@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدوفیلی ( بچه بازی ) چیست؟
محسن_الوان_ساز
پدوفیلی یعنی اختلال روانی که مشخصه آن فانتزی یا عمل واقعی درگیر شدن در فعالیت جنسی با کودکان است. افراد پدوفیل فعالیت جنسی با کودکان را یا ترجیح میدهند و یا به طور منحصر به فرد از فعالیت جنسی با کودکان از همان جنس یا کودکان از جنس دیگر به هیجان جنسی و لذت بردن دستیابی پیدا میکنند.
رفتارهای جنسی دخیل در پدوفیلی طیف وسیعی از فعالیتهای ممکن را شامل میشود ولی آنها معمولا از استفاده از زور اجتناب میکنند تا بتوانند فعالیتهای خود را ادامه بدهند زیرا اگر مانعی سر راه آنها به وجود بیاید با خشونت و قتل کودک پایان خواهد یافت. برخی از پدوفیلها رفتارهای خود را به افشای خود یا استمنا در مقابل کودک، و یا نوازش کردن یا لخت کردن کودک، اما بدون تماس جنسی محدود میکنند در حالی که دیگران کودک را به شرکت در رابطه جنسی و مقاربت تناسلی وادار میکنند.
. پدوفیل میتواند پیر یا جوان، مرد یا زن باشد اگر چه اکثریت بزرگی از آنها مرد هستند. متاسفانه، برخی از آنها در حرفه ای فعالیت دارند که در آن آموزش و یا حفظ سلامت و رفاه کودکان و افراد جوان را به عهده دارند در حالی که دیگران با کودکان قربانی خود رابطه فامیلی و یا حتا ژنتیک دارند.
بسیاری از کارشناسان پدوفیلی را ناشی از عوامل روانی و نه از ویژگیهای بیولوژیک میدانند. بعضی از آنها فکر میکنند که پدوفیلی نتیجه مورد آزار جنسی قرار گرفته شدن، خود به عنوان یک کودک است اگر چه همه پدوفیلها خود به عنوان کودک مورد آزار جنسی قرار نداشتهاند. بعضی دیگر از کارشناسان فکر میکنند که پدوفیلی از تعامل نامناسب و پاتولوژیک فرد با پدر و مادر خود در طول سالهای اولیه زندگی مشتق میشود.
چون قربانیان پدوفیلها کودکان هستند، پدوفیلها اغلب خدمات خود را به تیمهای ورزشی، مدارس و یا سازمانهای مذهبی یا مدنی که در ارتباط با کودکان هستند ارایه میکنند. در برخی موارد، پدوفیلهایی که کودکان خانواده خود برای آنها جذاب هستند ممکن است کمک خود را به بستگان به عنوان پرستار کودک ارایه دهند. آنها متاسفانه اغلب مهارتهای بین فردی خوبی با بچهها دارند و به راحتی میتوانند اعتماد کودکان را به دست آورند.
افراد پدوفیل معمولا در دوران بلوغ به مشکل خود پی میبرند و فعالیت خود را در سنین میانسالی شروع میکنند. در ایالات متحده، حدود ۵۰ درصد از مردانی که برای پدوفیلی دستگیرشدهاند یا خود پدر هستند و یا حداقل ازدواج کرده بودهاند.
جقایق بیشتری که باید راجع به پدوفیلی بدانید:
30 درصد مردان آن را در دوران بلوغ تجربه می کنند
پدوفیل ها آشنا هستند هیچ گاه کودکتان را تنها با بزرگتر از خودش ( حتی پدربزرگ ، عمو و دایی ) رها نکنید.
پدوفیل ها اغلب متاهل هستند و بچه هم دارند پس به هیچ عنوان به کسی که خود پدر یا مادر است به عنوان شخص قابل اعتماد نگاه نکنید.
کودکان هیچ گاه تجاوزگر را رسوا نمی کنند از هر هشت کودک مورد تجاوز تنها یک کودک آزار جنسی را گزارش کرده است
اغلب پدوفیل ها بهره هوشی پایینی دارند .
دولت باید امکاناتی را فراهم کند تا از تمام بزرگسالانی که با کودکان سروکار دارند تست تمایلات جنسی بگیرد.
مشاوره در دوران دبیرستان در شناسایی پدوفیل ها کاملا موثر است
در نهایت وظیفه حفظ کودک در برابر پدوفیل ها برعهده والدین است بنابراین سهل انگاری نکنید و به امید این که کودکتان آزار جنسی را گزارش می دهد او را با هیچ آشنایی که بزرگتر از اوست تنها نگذارید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدوفیلی ( بچه بازی ) چیست؟
محسن_الوان_ساز
پدوفیلی یعنی اختلال روانی که مشخصه آن فانتزی یا عمل واقعی درگیر شدن در فعالیت جنسی با کودکان است. افراد پدوفیل فعالیت جنسی با کودکان را یا ترجیح میدهند و یا به طور منحصر به فرد از فعالیت جنسی با کودکان از همان جنس یا کودکان از جنس دیگر به هیجان جنسی و لذت بردن دستیابی پیدا میکنند.
رفتارهای جنسی دخیل در پدوفیلی طیف وسیعی از فعالیتهای ممکن را شامل میشود ولی آنها معمولا از استفاده از زور اجتناب میکنند تا بتوانند فعالیتهای خود را ادامه بدهند زیرا اگر مانعی سر راه آنها به وجود بیاید با خشونت و قتل کودک پایان خواهد یافت. برخی از پدوفیلها رفتارهای خود را به افشای خود یا استمنا در مقابل کودک، و یا نوازش کردن یا لخت کردن کودک، اما بدون تماس جنسی محدود میکنند در حالی که دیگران کودک را به شرکت در رابطه جنسی و مقاربت تناسلی وادار میکنند.
. پدوفیل میتواند پیر یا جوان، مرد یا زن باشد اگر چه اکثریت بزرگی از آنها مرد هستند. متاسفانه، برخی از آنها در حرفه ای فعالیت دارند که در آن آموزش و یا حفظ سلامت و رفاه کودکان و افراد جوان را به عهده دارند در حالی که دیگران با کودکان قربانی خود رابطه فامیلی و یا حتا ژنتیک دارند.
بسیاری از کارشناسان پدوفیلی را ناشی از عوامل روانی و نه از ویژگیهای بیولوژیک میدانند. بعضی از آنها فکر میکنند که پدوفیلی نتیجه مورد آزار جنسی قرار گرفته شدن، خود به عنوان یک کودک است اگر چه همه پدوفیلها خود به عنوان کودک مورد آزار جنسی قرار نداشتهاند. بعضی دیگر از کارشناسان فکر میکنند که پدوفیلی از تعامل نامناسب و پاتولوژیک فرد با پدر و مادر خود در طول سالهای اولیه زندگی مشتق میشود.
چون قربانیان پدوفیلها کودکان هستند، پدوفیلها اغلب خدمات خود را به تیمهای ورزشی، مدارس و یا سازمانهای مذهبی یا مدنی که در ارتباط با کودکان هستند ارایه میکنند. در برخی موارد، پدوفیلهایی که کودکان خانواده خود برای آنها جذاب هستند ممکن است کمک خود را به بستگان به عنوان پرستار کودک ارایه دهند. آنها متاسفانه اغلب مهارتهای بین فردی خوبی با بچهها دارند و به راحتی میتوانند اعتماد کودکان را به دست آورند.
افراد پدوفیل معمولا در دوران بلوغ به مشکل خود پی میبرند و فعالیت خود را در سنین میانسالی شروع میکنند. در ایالات متحده، حدود ۵۰ درصد از مردانی که برای پدوفیلی دستگیرشدهاند یا خود پدر هستند و یا حداقل ازدواج کرده بودهاند.
جقایق بیشتری که باید راجع به پدوفیلی بدانید:
30 درصد مردان آن را در دوران بلوغ تجربه می کنند
پدوفیل ها آشنا هستند هیچ گاه کودکتان را تنها با بزرگتر از خودش ( حتی پدربزرگ ، عمو و دایی ) رها نکنید.
