@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکم شهریور ، روز بزرگداشت ابن سینا ، پزشک حاذق و برجسته ایرانی برتمام پزشکان گرانقدر گرامی باد...
اشتغال صاحبان هیچ شغل دیگری به کار ادبیات، به اندازه پزشکان جالب و جذاب نیست.
علاقمندیهای یک پزشک که ممکن است با پرداختن صرف به امر طبابت ارضا نشود، و یا اصلا علاقمندیهایی که در خود پزشکی و ارتباطات گسترده آن با علوم و مسایل اجتماعی بهوجود میآید، باعث شده بسیاری از پزشکان در زمینههای دیگر هم فعالیت کنند . کسانی که کنار گوشی پزشکیشان، قلم، میکروفن، بوم نقاشی و یا حتی تفنگ در دست داشتند، کم نیستند.
ازجمله در حوزه ادبیات پزشکان بسیار معروفی داریم:
آنتون چخوف (استاد بیبدیل داستان کوتاه)
میخاییل بولگاکف (خالق «مرشد و مارگیتا»)
آرتور کانندویل (خالق شرلوک هولمز)
لویی فردینان سلین (نویسنده فرانسوی «سفر به انتهای شب»)
فرانسوا رابله (منتقد مشهور فرانسوی)
آلفرد دوموسه (داستاننویس فرانسوی)
فردریش فون شیللر (شاعر دراماتیست آلمانی)
جان کیتز (شاعر انگلیسی)
آلبرت شوایترز (شاعر و فیلسوفی که برای خدمات انساندوستانهاش به آفریقاییها نوبل صلح ۱۹۵۲ را برد)
مایکل کرایتون (نویسنده آمریکایی «پارک ژوراسیک»)
دیپاک چاپرا (نویسنده هندیالاصل آمریکایی که داستانهای روانشناسی دارد)
خالد حسینی (داستاننویس افغانیالاصل)
که همگی ادیبان پزشک هستند.
در بین پزشکان ایرانی هم اسمهایی مانند
قاسم غنی
غلامحسین ساعدی
بهرام صادقی
تقی مدرسی و افشین یداللهی عزیز را داریم.
پزشکانی که هم در درمان دردها کوشیدند و هم در ترجمه دردها.
#روز_پزشک، بر همه خستگیناپذیران عرصه طبابت مبارک باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکم شهریور ، روز بزرگداشت ابن سینا ، پزشک حاذق و برجسته ایرانی برتمام پزشکان گرانقدر گرامی باد...
اشتغال صاحبان هیچ شغل دیگری به کار ادبیات، به اندازه پزشکان جالب و جذاب نیست.
علاقمندیهای یک پزشک که ممکن است با پرداختن صرف به امر طبابت ارضا نشود، و یا اصلا علاقمندیهایی که در خود پزشکی و ارتباطات گسترده آن با علوم و مسایل اجتماعی بهوجود میآید، باعث شده بسیاری از پزشکان در زمینههای دیگر هم فعالیت کنند . کسانی که کنار گوشی پزشکیشان، قلم، میکروفن، بوم نقاشی و یا حتی تفنگ در دست داشتند، کم نیستند.
ازجمله در حوزه ادبیات پزشکان بسیار معروفی داریم:
آنتون چخوف (استاد بیبدیل داستان کوتاه)
میخاییل بولگاکف (خالق «مرشد و مارگیتا»)
آرتور کانندویل (خالق شرلوک هولمز)
لویی فردینان سلین (نویسنده فرانسوی «سفر به انتهای شب»)
فرانسوا رابله (منتقد مشهور فرانسوی)
آلفرد دوموسه (داستاننویس فرانسوی)
فردریش فون شیللر (شاعر دراماتیست آلمانی)
جان کیتز (شاعر انگلیسی)
آلبرت شوایترز (شاعر و فیلسوفی که برای خدمات انساندوستانهاش به آفریقاییها نوبل صلح ۱۹۵۲ را برد)
مایکل کرایتون (نویسنده آمریکایی «پارک ژوراسیک»)
دیپاک چاپرا (نویسنده هندیالاصل آمریکایی که داستانهای روانشناسی دارد)
خالد حسینی (داستاننویس افغانیالاصل)
که همگی ادیبان پزشک هستند.
در بین پزشکان ایرانی هم اسمهایی مانند
قاسم غنی
غلامحسین ساعدی
بهرام صادقی
تقی مدرسی و افشین یداللهی عزیز را داریم.
پزشکانی که هم در درمان دردها کوشیدند و هم در ترجمه دردها.
#روز_پزشک، بر همه خستگیناپذیران عرصه طبابت مبارک باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت اول
آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتان وخيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب گذشته خواب عجيبي ديده است و م يخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند. ميجر پير (هميشه او را به اين نام صدا مي كردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.
در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود. دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .
اول سگها، بلوبل و جسي و پي نچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها با لزنان بر تيرهاي سقف جاي گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.
دو اسب ارابه ، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين مي گذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا آمدن چهارمين كره اش هرگز تركيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود.باكسر حيوان بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي .
خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينكه در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فو قالعاده اش در كار مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پركنايه بود مثلا ميگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي مي داشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم. معذلك بي آنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنبه ها را بي آنكه حرفي بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند . دو اسب تازه جابجا شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي ، كه مادرشان را از دست داده بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اينسو به آنسو پي جايي گشتند كه زير پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تك اسبه آقاي جونز را مي كشيد در حاليكه حبه قندي می جويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا كرد و در آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سخنراني ميجر را نشنيد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت اول
آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتان وخيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب گذشته خواب عجيبي ديده است و م يخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند. ميجر پير (هميشه او را به اين نام صدا مي كردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.
در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود. دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .
اول سگها، بلوبل و جسي و پي نچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها با لزنان بر تيرهاي سقف جاي گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.
دو اسب ارابه ، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين مي گذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا آمدن چهارمين كره اش هرگز تركيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود.باكسر حيوان بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي .
خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينكه در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فو قالعاده اش در كار مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پركنايه بود مثلا ميگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي مي داشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم. معذلك بي آنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنبه ها را بي آنكه حرفي بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند . دو اسب تازه جابجا شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي ، كه مادرشان را از دست داده بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اينسو به آنسو پي جايي گشتند كه زير پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تك اسبه آقاي جونز را مي كشيد در حاليكه حبه قندي می جويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا كرد و در آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سخنراني ميجر را نشنيد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت دوم
جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و چنين شروع كرد: رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديده ام شنيد ه ايد. راجع به خود خواب بعد صحبت مي كنم . مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم . فكر نمي كنم ، رفقا، كه من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي كنم موظفم تجاربي را كه به دست آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي كرده ام و در طويله مجال بسياري براي تفكر داشته ام و تصور مي كنم مي توانم ادعا كه به اندازه هر حيوان زنده اي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دارم .در اين زمينه است كه مي خواهم با شما صحبت كنم. رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است ؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت است و نكبت بار است . به دنيا مي آييم ، جز قوت لايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده مي شويم و به مجردي كه از حيض انتفاع بيفتيم بابي رحمي تمام قرباني مي شويم.
هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يك سالگي به بالا نچشيده است. هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيست . زندگي يك حيوان فقر و بردگي است. اين حقيقتي است غير قابل انكار آیا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين سرزمين آنقدر فقيراست كه نمي تواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه ، هزار مرتبه نه! خاك انگلستان حاصلخيز و آب وهوايش مساعد است و استعداد تهيه مواد غذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.
همين مزرعه ما ميتواند از دوازده اسب ، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و پذيرايي كند، بطوری كه همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم درحال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي ميكنيم ؟علتش اين است كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده ميشود. آري رفقا جواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر خلاصه مي شود. بشر يگانه دشمن واقعي ماست. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك ميشود. بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف مي كند و توليد ندارد.نه شير ميدهد، نه تخم مي كند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه خرگوش بگيرد. معذلك ارباب مطلق حيوان است . اوست كه آنها را به كار مي گمارد و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب می كند.كار ماست كه زمين را كشت ميكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز میسازد،با اين
وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم . شما اي گاواني كه جلو من ايستاده ايد، سال گذشته چند هزار گالن شير داده ايد و بر سرآن شير كه بايد صرف تقويت گوساله هاي شما میشد چه آمد؟ هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رفت.
شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كرده ايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟ بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازای چهار كره و جان كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشته اي؟! تازه نمي گذارند اين زندگي نكبت بار به حد طبيعي خود برسد . از لحاظ خودم شكايتي ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام . دوازده سال عمر كرده ام و متجاوز از چهارصد توله آورده ام .زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما توله خوكهاي پرواري كه جلوي من نشسته ايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجه تان به عرش خواهد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت دوم
جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و چنين شروع كرد: رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديده ام شنيد ه ايد. راجع به خود خواب بعد صحبت مي كنم . مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم . فكر نمي كنم ، رفقا، كه من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي كنم موظفم تجاربي را كه به دست آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي كرده ام و در طويله مجال بسياري براي تفكر داشته ام و تصور مي كنم مي توانم ادعا كه به اندازه هر حيوان زنده اي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دارم .در اين زمينه است كه مي خواهم با شما صحبت كنم. رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است ؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت است و نكبت بار است . به دنيا مي آييم ، جز قوت لايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده مي شويم و به مجردي كه از حيض انتفاع بيفتيم بابي رحمي تمام قرباني مي شويم.
هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يك سالگي به بالا نچشيده است. هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيست . زندگي يك حيوان فقر و بردگي است. اين حقيقتي است غير قابل انكار آیا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين سرزمين آنقدر فقيراست كه نمي تواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه ، هزار مرتبه نه! خاك انگلستان حاصلخيز و آب وهوايش مساعد است و استعداد تهيه مواد غذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.
همين مزرعه ما ميتواند از دوازده اسب ، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و پذيرايي كند، بطوری كه همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم درحال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي ميكنيم ؟علتش اين است كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده ميشود. آري رفقا جواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر خلاصه مي شود. بشر يگانه دشمن واقعي ماست. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك ميشود. بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف مي كند و توليد ندارد.نه شير ميدهد، نه تخم مي كند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه خرگوش بگيرد. معذلك ارباب مطلق حيوان است . اوست كه آنها را به كار مي گمارد و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب می كند.كار ماست كه زمين را كشت ميكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز میسازد،با اين
وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم . شما اي گاواني كه جلو من ايستاده ايد، سال گذشته چند هزار گالن شير داده ايد و بر سرآن شير كه بايد صرف تقويت گوساله هاي شما میشد چه آمد؟ هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رفت.
شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كرده ايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟ بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازای چهار كره و جان كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشته اي؟! تازه نمي گذارند اين زندگي نكبت بار به حد طبيعي خود برسد . از لحاظ خودم شكايتي ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام . دوازده سال عمر كرده ام و متجاوز از چهارصد توله آورده ام .زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما توله خوكهاي پرواري كه جلوي من نشسته ايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجه تان به عرش خواهد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کنفوسیوس خود ؛کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت . یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان. "زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش،بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند."
#ماجراهای_جاودان_در_فلسفه ص۶۶
#هنری_توماس
#دانالی_توماس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کنفوسیوس خود ؛کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت . یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان. "زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش،بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند."
