@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اگر شما در اسراییل بدنیا می امدید به احتمال زیاد یهودی میشدید ،اگر در عربستان بدنیا می امدید قطعا مسلمان میشدید،اگر در اروپا بدنیا می امدید احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می امدید شینتو میشدید،دین پدیده ایست که جغرافیا برای شما تعیین میکند . پس تعصب برای چیست... آنچه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست
آدم هایی که روح بزرگی دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری..
#چارلی_چاپلین
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
اگر شما در اسراییل بدنیا می امدید به احتمال زیاد یهودی میشدید ،اگر در عربستان بدنیا می امدید قطعا مسلمان میشدید،اگر در اروپا بدنیا می امدید احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می امدید شینتو میشدید،دین پدیده ایست که جغرافیا برای شما تعیین میکند . پس تعصب برای چیست... آنچه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست
آدم هایی که روح بزرگی دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری..
#چارلی_چاپلین
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#از_حال_بد_به_حال_خوب
#دکتر_دیوید_برنز
کتابیست که از مقوله روانشناسی و روان پزشکی مقوله حال خوب را زیر ذره بین قرار میدهد . براستی چگونه می توان حال خوب داشت وحال خوب چیست؟
حال خوب در خانه ،در کار وبطور کلی در زندگی.
اگر تمام نعمتهای زندگی شامل حال انسان باشد ولی حال واحساس خوب نداشته باشد،محروم از مهمترین نعمت زندگیست . ولی با احساس خوب وحال خوب در صورت داشتن کمترین امکانات هم میتوان بخوبی زندگی کرد.
بعد از آشنایی با شناخت درمانی واجرای تعلیمات آن ،انسان احساس میکند از طریق اندیشیدن ،درست اندیشیدن ومثبت اندیشیدن زندگی وسرنوشت خود را میتواند دگرگون کندوتغییر دهد واز قدرت بیشتری برخوردار گردد.
کتاب دو مزیت عمده دارد اول اینکه هر شخصی میتواند از تعالیم آن در زندگی شخصی وخانوادگی ،کاری واجتماعی ،مشاوره ،تحقیق پژوهش استفاده کند.
دوم اینکه نویسنده کتاب دکتر برنز علاقمند بود مراجعانش با خودشناسی وخویشتن سازی به حل مشکلات ودرمان بیماریها ورشد وشکوفایی خود بپردازند وبرای این منظور حتی الامکان از دارو استفاده نکنند.
افرادی که علاقمند به داشتن حال خوب هستند به خصوص کسانیکه دسترسی به متخصصین روانی ندارند می توانند بهره بسیاری از این کتاب ببرند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#از_حال_بد_به_حال_خوب
#دکتر_دیوید_برنز
کتابیست که از مقوله روانشناسی و روان پزشکی مقوله حال خوب را زیر ذره بین قرار میدهد . براستی چگونه می توان حال خوب داشت وحال خوب چیست؟
حال خوب در خانه ،در کار وبطور کلی در زندگی.
اگر تمام نعمتهای زندگی شامل حال انسان باشد ولی حال واحساس خوب نداشته باشد،محروم از مهمترین نعمت زندگیست . ولی با احساس خوب وحال خوب در صورت داشتن کمترین امکانات هم میتوان بخوبی زندگی کرد.
بعد از آشنایی با شناخت درمانی واجرای تعلیمات آن ،انسان احساس میکند از طریق اندیشیدن ،درست اندیشیدن ومثبت اندیشیدن زندگی وسرنوشت خود را میتواند دگرگون کندوتغییر دهد واز قدرت بیشتری برخوردار گردد.
کتاب دو مزیت عمده دارد اول اینکه هر شخصی میتواند از تعالیم آن در زندگی شخصی وخانوادگی ،کاری واجتماعی ،مشاوره ،تحقیق پژوهش استفاده کند.
دوم اینکه نویسنده کتاب دکتر برنز علاقمند بود مراجعانش با خودشناسی وخویشتن سازی به حل مشکلات ودرمان بیماریها ورشد وشکوفایی خود بپردازند وبرای این منظور حتی الامکان از دارو استفاده نکنند.
افرادی که علاقمند به داشتن حال خوب هستند به خصوص کسانیکه دسترسی به متخصصین روانی ندارند می توانند بهره بسیاری از این کتاب ببرند.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یاد اون جوک قدیمی افتادم که یارو پیش روانپزشک میره و میگه دکتر برادرم خل و چل شده، فکر می کنه که یه مرغه!
روانپزشک میگه: خب چرا واسه درمان نمی آریش.
طرف می گه: می خواستم؛ اما به تخم مرغ هاش نیاز دارم!
خب، گمان می کنم این کاملاً همون احساسیه که من الآن در مورد روابط زن و مرد دارم؛ می دونی رابطه ها خیلی غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستن، ولی من حدس میزنم داخل رابطه ها می مونیم چون اکثر ما به تخم مرغ هاش نياز داريم.
#وودی_آلن و
#مارشال_بریکمن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
یاد اون جوک قدیمی افتادم که یارو پیش روانپزشک میره و میگه دکتر برادرم خل و چل شده، فکر می کنه که یه مرغه!
روانپزشک میگه: خب چرا واسه درمان نمی آریش.
طرف می گه: می خواستم؛ اما به تخم مرغ هاش نیاز دارم!
خب، گمان می کنم این کاملاً همون احساسیه که من الآن در مورد روابط زن و مرد دارم؛ می دونی رابطه ها خیلی غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستن، ولی من حدس میزنم داخل رابطه ها می مونیم چون اکثر ما به تخم مرغ هاش نياز داريم.
#وودی_آلن و
#مارشال_بریکمن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار آشنا شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتن یه دفتر خاطرات تقلبی براش، من وظیفه قدیمی جلوه دادنش رو داشتم...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگه هاش...، چایی ریختم روش... مژی هم تا می تونست خودش رو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انسانیت برام مهمه و... بعد از یک هفته کار مداوم، دفتر خاطرات رو بُرد تقدیم ایشون کرد. آقا پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟
این که سالنامه 1396 هست! تو 5 ساله داری توی این خاطره می نویسی؟ و این گونه بود که مژی هنوز مجرد است!
از خاطرات ادمین کانال 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار آشنا شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتن یه دفتر خاطرات تقلبی براش، من وظیفه قدیمی جلوه دادنش رو داشتم...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگه هاش...، چایی ریختم روش... مژی هم تا می تونست خودش رو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انسانیت برام مهمه و... بعد از یک هفته کار مداوم، دفتر خاطرات رو بُرد تقدیم ایشون کرد. آقا پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟
این که سالنامه 1396 هست! تو 5 ساله داری توی این خاطره می نویسی؟ و این گونه بود که مژی هنوز مجرد است!
از خاطرات ادمین کانال 😊🌹
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#زن
زن یک وسیله یا ابزار نیست. یک موجود دست دوم نیست. زن تجملات رها شده و بدور از زندگی واقعی نیست. زن موجودی فقط احساساتی که تصمیمات عاطفی میگیرد و بویی از عقلانیت نبرده است، نیست. زن دیالکتیک بکارت در مقابل هرزگی نیست. زن نیمی از زندگی است. همه ما قبل از زن و مرد بودن انسان هستیم و شایسته رفتار انسانی و حقوق اولیه ابنا بشر.
