@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بستن چشم هايت چيزی را تغيير نمی دهد
"هيچ چيز"
فقط به خاطر اينكه تو آنچه را که دارد اتفاق می افتد نمی بينی
"ناپديد نمي شود"
در حقيقت بار ديگری كه چشم هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود. دنيايی كه ما در آن زندگی ميكنيم اين چنين است
چشم هايت را كاملا باز نگهدار، فقط يك آدم ترسو چشم هايش را مي بندد.
بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نميكند...
#هاروکی_موراکامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بستن چشم هايت چيزی را تغيير نمی دهد
"هيچ چيز"
فقط به خاطر اينكه تو آنچه را که دارد اتفاق می افتد نمی بينی
"ناپديد نمي شود"
در حقيقت بار ديگری كه چشم هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود. دنيايی كه ما در آن زندگی ميكنيم اين چنين است
چشم هايت را كاملا باز نگهدار، فقط يك آدم ترسو چشم هايش را مي بندد.
بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نميكند...
#هاروکی_موراکامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دلباختگی توهم نیست. طوری که یک نفر سرش را نگه میدارد واقعا میتواند نشان بدهد که او اعتماد به نفس دارد یا غیرطبیعی است یا زودرنج است؛ واقعا از روی چشمان فرد می توان فهمید که شوخ طبع است و باهوش، و از روی دهانش می توان به مهربانیش پی برد. ایراد دلباختگی در چیزهای نامحسوس تری است: ناتوانی در به ذهن سپردن این حقیقت اصلی ماهیت انسان که همه، نه تنها شریک کنونی زندگیمان -بعد از روابط متعددشکست خورده ای که استادش هستیم-، بلکه "همه"، -وقتی که زمان بیشتری را با آنها سپری میکنیم- متوجه میشویم ایرادهای اساسی و دیوانه کننده ای دارند.
ایرادهایی که آنقدر بد هستند که مسخره بودن و بیهودگی آن احساسات هیجان انگیز اولیه را نشان می دهند.
تنها کسانی که ممکن است به نظرمان متعارف بیایند، آنهایی هستند که هنوز خوب نمیشناسیم.
بهترین درمان عشق، شناخت بهتر آن هاست.
#سیر_عشق
#آلن_دوباتن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دلباختگی توهم نیست. طوری که یک نفر سرش را نگه میدارد واقعا میتواند نشان بدهد که او اعتماد به نفس دارد یا غیرطبیعی است یا زودرنج است؛ واقعا از روی چشمان فرد می توان فهمید که شوخ طبع است و باهوش، و از روی دهانش می توان به مهربانیش پی برد. ایراد دلباختگی در چیزهای نامحسوس تری است: ناتوانی در به ذهن سپردن این حقیقت اصلی ماهیت انسان که همه، نه تنها شریک کنونی زندگیمان -بعد از روابط متعددشکست خورده ای که استادش هستیم-، بلکه "همه"، -وقتی که زمان بیشتری را با آنها سپری میکنیم- متوجه میشویم ایرادهای اساسی و دیوانه کننده ای دارند.
ایرادهایی که آنقدر بد هستند که مسخره بودن و بیهودگی آن احساسات هیجان انگیز اولیه را نشان می دهند.
تنها کسانی که ممکن است به نظرمان متعارف بیایند، آنهایی هستند که هنوز خوب نمیشناسیم.
بهترین درمان عشق، شناخت بهتر آن هاست.
#سیر_عشق
#آلن_دوباتن
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
navaar.ir – aghayede_yek_dalghak_chapter22
یاران همراه عذر خواهی میکنم به خاطره وقفه ای که در ارسال رمان افتاد 🙏🙏
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تجربه به ما می آموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛
عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
۲۹ ژوئن زادروزِ
آنتوان دو سنت اگزوپری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
تجربه به ما می آموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛
عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
۲۹ ژوئن زادروزِ
آنتوان دو سنت اگزوپری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بین شادمانی و خردمندی تفاوت
وجود دارد: کسی که خود را
خوشحال ترین آدم می داند،
واقعاً همینطور هست؛ ولی
کسی که خود را عاقل ترین
آدم می داند، معمولاً بزرگترین
احمق است.
#فرانسیس_بیکن"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بین شادمانی و خردمندی تفاوت
وجود دارد: کسی که خود را
خوشحال ترین آدم می داند،
واقعاً همینطور هست؛ ولی
کسی که خود را عاقل ترین
آدم می داند، معمولاً بزرگترین
احمق است.
#فرانسیس_بیکن"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بخشی از یادداشت منتشر شده در #مجله_روناک نوشته ی #ملیکا_افتخاریان عضو #کمپین_مبارزه_با_نشر_جعلیات و مسئول رسمی صفحات مجازی #فریدون_مشیری.
رسمی جدید به نام عقد آریایی!