#ماجراهای_جاودان_در_فلسفه ص۶۶
#هنری_توماس
#دانالی_توماس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#رفتار_شناسی_بلاک_در_فضای_مجازی
#دکتر_عباس_نعیمی_جورشری (جامعه شناس)
🔹در دانشگاه از زبان دانشجوهایم، در دفتر مشاوره از زبان مراجعه کنندگان و در محیط اطراف از زبان نزدیکان، بارها درباره ارتباطاتشان و "بلاک" کردن شنیده ام. اغلب آنها به عنوان امری بدیهی و طبیعی در روابط مجازیشان از بلاک کردن نام می برند. به نظر می رسد این عمل کم کم تبدیل به امری رایج و یک سنت رفتاری فراگیر در روابط مجازی مردم شده است. الگویی که بر توسعه یافتگی شخصیت فرد و نهایتا جامعه ایران تاثیرات عمیق دارد. اما چند نکته؛
۱. شبکه های ارتباطی بشر چندین نسل را پشت سر نهاده اند. از شبکه های ارتباطی اولیه که به تمدنهای ابتدایی باز می گردد تا نسلهای جدیدتر ارتباطی که منبعث از انقلاب صنعتی بوده است. شبکه های اجتماعی مبتنی بر اینترنت اخرین این نسلها هستند. نوع و لوازم ارتباطی هم در این شبکه ها خاص خود است. از جمله این امکانات بلاک کردن است. امکانی که به واسطه آن مخاطب قادر نخواهد بود پیامی ارسال کند و تماسی برقرار نماید.
۲. هابرماس جامعه شناس آلمانی در نظریه معروفش -کنش ارتباطی- درباره ضرورت ارتباط و تبادلات عقل ارتباطی صحبت می کند تا به واسطه آن جهان آزادتری رقم بخورد. بر این نظرم که هابرماس بر نقطه مهمی انگشت نهاده است.
درواقع ارتباط در نفس خودش تکامل زاست. تحقیقات رفتارشناسی نشان داده است که ارتباط در توسعه شخصیت انسانی و نیز ساختارهای اجتماعی عامل زیربنایی است.
۳. بخشی از بلاک کردن ها در رابطه با افراد ناشناس در گروههای مختلف رخ می دهد که دلایلش مزاحمت، پیامهای اسپم یا اهانت امیز است. بلاک این موارد معقول و موجه است مانند جهان واقعی که در مواجهه با مزاحمت خیابانی یا دعوا و فحاشی، ترجیحا صحنه را ترک می کنیم و اینگونه فرد را از لیست ارتباطیمان حذف می نماییم.
اما موارد دیگر بلاک شامل آزارهای مذکور نیست. این موارد درباره آشناها، تفاوتهای فکری و روابط عاطفی رخ می دهد که یا به پایان رسیده و یا انکه اختلاف نظری در گرفته است.
۴. کسی که یک آشنا را حسب اختلاف نظر یا تضادی ذهنی بلاک می کند درون خود دچار نوعی استیصال و درماندگی است اگرچه بدان واقف نباشد. درواقع این نوع بلاک دلیل ناتوانی استدلالی یا شخصیتی فرد است. لذا فرار می کند. کانال ارتباطی را قطع می کند. به لحاظ روانی از ارتباط می هراسد. احساس ضعف دارد و از طریق بلاک می خواهد حس ضعفش را مخفی یا جبران نماید. خشم به عنوان عامل عمده در اینجا فعال است و آدمی را به منتها الیه ناتوانی و تصمیم نادرست هدایت می کند.
تصور کنید دو کشور بخاطر اختلافات سیاسی و فرهنگی سفارتهای خود را تعطیل کنند و روابط دیپلماتیکشان را قطع نمایند گویی هم را بلاک کرده اند. در اینصورت جهان بشری دچار خدشه ای شده است. تصور کنید دهها کشور چنین رویه ای دربرابر هم در پیش گیرند، هم را بلاک کنند. جهان چه جهانی خواهد شد؟! جهانی در سراشیبی و اضمحلال. جهانی بسوی بن بست!
🔹هر انسانی چنان یک کشور است. یک قلمرو دارد. حاکمیتی دارد که بر قلمرواش حکمرانی می کند. وقتی ما کسی را بلاک می کنیم گویی سفارتخانه امان را تعطیل کرده ایم. اینطور راه هرگونه ارتباط را بروی وی می بندیم. اجازه سخن گفتن را از او می گیریم. امکان "وقوع" توضیح و "مفاهمه" از بین می رود. کنش در پشت ممنوعیت، حبس می شود. پرچم قدغن بالا می رود. این خطاست. چه بسا زمانی دورتر پیامی از سر محبت ارسال شود یا توضیحی نوشته گردد و کدورت رفع یا کاسته شود. گره گشوده شود. اما مسیر بسته شده است. دیگر سفیر و سفارتخانه ای در کار نیست!
۵. در موارد عاطفی نیز صحیحتر است بجای بلاک، "خداحافظی" کنیم. اگرچه زخمهای عاطفی به عدم تعادل می انجامد و بازیابی تعادل بعضا ماهها زمان می برد و معقول عمل کردن سختتر است. بااینحال در این موارد هم می توانید پاسخ ندهید بدون آنکه بلاک کنید. بلاک همواره نوعی حمله یا نوعی اهانت به طرف مقابل است. اهانت هم محصول ضعف درونی خود آدمی است. سزاوار است به حرمت لحظات مشترک پیشین، به سمت اهانت حرکت نکنید. این نوع بلاک بیشتر در افراد جوانتر و تجربه های عاشقانه دیده می شود.
۶. در یک جمع بندی می توان بیان داشت "انسانهای توسعه یافته" دارای عزت نفس و متانت فکری هستند و از شخصیتی توانمند و محترم برخوردار می باشند. آنها در رنجشها، در اختلافات و تفاوتها به سمت حذف مخاطب نمی روند. رنجیده می شوند اما وزن خویش را حفظ می کنند. دیگری را بلاک نمی نمایند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#رفتار_شناسی_بلاک_در_فضای_مجازی
#دکتر_عباس_نعیمی_جورشری (جامعه شناس)
🔹در دانشگاه از زبان دانشجوهایم، در دفتر مشاوره از زبان مراجعه کنندگان و در محیط اطراف از زبان نزدیکان، بارها درباره ارتباطاتشان و "بلاک" کردن شنیده ام. اغلب آنها به عنوان امری بدیهی و طبیعی در روابط مجازیشان از بلاک کردن نام می برند. به نظر می رسد این عمل کم کم تبدیل به امری رایج و یک سنت رفتاری فراگیر در روابط مجازی مردم شده است. الگویی که بر توسعه یافتگی شخصیت فرد و نهایتا جامعه ایران تاثیرات عمیق دارد. اما چند نکته؛
۱. شبکه های ارتباطی بشر چندین نسل را پشت سر نهاده اند. از شبکه های ارتباطی اولیه که به تمدنهای ابتدایی باز می گردد تا نسلهای جدیدتر ارتباطی که منبعث از انقلاب صنعتی بوده است. شبکه های اجتماعی مبتنی بر اینترنت اخرین این نسلها هستند. نوع و لوازم ارتباطی هم در این شبکه ها خاص خود است. از جمله این امکانات بلاک کردن است. امکانی که به واسطه آن مخاطب قادر نخواهد بود پیامی ارسال کند و تماسی برقرار نماید.
۲. هابرماس جامعه شناس آلمانی در نظریه معروفش -کنش ارتباطی- درباره ضرورت ارتباط و تبادلات عقل ارتباطی صحبت می کند تا به واسطه آن جهان آزادتری رقم بخورد. بر این نظرم که هابرماس بر نقطه مهمی انگشت نهاده است.
درواقع ارتباط در نفس خودش تکامل زاست. تحقیقات رفتارشناسی نشان داده است که ارتباط در توسعه شخصیت انسانی و نیز ساختارهای اجتماعی عامل زیربنایی است.
۳. بخشی از بلاک کردن ها در رابطه با افراد ناشناس در گروههای مختلف رخ می دهد که دلایلش مزاحمت، پیامهای اسپم یا اهانت امیز است. بلاک این موارد معقول و موجه است مانند جهان واقعی که در مواجهه با مزاحمت خیابانی یا دعوا و فحاشی، ترجیحا صحنه را ترک می کنیم و اینگونه فرد را از لیست ارتباطیمان حذف می نماییم.
اما موارد دیگر بلاک شامل آزارهای مذکور نیست. این موارد درباره آشناها، تفاوتهای فکری و روابط عاطفی رخ می دهد که یا به پایان رسیده و یا انکه اختلاف نظری در گرفته است.
۴. کسی که یک آشنا را حسب اختلاف نظر یا تضادی ذهنی بلاک می کند درون خود دچار نوعی استیصال و درماندگی است اگرچه بدان واقف نباشد. درواقع این نوع بلاک دلیل ناتوانی استدلالی یا شخصیتی فرد است. لذا فرار می کند. کانال ارتباطی را قطع می کند. به لحاظ روانی از ارتباط می هراسد. احساس ضعف دارد و از طریق بلاک می خواهد حس ضعفش را مخفی یا جبران نماید. خشم به عنوان عامل عمده در اینجا فعال است و آدمی را به منتها الیه ناتوانی و تصمیم نادرست هدایت می کند.
تصور کنید دو کشور بخاطر اختلافات سیاسی و فرهنگی سفارتهای خود را تعطیل کنند و روابط دیپلماتیکشان را قطع نمایند گویی هم را بلاک کرده اند. در اینصورت جهان بشری دچار خدشه ای شده است. تصور کنید دهها کشور چنین رویه ای دربرابر هم در پیش گیرند، هم را بلاک کنند. جهان چه جهانی خواهد شد؟! جهانی در سراشیبی و اضمحلال. جهانی بسوی بن بست!
🔹هر انسانی چنان یک کشور است. یک قلمرو دارد. حاکمیتی دارد که بر قلمرواش حکمرانی می کند. وقتی ما کسی را بلاک می کنیم گویی سفارتخانه امان را تعطیل کرده ایم. اینطور راه هرگونه ارتباط را بروی وی می بندیم. اجازه سخن گفتن را از او می گیریم. امکان "وقوع" توضیح و "مفاهمه" از بین می رود. کنش در پشت ممنوعیت، حبس می شود. پرچم قدغن بالا می رود. این خطاست. چه بسا زمانی دورتر پیامی از سر محبت ارسال شود یا توضیحی نوشته گردد و کدورت رفع یا کاسته شود. گره گشوده شود. اما مسیر بسته شده است. دیگر سفیر و سفارتخانه ای در کار نیست!
۵. در موارد عاطفی نیز صحیحتر است بجای بلاک، "خداحافظی" کنیم. اگرچه زخمهای عاطفی به عدم تعادل می انجامد و بازیابی تعادل بعضا ماهها زمان می برد و معقول عمل کردن سختتر است. بااینحال در این موارد هم می توانید پاسخ ندهید بدون آنکه بلاک کنید. بلاک همواره نوعی حمله یا نوعی اهانت به طرف مقابل است. اهانت هم محصول ضعف درونی خود آدمی است. سزاوار است به حرمت لحظات مشترک پیشین، به سمت اهانت حرکت نکنید. این نوع بلاک بیشتر در افراد جوانتر و تجربه های عاشقانه دیده می شود.
