پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.16K photos
2.05K videos
84 files
965 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
پرواز فکر و اندیشه
کتاب« #فصل_نان »کتابی با نگارشی روان است. به قلم «#علی_اشرف_درویشیان .» نویسنده در این داستان کوشیده به دغدغه نان و به دشواریهای مربوط به فقر در جامعه بپردازد. از متن کتاب: اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود صندوق بدبختی، چون چند…
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


ننه نمی دانست که ما همان صبح زود پول مختصرمان را خرج می کردیم و تا عصر برای پول درآوردن به هر دری می زدیم .
یکی از راه های درآمدمان بردن تشت خمیر به نانوایی بود . زنی بود که خودش خمیر درست میکرد و می برد به نانوایی تا برایش نان خاصه ای بپزند . اکبر تشت خمیرش را روی سر می گرفت و می برد نانوایی و دو ریال می گرفت . اصغر هم کاغذهای سیاه توی کوچه را جمع می کرد و می برد برای عمو یوسف بقال و دو ریال هم او می گرفت . یک روز عمو یوسف وقتی کاغذها را ورق می زد ، یک فضله ی درشت مرغ لابلای کاغذ ها پیدا کرد و دیگر از ما کاغذ نخرید . ظهر خسته و گرسنه می نشستیم و با نان کمی که داشتیم سرمان را گرم می کردیم . عمو یدالله که عمله بود ، هر روز ظهر طالبی می خرید . یک روز دورش نشسته بودیم . طالبی را شکست و از هم باز کرد . طالبی کرمو بود . تویش سیاه شده بود . خندیدیم و عمو یدالله عصبانی شد و گفت :
« دفعه ی دیگر طالبی نمی خرم . چرا چیزی نخرم که چشمم خوب آن را نبیند ها ! انگور می خرم . شما هم کمتر بخندید . مگر تا به حال طالبی کرمو ندیده اید؟»
سپس طالبی را دور انداخت و ما آن را برداشتیم و خوردیم .
روز دیگر که خیلی گرسنه بودیم ، پسرکی یک پاکت پر از خرما دستش بود و از کوچه می گذشت . پسرک کت و شلوار قشنگی پوشیده بود و موی بلندی داشت . خرما شکم گرسنه ی ما را تحریک کرد . به اکبر گفتم :
« می توانی خرما را از دستش بقاپی و فرار کنی ؟ »
اکبر آب دهانش را قورت داد و گفت :
« آری . آری داداش جان . هم الان می روم . »
اکبر موذیانه جلو رفت و از پسرک پرسید :
« آقا خانه ی آقای اجاق زاده کجاست ؟ »
پسرک تا آمد تماشای اطرافش بکند ، اکبر پاکت خرما را قاپید و فرار کرد . پسرک با داد و فریاد به خانه رفت و مادرش و چند نفر از اقوامشان را آورد . از ترس می لرزیدم ، پسرک رو کرد به من و گفت :
« یک سر پیرهن قرمز بود . توی همین خانه کار می کرد . کجا رفت ؟ »
من گفتم :
« نمی دانم اصلاً او را نمی شناسم . »


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


من بر این باورم که کارهای بیهوده و بی فایده به این خاطر ادامه دارند که از عصیان مردم میترسند . عقیده ای که رواج دارد چنین است که انبوه مردم حیوان های حقیری هستند که اگر بیکار بمانند خطر خواهند داشت و بنابراین باید آن ها را چنان مشغول کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند .

#آس_و_پاس‌ها
#جورج_اورول

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


کدام پایان خوش ؟

پایان خوشی وجود ندارد
پایان بدترین بخش زندگی است
پس یک ، میانه ی خوش به من اعطا کن
و یک آغاز خیلی خیلی خوش .

HAPPY ENDING?

There are no happy endings
Endings are saddest part
So just give me a happy middle
And a very happy start.

