پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من صدای بدی دارم! صدای پدرم به مراتب از من بدتر است! در کل ،خانواده ی بدصدایی هستیم و متاسفانه هیچ کداممان نمیخواهیم این واقعیت را بپذیریم ! جالب اینجاست که تمام اعضای خانواده ی من علاقه زیادی به آواز خواندن دارند. چند ساعتی که آنجا باشی چند مدل اجرای پاپ و راک و سنتی میشنوی! یکی در توالت آواز میخواند! یکی در حمام! یکی در آشپزخانه! یکی در حیاط! خلاصه اوضاع غم انگیزی ست و من سالهاست که با سرنوشت خود کنار آمده ام!
این مساله در خاندان ما ارثی ست. مثلا پسر عموی خدا زده ای دارم که از دوران نوجوانی دوست داشت قاری قرآن بشود! تلاش های مستمری هم در این راستا انجام داد! ولی هیچ فایده ای نداشت! چند باری که در مسجد محله یشان قرآن خواند، همه کفش هایشان را جا گذاشتند و فرار کردند! در نهایت امام جماعت مسجد او را کشید کناری و گفت:مسجد خانه ی خداست آقا جان! هروقت خواستی بیا اما فقط جان مادرت دیگر اینجا بلند قرآن نخوان! توی دلت بخوان! خدا قبول میکند! اصلا اینجوری ثوابش هم بیشتر است!
من اما بیشتر دلم می خواست تک خوان گروه سرود مدرسه مان باشم! تک خوان گروه سرود در دوران دانش آموزی ما خیلی عزت و احترام داشت و وقتی در مراسم های رسمی جلوتر از بقیه با غرور می ایستاد و سینه را می داد جلو و صدایش را می انداخت توی گلو، همه با تحسین یا حسرت نگاهش میکردند و به نوعی بعد از کاپتان تیم فوتبال، جوان اولِ مدرسه محسوب می شد!
مشکل اینجا بود که هیچ کس به استعداد من در خواندن پی نبرده بود و جهت خواندن در گروه سرود از من دعوت به همکاری نمی شد! اینطور شد که روی زدن مخ معلم تربیتی –که آن وقتها قدرت و نفوذی در حد مدیر مدرسه داشت- حساب ویژه ای باز کردم! آنقدر برایش به بهانه های مختلف –از روز جشن استقلال گینه ی بیسائو گرفته تا روز کارگر و ارتش و فضای سبز و غیره –کتاب و خودنویس و...هدیه بردم تا بالاخره نمک گیرم شد و مرا گذاشت داخل گروه سرود ! البته نه به عنوان تک خوان! تک خوان می خواند و چند نفر دیگر پشت سرش ادامه می دادند و من و سه چهار تا کور و کچل دیگر ،تنها کلمات نامفهومی را ادا می کردیم!
مثلا تک خوان می خواند: به لاله ی در خون خفته ! شهید دست از جان شسته! الی آخر! ما هم می گفتیم:هو هوهوهو! هوهوهوهو! ! هوهو! هوهوهو! هوهوهو! و این گونه بود که تنها تجربه ی رسمی من در زمینه آواز و گروه های موسیقی رقم خورد!
چند شب پیش پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده بودم و کسی دورو برم نبود. بنا بر همان عادت همیشه ی خانوادگی با صدای نخراشیده ام زدم زیر آواز. بعد از چند لحظه دیدم سایه ی دیگری کنار سایه ام افتاده روی زمین! کنار دستم را که نگاه دیدم، دیدم دختر خانم رنگ پریده ای که از صدای ناهنجار من سر جایش میخکوب شده، با چشم های بهت زده دارد نگاهم میکند! لبخند ملیحی زدم و تا دهانم را باز کردم که بگویم ببخشید! دمش را گذاشت روی کولش، قید سبز شدن چراغ را زد و دوید آن طرف خیابان ! اصلا نتوانستم دلیل این رفتار غیر ورزشی را بفهمم ! میخواستم داد بزنم ،بگویم: ای خانم! ای بی تربیت ! احترام استاد رو اگر نگه نمیداری ، لااقل احترام این کت شلوار را نگه دار!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من صدای بدی دارم! صدای پدرم به مراتب از من بدتر است! در کل ،خانواده ی بدصدایی هستیم و متاسفانه هیچ کداممان نمیخواهیم این واقعیت را بپذیریم ! جالب اینجاست که تمام اعضای خانواده ی من علاقه زیادی به آواز خواندن دارند. چند ساعتی که آنجا باشی چند مدل اجرای پاپ و راک و سنتی میشنوی! یکی در توالت آواز میخواند! یکی در حمام! یکی در آشپزخانه! یکی در حیاط! خلاصه اوضاع غم انگیزی ست و من سالهاست که با سرنوشت خود کنار آمده ام!
این مساله در خاندان ما ارثی ست. مثلا پسر عموی خدا زده ای دارم که از دوران نوجوانی دوست داشت قاری قرآن بشود! تلاش های مستمری هم در این راستا انجام داد! ولی هیچ فایده ای نداشت! چند باری که در مسجد محله یشان قرآن خواند، همه کفش هایشان را جا گذاشتند و فرار کردند! در نهایت امام جماعت مسجد او را کشید کناری و گفت:مسجد خانه ی خداست آقا جان! هروقت خواستی بیا اما فقط جان مادرت دیگر اینجا بلند قرآن نخوان! توی دلت بخوان! خدا قبول میکند! اصلا اینجوری ثوابش هم بیشتر است!
من اما بیشتر دلم می خواست تک خوان گروه سرود مدرسه مان باشم! تک خوان گروه سرود در دوران دانش آموزی ما خیلی عزت و احترام داشت و وقتی در مراسم های رسمی جلوتر از بقیه با غرور می ایستاد و سینه را می داد جلو و صدایش را می انداخت توی گلو، همه با تحسین یا حسرت نگاهش میکردند و به نوعی بعد از کاپتان تیم فوتبال، جوان اولِ مدرسه محسوب می شد!
مشکل اینجا بود که هیچ کس به استعداد من در خواندن پی نبرده بود و جهت خواندن در گروه سرود از من دعوت به همکاری نمی شد! اینطور شد که روی زدن مخ معلم تربیتی –که آن وقتها قدرت و نفوذی در حد مدیر مدرسه داشت- حساب ویژه ای باز کردم! آنقدر برایش به بهانه های مختلف –از روز جشن استقلال گینه ی بیسائو گرفته تا روز کارگر و ارتش و فضای سبز و غیره –کتاب و خودنویس و...هدیه بردم تا بالاخره نمک گیرم شد و مرا گذاشت داخل گروه سرود ! البته نه به عنوان تک خوان! تک خوان می خواند و چند نفر دیگر پشت سرش ادامه می دادند و من و سه چهار تا کور و کچل دیگر ،تنها کلمات نامفهومی را ادا می کردیم!