چرا باکرگی برایمان مهم است؟
چون فکر میکنیم زن یک وسیله است و وقتی آن را از جعبه ازدواج بیرون می آوریم باید حتما پلمب و هلوگرام مخصوص و لیبل داشته باشد. باید از جایی مشخص آن را خریداری کنیم و به هر فروشنده ای نمیتوان اعتماد کرد. و باید برایش بهایی گزاف بناممهریه، شیر بها و از این دست به فروشنده پرداخت کنیم. اگر روزی آن را نخواستیم کالایی دست دوم حساب شده و با قیمت های پایین تر خرید و فروش میشود. اگر برچسب و هلوگرام مخصوص نداشت، احتمالش است که تقلبی صورت گرفته و نمیخریمش. دقیقا عین بازار! این نگاه متفرعنانه عمومی نسبت به زن و خرید کالا و پشتیبانی خدمات پس از فروش میشود نگاه کاسب پیشه به یک انسان. این کالا یا برده حق این را ندارد که از ارباب خویش جدا شود. هژمونی قدرت و حاکمیت و دادگاه با جمله "بشین سر زندگیت زن" از وی موجودی مسخ شده و فاقد اراده ترسیم میکند. این در مقابل کرامت انسانی وی است.
در حالیکه هیچ مردی حتی لحظه ای چنین نگاهی را برنمیتابد. بیایید فرض کنیم:
مردی قرار است قبل از ازدواج تست باکرگی بدهد و اگر نبود در انتخاب مردود است. فرض کنیم قرار است به وی مبلغی بعنوان مهریه بدهند و بگویند این کل حقوق توست در زندگی که بصورت نقدی به حسابت واریز میکنیم. نمیتوانی پس از انتخاب شدن تصمیم دیگری بگیری. همین ارباب زنت هست که هست. بیمار است، جانی است، سادیست است و قس علی هذا، باید بسوزی و بسازی و با وی تا لحظه مرگ زندگی کنی! حق انتخاب شریک دیگری نداری! و فقط در صورتی که اثبات بشود وی معتاد است و انگل جامعه شاید با دوندگی در محاکم قضایی بتوانی از وی جدا شوی! حق نداری از دستورات وی سرپیچی کنی. اگر به هر دلیل اشتباه کردی و با زن دیگری ارتباط برقرار کردی حکمت مرگ است! و حق حیات و زندگیت را از دست میدهی پس مواظب باش و حواست را جمع کن که اشتباه نکنی! وظیفه ات تولید مثل است و هروقت اربابت زن اراده کند باید به او انواع و اقسام سرویس ها را بدهی!
یادت باشد عکس وی را در خانه ات اویزان میکنی و همچون بت پرستشش میکنی! نوع پوشش و لباست را زنت انتخاب میکند. مبادا طوری لباس بپوشی که اندام جنسیت برجسته دیده شود. مبادا لباسی بپوشی که تحریککننده زنان دیگر باشد. میدانی در جامعه زنان بدچشم وجود دارند و قصد نزدیکی با تو پسمراقب باش طوری رفتار نکنی که به دست ایشان گزک بدهی. مبادا در مجالس با دیگر زنان صحبت کنی و بسیاری تمثیل ها و تناظر های دیگر که بدلیل طولانی شدن مطلب از آن صرف نظر میکنم.
این ها خون هر انسان منصفی را بجوش می آورد و تکانه ای لرزان بر پیکر انسان میاندازد که جای شکرش باقیست مرد هستم و زن نیستم. ولی این ها تصورات و تخیلات نیستند. باور های رایجی هستند که همه روزه با آن ها زندگی میکنیم منتها برای خودمان نمیخواهیم.
وقتش است کمی درنگ کنیم و در باور هامان تجدید نظر. زن همانند ما انسان است. آزاد است و حق حیات و زندگی و انتخاب و بازگشت از انتخاب دارد.
#بزرگمهر_قهاری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#زن
زن یک وسیله یا ابزار نیست. یک موجود دست دوم نیست. زن تجملات رها شده و بدور از زندگی واقعی نیست. زن موجودی فقط احساساتی که تصمیمات عاطفی میگیرد و بویی از عقلانیت نبرده است، نیست. زن دیالکتیک بکارت در مقابل هرزگی نیست. زن نیمی از زندگی است. همه ما قبل از زن و مرد بودن انسان هستیم و شایسته رفتار انسانی و حقوق اولیه ابنا بشر.
چرا باکرگی برایمان مهم است؟
چون فکر میکنیم زن یک وسیله است و وقتی آن را از جعبه ازدواج بیرون می آوریم باید حتما پلمب و هلوگرام مخصوص و لیبل داشته باشد. باید از جایی مشخص آن را خریداری کنیم و به هر فروشنده ای نمیتوان اعتماد کرد. و باید برایش بهایی گزاف بناممهریه، شیر بها و از این دست به فروشنده پرداخت کنیم. اگر روزی آن را نخواستیم کالایی دست دوم حساب شده و با قیمت های پایین تر خرید و فروش میشود. اگر برچسب و هلوگرام مخصوص نداشت، احتمالش است که تقلبی صورت گرفته و نمیخریمش. دقیقا عین بازار! این نگاه متفرعنانه عمومی نسبت به زن و خرید کالا و پشتیبانی خدمات پس از فروش میشود نگاه کاسب پیشه به یک انسان. این کالا یا برده حق این را ندارد که از ارباب خویش جدا شود. هژمونی قدرت و حاکمیت و دادگاه با جمله "بشین سر زندگیت زن" از وی موجودی مسخ شده و فاقد اراده ترسیم میکند. این در مقابل کرامت انسانی وی است.
در حالیکه هیچ مردی حتی لحظه ای چنین نگاهی را برنمیتابد. بیایید فرض کنیم:
مردی قرار است قبل از ازدواج تست باکرگی بدهد و اگر نبود در انتخاب مردود است. فرض کنیم قرار است به وی مبلغی بعنوان مهریه بدهند و بگویند این کل حقوق توست در زندگی که بصورت نقدی به حسابت واریز میکنیم. نمیتوانی پس از انتخاب شدن تصمیم دیگری بگیری. همین ارباب زنت هست که هست. بیمار است، جانی است، سادیست است و قس علی هذا، باید بسوزی و بسازی و با وی تا لحظه مرگ زندگی کنی! حق انتخاب شریک دیگری نداری! و فقط در صورتی که اثبات بشود وی معتاد است و انگل جامعه شاید با دوندگی در محاکم قضایی بتوانی از وی جدا شوی! حق نداری از دستورات وی سرپیچی کنی. اگر به هر دلیل اشتباه کردی و با زن دیگری ارتباط برقرار کردی حکمت مرگ است! و حق حیات و زندگیت را از دست میدهی پس مواظب باش و حواست را جمع کن که اشتباه نکنی! وظیفه ات تولید مثل است و هروقت اربابت زن اراده کند باید به او انواع و اقسام سرویس ها را بدهی!
یادت باشد عکس وی را در خانه ات اویزان میکنی و همچون بت پرستشش میکنی! نوع پوشش و لباست را زنت انتخاب میکند. مبادا طوری لباس بپوشی که اندام جنسیت برجسته دیده شود. مبادا لباسی بپوشی که تحریککننده زنان دیگر باشد. میدانی در جامعه زنان بدچشم وجود دارند و قصد نزدیکی با تو پسمراقب باش طوری رفتار نکنی که به دست ایشان گزک بدهی. مبادا در مجالس با دیگر زنان صحبت کنی و بسیاری تمثیل ها و تناظر های دیگر که بدلیل طولانی شدن مطلب از آن صرف نظر میکنم.