۶. در یک جمع بندی می توان بیان داشت "انسانهای توسعه یافته" دارای عزت نفس و متانت فکری هستند و از شخصیتی توانمند و محترم برخوردار می باشند. آنها در رنجشها، در اختلافات و تفاوتها به سمت حذف مخاطب نمی روند. رنجیده می شوند اما وزن خویش را حفظ می کنند. دیگری را بلاک نمی نمایند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سوم
اين مصيبت بر سر همه ما، گاوان و خوكان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد. حتي اسبان و سگان هم سرنوشت بهتري ندارند. تو باكسر، روزي كه عضلات نيرومندت قدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخي ميفروشد تا سرت را از تن جداسازد و براي سگهاي شكاري بپزد. تازه سگهاهم وقتي پير شدند جونز آجري به گردنشان مي بندد و در نزديكترين بركه غرقشان میكند. بنابراين رفقا! يا مثل روز روشن نيست كه تمام نكبت اين زندگي ما از ظلم بشري سرچشمه گرفته ؟ بشر را از ميان برداريد و مالك دسترنج خود شويد.فقط از آن پس مي توانيم آزاد و ثروتمند گرديم . چه بايد بكنيم ؟ بسيار ساده است بايد شب و روز،
جسما و روحا براي انقراض نسل بشر تلاش كنيم. رفقا! پيامي كه من براي شما آورده ام انقلاب است!
من نميدانم اين انقلاب كي عملي خواهد شد، شايد ظرف يك هفته شايد بيش از يكصد سال ،اما به همان اطميناني كه اين كاه را زير پاي خود ميبينم قطع و يقين دارم كه دير يا زود عدالت اجرا خواهد شد. رفقا اين مطلب را در بقيه عمر كوتاهتان مدنظر داريد!
و از آن واجبتر اينكه اين پيام را به كساني كه پس از شما پا به عرصه گيتي ميگذارند برسانيد تا نسلهاي آينده تا روز پيروزي به تلاش ادامه دهند. رفقا به ياد داشته باشيد كه هرگز نبايد در شما ترديدي پيدا شود،هيچ استدلالي نبايد شما را گمراه سازد. هيچ گاه به كساني كه مي گويند انسان و حيوان مشترك المنافعند و يا ترقي يكي منوط به پيشرفت ديگري است اعتماد نكنيد. اين حرفها دروغ محض است .بشربه منافع هيچ موجودي نمي انديشد. در اين مبارزه بايد بين ما حيوانات رفاقت و اتحاد كامل وجود داشته باشد. بشر جملگي دشمن و حيوانات جملگي دوستند.
در اين هنگام اغتشاش عجيبي ايجاد شد .وقتي كه ميجر گرم سخنراني بودچهار موش صحرايي از سوراخهاي خود بيرون خزيده بودند و چمباتمه زده بودند و مشغول استماع سخنراني بودند چشم سگها ناگهان به آنها افتاده بود و اگر جاني به سلامت دربردند، صرفا در اثر فرار سريع آنها به سوراخهايشان بود. ميجر پاچه خود را بعنوان سكوت بلند كرد و گفت: رفقا، در اين جا نكته اي است كه بايد روشن شود و آن اينكه حيوانات غيراهلي از قبيل موش و خرگوش در عداد دوستانند يا دشمنان ؟بياييد راي بگيريم .
من پيشنهاد مي كنم كه موضوع آيا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح و مذاكره و اخذ راي شود.
فورا راي گرفتند و با اكثريت چشمگيري تصويب شد كه موشها از دوستانند.فقط چهار راي مخالف بود: سه سگ و يك گربه . بعد معلوم شد گربه له و عليه هر دو راي داده است.
ميجر به سخن خود ادامه داد: مطلب زيادي براي گفتن ندارم . فقط تكرار ميكنم كه براي هميشه وظيفه خود را در دشمني نسبت به بشر و راه وروش او به ياد داشته باشيد. هر موجودي كه روي دو پا راه مي رود دشمن است . هر موجودي كه روي چهار پا راه م يرود يا بال دارد دوست است همچنين به خاطر بسپاريد كه در مبارزه عليه بشر هرگز نبايد به او تشبه كنيم. حتي زماني كه بر او پيروز گرديد از معايب او بپرهيزيد. هيچ حيواني نبايد در خانه سكنا جويد يا بر تخت بخوابد يا لباس بپوشد يا الكل بنوشد يا دخانيات استعمال كند يا با پول تماس داشته باشد و يا در امر تجاري وارد شود.تمام عادات بشري زشت است . مهمتر از همه اينكه هيچ حيواني نبايد نسبت به همنوع خود ظالمانه رفتار كند ضعيف يا قوي، زيرك يا كودن همه با هم برادريم. هيچ حيواني نبايد حيوان ديگري را بكشد، همه حيوانات برابرند. و حالا رفقا میروم سر داستان خواب شب قبل . من نمي توانم اين خواب را براي شما تشريح كنم ، رويايي بود از دنيا در روزگاري كه نسل بشر از بين رفته . اما خواب چيزي را به خاطر من آورد كه مدتها بود فراموش كرده بودم .سالها پيش هنگامي كه بچه خوكي بيش نبودم مادرم و ساير خوكهاي ماده سرودي قديمي مي خواندند كه جز آهنگ و سه كلمه اول آن را به ياد نداشتند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت سوم
اين مصيبت بر سر همه ما، گاوان و خوكان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد. حتي اسبان و سگان هم سرنوشت بهتري ندارند. تو باكسر، روزي كه عضلات نيرومندت قدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخي ميفروشد تا سرت را از تن جداسازد و براي سگهاي شكاري بپزد. تازه سگهاهم وقتي پير شدند جونز آجري به گردنشان مي بندد و در نزديكترين بركه غرقشان میكند. بنابراين رفقا! يا مثل روز روشن نيست كه تمام نكبت اين زندگي ما از ظلم بشري سرچشمه گرفته ؟ بشر را از ميان برداريد و مالك دسترنج خود شويد.فقط از آن پس مي توانيم آزاد و ثروتمند گرديم . چه بايد بكنيم ؟ بسيار ساده است بايد شب و روز،
جسما و روحا براي انقراض نسل بشر تلاش كنيم. رفقا! پيامي كه من براي شما آورده ام انقلاب است!
من نميدانم اين انقلاب كي عملي خواهد شد، شايد ظرف يك هفته شايد بيش از يكصد سال ،اما به همان اطميناني كه اين كاه را زير پاي خود ميبينم قطع و يقين دارم كه دير يا زود عدالت اجرا خواهد شد. رفقا اين مطلب را در بقيه عمر كوتاهتان مدنظر داريد!
و از آن واجبتر اينكه اين پيام را به كساني كه پس از شما پا به عرصه گيتي ميگذارند برسانيد تا نسلهاي آينده تا روز پيروزي به تلاش ادامه دهند. رفقا به ياد داشته باشيد كه هرگز نبايد در شما ترديدي پيدا شود،هيچ استدلالي نبايد شما را گمراه سازد. هيچ گاه به كساني كه مي گويند انسان و حيوان مشترك المنافعند و يا ترقي يكي منوط به پيشرفت ديگري است اعتماد نكنيد. اين حرفها دروغ محض است .بشربه منافع هيچ موجودي نمي انديشد. در اين مبارزه بايد بين ما حيوانات رفاقت و اتحاد كامل وجود داشته باشد. بشر جملگي دشمن و حيوانات جملگي دوستند.
در اين هنگام اغتشاش عجيبي ايجاد شد .وقتي كه ميجر گرم سخنراني بودچهار موش صحرايي از سوراخهاي خود بيرون خزيده بودند و چمباتمه زده بودند و مشغول استماع سخنراني بودند چشم سگها ناگهان به آنها افتاده بود و اگر جاني به سلامت دربردند، صرفا در اثر فرار سريع آنها به سوراخهايشان بود. ميجر پاچه خود را بعنوان سكوت بلند كرد و گفت: رفقا، در اين جا نكته اي است كه بايد روشن شود و آن اينكه حيوانات غيراهلي از قبيل موش و خرگوش در عداد دوستانند يا دشمنان ؟بياييد راي بگيريم .
من پيشنهاد مي كنم كه موضوع آيا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح و مذاكره و اخذ راي شود.
فورا راي گرفتند و با اكثريت چشمگيري تصويب شد كه موشها از دوستانند.فقط چهار راي مخالف بود: سه سگ و يك گربه . بعد معلوم شد گربه له و عليه هر دو راي داده است.
ميجر به سخن خود ادامه داد: مطلب زيادي براي گفتن ندارم . فقط تكرار ميكنم كه براي هميشه وظيفه خود را در دشمني نسبت به بشر و راه وروش او به ياد داشته باشيد. هر موجودي كه روي دو پا راه مي رود دشمن است . هر موجودي كه روي چهار پا راه م يرود يا بال دارد دوست است همچنين به خاطر بسپاريد كه در مبارزه عليه بشر هرگز نبايد به او تشبه كنيم. حتي زماني كه بر او پيروز گرديد از معايب او بپرهيزيد. هيچ حيواني نبايد در خانه سكنا جويد يا بر تخت بخوابد يا لباس بپوشد يا الكل بنوشد يا دخانيات استعمال كند يا با پول تماس داشته باشد و يا در امر تجاري وارد شود.تمام عادات بشري زشت است . مهمتر از همه اينكه هيچ حيواني نبايد نسبت به همنوع خود ظالمانه رفتار كند ضعيف يا قوي، زيرك يا كودن همه با هم برادريم. هيچ حيواني نبايد حيوان ديگري را بكشد، همه حيوانات برابرند. و حالا رفقا میروم سر داستان خواب شب قبل . من نمي توانم اين خواب را براي شما تشريح كنم ، رويايي بود از دنيا در روزگاري كه نسل بشر از بين رفته . اما خواب چيزي را به خاطر من آورد كه مدتها بود فراموش كرده بودم .سالها پيش هنگامي كه بچه خوكي بيش نبودم مادرم و ساير خوكهاي ماده سرودي قديمي مي خواندند كه جز آهنگ و سه كلمه اول آن را به ياد نداشتند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات-جورج اورول-قسمت چهارم
من آن آهنگ را در بچگي مي دانستم ، ولي مدتها بود كه از خاطرم محو شده بود ولي شب گذشته آن آهنگ در عالم رويا به يادم آمد و عجيبتر اينكه كلمات سرود هم به خاطرم آمد بله كلمات، يقين دارم،كلماتي كه بوسيله حيوانات در ازمنه خيلي پيش خوانده مي شده و نسلهاست كه به دست فراموشي سپرده شده است. رفقا من هم اكنون اين سرود را براي شما مي خوانم .من پيرم و صدايم خش و گرفته است اما شما وقتي آهنگ را ياد گرفتيد، خواهيد توانست آن را بهتر بخوانيد. اسم اين سرود،" حيوانات انگليس است.
