@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسادت احساس وحشتناکی است...!
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
#ترلان #فریبا_فی تعداد صفحات ۱۹۶ قیمت : ۱۴/۵۰۰ @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#معرفی_کتاب
داستان درمورد ترلان دختری است که با دوستش رعنا برای پاسبان شدن اسم نویسی نموده اند و پس از قبول شدن برای دوره نخست به تهران سفر می کنند.
ترلان دختری می باشد که بسیار کتاب مطالعه می کند و نویسنده است. کسی که در پس رویدادها سراغ توصیف و نگاشتن اتفاقات می باشد خیلی اهل مناسبات و کارهای دخترانه نیست. او بسیار ساکت است و زیاد قاطی جمع و شلوغی نمی شود و اما به جای او دوستش رعنا اهل اعتراض و شلوغ کاری است.
اینکه چرا این رمان توانست همانند اثر قبلی این نویسنده(پرنده من) در میان آن همه آثار منتشر شده مطرح شود و جایگاه ویژه خود را بیابد باید علت آن را نگاه دقیق و ریزبینانه خانم وفی و شناخت و آگاهی کامل او از شخصیت های داستانش دانست. شخصیت هایی که آنقدر برای خواننده ملموس و محسوس اند که به راحتی می توان باورشان کرده و با دنیایشان ارتباط برقرار نمود.
رمانی که به دنیای درونی و رفتارهای بیرونی تعدادی دختر که در یک آموزشگاه نظامی دور هم جمع شده اند می پردازد. دخترانی که هرکدام برای گریز از وضعیت موجودشان و دور شدن از شرایط نامساعد پیرامونشان به انتخابی از سرناچاری دست زده اند.
در این رمان با دو زمان دستوری و دو زمان تاریخی روبرو می شویم. یکی از زمان های دستوری زمان حال است. زمانی که اتفاق داستان در آن جریان دارد و راوی کنش شخصیت ها را در حین انجامشان برای خواننده روایت می کند.
دومین زمان دستوری زمان گذشته است. یعنی زمانی که ارجاعات به قبل داده می شود و رخدادها و خاطرات اشخاص مرور می شود.
اما دو زمان تاریخی که کلیت وقوع داستان را در بر می گیرد پیش و بعد از انقلاب است. زمان اول زمانی است که شخصیت های اصلی یعنی ترلان و رعنا با فعالیت های سیاسی و اجتماعی در پی شکل دادن به پیرامون خود هستند و زمان دوم زمانی است که این دو شخصیت همانند دیگر اشخاص داستانی دچار نوعی انفعال وسرخوردگی بوده و این پیرامون و محیط است که به آنان شکل داده و آنها را متاثر از خویش و شرایط محیط می کند.
بى شک این رمان با چشم پوشى از برخى اشکالات آن، با پرداخت خوب، نثر ساده و روان، قصه درخور توجه و موضوعى جالب ... یکى از بهترین آثار به وجود آمده در سال هاى اخیر است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#معرفی_کتاب
داستان درمورد ترلان دختری است که با دوستش رعنا برای پاسبان شدن اسم نویسی نموده اند و پس از قبول شدن برای دوره نخست به تهران سفر می کنند.
ترلان دختری می باشد که بسیار کتاب مطالعه می کند و نویسنده است. کسی که در پس رویدادها سراغ توصیف و نگاشتن اتفاقات می باشد خیلی اهل مناسبات و کارهای دخترانه نیست. او بسیار ساکت است و زیاد قاطی جمع و شلوغی نمی شود و اما به جای او دوستش رعنا اهل اعتراض و شلوغ کاری است.
اینکه چرا این رمان توانست همانند اثر قبلی این نویسنده(پرنده من) در میان آن همه آثار منتشر شده مطرح شود و جایگاه ویژه خود را بیابد باید علت آن را نگاه دقیق و ریزبینانه خانم وفی و شناخت و آگاهی کامل او از شخصیت های داستانش دانست. شخصیت هایی که آنقدر برای خواننده ملموس و محسوس اند که به راحتی می توان باورشان کرده و با دنیایشان ارتباط برقرار نمود.
رمانی که به دنیای درونی و رفتارهای بیرونی تعدادی دختر که در یک آموزشگاه نظامی دور هم جمع شده اند می پردازد. دخترانی که هرکدام برای گریز از وضعیت موجودشان و دور شدن از شرایط نامساعد پیرامونشان به انتخابی از سرناچاری دست زده اند.
در این رمان با دو زمان دستوری و دو زمان تاریخی روبرو می شویم. یکی از زمان های دستوری زمان حال است. زمانی که اتفاق داستان در آن جریان دارد و راوی کنش شخصیت ها را در حین انجامشان برای خواننده روایت می کند.
دومین زمان دستوری زمان گذشته است. یعنی زمانی که ارجاعات به قبل داده می شود و رخدادها و خاطرات اشخاص مرور می شود.
اما دو زمان تاریخی که کلیت وقوع داستان را در بر می گیرد پیش و بعد از انقلاب است. زمان اول زمانی است که شخصیت های اصلی یعنی ترلان و رعنا با فعالیت های سیاسی و اجتماعی در پی شکل دادن به پیرامون خود هستند و زمان دوم زمانی است که این دو شخصیت همانند دیگر اشخاص داستانی دچار نوعی انفعال وسرخوردگی بوده و این پیرامون و محیط است که به آنان شکل داده و آنها را متاثر از خویش و شرایط محیط می کند.
بى شک این رمان با چشم پوشى از برخى اشکالات آن، با پرداخت خوب، نثر ساده و روان، قصه درخور توجه و موضوعى جالب ... یکى از بهترین آثار به وجود آمده در سال هاى اخیر است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به توپرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و
تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج(سایه)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به توپرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و
تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج(سایه)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از بچگی روحیه ی عجیب و غریبی داشتم! کلا در حالت یاس فلسفی بودم و فرهاد و فریدون فروغی گوش می دادم! یعنی برام نوار کاست هایی مثل علیمردان خان و کدو قلقله زن و حسن کچل می خریدن ولی هرچی التماس می کردن، گوش نمی دادم! دوست داشتم فرهاد و فریدون فروغی گوش بدم! راه می رفتم و توی خونه بلند بلند برای خودم می خوندم : بااا صدای بی صدا ! مث یه کوه بلند ! مثل یه خواب کوتاه! یه مرد بود یه مرد!
فرهاد خوندن به خودی خود بد نیس ولی وقتی یه بچه ی ۵ ساله این طور با جدّیت اینارو گوش می ده، اوضاع یکم نگران کننده به نظر می رسه! خداروشکر اوایل سال های جنگ بود و این قرتی بازیای روانشناسانه باب نشده بود! وگرنه اگه الان بود،به عنوان یه کیس مطالعاتی توی کلینیک نگهم می داشتن!
مدرسه که رفتم اوضاع یاس فلسفیم بدتر شد! مادرم می گفت تقصیر این صادق هدایت گوربه گور شده ست! پدرم عاشق هدایت بود و کتابای چاپ قدیم شو نگه می داشت. منم یواشکی از کتابخونه ش کش می رفتم و می خوندم! ازدوران دبستان عادت داشتم که یه کتاب لای چیزمیزای کیف مدرسه قایم کنم و توی زنگ تفریح بشینم یه گوشه ای بخونم یا وسط درسای کسالت آور هفتگی ،زیر میز باز کنم و قایمکی ورق بزنم!
