پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
کانال پروازفکرواندیشه
@flith

تلاش می‌کنند به دیگران ثابت کنند که
باهوش‌ هستند و در هر زمینه‌ای تخصص دارند. باید بدانید هیچ‌کس به دنبال این نیست که مدام عقل و دانش‌تان را ارزیابی کند. مراقب باشید به دام رفتار همه‌چیز‌دانی نیفتید.

با افراد مبتلا به سندرم همه‌چیز‌دانی چگونه باید رفتار کرد؟

متاسفانه همه جا بویژه در محل کار با افرادی که مدعی‌اند همه چیز می‌دانند روبه‌رو می‌شویم. زندگی یا کارکردن در کنار این افراد هرگز ساده نیست. آنها همیشه گفت‌وگوها را انحصاری کرده و عقیده دیگران را نمی‌پذیرند، شنونده‌های خوبی نیستند و بسیار حرف می‌زنند و حتی بدون دانستن تمام حقایق و توجه به دیگران تصمیم‌گیری می‌کنند. به همین دلیل پس از مدتی نارضایتی‌های بسیاری را موجب می‌شوند و محیط کاری یا زندگی به محیطی ناراحت‌کننده و عذاب‌آور تبدیل می‌گردد.

اگر با کسی که چنین خصوصیتی دارد، بویژه در محل کار، مواجه شدید راهنمایی‌های زیر مناسب‌تان خواهد بود:

1- دلسوزی کنید
این‌گونه افراد ممکن است با حرف زدن‌هایشان شما را برنجانند اما به خاطر بسپارید که طرز تفکر او ممکن است از تردیدهای نسبت به خودش منشأ گرفته و سعی دارد سرپوشی روی آنها بگذارد و یا حتی مشکلات شخصیتی عمیق‌تری دارد. بنابراین به‌جای عصبانی شدن، نسبت به او دلسوزی کنید.

2- دست از نبرد بردارید
برخورد با یک همه‌چیز‌دان بسیار خسته‌کننده است و بیشتر مواقع بهترین واکنش نادیده گرفتن صحبت‌هایش در زمینه‌های مختلف، بویژه راهنمایی‌هایی است که به شما می‌کند. جلوی اظهار نظرهایش را می‌توانید با یک جمله ساده: بابت پیشنهادتان ممنون هستم، بگیرید. این روش بمراتب بهتر از به کار گرفتن او در گفت‌وگوهای تمام‌نشدنی و نبردی بی‌امان است.

3- می‌توانید او را هدایت کنید
زمانی که بر سر موضوعی خاص گفت‌وگو می‌کنید، می‌توانید او را به این‌که قرار نیست ما همه چیز را بدانیم، تشویق کنید. مثلا بگویید: نمی‌دانم، اما بد نیست از کس دیگری بپرسیم. شاید پیشنهادهایی بهتر از ما داشته باشد. با این روش به او نشان می‌دهید که شما در برابر عقاید دیگران انعطاف‌پذیر هستید و همچنین گفتن من نمی‌دانم باعث جلب اعتماد او می‌شود.

4- مستدل صحبت کنید
وقتی در مورد موضوعی صحبت می‌کنید، حتما شواهدی برای اثبات آن ارائه دهید و همیشه در گفت‌وگوهایتان منطقی باشید. بدین ترتیب فرد همه‌چیز‌دان را خلع سلاح خواهید کرد.

5- شوخ‌طبعی‌تان را حفظ کنید
معمولا افراد همه‌چیز‌دان، بشدت حالت تدافعی به خود می‌گیرند و گاهی اوقات نیز تهاجمی می‌شوند. بهتر است با این‌گونه افراد طوری رفتار نکنید که گویی در میدان نبرد هستید. به خودتان متذکر شوید که این افراد حقیقتا قصد آزار دادن شما را ندارند و صرفا گرفتار سندرمی شده‌اند که برخی مواقع پیامدهایش گریبان خودشان را هم می‌گیرد. بنابراین با آنها بسیار دوستانه رفتار کنید و گاهی با بیان جمله‌ای طنز به جر و بحث‌تان پایان دهید.

