن جكلونه وارد شده بودند و از راه ارابه رو به سوي مزرعه مي آمدند و همه غير از جونز كه پيشاپيش مي آمد و تفنگي در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم بود كه به منظور تسخير مجدد قلعه ميآيند.
از مدتها پيش انتظار اين امر ميرفت و تمام احتياط لازم به عمل آمده بود. سنوبال كه جنگهاي ژول سزار را از روي يك نسخه قديمي كه در خانه يافته بود مطالعه كرده بود مسئول عمليات دفاعي بود و فورا دستورات لازم را صادر كرد و ظرف دو دقيقه هر حيواني سرپست خود حاضر بود. به مجردي كه آدمها به مزرعه نزديك شدند سنوبال اولين حمله راآغاز كرد. كبوترها كه كل تعدادشان بالغ بر سي وپنج بود پروازكنان در هوا روي سر مردم فضله انداختند، و هنگامي كه آدمها سرگرم رفع اين گرفتاري بودند اردكها كه پشت پرچين مخفي بودند حمله كردند و ماهيچه هاي پاي آنان را به شدت منقار زدند. اين قسمت در واقع فقط مانور كوچكي بود و صرفا به منظور ايجاد بي نظمي مختصري طرح شده بود و آدمها به سهولت غازها را به وسيله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم پرداخت.
موريل و بنجامين و همه گوسفندان در حاليكه سنوبال پيشاپيش آنان بود به جلو حمله ور شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد مي زدند . بنجامين پشتش را كرده بود و با سمهاي كوچكش جفتك پراني ميكرد. اين بار نيز قدرت آدمها با كفشهاي ميخدار و چوب دستي بيش از تحمل حيوانات بود. همه با نعره اي كه سنوبال كشيد و به منزله علامت عقب نشيني بود برگشتند و از راهرو به حياط گريختند.
آدمها فرياد پيروزي كشيدند. دشمنان را همان طور كه انتظار داشتند در حال فرار ديدند و با بينظمي به تعقيب آنان پرداختند. اين همان بود كه سنوبال ميخواست. به محض اينكه همه آنها به ميان حياط رسيدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقيه خوكها كه در گاوداني كمين كرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمها بستند. سنوبال علامت حمله داد خودش مستقيم به طرف جونز حمله برد. جونز او را ديد و تفنگش را آتش كرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندي كشته شد. سنوبال بدون لحظه اي درنگ هيكل صدكيلويي خود راروي پاي جونز انداخت .جونز روي پهن نقش شد و تفنگ از دستش به سويي پريد. از اين وحشتناكتر منظره باكسر بود كه روي دو پاي عقب برخاسته بود و با سم بزرگ نعل دارش بر سرو روي آدمها مي زد.
اولين ضربه اش به جمجمه شاگرد مهتري گرفت كه چون مرده روي گل افتاد. با ديدن اين منظره چند نفر چوبها را انداختند و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته بود و حيوانات آنها را گرداگرد حياط ميراندند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت چهاردهم
آدمها شاخ و لگد ميخوردند، گزيده و لگدكوب ميشدند، و در سراسر مزرعه حيواني نبود كه به شيوه خاص خود از آنها انتقامي نگيرد. حتي گربه غفلتا از روي بام بر شانه گاوچراني جست و چنگالش را در گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند كرد. به مجردي كه مفري پيدا شد آدمها گويي از خدا خواستند و بيرون دويدند و به طرف جاده اصلي فرار كردند. بدين طريق پنج دقيقه بيشتر از هجومشان نگذشته بود كه از راهي كه آمده بودند مفتضحانه عقب نشستند، در حاليكه اردكها صداكنان دنبالشان ميكردند و ماهيچه هاي پاهايشان را نوك مي زدند.
همه آدمها رفتند جز يكي . پشت حياط باكسر تلاش مي كرد با سمش شاگرد مهتر را كه با صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولي پسر تكان نمي خورد. باكسر با تاثر گفت: مرده است ،من نميخواستم اين كار را بكنم به كلي از ياد برده بودم كه نعل آهنين دارم. كي باور مي كند كه من در اين كار تعمدي نداشته ام؟
سنوبال كه هنوز از جراحتش خون مي چكيد نعره زد: عاطفه و دلسوزي لازم نيست رفيق ! جنگ ، جنگ است. فقط آدم مرده ، آدم خوب است!