حدود پنج سال است که در کنار آداب و رسوم سنتی عقد و ازدواج، عبارت «عقد آریایی» به گوش میرسد و در میان جوانان رایج شده است. عدهای معتقدند این نوع عقد در زمان ایران باستان مرسوم بوده و عدهای نیز آن را جعلی دانستهاند؛ با این حال چند سالی است که با مراجعه به دفاتر ازدواج با عبارت «عقد آریایی» روبهرو میشویم. اگرچه این عقد وجههی شرعی و قانونی ندارد اما جنبهی تشریفاتی خاصی پیدا کرده است و عموماً دفاتر ازدواج در مقابل دریافت وجه، شرایط برگزاری این نوع عقد را نیز برای زوجهای جوان فراهم میکنند. نحوهی اجرای این تشریفات بدین گونه است که پس از انجام عقد شرعی و ثبت ازدواج، عاقد جملاتی را خوانده و به ترتیب؛ داماد، عروس و حاضران مراسم بخشهای مربوط به خود را تکرار میکنند. به نظر میرسد دلیل تمایل عدهای از مردم به برگزاری این نوع مراسم، متوجه نشدن کلمات عربی و گرایش به مدرنیته است. مطابق آمار غیر رسمی، در حال حاضر این نوع عقد در مراسم بسیاری از زوجها اجرا میشود. مدتی قبل نیز در سریال «8 و نیم دقیقه» که از سریالهای پرمخاطب صدا و سیما بود شاهد اجرای آن بودیم!
به راستی ماجرای عقد آریایی چیست؟
این نوع عقد بارها توسط جامعهشناسان و منتقدان اجتماعی مورد بحث و هجمه قرار گرفته و آنها معتقدند متن شعرگونهای که ریشهی تاریخی ندارد، به زودی فراموش شده و از تب و تاب خواهد افتاد؛ ولی به واقعیت و اصل موضوع نپرداختهاند.
در حقیقت متنی که به نام عقد آریایی بر سر زبانها افتاده، یکی از اشعار زندهیاد «فریدون مشیری» است که براساس گفتههای خانم بهار مشیری (فرزند زندهیاد فریدون مشیری) در سال 1374 به درخواست دوستی مقیم خارج از ایران سروده شده بود و سالها بعد در سال 1384 (و پس از درگذشت شاعر) برای اولینبار، با نام «پیمان زندگی» در کتاب «نوائی همآهنگ باران»، توسط نشر چشمه به چاپ رسید. اما این شعر نیمایی که با مضمون لطیف پیوند زناشویی، همدلی، وفاداری و صداقت سروده شده و زبانی امروزی و جدید دارد؛ به نام عقد آریایی و به عنوان یک سنت کهن در میان مردم شایع شده است و نمونهای از بیخبری فرهنگی و جعل آثار بزرگان است. جای بسی تأسف است که جامعهشناسان، تحلیلگران و اساتیدی که به این مبحث پرداختهاند از اصل مسئله و جان حقیقت دور ماندهاند. آنچه توجه جمعی را میطلبد رعایت اصل امانتداری در متون ادبی و مقابلهی جدی با جهل و جعل فرهنگی است.
در ادامه شعر زندهیاد فریدون مشیری را که در قالب متن عقد آریایی رواج پیدا کرده است، خواهیم خواند:
«پیمان زندگی»
مرد: به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو
برای زیستن با تو
وفادار تو خواهم بود در هر لحظه در هر جا
پذیرا میشوی آیا؟
تو با من اینچنین هستی که من با تو؟
زن: به نام نامی یزدان
پذیرا میشوم مهر تو را از جان
هم اکنون باز میگویم میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود، در هر لحظه، در هر جا، برای زیستن با تو
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن که من با تو!
مرد و زن با هم: تو چون هم آشیان خواهی شدن با من
تمام عمر خواهم بود یک جان در دو تن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از لبخند و مهر و نور و عطر و یاسمن با تو
گواهان همه با هم: همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
همایون باد این پیوند ورجاوند
گرامی باد این سوگند
شکوفا باد بر لبهای تان همواره این لبخند
همایون باد!
«فریدون مشیری»
#ملیکا_افتخاریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
بخشی از یادداشت منتشر شده در #مجله_روناک نوشته ی #ملیکا_افتخاریان عضو #کمپین_مبارزه_با_نشر_جعلیات و مسئول رسمی صفحات مجازی #فریدون_مشیری.
رسمی جدید به نام عقد آریایی!