6- سوال‌های کاوشگرانه بپرسید
وقتی فرد همه‌چیز‌دان درخصوص موضوعی صحبت می‌کند و روی صحت گفته‌هایش تاکید دارد، در حالی که نسبت به او ادب و احترام نشان می‌دهید، از جزئیات بیشتری سوال کنید و از او بپرسید چرا موضوعی را باور دارد و شاهد اثبات گفته‌هایشان چیست. این کار به مرور زمان به او یاد می‌دهد که قبل از صحبت کردن، مدارکی برای اثبات گفته‌هایش در دست داشته باشد.
مطلب فوق از Psychologytoday می باشد که خانم نادیاز کمالوند آن را ترجمه کرده اند و در روزنامه جام جم صفحه ی جامعه، مورخ 7خرداد94، منتشر شده است.


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


✳️ مثلث کارپمن: قربانی بودن ایرانیان

⁉️ آیا اساسأ تاکنون چیزی به نام "ملّت ایران" محقق شده است یا "هویت جمعی ما" همان نجات دهنده افسانه ای است که قرار است همچون فریدون و ابومسلم و سوشیانت بیاید و ما را نجات دهد؟!مثلث کارپمن ایرانیان استفان کارپمن روانپزشک آمریکایی و شاگرد اریک برن مثلثی را در تحلیل رفتار متقابل توصیف کرد که به توصیه اریک برن مثلث کارپمن نامیده شد.

✅ مثلث کارپمن توصیفی است از وضعیت کسانی که نقش قربانی را پذیرفته اند و نه تنها از این نقش بیرون نمی روند بلکه آن را تقویت می کنند.

✅ مثلث کارپمن سه ضلع دارد:
1- قربانی: محور اصلی مثلث کارپمن کسی است که خود را قربانی می داند. زندگی با او بی رحم بوده و انسانها مانع از شادکامی او شده اند. قربانی همیشه زخم خورده و آسیب دیده است و بقچه ای از خاطرات بد و سبدی از آه و ناله را با خود یدک می کشد!

2- آزارگر يا زجر دهنده: آسیب رسان یا زجر دهنده فرد یا گروهی هستند که بر "قربانی" بی رحمی و بی انصافی روا داشته اند: پدر و مادر بی کفایت، خانواده حسود، جامعه بی فرهنگ، همسر بی وفا و ... در زندگی قربانی همیشه یک "دشمن" وجود دارد ، کسی که مانع از رسیدن قربانی به جایگاه شایسته اش بوده است!

3- نجات دهنده: قربانی های حرفه ای هیچ گاه خود برای برون رفت از مسأله تکانی به خود نمی دهند. آنها منتظر یک ناجی افسانه ای هستند که سوار بر اسب سپید بیاید و لب های این "زیبای خفته" را ببوسد و این "سیندرلای قربانی" را از خانه نامادری بدجنس نجات دهد. این ناجی افسانه ای بر خلاف زجر دهنده که تبلوری از بدی هاست، تبلور همه صفات خوب و شایسته است!

❇️ با این مقدمه به "قرائت تاریخی ایرانیان" نگاهی بیندازیم. در هر دوره تاریخی، کسی یا کسانی آمده اند و سرنوشت ملت ایران را تغییر داده اند!
ضحّاک (اژدهاک) افسانه ای هر روز مغز سر دو جوان ایرانی را غذای مارهای روییده بر شانه هایش میکرد و ملّتی هر روز دو جوان را خاموش و ساکت تقدیم آشپزخانه حکومت می کرد و تا زمانی که کاوه دلاور بیرق چرمین قیام را برنداشته و فریدون افسانه ای از آن سوی کوه ها ظهور نکرده یک ملّت کاری جز بوسیدن دست ضحاک انجام نداده است!