باكسر در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود تكرار كرد من نمي خواهم جان هيچ كس حتي جان آدم را بگيرم.
يكي از حيوانات با تعجب گفت: پس مالي كجاست ؟
در واقع اثري از مالي نبود، براي يك لحظه وحشت زيادي ايجاد شد، ترس اين ميرفت كه نكند آدمها به طريقي به او آسيب رسانده باشند يا حتي او را با خود برده باشند. مالي را بالاخره در آخورش در حاليكه سر را زير يونجه ها مخفي كرده بود پيدا كردند. از همان لحظه شليك تفنگ فرار كرده بود. وقتي حيوانات پس از يافتن مالي برگشتند ديدند كه شاگرد مهتر كه در واقع بيهوش شده بود حالش به جا آمده و به چاك زده است. حيوانات با هيجان بسيار دوباره گرد هم جمع شدند. هر يك با اوج صداي خويش
داستان هنرنمايي خود را در جنگ شرح ميداد.بدون مقدمه جشني به خاطر فتح و پيروزي بر پا شد.
پرچم بالا رفت و سرود حيوانات انگليس چندين بار خوانده شد. بعد هم از گوسفند شهيد تشييع مجللي به عمل آمد و بوته خاري بر مزارش غرس شد.
سنوبال كنار قبر نطق كوتاهي ايراد كرد و به لزوم آمادگي همه حيوانات و در صورت ضرورت به جانفشاني در راه قلعه حيوانات تاكيد كرد. حيوانات به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه نشاني نظامي به اسم نشان " شجاعت حيواني درجه يك " داشته باشند و آن را در همان وقت و همان جا به سنوبال و باكسر اعطا كردند. مدال برنجي بود و در واقع از يراق اسبها در يراقخانه به دست آمده بود. قرار شد مدال يكشنبه ها و روزهاي تعطيل به سينه نصب شود.
نشان "شجاعت حيواني "درجه دو"يي هم تهيه شد و به گوسفند شهيد اعطا گشت . در اطراف اسم جنگ بحث زيادي شد و بالاخره آن را جنگ گاوداني ناميدند، چون يورش از گاوداني شروع شد.
تفنگ جونز را كه روي گل مانده بود با فشنگهايي كه ميدانستند در مزرعه به جا مانده است به مثابه مهمات در پاي چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالي دوبار شليك كنند يك مرتبه در دوازدهم اكتبر سالگرد جنگ گاوداني و يك مرتبه در نيمه تابستان سالروز انقلاب.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت چهاردهم
آدمها شاخ و لگد ميخوردند، گزيده و لگدكوب ميشدند، و در سراسر مزرعه حيواني نبود كه به شيوه خاص خود از آنها انتقامي نگيرد. حتي گربه غفلتا از روي بام بر شانه گاوچراني جست و چنگالش را در گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند كرد. به مجردي كه مفري پيدا شد آدمها گويي از خدا خواستند و بيرون دويدند و به طرف جاده اصلي فرار كردند. بدين طريق پنج دقيقه بيشتر از هجومشان نگذشته بود كه از راهي كه آمده بودند مفتضحانه عقب نشستند، در حاليكه اردكها صداكنان دنبالشان ميكردند و ماهيچه هاي پاهايشان را نوك مي زدند.
همه آدمها رفتند جز يكي . پشت حياط باكسر تلاش مي كرد با سمش شاگرد مهتر را كه با صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولي پسر تكان نمي خورد. باكسر با تاثر گفت: مرده است ،من نميخواستم اين كار را بكنم به كلي از ياد برده بودم كه نعل آهنين دارم. كي باور مي كند كه من در اين كار تعمدي نداشته ام؟
سنوبال كه هنوز از جراحتش خون مي چكيد نعره زد: عاطفه و دلسوزي لازم نيست رفيق ! جنگ ، جنگ است. فقط آدم مرده ، آدم خوب است!
