@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آتش و آدم
ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق ها
غیر ممکنست سالم برگردم
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می گردد
از سفر آتش
#رسول_یونان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آتش و آدم
ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق ها
غیر ممکنست سالم برگردم
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می گردد
از سفر آتش
#رسول_یونان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در همین لحظه که من در حال نوشتنم، در گوشهی دیگری از جهان، انسانهای زیادی گرسنهاند. اگر «ژان پل سارتر» بود میگفت من در برابر این گرسنگی مسئولم. البته من اعتراض میکردم: من نمیدانم آنجا چه خبر است و برای تغییر وضع اسفبار موجود، کار چندانی از دستم برنمیآید. ولی سارتر میگفت این منم که انتخاب کردهام بیخبر بمانم و به جای آنکه خود را درگیر این وضع اسفبار کنم، در این لحظهی خاص فقط بنویسم. میتوانستم فراخوانی بدهم و اعانه جمع کنم یا از طریق ارتباطاتی که در اصحاب رسانه دارم، توجه همگان را به وضع موجود جذب کنم، ولی انتخاب کردهام آن را نادیده بگیرم. من در برابر آنچه میکنم و آنچه انتخاب میکنم که نادیده بگیرم، مسئولم.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در همین لحظه که من در حال نوشتنم، در گوشهی دیگری از جهان، انسانهای زیادی گرسنهاند. اگر «ژان پل سارتر» بود میگفت من در برابر این گرسنگی مسئولم. البته من اعتراض میکردم: من نمیدانم آنجا چه خبر است و برای تغییر وضع اسفبار موجود، کار چندانی از دستم برنمیآید. ولی سارتر میگفت این منم که انتخاب کردهام بیخبر بمانم و به جای آنکه خود را درگیر این وضع اسفبار کنم، در این لحظهی خاص فقط بنویسم. میتوانستم فراخوانی بدهم و اعانه جمع کنم یا از طریق ارتباطاتی که در اصحاب رسانه دارم، توجه همگان را به وضع موجود جذب کنم، ولی انتخاب کردهام آن را نادیده بگیرم. من در برابر آنچه میکنم و آنچه انتخاب میکنم که نادیده بگیرم، مسئولم.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
امروزه همه میدانند که تحمل انتقاد نشانه ی بارز فرهنگ است؛ حتی بعضی ها میدانند که مردان برجسته خواهان و تحریک کنندۀ این انتقاد هستند زیرا این انتقاد به آنها نشان میدهد که بی عدالتی آنها در کجاست و اگر این نشانه وجود نداشته باشد آنها از بی عدالتی خود مطلع نمی شوند.
اما توان انتقاد کردن و حفظ وجدان صادق، در مخالفت با آنچه همیشگی، سنتی و مقدس است هنری والاتر از تحمل و تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما حقیقتا بزرگ، نو و شگفت آور است. این هنر گامی نهایی در آزاد اندیشی است، اما این موضوع را چه کسی میداند؟
#حکمت_شادان
#فريدريش_نيچه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
امروزه همه میدانند که تحمل انتقاد نشانه ی بارز فرهنگ است؛ حتی بعضی ها میدانند که مردان برجسته خواهان و تحریک کنندۀ این انتقاد هستند زیرا این انتقاد به آنها نشان میدهد که بی عدالتی آنها در کجاست و اگر این نشانه وجود نداشته باشد آنها از بی عدالتی خود مطلع نمی شوند.
اما توان انتقاد کردن و حفظ وجدان صادق، در مخالفت با آنچه همیشگی، سنتی و مقدس است هنری والاتر از تحمل و تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما حقیقتا بزرگ، نو و شگفت آور است. این هنر گامی نهایی در آزاد اندیشی است، اما این موضوع را چه کسی میداند؟
#حکمت_شادان
#فريدريش_نيچه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
"بعید نیست بیاینکه بدانیم، گرفتار ملال باشیم؛ و گاهی بیاینکه دلیلش را بدانیم این حال برما مستولی میشود. کسانی که در نظرسنجی کوچک من ادعا میکردند عمیقا دچار ملالاند، نمیتوانستند دقیقا بگویند که چرا چنین شدهاند؛ چیرگی ملال بر آنان علت مشخصی نداشت، بلکه ملال بیشکل، بینام و بیهدف بود. این یادآور چیزی است که فروید درباره ی سودازدگی (melancholy) گفت و جملهاش را با تاکید بر شباهت سودازدگی و اندوه آغاز کرد، چون هر دو حاوی آگاهی از این هستند که چیزی را از دست دادهایم. ولی سودازده بر خلاف کسی که اندوهگین است، دقیقا نمی داند چه چیزی را از دست داده است."
ملال همواره به نوعی با انسان همراه بوده است.
ملال مردم را از درون میخورد و همچون غبار، بی آنکه ببینیم میآید و میرود. همچون خاکستر بر دست و چهرهمان مینشیند. برخی ملال را ریشه ی همه شرها مینامند، برخی دیگر آن را امتیاز انسانِ مدرن و حتی وجه تمایز انسان و حیوان میدانند و گروهی دیگر، بر این باورند که ملال انسان را از انسانیت تهی میکند. برخی ملال را ثمره ی کوچ معنا از زندگی انسان مدرن میدانند و برخی دیگر، آن را چیزی می دانند که به معنای بزرگِ نهفتهای اشاره دارد.
ملال با معنای هستی سروکار دارد و همین کافی است تا لارس اسوندس، آن را موضوع فلسفه بداند. او در این کتاب میکوشد با بهره گیری از متونی از رشته های فلسفه، ادبیات، روانشناسی، الهیات و جامعه شناسی و بررسی آرای فلیسوفانی همچون سنکا، کانت، کییرکگور، نیچه و هایدگر و تحلیل مسائلی همچون رابطهی ملال با رومانتیسم و مدرنیته، کار و فراغت، و مرگ و زندگی ما را به درک بهتری از ابعاد مختلف این مفهوم و نقشی که در زندگی ما ایفا میکند و نیز واکنش های مختلفی که میتوان در برابر آن داشت، برساند.
فلسفه ي ملال
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
"بعید نیست بیاینکه بدانیم، گرفتار ملال باشیم؛ و گاهی بیاینکه دلیلش را بدانیم این حال برما مستولی میشود. کسانی که در نظرسنجی کوچک من ادعا میکردند عمیقا دچار ملالاند، نمیتوانستند دقیقا بگویند که چرا چنین شدهاند؛ چیرگی ملال بر آنان علت مشخصی نداشت، بلکه ملال بیشکل، بینام و بیهدف بود. این یادآور چیزی است که فروید درباره ی سودازدگی (melancholy) گفت و جملهاش را با تاکید بر شباهت سودازدگی و اندوه آغاز کرد، چون هر دو حاوی آگاهی از این هستند که چیزی را از دست دادهایم. ولی سودازده بر خلاف کسی که اندوهگین است، دقیقا نمی داند چه چیزی را از دست داده است."
ملال همواره به نوعی با انسان همراه بوده است.
ملال مردم را از درون میخورد و همچون غبار، بی آنکه ببینیم میآید و میرود. همچون خاکستر بر دست و چهرهمان مینشیند. برخی ملال را ریشه ی همه شرها مینامند، برخی دیگر آن را امتیاز انسانِ مدرن و حتی وجه تمایز انسان و حیوان میدانند و گروهی دیگر، بر این باورند که ملال انسان را از انسانیت تهی میکند. برخی ملال را ثمره ی کوچ معنا از زندگی انسان مدرن میدانند و برخی دیگر، آن را چیزی می دانند که به معنای بزرگِ نهفتهای اشاره دارد.
ملال با معنای هستی سروکار دارد و همین کافی است تا لارس اسوندس، آن را موضوع فلسفه بداند. او در این کتاب میکوشد با بهره گیری از متونی از رشته های فلسفه، ادبیات، روانشناسی، الهیات و جامعه شناسی و بررسی آرای فلیسوفانی همچون سنکا، کانت، کییرکگور، نیچه و هایدگر و تحلیل مسائلی همچون رابطهی ملال با رومانتیسم و مدرنیته، کار و فراغت، و مرگ و زندگی ما را به درک بهتری از ابعاد مختلف این مفهوم و نقشی که در زندگی ما ایفا میکند و نیز واکنش های مختلفی که میتوان در برابر آن داشت، برساند.
فلسفه ي ملال
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
☘️ انسان چه اهمیت و ارزشی در کیهان بیکران دارد؟
#نیک_هیوز (Nick Hughes)
🔅بنا بر ارزیابیهای اخیر، راه شیری تنها یکی از ۲ تریلیون کهکشانی است که در فضای قابل مشاهده وجود دارد، و عبور از این کهکشانها ۹۰ میلیارد سال نوری طول میکشد. اگر کرهی زمین را به اندازهی یک ریگ در نظر بگیرید و نسبت این ریگ را با کل صحرای بزرگ آفریقا در ذهن تجسم کنید، هنوز نمیتوانید تصور کنید که ما چه فضای بینهایت کوچکی از کل کیهان را اشغال کردهایم.
🔅این تنها از نظر بُعدِ مکانی بود. فضای قابل مشاهده ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال عمر دارد. اگر این بازهی زمانی را یک سال در نظر بگیریم، مهبانگ (انفجار بزرگ) در نیمهشب اول ژانویه روی داد و اولین هوموساپینسها (انسانهای بخرد) در ساعت ۲۲:۲۴ روز ۳۱ دسامبر پدیدار شدند. اگر الان ساعت ۲۳:۵۹:۵۹ باشد، ممکن است پیش از سر رسیدن نیمهشب انسانها از بین رفته باشند، در حالی که جهان احتمالاً تا ابد تداوم خواهد داشت.
🔅آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟ چنین تصوری میتواند فرد را به پوچگرایی سوق دهد.