حدود پنج سال است که در کنار آداب و رسوم سنتی عقد و ازدواج، عبارت «عقد آریایی» به گوش میرسد و در میان جوانان رایج شده است. عدهای معتقدند این نوع عقد در زمان ایران باستان مرسوم بوده و عدهای نیز آن را جعلی دانستهاند؛ با این حال چند سالی است که با مراجعه به دفاتر ازدواج با عبارت «عقد آریایی» روبهرو میشویم. اگرچه این عقد وجههی شرعی و قانونی ندارد اما جنبهی تشریفاتی خاصی پیدا کرده است و عموماً دفاتر ازدواج در مقابل دریافت وجه، شرایط برگزاری این نوع عقد را نیز برای زوجهای جوان فراهم میکنند. نحوهی اجرای این تشریفات بدین گونه است که پس از انجام عقد شرعی و ثبت ازدواج، عاقد جملاتی را خوانده و به ترتیب؛ داماد، عروس و حاضران مراسم بخشهای مربوط به خود را تکرار میکنند. به نظر میرسد دلیل تمایل عدهای از مردم به برگزاری این نوع مراسم، متوجه نشدن کلمات عربی و گرایش به مدرنیته است. مطابق آمار غیر رسمی، در حال حاضر این نوع عقد در مراسم بسیاری از زوجها اجرا میشود. مدتی قبل نیز در سریال «8 و نیم دقیقه» که از سریالهای پرمخاطب صدا و سیما بود شاهد اجرای آن بودیم!
به راستی ماجرای عقد آریایی چیست؟
این نوع عقد بارها توسط جامعهشناسان و منتقدان اجتماعی مورد بحث و هجمه قرار گرفته و آنها معتقدند متن شعرگونهای که ریشهی تاریخی ندارد، به زودی فراموش شده و از تب و تاب خواهد افتاد؛ ولی به واقعیت و اصل موضوع نپرداختهاند.
در حقیقت متنی که به نام عقد آریایی بر سر زبانها افتاده، یکی از اشعار زندهیاد «فریدون مشیری» است که براساس گفتههای خانم بهار مشیری (فرزند زندهیاد فریدون مشیری) در سال 1374 به درخواست دوستی مقیم خارج از ایران سروده شده بود و سالها بعد در سال 1384 (و پس از درگذشت شاعر) برای اولینبار، با نام «پیمان زندگی» در کتاب «نوائی همآهنگ باران»، توسط نشر چشمه به چاپ رسید. اما این شعر نیمایی که با مضمون لطیف پیوند زناشویی، همدلی، وفاداری و صداقت سروده شده و زبانی امروزی و جدید دارد؛ به نام عقد آریایی و به عنوان یک سنت کهن در میان مردم شایع شده است و نمونهای از بیخبری فرهنگی و جعل آثار بزرگان است. جای بسی تأسف است که جامعهشناسان، تحلیلگران و اساتیدی که به این مبحث پرداختهاند از اصل مسئله و جان حقیقت دور ماندهاند. آنچه توجه جمعی را میطلبد رعایت اصل امانتداری در متون ادبی و مقابلهی جدی با جهل و جعل فرهنگی است.
در ادامه شعر زندهیاد فریدون مشیری را که در قالب متن عقد آریایی رواج پیدا کرده است، خواهیم خواند:
«پیمان زندگی»
مرد: به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو
برای زیستن با تو
وفادار تو خواهم بود در هر لحظه در هر جا
پذیرا میشوی آیا؟
تو با من اینچنین هستی که من با تو؟
زن: به نام نامی یزدان
پذیرا میشوم مهر تو را از جان
هم اکنون باز میگویم میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود، در هر لحظه، در هر جا، برای زیستن با تو
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن که من با تو!
مرد و زن با هم: تو چون هم آشیان خواهی شدن با من
تمام عمر خواهم بود یک جان در دو تن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از لبخند و مهر و نور و عطر و یاسمن با تو
گواهان همه با هم: همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
همایون باد این پیوند ورجاوند
گرامی باد این سوگند
شکوفا باد بر لبهای تان همواره این لبخند
همایون باد!
«فریدون مشیری»
#ملیکا_افتخاریان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زن ها پیامبرند
و عشق معجزه بزرگشان
ایمان بیاوریم
به بهشت می رویم
ایمان نیاوریم
خانه را جهنم می کنند
#شبیه_خواب_نیلوفر
#پیمان_جسری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
زن ها پیامبرند
و عشق معجزه بزرگشان
ایمان بیاوریم
به بهشت می رویم
ایمان نیاوریم
خانه را جهنم می کنند
#شبیه_خواب_نیلوفر
#پیمان_جسری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حالا که ما یاد گرفته ایم؛
در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم،
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم،
فقط یک چیز باقى میمونه...!
"یاد بگیریم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم"
#جرج_برنارد_شاو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
حالا که ما یاد گرفته ایم؛
در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم،
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم،
فقط یک چیز باقى میمونه...!
"یاد بگیریم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم"
#جرج_برنارد_شاو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
و گفت:
عملکن، و چنان عمل کن که
هیــچ کــَـس نیست در زمـیــــن
بـــه جُــــز تــو،
و
هیـچ کـــس نـیست در آسمـان
بـــه جُــــز او.
#تذکره_الاولیاء
#عطار_نیشابوری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
و گفت:
عملکن، و چنان عمل کن که
هیــچ کــَـس نیست در زمـیــــن
بـــه جُــــز تــو،
و
هیـچ کـــس نـیست در آسمـان
بـــه جُــــز او.
#تذکره_الاولیاء
#عطار_نیشابوری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
#مقاله
وقتی فرهنگ سلبریتی قدرت جهانی را در اختیار میگیرد.