پدوفیل ها اغلب متاهل هستند و بچه هم دارند پس به هیچ عنوان به کسی که خود پدر یا مادر است به عنوان شخص قابل اعتماد نگاه نکنید.
کودکان هیچ گاه تجاوزگر را رسوا نمی کنند از هر هشت کودک مورد تجاوز تنها یک کودک آزار جنسی را گزارش کرده است
اغلب پدوفیل ها بهره هوشی پایینی دارند .
دولت باید امکاناتی را فراهم کند تا از تمام بزرگسالانی که با کودکان سروکار دارند تست تمایلات جنسی بگیرد.
مشاوره در دوران دبیرستان در شناسایی پدوفیل ها کاملا موثر است
در نهایت وظیفه حفظ کودک در برابر پدوفیل ها برعهده والدین است بنابراین سهل انگاری نکنید و به امید این که کودکتان آزار جنسی را گزارش می دهد او را با هیچ آشنایی که بزرگتر از اوست تنها نگذارید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🔷 «آتنا» حرف دارد… 🔷
➖ بابکداد ➖
چطور "مرگ" شرم نمیکند از سیمای معصوم آتنا، که امشب در آن قبر کوچک تنها خوابیده است؟
سوگوارم. اما از سند ۲۰۳۰ تا شهرداری و مجلس، همه را در آینهی سوگ این کودک معصوم بررسی کردهام. به این امید بعید، که دیگر تکرار نشود!
🔹 در تابستانهای کودکی، در پیادهروی روبروی "سینما سعدی شیراز" بساط دستفروشی داشتم. از نزدیک دیدهام که دستفروشان «۳ مشکل روزانه» دارند که انگار «هنوز هم لاینحل» باقی ماندهاند:
▪️اول: محل بساط! که اگر دیر بیاید یکی آن را گرفته. و یا با دعوا، یا گواهی مغازهدارها بتواند جایش را پس بگیرد یا نه؟
▪️دوم: مأموران سدمعبر! که واویلا!
▪️سوم: دستشویی!
برخی مغازههای اطراف به دستفروشان اجازه استفاده میدهند، و به جای آن هر نوبت پولی میگیرند.(من چون در محل خودمان کار میکردم، با خانه فاصله کمی داشتم. اما این مدل پول درآوردن، یعنی اجارهی توالت را دیده بودم!)
🔹 دستفروشان ۳مشکل روزانه دارند: محل بساط، مأموران سدمعبر، و توالت!
مشکل سوم را شهرداریها باید با گذاشتن توالت سیار و یا ساختن آن حل کنند.
و مشکل سدمعبر را هم میتوانند با برپایی بازارچههای محلی دستفروشان، حل کنند. اینطوری مشکل اول (جای بساط) هم حل خواهد شد. در واقع سه مشکل، یکجا برطرف میشوند!
اما در ایران مصیبتزده، حل مشکلات انگاری «شقالقمر» است؛ سخت و ناممکن!
🔹 در ایران، چند میلیون نفر فقط با بساط کردن و دستفروشی امرار معاش میکنند. و خیلی از آنها از فرزندان خود، برای ساعاتی یا برای تمام روز کمک میگیرند.
بسیاری از دستفروشان مانند پدر آتنای عزیز، مجبورند از مغازهداری در نزدیک، برای رفع نیازهای روزانه به آب و توالت کمک بگیرند.
اگر دستفروش زن باشد، یا دختر و پسر کوچکی همراه داشته باشد، مصیبت چند برابر میشود.
🔹 آتنا دختر معصوم یک دستفروش بود، که گاهی برای کمک به پدرش، کنار بساط او میرفت. او و پدرش، برای خوردن آب و دستشویی به مغازه یک رنگرز آشنا(!) میرفتند.
رنگرزی بنام 'اسماعیل" ۴۰ ساله و متأهل بود، که در روزهای نخست گم شدن آتنا، حتی به پدر بیتاب آتنا "دلداری" میداد! تا عاقبت با استفاده هوشمندانه پلیس از دوربینهای مداربسته، گیر افتاد!
عجیب سرزمینی داریم! قاتلان، خیلی وقتها مثل این اسماعیل، آشنا هستند! و به خانواده مقتول دلداری میدهند! و در خلاء قانون و هرجومرج، همچنان به جنایتهای بعدی مشغول میشوند!… حال خواه یک قاضی کهریزک باشند، خواه یک مربی کلاس قرآن و یا یک رنگرز! از کی، انسان به چنین قساوتی رسید؟
▪️و اما، علاوه بر همدردی صمیمانه با خانواده محترم آتنا اصلانی و داغداران آتنای عزیز، چیزهای مهمی هست که باید همین حالا گفته شوند:
🔹 اگر شهرداریها و شوراهای شهر به حادثه پارسآباد "از زاویهی مسئولیت خودشان" نگاه کنند؛ هزاران آتنای دیگر (که کم هم نیستند)، همین حالا در معرض اینگونه آزار و اذیتها هستند.
در این «نیاز مضاعف» که دستفروشان دارند، امکان تکرار مصیبتهایی مثل آنچه بر دختر معصوم پارسآباد آمده، وجود دارد. چه بسیار زنان و کودکان دستفروشی که از این نوع آزارها دیده و هر روز تجربه میکنند، اما چون موضوع جنایی و پلیسی نیست (راستی چرا جنایی نیست؟) در سکوت باقی میمانند.
گرچه کمی احمقانه است از شهرداری که مأمورانش، مشکل دستفروشان هستند، بخواهیم فکری برای حل مشکل آب و توالت آنها بکنند.
اما علاوه بر قشر مستضعف دستفروشان، مردم عادی هم، نظیر سالمندان و برخی بیماران هم به این دو نیاز جدی دارند؛ به توالت و آب.
پس اعضای شوراهای شهر! و شهرداریها! حداقل این مشکل را از پیش پای مردم و دستفروشان بردارید! زیادهخواهی نیست که؟
🔹 سوگوارانه، لعنت میفرستم بر کسانی که مانع از اجرای سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو در ایران شدند. آنهایی که در دعواهای حکومتی خود، نگذاشتند آن سند آموزشی اجرا شود، در جنایات نظیر این مسئولاند!
سند ۲۰۳۰ دهها بند دارد، از جمله به کودک و والدین او یاد میدهد چگونه با مسائل مختلف جنسی و بلوغ (و از جمله با کودکآزاری) برخورد کنند. شرم بر آنان باد که نمیخواهند و نگذاشتند مانند تمام دنیا، کودکان خود را با آنچه لازم است بدانند، بزرگ کنیم.
🔹 لازم است که مجلس به قانون "حمایت از خانواده" رسیدگی کند و آن را زودتر تصویب کند. تا کی خاک بخورد؟
همچنین باید نواقص و خلاء جدی قانون در مجازات کودکآزاران را برطرف کنند.
🔹 برای آتنا آنقدر حالم بد است که حرف ندارد. اما آتنا، هنوز حرف دارد!
دیدن عکس قبر کوچکی که برای بدن کوچولویش خالی کردهاند، تا عمر دارم از این ذهن و حافظه لاکردار بیرون نخواهد رفت.
لعنت بر "حافظه"، وقتی فقط مصیبت و غم، ما را "محاصره" کردهاند…
بابکداد
۲۱ تیر ۹۶
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🔷 «آتنا» حرف دارد… 🔷
➖ بابکداد ➖
چطور "مرگ" شرم نمیکند از سیمای معصوم آتنا، که امشب در آن قبر کوچک تنها خوابیده است؟
سوگوارم. اما از سند ۲۰۳۰ تا شهرداری و مجلس، همه را در آینهی سوگ این کودک معصوم بررسی کردهام. به این امید بعید، که دیگر تکرار نشود!