یه بار که وسط درس اجتماعی و جریان سفرای خانواده آقای هاشمی داشتم زیر میز یواشکی کتاب زنده به گور صادق هدایت رو می خوندم، دستگیر شدم!
چند تایی پس گردنی محکم خوردم و تا سه روز نذاشتن برم سرکلاس ! بعدش هم دوباره آقای ابراهیم پور بیچاره رو خواستن مدرسه! فردای اون روز با هزارتا من بمیرم و تو بمیری ، راهم دادن سرکلاس و معلم مون یه جلد کتاب "داستان راستان"مطهری داد دستم و گفت اینو بخون ، شاید آدم شدی!
توی خونه هم به شدت زیر نظر بودم! چون صادق هدایت می خوندم،همه فکر می کردن فازخودکشی دارم!
اگه می رفتم دم پنجره ،پنج نفر در جا می ریختن سرم و منو می کشیدن کنار! اگه می رفتم دم گاز ، کل فامیل می ریختن سرم و می بردنم به یه نقطه ی امن تا خودمو آتیش نزنم !
گلاب به روتون! حتی توی توالت هم پنج دقیقه آسایش نداشتم ! یکم که کارم طول می کشید، همه می خواستن درو بشکنن و بیان تو!
نقاشیایی که می کشیدم هم تعریفی نداشتن ! توی اکثر این نقاشیا یا خونه ای ماشینی ،چیزی آتیش گرفته بود یا من داشتم فراهانی رو با تفنگ می کشتم ! فراهانی همکلاسی بی تربیتم بود و می خواستم سر به تنش نباشه!
یه بار تصادفی سر امتحان نقاشی یه گل کشیدم ! اصلا مدرسه ریخت به هم! انگار دهه ی فجر شده! اونقدر تحویلم گرفتن که نگو! سر صف بهم جایزه دادن و گفتن اجازه داری بعد از قرآن و پخش سرود ملی ، یه چیزی بخونی !
معلم مون هم با لبخند اومد پیشم ؛ بازوم رو سفت نیشگون گرفت و در گوشم گفت :اگه "یه مرد بود، یه مرد" رو پشت میکروفن بخونی ،کلّه تو می کنم!
منم گفتم چشم و پشت میکروفن با صدای گوش خراشم خوندم : مثل غنچه بود آن روز ! غنچه ای که روییده! در هوای بهمن ماه! یک درخت خشکیده! بابام هم وقتی فهمید من توی مدرسه گل کشیدم ،خیلی خوشحال شد و برام یه پرس سیرابی خرید!
ولی از چند وقت بعد، دیگه نتونستم به سنت گل کشیدن ادامه بدم ! حس می کردم دارم خفه می شم ! اصلا خودم نبودم ! پیه تنبیه شدن رو به تنم مالیدم و دوباره شروع کردم به کشیدن نقاشی های مورد علاقه ی خودم و کشتن فراهانی و آقا معلم به روش های مختلف!
مادرم هنوز اعتقاد داره که که تقصیر اون صادق هدایت پدرسوخته ست و اگه داستان راستان رو خونده بودم ،هم دنیارو داشتم هم آخرت رو ! من اما فکر می کنم اگه اونا جلوی نقاشی کشیدنامو نمی گرفتن و استعدادای درخشانمو سرکوب نمی کردن،الان شخص مفیدی برای اجتماع شده بودم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از بچگی روحیه ی عجیب و غریبی داشتم! کلا در حالت یاس فلسفی بودم و فرهاد و فریدون فروغی گوش می دادم! یعنی برام نوار کاست هایی مثل علیمردان خان و کدو قلقله زن و حسن کچل می خریدن ولی هرچی التماس می کردن، گوش نمی دادم! دوست داشتم فرهاد و فریدون فروغی گوش بدم! راه می رفتم و توی خونه بلند بلند برای خودم می خوندم : بااا صدای بی صدا ! مث یه کوه بلند ! مثل یه خواب کوتاه! یه مرد بود یه مرد!
فرهاد خوندن به خودی خود بد نیس ولی وقتی یه بچه ی ۵ ساله این طور با جدّیت اینارو گوش می ده، اوضاع یکم نگران کننده به نظر می رسه! خداروشکر اوایل سال های جنگ بود و این قرتی بازیای روانشناسانه باب نشده بود! وگرنه اگه الان بود،به عنوان یه کیس مطالعاتی توی کلینیک نگهم می داشتن!
مدرسه که رفتم اوضاع یاس فلسفیم بدتر شد! مادرم می گفت تقصیر این صادق هدایت گوربه گور شده ست! پدرم عاشق هدایت بود و کتابای چاپ قدیم شو نگه می داشت. منم یواشکی از کتابخونه ش کش می رفتم و می خوندم! ازدوران دبستان عادت داشتم که یه کتاب لای چیزمیزای کیف مدرسه قایم کنم و توی زنگ تفریح بشینم یه گوشه ای بخونم یا وسط درسای کسالت آور هفتگی ،زیر میز باز کنم و قایمکی ورق بزنم!
یه بار که وسط درس اجتماعی و جریان سفرای خانواده آقای هاشمی داشتم زیر میز یواشکی کتاب زنده به گور صادق هدایت رو می خوندم، دستگیر شدم!
چند تایی پس گردنی محکم خوردم و تا سه روز نذاشتن برم سرکلاس ! بعدش هم دوباره آقای ابراهیم پور بیچاره رو خواستن مدرسه! فردای اون روز با هزارتا من بمیرم و تو بمیری ، راهم دادن سرکلاس و معلم مون یه جلد کتاب "داستان راستان"مطهری داد دستم و گفت اینو بخون ، شاید آدم شدی!
توی خونه هم به شدت زیر نظر بودم! چون صادق هدایت می خوندم،همه فکر می کردن فازخودکشی دارم!
اگه می رفتم دم پنجره ،پنج نفر در جا می ریختن سرم و منو می کشیدن کنار! اگه می رفتم دم گاز ، کل فامیل می ریختن سرم و می بردنم به یه نقطه ی امن تا خودمو آتیش نزنم !
گلاب به روتون! حتی توی توالت هم پنج دقیقه آسایش نداشتم ! یکم که کارم طول می کشید، همه می خواستن درو بشکنن و بیان تو!
نقاشیایی که می کشیدم هم تعریفی نداشتن ! توی اکثر این نقاشیا یا خونه ای ماشینی ،چیزی آتیش گرفته بود یا من داشتم فراهانی رو با تفنگ می کشتم ! فراهانی همکلاسی بی تربیتم بود و می خواستم سر به تنش نباشه!
یه بار تصادفی سر امتحان نقاشی یه گل کشیدم ! اصلا مدرسه ریخت به هم! انگار دهه ی فجر شده! اونقدر تحویلم گرفتن که نگو! سر صف بهم جایزه دادن و گفتن اجازه داری بعد از قرآن و پخش سرود ملی ، یه چیزی بخونی !