گاردین — این روزها یکی از ستارههای برنامههای تلویزیونیِ واقعنما، سکان ریاستجمهوری ایالات متحده را در دست گرفته است. بااینحساب آیا دیگر اجازه داریم بگوییم که فرهنگ سلبریتی چیزی است بیش از نوعی سرگرمی بیضرر و ساده؟ آیا میتوان گفت این فرهنگ درحقیقت جزئی اساسی از سیستمهایی است که بر زندگی ما حکم میرانند؟
پیدایش فرهنگ سلبریتی خودبنیاد نبوده است. نهال این فرهنگ را تبلیغاتچیها، بازاریابها و رسانهها مدتها پرورش دادند و البته این زحمت بیدلیل هم نبوده، زیرا این فرهنگ برای آنها کاراییهایی هم دارد. هرچه شرکتها بیروحتر و منفکتر از مردم باشند، استفادهشان از چهرۀ افرادِ دیگر برای اتصال به مشتریانشان بیشتر میشود.
شرکتها حکم بدن را دارند و سرمایه حکم سپر را. اما سرمایۀ شرکتی نه سر دارد و نه بدن. افراد نمیتوانند خود را دلبسته به نمایندگیِ فروشی حس کنند که متعلق به یکی از صندوقهای پوشش ریسک است، مجموعهای که بخشی از هویت شرکتیاش در میان پروندههایی پنهان است که در شهر پاناما نگهداری میشود. چهرۀ خشن چنین ماشینی برای جذابشدن نیازمند نقاب است. چنین شرکتهایی باید چهرهای آشنا برای ما داشته باشند، آشنا بهاندازۀ همسایۀ روبهرو. ناگفته پیداست که کیم کارداشیان چطور پول درمیآورَد: کار او این است که در ذهن ما جای بگیرد. او با ایفای نقش همسایۀ مجازی، بسته به اینکه این هفته تبلیغ کدام شرکت بیروح را میکند، جرقۀ آشنایی با آن شرکت را در ذهن ما میزند.
اینطور نیست که دلدادگی به سلبریتیها خیلی ساده در کنار دیگر چیزهای باارزشمان قرار بگیرد؛ این دلدادگی جای آن چیزها را خواهد گرفت. مطالعۀ منتشرشده در مجلۀ سایبر سایکالوجی نشان میدهد که بین سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ تغییری اساسی در ایالات متحده رخ داده است. در سال ۱۹۹۷ (براساس نظر مخاطبان بزرگسال) ارزشهای غالب در برنامههای تلویزیونیِ محبوب برای نُه تا یازدهسالهها عبارت بودند از احساس مسئولیتهای اجتماعی و نیکوکاری. در این سال، در بین شانزده ارزشِ بررسیشده، شهرت در جای پانزدهم بود. اما شهرت در سال ۲۰۰۷ و بعد از رایجشدن برنامههایی مانند «هانا مونتانا» به جایگاه اول رسید و، پس از آن دستاورد، این عناوین قرار گرفتند: وجهۀ عمومی، محبوبیت و موفقیت مالی. احساس مسئولیتهای اجتماعی در این سال به جایگاه یازدهم سقوط کرد و نیکوکاری پسازآن به جایگاه دوازدهم رسید.
مقالهای در ژورنال بینالمللی مطالعات فرهنگی با نظرسنجی از انگلستانیها نشان داده که آنهایی که جدیتر شایعات سلبریتیها را دنبال میکنند یکسومِ کسانی که دیگر اَشکال اخبار را دنبال میکنند در سازمانهای محلی مشارکت دارند. این مقدار دربارۀ فعالیتهای داوطلبانه یکدوم است. باید گفت که همسایههای مجازی جای واقعیها را گرفتهاند.
هرچه محصولاتْ بیروحتر و یکنواختتر باشند، به نقابی متمایزتر نیاز دارند. به همین خاطر است که از چهرههایی مثل ایگی پاپ برای تبلیغ بیمۀ خودرو و از بنیسیو دل تورو برای تبلیغ نوشیدنیهای هاینیکن استفاده میکنند. نقش اینجور افراد آن است که نشان دهند پشت لوگوی این شرکتها چیزی هیجانانگیزتر از ساختمانهای اداری و جدولهای مالی است. آنها جذابیت و مدسازیِ خود را به شرکتی انتقال میدهند که برایش تبلیغ میکنند. بهمحضاینکه چکی را دریافت میکنند که هویتشان را میخرد، به موجوداتی فرآوریشده و بیاعتبار تبدیل میشوند، مانند چیزی که تبلیغش را میکنند.
سلبریتیهایی که بیش از همه میبینید سودآورترین محصولات هستند. صنعت بازاریابی، از طریق رسانههای متمایل به این کار، آنها را قالبریزی کرده است، درحالیکه کسی هم نیازی به کنترل قدرتشان نمیبیند. به همین دلیل است که امروزه بازیگران و مدلها با چنین توجهِ بیشازحدی روبهرو هستند و جای کسانی را گرفتهاند که روزی نظرات مستقل بهجز مواردی استثنایی، آنهایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبونها را برای گفتن حرفهایشان در اختیار دارند
خودشان را داشتند: درواقع تخصص آنها هدایتکردن دیدگاههای افراد است.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
#مقاله
وقتی فرهنگ سلبریتی قدرت جهانی را در اختیار میگیرد.