🔹 در تابستانهای کودکی، در پیادهروی روبروی "سینما سعدی شیراز" بساط دستفروشی داشتم. از نزدیک دیدهام که دستفروشان «۳ مشکل روزانه» دارند که انگار «هنوز هم لاینحل» باقی ماندهاند:
▪️اول: محل بساط! که اگر دیر بیاید یکی آن را گرفته. و یا با دعوا، یا گواهی مغازهدارها بتواند جایش را پس بگیرد یا نه؟
▪️دوم: مأموران سدمعبر! که واویلا!
▪️سوم: دستشویی!
برخی مغازههای اطراف به دستفروشان اجازه استفاده میدهند، و به جای آن هر نوبت پولی میگیرند.(من چون در محل خودمان کار میکردم، با خانه فاصله کمی داشتم. اما این مدل پول درآوردن، یعنی اجارهی توالت را دیده بودم!)
🔹 دستفروشان ۳مشکل روزانه دارند: محل بساط، مأموران سدمعبر، و توالت!
مشکل سوم را شهرداریها باید با گذاشتن توالت سیار و یا ساختن آن حل کنند.
و مشکل سدمعبر را هم میتوانند با برپایی بازارچههای محلی دستفروشان، حل کنند. اینطوری مشکل اول (جای بساط) هم حل خواهد شد. در واقع سه مشکل، یکجا برطرف میشوند!
اما در ایران مصیبتزده، حل مشکلات انگاری «شقالقمر» است؛ سخت و ناممکن!
🔹 در ایران، چند میلیون نفر فقط با بساط کردن و دستفروشی امرار معاش میکنند. و خیلی از آنها از فرزندان خود، برای ساعاتی یا برای تمام روز کمک میگیرند.
بسیاری از دستفروشان مانند پدر آتنای عزیز، مجبورند از مغازهداری در نزدیک، برای رفع نیازهای روزانه به آب و توالت کمک بگیرند.
اگر دستفروش زن باشد، یا دختر و پسر کوچکی همراه داشته باشد، مصیبت چند برابر میشود.
🔹 آتنا دختر معصوم یک دستفروش بود، که گاهی برای کمک به پدرش، کنار بساط او میرفت. او و پدرش، برای خوردن آب و دستشویی به مغازه یک رنگرز آشنا(!) میرفتند.
رنگرزی بنام 'اسماعیل" ۴۰ ساله و متأهل بود، که در روزهای نخست گم شدن آتنا، حتی به پدر بیتاب آتنا "دلداری" میداد! تا عاقبت با استفاده هوشمندانه پلیس از دوربینهای مداربسته، گیر افتاد!
عجیب سرزمینی داریم! قاتلان، خیلی وقتها مثل این اسماعیل، آشنا هستند! و به خانواده مقتول دلداری میدهند! و در خلاء قانون و هرجومرج، همچنان به جنایتهای بعدی مشغول میشوند!… حال خواه یک قاضی کهریزک باشند، خواه یک مربی کلاس قرآن و یا یک رنگرز! از کی، انسان به چنین قساوتی رسید؟
▪️و اما، علاوه بر همدردی صمیمانه با خانواده محترم آتنا اصلانی و داغداران آتنای عزیز، چیزهای مهمی هست که باید همین حالا گفته شوند:
🔹 اگر شهرداریها و شوراهای شهر به حادثه پارسآباد "از زاویهی مسئولیت خودشان" نگاه کنند؛ هزاران آتنای دیگر (که کم هم نیستند)، همین حالا در معرض اینگونه آزار و اذیتها هستند.
در این «نیاز مضاعف» که دستفروشان دارند، امکان تکرار مصیبتهایی مثل آنچه بر دختر معصوم پارسآباد آمده، وجود دارد. چه بسیار زنان و کودکان دستفروشی که از این نوع آزارها دیده و هر روز تجربه میکنند، اما چون موضوع جنایی و پلیسی نیست (راستی چرا جنایی نیست؟) در سکوت باقی میمانند.
گرچه کمی احمقانه است از شهرداری که مأمورانش، مشکل دستفروشان هستند، بخواهیم فکری برای حل مشکل آب و توالت آنها بکنند.
اما علاوه بر قشر مستضعف دستفروشان، مردم عادی هم، نظیر سالمندان و برخی بیماران هم به این دو نیاز جدی دارند؛ به توالت و آب.
پس اعضای شوراهای شهر! و شهرداریها! حداقل این مشکل را از پیش پای مردم و دستفروشان بردارید! زیادهخواهی نیست که؟
🔹 سوگوارانه، لعنت میفرستم بر کسانی که مانع از اجرای سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو در ایران شدند. آنهایی که در دعواهای حکومتی خود، نگذاشتند آن سند آموزشی اجرا شود، در جنایات نظیر این مسئولاند!
سند ۲۰۳۰ دهها بند دارد، از جمله به کودک و والدین او یاد میدهد چگونه با مسائل مختلف جنسی و بلوغ (و از جمله با کودکآزاری) برخورد کنند. شرم بر آنان باد که نمیخواهند و نگذاشتند مانند تمام دنیا، کودکان خود را با آنچه لازم است بدانند، بزرگ کنیم.
🔹 لازم است که مجلس به قانون "حمایت از خانواده" رسیدگی کند و آن را زودتر تصویب کند. تا کی خاک بخورد؟
همچنین باید نواقص و خلاء جدی قانون در مجازات کودکآزاران را برطرف کنند.
🔹 برای آتنا آنقدر حالم بد است که حرف ندارد. اما آتنا، هنوز حرف دارد!
دیدن عکس قبر کوچکی که برای بدن کوچولویش خالی کردهاند، تا عمر دارم از این ذهن و حافظه لاکردار بیرون نخواهد رفت.
لعنت بر "حافظه"، وقتی فقط مصیبت و غم، ما را "محاصره" کردهاند…
بابکداد
۲۱ تیر ۹۶
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«خان کهنوج» هم دانشگاهیم بود. لیسانس منِ شاعر -که دوترم به لطف کمیته ی انضباطی تعلیق شده بودم - ۹ ترم طول کشیده بود و دیگه هیچ کس از همدورهای هام باقی نمونده بود! فقط من مونده بودم و خان کهنوج ! مثل دو تا هم وطن که توی یه کشور غریب همدیگه رو پیدا میکنن، جذب هم شدیم و با اینکه هیچ شباهت و سابقهی دوستی نزدیکی پیش از اون نداشتیم ،تصمیم گرفتیم که هم اتاقی بشیم!
وضعیت خان اما با من فرق میکرد. خودش خواسته بود که بمونه! چندتایی از واحدهاش رو نگهداشته بود و به امید اینکه بتونه در مقطع بالاتری پذیرفته بشه ، هرروز از هشت صبح تا نه شب درس می خوند اما مُخش نمی کشید و موفق نمیشد! دو بار پشت هم کنکور داد و قبول نشد! دیگه کمکم این ساعتها بیدار بودن و درس خوندن و ناکامی های پیدرپی روی مغزش تأثیر منفی گذاشت. یه روز که سردرد داشتم و گوشهی اتاق دراز کشیده بودم ، شنیدم که سروصدایی میآد . زیرچشمی که نگاه کردم، دیدم بالشتش رو پاره کرده و داره با پنبههای سفید داخلش، کارهایی میکنه! چند دقیقه بعد با کمک چسب و کاغذ، سبیل تابدار درست و درمونی از پنبهها برای خودش درست کرد و از اون وقت شد خان کهنوج ! یه کلاه کابویی از قدیمالایام که به شهربازی رفته بود، توی وسایلش بود. کلاه رو هم گذاشت روی سرش و با تکهای چوب و نیم متر طنابی که توی کمد داشتیم، شلاقی برای خودش درست کرد و گذاشت بَر کِش تنبونش! قدری در اتاق شقّ و رق و اخمو راه رفت و یهدفعه داد زد: بلند شو مباشر!
حساب کار دستم اومد که قراره مباشرش باشم! دیدم اوضاعش خیلی خرابه و هر نوع کتمان یا مقاومت میتونه وضع رو بدتر کند!
داد زدم : جانم ارباب!