ميجر سينه خود را صاف و شروع به خواندن كرد. همانطور كه گفته بود صدايش خشن و گرفته بود معذلك سرود را به نحو شايسته اي خواند. سرود پر هيجاني بود و آهنگش چيزي بود بين كلمانتين و لاكوكاراچ و سرود اين بود:
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
مي دهم مژده اي مسرت بخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن
هان به اميد آن چنان روزي
كاين بشر محو گردد و نابود
وين همه دشتهاي سبز جهان
خاصه ما شود چه دير و چه زود
يوغها دور گردد از گردن
حلقه ها بازگردد از بيني
بر سر دوش ما وحوش ،دگر
نكند رنج بار سنگيني
گندم و كاه و شبدر و صيفي
يونجه و ذرت و چغندر و جو
هر چه از خاك سركند بيرون
مي خوريمش نبرده رنج درو
دشتها سبز گردد و روشن
جويباران زلال گردد و پاك
نرمتر بادها وزد از كوه
پاكتر سبزه ها دمد از خاك
اين چنين روزي مي رسد از راه
مژده كان روز دوره شادي است
گاوها، استران ،خران واسبان
مژده كان روز، روز آزادي است
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
مژده اي مژده اي مسرت بخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن
خواندن اين سرود حيوانات را سخت به هيجان آورد. ميجر هنوز آن را به اتمام نرسانده بود كه همه حيوانات شروع به زمزمه آن كردند. حتي كودنترين آنها آهنگ و چند كلمه اش را فرا گرفته بود و زيركترها از قبيل خوكها و سگها ظرف چند دقيقه تمام سرود را از برداشتند. پس از مختصر تمرين مقدماتي تمام حيوانات مزرعه با هم و هم آهنگ سرود "حيوانات انگليس " را سر دادند. گاوان با ماق ،سگان با زوزه گوسفندان
با بع بع ، اسبان با شيهه و مرغابيها با صداي مخصوص خود آن را خواندند. اين سرود چنان حيوانات را به وجد آورد كه پنج بار پي هم تكرارش كردند و چه بسا اگر اتفاقي پيش نمي آمد سراسر شب به خواندن ادامه ميدادند.
بدبختانه سروصدا، آقاي جونز را از خواب بيدار كرد.از تخت پايين جست و به تصور اينكه روباهي وارد مزرعه شده است تفنگي را كه هميشه در كنج اتاق خوابش بود برداشت و تيري در تاريكي انداخت. ساچمه بر ديوار طويله نشست و جلسه به سرعت برهم خورد و همه به محل خواب خود گريختند.پرندگان بر شاخه ها و چرندگان روي كاه جاي گرفتند و در لحظه اي ، تمام مزرعه را سكوت فرا گرفت.
فصل دوم
سه شب بعد ميجر پير در آرامش كامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پايين باغ ميوه به خاك سپرده شد. اين واقعه در اوايل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه فعاليتهاي پنهاني زيادي در جريان بود. نطق ميجر به حيوانات زيركتر مزرعه ديد تازه اي نسبت به زندگي داده بود .آنها نمي دانستند انقلابي كه ميجر پيش بيني كرده بود كي جامه عمل به خود خواهد پوشيد و هيچ دليلي نداشتند كه تصور كنند اين انقلاب در خلال زندگي خودشان صورت خواهد گرفت ،اما كاملا آگاه بودند كه موظفند خود را براي آن آماده سازند.
كار تعليم و مديريت به عهده خوكها، كه هوشيارتر از ساير حيوانات شناخته شده بودند، افتاد. برجسته و سرآمد آنان دو خوك نر جوان بودند به اسامي سنوبال و ناپلئون كه آقاي جونز آن دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هيكلي درشت داشت و قيافه اش تا حدي خشن و سبع بود، و در اين مزرعه بركشايري بود، در سخنوري دستي نداشت ولي معروف بود كه حرفش را به كرسي مينشاند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات-جورج اورول-قسمت چهارم
من آن آهنگ را در بچگي مي دانستم ، ولي مدتها بود كه از خاطرم محو شده بود ولي شب گذشته آن آهنگ در عالم رويا به يادم آمد و عجيبتر اينكه كلمات سرود هم به خاطرم آمد بله كلمات، يقين دارم،كلماتي كه بوسيله حيوانات در ازمنه خيلي پيش خوانده مي شده و نسلهاست كه به دست فراموشي سپرده شده است. رفقا من هم اكنون اين سرود را براي شما مي خوانم .من پيرم و صدايم خش و گرفته است اما شما وقتي آهنگ را ياد گرفتيد، خواهيد توانست آن را بهتر بخوانيد. اسم اين سرود،" حيوانات انگليس است.
ميجر سينه خود را صاف و شروع به خواندن كرد. همانطور كه گفته بود صدايش خشن و گرفته بود معذلك سرود را به نحو شايسته اي خواند. سرود پر هيجاني بود و آهنگش چيزي بود بين كلمانتين و لاكوكاراچ و سرود اين بود:
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
مي دهم مژده اي مسرت بخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن
هان به اميد آن چنان روزي
كاين بشر محو گردد و نابود
وين همه دشتهاي سبز جهان
خاصه ما شود چه دير و چه زود
يوغها دور گردد از گردن
حلقه ها بازگردد از بيني
بر سر دوش ما وحوش ،دگر
نكند رنج بار سنگيني
گندم و كاه و شبدر و صيفي
يونجه و ذرت و چغندر و جو
هر چه از خاك سركند بيرون
مي خوريمش نبرده رنج درو
دشتها سبز گردد و روشن
جويباران زلال گردد و پاك
نرمتر بادها وزد از كوه
پاكتر سبزه ها دمد از خاك
اين چنين روزي مي رسد از راه
مژده كان روز دوره شادي است
گاوها، استران ،خران واسبان
مژده كان روز، روز آزادي است
حيوان سراسر گيتي
همه خاموش چشم و گوش به من
مژده اي مژده اي مسرت بخش
خوشتر از اين نبود و نيست سخن
خواندن اين سرود حيوانات را سخت به هيجان آورد. ميجر هنوز آن را به اتمام نرسانده بود كه همه حيوانات شروع به زمزمه آن كردند. حتي كودنترين آنها آهنگ و چند كلمه اش را فرا گرفته بود و زيركترها از قبيل خوكها و سگها ظرف چند دقيقه تمام سرود را از برداشتند. پس از مختصر تمرين مقدماتي تمام حيوانات مزرعه با هم و هم آهنگ سرود "حيوانات انگليس " را سر دادند. گاوان با ماق ،سگان با زوزه گوسفندان
با بع بع ، اسبان با شيهه و مرغابيها با صداي مخصوص خود آن را خواندند. اين سرود چنان حيوانات را به وجد آورد كه پنج بار پي هم تكرارش كردند و چه بسا اگر اتفاقي پيش نمي آمد سراسر شب به خواندن ادامه ميدادند.
بدبختانه سروصدا، آقاي جونز را از خواب بيدار كرد.از تخت پايين جست و به تصور اينكه روباهي وارد مزرعه شده است تفنگي را كه هميشه در كنج اتاق خوابش بود برداشت و تيري در تاريكي انداخت. ساچمه بر ديوار طويله نشست و جلسه به سرعت برهم خورد و همه به محل خواب خود گريختند.پرندگان بر شاخه ها و چرندگان روي كاه جاي گرفتند و در لحظه اي ، تمام مزرعه را سكوت فرا گرفت.
فصل دوم
سه شب بعد ميجر پير در آرامش كامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پايين باغ ميوه به خاك سپرده شد. اين واقعه در اوايل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه فعاليتهاي پنهاني زيادي در جريان بود. نطق ميجر به حيوانات زيركتر مزرعه ديد تازه اي نسبت به زندگي داده بود .آنها نمي دانستند انقلابي كه ميجر پيش بيني كرده بود كي جامه عمل به خود خواهد پوشيد و هيچ دليلي نداشتند كه تصور كنند اين انقلاب در خلال زندگي خودشان صورت خواهد گرفت ،اما كاملا آگاه بودند كه موظفند خود را براي آن آماده سازند.
كار تعليم و مديريت به عهده خوكها، كه هوشيارتر از ساير حيوانات شناخته شده بودند، افتاد. برجسته و سرآمد آنان دو خوك نر جوان بودند به اسامي سنوبال و ناپلئون كه آقاي جونز آن دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هيكلي درشت داشت و قيافه اش تا حدي خشن و سبع بود، و در اين مزرعه بركشايري بود، در سخنوري دستي نداشت ولي معروف بود كه حرفش را به كرسي مينشاند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نظر کریستوف هیچنز درباره ی خیام نیشابوری : خیام پدر خداناباوران ایران است .
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قضیه_کریم_لنین
کریم لنین توی محلهی ما فیلم اجاره میداد! یه شناسنامه پیشش میذاشتی و چند تا فیلم کرایه میکردی! چاق و قد کوتاه بود.همیشه یه عینک کائوچویی دسته سیاه به صورت داشت و سبیل پرپشتش تا پایین لب هاش میرسید.
زبونش لکنت داشت و وقتایی که عصبانی یا هیجان زده بود، لکنت زبونش چند برابر میشد.یه کمونیست دو آتیشه بود و عکسای قاب شدهی لنین و استالین رو زده بود به دیوار اتاقش! تاریخچهی حزب کمونیست رو از خود روسها بهتر بلد بود و اگه ازش میپرسیدی کاخ کرملین چند تا مستراح داره، مختصات همهشونو برات رسم میکرد!
یکی دوباری به خاطر اجاره دادن فیلمای غیرمجاز، بازداشتش کرده بودن. اما سعی میکرد که اون بازداشت ها رو جزو سابقهی مبارزاتیش به حساب بیاره!
هروقت که ما رو توی کوچه میدید، مُخ مونو به کار میگرفت و دربارهی مبارزات کارگری و طبقهی پرولتاریا و ظلمی که بهشون می شه، صحبت میکرد. ما هم با دهن باز نگاش میکردیم و اصلا نمیفهمیدیم که داره چی میگه!
اصرار داشت که "رفیق کریم"صداش بزنیم و خودش هم یه رفیق به اول اسم هرکدوم از ما میچسبوند! هفتهای یه بارم مارو دعوت میکرد خونهش! خودش به این جلسات میگفت میتینگ جوانان حزب محل! تخمه و پفک و نوشابه میذاشت وسط و برای ما سخنرانی میکرد! ما هم به عشق تخمه و پفکِ مجانی، هر هفته توی میتینگش شرکت میکردیم و تا دونهی آخر تخمه و پفک رو میخوردیم و وقتی که دیگه چیزی برای لنبوندن باقی نمونده بود، نوبتی بهونهای جور میکردیم و فلنگو میبستیم!
یه بار که توی کوچه مون یکی از خونههای کلنگی رو خراب کرده بودن و قرار بود ساختمونی چند طبقه بسازن، کریم لنین متوجه کارگرایی شد که کیسههای گچ رو کول کرده بودن، یا با فرغون قطعات آجر رو این طرف و اون طرف میبردن.
خونش به جوش آمد و با توپ پُر رفت توی ساختمون و شروع کرد به داد و بیداد کردن سر معمار و صاحب ملک! بریده بریده و با لکنت دربارهی کاپیتالیسم و طبقهی کارگری و ظلمی که توی این ساختمون داره بهشون میشه، چیزایی میگفت و به زمین و زمان فحش میداد! چند باری بهش گفتن که مثل بچهی آدم بره بیرون! ولی گوشش بدهکار نبود. دست آخر کاسهی صبر صاحب ملک لبریز شد و سر کارگرا داد زد که این مرتیکهی روانی رو بندازین بیرون! کارگرا هم بدون معطلی ریختن سرش و با چک و لگد از ساختمون پرتش کردن بیرون!
کریم لنین که خودشو حامی حقوق کارگرها میدونست و انتظار چنین برخوردی رو ازشون نداشت، لباساشو تکوند و دوباره رفت توی ساختمون. این دفعه اما یه دل سیر کتکش زدن و با کلهی شیکسته پرتش کردن بیرون!