#غلط_کردم صفحه ۳۲
#شل_سیلور_اشتاین

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
کتاب« #فصل_نان »کتابی با نگارشی روان است. به قلم «#علی_اشرف_درویشیان .» نویسنده در این داستان کوشیده به دغدغه نان و به دشواریهای مربوط به فقر در جامعه بپردازد. از متن کتاب: اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود صندوق بدبختی، چون چند…
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


« نمی دانم اصلاً او را نمی شناسم . »
اکبر از آن دورها از کنار دیوار سر می کشید و من او را می دیدم .
پسرک با مادرش رفتند . ولی اکبر تا غروب همان دورها ایستاده بود و جرأت نمی کرد پیش ما بیاید .
اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود « صندوق بدبختی » چون چند تکه نان خشک درون صندوق بود و همیشه بر سر صندوق بین ما دعوا و زد و خورد در می گرفت .
صندوق را از خانه با نان بیات پر می کردیم و به محل کارمان می بردیم . بعضی وقت ها هم اصغر سوسک یا ملخی را می گرفت و توی صندوق بدبختی می گذاشت .
شب خاک آلود و خسته به خانه برمی گشتیم و با اشتها هرچه در سفره بود ، می خوردیم . اصغر لقمه از گلویش پایین نرفته خرخرش بلند می شد و ننه او را روی دست بلند می کرد و می برد توی جا می گذاشت و غصه دار برایش می خواند :
« ای کوچولوی نان آورم ، ای گربه ی خاک آلودم . قربان دست های زبر و ترک خورده ات بروم . عزیزکم . »
شب که می خوابیدیم ، دلم می خواست هیچ گاه بیدار نشوم . صبح زود دوباره با زور بلند می شدیم و به راه می افتادیم .
یک روز ظهر غمگین کنار دیوار نیمه تمام ساختمان نشسته بودیم . هوا دم کرده بود . دهانم مزه ی خاک می داد . اکبر چشمش سرخ شده بود و درد داشت. یک غنچه ی آهک ترکیده بود و به چشمش افتاده بود . گرسنه و بی حال بودیم. بنا و عمله ها نشسته بودند و توی اتاقی که تازه سقفش را پوشانده بودند ، ناهار می خوردند .
خورشید وسط آسمان بود . مردی در میان کوچه یک تکه یخ روی روزنامه گذاشته بود و تند می گذشت. ناگهان زن چادر سیاهی را دیدم که رو به حیاط می آمد . از دور به من اشاره می کرد . نزدیکش شدم . ننه بود . سرخ شده بود و عرق از سر و صورتش می ریخت . آن همه راه ! پیاده ! دلواپس شدم .
ننه چادرش را کنار زد و از زیر آن دستمال بسته ای بیرون آورد و به من داد و گفت :
« امروز آبگوشت آلوچه درست کرده بودم . هرچه کردیم نتوانستیم تنها بخوریم . عذرا را گذاشتم ته خانه و سهم شما را آوردم که تا داغه بخورید . آبگوشت خوبی شده بچه ها ، نوش جانتان . »
بوی آشنای عرق تن ننه با بوی دوست داشتنی آبگوشت قاطی شده بود و حالی به حالیم می کرد . گفتم :
« ننه جان دستت درد نکنه . »
اکبر و اصغر هم خبر شدند و آمدند . ننه صورت خاک آلودشان را بوسید و با دیدن چشم سرخ اکبر لطمه ای به صورت خود زد و اشک در چشمانش نشست و رفت .