گفت: ارباب نه! من خان کهنوجم!
گفتم: بلی بلی! بر منکرش لعنت!
یه چوب بلند توی اتاق داشتیم که برای وقتهای ضروری و ایام دعوا به کار میومد. گفت: باید بریم به املاک سرکشی کنیم! اسب منو بیار!
گفتم: اسبتون؟!
دیدم با دست داره به آن چوب اشاره میکنه! به ساعتم یه نگاه انداختم. هفت و نیم شب بود. با خودم فکر کردم تو این تاریکی کس زیادی ما رو نمی بینه! خر درونم هم بدش نمیومد که در این ماجراجویی شرکت کنم ! اسبش رو براش آوردم! قدری به سر و گوشش دست کشید، روش سوار شد و گفت بپر بالا مباشر!
خلاصه پشت چوب سوار شدم و چهارنعل زدیم بیرون! کمی در محوطهی خوابگاه تاختوتاز کردیم و دربارهی درختا و باغچهها و ساختمونا و لزوم تنبیه رعایا حرفهایی زد و آخرسر گفت: سیگار بخریم مباشر!
دکّه ی روزنامهفروشی چند قدم بیرون خوابگاه بود! محاسبه کردم که در این میان رفت و برگشت مون زیاد طول نمیکشه و کسی ما رو نمیبینه! سر اسب رو کج کردیم طرف خیابون! غافل از اینکه گروه نسبتاً زیادی از دخترها که بعد از اتمام آخرین کلاس با سرویس بهسمت خوابگاه اومده بودن، در نزدیکی محل هستن! همونطور من و خان روی اسب مشغول سواری بودیم که اونا رسیدن! میون شون دختری بود که در این مدت توجهم را جلب کرده بود و بعضاً نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی بین مون ردوبدل میشد! اونو که دیدم دو دستی زدم توی سرم! حساب کردم که اگه وسط راه از اسب بپرم پایین، چیز زیادی تغییر نمیکنه و اوضاع حتی مضحکتر از این هم به نظر میرسه. خلاصه پیاده نشدم! تنها وقتی چشم توی چشم شدیم، مأیوسانه به نشانهی احترام دستی روی سینهام گذاشتم و سلامی عرض کردم! همون موقع خان شلاقش رو دور سر چرخوند و داد زد ضعیفهها کنار! ضعیفهها کنار! دخترها جیغ کشیدن و متفرق شدن!
از فردا صبح سهمیهام قطع شد! نه نگاه خیرهای! نه لبخندی! نه چیزی!
خان در این مدت شیرینکاریهای زیادی کرد که از حوصلهی این متن خارجه! از پختن و خوردن یه کلاغ گرفته تا سیگار کشیدن در صف اول نماز جماعت دانشگاه! وقتی اوضاعش وخیم تر شد، فرستادنش مرخصی تحصیلی اجباری تا کمکم حالش خوب بشه ! حالا که سالها میگذره، مدیرعامل یه شرکت بازرگانی بزرگه. دکترای مدیریت داره و در دانشگاه به بچههای طفل معصوم مردم درس میده! هیچکسی هم، چیزی از سوابقش به یاد نمیآره! جز من که به خاطر پشت اسبش سوارشدن، نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی رو از دست دادم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«خان کهنوج» هم دانشگاهیم بود. لیسانس منِ شاعر -که دوترم به لطف کمیته ی انضباطی تعلیق شده بودم - ۹ ترم طول کشیده بود و دیگه هیچ کس از همدورهای هام باقی نمونده بود! فقط من مونده بودم و خان کهنوج ! مثل دو تا هم وطن که توی یه کشور غریب همدیگه رو پیدا میکنن، جذب هم شدیم و با اینکه هیچ شباهت و سابقهی دوستی نزدیکی پیش از اون نداشتیم ،تصمیم گرفتیم که هم اتاقی بشیم!
وضعیت خان اما با من فرق میکرد. خودش خواسته بود که بمونه! چندتایی از واحدهاش رو نگهداشته بود و به امید اینکه بتونه در مقطع بالاتری پذیرفته بشه ، هرروز از هشت صبح تا نه شب درس می خوند اما مُخش نمی کشید و موفق نمیشد! دو بار پشت هم کنکور داد و قبول نشد! دیگه کمکم این ساعتها بیدار بودن و درس خوندن و ناکامی های پیدرپی روی مغزش تأثیر منفی گذاشت. یه روز که سردرد داشتم و گوشهی اتاق دراز کشیده بودم ، شنیدم که سروصدایی میآد . زیرچشمی که نگاه کردم، دیدم بالشتش رو پاره کرده و داره با پنبههای سفید داخلش، کارهایی میکنه! چند دقیقه بعد با کمک چسب و کاغذ، سبیل تابدار درست و درمونی از پنبهها برای خودش درست کرد و از اون وقت شد خان کهنوج ! یه کلاه کابویی از قدیمالایام که به شهربازی رفته بود، توی وسایلش بود. کلاه رو هم گذاشت روی سرش و با تکهای چوب و نیم متر طنابی که توی کمد داشتیم، شلاقی برای خودش درست کرد و گذاشت بَر کِش تنبونش! قدری در اتاق شقّ و رق و اخمو راه رفت و یهدفعه داد زد: بلند شو مباشر!
حساب کار دستم اومد که قراره مباشرش باشم! دیدم اوضاعش خیلی خرابه و هر نوع کتمان یا مقاومت میتونه وضع رو بدتر کند!
داد زدم : جانم ارباب!
گفت: ارباب نه! من خان کهنوجم!
گفتم: بلی بلی! بر منکرش لعنت!
یه چوب بلند توی اتاق داشتیم که برای وقتهای ضروری و ایام دعوا به کار میومد. گفت: باید بریم به املاک سرکشی کنیم! اسب منو بیار!
گفتم: اسبتون؟!
دیدم با دست داره به آن چوب اشاره میکنه! به ساعتم یه نگاه انداختم. هفت و نیم شب بود. با خودم فکر کردم تو این تاریکی کس زیادی ما رو نمی بینه! خر درونم هم بدش نمیومد که در این ماجراجویی شرکت کنم ! اسبش رو براش آوردم! قدری به سر و گوشش دست کشید، روش سوار شد و گفت بپر بالا مباشر!
خلاصه پشت چوب سوار شدم و چهارنعل زدیم بیرون! کمی در محوطهی خوابگاه تاختوتاز کردیم و دربارهی درختا و باغچهها و ساختمونا و لزوم تنبیه رعایا حرفهایی زد و آخرسر گفت: سیگار بخریم مباشر!
دکّه ی روزنامهفروشی چند قدم بیرون خوابگاه بود! محاسبه کردم که در این میان رفت و برگشت مون زیاد طول نمیکشه و کسی ما رو نمیبینه! سر اسب رو کج کردیم طرف خیابون! غافل از اینکه گروه نسبتاً زیادی از دخترها که بعد از اتمام آخرین کلاس با سرویس بهسمت خوابگاه اومده بودن، در نزدیکی محل هستن! همونطور من و خان روی اسب مشغول سواری بودیم که اونا رسیدن! میون شون دختری بود که در این مدت توجهم را جلب کرده بود و بعضاً نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی بین مون ردوبدل میشد! اونو که دیدم دو دستی زدم توی سرم! حساب کردم که اگه وسط راه از اسب بپرم پایین، چیز زیادی تغییر نمیکنه و اوضاع حتی مضحکتر از این هم به نظر میرسه. خلاصه پیاده نشدم! تنها وقتی چشم توی چشم شدیم، مأیوسانه به نشانهی احترام دستی روی سینهام گذاشتم و سلامی عرض کردم! همون موقع خان شلاقش رو دور سر چرخوند و داد زد ضعیفهها کنار! ضعیفهها کنار! دخترها جیغ کشیدن و متفرق شدن!
از فردا صبح سهمیهام قطع شد! نه نگاه خیرهای! نه لبخندی! نه چیزی!