کریم لنین با سر و کلهی خونی و لباسهای خاکی و پاره، لنگ لنگون رفت طرف خونهش و تا چند روز بعد توی محل آفتابی نشد. بعد از چند وقت که سر و کلهش توی کوچه پیدا شد، دیدیم که عینکشو برداشته و سبیلاش رو به کل تراشیده!
ما که دلمون برای تخمه و پفک مجانی لک زده بود، جلوشو گرفتیم و گفتیم: رفیق کریم! دیگه میتینگ جوانان حزب محل نداریم ؟!
ابروهاش رو کشید تو هم و گفت: من رفاقتی با شما کّره خرا ندارم! ولی چند تا فیلم جدید اومده! اگر خواستین شب با شناسنامه بیایید!
از مجموعه داستانی:
#پری_سامورائی_و_قضایای_دیگر
#حامد_ابراهیمپور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قضیه_کریم_لنین
کریم لنین توی محلهی ما فیلم اجاره میداد! یه شناسنامه پیشش میذاشتی و چند تا فیلم کرایه میکردی! چاق و قد کوتاه بود.همیشه یه عینک کائوچویی دسته سیاه به صورت داشت و سبیل پرپشتش تا پایین لب هاش میرسید.
زبونش لکنت داشت و وقتایی که عصبانی یا هیجان زده بود، لکنت زبونش چند برابر میشد.یه کمونیست دو آتیشه بود و عکسای قاب شدهی لنین و استالین رو زده بود به دیوار اتاقش! تاریخچهی حزب کمونیست رو از خود روسها بهتر بلد بود و اگه ازش میپرسیدی کاخ کرملین چند تا مستراح داره، مختصات همهشونو برات رسم میکرد!
یکی دوباری به خاطر اجاره دادن فیلمای غیرمجاز، بازداشتش کرده بودن. اما سعی میکرد که اون بازداشت ها رو جزو سابقهی مبارزاتیش به حساب بیاره!
هروقت که ما رو توی کوچه میدید، مُخ مونو به کار میگرفت و دربارهی مبارزات کارگری و طبقهی پرولتاریا و ظلمی که بهشون می شه، صحبت میکرد. ما هم با دهن باز نگاش میکردیم و اصلا نمیفهمیدیم که داره چی میگه!
اصرار داشت که "رفیق کریم"صداش بزنیم و خودش هم یه رفیق به اول اسم هرکدوم از ما میچسبوند! هفتهای یه بارم مارو دعوت میکرد خونهش! خودش به این جلسات میگفت میتینگ جوانان حزب محل! تخمه و پفک و نوشابه میذاشت وسط و برای ما سخنرانی میکرد! ما هم به عشق تخمه و پفکِ مجانی، هر هفته توی میتینگش شرکت میکردیم و تا دونهی آخر تخمه و پفک رو میخوردیم و وقتی که دیگه چیزی برای لنبوندن باقی نمونده بود، نوبتی بهونهای جور میکردیم و فلنگو میبستیم!
یه بار که توی کوچه مون یکی از خونههای کلنگی رو خراب کرده بودن و قرار بود ساختمونی چند طبقه بسازن، کریم لنین متوجه کارگرایی شد که کیسههای گچ رو کول کرده بودن، یا با فرغون قطعات آجر رو این طرف و اون طرف میبردن.
خونش به جوش آمد و با توپ پُر رفت توی ساختمون و شروع کرد به داد و بیداد کردن سر معمار و صاحب ملک! بریده بریده و با لکنت دربارهی کاپیتالیسم و طبقهی کارگری و ظلمی که توی این ساختمون داره بهشون میشه، چیزایی میگفت و به زمین و زمان فحش میداد! چند باری بهش گفتن که مثل بچهی آدم بره بیرون! ولی گوشش بدهکار نبود. دست آخر کاسهی صبر صاحب ملک لبریز شد و سر کارگرا داد زد که این مرتیکهی روانی رو بندازین بیرون! کارگرا هم بدون معطلی ریختن سرش و با چک و لگد از ساختمون پرتش کردن بیرون!
کریم لنین که خودشو حامی حقوق کارگرها میدونست و انتظار چنین برخوردی رو ازشون نداشت، لباساشو تکوند و دوباره رفت توی ساختمون. این دفعه اما یه دل سیر کتکش زدن و با کلهی شیکسته پرتش کردن بیرون!
کریم لنین با سر و کلهی خونی و لباسهای خاکی و پاره، لنگ لنگون رفت طرف خونهش و تا چند روز بعد توی محل آفتابی نشد. بعد از چند وقت که سر و کلهش توی کوچه پیدا شد، دیدیم که عینکشو برداشته و سبیلاش رو به کل تراشیده!
ما که دلمون برای تخمه و پفک مجانی لک زده بود، جلوشو گرفتیم و گفتیم: رفیق کریم! دیگه میتینگ جوانان حزب محل نداریم ؟!
ابروهاش رو کشید تو هم و گفت: من رفاقتی با شما کّره خرا ندارم! ولی چند تا فیلم جدید اومده! اگر خواستین شب با شناسنامه بیایید!
از مجموعه داستانی:
#پری_سامورائی_و_قضایای_دیگر
#حامد_ابراهیمپور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در سال ۱۹۸۸ این مرد به یک برنامه تلویزیونی دعوت شد ولی نمیدونست چرا ناگهان همگی ازجا برخاستند. او رازی ۵۰ ساله داشت.
انسان بودنم آرزوست
متن زیر را بخوانید👇👇👇
⭕ آقای نیکولاس وینتون در زمان جنگ جهانی در سال 1938 به تنهایی حدود 669 کودک یهودی رو از چکسلواکی به بریتانیا منتقل کرد که از کوره های آدم سوزی نجات پیدا کنند و خانواده جدیدی پیدا کنند. پدر و مادر این کودکان همه در کوره های آدم سوزی سوختند ولی این راز رو آقای وینتون به کسی نگفت تا اینکه همسرش 50 سال بعد کتابچه یادداشتی شامل نام و عکس همه اون کودکانی که 50 سال پیش توسط همسرش نجات یافته بودند پیدا میکنه و اون کتاب رو به یک ژورنالیست میده و یک برنامه پخش زنده تلویزیونی ترتیب داده میشه. همه کسانی که به این برنامه دعوت شدند کودکانی هستند که توسط ایشان نجات پیدا کرده بودند. نیکولاس وینتون در سال 2015 و در سن 106 سالگی از دنیا رفت.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در سال ۱۹۸۸ این مرد به یک برنامه تلویزیونی دعوت شد ولی نمیدونست چرا ناگهان همگی ازجا برخاستند. او رازی ۵۰ ساله داشت.
انسان بودنم آرزوست
متن زیر را بخوانید👇👇👇
⭕ آقای نیکولاس وینتون در زمان جنگ جهانی در سال 1938 به تنهایی حدود 669 کودک یهودی رو از چکسلواکی به بریتانیا منتقل کرد که از کوره های آدم سوزی نجات پیدا کنند و خانواده جدیدی پیدا کنند. پدر و مادر این کودکان همه در کوره های آدم سوزی سوختند ولی این راز رو آقای وینتون به کسی نگفت تا اینکه همسرش 50 سال بعد کتابچه یادداشتی شامل نام و عکس همه اون کودکانی که 50 سال پیش توسط همسرش نجات یافته بودند پیدا میکنه و اون کتاب رو به یک ژورنالیست میده و یک برنامه پخش زنده تلویزیونی ترتیب داده میشه. همه کسانی که به این برنامه دعوت شدند کودکانی هستند که توسط ایشان نجات پیدا کرده بودند. نیکولاس وینتون در سال 2015 و در سن 106 سالگی از دنیا رفت.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت پنجم
سنوبال خوك پرهيجانتري بود، بليغتر و مبتكرتر بود ولي استقامت راي او را نداشت . بقيه خوكهاي مزرعه خوكهاي پرواري بودند و معروفترين آنها خوكي بود كوچك و چاق به نام سكوئيلر كه گونه هايي برآمده و چشماني براق داشت . تند و چابك بود و صداي ذيلي داشت . ناطق زبردستي بود و وقتي درباره مسئله مشكلي بحث مي كرد، طوري از سويي به سويي مي جست و دمش را با سرعت تكان مي داد كه طرف را مجاب ميكرد .درباره اش گفته اند كه قادر است سياه را سفيد جلوه دهد.
اين سه ، تعليمات ميجر را به صورت يك دستگاه فكري بسط داده بودند و بر آن نام حيوانگري گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابيدن جونز، در طويله جلسات سري داشتند و اصول حيوانگري را براي ساير حيوانات شرح مي دادند. در بادي امر با بلاهت و بي علاقگي حيوانات مواجه بودند. بعضي دم از وظيفه وفاداري نسبت به جونز كه او را "ارباب " خطاب ميكردند، ميزدند و يا مطالبي پيش پاافتاده اي را عنوان مي كردند، از قبيل "جونز به ما علوفه ميدهد و اگر نباشد همه از گرسنگي تلف مي شويم " و برخي ديگر سوالاتي طرح ميكردند از قبيل "به ما چه كه پس از مرگ ما چه واقع خواهد شد؟" یا " اگر انقلاب به هر حال واقع شدني است تلاش كردن یا نكردن ما چه تاثيري در نفس امر خواهد داشت؟"
خوكها براي آنكه به آنها بفهمانند اين گفته ها مخالف روح حيوانگري است مشكلات فراواني داشتند. احمقانه ترين سوالات را "مالي" ماديان سفيد طرح ميكرد. اولين سوال او از سنوبال اين بود: "آيا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد؟ "
سنوبال خيلي محكم گفت: نه . در اين مزرعه وسيله ساختنش را نداريم. به علاوه حاجتی هم به داشتن آن نيست. جو و يونجه هر قدر بخواهيد خواهد بود.
مالي پرسيد: آيا من در بستن روبان به يالم باز مجاز خواهم بود ؟
سنوبال جواب داد: رفيق اين روباني كه تو تا اين پايه به آن علاقمندي ، نشان بردگي است. قبول نداري كه ارزش آزادي بيش از روبان است؟
مالي قبول كرد ولي پيدا بود كه متقاعد نشده است.
وضع خوكها براي خنثي كردن اثر دروغهاي موزز، زاغ اهلي، از اين هم مشكلتر بود. موزز كه دست پرورده مخصوص آقاي جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچين، در ضمن حراف زبردستي هم بود. داعيه داشت كه از وجود سرزمين عجيبي آگاه است به نام شير و عسل كه همه حيوانات پس از مرگ به آنجا مي روند. موزز مي گفت اين سرزمين در آسمان كمي بالاتر از ابرهاست، در سرزمين شير و عسل هر هفت روز
هفته يكشنبه است، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات ميرويد.
حيوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چيني ميكرد و كار نمي كرد، ولي بعضي از آنها به به سرزمين شير و عسل اعتقاد پيدا كرده بودند و براي اينكه خوكها آنها را متقاعد كنند كه چنين محلي وجود ندارد ناگزير از بحث و استدلال بودند.
سرسپرده ترين مريد خوكها، باكسر و كلوور، دو اسب ارابه، بودند. براي اين دو حل مسائل مشكل بود، اما وقتي خوكان را به عنوان استاد پذيرفتند، تمام تعليمات را جذب مي كردند و همه را با لحني ساده به ديگران ميرساندند. هيچگاه از حضور در جلسات سري غفلت نمي كردند، و سرود "حيوانات انگليس " را كه جلسات هميشه با خواندن آن ختم ميشد،رهبري مي كردند.