مثلا تک خوان می خواند: به لاله ی در خون خفته ! شهید دست از جان شسته! الی آخر! ما هم می گفتیم:هو هوهوهو! هوهوهوهو! ! هوهو! هوهوهو! هوهوهو! و این گونه بود که تنها تجربه ی رسمی من در زمینه آواز و گروه های موسیقی رقم خورد!
چند شب پیش پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده بودم و کسی دورو برم نبود. بنا بر همان عادت همیشه ی خانوادگی با صدای نخراشیده ام زدم زیر آواز. بعد از چند لحظه دیدم سایه ی دیگری کنار سایه ام افتاده روی زمین! کنار دستم را که نگاه دیدم، دیدم دختر خانم رنگ پریده ای که از صدای ناهنجار من سر جایش میخکوب شده، با چشم های بهت زده دارد نگاهم میکند! لبخند ملیحی زدم و تا دهانم را باز کردم که بگویم ببخشید! دمش را گذاشت روی کولش، قید سبز شدن چراغ را زد و دوید آن طرف خیابان ! اصلا نتوانستم دلیل این رفتار غیر ورزشی را بفهمم ! میخواستم داد بزنم ،بگویم: ای خانم! ای بی تربیت ! احترام استاد رو اگر نگه نمیداری ، لااقل احترام این کت شلوار را نگه دار!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تلگرام من یک مشکل اساسی دارد
این گزینه "last seen recently" اش خراب شده!!
فعالش میکنم آنلاین بودنم را نبیند
که نگران شودو
خبری از حالم بگیرد. میبینم حالا خودم نمیتوانم
آنلاین بودنش را چک کنم.
لجم میگیردو بی خبری کلافه ام میکند.
یکی دو بار که صفحه اش را چک کردم.
آخر تسلیم میشوم
مثل بچه ی آدم با پای خودم میروم تیک این گزینه را برمیدارم.
بعد برمیگردم داخل صفحه اش میبینم آنلاین است
ولی حالم را نمیپرسد.
بیشتر لجم میگیردو دوباره میروم last seen recently را فعال میکنم.
کل روز مینشینم
هی تیکش را میزنم و هی برمیدارم
و هی حرص میخورم.
آخر این چه امکان مزخرفیست در یک برنامه گذاشتند!
آقای مدیر تلگرام خواهش میکنم
رسیدگی کنید
که چرا وقتی last seen recently را تیک میزنم،
من نمیتوانم آنلاین بودنش را چک کنم و
آخر سر خودم از بی خبری کلافه میشوم.
مگر این گزینه برای این نیست که او آنلاین بودنم را نبیند،
دلش هزار راه برود و طاقتش طاق شود؟؟؟
پس چرا به جای او، دل خودم تنگ میشود؟
#مصطفی_عودی
#داستانک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تلگرام من یک مشکل اساسی دارد
این گزینه "last seen recently" اش خراب شده!!
فعالش میکنم آنلاین بودنم را نبیند
که نگران شودو
خبری از حالم بگیرد. میبینم حالا خودم نمیتوانم
آنلاین بودنش را چک کنم.
لجم میگیردو بی خبری کلافه ام میکند.
یکی دو بار که صفحه اش را چک کردم.
آخر تسلیم میشوم
مثل بچه ی آدم با پای خودم میروم تیک این گزینه را برمیدارم.
بعد برمیگردم داخل صفحه اش میبینم آنلاین است
ولی حالم را نمیپرسد.
بیشتر لجم میگیردو دوباره میروم last seen recently را فعال میکنم.
کل روز مینشینم
هی تیکش را میزنم و هی برمیدارم
و هی حرص میخورم.
آخر این چه امکان مزخرفیست در یک برنامه گذاشتند!
آقای مدیر تلگرام خواهش میکنم
رسیدگی کنید
که چرا وقتی last seen recently را تیک میزنم،
من نمیتوانم آنلاین بودنش را چک کنم و
آخر سر خودم از بی خبری کلافه میشوم.
مگر این گزینه برای این نیست که او آنلاین بودنم را نبیند،
دلش هزار راه برود و طاقتش طاق شود؟؟؟
پس چرا به جای او، دل خودم تنگ میشود؟
#مصطفی_عودی
#داستانک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده 16 اکتبر 1927 نویسنده، مجسمهساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه 47 و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پاییندستیها میدانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال 1999 گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، آکادمی نوبل سوئد هنگام اعلام نام او، داستانهایش را تصویرگر چهره فراموش شده تاریخ خواند.
گونتر گراس در 16 اکتبر سال 1927 در گدانسک (به آلمانی: دانتسیگ) لهستان، از پدری آلمانی و پروتستان به نام ویلهلم و مادری کاتولیک که اصالتاً لهستانی بود به نام هلنه، زاده شد. گراس تحت تأثیر تربیت کاتولیکی مادر، به خدمت در کلیسا مشغول شد و با نوجوانان خادم در اجرای مراسم نمازگزاری شرکت میکرد.
در پانزده سالگی برای گریز از محیط تنگ و فقیرانه خانوادگی، خدمت در ارتش هیتلری را با رغبت پذیرفت و در هفده سالگی به لشکر دهم توپخانه اساس - فروندبرگ فرا خوانده شد.
گونتر گراس پس از مجروح شدن در تاریخ 20 آوریل 1945، در تاریخ 8 مه 1945 در مارینباد دستگیر و به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد و تا 24 آوریل 1946 در بازداشتگاه بود.
گراس در بازجوئیهای مقدماتی افسران آمریکایی، به عضویت خود در شاخه مسلح حزب نازی موسوم به اساس اعتراف کرد، ولی تا سال 2006افکار عمومی را از آن آگاه نکرد.
او سال 1947-1948 در دوسلدورف یک دوره کارآموزی را در کارگاه سنگتراشی به پایان رساند و سپس در آکادمی هنر دوسلدورف تا پایان سال 1952 به تحصیل در رشته پیکرتراشی و قلمسیاه پرداخت.
سالهای 1952-1956در دانشکده هنرهای تجسمی در برلین ادامه تحصیل داد. پس از اتمام تحصیلات به پاریس رفت و تا سال 1959 در آنجا اقامت کرد.
سال 1960 مجددأ به برلین بازگشت و تا سال 1972 آنجا سکونت کرد.