این ها خون هر انسان منصفی را بجوش می آورد و تکانه ای لرزان بر پیکر انسان میاندازد که جای شکرش باقیست مرد هستم و زن نیستم. ولی این ها تصورات و تخیلات نیستند. باور های رایجی هستند که همه روزه با آن ها زندگی میکنیم منتها برای خودمان نمیخواهیم.
وقتش است کمی درنگ کنیم و در باور هامان تجدید نظر. زن همانند ما انسان است. آزاد است و حق حیات و زندگی و انتخاب و بازگشت از انتخاب دارد.
#بزرگمهر_قهاری
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
این تصویر مربوط به «اسکارلت جوهانسون» است که در یک برنامه ی تلویزیونی دماغش را با یک دستمال پاک می کند و بعد آن دستمال در یک حراجی به مزایده گذاشته می شود و به مبلغ 5300 دلار فروخته می شود؛ بله کاملا درست است 5300 دلار برای یک دستمال که به آب دماغ خانم بازیگر آغشته است. جورج مونبیو نویسنده بریتانیایی در مقاله ای که در آن پیوند سلبریتی ها و امر سیاسی را مورد بررسی قرار داده است عنوان می کند:« سلبریتیها چهره خشن سرمایهداری شرکتی را ملایم میکنند و از همه بدتر، کنشگری فعال ما در جامعه را خاموش میکنند». اگر کمی چشم های مان را باز کنیم این را تا مغز استخوان در اطراف خودمان احساس می کنیم. بزرگترین نقش سلبریتی ها در گره گاههای تاریخی نمود پیدا می کند، زمانی که به دلایلی چند پیوند میان مردم و حکومت گسسته می شود، زمانی که سرمایه داری از سلبریتی ها برای ترمیم روابط خود با مردم استفاده می کنند. مونبیو عنوان می کند: که سرمایه داری یک پیکر بی چهره است و سعی دارد از چهره ی سلبریتی ها به عنوان چهره ی خود استفاده کند، سلبریتی هایی که از یک سو با مردم و خیل طرفدارانی در ارتباط هستند که حتی سایز کفش، رنگ مورد علاقه، محل تعطیلات قبلی سلبریتی های مورد علاقه شان را می دانند و از سوی دیگر با سیستمی در ارتباط هستند که همه چیز را برای ستاره شدن آن ها فراهم می کند. نمونه ی بارز این مسئله حمایت ها و کمپین های مجازی در انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران بود- علیرغم اینکه به نظر من همه ی این مسائل تنها در جهت شواف و تجدید چهره ی حکومت بود، حکومتی که مشروعیتش در نزد مردم مخدوش شده بود- حضور سلبریتی ها و هشتک ها و کلیپ هایشان از طریق شبکه ی اینستاگرام که بالاترین نمود سرمایه داری در بین عامه را پیدا کرده است، توانستند نوعی فضای دلهره و بایدی برای شرکت در انتخابات ایجاد کنند.. مونبیو در ادامه از یک نقش گسترده تر و خطرناک تر سلبریتی ها پرده برمی دارد: «سلبریتی نقش مهم دیگری هم دارند، نوعی سلاح حواسپرتی جمعی. مطالعه منتشرشده در ژورنال های فرهنگی نشان میدهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رایدادن (اگاهانه) را دارند.همین مساله میتواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاهوبیگاه و خودگفته رسانهها مبنی بر اینکه سلبریتیها ما را به زندگی اجتماعی پیوند میدهند»
بله سلبریتی ها و جهان سلبریتی پرور پیوند ما را با واقعیت قطع می کند و توهمی پایدار را دامن می زند، توهمی که نه خواب سرمایه داری را آشفته می کند و نه حاکمانی که بر ما سوار و نمی خواهند پیاده شوند. آن ها امتداد دهنده ی یک جهان دروغین در پس فیلم ها، شواف ها و عکس هایی هستند که هیچ ارتباطی با ما ندارد، جهانی بزک شده که نمونه و حد اعلای یک حیات می شود.
#محمد_مهدی_پور
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
این تصویر مربوط به «اسکارلت جوهانسون» است که در یک برنامه ی تلویزیونی دماغش را با یک دستمال پاک می کند و بعد آن دستمال در یک حراجی به مزایده گذاشته می شود و به مبلغ 5300 دلار فروخته می شود؛ بله کاملا درست است 5300 دلار برای یک دستمال که به آب دماغ خانم بازیگر آغشته است. جورج مونبیو نویسنده بریتانیایی در مقاله ای که در آن پیوند سلبریتی ها و امر سیاسی را مورد بررسی قرار داده است عنوان می کند:« سلبریتیها چهره خشن سرمایهداری شرکتی را ملایم میکنند و از همه بدتر، کنشگری فعال ما در جامعه را خاموش میکنند». اگر کمی چشم های مان را باز کنیم این را تا مغز استخوان در اطراف خودمان احساس می کنیم. بزرگترین نقش سلبریتی ها در گره گاههای تاریخی نمود پیدا می کند، زمانی که به دلایلی چند پیوند میان مردم و حکومت گسسته می شود، زمانی که سرمایه داری از سلبریتی ها برای ترمیم روابط خود با مردم استفاده می کنند. مونبیو عنوان می کند: که سرمایه داری یک پیکر بی چهره است و سعی دارد از چهره ی سلبریتی ها به عنوان چهره ی خود استفاده کند، سلبریتی هایی که از یک سو با مردم و خیل طرفدارانی در ارتباط هستند که حتی سایز کفش، رنگ مورد علاقه، محل تعطیلات قبلی سلبریتی های مورد علاقه شان را می دانند و از سوی دیگر با سیستمی در ارتباط هستند که همه چیز را برای ستاره شدن آن ها فراهم می کند. نمونه ی بارز این مسئله حمایت ها و کمپین های مجازی در انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران بود- علیرغم اینکه به نظر من همه ی این مسائل تنها در جهت شواف و تجدید چهره ی حکومت بود، حکومتی که مشروعیتش در نزد مردم مخدوش شده بود- حضور سلبریتی ها و هشتک ها و کلیپ هایشان از طریق شبکه ی اینستاگرام که بالاترین نمود سرمایه داری در بین عامه را پیدا کرده است، توانستند نوعی فضای دلهره و بایدی برای شرکت در انتخابات ایجاد کنند.. مونبیو در ادامه از یک نقش گسترده تر و خطرناک تر سلبریتی ها پرده برمی دارد: «سلبریتی نقش مهم دیگری هم دارند، نوعی سلاح حواسپرتی جمعی. مطالعه منتشرشده در ژورنال های فرهنگی نشان میدهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رایدادن (اگاهانه) را دارند.همین مساله میتواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاهوبیگاه و خودگفته رسانهها مبنی بر اینکه سلبریتیها ما را به زندگی اجتماعی پیوند میدهند»
بله سلبریتی ها و جهان سلبریتی پرور پیوند ما را با واقعیت قطع می کند و توهمی پایدار را دامن می زند، توهمی که نه خواب سرمایه داری را آشفته می کند و نه حاکمانی که بر ما سوار و نمی خواهند پیاده شوند. آن ها امتداد دهنده ی یک جهان دروغین در پس فیلم ها، شواف ها و عکس هایی هستند که هیچ ارتباطی با ما ندارد، جهانی بزک شده که نمونه و حد اعلای یک حیات می شود.
#محمد_مهدی_پور
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
همراهان همیشگی
از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود.
خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود.
خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من صدای بدی دارم! صدای پدرم به مراتب از من بدتر است! در کل ،خانواده ی بدصدایی هستیم و متاسفانه هیچ کداممان نمیخواهیم این واقعیت را بپذیریم ! جالب اینجاست که تمام اعضای خانواده ی من علاقه زیادی به آواز خواندن دارند. چند ساعتی که آنجا باشی چند مدل اجرای پاپ و راک و سنتی میشنوی! یکی در توالت آواز میخواند! یکی در حمام! یکی در آشپزخانه! یکی در حیاط! خلاصه اوضاع غم انگیزی ست و من سالهاست که با سرنوشت خود کنار آمده ام!
این مساله در خاندان ما ارثی ست. مثلا پسر عموی خدا زده ای دارم که از دوران نوجوانی دوست داشت قاری قرآن بشود! تلاش های مستمری هم در این راستا انجام داد! ولی هیچ فایده ای نداشت! چند باری که در مسجد محله یشان قرآن خواند، همه کفش هایشان را جا گذاشتند و فرار کردند! در نهایت امام جماعت مسجد او را کشید کناری و گفت:مسجد خانه ی خداست آقا جان! هروقت خواستی بیا اما فقط جان مادرت دیگر اینجا بلند قرآن نخوان! توی دلت بخوان! خدا قبول میکند! اصلا اینجوری ثوابش هم بیشتر است!
من اما بیشتر دلم می خواست تک خوان گروه سرود مدرسه مان باشم! تک خوان گروه سرود در دوران دانش آموزی ما خیلی عزت و احترام داشت و وقتی در مراسم های رسمی جلوتر از بقیه با غرور می ایستاد و سینه را می داد جلو و صدایش را می انداخت توی گلو، همه با تحسین یا حسرت نگاهش میکردند و به نوعی بعد از کاپتان تیم فوتبال، جوان اولِ مدرسه محسوب می شد!
مشکل اینجا بود که هیچ کس به استعداد من در خواندن پی نبرده بود و جهت خواندن در گروه سرود از من دعوت به همکاری نمی شد! اینطور شد که روی زدن مخ معلم تربیتی –که آن وقتها قدرت و نفوذی در حد مدیر مدرسه داشت- حساب ویژه ای باز کردم! آنقدر برایش به بهانه های مختلف –از روز جشن استقلال گینه ی بیسائو گرفته تا روز کارگر و ارتش و فضای سبز و غیره –کتاب و خودنویس و...هدیه بردم تا بالاخره نمک گیرم شد و مرا گذاشت داخل گروه سرود ! البته نه به عنوان تک خوان! تک خوان می خواند و چند نفر دیگر پشت سرش ادامه می دادند و من و سه چهار تا کور و کچل دیگر ،تنها کلمات نامفهومی را ادا می کردیم!
مثلا تک خوان می خواند: به لاله ی در خون خفته ! شهید دست از جان شسته! الی آخر! ما هم می گفتیم:هو هوهوهو! هوهوهوهو! ! هوهو! هوهوهو! هوهوهو! و این گونه بود که تنها تجربه ی رسمی من در زمینه آواز و گروه های موسیقی رقم خورد!
چند شب پیش پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده بودم و کسی دورو برم نبود. بنا بر همان عادت همیشه ی خانوادگی با صدای نخراشیده ام زدم زیر آواز. بعد از چند لحظه دیدم سایه ی دیگری کنار سایه ام افتاده روی زمین! کنار دستم را که نگاه دیدم، دیدم دختر خانم رنگ پریده ای که از صدای ناهنجار من سر جایش میخکوب شده، با چشم های بهت زده دارد نگاهم میکند! لبخند ملیحی زدم و تا دهانم را باز کردم که بگویم ببخشید! دمش را گذاشت روی کولش، قید سبز شدن چراغ را زد و دوید آن طرف خیابان ! اصلا نتوانستم دلیل این رفتار غیر ورزشی را بفهمم ! میخواستم داد بزنم ،بگویم: ای خانم! ای بی تربیت ! احترام استاد رو اگر نگه نمیداری ، لااقل احترام این کت شلوار را نگه دار!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من صدای بدی دارم! صدای پدرم به مراتب از من بدتر است! در کل ،خانواده ی بدصدایی هستیم و متاسفانه هیچ کداممان نمیخواهیم این واقعیت را بپذیریم ! جالب اینجاست که تمام اعضای خانواده ی من علاقه زیادی به آواز خواندن دارند. چند ساعتی که آنجا باشی چند مدل اجرای پاپ و راک و سنتی میشنوی! یکی در توالت آواز میخواند! یکی در حمام! یکی در آشپزخانه! یکی در حیاط! خلاصه اوضاع غم انگیزی ست و من سالهاست که با سرنوشت خود کنار آمده ام!
این مساله در خاندان ما ارثی ست. مثلا پسر عموی خدا زده ای دارم که از دوران نوجوانی دوست داشت قاری قرآن بشود! تلاش های مستمری هم در این راستا انجام داد! ولی هیچ فایده ای نداشت! چند باری که در مسجد محله یشان قرآن خواند، همه کفش هایشان را جا گذاشتند و فرار کردند! در نهایت امام جماعت مسجد او را کشید کناری و گفت:مسجد خانه ی خداست آقا جان! هروقت خواستی بیا اما فقط جان مادرت دیگر اینجا بلند قرآن نخوان! توی دلت بخوان! خدا قبول میکند! اصلا اینجوری ثوابش هم بیشتر است!
من اما بیشتر دلم می خواست تک خوان گروه سرود مدرسه مان باشم! تک خوان گروه سرود در دوران دانش آموزی ما خیلی عزت و احترام داشت و وقتی در مراسم های رسمی جلوتر از بقیه با غرور می ایستاد و سینه را می داد جلو و صدایش را می انداخت توی گلو، همه با تحسین یا حسرت نگاهش میکردند و به نوعی بعد از کاپتان تیم فوتبال، جوان اولِ مدرسه محسوب می شد!
مشکل اینجا بود که هیچ کس به استعداد من در خواندن پی نبرده بود و جهت خواندن در گروه سرود از من دعوت به همکاری نمی شد! اینطور شد که روی زدن مخ معلم تربیتی –که آن وقتها قدرت و نفوذی در حد مدیر مدرسه داشت- حساب ویژه ای باز کردم! آنقدر برایش به بهانه های مختلف –از روز جشن استقلال گینه ی بیسائو گرفته تا روز کارگر و ارتش و فضای سبز و غیره –کتاب و خودنویس و...هدیه بردم تا بالاخره نمک گیرم شد و مرا گذاشت داخل گروه سرود ! البته نه به عنوان تک خوان! تک خوان می خواند و چند نفر دیگر پشت سرش ادامه می دادند و من و سه چهار تا کور و کچل دیگر ،تنها کلمات نامفهومی را ادا می کردیم!
مثلا تک خوان می خواند: به لاله ی در خون خفته ! شهید دست از جان شسته! الی آخر! ما هم می گفتیم:هو هوهوهو! هوهوهوهو! ! هوهو! هوهوهو! هوهوهو! و این گونه بود که تنها تجربه ی رسمی من در زمینه آواز و گروه های موسیقی رقم خورد!
چند شب پیش پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده بودم و کسی دورو برم نبود. بنا بر همان عادت همیشه ی خانوادگی با صدای نخراشیده ام زدم زیر آواز. بعد از چند لحظه دیدم سایه ی دیگری کنار سایه ام افتاده روی زمین! کنار دستم را که نگاه دیدم، دیدم دختر خانم رنگ پریده ای که از صدای ناهنجار من سر جایش میخکوب شده، با چشم های بهت زده دارد نگاهم میکند! لبخند ملیحی زدم و تا دهانم را باز کردم که بگویم ببخشید! دمش را گذاشت روی کولش، قید سبز شدن چراغ را زد و دوید آن طرف خیابان ! اصلا نتوانستم دلیل این رفتار غیر ورزشی را بفهمم ! میخواستم داد بزنم ،بگویم: ای خانم! ای بی تربیت ! احترام استاد رو اگر نگه نمیداری ، لااقل احترام این کت شلوار را نگه دار!