بر حسب اتفا ق، انقلاب خيلي زودتر و بسيار ساده تر از آنچه انتظار مي رفت به ثمر رسيد. درست است كه آقاي جونز ارباب بي مروتي بود ولي در سالهاي پيش زارع كارآمدي به شمار مي آمد. ولي اخيرا به روز بدي افتاده بود. بعد از آنكه در يك دعواي قضايي محكوم شد و خسارت مالي به او وارد آمد دلسرد شده بود و به حد افراط مشروب مي خورد. گاهي سراسر روز را در آشپزخانه روي صندلي چوبي دسته داري مي لميد و روزنامه می خواند و شراب ميخورد و گاه گاه تكه هاي نان را در آبجو خيس مي كرد و به موزز ميخوراند. كارگرهايش نادرست و تنبل بودند، مزرعه پر از علف هرزه بود، خانه حاجت به تعمير داشت ، در حفظ پرچينها غفلت مي شد، و حيوانات نيمه گرسنه بودند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات - جورج اورول - قسمت پنجم
سنوبال خوك پرهيجانتري بود، بليغتر و مبتكرتر بود ولي استقامت راي او را نداشت . بقيه خوكهاي مزرعه خوكهاي پرواري بودند و معروفترين آنها خوكي بود كوچك و چاق به نام سكوئيلر كه گونه هايي برآمده و چشماني براق داشت . تند و چابك بود و صداي ذيلي داشت . ناطق زبردستي بود و وقتي درباره مسئله مشكلي بحث مي كرد، طوري از سويي به سويي مي جست و دمش را با سرعت تكان مي داد كه طرف را مجاب ميكرد .درباره اش گفته اند كه قادر است سياه را سفيد جلوه دهد.
اين سه ، تعليمات ميجر را به صورت يك دستگاه فكري بسط داده بودند و بر آن نام حيوانگري گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابيدن جونز، در طويله جلسات سري داشتند و اصول حيوانگري را براي ساير حيوانات شرح مي دادند. در بادي امر با بلاهت و بي علاقگي حيوانات مواجه بودند. بعضي دم از وظيفه وفاداري نسبت به جونز كه او را "ارباب " خطاب ميكردند، ميزدند و يا مطالبي پيش پاافتاده اي را عنوان مي كردند، از قبيل "جونز به ما علوفه ميدهد و اگر نباشد همه از گرسنگي تلف مي شويم " و برخي ديگر سوالاتي طرح ميكردند از قبيل "به ما چه كه پس از مرگ ما چه واقع خواهد شد؟" یا " اگر انقلاب به هر حال واقع شدني است تلاش كردن یا نكردن ما چه تاثيري در نفس امر خواهد داشت؟"
خوكها براي آنكه به آنها بفهمانند اين گفته ها مخالف روح حيوانگري است مشكلات فراواني داشتند. احمقانه ترين سوالات را "مالي" ماديان سفيد طرح ميكرد. اولين سوال او از سنوبال اين بود: "آيا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد؟ "
سنوبال خيلي محكم گفت: نه . در اين مزرعه وسيله ساختنش را نداريم. به علاوه حاجتی هم به داشتن آن نيست. جو و يونجه هر قدر بخواهيد خواهد بود.
مالي پرسيد: آيا من در بستن روبان به يالم باز مجاز خواهم بود ؟
سنوبال جواب داد: رفيق اين روباني كه تو تا اين پايه به آن علاقمندي ، نشان بردگي است. قبول نداري كه ارزش آزادي بيش از روبان است؟
مالي قبول كرد ولي پيدا بود كه متقاعد نشده است.
وضع خوكها براي خنثي كردن اثر دروغهاي موزز، زاغ اهلي، از اين هم مشكلتر بود. موزز كه دست پرورده مخصوص آقاي جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچين، در ضمن حراف زبردستي هم بود. داعيه داشت كه از وجود سرزمين عجيبي آگاه است به نام شير و عسل كه همه حيوانات پس از مرگ به آنجا مي روند. موزز مي گفت اين سرزمين در آسمان كمي بالاتر از ابرهاست، در سرزمين شير و عسل هر هفت روز
هفته يكشنبه است، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات ميرويد.
حيوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چيني ميكرد و كار نمي كرد، ولي بعضي از آنها به به سرزمين شير و عسل اعتقاد پيدا كرده بودند و براي اينكه خوكها آنها را متقاعد كنند كه چنين محلي وجود ندارد ناگزير از بحث و استدلال بودند.
سرسپرده ترين مريد خوكها، باكسر و كلوور، دو اسب ارابه، بودند. براي اين دو حل مسائل مشكل بود، اما وقتي خوكان را به عنوان استاد پذيرفتند، تمام تعليمات را جذب مي كردند و همه را با لحني ساده به ديگران ميرساندند. هيچگاه از حضور در جلسات سري غفلت نمي كردند، و سرود "حيوانات انگليس " را كه جلسات هميشه با خواندن آن ختم ميشد،رهبري مي كردند.
بر حسب اتفا ق، انقلاب خيلي زودتر و بسيار ساده تر از آنچه انتظار مي رفت به ثمر رسيد. درست است كه آقاي جونز ارباب بي مروتي بود ولي در سالهاي پيش زارع كارآمدي به شمار مي آمد. ولي اخيرا به روز بدي افتاده بود. بعد از آنكه در يك دعواي قضايي محكوم شد و خسارت مالي به او وارد آمد دلسرد شده بود و به حد افراط مشروب مي خورد. گاهي سراسر روز را در آشپزخانه روي صندلي چوبي دسته داري مي لميد و روزنامه می خواند و شراب ميخورد و گاه گاه تكه هاي نان را در آبجو خيس مي كرد و به موزز ميخوراند. كارگرهايش نادرست و تنبل بودند، مزرعه پر از علف هرزه بود، خانه حاجت به تعمير داشت ، در حفظ پرچينها غفلت مي شد، و حيوانات نيمه گرسنه بودند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات -جورج اورول - قسمت ششم
ماه ژوئن رسيد و يونجه تقريبا آماده درو بود . در شب نيمه تابستان كه مصادف با شنبه بود آقاي جونز به ولينگدن رفت و آنجا در ميخانه شيرسرخ چنان مست شد كه تا ظهر يكشنبه بازنگشت. كارگرها صبح زود گاوها را دوشيدند و بعد بي آنكه فكر دادن خوراك به حيوانات باشند دنبال شكار خرگوش رفتند. آقاي جونز پس از مراجعت بلافاصله روي نيمكت اتاق پذيرايي با يك نسخه از روزنامه اخبار جهان روي صورتش خوابش برد. ..
بنابراين تا شب حيوانات بي علوفه ماندند. بالاخره طاقتشان طاق شد.يكي از گاوها در انبار آذوقه را با شاخش شكست و حيوانات جملگي مشغول خوردن شدند. درست در همين موقع جونز بيدار شد و يك لحظه بعد او و چهار كارگرش شلاق به دست وارد انبار شدند و شلاقها به حركت آمد. اين ديگر فوق طاقت حيوانات گرسنه بود. با آنكه از قبل نقش هاي نكشيده بودند همه با هم برسر دشمنان ظالم ريختند، جونز و كسانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ و لگد قرار گرفتند. عنان اختيار از دستشان خارج بود.هرگز چنين رفتاري از حيوانات نديده بودند و اين قيام ناگهاني از ناحيه موجوداتي كه هر وقت هر چه خواسته بودند با آنها كرده بودند چنان ترساندشان كه قوه فكر كردن از آنها سلب شد. پس از يكي دو لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.دقيقه اي بعد هر پنج نفر آنها در جاده ارابه رو، كه به جاده اصلي منتهي مي شد،با سرعت تمام مي دويدند و حيوانات مظفرانه آنها را دنبال مي كردند. خانم جونز هم كه ماوقع را از پنجره اتاق ديد با عجله مقداري اثاث در مفرش ريخت و دزدكي از راه ديگر خارج شد.
موزز هم از شاخه درختي كه بر آن نشسته بود پريد و غارغاركنان و بال زنان به دنبال او رفت . در خلال اين احوال حيوانات ، جونز و كسانش رابه جاده اصلي راندند و دروازه پنج كلوني را با سروصدا پشت سر آنان كلون كردند و بدين طريق و تقريبا بي آنكه خود بدانند انقلاب برپا شد وبا موفقيت به پايان رسيد. جونز تبعيد و مزرعه مانر از آن آنان شد.
در دقايق اول حيوانات سعادتي را كه نصيبشان شده بود باور نمي كردند. اولين اقدامشان اين بود كه دسته جمعي به منظور تحصيل اطمينان از اينكه بشري در جايي مخفي نيست ،چهار نعل دورادور مزرعه تاختند و سپس به ساختمان مزرعه آمدند تا آخرين اثرات سلطه منفور جونز را پاك سازند. در يراق خانه را كه در انتهاي طويله بود شكستند و دهنه ها، حلقه هاي بيني ،زنجيرهاي سگ وچاقوهاي بي مروتي كه جونز بوسيله آن خوكها و بره ها را اخته مي كرد همه در چاه سرنگون شد. افسارها، دهنه ها، چشم بندها و توبره هاي موهن به ميان آتشي كه از زباله ها در حياط افروخته شده بود ريخته شد. شلاقها هم به همچنين .
حيوانات وقتي شلاقها را شعله ور ديدند همه از شادي به جست وخيز درآمدند سنوبال روبانهايي را هم كه با آن دم و يال اسبها را در روزهاي بازار تزئين می كردند در آتش انداخت و گفت: روبان به منزله پوشاك است كه علامت و نشانه انساني است حيوانات بايستي برهنه باشند.
باكسر با شنيدن اين بيان كلاه حصيريش را كه در تابستان گوش هايش را از مگس حفظ ميكرد آورد و با ساير چيزها در آتش انداخت .
در اندك زماني حيوانات هر چيزي كه خاطره جونز را به يادآنان مي آورد از بين بردند . بعد ناپلئون آنها را به طويله برگرداند و به هر يك جيره دو برابر معمول و به هر سگ دو بيسكويت داد. سپس حيوانات سرود حيوانات انگليس را هفت بار از سر تا ته پياپي خواندند و پس از آن خود را براي شب آماده ساختند و خوابيدند، خوابي كه پيش از آن هرگز در خواب هم نديده بودند. اما همگي طبق معمول سحر برخاستند و ناگهان حوادث پرشكوه شب پيشين يادشان آمد و دسته جمعي روبه چراگاه دويدند. كمي پايينتر از چراگاه تپه، پشته اي بود كه تقريبا بر تمام مزرعه مشرف بود. حيوانات بالاي آن شتافتند و از آنجا در روشنايي صبحگاهي به اطراف خيره شدند. همه مال آنها بود، هر چه ميديدند مال آنها بود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات -جورج اورول - قسمت ششم
ماه ژوئن رسيد و يونجه تقريبا آماده درو بود . در شب نيمه تابستان كه مصادف با شنبه بود آقاي جونز به ولينگدن رفت و آنجا در ميخانه شيرسرخ چنان مست شد كه تا ظهر يكشنبه بازنگشت. كارگرها صبح زود گاوها را دوشيدند و بعد بي آنكه فكر دادن خوراك به حيوانات باشند دنبال شكار خرگوش رفتند. آقاي جونز پس از مراجعت بلافاصله روي نيمكت اتاق پذيرايي با يك نسخه از روزنامه اخبار جهان روي صورتش خوابش برد. ..