گاردین — این روزها یکی از ستارههای برنامههای تلویزیونیِ واقعنما، سکان ریاستجمهوری ایالات متحده را در دست گرفته است. بااینحساب آیا دیگر اجازه داریم بگوییم که فرهنگ سلبریتی چیزی است بیش از نوعی سرگرمی بیضرر و ساده؟ آیا میتوان گفت این فرهنگ درحقیقت جزئی اساسی از سیستمهایی است که بر زندگی ما حکم میرانند؟
پیدایش فرهنگ سلبریتی خودبنیاد نبوده است. نهال این فرهنگ را تبلیغاتچیها، بازاریابها و رسانهها مدتها پرورش دادند و البته این زحمت بیدلیل هم نبوده، زیرا این فرهنگ برای آنها کاراییهایی هم دارد. هرچه شرکتها بیروحتر و منفکتر از مردم باشند، استفادهشان از چهرۀ افرادِ دیگر برای اتصال به مشتریانشان بیشتر میشود.
شرکتها حکم بدن را دارند و سرمایه حکم سپر را. اما سرمایۀ شرکتی نه سر دارد و نه بدن. افراد نمیتوانند خود را دلبسته به نمایندگیِ فروشی حس کنند که متعلق به یکی از صندوقهای پوشش ریسک است، مجموعهای که بخشی از هویت شرکتیاش در میان پروندههایی پنهان است که در شهر پاناما نگهداری میشود. چهرۀ خشن چنین ماشینی برای جذابشدن نیازمند نقاب است. چنین شرکتهایی باید چهرهای آشنا برای ما داشته باشند، آشنا بهاندازۀ همسایۀ روبهرو. ناگفته پیداست که کیم کارداشیان چطور پول درمیآورَد: کار او این است که در ذهن ما جای بگیرد. او با ایفای نقش همسایۀ مجازی، بسته به اینکه این هفته تبلیغ کدام شرکت بیروح را میکند، جرقۀ آشنایی با آن شرکت را در ذهن ما میزند.
اینطور نیست که دلدادگی به سلبریتیها خیلی ساده در کنار دیگر چیزهای باارزشمان قرار بگیرد؛ این دلدادگی جای آن چیزها را خواهد گرفت. مطالعۀ منتشرشده در مجلۀ سایبر سایکالوجی نشان میدهد که بین سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ تغییری اساسی در ایالات متحده رخ داده است. در سال ۱۹۹۷ (براساس نظر مخاطبان بزرگسال) ارزشهای غالب در برنامههای تلویزیونیِ محبوب برای نُه تا یازدهسالهها عبارت بودند از احساس مسئولیتهای اجتماعی و نیکوکاری. در این سال، در بین شانزده ارزشِ بررسیشده، شهرت در جای پانزدهم بود. اما شهرت در سال ۲۰۰۷ و بعد از رایجشدن برنامههایی مانند «هانا مونتانا» به جایگاه اول رسید و، پس از آن دستاورد، این عناوین قرار گرفتند: وجهۀ عمومی، محبوبیت و موفقیت مالی. احساس مسئولیتهای اجتماعی در این سال به جایگاه یازدهم سقوط کرد و نیکوکاری پسازآن به جایگاه دوازدهم رسید.
مقالهای در ژورنال بینالمللی مطالعات فرهنگی با نظرسنجی از انگلستانیها نشان داده که آنهایی که جدیتر شایعات سلبریتیها را دنبال میکنند یکسومِ کسانی که دیگر اَشکال اخبار را دنبال میکنند در سازمانهای محلی مشارکت دارند. این مقدار دربارۀ فعالیتهای داوطلبانه یکدوم است. باید گفت که همسایههای مجازی جای واقعیها را گرفتهاند.
هرچه محصولاتْ بیروحتر و یکنواختتر باشند، به نقابی متمایزتر نیاز دارند. به همین خاطر است که از چهرههایی مثل ایگی پاپ برای تبلیغ بیمۀ خودرو و از بنیسیو دل تورو برای تبلیغ نوشیدنیهای هاینیکن استفاده میکنند. نقش اینجور افراد آن است که نشان دهند پشت لوگوی این شرکتها چیزی هیجانانگیزتر از ساختمانهای اداری و جدولهای مالی است. آنها جذابیت و مدسازیِ خود را به شرکتی انتقال میدهند که برایش تبلیغ میکنند. بهمحضاینکه چکی را دریافت میکنند که هویتشان را میخرد، به موجوداتی فرآوریشده و بیاعتبار تبدیل میشوند، مانند چیزی که تبلیغش را میکنند.