ادامه دارد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


اکبر و اصغر هم خبر شدند و آمدند . ننه صورت خاک آلودشان را بوسید و با دیدن چشم سرخ اکبر لطمه ای به صورت خود زد و اشک در چشمانش نشست و رفت .
دستمال بسته را آوردیم بشقاب رویش را که گوشت کوبیده میانش بود کنار گذاشتیم . نان زیر کاسه را ترید کردیم . اصغر یک لقمه از گوشت کوبیده خورد . اکبر بامچه ای توی سر اصغر زد و گفت :
« اول باید آبگوشت را بخوریم . چرا زودتر دست درازی کردی ؟ مگر کسی تا به حال دست زده که تو زدی ؟ »
اشک اصغر سرازیر شد و از روی گونه های خاکی اش ، که از فشار لقمه برآمده بود ، گذشت . ناراحت شدم و مشتی به سینه ی اکبر زدم . اکبر با لگد جام آبگوشت را به وسط حیاط پرت کرد . خون به صورتم دوید و دیگر ندانستم چه کردم . مشتم را توی گوشت کوبیده فرو کردم ، چنگش زدم و توی خاک ها پرت کردم . هرسه به گریه افتادیم . استاد بنا از عمو یدالله پرسید :
« این بچه ها چه خبرشانه ؟ چرا امروز این طور مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند ؟ »
عمو یدالله جواب داد :
نمی دانم . شاید بر سر ارث پدرشان دعوا می کنند . شاید هم صندوق بدبختی را باز کرده اند . »
چشمانم را به آستین پاک کردم . غربال را برداشتم و به سوی کومه های خاک رفتم .

#پایان

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


دین تسکین دهنده‌ای برای مردم و دستیاری شایسته برای تمدن است. البته تمدنی که سودش در وجود طبقات ممتاز لبریز گردد و طبقات پایین دستش با پندارهای دینی تسکین یابند. و این است راز حمایت اشراف و طبقات ممتاز از دین و آیین.

طبقات متوسط و فروافتاده را استثمار کرده و با حاصل کار و خونشان تغذیه نموده زندگی پر تنعم و تلذذ برای خود فراهم می‌آورند.

آن‌گاه از دین و پندارهای مخدر و مسکن دین پشتیبانی می‌کنند، چون دین و مذهب آنها را به انقلاب و عصیان و احقاق حقوق خود ترغیب و تحریص نمی‌نماید، بلکه همواره گوشزد می‌نماید صبر کنید به ظلم و بیداد آنها تسلیم شوید، همچون یک مسیحی برده و غلام باشید که هرگاه به یک طرف چهره تان سیلی زدند سوی دیگر را ارائه دهید و هرگاه مال و ثروت شما را به یغما بردند، بازمانده آن را نیز به اعتذار تسلیمشان نمایید. چون خدا پس از مرگ رنج شما را جبران نموده و در بهشت محرومیت ها و بیچارگی هایتان را تلافی کرده و ظالمین را نیز در دوزخ مجازات می دهد.

#آینده_یک_پندار
#زیگموند_فروید

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم!
از بهر آنکه عشق خود او را صد هزار بار سوخته است...

#تذکره_الاولیا
#عطار_نیشابوری

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


در این مملکت یک مشت آدم ، 99/5 درصد باقیمانده را طوری تربیت کرده‌اند که در بندگیِ ابدی زندگی کنند! ، و این رابطهٔ بندگی چنان محکم است که ممکن است کلید آزادیِ یک نفر را توی دستش بگذارید و او ناسزایی بگوید و آن را پرت کند توی صورتتان!

#ببر_سفید
#آراویند_آدیگا

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


برای فریب دادن
عده ای را شیر میکنند
و عده ای را خر ...!
مواظب باشید حیوان صفت نشوید
بازنده بازنده است چه درنده چه چرنده !!

#لوئیس_بورخس

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خیلی چیزها را نگفتن، معرفت می‌خواهد نه طاقت...
طاقت یه روزی تموم میشه. اما معرفت نه ،فقط جاشو عوض می‌کنه...

#مسعود_کیمیایی
۷مرداد زادروز #مسعود_کیمیایی نویسنده و کارگردان نامدار سینمای ایران

@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

#داستانک

چاهی عمیق ، سال ها طول می کشد تا دلو به بالا برسد و به یک آن فرو می افتد. سریع تر از آن که بتوانی سر خم کنی؛ به گمان خود هنوز آن را میان دست ها گرفته‌ای که صدای برخوردش را از اعماق می‌شنوی. نه، حتی این را هم نمی شنوی.