گونتر گراس سالهای 1972-1978در یکی از شهرهای کوچک استان شلزویگ هولشتاین زندگی کرد. او سال 1954 با یک دانشجوی سوئیسی ازدواج کرد که این پیوندِ زناشوئی تا سال 1978 دوام داشت و ثمره آن پنج فرزند بود.
گراس سال 1979 مجددأ ازدواج و به اتفاق همسرش راهی هندوستان شد و برای شش ماه در کلکته زندگی کرد.
گونتر گراس به سال2015در سن 87 سالگی بر اثر عفونت در بیمارستان شهر لوبک در شمال آلمان درگذشت.
جوایز ادبی گونتر گراس:
جایزه گئورگ بوشنر در سال 1965
جایزه توماس مان در سال 1996
جوایز شاهزاده آستوریاس در سال 1999
جایزه نوبل ادبیات در سال 1999
دکترای افتخاری از دانشگاه آزاد برلین در سال2005
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده 16 اکتبر 1927 نویسنده، مجسمهساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه 47 و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پاییندستیها میدانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال 1999 گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، آکادمی نوبل سوئد هنگام اعلام نام او، داستانهایش را تصویرگر چهره فراموش شده تاریخ خواند.
گونتر گراس در 16 اکتبر سال 1927 در گدانسک (به آلمانی: دانتسیگ) لهستان، از پدری آلمانی و پروتستان به نام ویلهلم و مادری کاتولیک که اصالتاً لهستانی بود به نام هلنه، زاده شد. گراس تحت تأثیر تربیت کاتولیکی مادر، به خدمت در کلیسا مشغول شد و با نوجوانان خادم در اجرای مراسم نمازگزاری شرکت میکرد.
در پانزده سالگی برای گریز از محیط تنگ و فقیرانه خانوادگی، خدمت در ارتش هیتلری را با رغبت پذیرفت و در هفده سالگی به لشکر دهم توپخانه اساس - فروندبرگ فرا خوانده شد.
گونتر گراس پس از مجروح شدن در تاریخ 20 آوریل 1945، در تاریخ 8 مه 1945 در مارینباد دستگیر و به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد و تا 24 آوریل 1946 در بازداشتگاه بود.
گراس در بازجوئیهای مقدماتی افسران آمریکایی، به عضویت خود در شاخه مسلح حزب نازی موسوم به اساس اعتراف کرد، ولی تا سال 2006افکار عمومی را از آن آگاه نکرد.
او سال 1947-1948 در دوسلدورف یک دوره کارآموزی را در کارگاه سنگتراشی به پایان رساند و سپس در آکادمی هنر دوسلدورف تا پایان سال 1952 به تحصیل در رشته پیکرتراشی و قلمسیاه پرداخت.
سالهای 1952-1956در دانشکده هنرهای تجسمی در برلین ادامه تحصیل داد. پس از اتمام تحصیلات به پاریس رفت و تا سال 1959 در آنجا اقامت کرد.
سال 1960 مجددأ به برلین بازگشت و تا سال 1972 آنجا سکونت کرد.
گونتر گراس سالهای 1972-1978در یکی از شهرهای کوچک استان شلزویگ هولشتاین زندگی کرد. او سال 1954 با یک دانشجوی سوئیسی ازدواج کرد که این پیوندِ زناشوئی تا سال 1978 دوام داشت و ثمره آن پنج فرزند بود.
گراس سال 1979 مجددأ ازدواج و به اتفاق همسرش راهی هندوستان شد و برای شش ماه در کلکته زندگی کرد.
گونتر گراس به سال2015در سن 87 سالگی بر اثر عفونت در بیمارستان شهر لوبک در شمال آلمان درگذشت.
جوایز ادبی گونتر گراس:
جایزه گئورگ بوشنر در سال 1965
جایزه توماس مان در سال 1996
جوایز شاهزاده آستوریاس در سال 1999
جایزه نوبل ادبیات در سال 1999
دکترای افتخاری از دانشگاه آزاد برلین در سال2005
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نگاهی به چند اثر گونتر گراس:
طبل حلبی :
این نخستین رمان گونتر گراس است که البته مشهورترین رمان او باقی ماند و به عنوان یکی از آثار کلیدی ادبیات مدرن اروپا نیز شناخته شد. این رمان که از زبان اسکار ماتزرات از یک بیمارستان روانی روایت میشود، بازگوکننده یک زندگی نیمه دیوانه متأثر از توهمات تاریخ قرن بیستمی است.قهرمان داستان که رشدی غیر طبیعی دارد به واسطه آن دیدگاهی غیر معمولی نیز نسبت به اطرافش دارد.
اسکار در سه سالگی تصمیم میگیرد بزرگتر نشود بنابراین در همان قد و قواره کودکی باقی میماند اما از نظر فکری رشد میکند. سپس او به همراه گروهی از کوتولهها برای سرگرم کردن سربازان آلمانی پس از حمله نازیها به لهستان به خط مقدم فرستاده میشود. شرایط اسکار به نوعی نشانگر شرایط زمانی جامعهٔ آن دوران آلمان است.
ترکیب درام سیاسی و اسطوره و تمثیل، باعث شد این رمان در پیشرفت سبک رئالیسم جادویی بسیار تأثیرگذار باشد.شیوه ارائه داستان فوق العاده است و بازتاب کنایی در آن به چشم می خورد.طنزی که بارها در داستان تکرار شده با دهشت حاکم بر آن در تضاد است.
گراس در این داستان کوتوله کم عقلی را به تصویر می کشد و آوارگی 30 سال اول زندگی اش را نقل می کند.
موش و گربه:
این رمان دومین کتاب از «سه گانه دانزینگ» است که پس از «طبل حلبی» و پیش از «سالهای سگی» به موضوع ظهور نازیسم پرداخته است. موش و گربه داستان زندگی یواخیم مالکه نوجوانی یتیم است که طی جنگ جهانی دوم از زبان تنها دوست او به نام پیلنتس روایت میشود.
مالکه به همراه راوی و پسران دیگر داستان یک کشتی مینروب غرق شده پیدا میکنند و او از آنجا چیزهایی برای فروش یا استفاده به همراه خود میآورد. وقتی یک کاپیتان زیردریایی آلمانی برای سخنرانی درباره پیروزیهای نظامی خود به مدرسه مالکه دعوت میشود مالکه در جریان دزدیدن صلیب آهنین او (یک نشان نظامی کشور آلمان) از مدرسه اخراج میشود.
او سپس به ارتش میپیوندد، جایی که به واسطه موفقیتهایش در جنگ صاحب یک صلیب آهنین حقیقی برای خود میشود. اما خاطرات گذشته مانع از ایراد سخنرانی او در مدرسه میشود و او در نهایت دلیلی برای ادامه خدمت نظامی نمیبیند و آن را رها میکند.