معلم مون هم با لبخند اومد پیشم ؛ بازوم رو سفت نیشگون گرفت و در گوشم گفت :اگه "یه مرد بود، یه مرد" رو پشت میکروفن بخونی ،کلّه تو می کنم!
منم گفتم چشم و پشت میکروفن با صدای گوش خراشم خوندم : مثل غنچه بود آن روز ! غنچه ای که روییده! در هوای بهمن ماه! یک درخت خشکیده! بابام هم وقتی فهمید من توی مدرسه گل کشیدم ،خیلی خوشحال شد و برام یه پرس سیرابی خرید!
ولی از چند وقت بعد، دیگه نتونستم به سنت گل کشیدن ادامه بدم ! حس می کردم دارم خفه می شم ! اصلا خودم نبودم ! پیه تنبیه شدن رو به تنم مالیدم و دوباره شروع کردم به کشیدن نقاشی های مورد علاقه ی خودم و کشتن فراهانی و آقا معلم به روش های مختلف!
مادرم هنوز اعتقاد داره که که تقصیر اون صادق هدایت پدرسوخته ست و اگه داستان راستان رو خونده بودم ،هم دنیارو داشتم هم آخرت رو ! من اما فکر می کنم اگه اونا جلوی نقاشی کشیدنامو نمی گرفتن و استعدادای درخشانمو سرکوب نمی کردن،الان شخص مفیدی برای اجتماع شده بودم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد .
#پابلو_نرودا
12ژوئیه زاد روز پابلو نرودا گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد .
#پابلو_نرودا
12ژوئیه زاد روز پابلو نرودا گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مادر به گونه ای خستگی ناپذیر برای ترزا توضیح می داد که مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است.
سخنان قانع کننده ی او تجربه ی زنی را نشان می داد که همه چیز را به خاطر کودکش، از دست داده است.
ترزا گوش می داد و باور داشت که بالاترین ارزش زندگی مادر بودن است و مادر شدن فداکاری بزرگی است.
اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.
#بار_هستی
#رومن_رولان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مادر به گونه ای خستگی ناپذیر برای ترزا توضیح می داد که مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است.
سخنان قانع کننده ی او تجربه ی زنی را نشان می داد که همه چیز را به خاطر کودکش، از دست داده است.
ترزا گوش می داد و باور داشت که بالاترین ارزش زندگی مادر بودن است و مادر شدن فداکاری بزرگی است.
اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.
#بار_هستی
#رومن_رولان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ما زمانی شخصی را دوست داشته ایم و یا اینکه شخصی برایمان عزیز بوده است، اما دست روزگار اتفاقاتی افتاده است ویا آن شخص کارهایی کرده است که دیگر به خود اجازه نمیدهیم او را دوست و یا عزیز خود بدانیم. به نظرم مهمترین نشانه بزرگ شدن آدمی همین است که بداند آدم های رفتنی را خود راهی کند، قبل از آنکه بروند. مسئله پیش دستی کردن نیست مسئله این است که ذات آدمها را بشناسد و تلاش بیهوده نکند. آدم های رفتنی را باید با آغوشی گرم راهی کرد.
#تقابل_عقل_و_احساس
#نیما_پادوسبانیان_سوادکوهی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ما زمانی شخصی را دوست داشته ایم و یا اینکه شخصی برایمان عزیز بوده است، اما دست روزگار اتفاقاتی افتاده است ویا آن شخص کارهایی کرده است که دیگر به خود اجازه نمیدهیم او را دوست و یا عزیز خود بدانیم. به نظرم مهمترین نشانه بزرگ شدن آدمی همین است که بداند آدم های رفتنی را خود راهی کند، قبل از آنکه بروند. مسئله پیش دستی کردن نیست مسئله این است که ذات آدمها را بشناسد و تلاش بیهوده نکند. آدم های رفتنی را باید با آغوشی گرم راهی کرد.
#تقابل_عقل_و_احساس
#نیما_پادوسبانیان_سوادکوهی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
12سال بردگی نوشته:سالومون نورثاب
12 سال بردگی (به انگلیسی: 12 Years a Slave) یک فیلم درام تاریخی بر اساس خودزندگی نامه 12سال بردگی اثر سالومون نورثاپ است که یک سیاه آزاد بود ولی ربوده شده و بعنوان برده فروخته شد. کارگردان فیلم، استیو مک کوئین و نویسنده جان ریدلی است. چیوِتل اجیوفور نقش سالومون نورثاپ را ایفا میکند. 12 سال بردگی برای اولین بار در سی و هشتمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو در سپتامبر 2013 اکران شد و اکران عمومی آن هم در 18 اکتبر 2013 بود.
سال1841، سالومون نورثاپ (چیوِتل اجیوفور) یک سیاهپوست آزاد است که با همسر و فرزندانش در ساراتوگای نیویورک زندگی می کند. او با نواختن ویولن امرار معاش می کند. یک شب توسط چند نفر اراذل و اوباش اغفال شده، به وسیله آنها مسموم و بهعنوان برده فروخته می شود. به هوش که می آید، خود را در غل و زنجیر می بیند. سپس به مزارع پنبه در جنوب امریکا برده می شود، جایی که ابتدا توسط یک بردهدار به نام ویلیام فورد خریده شده و بعد از آن به ادوین اپس (مایکل فاسبندر) فروخته می شود. نورثاپ 12 سال از زندگی خود را بهعنوان یک برده جنوبی می گذراند.
کتاب دوازده سال بردگی داستانی درباره ی انسانیت و آزادی است. داستان زندگی مردی است که در جستجوی یافتن راهی برای دوستی و صلح در دنیایی هرج و مرج زده گام بر می دارد.این ماجرا،تنها سرگذشت یک نفر نیست،بلکه تراژدی میلیون ها انسانی است که روحشان سرکوب شده و آزار دیده اند.
این فیلم برندهٔ بهترین فیلم درام از هفتاد و یکمین مراسم گلدن گلوب و همچنین بهترین فیلم سال 2013 توسط آکادامی اسکار شده است. جایزهٔ اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش مکمل هم به این فیلم رسید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
12سال بردگی نوشته:سالومون نورثاب
12 سال بردگی (به انگلیسی: 12 Years a Slave) یک فیلم درام تاریخی بر اساس خودزندگی نامه 12سال بردگی اثر سالومون نورثاپ است که یک سیاه آزاد بود ولی ربوده شده و بعنوان برده فروخته شد. کارگردان فیلم، استیو مک کوئین و نویسنده جان ریدلی است. چیوِتل اجیوفور نقش سالومون نورثاپ را ایفا میکند. 12 سال بردگی برای اولین بار در سی و هشتمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو در سپتامبر 2013 اکران شد و اکران عمومی آن هم در 18 اکتبر 2013 بود.