خان در این مدت شیرینکاریهای زیادی کرد که از حوصلهی این متن خارجه! از پختن و خوردن یه کلاغ گرفته تا سیگار کشیدن در صف اول نماز جماعت دانشگاه! وقتی اوضاعش وخیم تر شد، فرستادنش مرخصی تحصیلی اجباری تا کمکم حالش خوب بشه ! حالا که سالها میگذره، مدیرعامل یه شرکت بازرگانی بزرگه. دکترای مدیریت داره و در دانشگاه به بچههای طفل معصوم مردم درس میده! هیچکسی هم، چیزی از سوابقش به یاد نمیآره! جز من که به خاطر پشت اسبش سوارشدن، نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی رو از دست دادم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
# عبدالحسین زرینکوب در ۲۷ اسفند سال ۱۳۰۱ در بروجرد زاده شد. خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند. وی از نوادگان آیتالله ملا علیاکبر خوانساری بودهاست. تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت. این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد. سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت. در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد. در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد. دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد. دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ بهبعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون
به تدریس پرداخت.
دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد. قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد. به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند (زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود). و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد. قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
ازدواج آریان و زرینکوب نظیر ازدواج سیمین دانشور و جلال آلاحمد فرزندی بهدنبال نداشت.
دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در تهران درگذشت.
دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام (از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان) نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
در مصاحبهای که عطا آیتی دو سال قبل از درگذشت زرینکوب با او داشت، زرینکوب در پاسخ به سؤال "کدامیک از آثار خودتان را بیشتر دوست دارید؟" کتاب دو قرن سکوت را نام برد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
# عبدالحسین زرینکوب در ۲۷ اسفند سال ۱۳۰۱ در بروجرد زاده شد. خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند. وی از نوادگان آیتالله ملا علیاکبر خوانساری بودهاست. تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و بهدنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت. این بار رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد. سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستانهای خرمآباد و بروجرد پرداخت. در این دوران، درسهای مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس میکرد. در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.
در سال ۱۳۲۴، پس از آنکه در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شدهبود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیعالزمان فروزانفر تألیف شدهبود، با موفقیت دفاع کرد. دکتر زرینکوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عدهای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرةالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.
از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهدهدار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکدههای ادبیات و الهیات شد. دکتر زرینکوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ بهبعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاههای آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سالهای ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا بهعنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرینستون
به تدریس پرداخت.
دکتر زرینکوب در سالهای ورودش به دانشکده، با خانم قمر آریان آشنا شد. قمر آریان، در گفتوگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آنها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافتهبود، تا آنکه سرانجام عبدالحسین زرینکوب، که سیساله شدهبود، از آریان خواستگاری کرد. به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش بهخوبی با زرینکوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر میکرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد.
آریان و زرینکوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند (زرینکوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود). و پس از فارغالتحصیلی، سالهای سفرشان آغاز شد. قمر آریان سالهای بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند.
ازدواج آریان و زرینکوب نظیر ازدواج سیمین دانشور و جلال آلاحمد فرزندی بهدنبال نداشت.
دکتر عبدالحسین زرینکوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در تهران درگذشت.
دکتر زرینکوب کتابی تحت عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام (از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان) نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب به بسیاری از سؤالات مطرحشده توسط منتقدان و نیز شبهات وارده بر مطالب چاپ اول کتاب پاسخ دادهاست.
در مصاحبهای که عطا آیتی دو سال قبل از درگذشت زرینکوب با او داشت، زرینکوب در پاسخ به سؤال "کدامیک از آثار خودتان را بیشتر دوست دارید؟" کتاب دو قرن سکوت را نام برد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
درسی از نوآم چامسکی فیلسوف و نظریهپرداز آمریکایی
وقتی از چامسکی سوال شد که آیا به طور کلی به آینده بشریت خوشبین هستید یا نه گفت:
ما دوتا انتخاب داریم، می توانیم بدبین باشیم، بازی را واگذار کنیم و کمک کنیم به اینکه بدترین اتفاق بیافتد. یا اینکه می توانیم خوشبین باشیم، موقعیت های موجود را بقاپیم تا شاید بتوانیم یک دنیای بهتری بسازیم.
انتخاب زیادی نداریم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
درسی از نوآم چامسکی فیلسوف و نظریهپرداز آمریکایی
وقتی از چامسکی سوال شد که آیا به طور کلی به آینده بشریت خوشبین هستید یا نه گفت:
ما دوتا انتخاب داریم، می توانیم بدبین باشیم، بازی را واگذار کنیم و کمک کنیم به اینکه بدترین اتفاق بیافتد. یا اینکه می توانیم خوشبین باشیم، موقعیت های موجود را بقاپیم تا شاید بتوانیم یک دنیای بهتری بسازیم.
انتخاب زیادی نداریم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟!
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮑﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ.
ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟!
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ آﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ!
ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ، فقط می ترسد
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادى
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﻞﻣﻤّﺪ؟!
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮑﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ.
ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟!
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ آﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ!
ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ، فقط می ترسد
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادى
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زوربا: چرا جوونها می میرن؟ چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه...
بازیل: نمی دونم !
زوربا: پس فایده این همه كتابایی كه خوندی، چیه؟! اگه این همه كتاب، به این سوال جواب نمی دن، پس درباره چی حرف می زنن؟!
بازیل: درباره رنج آدمایی كه نمی تونن به این سوال جواب بدن!
#زوربای_یونانی
#مایكل_كاكویانیس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زوربا: چرا جوونها می میرن؟ چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه...
بازیل: نمی دونم !
زوربا: پس فایده این همه كتابایی كه خوندی، چیه؟! اگه این همه كتاب، به این سوال جواب نمی دن، پس درباره چی حرف می زنن؟!
بازیل: درباره رنج آدمایی كه نمی تونن به این سوال جواب بدن!
#زوربای_یونانی
#مایكل_كاكویانیس
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
«سنّت یعنی آن شیوهیِ آموختهیِ اندیشه و رفتار که هیچگونه درنگ و اندیشه و بازپرسیدن و تحلیل را روا نمیداند. سنّت یعنی تکرارِ نیندیشدهیِ هنجارهایِ دادهشدهیِ ذهنی و شیوههایِ زندگی، یعنی در مدارِ کردهها و گفتههایِ پدران و نیاکان زیستن و باز زیستن.
شکستنِ هر دایرهاي و حصاري از سنّت، خواه در زمینهیِ زبان باشد یا شعر و ادبیات یا عادات و رفتارهایِ اجتماعی یا ارزشها و هنجارها و بدتر و بالاتر از همه باورهایِ ایمانی، همیشه بازتابهایِ سخت پدید میآورد. جامعهیِ سنّتی تودگی و یکپارچگیِ خود را به هیچ بهایي نمیخواهد از دست بدهد.
هرگونه شک و پرسش در آن کاري ست شیطانی و نشانهیِ میلِ فرد به بیرون آمدن از گله، و از همین روست که «فضول» با کیفرهایِ سخت سرِ جایِ خود نشانده میشود. انسانِ جامعهیِ سنّتی هرگز چشمي جز آنچه پیرامونِ او به او میدهد ندارد.»
[ما و مدرنیّت. داریوش آشوری. انتشارات صراط. تهران: 1392. ص 259 و 260.]
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
«سنّت یعنی آن شیوهیِ آموختهیِ اندیشه و رفتار که هیچگونه درنگ و اندیشه و بازپرسیدن و تحلیل را روا نمیداند. سنّت یعنی تکرارِ نیندیشدهیِ هنجارهایِ دادهشدهیِ ذهنی و شیوههایِ زندگی، یعنی در مدارِ کردهها و گفتههایِ پدران و نیاکان زیستن و باز زیستن.