استفان اسپندر در نیویورک تایمز این رمان را به عنوان یک داستان درخشان که نجات بشر در دورهای از جنگها و سیاستهای دولتی را به زیبایی به تصویر کشیده مورد تحسین قرار داده است.
برگام خرچنگ:
یکی دیگر از رمان های گراس است.دو نوجوان در اینترنت در مورد یهود و نژاد آریایی ویک قضیه تاریخی با یکدیگر درگیری پیدا می کنند و این درگیری به دنیای واقعیت نیز کشیده می شود .به موازات این دعوا شاهد زندگی دو نسل دیگر از خانواده نوجوان مخالف یهودی در دوران جنگ آلمان و غرق شدن کشتی نیز هستیم. در حقیقت مبحث اصلی نحوه نگرش سه نسل به این دعوای تاریخی می باشد.
مادهموش :
گراس در سال 1991 در پاسخ به این سؤال که چرا در رمانهایی مانند «موش»، «سفرهماهی» و «از دفتر خاطرات یک حلزون» از شخصیتهای حیوانی استفاده کرده گفت: "من همیشه احساس کردهام که ما بیش از حد درباره انسان صحبت کردهایم. این جهان پر از انسان است اما حیوانات، پرندگان، ماهیها و حشرات نیز در آن حضور دارند. آنها حتی پیش از ما در این دنیا بودهاند و شاید پس از ما نیز در آن زندگی کنند."
مادهموش نیز در این رمان چنین سناریویی را مجسم میکند که در آن راوی اغلب گفت وگوهایی رؤیاگونه درباره نزدیک شدن پایان زندگی بشر با یک ماده موش برقرار میکند.
پوست کندن پیاز :
در این کتاب که زندگی نامه خودنوشت گراس است، خاطرات او در زمان عضویت در شاخه مسلح نیروهای اس اس آلمان نازی در آخرین ماههای جنگ جهانی دوم روایت شده است. انتشار این کتاب که لرزه بر پیکر جامعه آلمان انداخت، برای کسانی که گراس را یک افشاگر حقایق ملی میدانستند، دردسرساز شد.
از جمله «لخ والسا» که او نیز در گدانسک متولد شده گفت که معتقد است گراس باید از امتیاز شهروندی افتخاری خود صرف نظر کند.
گراس در این کتاب با کنکاش در خاطرات خود درست مانند لایه لایه پوست کندن یک پیاز توضیح میدهد که چگونه در سن 17 سالگی خواست به نیروی دریایی آلمان بپیوندد اما عضو نیروهای اس اس شد و سپس به عنوان زندانی سر از یک اردوگاه جنگی درآورد.
پوست کندن پیاز چیزی بیش از یک روایت ساده از حوادث و در واقع یک استنطاق چند لایه از تاریخ، حافظه و حقیقت یک ملت است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نگاهی به چند اثر گونتر گراس:
طبل حلبی :
این نخستین رمان گونتر گراس است که البته مشهورترین رمان او باقی ماند و به عنوان یکی از آثار کلیدی ادبیات مدرن اروپا نیز شناخته شد. این رمان که از زبان اسکار ماتزرات از یک بیمارستان روانی روایت میشود، بازگوکننده یک زندگی نیمه دیوانه متأثر از توهمات تاریخ قرن بیستمی است.قهرمان داستان که رشدی غیر طبیعی دارد به واسطه آن دیدگاهی غیر معمولی نیز نسبت به اطرافش دارد.
اسکار در سه سالگی تصمیم میگیرد بزرگتر نشود بنابراین در همان قد و قواره کودکی باقی میماند اما از نظر فکری رشد میکند. سپس او به همراه گروهی از کوتولهها برای سرگرم کردن سربازان آلمانی پس از حمله نازیها به لهستان به خط مقدم فرستاده میشود. شرایط اسکار به نوعی نشانگر شرایط زمانی جامعهٔ آن دوران آلمان است.
ترکیب درام سیاسی و اسطوره و تمثیل، باعث شد این رمان در پیشرفت سبک رئالیسم جادویی بسیار تأثیرگذار باشد.شیوه ارائه داستان فوق العاده است و بازتاب کنایی در آن به چشم می خورد.طنزی که بارها در داستان تکرار شده با دهشت حاکم بر آن در تضاد است.
گراس در این داستان کوتوله کم عقلی را به تصویر می کشد و آوارگی 30 سال اول زندگی اش را نقل می کند.
موش و گربه:
این رمان دومین کتاب از «سه گانه دانزینگ» است که پس از «طبل حلبی» و پیش از «سالهای سگی» به موضوع ظهور نازیسم پرداخته است. موش و گربه داستان زندگی یواخیم مالکه نوجوانی یتیم است که طی جنگ جهانی دوم از زبان تنها دوست او به نام پیلنتس روایت میشود.
مالکه به همراه راوی و پسران دیگر داستان یک کشتی مینروب غرق شده پیدا میکنند و او از آنجا چیزهایی برای فروش یا استفاده به همراه خود میآورد. وقتی یک کاپیتان زیردریایی آلمانی برای سخنرانی درباره پیروزیهای نظامی خود به مدرسه مالکه دعوت میشود مالکه در جریان دزدیدن صلیب آهنین او (یک نشان نظامی کشور آلمان) از مدرسه اخراج میشود.
او سپس به ارتش میپیوندد، جایی که به واسطه موفقیتهایش در جنگ صاحب یک صلیب آهنین حقیقی برای خود میشود. اما خاطرات گذشته مانع از ایراد سخنرانی او در مدرسه میشود و او در نهایت دلیلی برای ادامه خدمت نظامی نمیبیند و آن را رها میکند.
استفان اسپندر در نیویورک تایمز این رمان را به عنوان یک داستان درخشان که نجات بشر در دورهای از جنگها و سیاستهای دولتی را به زیبایی به تصویر کشیده مورد تحسین قرار داده است.
برگام خرچنگ:
یکی دیگر از رمان های گراس است.دو نوجوان در اینترنت در مورد یهود و نژاد آریایی ویک قضیه تاریخی با یکدیگر درگیری پیدا می کنند و این درگیری به دنیای واقعیت نیز کشیده می شود .به موازات این دعوا شاهد زندگی دو نسل دیگر از خانواده نوجوان مخالف یهودی در دوران جنگ آلمان و غرق شدن کشتی نیز هستیم. در حقیقت مبحث اصلی نحوه نگرش سه نسل به این دعوای تاریخی می باشد.