سال1841، سالومون نورثاپ (چیوِتل اجیوفور) یک سیاهپوست آزاد است که با همسر و فرزندانش در ساراتوگای نیویورک زندگی می کند. او با نواختن ویولن امرار معاش می کند. یک شب توسط چند نفر اراذل و اوباش اغفال شده، به وسیله آنها مسموم و بهعنوان برده فروخته می شود. به هوش که می آید، خود را در غل و زنجیر می بیند. سپس به مزارع پنبه در جنوب امریکا برده می شود، جایی که ابتدا توسط یک بردهدار به نام ویلیام فورد خریده شده و بعد از آن به ادوین اپس (مایکل فاسبندر) فروخته می شود. نورثاپ 12 سال از زندگی خود را بهعنوان یک برده جنوبی می گذراند.
کتاب دوازده سال بردگی داستانی درباره ی انسانیت و آزادی است. داستان زندگی مردی است که در جستجوی یافتن راهی برای دوستی و صلح در دنیایی هرج و مرج زده گام بر می دارد.این ماجرا،تنها سرگذشت یک نفر نیست،بلکه تراژدی میلیون ها انسانی است که روحشان سرکوب شده و آزار دیده اند.
این فیلم برندهٔ بهترین فیلم درام از هفتاد و یکمین مراسم گلدن گلوب و همچنین بهترین فیلم سال 2013 توسط آکادامی اسکار شده است. جایزهٔ اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش مکمل هم به این فیلم رسید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flithکانال پرواز فکر و اندیشه ❄️
چند روز پیش من همراه خانوادهام، در خونه بودم، الان داری بهم میگی همهاش از دست رفته، میگی اگه میخوام زنده بمونم، به کسی نگم واقعا کی هستم؟ خب من نمیخوام فقط زنده بمونم، میخوام زندگی کنم.
دیالوگ فیلم - دوازده سال بردگی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
چند روز پیش من همراه خانوادهام، در خونه بودم، الان داری بهم میگی همهاش از دست رفته، میگی اگه میخوام زنده بمونم، به کسی نگم واقعا کی هستم؟ خب من نمیخوام فقط زنده بمونم، میخوام زندگی کنم.
دیالوگ فیلم - دوازده سال بردگی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خودم خوب میدونم کله م برای افکار بزرگ زیادی باریکه. ولی با این حال اقلا ای کاش تنگ تر بود و اونقدر احمق بودم که خودم حالیم نشه . خواهرم این طوریه .تا این حد احمق قاعدتا دیگه نباید حرف بزنه ٬ باید جو بخوره . اما اون آی حرف میزنه!... نه هیچی باعث تعجبش میشه و نه کسی میتونه جلودارش شه . آدم باید اینطوری باشه . من فقط اونقدر باهوشم که بتونم عذاب بکشم ..؛
#مهمانسرای_دودنیا
#اریک_امانوئل_اشمیت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
خودم خوب میدونم کله م برای افکار بزرگ زیادی باریکه. ولی با این حال اقلا ای کاش تنگ تر بود و اونقدر احمق بودم که خودم حالیم نشه . خواهرم این طوریه .تا این حد احمق قاعدتا دیگه نباید حرف بزنه ٬ باید جو بخوره . اما اون آی حرف میزنه!... نه هیچی باعث تعجبش میشه و نه کسی میتونه جلودارش شه . آدم باید اینطوری باشه . من فقط اونقدر باهوشم که بتونم عذاب بکشم ..؛
#مهمانسرای_دودنیا
#اریک_امانوئل_اشمیت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدوفیلی ( بچه بازی ) چیست؟
محسن_الوان_ساز
پدوفیلی یعنی اختلال روانی که مشخصه آن فانتزی یا عمل واقعی درگیر شدن در فعالیت جنسی با کودکان است. افراد پدوفیل فعالیت جنسی با کودکان را یا ترجیح میدهند و یا به طور منحصر به فرد از فعالیت جنسی با کودکان از همان جنس یا کودکان از جنس دیگر به هیجان جنسی و لذت بردن دستیابی پیدا میکنند.
رفتارهای جنسی دخیل در پدوفیلی طیف وسیعی از فعالیتهای ممکن را شامل میشود ولی آنها معمولا از استفاده از زور اجتناب میکنند تا بتوانند فعالیتهای خود را ادامه بدهند زیرا اگر مانعی سر راه آنها به وجود بیاید با خشونت و قتل کودک پایان خواهد یافت. برخی از پدوفیلها رفتارهای خود را به افشای خود یا استمنا در مقابل کودک، و یا نوازش کردن یا لخت کردن کودک، اما بدون تماس جنسی محدود میکنند در حالی که دیگران کودک را به شرکت در رابطه جنسی و مقاربت تناسلی وادار میکنند.
. پدوفیل میتواند پیر یا جوان، مرد یا زن باشد اگر چه اکثریت بزرگی از آنها مرد هستند. متاسفانه، برخی از آنها در حرفه ای فعالیت دارند که در آن آموزش و یا حفظ سلامت و رفاه کودکان و افراد جوان را به عهده دارند در حالی که دیگران با کودکان قربانی خود رابطه فامیلی و یا حتا ژنتیک دارند.
بسیاری از کارشناسان پدوفیلی را ناشی از عوامل روانی و نه از ویژگیهای بیولوژیک میدانند. بعضی از آنها فکر میکنند که پدوفیلی نتیجه مورد آزار جنسی قرار گرفته شدن، خود به عنوان یک کودک است اگر چه همه پدوفیلها خود به عنوان کودک مورد آزار جنسی قرار نداشتهاند. بعضی دیگر از کارشناسان فکر میکنند که پدوفیلی از تعامل نامناسب و پاتولوژیک فرد با پدر و مادر خود در طول سالهای اولیه زندگی مشتق میشود.
چون قربانیان پدوفیلها کودکان هستند، پدوفیلها اغلب خدمات خود را به تیمهای ورزشی، مدارس و یا سازمانهای مذهبی یا مدنی که در ارتباط با کودکان هستند ارایه میکنند. در برخی موارد، پدوفیلهایی که کودکان خانواده خود برای آنها جذاب هستند ممکن است کمک خود را به بستگان به عنوان پرستار کودک ارایه دهند. آنها متاسفانه اغلب مهارتهای بین فردی خوبی با بچهها دارند و به راحتی میتوانند اعتماد کودکان را به دست آورند.
افراد پدوفیل معمولا در دوران بلوغ به مشکل خود پی میبرند و فعالیت خود را در سنین میانسالی شروع میکنند. در ایالات متحده، حدود ۵۰ درصد از مردانی که برای پدوفیلی دستگیرشدهاند یا خود پدر هستند و یا حداقل ازدواج کرده بودهاند.
جقایق بیشتری که باید راجع به پدوفیلی بدانید:
30 درصد مردان آن را در دوران بلوغ تجربه می کنند
پدوفیل ها آشنا هستند هیچ گاه کودکتان را تنها با بزرگتر از خودش ( حتی پدربزرگ ، عمو و دایی ) رها نکنید.
پدوفیل ها اغلب متاهل هستند و بچه هم دارند پس به هیچ عنوان به کسی که خود پدر یا مادر است به عنوان شخص قابل اعتماد نگاه نکنید.
کودکان هیچ گاه تجاوزگر را رسوا نمی کنند از هر هشت کودک مورد تجاوز تنها یک کودک آزار جنسی را گزارش کرده است
اغلب پدوفیل ها بهره هوشی پایینی دارند .