#حامد_ابراهیم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تلگرام من یک مشکل اساسی دارد
این گزینه "last seen recently" اش خراب شده!!
فعالش میکنم آنلاین بودنم را نبیند
که نگران شودو
خبری از حالم بگیرد. میبینم حالا خودم نمیتوانم
آنلاین بودنش را چک کنم.
لجم میگیردو بی خبری کلافه ام میکند.
یکی دو بار که صفحه اش را چک کردم.
آخر تسلیم میشوم
مثل بچه ی آدم با پای خودم میروم تیک این گزینه را برمیدارم.
بعد برمیگردم داخل صفحه اش میبینم آنلاین است
ولی حالم را نمیپرسد.
بیشتر لجم میگیردو دوباره میروم last seen recently را فعال میکنم.
کل روز مینشینم
هی تیکش را میزنم و هی برمیدارم
و هی حرص میخورم.
آخر این چه امکان مزخرفیست در یک برنامه گذاشتند!
آقای مدیر تلگرام خواهش میکنم
رسیدگی کنید
که چرا وقتی last seen recently را تیک میزنم،
من نمیتوانم آنلاین بودنش را چک کنم و
آخر سر خودم از بی خبری کلافه میشوم.
مگر این گزینه برای این نیست که او آنلاین بودنم را نبیند،
دلش هزار راه برود و طاقتش طاق شود؟؟؟
پس چرا به جای او، دل خودم تنگ میشود؟
#مصطفی_عودی
#داستانک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تلگرام من یک مشکل اساسی دارد
این گزینه "last seen recently" اش خراب شده!!
فعالش میکنم آنلاین بودنم را نبیند
که نگران شودو
خبری از حالم بگیرد. میبینم حالا خودم نمیتوانم
آنلاین بودنش را چک کنم.
لجم میگیردو بی خبری کلافه ام میکند.
یکی دو بار که صفحه اش را چک کردم.
آخر تسلیم میشوم
مثل بچه ی آدم با پای خودم میروم تیک این گزینه را برمیدارم.
بعد برمیگردم داخل صفحه اش میبینم آنلاین است
ولی حالم را نمیپرسد.
بیشتر لجم میگیردو دوباره میروم last seen recently را فعال میکنم.
کل روز مینشینم
هی تیکش را میزنم و هی برمیدارم
و هی حرص میخورم.
آخر این چه امکان مزخرفیست در یک برنامه گذاشتند!
آقای مدیر تلگرام خواهش میکنم
رسیدگی کنید
که چرا وقتی last seen recently را تیک میزنم،
من نمیتوانم آنلاین بودنش را چک کنم و
آخر سر خودم از بی خبری کلافه میشوم.
مگر این گزینه برای این نیست که او آنلاین بودنم را نبیند،
دلش هزار راه برود و طاقتش طاق شود؟؟؟
پس چرا به جای او، دل خودم تنگ میشود؟
#مصطفی_عودی
#داستانک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده 16 اکتبر 1927 نویسنده، مجسمهساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه 47 و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پاییندستیها میدانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال 1999 گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، آکادمی نوبل سوئد هنگام اعلام نام او، داستانهایش را تصویرگر چهره فراموش شده تاریخ خواند.
گونتر گراس در 16 اکتبر سال 1927 در گدانسک (به آلمانی: دانتسیگ) لهستان، از پدری آلمانی و پروتستان به نام ویلهلم و مادری کاتولیک که اصالتاً لهستانی بود به نام هلنه، زاده شد. گراس تحت تأثیر تربیت کاتولیکی مادر، به خدمت در کلیسا مشغول شد و با نوجوانان خادم در اجرای مراسم نمازگزاری شرکت میکرد.
در پانزده سالگی برای گریز از محیط تنگ و فقیرانه خانوادگی، خدمت در ارتش هیتلری را با رغبت پذیرفت و در هفده سالگی به لشکر دهم توپخانه اساس - فروندبرگ فرا خوانده شد.
گونتر گراس پس از مجروح شدن در تاریخ 20 آوریل 1945، در تاریخ 8 مه 1945 در مارینباد دستگیر و به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد و تا 24 آوریل 1946 در بازداشتگاه بود.
گراس در بازجوئیهای مقدماتی افسران آمریکایی، به عضویت خود در شاخه مسلح حزب نازی موسوم به اساس اعتراف کرد، ولی تا سال 2006افکار عمومی را از آن آگاه نکرد.
او سال 1947-1948 در دوسلدورف یک دوره کارآموزی را در کارگاه سنگتراشی به پایان رساند و سپس در آکادمی هنر دوسلدورف تا پایان سال 1952 به تحصیل در رشته پیکرتراشی و قلمسیاه پرداخت.
سالهای 1952-1956در دانشکده هنرهای تجسمی در برلین ادامه تحصیل داد. پس از اتمام تحصیلات به پاریس رفت و تا سال 1959 در آنجا اقامت کرد.
سال 1960 مجددأ به برلین بازگشت و تا سال 1972 آنجا سکونت کرد.
گونتر گراس سالهای 1972-1978در یکی از شهرهای کوچک استان شلزویگ هولشتاین زندگی کرد. او سال 1954 با یک دانشجوی سوئیسی ازدواج کرد که این پیوندِ زناشوئی تا سال 1978 دوام داشت و ثمره آن پنج فرزند بود.
گراس سال 1979 مجددأ ازدواج و به اتفاق همسرش راهی هندوستان شد و برای شش ماه در کلکته زندگی کرد.
گونتر گراس به سال2015در سن 87 سالگی بر اثر عفونت در بیمارستان شهر لوبک در شمال آلمان درگذشت.
جوایز ادبی گونتر گراس:
جایزه گئورگ بوشنر در سال 1965
جایزه توماس مان در سال 1996
جوایز شاهزاده آستوریاس در سال 1999
جایزه نوبل ادبیات در سال 1999
دکترای افتخاری از دانشگاه آزاد برلین در سال2005
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گونتر ویلهلم گراس (به آلمانی: Günter Wilhelm Grass) (زاده 16 اکتبر 1927 نویسنده، مجسمهساز و نقاش آلمانی بود. او عضو برجسته گروه 47 و از نویسندگان بزرگ و معروف آلمان بود.
گونتر گراس بازتاب صدای نسلی از آلمانها بود که در زمان سلطه نازیسم بزرگ شده بودند. او خود را روایتگر تاریخ از نگاه پاییندستیها میدانست. وی با رویکردی معترضانه و هشداردهنده همواره در تمام رویدادهای مهم سیاسی و ادبی آلمان حضور مؤثر داشت. در سال 1999 گراس برنده جایزه نوبل ادبیات شد، آکادمی نوبل سوئد هنگام اعلام نام او، داستانهایش را تصویرگر چهره فراموش شده تاریخ خواند.
گونتر گراس در 16 اکتبر سال 1927 در گدانسک (به آلمانی: دانتسیگ) لهستان، از پدری آلمانی و پروتستان به نام ویلهلم و مادری کاتولیک که اصالتاً لهستانی بود به نام هلنه، زاده شد. گراس تحت تأثیر تربیت کاتولیکی مادر، به خدمت در کلیسا مشغول شد و با نوجوانان خادم در اجرای مراسم نمازگزاری شرکت میکرد.