🔅بنا بر این دیدگاهِ بدبینانه، از آنجا که ما جایگاهی بسیار کوچک و گذرا در عالم داریم، هستی ما و کارهایمان بیاهمیت و بیارزش است. اما آیا این دیدگاه درست است؟ آیا ما بیاهمیت و بیارزشایم؟ حتی اگر چنین باشد، آیا پاسخ ما باید ناامیدی و پوچگرایی باشد؟
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
☘️ انسان چه اهمیت و ارزشی در کیهان بیکران دارد؟
#نیک_هیوز (Nick Hughes)
🔅بنا بر ارزیابیهای اخیر، راه شیری تنها یکی از ۲ تریلیون کهکشانی است که در فضای قابل مشاهده وجود دارد، و عبور از این کهکشانها ۹۰ میلیارد سال نوری طول میکشد. اگر کرهی زمین را به اندازهی یک ریگ در نظر بگیرید و نسبت این ریگ را با کل صحرای بزرگ آفریقا در ذهن تجسم کنید، هنوز نمیتوانید تصور کنید که ما چه فضای بینهایت کوچکی از کل کیهان را اشغال کردهایم.
🔅این تنها از نظر بُعدِ مکانی بود. فضای قابل مشاهده ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال عمر دارد. اگر این بازهی زمانی را یک سال در نظر بگیریم، مهبانگ (انفجار بزرگ) در نیمهشب اول ژانویه روی داد و اولین هوموساپینسها (انسانهای بخرد) در ساعت ۲۲:۲۴ روز ۳۱ دسامبر پدیدار شدند. اگر الان ساعت ۲۳:۵۹:۵۹ باشد، ممکن است پیش از سر رسیدن نیمهشب انسانها از بین رفته باشند، در حالی که جهان احتمالاً تا ابد تداوم خواهد داشت.
🔅آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟ چنین تصوری میتواند فرد را به پوچگرایی سوق دهد.
🔅بنا بر این دیدگاهِ بدبینانه، از آنجا که ما جایگاهی بسیار کوچک و گذرا در عالم داریم، هستی ما و کارهایمان بیاهمیت و بیارزش است. اما آیا این دیدگاه درست است؟ آیا ما بیاهمیت و بیارزشایم؟ حتی اگر چنین باشد، آیا پاسخ ما باید ناامیدی و پوچگرایی باشد؟
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#انسان_چه_اهمیت_و_ارزشی_در_کیهان_بیکران_دارد؟
تأمل دربارهی گستردگی کیهان ، و کوچکیِ زمانی و مکانیِ ما در آن، اغلب تصوراتی تیره و تار را پیش چشم ما میآورد. آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟
درجهانی که گستره و ژرفای آن ناشناخته است، انسانها بخش بسیار کوچکی از آن را اشغال کردهاند. اگر با سرعت نور (۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه) در فضا حرکت کنیم، ۱۰۰ هزار سال طول میکشد تا از کهکشان «راه شیری» عبور کنیم. اما پس از طی این مسافت نیز هنوز راه چندانی نپیمودهایم. بنا بر ارزیابیهای اخیر، راه شیری تنها یکی از ۲ تریلیون کهکشانی است که در فضای قابل مشاهده وجود دارد، و عبور از این کهکشانها ۹۰ میلیارد سال نوری طول میکشد. اگر کرهی زمین را به اندازهی یک ریگ در نظر بگیرید و نسبت این ریگ را با کل صحرای بزرگ آفریقا در ذهن تجسم کنید، هنوز نمیتوانید تصور کنید که ما چه فضای بینهایت کوچکی از کل کیهان را اشغال کردهایم. فضانورد آمریکایی، کارل ساگان، در سال ۱۹۹۴ در رابطه با عکس نقطهی آبی کمرنگ که فضاپیمای «وویجر ۱۱» گرفته بود، چنین گفت: سیارهی ما چیزی بیش از «یک ذرهی معلق غبار در پرتو آفتاب» نیست.
این تنها از نظر بُعدِ مکانی بود. فضای قابل مشاهده ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال عمر دارد. اگر این بازهی زمانی را یک سال در نظر بگیریم، مهبانگ (انفجار بزرگ) در نیمهشب اول ژانویه روی داد و اولین هوموساپینسها (انسانهای بخرد) در ساعت ۲۲:۲۴ روز ۳۱ دسامبر پدیدار شدند. اگر الان ساعت ۲۳:۵۹:۵۹ باشد، ممکن است پیش از سر رسیدن نیمهشب انسانها از بین رفته باشند، در حالی که جهان احتمالاً تا ابد تداوم خواهد داشت.
از نظر ساگان، «نقطهی آبی کمرنگ» (کرهی زمین) مسئولیت ما را برای رفتار مهرآمیز با یکدیگر پررنگتر میکند. اما تأمل دربارهی گستردگی کیهان، و کوچکیِ زمانی و مکانیِ ما در آن، اغلب تصوراتی تیره و تار را پیش چشم ما میآورد. آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟ چنین تصوری میتواند فرد را به پوچگرایی سوق دهد. اگر ما تا این اندازه بیاهمیت هستیم و اگر وجود ما تا این اندازه بیارزش است، چطور ممکن است خود ما و کارهایمان (موفقیتها و شکستهایمان، اضطرابها و غمها و لذتهایمان، آرزوها و تلاشهایمان، و کلاً تمام چیزهایی که زندگی ما را میسازند) مهم باشند؟ به گفتهی فیلسوف آمریکایی، سوزان ولف، تأمل دربارهی جایگاه فرد در کیهان یعنی «درک امکان رسیدن به چشماندازی که … از منظر آن زندگی فرد مطلقاً بیمعنا است.»
این احساس که زندگی ما به نوعی بیاهمیت است، احساسی شایع است. فیسلوف فرانسوی، بلز پاسکال، در تأملات (۱۶۶۹۹) خود مینویسد: «هنگامی که کوتاهیِ طول حیاتم را در نظر میگیرم که ابدیت آن را در خود فرو میبلعد، و زمانی که میبینم فضایی که اشغال کردهام در محاصرهی وسعت نامحدود فضاهایی است که از آنها هیچ نمیدانم و ساکنان آن فضاها نیز دربارهی من چیزی نمیدانند، وحشتزده میشوم. سکوت ابدی این فضاهای خاموش هراسانگیز است.» فیلسوف اتریشی-اسرائیلی، مارتین بوبر، دربارهی این مطلب پاسکال میگوید: او به «درکناپذیری جهان هستی» پی برده بود و در نتیجه «محدودیت، نابسندگی، و موقتی بودن هستی انسان» را درک میکرد. حتی ساگانِ خوشبین نیز از این دیدگاه بدبینانه مصون نبود و استدلال میکرد که «نقطهی آبی کمرنگ» «تلقیهای ما، اهمیتی که برای خود قائلایم، و این توهم که در عالم جایگاه ویژهای داریم» را به چالش میکشد.
به این ترتیب، بنا بر این دیدگاهِ بدبینانه، از آنجا که ما جایگاهی بسیار کوچک و گذرا در عالم داریم، هستی ما و کارهایمان بیاهمیت و بیارزش است. اما آیا این دیدگاه درست است؟ آیا ما بیاهمیت و بیارزشایم؟ حتی اگر چنین باشد، آیا پاسخ ما باید ناامیدی و پوچگرایی باشد؟ این پرسشها عمیقاً فلسفیاند، اما فیلسوفان معاصر توجه زیادی به آنها نشان نداده یا آنها را نامربوط دانستهاند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#انسان_چه_اهمیت_و_ارزشی_در_کیهان_بیکران_دارد؟
تأمل دربارهی گستردگی کیهان ، و کوچکیِ زمانی و مکانیِ ما در آن، اغلب تصوراتی تیره و تار را پیش چشم ما میآورد. آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟
درجهانی که گستره و ژرفای آن ناشناخته است، انسانها بخش بسیار کوچکی از آن را اشغال کردهاند. اگر با سرعت نور (۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه) در فضا حرکت کنیم، ۱۰۰ هزار سال طول میکشد تا از کهکشان «راه شیری» عبور کنیم. اما پس از طی این مسافت نیز هنوز راه چندانی نپیمودهایم. بنا بر ارزیابیهای اخیر، راه شیری تنها یکی از ۲ تریلیون کهکشانی است که در فضای قابل مشاهده وجود دارد، و عبور از این کهکشانها ۹۰ میلیارد سال نوری طول میکشد. اگر کرهی زمین را به اندازهی یک ریگ در نظر بگیرید و نسبت این ریگ را با کل صحرای بزرگ آفریقا در ذهن تجسم کنید، هنوز نمیتوانید تصور کنید که ما چه فضای بینهایت کوچکی از کل کیهان را اشغال کردهایم. فضانورد آمریکایی، کارل ساگان، در سال ۱۹۹۴ در رابطه با عکس نقطهی آبی کمرنگ که فضاپیمای «وویجر ۱۱» گرفته بود، چنین گفت: سیارهی ما چیزی بیش از «یک ذرهی معلق غبار در پرتو آفتاب» نیست.
این تنها از نظر بُعدِ مکانی بود. فضای قابل مشاهده ۱۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال عمر دارد. اگر این بازهی زمانی را یک سال در نظر بگیریم، مهبانگ (انفجار بزرگ) در نیمهشب اول ژانویه روی داد و اولین هوموساپینسها (انسانهای بخرد) در ساعت ۲۲:۲۴ روز ۳۱ دسامبر پدیدار شدند. اگر الان ساعت ۲۳:۵۹:۵۹ باشد، ممکن است پیش از سر رسیدن نیمهشب انسانها از بین رفته باشند، در حالی که جهان احتمالاً تا ابد تداوم خواهد داشت.