دولت باید امکاناتی را فراهم کند تا از تمام بزرگسالانی که با کودکان سروکار دارند تست تمایلات جنسی بگیرد.
مشاوره در دوران دبیرستان در شناسایی پدوفیل ها کاملا موثر است
در نهایت وظیفه حفظ کودک در برابر پدوفیل ها برعهده والدین است بنابراین سهل انگاری نکنید و به امید این که کودکتان آزار جنسی را گزارش می دهد او را با هیچ آشنایی که بزرگتر از اوست تنها نگذارید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدوفیلی ( بچه بازی ) چیست؟
محسن_الوان_ساز
پدوفیلی یعنی اختلال روانی که مشخصه آن فانتزی یا عمل واقعی درگیر شدن در فعالیت جنسی با کودکان است. افراد پدوفیل فعالیت جنسی با کودکان را یا ترجیح میدهند و یا به طور منحصر به فرد از فعالیت جنسی با کودکان از همان جنس یا کودکان از جنس دیگر به هیجان جنسی و لذت بردن دستیابی پیدا میکنند.
رفتارهای جنسی دخیل در پدوفیلی طیف وسیعی از فعالیتهای ممکن را شامل میشود ولی آنها معمولا از استفاده از زور اجتناب میکنند تا بتوانند فعالیتهای خود را ادامه بدهند زیرا اگر مانعی سر راه آنها به وجود بیاید با خشونت و قتل کودک پایان خواهد یافت. برخی از پدوفیلها رفتارهای خود را به افشای خود یا استمنا در مقابل کودک، و یا نوازش کردن یا لخت کردن کودک، اما بدون تماس جنسی محدود میکنند در حالی که دیگران کودک را به شرکت در رابطه جنسی و مقاربت تناسلی وادار میکنند.
. پدوفیل میتواند پیر یا جوان، مرد یا زن باشد اگر چه اکثریت بزرگی از آنها مرد هستند. متاسفانه، برخی از آنها در حرفه ای فعالیت دارند که در آن آموزش و یا حفظ سلامت و رفاه کودکان و افراد جوان را به عهده دارند در حالی که دیگران با کودکان قربانی خود رابطه فامیلی و یا حتا ژنتیک دارند.
بسیاری از کارشناسان پدوفیلی را ناشی از عوامل روانی و نه از ویژگیهای بیولوژیک میدانند. بعضی از آنها فکر میکنند که پدوفیلی نتیجه مورد آزار جنسی قرار گرفته شدن، خود به عنوان یک کودک است اگر چه همه پدوفیلها خود به عنوان کودک مورد آزار جنسی قرار نداشتهاند. بعضی دیگر از کارشناسان فکر میکنند که پدوفیلی از تعامل نامناسب و پاتولوژیک فرد با پدر و مادر خود در طول سالهای اولیه زندگی مشتق میشود.
چون قربانیان پدوفیلها کودکان هستند، پدوفیلها اغلب خدمات خود را به تیمهای ورزشی، مدارس و یا سازمانهای مذهبی یا مدنی که در ارتباط با کودکان هستند ارایه میکنند. در برخی موارد، پدوفیلهایی که کودکان خانواده خود برای آنها جذاب هستند ممکن است کمک خود را به بستگان به عنوان پرستار کودک ارایه دهند. آنها متاسفانه اغلب مهارتهای بین فردی خوبی با بچهها دارند و به راحتی میتوانند اعتماد کودکان را به دست آورند.
افراد پدوفیل معمولا در دوران بلوغ به مشکل خود پی میبرند و فعالیت خود را در سنین میانسالی شروع میکنند. در ایالات متحده، حدود ۵۰ درصد از مردانی که برای پدوفیلی دستگیرشدهاند یا خود پدر هستند و یا حداقل ازدواج کرده بودهاند.
جقایق بیشتری که باید راجع به پدوفیلی بدانید:
30 درصد مردان آن را در دوران بلوغ تجربه می کنند
پدوفیل ها آشنا هستند هیچ گاه کودکتان را تنها با بزرگتر از خودش ( حتی پدربزرگ ، عمو و دایی ) رها نکنید.
پدوفیل ها اغلب متاهل هستند و بچه هم دارند پس به هیچ عنوان به کسی که خود پدر یا مادر است به عنوان شخص قابل اعتماد نگاه نکنید.
کودکان هیچ گاه تجاوزگر را رسوا نمی کنند از هر هشت کودک مورد تجاوز تنها یک کودک آزار جنسی را گزارش کرده است
اغلب پدوفیل ها بهره هوشی پایینی دارند .
دولت باید امکاناتی را فراهم کند تا از تمام بزرگسالانی که با کودکان سروکار دارند تست تمایلات جنسی بگیرد.
مشاوره در دوران دبیرستان در شناسایی پدوفیل ها کاملا موثر است
در نهایت وظیفه حفظ کودک در برابر پدوفیل ها برعهده والدین است بنابراین سهل انگاری نکنید و به امید این که کودکتان آزار جنسی را گزارش می دهد او را با هیچ آشنایی که بزرگتر از اوست تنها نگذارید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🔷 «آتنا» حرف دارد… 🔷
➖ بابکداد ➖
چطور "مرگ" شرم نمیکند از سیمای معصوم آتنا، که امشب در آن قبر کوچک تنها خوابیده است؟
سوگوارم. اما از سند ۲۰۳۰ تا شهرداری و مجلس، همه را در آینهی سوگ این کودک معصوم بررسی کردهام. به این امید بعید، که دیگر تکرار نشود!
🔹 در تابستانهای کودکی، در پیادهروی روبروی "سینما سعدی شیراز" بساط دستفروشی داشتم. از نزدیک دیدهام که دستفروشان «۳ مشکل روزانه» دارند که انگار «هنوز هم لاینحل» باقی ماندهاند:
▪️اول: محل بساط! که اگر دیر بیاید یکی آن را گرفته. و یا با دعوا، یا گواهی مغازهدارها بتواند جایش را پس بگیرد یا نه؟
▪️دوم: مأموران سدمعبر! که واویلا!
▪️سوم: دستشویی!
برخی مغازههای اطراف به دستفروشان اجازه استفاده میدهند، و به جای آن هر نوبت پولی میگیرند.(من چون در محل خودمان کار میکردم، با خانه فاصله کمی داشتم. اما این مدل پول درآوردن، یعنی اجارهی توالت را دیده بودم!)
🔹 دستفروشان ۳مشکل روزانه دارند: محل بساط، مأموران سدمعبر، و توالت!
مشکل سوم را شهرداریها باید با گذاشتن توالت سیار و یا ساختن آن حل کنند.
و مشکل سدمعبر را هم میتوانند با برپایی بازارچههای محلی دستفروشان، حل کنند. اینطوری مشکل اول (جای بساط) هم حل خواهد شد. در واقع سه مشکل، یکجا برطرف میشوند!
اما در ایران مصیبتزده، حل مشکلات انگاری «شقالقمر» است؛ سخت و ناممکن!
🔹 در ایران، چند میلیون نفر فقط با بساط کردن و دستفروشی امرار معاش میکنند. و خیلی از آنها از فرزندان خود، برای ساعاتی یا برای تمام روز کمک میگیرند.