در پانزده سالگی برای گریز از محیط تنگ و فقیرانه خانوادگی، خدمت در ارتش هیتلری را با رغبت پذیرفت و در هفده سالگی به لشکر دهم توپخانه اساس - فروندبرگ فرا خوانده شد.
گونتر گراس پس از مجروح شدن در تاریخ 20 آوریل 1945، در تاریخ 8 مه 1945 در مارینباد دستگیر و به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد و تا 24 آوریل 1946 در بازداشتگاه بود.
گراس در بازجوئیهای مقدماتی افسران آمریکایی، به عضویت خود در شاخه مسلح حزب نازی موسوم به اساس اعتراف کرد، ولی تا سال 2006افکار عمومی را از آن آگاه نکرد.
او سال 1947-1948 در دوسلدورف یک دوره کارآموزی را در کارگاه سنگتراشی به پایان رساند و سپس در آکادمی هنر دوسلدورف تا پایان سال 1952 به تحصیل در رشته پیکرتراشی و قلمسیاه پرداخت.
سالهای 1952-1956در دانشکده هنرهای تجسمی در برلین ادامه تحصیل داد. پس از اتمام تحصیلات به پاریس رفت و تا سال 1959 در آنجا اقامت کرد.
سال 1960 مجددأ به برلین بازگشت و تا سال 1972 آنجا سکونت کرد.
گونتر گراس سالهای 1972-1978در یکی از شهرهای کوچک استان شلزویگ هولشتاین زندگی کرد. او سال 1954 با یک دانشجوی سوئیسی ازدواج کرد که این پیوندِ زناشوئی تا سال 1978 دوام داشت و ثمره آن پنج فرزند بود.
گراس سال 1979 مجددأ ازدواج و به اتفاق همسرش راهی هندوستان شد و برای شش ماه در کلکته زندگی کرد.
گونتر گراس به سال2015در سن 87 سالگی بر اثر عفونت در بیمارستان شهر لوبک در شمال آلمان درگذشت.
جوایز ادبی گونتر گراس:
جایزه گئورگ بوشنر در سال 1965
جایزه توماس مان در سال 1996
جوایز شاهزاده آستوریاس در سال 1999
جایزه نوبل ادبیات در سال 1999
دکترای افتخاری از دانشگاه آزاد برلین در سال2005
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نگاهی به چند اثر گونتر گراس:
طبل حلبی :
این نخستین رمان گونتر گراس است که البته مشهورترین رمان او باقی ماند و به عنوان یکی از آثار کلیدی ادبیات مدرن اروپا نیز شناخته شد. این رمان که از زبان اسکار ماتزرات از یک بیمارستان روانی روایت میشود، بازگوکننده یک زندگی نیمه دیوانه متأثر از توهمات تاریخ قرن بیستمی است.قهرمان داستان که رشدی غیر طبیعی دارد به واسطه آن دیدگاهی غیر معمولی نیز نسبت به اطرافش دارد.
اسکار در سه سالگی تصمیم میگیرد بزرگتر نشود بنابراین در همان قد و قواره کودکی باقی میماند اما از نظر فکری رشد میکند. سپس او به همراه گروهی از کوتولهها برای سرگرم کردن سربازان آلمانی پس از حمله نازیها به لهستان به خط مقدم فرستاده میشود. شرایط اسکار به نوعی نشانگر شرایط زمانی جامعهٔ آن دوران آلمان است.
ترکیب درام سیاسی و اسطوره و تمثیل، باعث شد این رمان در پیشرفت سبک رئالیسم جادویی بسیار تأثیرگذار باشد.شیوه ارائه داستان فوق العاده است و بازتاب کنایی در آن به چشم می خورد.طنزی که بارها در داستان تکرار شده با دهشت حاکم بر آن در تضاد است.
گراس در این داستان کوتوله کم عقلی را به تصویر می کشد و آوارگی 30 سال اول زندگی اش را نقل می کند.
موش و گربه:
این رمان دومین کتاب از «سه گانه دانزینگ» است که پس از «طبل حلبی» و پیش از «سالهای سگی» به موضوع ظهور نازیسم پرداخته است. موش و گربه داستان زندگی یواخیم مالکه نوجوانی یتیم است که طی جنگ جهانی دوم از زبان تنها دوست او به نام پیلنتس روایت میشود.
مالکه به همراه راوی و پسران دیگر داستان یک کشتی مینروب غرق شده پیدا میکنند و او از آنجا چیزهایی برای فروش یا استفاده به همراه خود میآورد. وقتی یک کاپیتان زیردریایی آلمانی برای سخنرانی درباره پیروزیهای نظامی خود به مدرسه مالکه دعوت میشود مالکه در جریان دزدیدن صلیب آهنین او (یک نشان نظامی کشور آلمان) از مدرسه اخراج میشود.
او سپس به ارتش میپیوندد، جایی که به واسطه موفقیتهایش در جنگ صاحب یک صلیب آهنین حقیقی برای خود میشود. اما خاطرات گذشته مانع از ایراد سخنرانی او در مدرسه میشود و او در نهایت دلیلی برای ادامه خدمت نظامی نمیبیند و آن را رها میکند.
استفان اسپندر در نیویورک تایمز این رمان را به عنوان یک داستان درخشان که نجات بشر در دورهای از جنگها و سیاستهای دولتی را به زیبایی به تصویر کشیده مورد تحسین قرار داده است.
برگام خرچنگ:
یکی دیگر از رمان های گراس است.دو نوجوان در اینترنت در مورد یهود و نژاد آریایی ویک قضیه تاریخی با یکدیگر درگیری پیدا می کنند و این درگیری به دنیای واقعیت نیز کشیده می شود .به موازات این دعوا شاهد زندگی دو نسل دیگر از خانواده نوجوان مخالف یهودی در دوران جنگ آلمان و غرق شدن کشتی نیز هستیم. در حقیقت مبحث اصلی نحوه نگرش سه نسل به این دعوای تاریخی می باشد.
مادهموش :
گراس در سال 1991 در پاسخ به این سؤال که چرا در رمانهایی مانند «موش»، «سفرهماهی» و «از دفتر خاطرات یک حلزون» از شخصیتهای حیوانی استفاده کرده گفت: "من همیشه احساس کردهام که ما بیش از حد درباره انسان صحبت کردهایم. این جهان پر از انسان است اما حیوانات، پرندگان، ماهیها و حشرات نیز در آن حضور دارند. آنها حتی پیش از ما در این دنیا بودهاند و شاید پس از ما نیز در آن زندگی کنند."
مادهموش نیز در این رمان چنین سناریویی را مجسم میکند که در آن راوی اغلب گفت وگوهایی رؤیاگونه درباره نزدیک شدن پایان زندگی بشر با یک ماده موش برقرار میکند.
پوست کندن پیاز :
در این کتاب که زندگی نامه خودنوشت گراس است، خاطرات او در زمان عضویت در شاخه مسلح نیروهای اس اس آلمان نازی در آخرین ماههای جنگ جهانی دوم روایت شده است. انتشار این کتاب که لرزه بر پیکر جامعه آلمان انداخت، برای کسانی که گراس را یک افشاگر حقایق ملی میدانستند، دردسرساز شد.
از جمله «لخ والسا» که او نیز در گدانسک متولد شده گفت که معتقد است گراس باید از امتیاز شهروندی افتخاری خود صرف نظر کند.