از نظر ساگان، «نقطهی آبی کمرنگ» (کرهی زمین) مسئولیت ما را برای رفتار مهرآمیز با یکدیگر پررنگتر میکند. اما تأمل دربارهی گستردگی کیهان، و کوچکیِ زمانی و مکانیِ ما در آن، اغلب تصوراتی تیره و تار را پیش چشم ما میآورد. آیا از این که عالم هستی تا این اندازه بزرگ و ما تا این اندازه کوچک و گذرا هستیم، نمیتوان نتیجه گرفت که ما انسانها مطلقاً بیاهمیت و بیارزشایم؟ چنین تصوری میتواند فرد را به پوچگرایی سوق دهد. اگر ما تا این اندازه بیاهمیت هستیم و اگر وجود ما تا این اندازه بیارزش است، چطور ممکن است خود ما و کارهایمان (موفقیتها و شکستهایمان، اضطرابها و غمها و لذتهایمان، آرزوها و تلاشهایمان، و کلاً تمام چیزهایی که زندگی ما را میسازند) مهم باشند؟ به گفتهی فیلسوف آمریکایی، سوزان ولف، تأمل دربارهی جایگاه فرد در کیهان یعنی «درک امکان رسیدن به چشماندازی که … از منظر آن زندگی فرد مطلقاً بیمعنا است.»
این احساس که زندگی ما به نوعی بیاهمیت است، احساسی شایع است. فیسلوف فرانسوی، بلز پاسکال، در تأملات (۱۶۶۹۹) خود مینویسد: «هنگامی که کوتاهیِ طول حیاتم را در نظر میگیرم که ابدیت آن را در خود فرو میبلعد، و زمانی که میبینم فضایی که اشغال کردهام در محاصرهی وسعت نامحدود فضاهایی است که از آنها هیچ نمیدانم و ساکنان آن فضاها نیز دربارهی من چیزی نمیدانند، وحشتزده میشوم. سکوت ابدی این فضاهای خاموش هراسانگیز است.» فیلسوف اتریشی-اسرائیلی، مارتین بوبر، دربارهی این مطلب پاسکال میگوید: او به «درکناپذیری جهان هستی» پی برده بود و در نتیجه «محدودیت، نابسندگی، و موقتی بودن هستی انسان» را درک میکرد. حتی ساگانِ خوشبین نیز از این دیدگاه بدبینانه مصون نبود و استدلال میکرد که «نقطهی آبی کمرنگ» «تلقیهای ما، اهمیتی که برای خود قائلایم، و این توهم که در عالم جایگاه ویژهای داریم» را به چالش میکشد.
به این ترتیب، بنا بر این دیدگاهِ بدبینانه، از آنجا که ما جایگاهی بسیار کوچک و گذرا در عالم داریم، هستی ما و کارهایمان بیاهمیت و بیارزش است. اما آیا این دیدگاه درست است؟ آیا ما بیاهمیت و بیارزشایم؟ حتی اگر چنین باشد، آیا پاسخ ما باید ناامیدی و پوچگرایی باشد؟ این پرسشها عمیقاً فلسفیاند، اما فیلسوفان معاصر توجه زیادی به آنها نشان نداده یا آنها را نامربوط دانستهاند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
برنارد ویلیامز، فیلسوف اخلاق انگلیسی، یکی از افرادی است که این پرسشها را نامربوط میدانند. از نظر او، اهمیت داشتن از منظر کیهانی همانند داشتن ارزش عینی است. یک چیز زمانی ارزش عینی دارد که نه تنها برای فردی باارزش باشد بلکه مستقل از این که قضاوت افراد دربارهی آن چیز چیست، باارزش باشد. در مقابل، اگر چیزی برای کسی باارزش باشد، آن چیز برای آن فرد ارزش ذهنی دارد. به باور ویلیامز، بنا بر دیدگاه طبیعتگرایانه و خداناباور، هیچ چیز ارزش عینی ندارد و تنها ارزشی که وجود دارد ارزش ذهنی است. ویلیامز نتیجه میگیرد که چون ارزش عینی وجود ندارد و اهمیت داشتن از منظر کیهانی چیزی جز داشتن ارزش عینی نیست، پس اهمیت کیهانی نیز وجود ندارد. به گفتهی او، چنین باوری «بازماندهی جهانی است که هنوز به طور کامل افسونزدایی نشده است» (به عبارت دیگر، جهانی که در آن باور به خدا وجود دارد). به این ترتیب، در برابر این پرسش که آیا زندگی انسان بااهمیت است یا نه، تنها میتوان گفت: «از نظر چه کسی؟»
گای کاهانی، از استادان دانشگاه آکسفورد، با ویلیامز همنظر نیست. به باور او، فیلسوفانی مانند ویلیامز معنای اهمیت داشتن / نداشتن را درست در نیافتهاند. بنا بر استدلال کاهانی، اهمیت هر چیز ناشی از دو امر است: ارزش (یا بیارزشی) آن چیز و همچنین اندازهای که آن چیز سزاوار توجه است. هرچه چارچوب مرجع بزرگتر شود، از اندازهی سزاوار توجه بودنِ آن چیز کاسته میشود و در نتیجه اهمیت آن چیز در این چارچوب تقلیل پیدا میکند. برای مثال، آنچه از منظر زندگی شخصی شما بااهمیت است (مثلاً تولد فرزندتان) ممکن است از نقطه نظر شهری که در آن زندگی میکنید، اهمیت کمتری داشته باشد و کمتر سزاوار توجه باشد. منظر کیهانی چارچوبی است که تقریباً همه چیز را در بر میگیرد: کلیت فضا و زمان را، از کران تا کران، و از آغاز تا انجام. از این منظر، ما چیزی جز نقطهای محو نیستیم. بنا بر استدلال کاهانی، همین امر است که در ما احساس بیاهمیت بودن را به وجود میآورد. از آنجا که دیدگاه کیهانی چیزهای فراوانی را در بر گرفته و بسیار گسترده است، اهمیت هر یک از اجزای آن تقلیل مییابد و در نتیجه احساس میکنیم در چنین چارچوبی، ما سزاوار توجه خاصی نیستیم.
کاهانی استدلال میکند که چنین برداشتی درست نیست. نباید فراموش کرد که «اهمیت» با «ارزش» نیز پیوند دارد. تفاوت زندگی موجودات هوشمند با هر چیز دیگری در این است که خود منشأ ارزش است، و در نتیجه حتی از منظر کیهانی نیز احتمالاً باارزش محسوب میشود. تکهای الماس که در انباری خالی در معرض دید قرار گرفته ممکن است در مقایسه با محیط اطرافش کوچک باشد، اما این به آن معنا نیست که بیاهمیت بوده و سزاواز توجه نیست. بنا بر استدلال کاهانی، از آنجا که زندگی موجودات هوشمند منشأ اصلی ارزش است، در نتیجه اهمیت کیهانی ما به این امر بستگی دارد که چه تعداد موجودات هوشمند در کیهان وجود دارد. اگر کیهان سرشار از چنین موجوداتی باشد و ما انسانها تنها یکی از میلیونها یا میلیاردها الماس باشیم، پس واقعاً از منظر کیهانی بیاهمیت هستیم. اما اگر ما تنها نمونههای موجودات هوشمند باشیم، در این صورت از نظر کیهانی بسیار پراهمیت هستیم.
آیا این استدلال درست است؟ فکر میکنم کاهانی نیز، مانند ویلیامز و فیلسوفان همفکر او، مسئله را درست تشخیص نداده است. در مطالبی که پیشتر دربارهی بیاهمیتی ما از منظر کیهانی نقل کردم، هیچیک اشارهای به این امر نداشتند که ما تنها موجودات هوشمند جهان هستیم. اگر نکتهی اصلی همین مسئله بود، حداقل باید اشارهای به آن میشد. اما تنها مسئلهای که مطرح میشود این است که فضایی که اشغال میکنیم بسیار کوچک و طول زندگی ما به نحو ناامیدکنندهای بسیار کوتاه است. این که جهان سرشار از انواع موجودات هوشمند است یا نه، تأثیری بر احساس بیاهمیت بودن در این جهان پهناور ندارد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
برنارد ویلیامز، فیلسوف اخلاق انگلیسی، یکی از افرادی است که این پرسشها را نامربوط میدانند. از نظر او، اهمیت داشتن از منظر کیهانی همانند داشتن ارزش عینی است. یک چیز زمانی ارزش عینی دارد که نه تنها برای فردی باارزش باشد بلکه مستقل از این که قضاوت افراد دربارهی آن چیز چیست، باارزش باشد. در مقابل، اگر چیزی برای کسی باارزش باشد، آن چیز برای آن فرد ارزش ذهنی دارد. به باور ویلیامز، بنا بر دیدگاه طبیعتگرایانه و خداناباور، هیچ چیز ارزش عینی ندارد و تنها ارزشی که وجود دارد ارزش ذهنی است. ویلیامز نتیجه میگیرد که چون ارزش عینی وجود ندارد و اهمیت داشتن از منظر کیهانی چیزی جز داشتن ارزش عینی نیست، پس اهمیت کیهانی نیز وجود ندارد. به گفتهی او، چنین باوری «بازماندهی جهانی است که هنوز به طور کامل افسونزدایی نشده است» (به عبارت دیگر، جهانی که در آن باور به خدا وجود دارد). به این ترتیب، در برابر این پرسش که آیا زندگی انسان بااهمیت است یا نه، تنها میتوان گفت: «از نظر چه کسی؟»
گای کاهانی، از استادان دانشگاه آکسفورد، با ویلیامز همنظر نیست. به باور او، فیلسوفانی مانند ویلیامز معنای اهمیت داشتن / نداشتن را درست در نیافتهاند. بنا بر استدلال کاهانی، اهمیت هر چیز ناشی از دو امر است: ارزش (یا بیارزشی) آن چیز و همچنین اندازهای که آن چیز سزاوار توجه است. هرچه چارچوب مرجع بزرگتر شود، از اندازهی سزاوار توجه بودنِ آن چیز کاسته میشود و در نتیجه اهمیت آن چیز در این چارچوب تقلیل پیدا میکند. برای مثال، آنچه از منظر زندگی شخصی شما بااهمیت است (مثلاً تولد فرزندتان) ممکن است از نقطه نظر شهری که در آن زندگی میکنید، اهمیت کمتری داشته باشد و کمتر سزاوار توجه باشد. منظر کیهانی چارچوبی است که تقریباً همه چیز را در بر میگیرد: کلیت فضا و زمان را، از کران تا کران، و از آغاز تا انجام. از این منظر، ما چیزی جز نقطهای محو نیستیم. بنا بر استدلال کاهانی، همین امر است که در ما احساس بیاهمیت بودن را به وجود میآورد. از آنجا که دیدگاه کیهانی چیزهای فراوانی را در بر گرفته و بسیار گسترده است، اهمیت هر یک از اجزای آن تقلیل مییابد و در نتیجه احساس میکنیم در چنین چارچوبی، ما سزاوار توجه خاصی نیستیم.