بسیاری از دستفروشان مانند پدر آتنای عزیز، مجبورند از مغازهداری در نزدیک، برای رفع نیازهای روزانه به آب و توالت کمک بگیرند.
اگر دستفروش زن باشد، یا دختر و پسر کوچکی همراه داشته باشد، مصیبت چند برابر میشود.
🔹 آتنا دختر معصوم یک دستفروش بود، که گاهی برای کمک به پدرش، کنار بساط او میرفت. او و پدرش، برای خوردن آب و دستشویی به مغازه یک رنگرز آشنا(!) میرفتند.
رنگرزی بنام 'اسماعیل" ۴۰ ساله و متأهل بود، که در روزهای نخست گم شدن آتنا، حتی به پدر بیتاب آتنا "دلداری" میداد! تا عاقبت با استفاده هوشمندانه پلیس از دوربینهای مداربسته، گیر افتاد!
عجیب سرزمینی داریم! قاتلان، خیلی وقتها مثل این اسماعیل، آشنا هستند! و به خانواده مقتول دلداری میدهند! و در خلاء قانون و هرجومرج، همچنان به جنایتهای بعدی مشغول میشوند!… حال خواه یک قاضی کهریزک باشند، خواه یک مربی کلاس قرآن و یا یک رنگرز! از کی، انسان به چنین قساوتی رسید؟
▪️و اما، علاوه بر همدردی صمیمانه با خانواده محترم آتنا اصلانی و داغداران آتنای عزیز، چیزهای مهمی هست که باید همین حالا گفته شوند:
🔹 اگر شهرداریها و شوراهای شهر به حادثه پارسآباد "از زاویهی مسئولیت خودشان" نگاه کنند؛ هزاران آتنای دیگر (که کم هم نیستند)، همین حالا در معرض اینگونه آزار و اذیتها هستند.
در این «نیاز مضاعف» که دستفروشان دارند، امکان تکرار مصیبتهایی مثل آنچه بر دختر معصوم پارسآباد آمده، وجود دارد. چه بسیار زنان و کودکان دستفروشی که از این نوع آزارها دیده و هر روز تجربه میکنند، اما چون موضوع جنایی و پلیسی نیست (راستی چرا جنایی نیست؟) در سکوت باقی میمانند.
گرچه کمی احمقانه است از شهرداری که مأمورانش، مشکل دستفروشان هستند، بخواهیم فکری برای حل مشکل آب و توالت آنها بکنند.
اما علاوه بر قشر مستضعف دستفروشان، مردم عادی هم، نظیر سالمندان و برخی بیماران هم به این دو نیاز جدی دارند؛ به توالت و آب.
پس اعضای شوراهای شهر! و شهرداریها! حداقل این مشکل را از پیش پای مردم و دستفروشان بردارید! زیادهخواهی نیست که؟
🔹 سوگوارانه، لعنت میفرستم بر کسانی که مانع از اجرای سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو در ایران شدند. آنهایی که در دعواهای حکومتی خود، نگذاشتند آن سند آموزشی اجرا شود، در جنایات نظیر این مسئولاند!
سند ۲۰۳۰ دهها بند دارد، از جمله به کودک و والدین او یاد میدهد چگونه با مسائل مختلف جنسی و بلوغ (و از جمله با کودکآزاری) برخورد کنند. شرم بر آنان باد که نمیخواهند و نگذاشتند مانند تمام دنیا، کودکان خود را با آنچه لازم است بدانند، بزرگ کنیم.
🔹 لازم است که مجلس به قانون "حمایت از خانواده" رسیدگی کند و آن را زودتر تصویب کند. تا کی خاک بخورد؟
همچنین باید نواقص و خلاء جدی قانون در مجازات کودکآزاران را برطرف کنند.
🔹 برای آتنا آنقدر حالم بد است که حرف ندارد. اما آتنا، هنوز حرف دارد!
دیدن عکس قبر کوچکی که برای بدن کوچولویش خالی کردهاند، تا عمر دارم از این ذهن و حافظه لاکردار بیرون نخواهد رفت.
لعنت بر "حافظه"، وقتی فقط مصیبت و غم، ما را "محاصره" کردهاند…
بابکداد
۲۱ تیر ۹۶
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
🔷 «آتنا» حرف دارد… 🔷
➖ بابکداد ➖
چطور "مرگ" شرم نمیکند از سیمای معصوم آتنا، که امشب در آن قبر کوچک تنها خوابیده است؟
سوگوارم. اما از سند ۲۰۳۰ تا شهرداری و مجلس، همه را در آینهی سوگ این کودک معصوم بررسی کردهام. به این امید بعید، که دیگر تکرار نشود!
🔹 در تابستانهای کودکی، در پیادهروی روبروی "سینما سعدی شیراز" بساط دستفروشی داشتم. از نزدیک دیدهام که دستفروشان «۳ مشکل روزانه» دارند که انگار «هنوز هم لاینحل» باقی ماندهاند:
▪️اول: محل بساط! که اگر دیر بیاید یکی آن را گرفته. و یا با دعوا، یا گواهی مغازهدارها بتواند جایش را پس بگیرد یا نه؟
▪️دوم: مأموران سدمعبر! که واویلا!
▪️سوم: دستشویی!
برخی مغازههای اطراف به دستفروشان اجازه استفاده میدهند، و به جای آن هر نوبت پولی میگیرند.(من چون در محل خودمان کار میکردم، با خانه فاصله کمی داشتم. اما این مدل پول درآوردن، یعنی اجارهی توالت را دیده بودم!)
🔹 دستفروشان ۳مشکل روزانه دارند: محل بساط، مأموران سدمعبر، و توالت!
مشکل سوم را شهرداریها باید با گذاشتن توالت سیار و یا ساختن آن حل کنند.
و مشکل سدمعبر را هم میتوانند با برپایی بازارچههای محلی دستفروشان، حل کنند. اینطوری مشکل اول (جای بساط) هم حل خواهد شد. در واقع سه مشکل، یکجا برطرف میشوند!
اما در ایران مصیبتزده، حل مشکلات انگاری «شقالقمر» است؛ سخت و ناممکن!
🔹 در ایران، چند میلیون نفر فقط با بساط کردن و دستفروشی امرار معاش میکنند. و خیلی از آنها از فرزندان خود، برای ساعاتی یا برای تمام روز کمک میگیرند.
بسیاری از دستفروشان مانند پدر آتنای عزیز، مجبورند از مغازهداری در نزدیک، برای رفع نیازهای روزانه به آب و توالت کمک بگیرند.
اگر دستفروش زن باشد، یا دختر و پسر کوچکی همراه داشته باشد، مصیبت چند برابر میشود.
🔹 آتنا دختر معصوم یک دستفروش بود، که گاهی برای کمک به پدرش، کنار بساط او میرفت. او و پدرش، برای خوردن آب و دستشویی به مغازه یک رنگرز آشنا(!) میرفتند.
رنگرزی بنام 'اسماعیل" ۴۰ ساله و متأهل بود، که در روزهای نخست گم شدن آتنا، حتی به پدر بیتاب آتنا "دلداری" میداد! تا عاقبت با استفاده هوشمندانه پلیس از دوربینهای مداربسته، گیر افتاد!