سلبریتیهایی که بیش از همه میبینید سودآورترین محصولات هستند. صنعت بازاریابی، از طریق رسانههای متمایل به این کار، آنها را قالبریزی کرده است، درحالیکه کسی هم نیازی به کنترل قدرتشان نمیبیند. به همین دلیل است که امروزه بازیگران و مدلها با چنین توجهِ بیشازحدی روبهرو هستند و جای کسانی را گرفتهاند که روزی نظرات مستقل بهجز مواردی استثنایی، آنهایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبونها را برای گفتن حرفهایشان در اختیار دارند
خودشان را داشتند: درواقع تخصص آنها هدایتکردن دیدگاههای افراد است.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
گرَنت مکرکنِ انسانشناس با بررسی در پایگاهدادهها مشخص کرده که، در ایالات متحده و بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰، بازیگرانْ ۱۷درصد از توجه به افراد مشهور را به خود اختصاص داده بودند: این مقدارْ کمی کمتر از مجموعِ توجه به فیزیکدانها، شیمیدانها و زیستشناسان بود. در این شرایط کارگردانان ۶درصد و نویسندگان ۱۱درصدِ توجهات را به خود جلب کرده بودند. بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰، بازیگرانْ ۲۴درصدِ توجه را به خود اختصاص داده بودند و نویسندگان نیز ۹درصد. این آمار در سال ۲۰۱۰ به این صورت درآمده است: بازیگران ۳۷درصد از توجه (بیش از چهار برابرِ توجهی که به دانشمندان علوم طبیعی شده) را به خود اختصاص دادهاند، درحالیکه میزان توجه به کارگردانان و نویسندگان به ۳درصد کاهش یافته است.
با مشاهده و مطالعۀ فقط چند مصاحبه بهراحتی میتوان دریافت که چه ویژگیهایی از سلبریتیها انتظار میرود: یاوهگویی، حماقت و البته زیبایی ظاهری. آنها درحقیقت حکم لوحهای سفیدی را دارند که میتوان چیزهای لازم را رویشان تصویر کرد. بهجز مواردی استثنایی، آنهایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبونها را برای گفتن حرفهایشان در اختیار دارند.
همین موضوع میتواند دلیلی باشد برای خیال باطل بسیاری از کمسنوسالانی که فکر میکنند بهراحتی
افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأیدادن را دارند
میتوانند مشهور شوند. یک نظرسنجی از نوجوانان شانزدهساله در انگلستان نشان میدهد که ۵۴درصد از آنها میخواهند سلبریتی شوند.
اما اگر این سلبریتیها نقشهای سپردهشده را فراموش کنند، درهای جهنم بهرویشان گشوده خواهد شد. لیلی آلن، زمانی که فروشگاههای جان لوئیس را تبلیغ میکرد، عزیز دل رسانهها بود. گَری لینکر، تا وقتی فروش فستفودهای مزخرف را برای بچهها تبلیغ میکرد، مشکلی نداشت. اما، بهمحض اینکه آنها با پناهجویان ابراز همدردی کردند، همین رسانهها آنها را خرد کردند. وقتی جیبت را با اسکناسهای شرکتها پر میکنی، باید تفکرات خودت را دور بریزی.
سلبریتی نقش مهم دومی هم دارد: نوعی سلاحِ حواسپرتیِ جمعی۱. مطالعۀ منتشرشده در ژورنال بینالمللی مطالعات فرهنگی هم، که پیشتر گفته شد، نشان میدهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأیدادن را دارند. همین میتواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاهوبیگاه و خودگفتۀ رسانهها مبنی بر اینکه سلبریتیها ما را به زندگی اجتماعی پیوند میدهند.
این پیمایش نشان میدهد افرادی که به سلبریتیها دل بستهاند بهطور متوسط بهاندازۀ دیگران اخبار میبینند، اما بهنظر در بیتوجهی دائمی به سر میبرند. اگر میخواهی افراد را بیسروصدا و بیتفاوت نگه داری، کافی
اگر میخواهی افراد را بیسروصدا و بیتفاوت نگه داری، کافی است روزی چند بار چهرۀ تیلور سوییفت، شایا لابوف و کارا دلوین را نشانشان بدهی
این دو کاراییِ عمدۀ فرهنگِ سلبریتی را میتوان بهشکلی بینقص در ترامپ دید: شخصیتبخشی به شرکتها و حواسپرتیِ جمعی. سلبریتیبودنش بهمثابۀ نقابی عمل کرد تا امپراتوریِ کاریِ آشفته، وابسته و غیراخلاقیاش را بپوشاند. تصویر عموم از او دقیقاً نقطۀ مقابل هر آن چیزی بود که او و شرکتش انجام میدهند. این وارث لوس و بیمسئولیت ثروتی عظیم، بهعنوان مجری نسخۀ آمریکایی برنامۀ تلویزیونی «اَپرنتیس» (کارآموز)، به نماد تحرک اجتماعی و کاری تبدیل شد. در طول انتخاباتِ ریاستجمهوری، شخصیت پرهیاهوی او حواس مردم را از خلأ فکریِ پشت این نقاب پرت کرد، خلائی که امروز پرکردنش بر عهدۀ نمایندگان هشیارترِ سرمایۀ جهانی گذاشته شده است.