گنگی از ویژگی های کمال است.

#فرانتس_کافکا
#علی_اصغر_حداد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
عکس دیدنی نشنال جئوگرافیک
دو نماد تهران در یک قاب

تقدیم شما یاران همراه عصرتون بخیر 😊🌹

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

#متون_کهن

شخصى نزد انوشیروان آمد و گفت: مژده باد به تو که خداوند دشمن تو را از میان برداشت و هلاک کرد.
انوشیروان به او گفت : اگر خدا او را از میان برد، آیا مرا باقى مى گذارد؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نیست
که زندگانى ما نیز جاودانى نیست

سعدی
گلستان

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند . سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند: هشت رکعت، و چون به کاخ سفید کسری درآمد، از قرآن” کم ترکوا من جنات و عیون” خواند. بدین گونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبهای چهارصد ساله خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند، از آن قصرهای افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند.

#دو_قرن_سکوت
#عبدالحسین_زرین_کوب

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


اگر زنی در کار نباشد، عشقی هم در کار نیست!
شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول مُعَطَل اند !
اگر روزی زن ها بخواهند از این جا بروند تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا را باید با خودشان ببرند!!!

#مصطفی_مستور

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ما از هیتلر و ارتش آریایی اش شكست نخوردیم، ولی یک آریایی كچل فقط با یک خودنویس ما را شكست داد و از سرزمینش بیرون کرد..

نطق وینستون چرچیل در مجلس عوام بریتانیا در مورد #مصدق

@flith ❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


هرچی که باشه جنگ در نهایت یعنی آدم کشی مجاز. وقتی آدمایی که راءس کارن، گیر میکنن و دیگه نمی‌دونن چه سیاستی رو پیاده کنن و مشکلات اقتصادی رو چه طوری حل کنن، ازپشت پستو عروسک میهن پرستی رو در می آرن . کفش و کلاهش هم می‌کنن تا مترسکشون جور جور شه؛ آخه مترسک میهن پرستی یه پاپوش به اسم دشمن خونی و یه سرپوش به اسم شهامت طلبی لازم دارد.

#بعضیها_هیچوقت_نمیفهمن
#کورت_توخولسکی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


آدمیزاد وقتی حس میکنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد میشه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی چشم می پوشه...

و اسم اینکارو میزاره درون نگری.

#بعضی‌ها_هیچوقت_نمیفهمن
#کورت_توخولسکی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


نه هفت طبقه آسمان، ونه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست،ولی قلب انسان به تنهایی میتواند او را در خود جای دهد . پس آلکسیس،خیلی مواظب باش تاهیچگاه دل کسی را نشکنی

#نیکوس_کازانتزاکیس

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


در این کشور یکی از دردهای دل آزار رواج دشنام است و این درد در سربازخانه در میان افسران بسیار بیشتر از جاهای دیگر می باشد.

اینها را من از جوانانی شنیده ام که به نظام وظیفه یا به دانشکده افسری رفته اند. میگویند آنچه یاد می دهند بسیار کم است. آنچه فزون می باشد دیسیپلین خشک است که خواستشان بیش از همه فرمان راندن و زیردست آزردن و خودفروشی کردن است. بنام #دیسیپلین یا #انضباط صد آزار به سربازان می‌رسانند.

#افسران_ما
#احمد_کسروی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


وقتی صحبت از #مشارکت_مردمی در یک کار است فقط #مشارکت_مالی_مردم پذیرفته می شود . شما کمک کنید پولها را بدهید ما خودمان بلدیم چکار کنیم و در این مورد مشارکت مردم را لازم نداریم

#جامعه_شناسی_خودمانی
#حسن_نراقی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️