بنابراين تا شب حيوانات بي علوفه ماندند. بالاخره طاقتشان طاق شد.يكي از گاوها در انبار آذوقه را با شاخش شكست و حيوانات جملگي مشغول خوردن شدند. درست در همين موقع جونز بيدار شد و يك لحظه بعد او و چهار كارگرش شلاق به دست وارد انبار شدند و شلاقها به حركت آمد. اين ديگر فوق طاقت حيوانات گرسنه بود. با آنكه از قبل نقش هاي نكشيده بودند همه با هم برسر دشمنان ظالم ريختند، جونز و كسانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ و لگد قرار گرفتند. عنان اختيار از دستشان خارج بود.هرگز چنين رفتاري از حيوانات نديده بودند و اين قيام ناگهاني از ناحيه موجوداتي كه هر وقت هر چه خواسته بودند با آنها كرده بودند چنان ترساندشان كه قوه فكر كردن از آنها سلب شد. پس از يكي دو لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.دقيقه اي بعد هر پنج نفر آنها در جاده ارابه رو، كه به جاده اصلي منتهي مي شد،با سرعت تمام مي دويدند و حيوانات مظفرانه آنها را دنبال مي كردند. خانم جونز هم كه ماوقع را از پنجره اتاق ديد با عجله مقداري اثاث در مفرش ريخت و دزدكي از راه ديگر خارج شد.
موزز هم از شاخه درختي كه بر آن نشسته بود پريد و غارغاركنان و بال زنان به دنبال او رفت . در خلال اين احوال حيوانات ، جونز و كسانش رابه جاده اصلي راندند و دروازه پنج كلوني را با سروصدا پشت سر آنان كلون كردند و بدين طريق و تقريبا بي آنكه خود بدانند انقلاب برپا شد وبا موفقيت به پايان رسيد. جونز تبعيد و مزرعه مانر از آن آنان شد.
در دقايق اول حيوانات سعادتي را كه نصيبشان شده بود باور نمي كردند. اولين اقدامشان اين بود كه دسته جمعي به منظور تحصيل اطمينان از اينكه بشري در جايي مخفي نيست ،چهار نعل دورادور مزرعه تاختند و سپس به ساختمان مزرعه آمدند تا آخرين اثرات سلطه منفور جونز را پاك سازند. در يراق خانه را كه در انتهاي طويله بود شكستند و دهنه ها، حلقه هاي بيني ،زنجيرهاي سگ وچاقوهاي بي مروتي كه جونز بوسيله آن خوكها و بره ها را اخته مي كرد همه در چاه سرنگون شد. افسارها، دهنه ها، چشم بندها و توبره هاي موهن به ميان آتشي كه از زباله ها در حياط افروخته شده بود ريخته شد. شلاقها هم به همچنين .
حيوانات وقتي شلاقها را شعله ور ديدند همه از شادي به جست وخيز درآمدند سنوبال روبانهايي را هم كه با آن دم و يال اسبها را در روزهاي بازار تزئين می كردند در آتش انداخت و گفت: روبان به منزله پوشاك است كه علامت و نشانه انساني است حيوانات بايستي برهنه باشند.
باكسر با شنيدن اين بيان كلاه حصيريش را كه در تابستان گوش هايش را از مگس حفظ ميكرد آورد و با ساير چيزها در آتش انداخت .
در اندك زماني حيوانات هر چيزي كه خاطره جونز را به يادآنان مي آورد از بين بردند . بعد ناپلئون آنها را به طويله برگرداند و به هر يك جيره دو برابر معمول و به هر سگ دو بيسكويت داد. سپس حيوانات سرود حيوانات انگليس را هفت بار از سر تا ته پياپي خواندند و پس از آن خود را براي شب آماده ساختند و خوابيدند، خوابي كه پيش از آن هرگز در خواب هم نديده بودند. اما همگي طبق معمول سحر برخاستند و ناگهان حوادث پرشكوه شب پيشين يادشان آمد و دسته جمعي روبه چراگاه دويدند. كمي پايينتر از چراگاه تپه، پشته اي بود كه تقريبا بر تمام مزرعه مشرف بود. حيوانات بالاي آن شتافتند و از آنجا در روشنايي صبحگاهي به اطراف خيره شدند. همه مال آنها بود، هر چه ميديدند مال آنها بود!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💌 از نامه های "جودی ابوت" به
"بابا لنگ دراز" :
در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد ، بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن ، واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم.
میخواهم به خودم تلقین کنم که زندگی فقط یک بازیست و من باید تا آنجا که میتوانم ماهرانه و درست آن را بازی کنم. چه در این بازی ببرم و چه ببازم، در هر حال شانه ها را بالا می اندازم و می خندم ...
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد...
#بابا_لنگ_دراز
#جین_وبستر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
💌 از نامه های "جودی ابوت" به
"بابا لنگ دراز" :
در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد ، بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن ، واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم.
میخواهم به خودم تلقین کنم که زندگی فقط یک بازیست و من باید تا آنجا که میتوانم ماهرانه و درست آن را بازی کنم. چه در این بازی ببرم و چه ببازم، در هر حال شانه ها را بالا می اندازم و می خندم ...
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد...
#بابا_لنگ_دراز
#جین_وبستر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گفتم: چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده
-کارم از تکیه گذشته؛ دلم می خواهد توی بغلت بمیرم
-تو دیوانه ای
-شاید آره شاید هم نه، اما من حسرتی شده ام
- به چی؟
- به تو ، لامذهب ، به تو.
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گفتم: چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده
-کارم از تکیه گذشته؛ دلم می خواهد توی بغلت بمیرم
-تو دیوانه ای
-شاید آره شاید هم نه، اما من حسرتی شده ام
- به چی؟
- به تو ، لامذهب ، به تو.
#عباس_معروفی
#سال_بلوا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات- جورج اورول-قسمت هفتم
مست و سرشار از اين فكر به جست وخيز افتادند، و در هوا شلنگ برداشتند ميان شبنمها غلط زدند و در علفهاي شيرين تابستاني چريدند. كلوخها را لگدمال كردند و بوي تند آن را بالا كشيدند. سپس به منظور تفتيش گشتي به اطراف مزرعه زدند و با سكوتي آميخته با تحسين زمين زراعتي، يونج هزار ،باغ ميوه ، استخر و جنگل كوچك را مميزي كردند. گويي اين چيزها را قبلا نديده بودندو حتي حالا هم مشكل باور ميكردند كه همه از آن خودشان است . بعد همگي به سوي ساختمان مزرعه ريسه شدند و پشت در ساكت و آرام ايستادند. اين هم مال آنها بود ولي ميترسيدند داخل شوند. ولي پس از لحظه اي سنوبال و ناپلئون در را به زور شانه خود باز كردند. حيوانات يكي يكي پشت سر هم با منتهاي حزم و احتياط تا مبادا چيزي را بر هم بزنند قدم به داخل گذاشتند. نوك پا از اتاقي به اتاقي ديگر مي رفتند و ميترسيدند بلندتر از نجوا حرف بزنند. به اشيا لوكس باورنكردني ، به تخت خوابهاي با تشك پر، آينه ها، نيمكتها قالي هاي كار بروكسل و عكس ملكه ويكتوريا كه بالاي سر بخاري اتاق پذيرايي بود با وحشت خيره شده بودند.
تازه به پايين پله برگشته بودند كه متوجه غيبت مالي شدند برگشتند و ديدند كه در اتاق خواب است . روبان آبي رنگي از ميز توالت خانم جونز برداشته و آن را حمايل شانه ساخته بود و به طرز ابلهانه اي جلو آينه خودستايي ميكرد. بقيه او را سخت ملامت كردند و خارج شدند. چند پاچه نمك سوده خوك كه در آشپزخانه آويزان بود براي دفن به خارج آورده شد و بشكه آبجو كه در آبدارخانه بود با لگد باكسر شكسته شد . غير از اين به چيز ديگري دست نزدند.
به اتفاق آرا تصميم بر اين گرفته شد كه خانه به عنوان موزه محفوظ بماند. همگي توافق كردند كه هيچ حيواني نبايد هرگز در آنجا سكونت گزيند. حيوانات ناشتائيشان را خوردند و بعد سنوبال و ناپلئون آنها را مجدد يكجا جمع كردند. رفقا ساعت شش و نيم است و روزي طولاني در پيش داريم. سنوبال گفت: امروز به كار دروي يونجه ميپردازيم ولي موضوع ديگري هست كه بايد اول ترتيب آن داده شود.
خوكها در اين موقع فاش ساختند كه ظرف سه ماه گذشته ، از روي كتاب مندرس بچه هاي جونز كه در زبالداني بوده، خواندن و نوشتن آموخته اند. ناپلئون دستور داد قوطيهاي رنگ سياه و سفيد را بياورند و حيوانات را به طرف دروازه پنج كلوني كه مشرف به جاده اصلي بود برد.
سپس سنوبال چون از همه بهتر مينوشت قلم مويي را بين دوبند يكي از پاچه هايش گرفت و كلمات مزرعه مانر را از بالاي كلون پاك كرد و جاي آن با رنگ نوشت "قلعه حيوانات " تا از اين تاريخ هميشه اسم محل اين باشد. بعد جملگي به ساختمان مزرعه بازگشتند و در آنجا سنوبال و ناپلئون به دنبال نردباني فرستادند كه به ديوار انتهاي طويله تكيه داده شد. بعد توضيح دادند كه در نتيجه تحصيل سه ماهه موفق شده اند كه اصول حيوانگري را تحت هفت فرمان خلاصه كنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات- جورج اورول-قسمت هفتم
مست و سرشار از اين فكر به جست وخيز افتادند، و در هوا شلنگ برداشتند ميان شبنمها غلط زدند و در علفهاي شيرين تابستاني چريدند. كلوخها را لگدمال كردند و بوي تند آن را بالا كشيدند. سپس به منظور تفتيش گشتي به اطراف مزرعه زدند و با سكوتي آميخته با تحسين زمين زراعتي، يونج هزار ،باغ ميوه ، استخر و جنگل كوچك را مميزي كردند. گويي اين چيزها را قبلا نديده بودندو حتي حالا هم مشكل باور ميكردند كه همه از آن خودشان است . بعد همگي به سوي ساختمان مزرعه ريسه شدند و پشت در ساكت و آرام ايستادند. اين هم مال آنها بود ولي ميترسيدند داخل شوند. ولي پس از لحظه اي سنوبال و ناپلئون در را به زور شانه خود باز كردند. حيوانات يكي يكي پشت سر هم با منتهاي حزم و احتياط تا مبادا چيزي را بر هم بزنند قدم به داخل گذاشتند. نوك پا از اتاقي به اتاقي ديگر مي رفتند و ميترسيدند بلندتر از نجوا حرف بزنند. به اشيا لوكس باورنكردني ، به تخت خوابهاي با تشك پر، آينه ها، نيمكتها قالي هاي كار بروكسل و عكس ملكه ويكتوريا كه بالاي سر بخاري اتاق پذيرايي بود با وحشت خيره شده بودند.
تازه به پايين پله برگشته بودند كه متوجه غيبت مالي شدند برگشتند و ديدند كه در اتاق خواب است . روبان آبي رنگي از ميز توالت خانم جونز برداشته و آن را حمايل شانه ساخته بود و به طرز ابلهانه اي جلو آينه خودستايي ميكرد. بقيه او را سخت ملامت كردند و خارج شدند. چند پاچه نمك سوده خوك كه در آشپزخانه آويزان بود براي دفن به خارج آورده شد و بشكه آبجو كه در آبدارخانه بود با لگد باكسر شكسته شد . غير از اين به چيز ديگري دست نزدند.