شاید سلبریتیها زندگی شما را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند. فرقی نمیکند که پدیدآورندگان این فرهنگ چه نیتی داشتهاند؛ باید گفت که این فرهنگْ دستیار بهرهکشی است. بیایید همسایههایمان را به جای واقعیشان برگردانیم و از اینهایی که نقش همسایههایمان را بازی میکنند روی برگردانیم.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith
گرَنت مکرکنِ انسانشناس با بررسی در پایگاهدادهها مشخص کرده که، در ایالات متحده و بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰، بازیگرانْ ۱۷درصد از توجه به افراد مشهور را به خود اختصاص داده بودند: این مقدارْ کمی کمتر از مجموعِ توجه به فیزیکدانها، شیمیدانها و زیستشناسان بود. در این شرایط کارگردانان ۶درصد و نویسندگان ۱۱درصدِ توجهات را به خود جلب کرده بودند. بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰، بازیگرانْ ۲۴درصدِ توجه را به خود اختصاص داده بودند و نویسندگان نیز ۹درصد. این آمار در سال ۲۰۱۰ به این صورت درآمده است: بازیگران ۳۷درصد از توجه (بیش از چهار برابرِ توجهی که به دانشمندان علوم طبیعی شده) را به خود اختصاص دادهاند، درحالیکه میزان توجه به کارگردانان و نویسندگان به ۳درصد کاهش یافته است.
با مشاهده و مطالعۀ فقط چند مصاحبه بهراحتی میتوان دریافت که چه ویژگیهایی از سلبریتیها انتظار میرود: یاوهگویی، حماقت و البته زیبایی ظاهری. آنها درحقیقت حکم لوحهای سفیدی را دارند که میتوان چیزهای لازم را رویشان تصویر کرد. بهجز مواردی استثنایی، آنهایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبونها را برای گفتن حرفهایشان در اختیار دارند.
همین موضوع میتواند دلیلی باشد برای خیال باطل بسیاری از کمسنوسالانی که فکر میکنند بهراحتی
افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأیدادن را دارند
میتوانند مشهور شوند. یک نظرسنجی از نوجوانان شانزدهساله در انگلستان نشان میدهد که ۵۴درصد از آنها میخواهند سلبریتی شوند.
اما اگر این سلبریتیها نقشهای سپردهشده را فراموش کنند، درهای جهنم بهرویشان گشوده خواهد شد. لیلی آلن، زمانی که فروشگاههای جان لوئیس را تبلیغ میکرد، عزیز دل رسانهها بود. گَری لینکر، تا وقتی فروش فستفودهای مزخرف را برای بچهها تبلیغ میکرد، مشکلی نداشت. اما، بهمحض اینکه آنها با پناهجویان ابراز همدردی کردند، همین رسانهها آنها را خرد کردند. وقتی جیبت را با اسکناسهای شرکتها پر میکنی، باید تفکرات خودت را دور بریزی.
سلبریتی نقش مهم دومی هم دارد: نوعی سلاحِ حواسپرتیِ جمعی۱. مطالعۀ منتشرشده در ژورنال بینالمللی مطالعات فرهنگی هم، که پیشتر گفته شد، نشان میدهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتیها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأیدادن را دارند. همین میتواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاهوبیگاه و خودگفتۀ رسانهها مبنی بر اینکه سلبریتیها ما را به زندگی اجتماعی پیوند میدهند.
این پیمایش نشان میدهد افرادی که به سلبریتیها دل بستهاند بهطور متوسط بهاندازۀ دیگران اخبار میبینند، اما بهنظر در بیتوجهی دائمی به سر میبرند. اگر میخواهی افراد را بیسروصدا و بیتفاوت نگه داری، کافی
اگر میخواهی افراد را بیسروصدا و بیتفاوت نگه داری، کافی است روزی چند بار چهرۀ تیلور سوییفت، شایا لابوف و کارا دلوین را نشانشان بدهی
این دو کاراییِ عمدۀ فرهنگِ سلبریتی را میتوان بهشکلی بینقص در ترامپ دید: شخصیتبخشی به شرکتها و حواسپرتیِ جمعی. سلبریتیبودنش بهمثابۀ نقابی عمل کرد تا امپراتوریِ کاریِ آشفته، وابسته و غیراخلاقیاش را بپوشاند. تصویر عموم از او دقیقاً نقطۀ مقابل هر آن چیزی بود که او و شرکتش انجام میدهند. این وارث لوس و بیمسئولیت ثروتی عظیم، بهعنوان مجری نسخۀ آمریکایی برنامۀ تلویزیونی «اَپرنتیس» (کارآموز)، به نماد تحرک اجتماعی و کاری تبدیل شد. در طول انتخاباتِ ریاستجمهوری، شخصیت پرهیاهوی او حواس مردم را از خلأ فکریِ پشت این نقاب پرت کرد، خلائی که امروز پرکردنش بر عهدۀ نمایندگان هشیارترِ سرمایۀ جهانی گذاشته شده است.