گراس در این کتاب با کنکاش در خاطرات خود درست مانند لایه لایه پوست کندن یک پیاز توضیح میدهد که چگونه در سن 17 سالگی خواست به نیروی دریایی آلمان بپیوندد اما عضو نیروهای اس اس شد و سپس به عنوان زندانی سر از یک اردوگاه جنگی درآورد.
پوست کندن پیاز چیزی بیش از یک روایت ساده از حوادث و در واقع یک استنطاق چند لایه از تاریخ، حافظه و حقیقت یک ملت است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
نگاهی به چند اثر گونتر گراس:
طبل حلبی :
این نخستین رمان گونتر گراس است که البته مشهورترین رمان او باقی ماند و به عنوان یکی از آثار کلیدی ادبیات مدرن اروپا نیز شناخته شد. این رمان که از زبان اسکار ماتزرات از یک بیمارستان روانی روایت میشود، بازگوکننده یک زندگی نیمه دیوانه متأثر از توهمات تاریخ قرن بیستمی است.قهرمان داستان که رشدی غیر طبیعی دارد به واسطه آن دیدگاهی غیر معمولی نیز نسبت به اطرافش دارد.
اسکار در سه سالگی تصمیم میگیرد بزرگتر نشود بنابراین در همان قد و قواره کودکی باقی میماند اما از نظر فکری رشد میکند. سپس او به همراه گروهی از کوتولهها برای سرگرم کردن سربازان آلمانی پس از حمله نازیها به لهستان به خط مقدم فرستاده میشود. شرایط اسکار به نوعی نشانگر شرایط زمانی جامعهٔ آن دوران آلمان است.
ترکیب درام سیاسی و اسطوره و تمثیل، باعث شد این رمان در پیشرفت سبک رئالیسم جادویی بسیار تأثیرگذار باشد.شیوه ارائه داستان فوق العاده است و بازتاب کنایی در آن به چشم می خورد.طنزی که بارها در داستان تکرار شده با دهشت حاکم بر آن در تضاد است.
گراس در این داستان کوتوله کم عقلی را به تصویر می کشد و آوارگی 30 سال اول زندگی اش را نقل می کند.
موش و گربه:
این رمان دومین کتاب از «سه گانه دانزینگ» است که پس از «طبل حلبی» و پیش از «سالهای سگی» به موضوع ظهور نازیسم پرداخته است. موش و گربه داستان زندگی یواخیم مالکه نوجوانی یتیم است که طی جنگ جهانی دوم از زبان تنها دوست او به نام پیلنتس روایت میشود.
مالکه به همراه راوی و پسران دیگر داستان یک کشتی مینروب غرق شده پیدا میکنند و او از آنجا چیزهایی برای فروش یا استفاده به همراه خود میآورد. وقتی یک کاپیتان زیردریایی آلمانی برای سخنرانی درباره پیروزیهای نظامی خود به مدرسه مالکه دعوت میشود مالکه در جریان دزدیدن صلیب آهنین او (یک نشان نظامی کشور آلمان) از مدرسه اخراج میشود.
او سپس به ارتش میپیوندد، جایی که به واسطه موفقیتهایش در جنگ صاحب یک صلیب آهنین حقیقی برای خود میشود. اما خاطرات گذشته مانع از ایراد سخنرانی او در مدرسه میشود و او در نهایت دلیلی برای ادامه خدمت نظامی نمیبیند و آن را رها میکند.
استفان اسپندر در نیویورک تایمز این رمان را به عنوان یک داستان درخشان که نجات بشر در دورهای از جنگها و سیاستهای دولتی را به زیبایی به تصویر کشیده مورد تحسین قرار داده است.
برگام خرچنگ:
یکی دیگر از رمان های گراس است.دو نوجوان در اینترنت در مورد یهود و نژاد آریایی ویک قضیه تاریخی با یکدیگر درگیری پیدا می کنند و این درگیری به دنیای واقعیت نیز کشیده می شود .به موازات این دعوا شاهد زندگی دو نسل دیگر از خانواده نوجوان مخالف یهودی در دوران جنگ آلمان و غرق شدن کشتی نیز هستیم. در حقیقت مبحث اصلی نحوه نگرش سه نسل به این دعوای تاریخی می باشد.
مادهموش :
گراس در سال 1991 در پاسخ به این سؤال که چرا در رمانهایی مانند «موش»، «سفرهماهی» و «از دفتر خاطرات یک حلزون» از شخصیتهای حیوانی استفاده کرده گفت: "من همیشه احساس کردهام که ما بیش از حد درباره انسان صحبت کردهایم. این جهان پر از انسان است اما حیوانات، پرندگان، ماهیها و حشرات نیز در آن حضور دارند. آنها حتی پیش از ما در این دنیا بودهاند و شاید پس از ما نیز در آن زندگی کنند."
مادهموش نیز در این رمان چنین سناریویی را مجسم میکند که در آن راوی اغلب گفت وگوهایی رؤیاگونه درباره نزدیک شدن پایان زندگی بشر با یک ماده موش برقرار میکند.
پوست کندن پیاز :
در این کتاب که زندگی نامه خودنوشت گراس است، خاطرات او در زمان عضویت در شاخه مسلح نیروهای اس اس آلمان نازی در آخرین ماههای جنگ جهانی دوم روایت شده است. انتشار این کتاب که لرزه بر پیکر جامعه آلمان انداخت، برای کسانی که گراس را یک افشاگر حقایق ملی میدانستند، دردسرساز شد.
از جمله «لخ والسا» که او نیز در گدانسک متولد شده گفت که معتقد است گراس باید از امتیاز شهروندی افتخاری خود صرف نظر کند.
گراس در این کتاب با کنکاش در خاطرات خود درست مانند لایه لایه پوست کندن یک پیاز توضیح میدهد که چگونه در سن 17 سالگی خواست به نیروی دریایی آلمان بپیوندد اما عضو نیروهای اس اس شد و سپس به عنوان زندانی سر از یک اردوگاه جنگی درآورد.
پوست کندن پیاز چیزی بیش از یک روایت ساده از حوادث و در واقع یک استنطاق چند لایه از تاریخ، حافظه و حقیقت یک ملت است.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#فلسفه
زمانی که دردِ جسمانی شدید یا مزمنی داریم به همهٔ
گرفتاری های دیگر بی اعتنا میشویم؛ به تنها چیزی که فکر می کنیم شفا یافتن است. به همین ترتیب، رنج روحی عظیم،
ما را به درد جسمانی بی اعتنا میکند و درد جسمانی را خوار میشماریم - در واقع اگر درد جسمانی از رنجِ روحی بیشتر شود، انحراف خاطرِ خوبی خواهد بود و وقفهای در آن رنجِ روحی خواهد انداخت.
همین است که خودکشی را آسانتر میکند،
زیرا آن دردِ جسمانی که خودکشی دارد در برابرِ آن رنج روحی عظیمِ غیر قابل تحمل رنگ می بازد.
#آرتور_شوپنهاور
در تأیید و نفی خواهش زیستن
دربارهٔ خودکشی
ترجمه : #خشایار_دیهیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#فلسفه
زمانی که دردِ جسمانی شدید یا مزمنی داریم به همهٔ
گرفتاری های دیگر بی اعتنا میشویم؛ به تنها چیزی که فکر می کنیم شفا یافتن است. به همین ترتیب، رنج روحی عظیم،
ما را به درد جسمانی بی اعتنا میکند و درد جسمانی را خوار میشماریم - در واقع اگر درد جسمانی از رنجِ روحی بیشتر شود، انحراف خاطرِ خوبی خواهد بود و وقفهای در آن رنجِ روحی خواهد انداخت.