مادهموش :
گراس در سال 1991 در پاسخ به این سؤال که چرا در رمانهایی مانند «موش»، «سفرهماهی» و «از دفتر خاطرات یک حلزون» از شخصیتهای حیوانی استفاده کرده گفت: "من همیشه احساس کردهام که ما بیش از حد درباره انسان صحبت کردهایم. این جهان پر از انسان است اما حیوانات، پرندگان، ماهیها و حشرات نیز در آن حضور دارند. آنها حتی پیش از ما در این دنیا بودهاند و شاید پس از ما نیز در آن زندگی کنند."
مادهموش نیز در این رمان چنین سناریویی را مجسم میکند که در آن راوی اغلب گفت وگوهایی رؤیاگونه درباره نزدیک شدن پایان زندگی بشر با یک ماده موش برقرار میکند.
پوست کندن پیاز :
در این کتاب که زندگی نامه خودنوشت گراس است، خاطرات او در زمان عضویت در شاخه مسلح نیروهای اس اس آلمان نازی در آخرین ماههای جنگ جهانی دوم روایت شده است. انتشار این کتاب که لرزه بر پیکر جامعه آلمان انداخت، برای کسانی که گراس را یک افشاگر حقایق ملی میدانستند، دردسرساز شد.
از جمله «لخ والسا» که او نیز در گدانسک متولد شده گفت که معتقد است گراس باید از امتیاز شهروندی افتخاری خود صرف نظر کند.
گراس در این کتاب با کنکاش در خاطرات خود درست مانند لایه لایه پوست کندن یک پیاز توضیح میدهد که چگونه در سن 17 سالگی خواست به نیروی دریایی آلمان بپیوندد اما عضو نیروهای اس اس شد و سپس به عنوان زندانی سر از یک اردوگاه جنگی درآورد.
پوست کندن پیاز چیزی بیش از یک روایت ساده از حوادث و در واقع یک استنطاق چند لایه از تاریخ، حافظه و حقیقت یک ملت است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#فلسفه
زمانی که دردِ جسمانی شدید یا مزمنی داریم به همهٔ
گرفتاری های دیگر بی اعتنا میشویم؛ به تنها چیزی که فکر می کنیم شفا یافتن است. به همین ترتیب، رنج روحی عظیم،
ما را به درد جسمانی بی اعتنا میکند و درد جسمانی را خوار میشماریم - در واقع اگر درد جسمانی از رنجِ روحی بیشتر شود، انحراف خاطرِ خوبی خواهد بود و وقفهای در آن رنجِ روحی خواهد انداخت.
همین است که خودکشی را آسانتر میکند،
زیرا آن دردِ جسمانی که خودکشی دارد در برابرِ آن رنج روحی عظیمِ غیر قابل تحمل رنگ می بازد.
#آرتور_شوپنهاور
در تأیید و نفی خواهش زیستن
دربارهٔ خودکشی
ترجمه : #خشایار_دیهیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#فلسفه
زمانی که دردِ جسمانی شدید یا مزمنی داریم به همهٔ
گرفتاری های دیگر بی اعتنا میشویم؛ به تنها چیزی که فکر می کنیم شفا یافتن است. به همین ترتیب، رنج روحی عظیم،
ما را به درد جسمانی بی اعتنا میکند و درد جسمانی را خوار میشماریم - در واقع اگر درد جسمانی از رنجِ روحی بیشتر شود، انحراف خاطرِ خوبی خواهد بود و وقفهای در آن رنجِ روحی خواهد انداخت.
همین است که خودکشی را آسانتر میکند،
زیرا آن دردِ جسمانی که خودکشی دارد در برابرِ آن رنج روحی عظیمِ غیر قابل تحمل رنگ می بازد.
#آرتور_شوپنهاور
در تأیید و نفی خواهش زیستن
دربارهٔ خودکشی
ترجمه : #خشایار_دیهیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسادت احساس وحشتناکی است...!
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
#ترلان #فریبا_فی تعداد صفحات ۱۹۶ قیمت : ۱۴/۵۰۰ @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#معرفی_کتاب
داستان درمورد ترلان دختری است که با دوستش رعنا برای پاسبان شدن اسم نویسی نموده اند و پس از قبول شدن برای دوره نخست به تهران سفر می کنند.
ترلان دختری می باشد که بسیار کتاب مطالعه می کند و نویسنده است. کسی که در پس رویدادها سراغ توصیف و نگاشتن اتفاقات می باشد خیلی اهل مناسبات و کارهای دخترانه نیست. او بسیار ساکت است و زیاد قاطی جمع و شلوغی نمی شود و اما به جای او دوستش رعنا اهل اعتراض و شلوغ کاری است.
اینکه چرا این رمان توانست همانند اثر قبلی این نویسنده(پرنده من) در میان آن همه آثار منتشر شده مطرح شود و جایگاه ویژه خود را بیابد باید علت آن را نگاه دقیق و ریزبینانه خانم وفی و شناخت و آگاهی کامل او از شخصیت های داستانش دانست. شخصیت هایی که آنقدر برای خواننده ملموس و محسوس اند که به راحتی می توان باورشان کرده و با دنیایشان ارتباط برقرار نمود.
رمانی که به دنیای درونی و رفتارهای بیرونی تعدادی دختر که در یک آموزشگاه نظامی دور هم جمع شده اند می پردازد. دخترانی که هرکدام برای گریز از وضعیت موجودشان و دور شدن از شرایط نامساعد پیرامونشان به انتخابی از سرناچاری دست زده اند.
در این رمان با دو زمان دستوری و دو زمان تاریخی روبرو می شویم. یکی از زمان های دستوری زمان حال است. زمانی که اتفاق داستان در آن جریان دارد و راوی کنش شخصیت ها را در حین انجامشان برای خواننده روایت می کند.
دومین زمان دستوری زمان گذشته است. یعنی زمانی که ارجاعات به قبل داده می شود و رخدادها و خاطرات اشخاص مرور می شود.
اما دو زمان تاریخی که کلیت وقوع داستان را در بر می گیرد پیش و بعد از انقلاب است. زمان اول زمانی است که شخصیت های اصلی یعنی ترلان و رعنا با فعالیت های سیاسی و اجتماعی در پی شکل دادن به پیرامون خود هستند و زمان دوم زمانی است که این دو شخصیت همانند دیگر اشخاص داستانی دچار نوعی انفعال وسرخوردگی بوده و این پیرامون و محیط است که به آنان شکل داده و آنها را متاثر از خویش و شرایط محیط می کند.