شکستنِ هر دایرهاي و حصاري از سنّت، خواه در زمینهیِ زبان باشد یا شعر و ادبیات یا عادات و رفتارهایِ اجتماعی یا ارزشها و هنجارها و بدتر و بالاتر از همه باورهایِ ایمانی، همیشه بازتابهایِ سخت پدید میآورد. جامعهیِ سنّتی تودگی و یکپارچگیِ خود را به هیچ بهایي نمیخواهد از دست بدهد.
هرگونه شک و پرسش در آن کاري ست شیطانی و نشانهیِ میلِ فرد به بیرون آمدن از گله، و از همین روست که «فضول» با کیفرهایِ سخت سرِ جایِ خود نشانده میشود. انسانِ جامعهیِ سنّتی هرگز چشمي جز آنچه پیرامونِ او به او میدهد ندارد.»
[ما و مدرنیّت. داریوش آشوری. انتشارات صراط. تهران: 1392. ص 259 و 260.]
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در ایام آموزشی خدمت اجباری، ما را مثل بقیهی سربازان وطن به میدان تیر برده بودند! یکی از مواردی که خیلی روی آن تأکید میکردند این بود: آن هایی که نتوانند تیرها را به هدف بزنند به شهرهای دورافتاده تبعید می شوند و آن هایی که موفق شوند همهی تیرها را به هدف بزنند، به هر شهری که خودشان بخواهند، اعزام خواهند شد!
این امر نگرانی زیادی بین ما کچلهای مضطرب ایجاد کرده بود و همه دلواپس تبعید شدن به شهرهای دوردست بودیم! یکی از دوستانمان که ورزشکار و مربی شنا و یکی دو ورزش دیگر بود، در ایام دانشجویی در شهر رشت، عاشق دخترخانمی شده بود و خیلی دوست داشت که برای ادامهی خدمت به رشت برود!
من اما انگیزهی چندانی نداشتم! بهعنوان یک عینکی خسته تکلیفم روشن بود و دقیقاً هنگام تیراندازی، طبق انتظاری که از خودم داشتم، تمام تیرها را زدم به کوه! بدون استثنا ! با ژ3، کِلاش و کُلت تیراندازی کردیم و حتی یک گلوله ی من هم به بیست متری نشانه اصابت نکرد!
اما آن دوست قهرمان مان همهی تیرها را زد به هدف! بدون استثنا همه یشان را!
بعد از اتمام دوران آموزشی منی که فایدهی نظامی برایشان نداشتم و از قبل جزو تلفات جنگی محسوب میشدم را برای خدمت در بخش اداری فرستادند به تهران و آن دوست قهرمانمان را بهعنوان تکتیرانداز فرستادند به مرز سیستان تا با اشرار مقابله کند!
اینها را نوشتم تا بگویم زندگی از این بازیها زیاد دارد! قابل پیشبینی نیست و کامل بودن، خیلی وقتها نتیجهی عکس میدهد و به ضرر آدم تمام میشود...
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در ایام آموزشی خدمت اجباری، ما را مثل بقیهی سربازان وطن به میدان تیر برده بودند! یکی از مواردی که خیلی روی آن تأکید میکردند این بود: آن هایی که نتوانند تیرها را به هدف بزنند به شهرهای دورافتاده تبعید می شوند و آن هایی که موفق شوند همهی تیرها را به هدف بزنند، به هر شهری که خودشان بخواهند، اعزام خواهند شد!
این امر نگرانی زیادی بین ما کچلهای مضطرب ایجاد کرده بود و همه دلواپس تبعید شدن به شهرهای دوردست بودیم! یکی از دوستانمان که ورزشکار و مربی شنا و یکی دو ورزش دیگر بود، در ایام دانشجویی در شهر رشت، عاشق دخترخانمی شده بود و خیلی دوست داشت که برای ادامهی خدمت به رشت برود!
من اما انگیزهی چندانی نداشتم! بهعنوان یک عینکی خسته تکلیفم روشن بود و دقیقاً هنگام تیراندازی، طبق انتظاری که از خودم داشتم، تمام تیرها را زدم به کوه! بدون استثنا ! با ژ3، کِلاش و کُلت تیراندازی کردیم و حتی یک گلوله ی من هم به بیست متری نشانه اصابت نکرد!
اما آن دوست قهرمان مان همهی تیرها را زد به هدف! بدون استثنا همه یشان را!
بعد از اتمام دوران آموزشی منی که فایدهی نظامی برایشان نداشتم و از قبل جزو تلفات جنگی محسوب میشدم را برای خدمت در بخش اداری فرستادند به تهران و آن دوست قهرمانمان را بهعنوان تکتیرانداز فرستادند به مرز سیستان تا با اشرار مقابله کند!
اینها را نوشتم تا بگویم زندگی از این بازیها زیاد دارد! قابل پیشبینی نیست و کامل بودن، خیلی وقتها نتیجهی عکس میدهد و به ضرر آدم تمام میشود...
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#داستانک
سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیشش می آمد. سه پایه اش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی منطقه ی نظامی _ عکاسی ممنوع نکرد. هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و یک لحظه نفس در سینه اش حبس شد. تلفن زنگ زد تیرش به خطا رفت.
-جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند. همان که می گفتی عکاس روزنامه است. فرستادمش سر پستت که غافلگیر شوی.
#ملاقاتی
#سارا_کیت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#داستانک
سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیشش می آمد. سه پایه اش را به دوش می کشید. هیچ توجهی به تابلوی منطقه ی نظامی _ عکاسی ممنوع نکرد. هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید. مگسک را تنظیم کرد و یک لحظه نفس در سینه اش حبس شد. تلفن زنگ زد تیرش به خطا رفت.
-جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند. همان که می گفتی عکاس روزنامه است. فرستادمش سر پستت که غافلگیر شوی.
#ملاقاتی
#سارا_کیت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#حکایت
روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: «طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.»
بازرگان دیگر گفت: «اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟»
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند. سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: «بسیار خوب! تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.»
سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: «آقا،انعام من چی شد؟»
بازرگان، ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت، بازرگان اولی به او گفت: «مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟!»
شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد. آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: «آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!»
بازرگان دومی پاسخ داد: «تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد، اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خودداری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.»
#قابوس_نامه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#حکایت
روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: «طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.»
بازرگان دیگر گفت: «اشتباه می کنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟»
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند. سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: «بسیار خوب! تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.»
سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: «آقا،انعام من چی شد؟»
بازرگان، ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت، بازرگان اولی به او گفت: «مگر تو دیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟!»
شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد. آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: «آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!»
بازرگان دومی پاسخ داد: «تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب آورد، اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگران گرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خودداری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است. پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.»
#قابوس_نامه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشعورها ایمان دارند که موهبتی الهی برای جهانیان اند! باور دارند که همه می خواهند از نظرات آن ها در مورد همه چیز مستفیض شوند! احساس می کنند که خدا به آن ها وحی کرده تا هر کس را که عقیده ای متفاوت با آن ها دارد مجازات کنند! در خرج کردن پول دیگران خبره اند! در هر کاری که حرفش به میان بیاید خبره اند! عاشق اینند کاری کنند که دیگران مثل مار به خودشان بپیچند! به خودشان قبولانده اند هرگز اشتباه نمی کنند! همیشه می توانند کسی را پیدا کنند که تقصیراتشان را گردن او بیندازند! انتظار دارند که اگر پرستش نمی شوند دست کم به شدت ستایش شوند! اعتماد به نفس خودشان را با تحقیر و استهزای دیگران تقویت کنند!
بیشعورها می توانند دیگران را سرکوب کنند، اما کسی نمی تواند آن ها را سرکوب کند، مگر یک بیشعور بزرگتر!