عجیب سرزمینی داریم! قاتلان، خیلی وقتها مثل این اسماعیل، آشنا هستند! و به خانواده مقتول دلداری میدهند! و در خلاء قانون و هرجومرج، همچنان به جنایتهای بعدی مشغول میشوند!… حال خواه یک قاضی کهریزک باشند، خواه یک مربی کلاس قرآن و یا یک رنگرز! از کی، انسان به چنین قساوتی رسید؟
▪️و اما، علاوه بر همدردی صمیمانه با خانواده محترم آتنا اصلانی و داغداران آتنای عزیز، چیزهای مهمی هست که باید همین حالا گفته شوند:
🔹 اگر شهرداریها و شوراهای شهر به حادثه پارسآباد "از زاویهی مسئولیت خودشان" نگاه کنند؛ هزاران آتنای دیگر (که کم هم نیستند)، همین حالا در معرض اینگونه آزار و اذیتها هستند.
در این «نیاز مضاعف» که دستفروشان دارند، امکان تکرار مصیبتهایی مثل آنچه بر دختر معصوم پارسآباد آمده، وجود دارد. چه بسیار زنان و کودکان دستفروشی که از این نوع آزارها دیده و هر روز تجربه میکنند، اما چون موضوع جنایی و پلیسی نیست (راستی چرا جنایی نیست؟) در سکوت باقی میمانند.
گرچه کمی احمقانه است از شهرداری که مأمورانش، مشکل دستفروشان هستند، بخواهیم فکری برای حل مشکل آب و توالت آنها بکنند.
اما علاوه بر قشر مستضعف دستفروشان، مردم عادی هم، نظیر سالمندان و برخی بیماران هم به این دو نیاز جدی دارند؛ به توالت و آب.
پس اعضای شوراهای شهر! و شهرداریها! حداقل این مشکل را از پیش پای مردم و دستفروشان بردارید! زیادهخواهی نیست که؟
🔹 سوگوارانه، لعنت میفرستم بر کسانی که مانع از اجرای سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو در ایران شدند. آنهایی که در دعواهای حکومتی خود، نگذاشتند آن سند آموزشی اجرا شود، در جنایات نظیر این مسئولاند!
سند ۲۰۳۰ دهها بند دارد، از جمله به کودک و والدین او یاد میدهد چگونه با مسائل مختلف جنسی و بلوغ (و از جمله با کودکآزاری) برخورد کنند. شرم بر آنان باد که نمیخواهند و نگذاشتند مانند تمام دنیا، کودکان خود را با آنچه لازم است بدانند، بزرگ کنیم.
🔹 لازم است که مجلس به قانون "حمایت از خانواده" رسیدگی کند و آن را زودتر تصویب کند. تا کی خاک بخورد؟
همچنین باید نواقص و خلاء جدی قانون در مجازات کودکآزاران را برطرف کنند.
🔹 برای آتنا آنقدر حالم بد است که حرف ندارد. اما آتنا، هنوز حرف دارد!
دیدن عکس قبر کوچکی که برای بدن کوچولویش خالی کردهاند، تا عمر دارم از این ذهن و حافظه لاکردار بیرون نخواهد رفت.
لعنت بر "حافظه"، وقتی فقط مصیبت و غم، ما را "محاصره" کردهاند…
بابکداد
۲۱ تیر ۹۶
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«خان کهنوج» هم دانشگاهیم بود. لیسانس منِ شاعر -که دوترم به لطف کمیته ی انضباطی تعلیق شده بودم - ۹ ترم طول کشیده بود و دیگه هیچ کس از همدورهای هام باقی نمونده بود! فقط من مونده بودم و خان کهنوج ! مثل دو تا هم وطن که توی یه کشور غریب همدیگه رو پیدا میکنن، جذب هم شدیم و با اینکه هیچ شباهت و سابقهی دوستی نزدیکی پیش از اون نداشتیم ،تصمیم گرفتیم که هم اتاقی بشیم!
وضعیت خان اما با من فرق میکرد. خودش خواسته بود که بمونه! چندتایی از واحدهاش رو نگهداشته بود و به امید اینکه بتونه در مقطع بالاتری پذیرفته بشه ، هرروز از هشت صبح تا نه شب درس می خوند اما مُخش نمی کشید و موفق نمیشد! دو بار پشت هم کنکور داد و قبول نشد! دیگه کمکم این ساعتها بیدار بودن و درس خوندن و ناکامی های پیدرپی روی مغزش تأثیر منفی گذاشت. یه روز که سردرد داشتم و گوشهی اتاق دراز کشیده بودم ، شنیدم که سروصدایی میآد . زیرچشمی که نگاه کردم، دیدم بالشتش رو پاره کرده و داره با پنبههای سفید داخلش، کارهایی میکنه! چند دقیقه بعد با کمک چسب و کاغذ، سبیل تابدار درست و درمونی از پنبهها برای خودش درست کرد و از اون وقت شد خان کهنوج ! یه کلاه کابویی از قدیمالایام که به شهربازی رفته بود، توی وسایلش بود. کلاه رو هم گذاشت روی سرش و با تکهای چوب و نیم متر طنابی که توی کمد داشتیم، شلاقی برای خودش درست کرد و گذاشت بَر کِش تنبونش! قدری در اتاق شقّ و رق و اخمو راه رفت و یهدفعه داد زد: بلند شو مباشر!
حساب کار دستم اومد که قراره مباشرش باشم! دیدم اوضاعش خیلی خرابه و هر نوع کتمان یا مقاومت میتونه وضع رو بدتر کند!
داد زدم : جانم ارباب!
گفت: ارباب نه! من خان کهنوجم!
گفتم: بلی بلی! بر منکرش لعنت!
یه چوب بلند توی اتاق داشتیم که برای وقتهای ضروری و ایام دعوا به کار میومد. گفت: باید بریم به املاک سرکشی کنیم! اسب منو بیار!
گفتم: اسبتون؟!
دیدم با دست داره به آن چوب اشاره میکنه! به ساعتم یه نگاه انداختم. هفت و نیم شب بود. با خودم فکر کردم تو این تاریکی کس زیادی ما رو نمی بینه! خر درونم هم بدش نمیومد که در این ماجراجویی شرکت کنم ! اسبش رو براش آوردم! قدری به سر و گوشش دست کشید، روش سوار شد و گفت بپر بالا مباشر!
خلاصه پشت چوب سوار شدم و چهارنعل زدیم بیرون! کمی در محوطهی خوابگاه تاختوتاز کردیم و دربارهی درختا و باغچهها و ساختمونا و لزوم تنبیه رعایا حرفهایی زد و آخرسر گفت: سیگار بخریم مباشر!