بى شک این رمان با چشم پوشى از برخى اشکالات آن، با پرداخت خوب، نثر ساده و روان، قصه درخور توجه و موضوعى جالب ... یکى از بهترین آثار به وجود آمده در سال هاى اخیر است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#معرفی_کتاب
داستان درمورد ترلان دختری است که با دوستش رعنا برای پاسبان شدن اسم نویسی نموده اند و پس از قبول شدن برای دوره نخست به تهران سفر می کنند.
ترلان دختری می باشد که بسیار کتاب مطالعه می کند و نویسنده است. کسی که در پس رویدادها سراغ توصیف و نگاشتن اتفاقات می باشد خیلی اهل مناسبات و کارهای دخترانه نیست. او بسیار ساکت است و زیاد قاطی جمع و شلوغی نمی شود و اما به جای او دوستش رعنا اهل اعتراض و شلوغ کاری است.
اینکه چرا این رمان توانست همانند اثر قبلی این نویسنده(پرنده من) در میان آن همه آثار منتشر شده مطرح شود و جایگاه ویژه خود را بیابد باید علت آن را نگاه دقیق و ریزبینانه خانم وفی و شناخت و آگاهی کامل او از شخصیت های داستانش دانست. شخصیت هایی که آنقدر برای خواننده ملموس و محسوس اند که به راحتی می توان باورشان کرده و با دنیایشان ارتباط برقرار نمود.
رمانی که به دنیای درونی و رفتارهای بیرونی تعدادی دختر که در یک آموزشگاه نظامی دور هم جمع شده اند می پردازد. دخترانی که هرکدام برای گریز از وضعیت موجودشان و دور شدن از شرایط نامساعد پیرامونشان به انتخابی از سرناچاری دست زده اند.
در این رمان با دو زمان دستوری و دو زمان تاریخی روبرو می شویم. یکی از زمان های دستوری زمان حال است. زمانی که اتفاق داستان در آن جریان دارد و راوی کنش شخصیت ها را در حین انجامشان برای خواننده روایت می کند.
دومین زمان دستوری زمان گذشته است. یعنی زمانی که ارجاعات به قبل داده می شود و رخدادها و خاطرات اشخاص مرور می شود.
اما دو زمان تاریخی که کلیت وقوع داستان را در بر می گیرد پیش و بعد از انقلاب است. زمان اول زمانی است که شخصیت های اصلی یعنی ترلان و رعنا با فعالیت های سیاسی و اجتماعی در پی شکل دادن به پیرامون خود هستند و زمان دوم زمانی است که این دو شخصیت همانند دیگر اشخاص داستانی دچار نوعی انفعال وسرخوردگی بوده و این پیرامون و محیط است که به آنان شکل داده و آنها را متاثر از خویش و شرایط محیط می کند.
بى شک این رمان با چشم پوشى از برخى اشکالات آن، با پرداخت خوب، نثر ساده و روان، قصه درخور توجه و موضوعى جالب ... یکى از بهترین آثار به وجود آمده در سال هاى اخیر است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به توپرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و
تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج(سایه)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به توپرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و
تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج(سایه)
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از بچگی روحیه ی عجیب و غریبی داشتم! کلا در حالت یاس فلسفی بودم و فرهاد و فریدون فروغی گوش می دادم! یعنی برام نوار کاست هایی مثل علیمردان خان و کدو قلقله زن و حسن کچل می خریدن ولی هرچی التماس می کردن، گوش نمی دادم! دوست داشتم فرهاد و فریدون فروغی گوش بدم! راه می رفتم و توی خونه بلند بلند برای خودم می خوندم : بااا صدای بی صدا ! مث یه کوه بلند ! مثل یه خواب کوتاه! یه مرد بود یه مرد!
فرهاد خوندن به خودی خود بد نیس ولی وقتی یه بچه ی ۵ ساله این طور با جدّیت اینارو گوش می ده، اوضاع یکم نگران کننده به نظر می رسه! خداروشکر اوایل سال های جنگ بود و این قرتی بازیای روانشناسانه باب نشده بود! وگرنه اگه الان بود،به عنوان یه کیس مطالعاتی توی کلینیک نگهم می داشتن!
مدرسه که رفتم اوضاع یاس فلسفیم بدتر شد! مادرم می گفت تقصیر این صادق هدایت گوربه گور شده ست! پدرم عاشق هدایت بود و کتابای چاپ قدیم شو نگه می داشت. منم یواشکی از کتابخونه ش کش می رفتم و می خوندم! ازدوران دبستان عادت داشتم که یه کتاب لای چیزمیزای کیف مدرسه قایم کنم و توی زنگ تفریح بشینم یه گوشه ای بخونم یا وسط درسای کسالت آور هفتگی ،زیر میز باز کنم و قایمکی ورق بزنم!
یه بار که وسط درس اجتماعی و جریان سفرای خانواده آقای هاشمی داشتم زیر میز یواشکی کتاب زنده به گور صادق هدایت رو می خوندم، دستگیر شدم!
چند تایی پس گردنی محکم خوردم و تا سه روز نذاشتن برم سرکلاس ! بعدش هم دوباره آقای ابراهیم پور بیچاره رو خواستن مدرسه! فردای اون روز با هزارتا من بمیرم و تو بمیری ، راهم دادن سرکلاس و معلم مون یه جلد کتاب "داستان راستان"مطهری داد دستم و گفت اینو بخون ، شاید آدم شدی!
توی خونه هم به شدت زیر نظر بودم! چون صادق هدایت می خوندم،همه فکر می کردن فازخودکشی دارم!
اگه می رفتم دم پنجره ،پنج نفر در جا می ریختن سرم و منو می کشیدن کنار! اگه می رفتم دم گاز ، کل فامیل می ریختن سرم و می بردنم به یه نقطه ی امن تا خودمو آتیش نزنم !
گلاب به روتون! حتی توی توالت هم پنج دقیقه آسایش نداشتم ! یکم که کارم طول می کشید، همه می خواستن درو بشکنن و بیان تو!
نقاشیایی که می کشیدم هم تعریفی نداشتن ! توی اکثر این نقاشیا یا خونه ای ماشینی ،چیزی آتیش گرفته بود یا من داشتم فراهانی رو با تفنگ می کشتم ! فراهانی همکلاسی بی تربیتم بود و می خواستم سر به تنش نباشه!
یه بار تصادفی سر امتحان نقاشی یه گل کشیدم ! اصلا مدرسه ریخت به هم! انگار دهه ی فجر شده! اونقدر تحویلم گرفتن که نگو! سر صف بهم جایزه دادن و گفتن اجازه داری بعد از قرآن و پخش سرود ملی ، یه چیزی بخونی !
معلم مون هم با لبخند اومد پیشم ؛ بازوم رو سفت نیشگون گرفت و در گوشم گفت :اگه "یه مرد بود، یه مرد" رو پشت میکروفن بخونی ،کلّه تو می کنم!