به اتفاق آرا تصميم بر اين گرفته شد كه خانه به عنوان موزه محفوظ بماند. همگي توافق كردند كه هيچ حيواني نبايد هرگز در آنجا سكونت گزيند. حيوانات ناشتائيشان را خوردند و بعد سنوبال و ناپلئون آنها را مجدد يكجا جمع كردند. رفقا ساعت شش و نيم است و روزي طولاني در پيش داريم. سنوبال گفت: امروز به كار دروي يونجه ميپردازيم ولي موضوع ديگري هست كه بايد اول ترتيب آن داده شود.
خوكها در اين موقع فاش ساختند كه ظرف سه ماه گذشته ، از روي كتاب مندرس بچه هاي جونز كه در زبالداني بوده، خواندن و نوشتن آموخته اند. ناپلئون دستور داد قوطيهاي رنگ سياه و سفيد را بياورند و حيوانات را به طرف دروازه پنج كلوني كه مشرف به جاده اصلي بود برد.
سپس سنوبال چون از همه بهتر مينوشت قلم مويي را بين دوبند يكي از پاچه هايش گرفت و كلمات مزرعه مانر را از بالاي كلون پاك كرد و جاي آن با رنگ نوشت "قلعه حيوانات " تا از اين تاريخ هميشه اسم محل اين باشد. بعد جملگي به ساختمان مزرعه بازگشتند و در آنجا سنوبال و ناپلئون به دنبال نردباني فرستادند كه به ديوار انتهاي طويله تكيه داده شد. بعد توضيح دادند كه در نتيجه تحصيل سه ماهه موفق شده اند كه اصول حيوانگري را تحت هفت فرمان خلاصه كنند...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات -جورج اورول - قسمت هشتم
اين هفت فرمان را بر ديوار خواهند نوشت ،قانون لايتغيري خواهد بود كه حيوانات قلعه حيوانات ملزمند از اين پس و براي هميشه از آن پيروي كنند. سنوبال با كمي اشكال بالا رفت و شروع به كار كرد، در حاليكه سكوئيلر چند پله پايينتر قوطي رنگ را در دست گرفته بود.
فرامين هفت گانه روي ديوار قيراندود با حروف سفيد درشت كه از فاصله ٣٠ متري خوانده ميشد، نوشته شد به اين ترتيب :
هفت فرمان
١. هر چه دو پاست دشمن اس ت.
٢. هر چه چهار پاست يا بال دارد، دوست اس ت.
٣.هيچ حيواني لباس نمي پوشد.
٤.هيچ حيواني بر تخت نم يخوابد.
٥.هيچ حيواني الكل نمي نوشد.
٦.هيچ حيواني حيوان كشي نميكند.
٧.همه حيوانات برابرند.
خيلي پاكيزه نوشته شد، و جز اينكه "دوست " ،"دوصت " نوشته شده بود و يكي از "و"ها وارونه بود املاي بقيه درست بود.
سنوبال همه را براي استفاده سايرين با صداي بلند قرائت كرد. همه حيوانات با حركت سر موافقت كامل خود را ابراز داشتند و زيركها فورا مشغول از بر كردن فرامين شدند.
سنوبال قلم مو را پرت كرد و فرياد كشيد: و حالا رفقا به پيش ، بسوي يونجه زار! بياييد عزم خود را جزم كنيم تا محصول يونجه زار را در مدتي كوتاهتر از جونز و آدمهايش برداشت كنيم!
اما در اين موقع سه ماده گاو كه مدتي بود به نظر بي تاب مي آمدند با صداي بلند شروع به ماق كشيدن كردند. بيست و چهار ساعت بود كه دوشيده نشده بودند و پستانهايشان رگ كرده بود. خوكها پس از كمي فكر به دنبال سطل فرستادند و نسبتا موفقانه گاوها را دوشيدند، و ديري نكشيد كه پنج سطل از شير كف كرده خامه دار پر شد و بسياري از حيوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. يكي ميگفت : اين همه شير را چه بايد كرد؟
يكي از مرغها گفت: جونز گاهي مقداري از آن را با نواله قاطي مي كرد." ناپلئون خود را جلو سطلها حائل كرد و فرياد كشيد: رفقا به شير توجهي نكنيد! بعدا ترتيب آن داده ميشود . مهم جمع آوري محصول است . رفيق سنوبال جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقيقه خواهم رسيد. رفقا. به پيش! يونجه در انتظار است
بدين ترتيب حيوانات دسته جمعي براي برداشت محصول به يونجه زار رفتند و چون شب برگشتند متوجه شدند شيري در بساط نيست.
فصل سوم
چه جاني كندند و چه عرقي ريختند تا توانستند يونجه را انبار كنند اما به زحمتش مي ارزيد چه نتيجه حتي بيش از انتظارشان موفقي تآميز بود. كار گاهي دشوار ميشد، زيرا افزار و وسايل كار براي دست بشر ساخته شده بود نه براي حيوان ، و اين كه هيچ حيواني نميتوانست با افزاري كه ملازمه با ايستادن روي دو پاي عقب داشت كار كند خود اشكال بزرگي بود. اما خوكهاي با استعداد، براي رفع هر اشكالي چاره اي مي انديشيدند. اسبها كه با مزرعه وجب به وجب آشنايي داشتند، در حقيقت كار چمن زني و شن كشي را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمينش بلد بودند. خوكها خودشان كار نميكردند، فقط بر كار سايرين نظارت داشتند .طبيعي بود كه به علت توفق علمي رهبر و پيشوا باشند.باكسر و كلوور خود را به آلات چمن زني و شن كشي مي بستند؛ البته اين روزها ديگر حاجتي به دهنه و افسار نبود و دورادور مزرعه قدمهاي سنگين و استوار برمي داشتند، در حاليكه خوكي به دنبال آنان مي رفت و حسب اقتضا "رفيق هين!" یا "رفیق هش!" مي گفت.
همه حيوانات حتي ضعيفترين آنهادر كار برگرداندن يونجه و جمع آوري آن سهيم بودند.حتي اردكها و مرغها تمام روز زير آفتاب زحمت كشيدند و خرده هاي يونجه را با منقار جمع آوري كردند.بالاخره كار خرمن برداري دو روز زودتر از مدتي كه نوعا جونز و كسانش صرف مي كردند به اتمام رسيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#قلعه_حیوانات -جورج اورول - قسمت هشتم
اين هفت فرمان را بر ديوار خواهند نوشت ،قانون لايتغيري خواهد بود كه حيوانات قلعه حيوانات ملزمند از اين پس و براي هميشه از آن پيروي كنند. سنوبال با كمي اشكال بالا رفت و شروع به كار كرد، در حاليكه سكوئيلر چند پله پايينتر قوطي رنگ را در دست گرفته بود.
فرامين هفت گانه روي ديوار قيراندود با حروف سفيد درشت كه از فاصله ٣٠ متري خوانده ميشد، نوشته شد به اين ترتيب :
هفت فرمان
١. هر چه دو پاست دشمن اس ت.
٢. هر چه چهار پاست يا بال دارد، دوست اس ت.
٣.هيچ حيواني لباس نمي پوشد.
٤.هيچ حيواني بر تخت نم يخوابد.
٥.هيچ حيواني الكل نمي نوشد.
٦.هيچ حيواني حيوان كشي نميكند.
٧.همه حيوانات برابرند.
خيلي پاكيزه نوشته شد، و جز اينكه "دوست " ،"دوصت " نوشته شده بود و يكي از "و"ها وارونه بود املاي بقيه درست بود.
سنوبال همه را براي استفاده سايرين با صداي بلند قرائت كرد. همه حيوانات با حركت سر موافقت كامل خود را ابراز داشتند و زيركها فورا مشغول از بر كردن فرامين شدند.
سنوبال قلم مو را پرت كرد و فرياد كشيد: و حالا رفقا به پيش ، بسوي يونجه زار! بياييد عزم خود را جزم كنيم تا محصول يونجه زار را در مدتي كوتاهتر از جونز و آدمهايش برداشت كنيم!
اما در اين موقع سه ماده گاو كه مدتي بود به نظر بي تاب مي آمدند با صداي بلند شروع به ماق كشيدن كردند. بيست و چهار ساعت بود كه دوشيده نشده بودند و پستانهايشان رگ كرده بود. خوكها پس از كمي فكر به دنبال سطل فرستادند و نسبتا موفقانه گاوها را دوشيدند، و ديري نكشيد كه پنج سطل از شير كف كرده خامه دار پر شد و بسياري از حيوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. يكي ميگفت : اين همه شير را چه بايد كرد؟
يكي از مرغها گفت: جونز گاهي مقداري از آن را با نواله قاطي مي كرد." ناپلئون خود را جلو سطلها حائل كرد و فرياد كشيد: رفقا به شير توجهي نكنيد! بعدا ترتيب آن داده ميشود . مهم جمع آوري محصول است . رفيق سنوبال جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقيقه خواهم رسيد. رفقا. به پيش! يونجه در انتظار است
بدين ترتيب حيوانات دسته جمعي براي برداشت محصول به يونجه زار رفتند و چون شب برگشتند متوجه شدند شيري در بساط نيست.
فصل سوم
چه جاني كندند و چه عرقي ريختند تا توانستند يونجه را انبار كنند اما به زحمتش مي ارزيد چه نتيجه حتي بيش از انتظارشان موفقي تآميز بود. كار گاهي دشوار ميشد، زيرا افزار و وسايل كار براي دست بشر ساخته شده بود نه براي حيوان ، و اين كه هيچ حيواني نميتوانست با افزاري كه ملازمه با ايستادن روي دو پاي عقب داشت كار كند خود اشكال بزرگي بود. اما خوكهاي با استعداد، براي رفع هر اشكالي چاره اي مي انديشيدند. اسبها كه با مزرعه وجب به وجب آشنايي داشتند، در حقيقت كار چمن زني و شن كشي را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمينش بلد بودند. خوكها خودشان كار نميكردند، فقط بر كار سايرين نظارت داشتند .طبيعي بود كه به علت توفق علمي رهبر و پيشوا باشند.باكسر و كلوور خود را به آلات چمن زني و شن كشي مي بستند؛ البته اين روزها ديگر حاجتي به دهنه و افسار نبود و دورادور مزرعه قدمهاي سنگين و استوار برمي داشتند، در حاليكه خوكي به دنبال آنان مي رفت و حسب اقتضا "رفيق هين!" یا "رفیق هش!" مي گفت.
همه حيوانات حتي ضعيفترين آنهادر كار برگرداندن يونجه و جمع آوري آن سهيم بودند.حتي اردكها و مرغها تمام روز زير آفتاب زحمت كشيدند و خرده هاي يونجه را با منقار جمع آوري كردند.بالاخره كار خرمن برداري دو روز زودتر از مدتي كه نوعا جونز و كسانش صرف مي كردند به اتمام رسيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خندۀ خورشید را هر صبح
دانی چیست رمز؟
گوید از عمرت
گذشت ای بیخبر شامی دگر،...
#مهدی_اخوان_ثالث
چهارم شهریور سالمرگ
این شاعر پرآوازه و موسیقی پژوه معاصر ایرانی یاد باد
@flith
دانی چیست رمز؟
گوید از عمرت
گذشت ای بیخبر شامی دگر،...
#مهدی_اخوان_ثالث
چهارم شهریور سالمرگ
این شاعر پرآوازه و موسیقی پژوه معاصر ایرانی یاد باد
@flith