#بیشعوری_بس_است_دیگر
#خاویر_کرمنت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشعورها ایمان دارند که موهبتی الهی برای جهانیان اند! باور دارند که همه می خواهند از نظرات آن ها در مورد همه چیز مستفیض شوند! احساس می کنند که خدا به آن ها وحی کرده تا هر کس را که عقیده ای متفاوت با آن ها دارد مجازات کنند! در خرج کردن پول دیگران خبره اند! در هر کاری که حرفش به میان بیاید خبره اند! عاشق اینند کاری کنند که دیگران مثل مار به خودشان بپیچند! به خودشان قبولانده اند هرگز اشتباه نمی کنند! همیشه می توانند کسی را پیدا کنند که تقصیراتشان را گردن او بیندازند! انتظار دارند که اگر پرستش نمی شوند دست کم به شدت ستایش شوند! اعتماد به نفس خودشان را با تحقیر و استهزای دیگران تقویت کنند!
بیشعورها می توانند دیگران را سرکوب کنند، اما کسی نمی تواند آن ها را سرکوب کند، مگر یک بیشعور بزرگتر!
#بیشعوری_بس_است_دیگر
#خاویر_کرمنت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زندگی همین است. به یک گل میماند که شاد و خندان توی چمن شکفته میشود: یک بز سر میرسد، میبلعدش، و همهچیز تمام میشود...
#ایوانُف
#آنتوان_چخوف
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#ایوانُف
#آنتوان_چخوف
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدمها را پرکنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوکشان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آن که چیزی فرو می کنی توی شکم شان - حالا هر چه که می خواهد باشد- پول خوبی بهت می دهند. اما بابت اینکه مغزشان را پر کنی؛ پهن هم بارت نمی کنند.
لابد؛ چون فکر می کنند به حد کافی پُر هست و همین طوری هم خیلی چیز حالی شان می شود. که از سرشان هم زیاد است و بیشتر از این می خواهند چه کار؟!
#کافه_پیانو
#فرهاد_جعفری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدمها را پرکنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوکشان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آن که چیزی فرو می کنی توی شکم شان - حالا هر چه که می خواهد باشد- پول خوبی بهت می دهند. اما بابت اینکه مغزشان را پر کنی؛ پهن هم بارت نمی کنند.
لابد؛ چون فکر می کنند به حد کافی پُر هست و همین طوری هم خیلی چیز حالی شان می شود. که از سرشان هم زیاد است و بیشتر از این می خواهند چه کار؟!
#کافه_پیانو
#فرهاد_جعفری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دکتر مریم میرزاخانی نخستین زن ریاضیدان جهان به شمار میآید که موفق به دریافت مدال «فیلدز» شد؛ این مدال عالیترین جایزه علمی رشته ریاضیات بوده و از آن به عنوان «نوبل ریاضیات» یاد میشود.
مدال فیلدز که هر چهار سال یکبار به برترین ریاضیدانان زیر ۴۰ سال جهان اعطا میشود، در سال ۲۰۱۴ به پروفسور میرزاخانی، برنده مدال طلای المپیاد دانش آموزی ریاضی سالهای ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵، دانشآموخته دانشگاه صنعتی شریف - در مقطع کارشناسی - و استاد دانشگاه "استنفورد" آمریکا اعطا شد.
بنابر اعلام داوران، مریم میرزاخانی در زمینه نظریه سطوح ریمانی و فضاهای مدولی آن به پیشرفتهای چشمگیری نائل آمده و افقهای جدیدی را در این رشته گشوده است.
دکتر میرزاخانی که قبل از دریافت این مدال، جایزه ۲۰۱۴ موسسه ریاضی Clay را نیز دریافت کرده بود، در سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه آمریکایی «پاپیولار ساینس» به عنوان یکی از ۱۰ذهن جوان برگزیده سال در آمریکای شمالی معرفی شد. وی جوایز علمی متعدد دیگر از جمله جایزه "ستر" انجمن ریاضی آمریکا در سال ۲۰۱۳ را در کارنامه علمی خود دارد.
میرزاخانی که متولد تهران است در سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۳در زمان تحصیل در دبیرستان با کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری به المپیاد جهانی ریاضیات در هنگ کنگ و کانادا اعزام شد که در المپیاد ۱۹۹۵ کانادا علاوه بر کسب مدال طلا، حائز بالاترین امتیاز در بین دانش آموزان جهان شد. وی پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دبیرستان فرزانگان تهران، تحصیلات کارشناسی خود را در رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف به پایان برد.
میرزاخانی پس از پایان دوره کارشناسی برای ادامه تحصیل به دانشگاه "هاروارد" امریکا رفت. وی در سال ۱۹۹۹میلادی زمانی که در دانشگاه "پرینستون" به تحقیق و تدریس اشتغال داشت موفق شد راهحلی برای یک مشکل ریاضی پیدا کند. ریاضیدانان مدتهای طولانی بود که به دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه حجم رمزهای جایگزین فرمهای هندسی هذلولی بودند و در این میان مریم میرزاخانی جوان در دانشگاه "پرینستون" نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را به سوی دست یافتن به راهحلی روشن در اختیار داشت.
این نخبه جوان ریاضی از بازماندگان سانحه غمبار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه ۱۳۷۶ بود.
علم پزشکی به داد علم ریاضی نرسید😔
تـــــســلـیـتــــــــ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دکتر مریم میرزاخانی نخستین زن ریاضیدان جهان به شمار میآید که موفق به دریافت مدال «فیلدز» شد؛ این مدال عالیترین جایزه علمی رشته ریاضیات بوده و از آن به عنوان «نوبل ریاضیات» یاد میشود.
مدال فیلدز که هر چهار سال یکبار به برترین ریاضیدانان زیر ۴۰ سال جهان اعطا میشود، در سال ۲۰۱۴ به پروفسور میرزاخانی، برنده مدال طلای المپیاد دانش آموزی ریاضی سالهای ۱۹۹۴ و ۱۹۹۵، دانشآموخته دانشگاه صنعتی شریف - در مقطع کارشناسی - و استاد دانشگاه "استنفورد" آمریکا اعطا شد.
بنابر اعلام داوران، مریم میرزاخانی در زمینه نظریه سطوح ریمانی و فضاهای مدولی آن به پیشرفتهای چشمگیری نائل آمده و افقهای جدیدی را در این رشته گشوده است.
دکتر میرزاخانی که قبل از دریافت این مدال، جایزه ۲۰۱۴ موسسه ریاضی Clay را نیز دریافت کرده بود، در سال ۲۰۰۵ از سوی نشریه آمریکایی «پاپیولار ساینس» به عنوان یکی از ۱۰ذهن جوان برگزیده سال در آمریکای شمالی معرفی شد. وی جوایز علمی متعدد دیگر از جمله جایزه "ستر" انجمن ریاضی آمریکا در سال ۲۰۱۳ را در کارنامه علمی خود دارد.
میرزاخانی که متولد تهران است در سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۳در زمان تحصیل در دبیرستان با کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری به المپیاد جهانی ریاضیات در هنگ کنگ و کانادا اعزام شد که در المپیاد ۱۹۹۵ کانادا علاوه بر کسب مدال طلا، حائز بالاترین امتیاز در بین دانش آموزان جهان شد. وی پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دبیرستان فرزانگان تهران، تحصیلات کارشناسی خود را در رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف به پایان برد.
میرزاخانی پس از پایان دوره کارشناسی برای ادامه تحصیل به دانشگاه "هاروارد" امریکا رفت. وی در سال ۱۹۹۹میلادی زمانی که در دانشگاه "پرینستون" به تحقیق و تدریس اشتغال داشت موفق شد راهحلی برای یک مشکل ریاضی پیدا کند. ریاضیدانان مدتهای طولانی بود که به دنبال یافتن راه عملی برای محاسبه حجم رمزهای جایگزین فرمهای هندسی هذلولی بودند و در این میان مریم میرزاخانی جوان در دانشگاه "پرینستون" نشان داد که با استفاده از ریاضیات شاید بتوان بهترین راه را به سوی دست یافتن به راهحلی روشن در اختیار داشت.
این نخبه جوان ریاضی از بازماندگان سانحه غمبار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه ۱۳۷۶ بود.