کاهانی استدلال میکند که چنین برداشتی درست نیست. نباید فراموش کرد که «اهمیت» با «ارزش» نیز پیوند دارد. تفاوت زندگی موجودات هوشمند با هر چیز دیگری در این است که خود منشأ ارزش است، و در نتیجه حتی از منظر کیهانی نیز احتمالاً باارزش محسوب میشود. تکهای الماس که در انباری خالی در معرض دید قرار گرفته ممکن است در مقایسه با محیط اطرافش کوچک باشد، اما این به آن معنا نیست که بیاهمیت بوده و سزاواز توجه نیست. بنا بر استدلال کاهانی، از آنجا که زندگی موجودات هوشمند منشأ اصلی ارزش است، در نتیجه اهمیت کیهانی ما به این امر بستگی دارد که چه تعداد موجودات هوشمند در کیهان وجود دارد. اگر کیهان سرشار از چنین موجوداتی باشد و ما انسانها تنها یکی از میلیونها یا میلیاردها الماس باشیم، پس واقعاً از منظر کیهانی بیاهمیت هستیم. اما اگر ما تنها نمونههای موجودات هوشمند باشیم، در این صورت از نظر کیهانی بسیار پراهمیت هستیم.
آیا این استدلال درست است؟ فکر میکنم کاهانی نیز، مانند ویلیامز و فیلسوفان همفکر او، مسئله را درست تشخیص نداده است. در مطالبی که پیشتر دربارهی بیاهمیتی ما از منظر کیهانی نقل کردم، هیچیک اشارهای به این امر نداشتند که ما تنها موجودات هوشمند جهان هستیم. اگر نکتهی اصلی همین مسئله بود، حداقل باید اشارهای به آن میشد. اما تنها مسئلهای که مطرح میشود این است که فضایی که اشغال میکنیم بسیار کوچک و طول زندگی ما به نحو ناامیدکنندهای بسیار کوتاه است. این که جهان سرشار از انواع موجودات هوشمند است یا نه، تأثیری بر احساس بیاهمیت بودن در این جهان پهناور ندارد.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
فکر میکنم تشخیص درست این باشد که ما هنگام تأمل دربارهی جایگاه خود در کیهان، در مییابیم که بنا بر مقیاس دیگری از اهمیت، زندگی و اعمال ما بیاهمیت است. برای درک این نکته، در نظر داشته باشید که امری میتواند بااهمیت باشد و در همان حال باارزش یا بیارزش نباشد. فرض کنید گروهی از هواشناسان با در نظر گرفتن وجود تودهی هوای مرطوب در برابر تندباد گرمسیری به این نتیجه میرسند که در اثر برخورد آن دو با یکدیگر توفانی شدید به وقوع خواهد پیوست. تصور کنید که پیشبینی آنها درست از آب در میآید. زمانی که این هواشناسان بخواهند وقایع رویداده را برای مردم توضیح دهند، خواهند گفت که در زنجیرهی رویدادهایی که منجر به وقوع توفان شدید شد، شکلگیری تودهی هوا عامل بااهمیتی بود. تودهی هوا هرچند بااهمیت است، از هیچگونه ارزش مثبت یا منفی برخوردار نیست. پس اهمیت آن در چیست؟ پاسخ بدیهی این است که چون این تودهی هوا یکی از علل وقوع توفان شدید بوده، پس «از نظر علّی» بااهمیت محسوب میشود. اهمیتِ علّی لزوماً با ارزش همراه نیست. اهمیتِ علّیِ هر چیز ناشی از میزان تأثیر آن چیز در درون یک زنجیرهی علّی است. هرچه تأثیر آن بیشتر / کمتر باشد، بااهمیتتر / کماهمیتتر است.
برخلاف کاهانی، فکر میکنم این فقدان اهمیت از نظر علّی، و نه ارزشی، است که در ما احساس بیاهمیتی از منظر کیهانی ایجاد میکند. فهم این امر که در عالم هستی فضایی بسیار کوچک را اشغال میکنیم شکی برایمان باقی نمیگذارد که فاقد قدرتِ علّی هستیم. اکثر ما میدانیم که ما هیچ کنترلی بر عالم هستی نداریم، و از آنجا که ذرهای غبار بیش نیستیم، با کوچکترین وزش نسیم نابود خواهیم شد، اما جهان به حرکت خود ادامه خواهد داد، چنان که گویی هیچ اتفاقی روی نداده است. اگر علّیت را در نظر بگیریم، ما واقعاً از منظر کیهانی بیاهمیت محسوب میشویم.
چرا پی بردن به بیاهمیتیِ علّی در ما باعث به وجود آمدن تفکراتِ بدبینانه میشود؟ نخست این که، حتی اگر تصور کنیم ما تنها موجودات هوشمند جهان هستیم، این احساس بیاهمیت بودن تغییر نمیکند. اما نکتهی مهمتر این که، به نظر میرسد دلیل اصلی احساس بیاهمیتیِ کیهانی این است که ما فضای بسیار کوچکی از جهان را اشغال کردهایم. به این ترتیب، میتوان تصور کرد که اگر این اندازه کوچک نبودیم، تا این حد احساس بیاهمیت بودن نمیکردیم. تبیین بر اساس قدرت علّی به خوبی توضیح میدهد که چرا این تصور باعث به وجود آمدن احساس بیاهمیت بودن میشود.
فرض کنید به جای وضعیتی که در آن قدرتِ علّیِ ما ثابت و اندازهی جهان متغیر باشد، اندازهی جهان ثابت بوده و قدرتِ علّی ما متغیر باشد. سپس فرض کنید که ما میتوانستیم مسیر ستارههای دوردست و آیندهی کهکشانهای پهناور را کنترل کنیم؛ میتوانستیم حرکت عالم هستی را با اهداف خود سازگار کنیم. آیا در این حالت هنوز هم احساس میکردیم از منظر کیهانی بیاهمیت هستیم؟ چنین تصوری بسیار دور از انتظار است. در آن حالت، احتمالاً، از وضعیت خود بسیار خوشحال و راضی میبودیم.
تبیین بر اساس قدرتِ علّی میتواند علت جذابیت خداباوری را نیز توضیح دهد. دینداران گاهی میگویند که ایمان زندگیِ آنها را معنادار میکند، و زندگیِ بدون خدا را بیمعنا میدانند. این باور از این منظر میتواند درست باشد که آنها از طریق سرسپردگی به وجودی فوقالعاده قدرتمند، خود را در قدرت او شریک میبینند – هرچند شاید خداباوران خود را محدود به این تفسیر نکنند. دعا و مناجات اگر مؤثر واقع شود، میتواند قدرت تأثیرگذاریِ علّیِ فرد را تا فراسوی عرصهی محدود جسمانیِ او گسترش دهد.
اما از نظر افراد بیدین، قدرت تأثیرگذاریِ علّیِ ما از منظر کیهانی بیاهمیت است. اما آیا این مسئله باید باعث ناراحتی شده و ما را به سمت پوچگرایی و ناامیدی سوق دهد؟ پاسخ من منفی است. برای این که علت این پاسخ را دریابیم، باید به مسئلهی ارزش بازگشته و تمایز دیگری ایجاد کنیم. برخی از چیزهایی که برای ما اهمیت دارند (مانند خوشبختی و شکوفایی انسان) ارزش «ذاتی» دارند. به عبارت دیگر، آنها به خودی خود باارزشاند. البته این به آن معنا نیست که آنها ضرورتاً ارزش عینی دارند (ما نمیدانیم که ارزش عینی دارند یا نه)، بلکه به این معنا است که آنها به خودی خود برای ما باارزشاند. اما تمام چیزهای باارزش، ذاتاً باارزش نیستند؛ برخی چیزها ارزش «ابزاری» دارند – یعنی به عنوان ابزار و وسیلهای برای رسیدن به یک هدف ارزش دارند. برای مثال، پول ارزش ذاتی ندارد بلکه ارزش آن ابزاری است، زیرا میتوانید از آن برای رسیدن به چیزهای باارزش استفاده کنید. اگر تصور رایج را بپذیریم، پول خوشبختی نمیآورد اما حداقل اسباب راحتی را فراهم میکند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
فکر میکنم تشخیص درست این باشد که ما هنگام تأمل دربارهی جایگاه خود در کیهان، در مییابیم که بنا بر مقیاس دیگری از اهمیت، زندگی و اعمال ما بیاهمیت است. برای درک این نکته، در نظر داشته باشید که امری میتواند بااهمیت باشد و در همان حال باارزش یا بیارزش نباشد. فرض کنید گروهی از هواشناسان با در نظر گرفتن وجود تودهی هوای مرطوب در برابر تندباد گرمسیری به این نتیجه میرسند که در اثر برخورد آن دو با یکدیگر توفانی شدید به وقوع خواهد پیوست. تصور کنید که پیشبینی آنها درست از آب در میآید. زمانی که این هواشناسان بخواهند وقایع رویداده را برای مردم توضیح دهند، خواهند گفت که در زنجیرهی رویدادهایی که منجر به وقوع توفان شدید شد، شکلگیری تودهی هوا عامل بااهمیتی بود. تودهی هوا هرچند بااهمیت است، از هیچگونه ارزش مثبت یا منفی برخوردار نیست. پس اهمیت آن در چیست؟ پاسخ بدیهی این است که چون این تودهی هوا یکی از علل وقوع توفان شدید بوده، پس «از نظر علّی» بااهمیت محسوب میشود. اهمیتِ علّی لزوماً با ارزش همراه نیست. اهمیتِ علّیِ هر چیز ناشی از میزان تأثیر آن چیز در درون یک زنجیرهی علّی است. هرچه تأثیر آن بیشتر / کمتر باشد، بااهمیتتر / کماهمیتتر است.