منم گفتم چشم و پشت میکروفن با صدای گوش خراشم خوندم : مثل غنچه بود آن روز ! غنچه ای که روییده! در هوای بهمن ماه! یک درخت خشکیده! بابام هم وقتی فهمید من توی مدرسه گل کشیدم ،خیلی خوشحال شد و برام یه پرس سیرابی خرید!
ولی از چند وقت بعد، دیگه نتونستم به سنت گل کشیدن ادامه بدم ! حس می کردم دارم خفه می شم ! اصلا خودم نبودم ! پیه تنبیه شدن رو به تنم مالیدم و دوباره شروع کردم به کشیدن نقاشی های مورد علاقه ی خودم و کشتن فراهانی و آقا معلم به روش های مختلف!
مادرم هنوز اعتقاد داره که که تقصیر اون صادق هدایت پدرسوخته ست و اگه داستان راستان رو خونده بودم ،هم دنیارو داشتم هم آخرت رو ! من اما فکر می کنم اگه اونا جلوی نقاشی کشیدنامو نمی گرفتن و استعدادای درخشانمو سرکوب نمی کردن،الان شخص مفیدی برای اجتماع شده بودم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از بچگی روحیه ی عجیب و غریبی داشتم! کلا در حالت یاس فلسفی بودم و فرهاد و فریدون فروغی گوش می دادم! یعنی برام نوار کاست هایی مثل علیمردان خان و کدو قلقله زن و حسن کچل می خریدن ولی هرچی التماس می کردن، گوش نمی دادم! دوست داشتم فرهاد و فریدون فروغی گوش بدم! راه می رفتم و توی خونه بلند بلند برای خودم می خوندم : بااا صدای بی صدا ! مث یه کوه بلند ! مثل یه خواب کوتاه! یه مرد بود یه مرد!
فرهاد خوندن به خودی خود بد نیس ولی وقتی یه بچه ی ۵ ساله این طور با جدّیت اینارو گوش می ده، اوضاع یکم نگران کننده به نظر می رسه! خداروشکر اوایل سال های جنگ بود و این قرتی بازیای روانشناسانه باب نشده بود! وگرنه اگه الان بود،به عنوان یه کیس مطالعاتی توی کلینیک نگهم می داشتن!
مدرسه که رفتم اوضاع یاس فلسفیم بدتر شد! مادرم می گفت تقصیر این صادق هدایت گوربه گور شده ست! پدرم عاشق هدایت بود و کتابای چاپ قدیم شو نگه می داشت. منم یواشکی از کتابخونه ش کش می رفتم و می خوندم! ازدوران دبستان عادت داشتم که یه کتاب لای چیزمیزای کیف مدرسه قایم کنم و توی زنگ تفریح بشینم یه گوشه ای بخونم یا وسط درسای کسالت آور هفتگی ،زیر میز باز کنم و قایمکی ورق بزنم!
یه بار که وسط درس اجتماعی و جریان سفرای خانواده آقای هاشمی داشتم زیر میز یواشکی کتاب زنده به گور صادق هدایت رو می خوندم، دستگیر شدم!
چند تایی پس گردنی محکم خوردم و تا سه روز نذاشتن برم سرکلاس ! بعدش هم دوباره آقای ابراهیم پور بیچاره رو خواستن مدرسه! فردای اون روز با هزارتا من بمیرم و تو بمیری ، راهم دادن سرکلاس و معلم مون یه جلد کتاب "داستان راستان"مطهری داد دستم و گفت اینو بخون ، شاید آدم شدی!
توی خونه هم به شدت زیر نظر بودم! چون صادق هدایت می خوندم،همه فکر می کردن فازخودکشی دارم!
اگه می رفتم دم پنجره ،پنج نفر در جا می ریختن سرم و منو می کشیدن کنار! اگه می رفتم دم گاز ، کل فامیل می ریختن سرم و می بردنم به یه نقطه ی امن تا خودمو آتیش نزنم !
گلاب به روتون! حتی توی توالت هم پنج دقیقه آسایش نداشتم ! یکم که کارم طول می کشید، همه می خواستن درو بشکنن و بیان تو!
نقاشیایی که می کشیدم هم تعریفی نداشتن ! توی اکثر این نقاشیا یا خونه ای ماشینی ،چیزی آتیش گرفته بود یا من داشتم فراهانی رو با تفنگ می کشتم ! فراهانی همکلاسی بی تربیتم بود و می خواستم سر به تنش نباشه!
یه بار تصادفی سر امتحان نقاشی یه گل کشیدم ! اصلا مدرسه ریخت به هم! انگار دهه ی فجر شده! اونقدر تحویلم گرفتن که نگو! سر صف بهم جایزه دادن و گفتن اجازه داری بعد از قرآن و پخش سرود ملی ، یه چیزی بخونی !
معلم مون هم با لبخند اومد پیشم ؛ بازوم رو سفت نیشگون گرفت و در گوشم گفت :اگه "یه مرد بود، یه مرد" رو پشت میکروفن بخونی ،کلّه تو می کنم!
منم گفتم چشم و پشت میکروفن با صدای گوش خراشم خوندم : مثل غنچه بود آن روز ! غنچه ای که روییده! در هوای بهمن ماه! یک درخت خشکیده! بابام هم وقتی فهمید من توی مدرسه گل کشیدم ،خیلی خوشحال شد و برام یه پرس سیرابی خرید!
ولی از چند وقت بعد، دیگه نتونستم به سنت گل کشیدن ادامه بدم ! حس می کردم دارم خفه می شم ! اصلا خودم نبودم ! پیه تنبیه شدن رو به تنم مالیدم و دوباره شروع کردم به کشیدن نقاشی های مورد علاقه ی خودم و کشتن فراهانی و آقا معلم به روش های مختلف!
مادرم هنوز اعتقاد داره که که تقصیر اون صادق هدایت پدرسوخته ست و اگه داستان راستان رو خونده بودم ،هم دنیارو داشتم هم آخرت رو ! من اما فکر می کنم اگه اونا جلوی نقاشی کشیدنامو نمی گرفتن و استعدادای درخشانمو سرکوب نمی کردن،الان شخص مفیدی برای اجتماع شده بودم!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد .
#پابلو_نرودا
12ژوئیه زاد روز پابلو نرودا گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد .
#پابلو_نرودا
12ژوئیه زاد روز پابلو نرودا گرامی باد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مادر به گونه ای خستگی ناپذیر برای ترزا توضیح می داد که مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است.
سخنان قانع کننده ی او تجربه ی زنی را نشان می داد که همه چیز را به خاطر کودکش، از دست داده است.