همین است که خودکشی را آسانتر میکند،
زیرا آن دردِ جسمانی که خودکشی دارد در برابرِ آن رنج روحی عظیمِ غیر قابل تحمل رنگ می بازد.
#آرتور_شوپنهاور
در تأیید و نفی خواهش زیستن
دربارهٔ خودکشی
ترجمه : #خشایار_دیهیمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچکس ما را برای خودمان نمی خواهد؛
سادگی می كند کسی که تنهاییش را
ارزان می فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی كند...
#امیر_وجود
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حسادت احساس وحشتناکی است...!
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است.
#جرج_اورول
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه می دانند
همه می دانند...
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم...!
#فروغ_فرخزاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
همراهان همیشگی از این پس با داستان های کوتاه طنز کتاب #اعترافات نوشته ی #حامد_ابراهیم_پور همراه شما خواهیم بود. خواندن مطالب طنز و جذاب این کتاب را از دست ندهید @flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
#اعترافات
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#طنز
شتر توی قفس و بیلی فاک وطنی!
روشهای تربیتی لیز است! یعنی هر چقدر سفت بگیرید بالاخره میسُرد میرود. البته من احساسم این است که پدر و مادرم از یک جایی به بعد کم آوردند. در واقع انقدر به من سخت گرفتند که موقع تربیت برادرم از آن طرف زد بیرون! من و او هفت سال اختلاف سن داشتیم اما تفاوتمان در روشهای تربیتی مثل آن فیلم یوزارسیف شد. او رامسس دوم، آناخناتون به دنیا آمد و من غلامی که کنارش ایستادم و بادش زدم! چون خاطرم هست اولین بار که خواستم بروم سر کوچه فوتبال بازی کنم مادرم داد زد: «چی؟ تو فکر کردی از زیر بته عمل اومدی؟ بری لاطی کنی سر کوچه، الواطی کنی؟ معتاد شی؟ آره؟ انگل اجتماع شی؟» و کاری کرد که بروم در اتاقم را ببنددم تا صبح درس بخوانم. پدرم هم کل شب را پشت سلولم قدمرو رفت و صدایش از درز زیر در آمد که میگفت: «هیچ چیز خوبی به مادرت نگفتی! برو پاشو ببوس!» آنها دست به دست هم دادند و شور نظارت از مرا درآوردند. مثلاً اولین اردوی مدرسه را چطور فراموش کنم؟ بعد از کلی التماس، پدر و مادرم هیأت ژوری ترتیب دادند و آخرش با چکش کوبیدند روی میز که متهم شماره اول پرونده یعنی من فقط همین یک بار را اجازه دارد بدون آنها برود گردش! من اولش خوشحال بودم و در راه باغوحش نوعی احساس رهایی را تجربه میکردم؛ مثل وزغی رنجور در برکههای آب. منتها وسطهای راه فهمیدم، تحت نظارتم. کسی تعقیبم میکرد. پشت قفس میمونها، ناگهان کله میکشید ببیند چه میکنم و جلوی قفس کرگدن، نشسته بود و از لای سوراخ روزنامه چکم میکرد. پدرم در واقع آن روز آبرویم را برد. طوری که معلممان گفت: «خب برو به بابات بگو بیاد اینجا! اینطوری میترسم بلایی سرش بیاد!» میدانید چرا بعدها عاشق نتسون ماندلا شدم؟ یا چرا فیلم پاپیون را هشتصد بار دیدهام؟ چون آن یارو، استیو، نوجوانیهای من است که هی در رفت، هی دستگیر شد، هی در رفت، هی دستگیر شد، هی.... اصلاً وقتی آخر فیلم «شجاعدل» یارو داد میزند: «آزادی»، من بغض میکنم! هرچند که والدینم بعد از مدتی بدجور کم آوردند. برای همین روشهای تربیتی یکجور کش تومبان هم هست! انقدر کشیدند که بالاخره در رفت و برادرم ول شد! مثل دوندههایی بودند که وقتی نوبت به تربیت برادرم رسید، خسته افتادند زمین و نفس نفس زدند. چون او در سن چهارده سالگی برای اولین بار با رفقایش رفت شمال، در پانزدهسالگی رفت جنوب و بعد از آن هم مثل یک بیلی فاک وطنی دور ایران را در هشتاد روز گشت! به محض ورود به هجده سالگی هم سربازیاش را خریدند که برود از دوبی زنگ بزند بهم بگوید چه خوشی میگذراند آنجا و خاک بر سر من! برای همین همیشه فکر میکنم نویسندگی یکجور استعداد نیست. شتر را هم اگر در قفس کنید و نگذارید تنهایی برود سر کوچه، نویسنده میشود! اصلاً نویسندگی سه شرط بیشتر نمیخواهد: ۱. محدودیت ٢. مجبوریّت ٣. مشمولیّت. چون همزمان که برادرم میرفت یونان، من هم اعزام میشدم به کرمان! من با کلاه سربازی عکس دارم، او با کلاه سیلندر! من از رژه جلوی تیمسار پادگان عکس دارم، او از لمیدن کنار دریا! من در عکسهایم سبیل به سبیل کنار همخدمتیهایم ایستادهام، او کنار.... یک بار که داشتیم آلبوم خاطراتمان را ورق میزدیم بهم گفت: «میدونم که خیلی به تو سخت گرفتن! من واقعا حال کردم ولی خب تو...» حرفش را خورد. بعد انگار بخواهد یک مقداری سعادت هم بپاشد جلوی من ادامه داد: «عوضش مینویسی. نه؟» جوابی ندادم. بعد از چند دقیقه گفت: «ولی حالا که همه چی گذشته رفته. فرض کن اگه زمان برگرده عقب، حاضری جاتو با من عوض کنی؟» مکث کردم. حرفی نزدم. جوابش را میدانستم اما لبخندی غمگین زدم.
(روزنامه هفت صبح)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بیشتر چیزهایی که ما در زندگی عشق می نامیم از نوع مشروط است که بر مبنای کمیابی، به داد و ستد و خرید و فروش قرار گرفته است. واژه ی مشخصه در عشق مشروط «اگر» است. عاشق تو خواهم بود اگر طبق آنچه می خواهم عمل کنی. اگر مناسب قالبی که در ذهن ساخته ام باشی عاشق تو خواهم بود.
اگر نمرات بهتری بگیری، اگر از سر کار به موقع به خانه برگردی، اگر تولد من یادت باشد، اگر احساسات بیشتری از خودت نشان دهی و همسر بهتری باشی، اگر سیگار نکشی، اگر لاغر شوی، اگر شکایت نکنی...
اگر فرد مقابل خواسته های ما را انجام دهد یا طبق سلیقه ی ما عوض شود، احساس خوشحالی خواهیم کرد. اگر او خواسته های ما را برآورده نکند یا خود را تغییر ندهد آزرده و ناراحت می شویم و هنگامی که آزردگی ها و افسردگی ها روی هم جمع شدند به صورت خشم و نفرت درمی آیند.
کتاب یک روز را 365 بار تکرار نکنیم
#جرالد_جمبالسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
فکر می کنم
این گناهکارانند که راحت می خوابند
چون چیزی حالیشان نیست
و بر عکس
بی گناهان نمی توانند بخوابند
حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ولتر سلطنت را بر دموکراسی ترجیح می داد به دلیل آنکه در سلطنت فقط احتیاج به تربیت یک نفر هست که همان پادشاه باشد، اما در دموکراسی باید میلیونها نفر را تربیت کرد.
ولی پیش از آنکه بتوانیم ده درصد مردم را تربیت کنیم گورکنان آنها را زیر خاک می کنند.
#لذات_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️