✳️ از این افسانه شاهنامه بگذریم و به آنچه تاریخ خوانده می شود بپردازیم. اسکندر مقدونی از یونان راه می افتد، این سپاهیان هزاران فرسنگ راه را می پیمایند، از دریا عبور می کنند، از دیواره سهمگین زاگرس عبور می کنند، سپاه آریو برزن را تار و مار می کنند، تمام ایران را با شمشیر (نه سلاح هسته ای!) می گیرند، با پای پیاده و اسب (نه ناو هواپیمابر و موشک بالستیک!) تمام عرض فلات ایران را می پیمایند و فتح می کنند و به سوی هند و چین می روند و پس از عبور هم حکومت بیگانه سلوکوس (سلوکیان) نه یک سال و نه ده سال بلکه صدها سال بر مردم "ایران" حکومت می کند تا زمانی که اختلافات داخلی بین سرداران یونانی الاصل آنها را ضعیف می کند و سپاه پارت ها نیز بر آنها می تازد و حکومت به "ایرانیان" برمیگردد!

❇️ این داستان بارها تکرار می شود: سعد ابی وقاص از قادسیه می آید و با اسب و شتر بخش بزرگی از ایران را می گیرد، فرزند چنگیز از شرق می آید و تمام ایران را شخم می زند و به آسیای صغیر می رود.

❇️ این افسانه های تاریخی به کنار، در تاریخ مستند نیز انگلیسی ها شاهی را می آورند و بعد از چند سال آن شاه را می برند! راستی ملّت ایران در این میانه کجاست؟ گویی در میدانگاهی اهریمن و اهورا جدال می کنند و ملّت ایران تماشاگرانی هستند دور آن میدان! (إذهب أنت و ربّک فقاتلا، إنّا ههنا قاعدون/مائده/24).

⁉️ مگر ضحّاک و اسکندر و سعد و هولاکو چند نفر با خود داشتند که بتوانند یک ملت را در شعاع چند هزار کیلومتری و در زمان چند صد ساله به زنجیر بکشند؟!

⁉️ وقتی انگلیسی ها رضاخان را آوردند و بردند "ملّت ایران" کجا بودند؟!

⁉️ آیا اساسأ تاکنون چیزی به نام "ملّت ایران" محقق شده است یا "هویت جمعی ما" همان نجات دهنده افسانه ای است که قرار است همچون فریدون و ابومسلم و سوشیانت بیاید و ما را نجات دهد؟!

⁉️ چرا این ملّت دهها سال صبر می کند تا فریدون و اشک و ابومسلم ظهور کنند و بیگانگان را بیرون کنند؟!

⁉️ اگر سربداران باشتین توانستند مغولان را فراری دهند چرا دهها سال باشتیان مال و ناموس خود را به مغولان دادند و صبوری کردند؟!

✅ من در پس تمام این سؤال ها یک پاسخ می بینم: مثلث کارپمن! "قرائت تاریخی ما شباهت غریبی با مثلث کارپمن دارد، قربانی بودن، انتخاب جمعی ناخودآگاه ماست!
دشمن بهانه است!!


✍️ #دکتر_محمد_سرگلزایی
#روانپزشک


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


ادوارد هشتم بزرگترین پادشاهی جهان رو داشت، او به هشتاد و چند سالگی فکر می کرد!
هشتاد و چند سالگی...وقتی هرچیز معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه
جای چشم زیبا رو نگاه می گیره
جای لب های غنچه رو لبخند
جای دست ها رو نوازش و جای پاها رو هیچ چیز پر نمی کنه
ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو رها کرد، برای بودن با زنی که نمی توانست ملکه بشه،
جای کاخ های لندن رو، اتاق او گرفت
جای ثروت اسکاتلند رو، لبخند او
جای سفرهای دور و دراز رو، قدم زدن با او
جای مجلل ترین رستوران ها رو، یک فنجان چای با او
تا حالا به هشتاد و چند سالگی فکر کردی؟
اگر پیر بشی و نباشه، جای همه چیز خالیست
خالىِ خالى

#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
#روزبه_معین


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


من تقريبن هميشه بعد از صبحانه قدري قدم ميزنم و اين كار معمولن سي تا چهلوپنج دقيقه طول ميكشد. بعد مينشينم و راس يك ساعت مشخص و به مدت سه ساعت مينويسم. سپس ناهاري را ميخورم كه خودم براي خودم درست كردهام و بعدش يك مقدار مطالعه ميكنم تا حدود ساعت سه بعد از ظهر كه به سينما ميروم – شياطين از هواي تازه نفرت دارند و ترجيح ميدهند شما با بيحوصلگي توي رختخواب دراز بكشيد. براي فردي به بينظمي من كه تلاش ميكند نظمي به خودش بدهد، رعايت اصول و قوانين منظم و مشخص واجب است. اگر مرا به حال خودم رها كنند، هيچ كاري را درست و حسابي تمام نميكنم.