باكسر در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود تكرار كرد من نمي خواهم جان هيچ كس حتي جان آدم را بگيرم.
يكي از حيوانات با تعجب گفت: پس مالي كجاست ؟
در واقع اثري از مالي نبود، براي يك لحظه وحشت زيادي ايجاد شد، ترس اين ميرفت كه نكند آدمها به طريقي به او آسيب رسانده باشند يا حتي او را با خود برده باشند. مالي را بالاخره در آخورش در حاليكه سر را زير يونجه ها مخفي كرده بود پيدا كردند. از همان لحظه شليك تفنگ فرار كرده بود. وقتي حيوانات پس از يافتن مالي برگشتند ديدند كه شاگرد مهتر كه در واقع بيهوش شده بود حالش به جا آمده و به چاك زده است. حيوانات با هيجان بسيار دوباره گرد هم جمع شدند. هر يك با اوج صداي خويش
داستان هنرنمايي خود را در جنگ شرح ميداد.بدون مقدمه جشني به خاطر فتح و پيروزي بر پا شد.
پرچم بالا رفت و سرود حيوانات انگليس چندين بار خوانده شد. بعد هم از گوسفند شهيد تشييع مجللي به عمل آمد و بوته خاري بر مزارش غرس شد.
سنوبال كنار قبر نطق كوتاهي ايراد كرد و به لزوم آمادگي همه حيوانات و در صورت ضرورت به جانفشاني در راه قلعه حيوانات تاكيد كرد. حيوانات به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه نشاني نظامي به اسم نشان " شجاعت حيواني درجه يك " داشته باشند و آن را در همان وقت و همان جا به سنوبال و باكسر اعطا كردند. مدال برنجي بود و در واقع از يراق اسبها در يراقخانه به دست آمده بود. قرار شد مدال يكشنبه ها و روزهاي تعطيل به سينه نصب شود.
نشان "شجاعت حيواني "درجه دو"يي هم تهيه شد و به گوسفند شهيد اعطا گشت . در اطراف اسم جنگ بحث زيادي شد و بالاخره آن را جنگ گاوداني ناميدند، چون يورش از گاوداني شروع شد.
تفنگ جونز را كه روي گل مانده بود با فشنگهايي كه ميدانستند در مزرعه به جا مانده است به مثابه مهمات در پاي چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالي دوبار شليك كنند يك مرتبه در دوازدهم اكتبر سالگرد جنگ گاوداني و يك مرتبه در نيمه تابستان سالروز انقلاب.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
"هواخواه زنی بودم..."
هواخواه زنی بودم که معشوق را در سردابه ای تاریک انداخته بود، نان و آبش را می داد، از صبح تا شب لب پنجره می نشست و براش افسانه می گفت، و از صبح تا شب جاجیم و سرگیرا می بافت که نانی دربیاورد، دل به چیزی نمی داد و به کرده اش خوش بود تا اینکه سوی چشمهایش رفت، گوشت تنش ریخت و ذره ذره آب شد. اما هیچکس نمی دانست که کدامشان زودتر تمام کرده، قاتل کدام بوده و مقتول کدام؟ یکی بالای پنجره، یکی در سردابه پای پنجره، هر دو زندانی همدیگر، و هر دو مسلول و استخوانی و حسرتی...
#سال_بلوا
#عباس_معروفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
"هواخواه زنی بودم..."
هواخواه زنی بودم که معشوق را در سردابه ای تاریک انداخته بود، نان و آبش را می داد، از صبح تا شب لب پنجره می نشست و براش افسانه می گفت، و از صبح تا شب جاجیم و سرگیرا می بافت که نانی دربیاورد، دل به چیزی نمی داد و به کرده اش خوش بود تا اینکه سوی چشمهایش رفت، گوشت تنش ریخت و ذره ذره آب شد. اما هیچکس نمی دانست که کدامشان زودتر تمام کرده، قاتل کدام بوده و مقتول کدام؟ یکی بالای پنجره، یکی در سردابه پای پنجره، هر دو زندانی همدیگر، و هر دو مسلول و استخوانی و حسرتی...
#سال_بلوا
#عباس_معروفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️