ترزا گوش می داد و باور داشت که بالاترین ارزش زندگی مادر بودن است و مادر شدن فداکاری بزرگی است.
اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.
#بار_هستی
#رومن_رولان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مادر به گونه ای خستگی ناپذیر برای ترزا توضیح می داد که مادر شدن به معنای همه چیز را فدا کردن است.
سخنان قانع کننده ی او تجربه ی زنی را نشان می داد که همه چیز را به خاطر کودکش، از دست داده است.
ترزا گوش می داد و باور داشت که بالاترین ارزش زندگی مادر بودن است و مادر شدن فداکاری بزرگی است.
اگر مادر شدن عین فداکاری است، دختر بودن گناهی جبران ناپذیر است.
#بار_هستی
#رومن_رولان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ما زمانی شخصی را دوست داشته ایم و یا اینکه شخصی برایمان عزیز بوده است، اما دست روزگار اتفاقاتی افتاده است ویا آن شخص کارهایی کرده است که دیگر به خود اجازه نمیدهیم او را دوست و یا عزیز خود بدانیم. به نظرم مهمترین نشانه بزرگ شدن آدمی همین است که بداند آدم های رفتنی را خود راهی کند، قبل از آنکه بروند. مسئله پیش دستی کردن نیست مسئله این است که ذات آدمها را بشناسد و تلاش بیهوده نکند. آدم های رفتنی را باید با آغوشی گرم راهی کرد.
#تقابل_عقل_و_احساس
#نیما_پادوسبانیان_سوادکوهی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ما زمانی شخصی را دوست داشته ایم و یا اینکه شخصی برایمان عزیز بوده است، اما دست روزگار اتفاقاتی افتاده است ویا آن شخص کارهایی کرده است که دیگر به خود اجازه نمیدهیم او را دوست و یا عزیز خود بدانیم. به نظرم مهمترین نشانه بزرگ شدن آدمی همین است که بداند آدم های رفتنی را خود راهی کند، قبل از آنکه بروند. مسئله پیش دستی کردن نیست مسئله این است که ذات آدمها را بشناسد و تلاش بیهوده نکند. آدم های رفتنی را باید با آغوشی گرم راهی کرد.
#تقابل_عقل_و_احساس
#نیما_پادوسبانیان_سوادکوهی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
12سال بردگی نوشته:سالومون نورثاب
12 سال بردگی (به انگلیسی: 12 Years a Slave) یک فیلم درام تاریخی بر اساس خودزندگی نامه 12سال بردگی اثر سالومون نورثاپ است که یک سیاه آزاد بود ولی ربوده شده و بعنوان برده فروخته شد. کارگردان فیلم، استیو مک کوئین و نویسنده جان ریدلی است. چیوِتل اجیوفور نقش سالومون نورثاپ را ایفا میکند. 12 سال بردگی برای اولین بار در سی و هشتمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو در سپتامبر 2013 اکران شد و اکران عمومی آن هم در 18 اکتبر 2013 بود.
سال1841، سالومون نورثاپ (چیوِتل اجیوفور) یک سیاهپوست آزاد است که با همسر و فرزندانش در ساراتوگای نیویورک زندگی می کند. او با نواختن ویولن امرار معاش می کند. یک شب توسط چند نفر اراذل و اوباش اغفال شده، به وسیله آنها مسموم و بهعنوان برده فروخته می شود. به هوش که می آید، خود را در غل و زنجیر می بیند. سپس به مزارع پنبه در جنوب امریکا برده می شود، جایی که ابتدا توسط یک بردهدار به نام ویلیام فورد خریده شده و بعد از آن به ادوین اپس (مایکل فاسبندر) فروخته می شود. نورثاپ 12 سال از زندگی خود را بهعنوان یک برده جنوبی می گذراند.
کتاب دوازده سال بردگی داستانی درباره ی انسانیت و آزادی است. داستان زندگی مردی است که در جستجوی یافتن راهی برای دوستی و صلح در دنیایی هرج و مرج زده گام بر می دارد.این ماجرا،تنها سرگذشت یک نفر نیست،بلکه تراژدی میلیون ها انسانی است که روحشان سرکوب شده و آزار دیده اند.
این فیلم برندهٔ بهترین فیلم درام از هفتاد و یکمین مراسم گلدن گلوب و همچنین بهترین فیلم سال 2013 توسط آکادامی اسکار شده است. جایزهٔ اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش مکمل هم به این فیلم رسید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
12سال بردگی نوشته:سالومون نورثاب
12 سال بردگی (به انگلیسی: 12 Years a Slave) یک فیلم درام تاریخی بر اساس خودزندگی نامه 12سال بردگی اثر سالومون نورثاپ است که یک سیاه آزاد بود ولی ربوده شده و بعنوان برده فروخته شد. کارگردان فیلم، استیو مک کوئین و نویسنده جان ریدلی است. چیوِتل اجیوفور نقش سالومون نورثاپ را ایفا میکند. 12 سال بردگی برای اولین بار در سی و هشتمین دوره جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو در سپتامبر 2013 اکران شد و اکران عمومی آن هم در 18 اکتبر 2013 بود.
سال1841، سالومون نورثاپ (چیوِتل اجیوفور) یک سیاهپوست آزاد است که با همسر و فرزندانش در ساراتوگای نیویورک زندگی می کند. او با نواختن ویولن امرار معاش می کند. یک شب توسط چند نفر اراذل و اوباش اغفال شده، به وسیله آنها مسموم و بهعنوان برده فروخته می شود. به هوش که می آید، خود را در غل و زنجیر می بیند. سپس به مزارع پنبه در جنوب امریکا برده می شود، جایی که ابتدا توسط یک بردهدار به نام ویلیام فورد خریده شده و بعد از آن به ادوین اپس (مایکل فاسبندر) فروخته می شود. نورثاپ 12 سال از زندگی خود را بهعنوان یک برده جنوبی می گذراند.
کتاب دوازده سال بردگی داستانی درباره ی انسانیت و آزادی است. داستان زندگی مردی است که در جستجوی یافتن راهی برای دوستی و صلح در دنیایی هرج و مرج زده گام بر می دارد.این ماجرا،تنها سرگذشت یک نفر نیست،بلکه تراژدی میلیون ها انسانی است که روحشان سرکوب شده و آزار دیده اند.
این فیلم برندهٔ بهترین فیلم درام از هفتاد و یکمین مراسم گلدن گلوب و همچنین بهترین فیلم سال 2013 توسط آکادامی اسکار شده است. جایزهٔ اسکار برای بهترین بازیگر زن در نقش مکمل هم به این فیلم رسید.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️