برخلاف کاهانی، فکر میکنم این فقدان اهمیت از نظر علّی، و نه ارزشی، است که در ما احساس بیاهمیتی از منظر کیهانی ایجاد میکند. فهم این امر که در عالم هستی فضایی بسیار کوچک را اشغال میکنیم شکی برایمان باقی نمیگذارد که فاقد قدرتِ علّی هستیم. اکثر ما میدانیم که ما هیچ کنترلی بر عالم هستی نداریم، و از آنجا که ذرهای غبار بیش نیستیم، با کوچکترین وزش نسیم نابود خواهیم شد، اما جهان به حرکت خود ادامه خواهد داد، چنان که گویی هیچ اتفاقی روی نداده است. اگر علّیت را در نظر بگیریم، ما واقعاً از منظر کیهانی بیاهمیت محسوب میشویم.
چرا پی بردن به بیاهمیتیِ علّی در ما باعث به وجود آمدن تفکراتِ بدبینانه میشود؟ نخست این که، حتی اگر تصور کنیم ما تنها موجودات هوشمند جهان هستیم، این احساس بیاهمیت بودن تغییر نمیکند. اما نکتهی مهمتر این که، به نظر میرسد دلیل اصلی احساس بیاهمیتیِ کیهانی این است که ما فضای بسیار کوچکی از جهان را اشغال کردهایم. به این ترتیب، میتوان تصور کرد که اگر این اندازه کوچک نبودیم، تا این حد احساس بیاهمیت بودن نمیکردیم. تبیین بر اساس قدرت علّی به خوبی توضیح میدهد که چرا این تصور باعث به وجود آمدن احساس بیاهمیت بودن میشود.
فرض کنید به جای وضعیتی که در آن قدرتِ علّیِ ما ثابت و اندازهی جهان متغیر باشد، اندازهی جهان ثابت بوده و قدرتِ علّی ما متغیر باشد. سپس فرض کنید که ما میتوانستیم مسیر ستارههای دوردست و آیندهی کهکشانهای پهناور را کنترل کنیم؛ میتوانستیم حرکت عالم هستی را با اهداف خود سازگار کنیم. آیا در این حالت هنوز هم احساس میکردیم از منظر کیهانی بیاهمیت هستیم؟ چنین تصوری بسیار دور از انتظار است. در آن حالت، احتمالاً، از وضعیت خود بسیار خوشحال و راضی میبودیم.
تبیین بر اساس قدرتِ علّی میتواند علت جذابیت خداباوری را نیز توضیح دهد. دینداران گاهی میگویند که ایمان زندگیِ آنها را معنادار میکند، و زندگیِ بدون خدا را بیمعنا میدانند. این باور از این منظر میتواند درست باشد که آنها از طریق سرسپردگی به وجودی فوقالعاده قدرتمند، خود را در قدرت او شریک میبینند – هرچند شاید خداباوران خود را محدود به این تفسیر نکنند. دعا و مناجات اگر مؤثر واقع شود، میتواند قدرت تأثیرگذاریِ علّیِ فرد را تا فراسوی عرصهی محدود جسمانیِ او گسترش دهد.
اما از نظر افراد بیدین، قدرت تأثیرگذاریِ علّیِ ما از منظر کیهانی بیاهمیت است. اما آیا این مسئله باید باعث ناراحتی شده و ما را به سمت پوچگرایی و ناامیدی سوق دهد؟ پاسخ من منفی است. برای این که علت این پاسخ را دریابیم، باید به مسئلهی ارزش بازگشته و تمایز دیگری ایجاد کنیم. برخی از چیزهایی که برای ما اهمیت دارند (مانند خوشبختی و شکوفایی انسان) ارزش «ذاتی» دارند. به عبارت دیگر، آنها به خودی خود باارزشاند. البته این به آن معنا نیست که آنها ضرورتاً ارزش عینی دارند (ما نمیدانیم که ارزش عینی دارند یا نه)، بلکه به این معنا است که آنها به خودی خود برای ما باارزشاند. اما تمام چیزهای باارزش، ذاتاً باارزش نیستند؛ برخی چیزها ارزش «ابزاری» دارند – یعنی به عنوان ابزار و وسیلهای برای رسیدن به یک هدف ارزش دارند. برای مثال، پول ارزش ذاتی ندارد بلکه ارزش آن ابزاری است، زیرا میتوانید از آن برای رسیدن به چیزهای باارزش استفاده کنید. اگر تصور رایج را بپذیریم، پول خوشبختی نمیآورد اما حداقل اسباب راحتی را فراهم میکند.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
بنا بر گرایشِ غالب، قدرت امری با ارزشِ ذاتی است. ما به دنبال قدرت و در آرزوی داشتن آن هستیم، بدون در نظر گرفتن این که چگونه از آن میتوانیم استفاده کنیم یا چه چیزی میتوانیم به دست بیاوریم. تنها کافی است نگاهی به تاریخ رژیمهای تمامیتخواه بیاندازیم تا عجیبترین اَشکال این گرایش را ببینیم. اما قدرت ارزش ذاتی ندارد بلکه تنها ارزش ابزاری دارد – به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک هدف است که باارزش است. این اهداف باارزش (مانند روابطمان، برنامهها و غایتهایمان، تجارب مشترکمان، عدالت اجتماعی، جستوجوی دانش، آفرینش و درک آثار هنری و ادبی)، خواه به طور عینی باارزش باشند و خواه نباشند، به توانایی کنترل ما بر گسترهی چشمگیر عالم هستی وابسته نیستند. ما شاید از منظر کیهانی قدرت بسیار اندکی داشته باشیم و در نتیجه به یک معنا بیاهمیت باشیم. اما در هر صورت، داشتن چنین قدرت و چنین اهمیتی هم تفاوت زیادی ایجاد نمیکند. افسوس خوردن به خاطر فقدان آن قدرت و دچار ناامیدی و پوچانگاری شدن صرفاً شکلی از خودشیفتگی است. مهمترین چیزها برای ما اغلب درست همینجا، بر روی کرهی زمین، قرار دارند.
.
.
#نیک_هیوز پژوهشگر فلسفه در دانشگاه دوبلین در ایرلند است. آنچه خواندید برگردان بخشهایی از این نوشتهی اوست:
Nick Hughes, ‘Do We Matter in the Cosmos?,’Aeon, 29 June 2017.
برگردان: #هامون_نیشابوری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
بنا بر گرایشِ غالب، قدرت امری با ارزشِ ذاتی است. ما به دنبال قدرت و در آرزوی داشتن آن هستیم، بدون در نظر گرفتن این که چگونه از آن میتوانیم استفاده کنیم یا چه چیزی میتوانیم به دست بیاوریم. تنها کافی است نگاهی به تاریخ رژیمهای تمامیتخواه بیاندازیم تا عجیبترین اَشکال این گرایش را ببینیم. اما قدرت ارزش ذاتی ندارد بلکه تنها ارزش ابزاری دارد – به عنوان ابزاری برای رسیدن به یک هدف است که باارزش است. این اهداف باارزش (مانند روابطمان، برنامهها و غایتهایمان، تجارب مشترکمان، عدالت اجتماعی، جستوجوی دانش، آفرینش و درک آثار هنری و ادبی)، خواه به طور عینی باارزش باشند و خواه نباشند، به توانایی کنترل ما بر گسترهی چشمگیر عالم هستی وابسته نیستند. ما شاید از منظر کیهانی قدرت بسیار اندکی داشته باشیم و در نتیجه به یک معنا بیاهمیت باشیم. اما در هر صورت، داشتن چنین قدرت و چنین اهمیتی هم تفاوت زیادی ایجاد نمیکند. افسوس خوردن به خاطر فقدان آن قدرت و دچار ناامیدی و پوچانگاری شدن صرفاً شکلی از خودشیفتگی است. مهمترین چیزها برای ما اغلب درست همینجا، بر روی کرهی زمین، قرار دارند.
.
.
#نیک_هیوز پژوهشگر فلسفه در دانشگاه دوبلین در ایرلند است. آنچه خواندید برگردان بخشهایی از این نوشتهی اوست:
Nick Hughes, ‘Do We Matter in the Cosmos?,’Aeon, 29 June 2017.
برگردان: #هامون_نیشابوری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اگر زندگی و هستی شادی آفرین بود،
در آن صورت همه با بی میلی بهحالت ناهشیار خواب نزدیک میشدند
وبا شادی، دوباره از خواب بر میخاستند.
ولی درست عکس این امر مصداق دارد.
زیرا همه با اشتیاق زیاد به خواب میروندو با بیمیلی دوباره از خواب بر می خیزند.
#تسلی_بخشیهای_فلسفه
#شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اگر زندگی و هستی شادی آفرین بود،
در آن صورت همه با بی میلی بهحالت ناهشیار خواب نزدیک میشدند
وبا شادی، دوباره از خواب بر میخاستند.
ولی درست عکس این امر مصداق دارد.