شاید سلبریتیها زندگی شما را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند. فرقی نمیکند که پدیدآورندگان این فرهنگ چه نیتی داشتهاند؛ باید گفت که این فرهنگْ دستیار بهرهکشی است. بیایید همسایههایمان را به جای واقعیشان برگردانیم و از اینهایی که نقش همسایههایمان را بازی میکنند روی برگردانیم.
⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم, او در پرونده اش نوشته بود:, "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: ,"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد. و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید,."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.,به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت, کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، ,یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد .که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید, این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود:
"دکتر تئودور استودارد"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم, او در پرونده اش نوشته بود:, "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: ,"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد. و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید,."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.,به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت, کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، ,یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد .که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید, این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود:
"دکتر تئودور استودارد"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️ در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى…
بد نیست که بدانید
دکتر تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى ست و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است
دکتر تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى ست و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آنقدر از کودکی بکن نکنهای بی دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر ما را با خودمان بیگانه بار آورده اند که در بزرگسالی قادر نیستیم واقعیت خود را، همانی که هستیم را، صادقانه، و از صمیمِ قلب ، به دیگران نشان دهیم . شده ایم تمثالِ مجسمِ خشکسالی در یک سرزمینِ ممنوعه . آنقدر کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک داریم که هم خودمان گم میشویم هم دیگران. ...
چنان درگیرِ حفظِ اغراق آمیزِ ظواهر شده ایم که هیچ کس از خودش نمیپرسد این خود آزاری بی انتهای جنون آمیز تا به کی ؟ این ترسِ کشنده ی " از دست دادنهای مکرّر" تا به کی ؟؟
#نیکی_فیروز_کوهی
درخانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آنقدر از کودکی بکن نکنهای بی دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر ما را با خودمان بیگانه بار آورده اند که در بزرگسالی قادر نیستیم واقعیت خود را، همانی که هستیم را، صادقانه، و از صمیمِ قلب ، به دیگران نشان دهیم . شده ایم تمثالِ مجسمِ خشکسالی در یک سرزمینِ ممنوعه . آنقدر کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک داریم که هم خودمان گم میشویم هم دیگران. ...
چنان درگیرِ حفظِ اغراق آمیزِ ظواهر شده ایم که هیچ کس از خودش نمیپرسد این خود آزاری بی انتهای جنون آمیز تا به کی ؟ این ترسِ کشنده ی " از دست دادنهای مکرّر" تا به کی ؟؟
#نیکی_فیروز_کوهی
درخانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#خانه
#چارلز_بوكفسکی
همسایه کناریم، غمگینم می کند. زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند، می روند سر کار،
عصر باز می گردند . یک پسر و یک دختر دارند.
ساعت 9 شب، همه چراغهای خانه خاموش است. فردا صبح نیز زود بیدار می شوند،
سر کار می روند، عصر باز می گردند، ساعت 9، خاموشی... همسایه کناریم، غمگینم می کند. آدمهای خوبی هستند، دوستشان دارم.
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند، و نمی توانم کمکشان کنم. گذرانِ زندگی می کنند. بی خانمان نیستند. اما بهای گزافی می پردازند.
گاهی در میانه روز، به خانه شان می نگرم، و خانه نگاهم می کند، خانه، می گرید، می توانم حس کنم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#خانه
#چارلز_بوكفسکی
همسایه کناریم، غمگینم می کند. زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند، می روند سر کار،
عصر باز می گردند . یک پسر و یک دختر دارند.
ساعت 9 شب، همه چراغهای خانه خاموش است. فردا صبح نیز زود بیدار می شوند،
سر کار می روند، عصر باز می گردند، ساعت 9، خاموشی... همسایه کناریم، غمگینم می کند. آدمهای خوبی هستند، دوستشان دارم.
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند، و نمی توانم کمکشان کنم. گذرانِ زندگی می کنند. بی خانمان نیستند. اما بهای گزافی می پردازند.
گاهی در میانه روز، به خانه شان می نگرم، و خانه نگاهم می کند، خانه، می گرید، می توانم حس کنم.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شصت سال پیش همهچیز میدانستم؛
امروز هیچچیز نمیدانم
کتاب خواندن، یک کشف پیشروندهی مهیج است
تا مدام به نادانیات پی ببری
#ويل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
امروز هیچچیز نمیدانم
کتاب خواندن، یک کشف پیشروندهی مهیج است
تا مدام به نادانیات پی ببری
#ويل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هميشه ...
چيزهايى را كه نداشته ام را ؛
دوست داشته ام ...
همچون تو ...
كه بسيار دورى ،
كه بسيار ندارمت ...
#پابلو_نرودا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هميشه ...
چيزهايى را كه نداشته ام را ؛
دوست داشته ام ...
همچون تو ...
كه بسيار دورى ،
كه بسيار ندارمت ...
#پابلو_نرودا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️