اينگمار برگمان – در گفتوگو با شبكهي چهار بيبيسي – ۱۰ آوريل ۲۰۰۴

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


بستن چشم هايت چيزی را تغيير نمی دهد
"هيچ چيز"
فقط به خاطر اينكه تو آنچه را که دارد اتفاق می افتد نمی بينی
"ناپديد نمي شود"
در حقيقت بار ديگری كه چشم هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود. دنيايی كه ما در آن زندگی ميكنيم اين چنين است
چشم هايت را كاملا باز نگهدار، فقط يك آدم ترسو چشم هايش را مي بندد.
بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نميكند...

#هاروکی_موراکامی

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


دلباختگی توهم نیست. طوری که یک نفر سرش را نگه میدارد واقعا میتواند نشان بدهد که او اعتماد به نفس دارد یا غیرطبیعی است یا زودرنج است؛ واقعا از روی چشمان فرد می توان فهمید که شوخ طبع است و باهوش، و از روی دهانش می توان به مهربانیش پی برد. ایراد دلباختگی در چیزهای نامحسوس تری است: ناتوانی در به ذهن سپردن این حقیقت اصلی ماهیت انسان که همه، نه تنها شریک کنونی زندگیمان -بعد از روابط متعددشکست خورده ای که استادش هستیم-، بلکه "همه"، -وقتی که زمان بیشتری را با آنها سپری میکنیم- متوجه میشویم ایرادهای اساسی و دیوانه کننده ای دارند.
ایرادهایی که آنقدر بد هستند که مسخره بودن و بیهودگی آن احساسات هیجان انگیز اولیه را نشان می دهند.
تنها کسانی که ممکن است به نظرمان متعارف بیایند، آنهایی هستند که هنوز خوب نمیشناسیم.
بهترین درمان عشق، شناخت بهتر آن هاست.

#سیر_عشق
#آلن_دوباتن

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
navaar.ir – aghayede_yek_dalghak_chapter22
یاران همراه عذر خواهی میکنم به خاطره وقفه ای که در ارسال رمان افتاد 🙏🙏
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


ما زیبائیم ،خویش را زیبا کن
خو با ما کن ،ز دیگران خو واکن

ور میخواهی که کان گوهر باشی
دل را بگشای و سینه را دریا کن

مولانای جان
😊🌹

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


تجربه به ما می آموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛
عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم

#آنتوان_دوسنت‌_اگزوپری

۲۹ ژوئن زادروزِ
آنتوان دو سنت اگزوپری

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


بین شادمانی و خردمندی تفاوت
وجود دارد: کسی که خود را
خوشحال ترین آدم می داند،
واقعاً همینطور هست؛ ولی
کسی که خود را عاقل ترین
آدم می داند، معمولاً بزرگترین
احمق است.

#فرانسیس_بیکن"

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


بخشی از یادداشت منتشر شده در #مجله_روناک نوشته ی #ملیکا_افتخاریان عضو #کمپین_مبارزه_با_نشر_جعلیات و مسئول رسمی صفحات مجازی #فریدون_مشیری.