زیرا همه با اشتیاق زیاد به خواب میروندو با بیمیلی دوباره از خواب بر می خیزند.
#تسلی_بخشیهای_فلسفه
#شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻧﻘﺶِ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﯼ، ﻧﻘﺶِ ﺩﺭﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺁﺩﺍﺏ ﺩﺭ ﻧﻈﺎﻡ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ میتوﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﺩﮐﺎﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺧﻮشی، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺮﻭﺭ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ نمیتوﺍﻧﺴﺖ ﺑﻮﺩ.
#تبارشناسی_اخلاق
#فریدریش_نیچه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻧﻘﺶِ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭﯼ، ﻧﻘﺶِ ﺩﺭﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺁﺩﺍﺏ ﺩﺭ ﻧﻈﺎﻡ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ میتوﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﺩﮐﺎﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺧﻮشی، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺮﻭﺭ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ نمیتوﺍﻧﺴﺖ ﺑﻮﺩ.
#تبارشناسی_اخلاق
#فریدریش_نیچه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به نظرم اگر شیطان وجود نداشته باشد و انسان او را آفریده باشد، او را به صورت و شباهت خودش آفریده است.
#داستایوفسکی
#برادران_کارامازوف
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به نظرم اگر شیطان وجود نداشته باشد و انسان او را آفریده باشد، او را به صورت و شباهت خودش آفریده است.
#داستایوفسکی
#برادران_کارامازوف
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد . آزادی برای همیشه رفت،اداره سرنوشت خودش رفت و دیگر برنمی گشت .
افکار پریشانِ گریز در ذهنش جرقه زد،اما می دانست راه گریزی در کار نیست.
برگشت رو به داماد و لبخندی زد و گفت: "بله!"
#تینا_میلبرن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد . آزادی برای همیشه رفت،اداره سرنوشت خودش رفت و دیگر برنمی گشت .
افکار پریشانِ گریز در ذهنش جرقه زد،اما می دانست راه گریزی در کار نیست.
برگشت رو به داماد و لبخندی زد و گفت: "بله!"
#تینا_میلبرن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هرگز در برابر پرسشی
عاجز و درمانده نشدم
به جز در مقابل
کسی که پرسید:
تو کیستی؟
#رنه_دکارت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هرگز در برابر پرسشی
عاجز و درمانده نشدم
به جز در مقابل
کسی که پرسید:
تو کیستی؟
#رنه_دکارت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکم شهریور ، روز بزرگداشت ابن سینا ، پزشک حاذق و برجسته ایرانی برتمام پزشکان گرانقدر گرامی باد...
اشتغال صاحبان هیچ شغل دیگری به کار ادبیات، به اندازه پزشکان جالب و جذاب نیست.
علاقمندیهای یک پزشک که ممکن است با پرداختن صرف به امر طبابت ارضا نشود، و یا اصلا علاقمندیهایی که در خود پزشکی و ارتباطات گسترده آن با علوم و مسایل اجتماعی بهوجود میآید، باعث شده بسیاری از پزشکان در زمینههای دیگر هم فعالیت کنند . کسانی که کنار گوشی پزشکیشان، قلم، میکروفن، بوم نقاشی و یا حتی تفنگ در دست داشتند، کم نیستند.
ازجمله در حوزه ادبیات پزشکان بسیار معروفی داریم:
آنتون چخوف (استاد بیبدیل داستان کوتاه)
میخاییل بولگاکف (خالق «مرشد و مارگیتا»)
آرتور کانندویل (خالق شرلوک هولمز)
لویی فردینان سلین (نویسنده فرانسوی «سفر به انتهای شب»)
فرانسوا رابله (منتقد مشهور فرانسوی)
آلفرد دوموسه (داستاننویس فرانسوی)
فردریش فون شیللر (شاعر دراماتیست آلمانی)
جان کیتز (شاعر انگلیسی)
آلبرت شوایترز (شاعر و فیلسوفی که برای خدمات انساندوستانهاش به آفریقاییها نوبل صلح ۱۹۵۲ را برد)
مایکل کرایتون (نویسنده آمریکایی «پارک ژوراسیک»)
دیپاک چاپرا (نویسنده هندیالاصل آمریکایی که داستانهای روانشناسی دارد)
خالد حسینی (داستاننویس افغانیالاصل)
که همگی ادیبان پزشک هستند.
در بین پزشکان ایرانی هم اسمهایی مانند
قاسم غنی
غلامحسین ساعدی
بهرام صادقی
تقی مدرسی و افشین یداللهی عزیز را داریم.
پزشکانی که هم در درمان دردها کوشیدند و هم در ترجمه دردها.
#روز_پزشک، بر همه خستگیناپذیران عرصه طبابت مبارک باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یکم شهریور ، روز بزرگداشت ابن سینا ، پزشک حاذق و برجسته ایرانی برتمام پزشکان گرانقدر گرامی باد...
اشتغال صاحبان هیچ شغل دیگری به کار ادبیات، به اندازه پزشکان جالب و جذاب نیست.
علاقمندیهای یک پزشک که ممکن است با پرداختن صرف به امر طبابت ارضا نشود، و یا اصلا علاقمندیهایی که در خود پزشکی و ارتباطات گسترده آن با علوم و مسایل اجتماعی بهوجود میآید، باعث شده بسیاری از پزشکان در زمینههای دیگر هم فعالیت کنند . کسانی که کنار گوشی پزشکیشان، قلم، میکروفن، بوم نقاشی و یا حتی تفنگ در دست داشتند، کم نیستند.
ازجمله در حوزه ادبیات پزشکان بسیار معروفی داریم:
آنتون چخوف (استاد بیبدیل داستان کوتاه)
میخاییل بولگاکف (خالق «مرشد و مارگیتا»)
آرتور کانندویل (خالق شرلوک هولمز)
لویی فردینان سلین (نویسنده فرانسوی «سفر به انتهای شب»)
فرانسوا رابله (منتقد مشهور فرانسوی)
آلفرد دوموسه (داستاننویس فرانسوی)
فردریش فون شیللر (شاعر دراماتیست آلمانی)
جان کیتز (شاعر انگلیسی)
آلبرت شوایترز (شاعر و فیلسوفی که برای خدمات انساندوستانهاش به آفریقاییها نوبل صلح ۱۹۵۲ را برد)
مایکل کرایتون (نویسنده آمریکایی «پارک ژوراسیک»)
دیپاک چاپرا (نویسنده هندیالاصل آمریکایی که داستانهای روانشناسی دارد)
خالد حسینی (داستاننویس افغانیالاصل)
که همگی ادیبان پزشک هستند.
در بین پزشکان ایرانی هم اسمهایی مانند
قاسم غنی
غلامحسین ساعدی
بهرام صادقی
تقی مدرسی و افشین یداللهی عزیز را داریم.
پزشکانی که هم در درمان دردها کوشیدند و هم در ترجمه دردها.
#روز_پزشک، بر همه خستگیناپذیران عرصه طبابت مبارک باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
یاران همراه از فردا به صورت مستمر با داستان #قلعه_حیوانات اثر جاودانه جورج اورول در خدمت تون خواهیم بود 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت اول
آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتان وخيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب گذشته خواب عجيبي ديده است و م يخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند. ميجر پير (هميشه او را به اين نام صدا مي كردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.
در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود. دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .
اول سگها، بلوبل و جسي و پي نچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها با لزنان بر تيرهاي سقف جاي گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.
دو اسب ارابه ، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين مي گذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا آمدن چهارمين كره اش هرگز تركيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود.باكسر حيوان بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي .
خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينكه در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فو قالعاده اش در كار مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پركنايه بود مثلا ميگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي مي داشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم. معذلك بي آنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنبه ها را بي آنكه حرفي بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند . دو اسب تازه جابجا شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي ، كه مادرشان را از دست داده بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اينسو به آنسو پي جايي گشتند كه زير پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تك اسبه آقاي جونز را مي كشيد در حاليكه حبه قندي می جويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا كرد و در آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سخنراني ميجر را نشنيد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت اول
آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود،كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدارخانه پركرد و افتان وخيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير، خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات، شب گذشته خواب عجيبي ديده است و م يخواهد آن را براي ساير حيوانات نقل كند، مقرر شده بود به محض اينكه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند. ميجر پير (هميشه او را به اين نام صدا مي كردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او كنند.
در يك سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سكو مانندي ميجر در زير فانوسي كه به تير آويزان بود روي بستري از كاه لميده بود. دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا كمي تنومند شده بود معهذا خوك باعظمتي بود، و با اينكه دو دندان نيشش هيچگاه كنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت . ديري نپاييد كه ساير حيوانات به تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت .
اول سگها، بلوبل و جسي و پي نچر آمدند و بعد خوكها كه جلو سكو روي كاه مستقر شدند.مرغها روي لبه پنجره نشستند و كبوترها با لزنان بر تيرهاي سقف جاي گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوكها دراز كشيدند و مشغول نشخوار شدند.
دو اسب ارابه ، باكس ر و كلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود را از ترس آنكه مبادا حيوان كوچكي زير كاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين مي گذاشتند. كلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه كه بعد از به دنيا آمدن چهارمين كره اش هرگز تركيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود.باكسر حيوان بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي .
خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينكه در زمره زيركهاي درجه يك نبود، ولي به دليل ثبات و نيروي فو قالعاده اش در كار مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و بدخلقترين حيوان مزرعه بود. كم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پركنايه بود مثلا ميگفت : خدا به من دم عطا كرده كه مگسها را برانم ولي كاش نه دمي مي داشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود كه هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم. معذلك بي آنكه نشان دهد به باكسر ارادتي داشت . اين دو يكشنبه ها را بي آنكه حرفي بزنند در كنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند . دو اسب تازه جابجا شده بودند كه يكدسته جوحه مرغابي ، كه مادرشان را از دست داده بودند،جيرجيركنان دنبال هم وارد شدند، واز اينسو به آنسو پي جايي گشتند كه زير پا لگدمال نشوند.كلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي ماديان خل سفيد قشنگ كه درشكه تك اسبه آقاي جونز را مي كشيد در حاليكه حبه قندي می جويد با نازو ادا وارد شد، در محلي نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد كه به روبان قرمزي كه به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد كه طبق معمول براي پيدا كردن گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باكسر و كلوور جا كرد و در آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يك كلمه هم از سخنراني ميجر را نشنيد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت دوم
جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و چنين شروع كرد: رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديده ام شنيد ه ايد. راجع به خود خواب بعد صحبت مي كنم . مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم . فكر نمي كنم ، رفقا، كه من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي كنم موظفم تجاربي را كه به دست آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي كرده ام و در طويله مجال بسياري براي تفكر داشته ام و تصور مي كنم مي توانم ادعا كه به اندازه هر حيوان زنده اي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دارم .در اين زمينه است كه مي خواهم با شما صحبت كنم. رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است ؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت است و نكبت بار است . به دنيا مي آييم ، جز قوت لايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده مي شويم و به مجردي كه از حيض انتفاع بيفتيم بابي رحمي تمام قرباني مي شويم.
هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يك سالگي به بالا نچشيده است. هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيست . زندگي يك حيوان فقر و بردگي است. اين حقيقتي است غير قابل انكار آیا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين سرزمين آنقدر فقيراست كه نمي تواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه ، هزار مرتبه نه! خاك انگلستان حاصلخيز و آب وهوايش مساعد است و استعداد تهيه مواد غذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.
همين مزرعه ما ميتواند از دوازده اسب ، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و پذيرايي كند، بطوری كه همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم درحال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي ميكنيم ؟علتش اين است كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده ميشود. آري رفقا جواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر خلاصه مي شود. بشر يگانه دشمن واقعي ماست. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك ميشود. بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف مي كند و توليد ندارد.نه شير ميدهد، نه تخم مي كند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه خرگوش بگيرد. معذلك ارباب مطلق حيوان است . اوست كه آنها را به كار مي گمارد و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب می كند.كار ماست كه زمين را كشت ميكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز میسازد،با اين
وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم . شما اي گاواني كه جلو من ايستاده ايد، سال گذشته چند هزار گالن شير داده ايد و بر سرآن شير كه بايد صرف تقويت گوساله هاي شما میشد چه آمد؟ هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رفت.
شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كرده ايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟ بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازای چهار كره و جان كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشته اي؟! تازه نمي گذارند اين زندگي نكبت بار به حد طبيعي خود برسد . از لحاظ خودم شكايتي ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام . دوازده سال عمر كرده ام و متجاوز از چهارصد توله آورده ام .زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما توله خوكهاي پرواري كه جلوي من نشسته ايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجه تان به عرش خواهد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قلعه حیوانات - جورج اورول - قسمت دوم
جز موزز زاغ اهلي كه برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر بودند. وقتي ميجر متوجه شد كه همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و چنين شروع كرد: رفقا، همه راجع به خواب عجيبي كه شب قبل ديده ام شنيد ه ايد. راجع به خود خواب بعد صحبت مي كنم . مطلب ديگري است كه بايد قبلا بگويم . فكر نمي كنم ، رفقا، كه من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي كنم موظفم تجاربي را كه به دست آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي كرده ام و در طويله مجال بسياري براي تفكر داشته ام و تصور مي كنم مي توانم ادعا كه به اندازه هر حيوان زنده اي به ماهيت زندگي در اين عرصه دنيا آشنايي دارم .در اين زمينه است كه مي خواهم با شما صحبت كنم. رفقا، ماهيت زندگي از چه قرار است ؟بايد اقرار كرد كه حيات ما كوتاه است ،پرمشقت است و نكبت بار است . به دنيا مي آييم ، جز قوت لايموتي نداريم و از بين ما آنها كه قادر به كاريم تا آخرين رمق به كار گمارده مي شويم و به مجردي كه از حيض انتفاع بيفتيم بابي رحمي تمام قرباني مي شويم.
هيچ حيواني در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از يك سالگي به بالا نچشيده است. هيچ حيواني در انگلستان آزاد نيست . زندگي يك حيوان فقر و بردگي است. اين حقيقتي است غير قابل انكار آیا چنين وضعي در واقع لازمه نظام طبيعت است ؟ آيا اين به اين دليل است كه اين سرزمين آنقدر فقيراست كه نمي تواند به ساكنينش زندگي مرفهي عطا كند؟ رفقا نه ، هزار مرتبه نه! خاك انگلستان حاصلخيز و آب وهوايش مساعد است و استعداد تهيه مواد غذايي فراوان براي تعدادي خيلي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند دارد.
همين مزرعه ما ميتواند از دوازده اسب ، بيست گاو و صدها گوسفند نگاهداري و پذيرايي كند، بطوری كه همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهي كه تصور آن هم درحال حاضر از ما دور است .پس چطور است كه مابا اين نكبت زندگي ميكنيم ؟علتش اين است كه تقريبا تمام دسترنج كار ما به دست بشر ربوده ميشود. آري رفقا جواب تمام مسايل حياتي ما در يك نكته نهفته است و اين نكته به يك كلمه بشر خلاصه مي شود. بشر يگانه دشمن واقعي ماست. بشر را از صحنه دور سازيد، ريشه گرسنگي و بيگاري براي ابد خشك ميشود. بشر يگانه مخلوقي است كه مصرف مي كند و توليد ندارد.نه شير ميدهد، نه تخم مي كند.ضعيفتر از آن است كه گاوآهن بكشد و سرعتش در دويدن به حدي نيست كه خرگوش بگيرد. معذلك ارباب مطلق حيوان است . اوست كه آنها را به كار مي گمارد و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد كه نميرند و بقيه را تصاحب می كند.كار ماست كه زمين را كشت ميكند و كود ماست كه آن را حاصلخيز میسازد،با اين
وصف ما حيوانات صاحب چيزي جز پوست خودمان نيستيم . شما اي گاواني كه جلو من ايستاده ايد، سال گذشته چند هزار گالن شير داده ايد و بر سرآن شير كه بايد صرف تقويت گوساله هاي شما میشد چه آمد؟ هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پايين رفت.
شما اي مرغان در همين سال گذشته چقدر تخم كرده ايد؟و چندتاي آن جوجه شد؟ بقيه تمام به بازار رفت تا براي جونز و كسانش پول گردد و تو كلوور چهار كرهاي كه بايستي سرپيري عصاي دست و سبب نشاط خاطرتو باشند كجا هستند؟ همه در يكسالگي فروخته شدند و تو ديگر هرگز آنها را نخواهي ديد. در ازای چهار كره و جان كندن دايم در مزرعه جز جيره غذا و گوشه طويله چه داشته اي؟! تازه نمي گذارند اين زندگي نكبت بار به حد طبيعي خود برسد . از لحاظ خودم شكايتي ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام . دوازده سال عمر كرده ام و متجاوز از چهارصد توله آورده ام .زندگي طبيعي هر خوكي چنين است . اما هيچ حيواني نيست كه بالاخره از لبه تيغ رهايي پيدا كند. شما توله خوكهاي پرواري كه جلوي من نشسته ايد در خلال يك سال همه روي تخته سلاخي ضجه تان به عرش خواهد...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کنفوسیوس خود ؛کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت . یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان. "زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش،بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند."
#ماجراهای_جاودان_در_فلسفه ص۶۶
#هنری_توماس
#دانالی_توماس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کنفوسیوس خود ؛کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت . یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان. "زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش،بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه می خواهند."
#ماجراهای_جاودان_در_فلسفه ص۶۶
#هنری_توماس
#دانالی_توماس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#رفتار_شناسی_بلاک_در_فضای_مجازی
#دکتر_عباس_نعیمی_جورشری (جامعه شناس)
🔹در دانشگاه از زبان دانشجوهایم، در دفتر مشاوره از زبان مراجعه کنندگان و در محیط اطراف از زبان نزدیکان، بارها درباره ارتباطاتشان و "بلاک" کردن شنیده ام. اغلب آنها به عنوان امری بدیهی و طبیعی در روابط مجازیشان از بلاک کردن نام می برند. به نظر می رسد این عمل کم کم تبدیل به امری رایج و یک سنت رفتاری فراگیر در روابط مجازی مردم شده است. الگویی که بر توسعه یافتگی شخصیت فرد و نهایتا جامعه ایران تاثیرات عمیق دارد. اما چند نکته؛
۱. شبکه های ارتباطی بشر چندین نسل را پشت سر نهاده اند. از شبکه های ارتباطی اولیه که به تمدنهای ابتدایی باز می گردد تا نسلهای جدیدتر ارتباطی که منبعث از انقلاب صنعتی بوده است. شبکه های اجتماعی مبتنی بر اینترنت اخرین این نسلها هستند. نوع و لوازم ارتباطی هم در این شبکه ها خاص خود است. از جمله این امکانات بلاک کردن است. امکانی که به واسطه آن مخاطب قادر نخواهد بود پیامی ارسال کند و تماسی برقرار نماید.
۲. هابرماس جامعه شناس آلمانی در نظریه معروفش -کنش ارتباطی- درباره ضرورت ارتباط و تبادلات عقل ارتباطی صحبت می کند تا به واسطه آن جهان آزادتری رقم بخورد. بر این نظرم که هابرماس بر نقطه مهمی انگشت نهاده است.