علم پزشکی به داد علم ریاضی نرسید😔
تـــــســلـیـتــــــــ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مریم میرزاخانی نابغهی ریاضی ایران و جهان، عضو آکادمی ملی علوم آمریکا و استاد دانشگاه استنفورد کالیفرنیا به دلیل بیماری سرطان در آمریکا فوت کرد.
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
بخواب بانوی نا آرام
کسی دراینجا مرگ تو راعزا نمی گیرد
همانطور که نابغه شدنت را جشن نمیگیرد.
اینجا برای مغزهای جستجوگرت بهایی
نمیدهند
چرا که روسریت موهایت را نپوشاند
اینجا درون مغز را بهایی نیست رویش پوشیده باشد کافی است
همانطور که نام اوری مردانی چون فیروز نادری به زبان نیامد و نام اورانی چون کوکبی دراوین با سرطان دست وپا زد
نام اوری چون تو نیز درهمان نگاه جنسیتی محو میشود
واما تاریخ تورا بیاد خواهد اورد
ویک تاریخ وامدار و بدهکار تو
روحت شاد....
داغ بر دل نشسته ...داغی ماندگار ...
اشکها و غم ها دربرابر حرمت نگاهت
بهایی ندارد ..
میدانم درسکوت این نگاه پیامت چیست
استاد نستوه
راهت را ادامه می دهیم
چشمانت با من حرفها دارد...
مریم بانو ..آسوده بخواب ....آسوده
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
بخواب بانوی نا آرام
کسی دراینجا مرگ تو راعزا نمی گیرد
همانطور که نابغه شدنت را جشن نمیگیرد.
اینجا برای مغزهای جستجوگرت بهایی
نمیدهند
چرا که روسریت موهایت را نپوشاند
اینجا درون مغز را بهایی نیست رویش پوشیده باشد کافی است
همانطور که نام اوری مردانی چون فیروز نادری به زبان نیامد و نام اورانی چون کوکبی دراوین با سرطان دست وپا زد
نام اوری چون تو نیز درهمان نگاه جنسیتی محو میشود
واما تاریخ تورا بیاد خواهد اورد
ویک تاریخ وامدار و بدهکار تو
روحت شاد....
داغ بر دل نشسته ...داغی ماندگار ...
اشکها و غم ها دربرابر حرمت نگاهت
بهایی ندارد ..
میدانم درسکوت این نگاه پیامت چیست
استاد نستوه
راهت را ادامه می دهیم
چشمانت با من حرفها دارد...
مریم بانو ..آسوده بخواب ....آسوده
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🔺اینجا چند نقل قول از او بخوانید:
🔹"وقتی که بچه بودم رویایم این بود که نویسنده شوم. هیجانانگیزترین لحظاتم را به خواندن رمان میگذراندم، در واقع هر چیزی را به دستم میرسید میخواندم."
🔹"هرچه بیشتر وقت روی ریاضی میگذاشتم، بیشتر به ذوق میآمدم."
🔹"بدون علاقه داشتن به ریاضی ممکن است آن را سرد و بیهوده بیابید. اما زیبایی ریاضیات خود را تنها به شاگردان صبور نشان میدهد."
🔹"پرارزشترین بخش [مطالعه ریاضی] لحظهای است که میگویی 'آها!'. ذوق کشف و لذت فهمیدن چیزی جدید. احساس ایستادن بالای یک بلندی و رسیدن به دیدی شفاف و واضح."
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🔺اینجا چند نقل قول از او بخوانید:
🔹"وقتی که بچه بودم رویایم این بود که نویسنده شوم. هیجانانگیزترین لحظاتم را به خواندن رمان میگذراندم، در واقع هر چیزی را به دستم میرسید میخواندم."
🔹"هرچه بیشتر وقت روی ریاضی میگذاشتم، بیشتر به ذوق میآمدم."
🔹"بدون علاقه داشتن به ریاضی ممکن است آن را سرد و بیهوده بیابید. اما زیبایی ریاضیات خود را تنها به شاگردان صبور نشان میدهد."
🔹"پرارزشترین بخش [مطالعه ریاضی] لحظهای است که میگویی 'آها!'. ذوق کشف و لذت فهمیدن چیزی جدید. احساس ایستادن بالای یک بلندی و رسیدن به دیدی شفاف و واضح."
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به گزارش #روزنامه_کریستین_ساینس_مونیتور, #مثنوی_مولانا جزو صد کتاب برتر کل تاریخ شناخته شده است.
این روزنامه، مولانا را شاعری ایرانی و فارسی زبان معرفی کرده است که تمام تلاش خود را برای ارائه درکی عمیق از عشق و خداوند کرده است.
این روزنامه همانطور که از نامش مشخص است، متعلق به جامعه مسیحیت می باشد و این اقدام آنها نشان دهنده تاثیر اندیشه روح همزیستی مسالمت آمیز و صلح جویانه مولانا در بین پیروان ادیان می باشد.
امیدواریم مولانا به عنوان شخصیتی فرادینی، نقطه اتکایی برای همه پیروان ادیان آسمانی و همچنین مذاهب باشد تا با الگوبرداری از زندگی و رفتار و آموزه های این بزرگ مرد، و همچنین تفکرات استاد ایشان، شمس تبریزی، که در شکل گیری شخصیت و نگاه مولانا به دنیا و خداوند، تاثیر بنیادی داشته است، قدم های بزرگی به سوی تفاهم، همدلی و احترام بین ادیان برداشته شود و دنیا را از این مخمصه تخاصم پیروان ادیان (و نه خود ادیان) که آتش خانمانسوز و بنیان افکنی شده است نجات دهد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به گزارش #روزنامه_کریستین_ساینس_مونیتور, #مثنوی_مولانا جزو صد کتاب برتر کل تاریخ شناخته شده است.
این روزنامه، مولانا را شاعری ایرانی و فارسی زبان معرفی کرده است که تمام تلاش خود را برای ارائه درکی عمیق از عشق و خداوند کرده است.
این روزنامه همانطور که از نامش مشخص است، متعلق به جامعه مسیحیت می باشد و این اقدام آنها نشان دهنده تاثیر اندیشه روح همزیستی مسالمت آمیز و صلح جویانه مولانا در بین پیروان ادیان می باشد.
امیدواریم مولانا به عنوان شخصیتی فرادینی، نقطه اتکایی برای همه پیروان ادیان آسمانی و همچنین مذاهب باشد تا با الگوبرداری از زندگی و رفتار و آموزه های این بزرگ مرد، و همچنین تفکرات استاد ایشان، شمس تبریزی، که در شکل گیری شخصیت و نگاه مولانا به دنیا و خداوند، تاثیر بنیادی داشته است، قدم های بزرگی به سوی تفاهم، همدلی و احترام بین ادیان برداشته شود و دنیا را از این مخمصه تخاصم پیروان ادیان (و نه خود ادیان) که آتش خانمانسوز و بنیان افکنی شده است نجات دهد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
#محمود_دولت_آبادی
#به_بهانه_رسیدن_به_زندگی...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
#محمود_دولت_آبادی
#به_بهانه_رسیدن_به_زندگی...
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
انسان وضع دشواری دارد، زیرا انسان تمدن دارد. تمدن چندان نیرومند است که می تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وادارد که برای همه ی عمر سوگند پارسایی بخورد. تمدن می تواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد؛ زیرا برخی خوراک ها، نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله ای در مغز خود برانگیزد تا لکه ی ننگی پاک شود. تمدن از مرگ و زندگی قوی تر است.
#زیگموند_فروید
#تمدن_و_ملالتهای_آن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
انسان وضع دشواری دارد، زیرا انسان تمدن دارد. تمدن چندان نیرومند است که می تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وادارد که برای همه ی عمر سوگند پارسایی بخورد. تمدن می تواند کسی را از گرسنگی بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد؛ زیرا برخی خوراک ها، نجس خوانده شده است یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله ای در مغز خود برانگیزد تا لکه ی ننگی پاک شود. تمدن از مرگ و زندگی قوی تر است.
#زیگموند_فروید
#تمدن_و_ملالتهای_آن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️