رسمی جدید به نام عقد آریایی!
حدود پنج سال است که در کنار آداب و رسوم سنتی عقد و ازدواج، عبارت «عقد آریایی» به گوش می‌رسد و در میان جوانان رایج شده است. عده‌ای معتقدند این نوع عقد در زمان ایران باستان مرسوم بوده و عده‌ای نیز آن را جعلی دانسته‌اند؛ با این حال چند سالی‌ است که با مراجعه به دفاتر ازدواج با عبارت «عقد آریایی» روبه‌رو می‌شویم. اگرچه این عقد وجهه‌ی‌ شرعی و قانونی ندارد اما جنبه‌ی تشریفاتی خاصی پیدا کرده است و عموماً دفاتر ازدواج در مقابل دریافت وجه، شرایط برگزاری این نوع عقد را نیز برای زوج‌های جوان فراهم می‌کنند. نحوه‌ی اجرای این تشریفات بدین گونه است که پس از انجام عقد شرعی و ثبت ازدواج، عاقد جملاتی را خوانده و به ترتیب؛ داماد، عروس و حاضران مراسم بخش‌های مربوط به خود را تکرار می‌کنند. به نظر می‌رسد دلیل تمایل عده‌ای از مردم به برگزاری این نوع مراسم، متوجه نشدن کلمات عربی و گرایش به مدرنیته است. مطابق آمار غیر رسمی، در حال حاضر این نوع عقد در مراسم بسیاری از زوج‌ها اجرا می‌شود. مدتی قبل نیز در سریال «8 و نیم دقیقه» که از سریال‌های پرمخاطب صدا و سیما بود شاهد اجرای آن بودیم!
به راستی ماجرای عقد آریایی چیست؟
این نوع عقد بارها توسط جامعه‌شناسان و منتقدان اجتماعی مورد بحث و هجمه قرار گرفته و آنها معتقدند متن شعرگونه‌ای که ریشه‌ی تاریخی ندارد، به زودی فراموش شده و از تب و تاب خواهد افتاد؛ ولی به واقعیت و اصل موضوع نپرداخته‌اند.
در حقیقت متنی که به نام عقد آریایی بر سر زبان‌ها افتاده، یکی از اشعار زنده‌یاد «فریدون مشیری» است که براساس گفته‌های خانم بهار مشیری (فرزند زنده‌یاد فریدون مشیری) در سال 1374 به درخواست دوستی مقیم خارج از ایران سروده شده بود و سال‌ها بعد در سال 1384 (و پس از درگذشت شاعر) برای اولین‌بار، با نام «پیمان زندگی» در کتاب «نوائی هم‌آهنگ باران»، توسط نشر چشمه به چاپ رسید. اما این شعر نیمایی که با مضمون لطیف پیوند زناشویی، همدلی، وفاداری و صداقت سروده شده و زبانی امروزی و جدید دارد؛ به نام عقد آریایی و به عنوان یک سنت کهن در میان مردم شایع شده است و نمونه‌ای از بی‌خبری فرهنگی و جعل آثار بزرگان است. جای بسی تأسف است که جامعه‌شناسان، تحلیل‌گران و اساتیدی که به این مبحث پرداخته‌اند از اصل مسئله و جان حقیقت دور مانده‌اند. آنچه توجه جمعی را می‌طلبد رعایت اصل امانت‌داری در متون ادبی و مقابله‌ی جدی با جهل و جعل فرهنگی است.
در ادامه شعر زنده‌یاد فریدون مشیری را که در قالب متن عقد آریایی رواج پیدا کرده است، خواهیم خواند:
«پیمان زندگی»
مرد: به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو
برای زیستن با تو
وفادار تو خواهم بود در هر لحظه در هر جا
پذیرا می‌شوی آیا؟
تو با من این‌چنین هستی که من با تو؟
زن: به نام نامی یزدان
پذیرا می‌شوم مهر تو را از جان
هم اکنون باز می‌گویم میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود، در هر لحظه، در هر جا، برای زیستن با تو
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن که من با تو!
مرد و زن با هم: تو چون هم آشیان خواهی شدن با من
تمام عمر خواهم بود یک جان در دو تن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از لبخند و مهر و نور و عطر و یاسمن با تو
گواهان همه با هم: همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
همایون باد این پیوند ورجاوند
گرامی باد این سوگند
شکوفا باد بر لب‌های تان همواره این لبخند
همایون باد!
«فریدون مشیری»

#ملیکا_افتخاریان

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


زن ها پیامبرند
و عشق معجزه بزرگشان
ایمان بیاوریم
به بهشت می رویم
ایمان نیاوریم
خانه را جهنم می کنند

#شبیه_خواب_نیلوفر
#پیمان_جسری

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


حالا که ما یاد گرفته ایم؛
در هوا مثل یک پرنده پرواز کنیم،
و در دریا مثل یک ماهى شنا کنیم،
فقط یک چیز باقى میمونه...!