دکّه ی روزنامهفروشی چند قدم بیرون خوابگاه بود! محاسبه کردم که در این میان رفت و برگشت مون زیاد طول نمیکشه و کسی ما رو نمیبینه! سر اسب رو کج کردیم طرف خیابون! غافل از اینکه گروه نسبتاً زیادی از دخترها که بعد از اتمام آخرین کلاس با سرویس بهسمت خوابگاه اومده بودن، در نزدیکی محل هستن! همونطور من و خان روی اسب مشغول سواری بودیم که اونا رسیدن! میون شون دختری بود که در این مدت توجهم را جلب کرده بود و بعضاً نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی بین مون ردوبدل میشد! اونو که دیدم دو دستی زدم توی سرم! حساب کردم که اگه وسط راه از اسب بپرم پایین، چیز زیادی تغییر نمیکنه و اوضاع حتی مضحکتر از این هم به نظر میرسه. خلاصه پیاده نشدم! تنها وقتی چشم توی چشم شدیم، مأیوسانه به نشانهی احترام دستی روی سینهام گذاشتم و سلامی عرض کردم! همون موقع خان شلاقش رو دور سر چرخوند و داد زد ضعیفهها کنار! ضعیفهها کنار! دخترها جیغ کشیدن و متفرق شدن!
از فردا صبح سهمیهام قطع شد! نه نگاه خیرهای! نه لبخندی! نه چیزی!
خان در این مدت شیرینکاریهای زیادی کرد که از حوصلهی این متن خارجه! از پختن و خوردن یه کلاغ گرفته تا سیگار کشیدن در صف اول نماز جماعت دانشگاه! وقتی اوضاعش وخیم تر شد، فرستادنش مرخصی تحصیلی اجباری تا کمکم حالش خوب بشه ! حالا که سالها میگذره، مدیرعامل یه شرکت بازرگانی بزرگه. دکترای مدیریت داره و در دانشگاه به بچههای طفل معصوم مردم درس میده! هیچکسی هم، چیزی از سوابقش به یاد نمیآره! جز من که به خاطر پشت اسبش سوارشدن، نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی رو از دست دادم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
«خان کهنوج» هم دانشگاهیم بود. لیسانس منِ شاعر -که دوترم به لطف کمیته ی انضباطی تعلیق شده بودم - ۹ ترم طول کشیده بود و دیگه هیچ کس از همدورهای هام باقی نمونده بود! فقط من مونده بودم و خان کهنوج ! مثل دو تا هم وطن که توی یه کشور غریب همدیگه رو پیدا میکنن، جذب هم شدیم و با اینکه هیچ شباهت و سابقهی دوستی نزدیکی پیش از اون نداشتیم ،تصمیم گرفتیم که هم اتاقی بشیم!
وضعیت خان اما با من فرق میکرد. خودش خواسته بود که بمونه! چندتایی از واحدهاش رو نگهداشته بود و به امید اینکه بتونه در مقطع بالاتری پذیرفته بشه ، هرروز از هشت صبح تا نه شب درس می خوند اما مُخش نمی کشید و موفق نمیشد! دو بار پشت هم کنکور داد و قبول نشد! دیگه کمکم این ساعتها بیدار بودن و درس خوندن و ناکامی های پیدرپی روی مغزش تأثیر منفی گذاشت. یه روز که سردرد داشتم و گوشهی اتاق دراز کشیده بودم ، شنیدم که سروصدایی میآد . زیرچشمی که نگاه کردم، دیدم بالشتش رو پاره کرده و داره با پنبههای سفید داخلش، کارهایی میکنه! چند دقیقه بعد با کمک چسب و کاغذ، سبیل تابدار درست و درمونی از پنبهها برای خودش درست کرد و از اون وقت شد خان کهنوج ! یه کلاه کابویی از قدیمالایام که به شهربازی رفته بود، توی وسایلش بود. کلاه رو هم گذاشت روی سرش و با تکهای چوب و نیم متر طنابی که توی کمد داشتیم، شلاقی برای خودش درست کرد و گذاشت بَر کِش تنبونش! قدری در اتاق شقّ و رق و اخمو راه رفت و یهدفعه داد زد: بلند شو مباشر!
حساب کار دستم اومد که قراره مباشرش باشم! دیدم اوضاعش خیلی خرابه و هر نوع کتمان یا مقاومت میتونه وضع رو بدتر کند!
داد زدم : جانم ارباب!
گفت: ارباب نه! من خان کهنوجم!
گفتم: بلی بلی! بر منکرش لعنت!
یه چوب بلند توی اتاق داشتیم که برای وقتهای ضروری و ایام دعوا به کار میومد. گفت: باید بریم به املاک سرکشی کنیم! اسب منو بیار!
گفتم: اسبتون؟!
دیدم با دست داره به آن چوب اشاره میکنه! به ساعتم یه نگاه انداختم. هفت و نیم شب بود. با خودم فکر کردم تو این تاریکی کس زیادی ما رو نمی بینه! خر درونم هم بدش نمیومد که در این ماجراجویی شرکت کنم ! اسبش رو براش آوردم! قدری به سر و گوشش دست کشید، روش سوار شد و گفت بپر بالا مباشر!
خلاصه پشت چوب سوار شدم و چهارنعل زدیم بیرون! کمی در محوطهی خوابگاه تاختوتاز کردیم و دربارهی درختا و باغچهها و ساختمونا و لزوم تنبیه رعایا حرفهایی زد و آخرسر گفت: سیگار بخریم مباشر!
دکّه ی روزنامهفروشی چند قدم بیرون خوابگاه بود! محاسبه کردم که در این میان رفت و برگشت مون زیاد طول نمیکشه و کسی ما رو نمیبینه! سر اسب رو کج کردیم طرف خیابون! غافل از اینکه گروه نسبتاً زیادی از دخترها که بعد از اتمام آخرین کلاس با سرویس بهسمت خوابگاه اومده بودن، در نزدیکی محل هستن! همونطور من و خان روی اسب مشغول سواری بودیم که اونا رسیدن! میون شون دختری بود که در این مدت توجهم را جلب کرده بود و بعضاً نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی بین مون ردوبدل میشد! اونو که دیدم دو دستی زدم توی سرم! حساب کردم که اگه وسط راه از اسب بپرم پایین، چیز زیادی تغییر نمیکنه و اوضاع حتی مضحکتر از این هم به نظر میرسه. خلاصه پیاده نشدم! تنها وقتی چشم توی چشم شدیم، مأیوسانه به نشانهی احترام دستی روی سینهام گذاشتم و سلامی عرض کردم! همون موقع خان شلاقش رو دور سر چرخوند و داد زد ضعیفهها کنار! ضعیفهها کنار! دخترها جیغ کشیدن و متفرق شدن!
از فردا صبح سهمیهام قطع شد! نه نگاه خیرهای! نه لبخندی! نه چیزی!
خان در این مدت شیرینکاریهای زیادی کرد که از حوصلهی این متن خارجه! از پختن و خوردن یه کلاغ گرفته تا سیگار کشیدن در صف اول نماز جماعت دانشگاه! وقتی اوضاعش وخیم تر شد، فرستادنش مرخصی تحصیلی اجباری تا کمکم حالش خوب بشه ! حالا که سالها میگذره، مدیرعامل یه شرکت بازرگانی بزرگه. دکترای مدیریت داره و در دانشگاه به بچههای طفل معصوم مردم درس میده! هیچکسی هم، چیزی از سوابقش به یاد نمیآره! جز من که به خاطر پشت اسبش سوارشدن، نگاه خیرهای، لبخندی، چیزی رو از دست دادم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️