درواقع ارتباط در نفس خودش تکامل زاست. تحقیقات رفتارشناسی نشان داده است که ارتباط در توسعه شخصیت انسانی و نیز ساختارهای اجتماعی عامل زیربنایی است.
۳. بخشی از بلاک کردن ها در رابطه با افراد ناشناس در گروههای مختلف رخ می دهد که دلایلش مزاحمت، پیامهای اسپم یا اهانت امیز است. بلاک این موارد معقول و موجه است مانند جهان واقعی که در مواجهه با مزاحمت خیابانی یا دعوا و فحاشی، ترجیحا صحنه را ترک می کنیم و اینگونه فرد را از لیست ارتباطیمان حذف می نماییم.
اما موارد دیگر بلاک شامل آزارهای مذکور نیست. این موارد درباره آشناها، تفاوتهای فکری و روابط عاطفی رخ می دهد که یا به پایان رسیده و یا انکه اختلاف نظری در گرفته است.
۴. کسی که یک آشنا را حسب اختلاف نظر یا تضادی ذهنی بلاک می کند درون خود دچار نوعی استیصال و درماندگی است اگرچه بدان واقف نباشد. درواقع این نوع بلاک دلیل ناتوانی استدلالی یا شخصیتی فرد است. لذا فرار می کند. کانال ارتباطی را قطع می کند. به لحاظ روانی از ارتباط می هراسد. احساس ضعف دارد و از طریق بلاک می خواهد حس ضعفش را مخفی یا جبران نماید. خشم به عنوان عامل عمده در اینجا فعال است و آدمی را به منتها الیه ناتوانی و تصمیم نادرست هدایت می کند.
تصور کنید دو کشور بخاطر اختلافات سیاسی و فرهنگی سفارتهای خود را تعطیل کنند و روابط دیپلماتیکشان را قطع نمایند گویی هم را بلاک کرده اند. در اینصورت جهان بشری دچار خدشه ای شده است. تصور کنید دهها کشور چنین رویه ای دربرابر هم در پیش گیرند، هم را بلاک کنند. جهان چه جهانی خواهد شد؟! جهانی در سراشیبی و اضمحلال. جهانی بسوی بن بست!
🔹هر انسانی چنان یک کشور است. یک قلمرو دارد. حاکمیتی دارد که بر قلمرواش حکمرانی می کند. وقتی ما کسی را بلاک می کنیم گویی سفارتخانه امان را تعطیل کرده ایم. اینطور راه هرگونه ارتباط را بروی وی می بندیم. اجازه سخن گفتن را از او می گیریم. امکان "وقوع" توضیح و "مفاهمه" از بین می رود. کنش در پشت ممنوعیت، حبس می شود. پرچم قدغن بالا می رود. این خطاست. چه بسا زمانی دورتر پیامی از سر محبت ارسال شود یا توضیحی نوشته گردد و کدورت رفع یا کاسته شود. گره گشوده شود. اما مسیر بسته شده است. دیگر سفیر و سفارتخانه ای در کار نیست!
۵. در موارد عاطفی نیز صحیحتر است بجای بلاک، "خداحافظی" کنیم. اگرچه زخمهای عاطفی به عدم تعادل می انجامد و بازیابی تعادل بعضا ماهها زمان می برد و معقول عمل کردن سختتر است. بااینحال در این موارد هم می توانید پاسخ ندهید بدون آنکه بلاک کنید. بلاک همواره نوعی حمله یا نوعی اهانت به طرف مقابل است. اهانت هم محصول ضعف درونی خود آدمی است. سزاوار است به حرمت لحظات مشترک پیشین، به سمت اهانت حرکت نکنید. این نوع بلاک بیشتر در افراد جوانتر و تجربه های عاشقانه دیده می شود.
۶. در یک جمع بندی می توان بیان داشت "انسانهای توسعه یافته" دارای عزت نفس و متانت فکری هستند و از شخصیتی توانمند و محترم برخوردار می باشند. آنها در رنجشها، در اختلافات و تفاوتها به سمت حذف مخاطب نمی روند. رنجیده می شوند اما وزن خویش را حفظ می کنند. دیگری را بلاک نمی نمایند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#رفتار_شناسی_بلاک_در_فضای_مجازی
#دکتر_عباس_نعیمی_جورشری (جامعه شناس)
🔹در دانشگاه از زبان دانشجوهایم، در دفتر مشاوره از زبان مراجعه کنندگان و در محیط اطراف از زبان نزدیکان، بارها درباره ارتباطاتشان و "بلاک" کردن شنیده ام. اغلب آنها به عنوان امری بدیهی و طبیعی در روابط مجازیشان از بلاک کردن نام می برند. به نظر می رسد این عمل کم کم تبدیل به امری رایج و یک سنت رفتاری فراگیر در روابط مجازی مردم شده است. الگویی که بر توسعه یافتگی شخصیت فرد و نهایتا جامعه ایران تاثیرات عمیق دارد. اما چند نکته؛
۱. شبکه های ارتباطی بشر چندین نسل را پشت سر نهاده اند. از شبکه های ارتباطی اولیه که به تمدنهای ابتدایی باز می گردد تا نسلهای جدیدتر ارتباطی که منبعث از انقلاب صنعتی بوده است. شبکه های اجتماعی مبتنی بر اینترنت اخرین این نسلها هستند. نوع و لوازم ارتباطی هم در این شبکه ها خاص خود است. از جمله این امکانات بلاک کردن است. امکانی که به واسطه آن مخاطب قادر نخواهد بود پیامی ارسال کند و تماسی برقرار نماید.
۲. هابرماس جامعه شناس آلمانی در نظریه معروفش -کنش ارتباطی- درباره ضرورت ارتباط و تبادلات عقل ارتباطی صحبت می کند تا به واسطه آن جهان آزادتری رقم بخورد. بر این نظرم که هابرماس بر نقطه مهمی انگشت نهاده است.
درواقع ارتباط در نفس خودش تکامل زاست. تحقیقات رفتارشناسی نشان داده است که ارتباط در توسعه شخصیت انسانی و نیز ساختارهای اجتماعی عامل زیربنایی است.
۳. بخشی از بلاک کردن ها در رابطه با افراد ناشناس در گروههای مختلف رخ می دهد که دلایلش مزاحمت، پیامهای اسپم یا اهانت امیز است. بلاک این موارد معقول و موجه است مانند جهان واقعی که در مواجهه با مزاحمت خیابانی یا دعوا و فحاشی، ترجیحا صحنه را ترک می کنیم و اینگونه فرد را از لیست ارتباطیمان حذف می نماییم.
اما موارد دیگر بلاک شامل آزارهای مذکور نیست. این موارد درباره آشناها، تفاوتهای فکری و روابط عاطفی رخ می دهد که یا به پایان رسیده و یا انکه اختلاف نظری در گرفته است.
۴. کسی که یک آشنا را حسب اختلاف نظر یا تضادی ذهنی بلاک می کند درون خود دچار نوعی استیصال و درماندگی است اگرچه بدان واقف نباشد. درواقع این نوع بلاک دلیل ناتوانی استدلالی یا شخصیتی فرد است. لذا فرار می کند. کانال ارتباطی را قطع می کند. به لحاظ روانی از ارتباط می هراسد. احساس ضعف دارد و از طریق بلاک می خواهد حس ضعفش را مخفی یا جبران نماید. خشم به عنوان عامل عمده در اینجا فعال است و آدمی را به منتها الیه ناتوانی و تصمیم نادرست هدایت می کند.
تصور کنید دو کشور بخاطر اختلافات سیاسی و فرهنگی سفارتهای خود را تعطیل کنند و روابط دیپلماتیکشان را قطع نمایند گویی هم را بلاک کرده اند. در اینصورت جهان بشری دچار خدشه ای شده است. تصور کنید دهها کشور چنین رویه ای دربرابر هم در پیش گیرند، هم را بلاک کنند. جهان چه جهانی خواهد شد؟! جهانی در سراشیبی و اضمحلال. جهانی بسوی بن بست!
🔹هر انسانی چنان یک کشور است. یک قلمرو دارد. حاکمیتی دارد که بر قلمرواش حکمرانی می کند. وقتی ما کسی را بلاک می کنیم گویی سفارتخانه امان را تعطیل کرده ایم. اینطور راه هرگونه ارتباط را بروی وی می بندیم. اجازه سخن گفتن را از او می گیریم. امکان "وقوع" توضیح و "مفاهمه" از بین می رود. کنش در پشت ممنوعیت، حبس می شود. پرچم قدغن بالا می رود. این خطاست. چه بسا زمانی دورتر پیامی از سر محبت ارسال شود یا توضیحی نوشته گردد و کدورت رفع یا کاسته شود. گره گشوده شود. اما مسیر بسته شده است. دیگر سفیر و سفارتخانه ای در کار نیست!
۵. در موارد عاطفی نیز صحیحتر است بجای بلاک، "خداحافظی" کنیم. اگرچه زخمهای عاطفی به عدم تعادل می انجامد و بازیابی تعادل بعضا ماهها زمان می برد و معقول عمل کردن سختتر است. بااینحال در این موارد هم می توانید پاسخ ندهید بدون آنکه بلاک کنید. بلاک همواره نوعی حمله یا نوعی اهانت به طرف مقابل است. اهانت هم محصول ضعف درونی خود آدمی است. سزاوار است به حرمت لحظات مشترک پیشین، به سمت اهانت حرکت نکنید. این نوع بلاک بیشتر در افراد جوانتر و تجربه های عاشقانه دیده می شود.
۶. در یک جمع بندی می توان بیان داشت "انسانهای توسعه یافته" دارای عزت نفس و متانت فکری هستند و از شخصیتی توانمند و محترم برخوردار می باشند. آنها در رنجشها، در اختلافات و تفاوتها به سمت حذف مخاطب نمی روند. رنجیده می شوند اما وزن خویش را حفظ می کنند. دیگری را بلاک نمی نمایند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️