"یاد بگیریم مثل یک آدم روى زمین زندگى کنیم"

#جرج_برنارد_شاو

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


و گفت:
عمل‌کن، و چنان عمل ‌کن که
هیــچ کــَـس نیست در زمـیــــن
بـــه جُــــز تــو،
و
هیـچ کـــس نـیست در آسمـان
بـــه جُــــز او.

#تذکره_الاولیاء
#عطار_نیشابوری


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Audio
#جمعه
#فرهاد

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


#مقاله
وقتی فرهنگ سلبریتی قدرت جهانی را در اختیار میگیرد.

گاردین — این روزها یکی از ستاره‌های برنامه‌های تلویزیونیِ واقع‌نما، سکان ریاست‌جمهوری ایالات متحده را در دست گرفته است. بااین‌حساب آیا دیگر اجازه داریم بگوییم که فرهنگ سلبریتی چیزی است بیش از نوعی سرگرمی بی‌ضرر و ساده؟ آیا می‌توان گفت این فرهنگ درحقیقت جزئی اساسی از سیستم‌هایی است که بر زندگی ما حکم می‌رانند؟

پیدایش فرهنگ سلبریتی خودبنیاد نبوده است. نهال این فرهنگ را تبلیغاتچی‌ها، بازاریاب‌ها و رسانه‌ها مدت‌ها پرورش دادند و البته این زحمت بی‌دلیل هم نبوده، زیرا این فرهنگ برای آن‌ها کارایی‌هایی هم دارد. هرچه شرکت‌ها بی‌روح‌تر‌ و منفک‌تر از مردم باشند، استفاده‌شان از چهرۀ افرادِ دیگر برای اتصال به مشتریانشان بیشتر می‌شود.

شرکت‌ها حکم بدن را دارند و سرمایه حکم سپر را. اما سرمایۀ شرکتی نه سر دارد و نه بدن. افراد نمی‌توانند خود را دل‌بسته به نمایندگیِ فروشی حس کنند که متعلق به یکی از صندوق‌های پوشش ریسک است، مجموعه‌ای که بخشی از هویت شرکتی‌اش در میان پرونده‌هایی پنهان است که در شهر پاناما نگهداری می‌شود. چهرۀ خشن چنین ماشینی برای جذاب‌شدن نیازمند نقاب است. چنین شرکت‌هایی باید چهره‌ای آشنا برای ما داشته باشند، آشنا به‌اندازۀ همسایۀ روبه‌رو. ناگفته پیداست که کیم کارداشیان چطور پول درمی‌آورَد: کار او این است که در ذهن ما جای بگیرد. او با ایفای نقش همسایۀ مجازی، بسته به اینکه این هفته تبلیغ کدام شرکت بی‌روح را می‌کند، جرقۀ آشنایی با آن شرکت را در ذهن ما می‌زند.

این‌طور نیست که دل‌دادگی به سلبریتی‌ها خیلی ساده در کنار دیگر چیزهای باارزشمان قرار بگیرد؛ این دل‌دادگی جای آن چیزها را خواهد گرفت. مطالعۀ منتشرشده در مجلۀ سایبر سایکالوجی نشان می‌دهد که بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ تغییری اساسی در ایالات متحده رخ داده است. در سال ۱۹۹۷ (براساس نظر مخاطبان بزرگ‌سال) ارزش‌های غالب در برنامه‌های تلویزیونیِ محبوب برای نُه تا یازده‌ساله‌ها عبارت بودند از احساس مسئولیت‌های اجتماعی و نیکوکاری. در این سال، در بین شانزده ارزشِ بررسی‌شده، شهرت در جای پانزدهم بود. اما شهرت در سال ۲۰۰۷ و بعد از رایج‌شدن برنامه‌هایی مانند «هانا مونتانا» به جایگاه اول رسید و، پس از آن دستاورد، این عناوین قرار گرفتند: وجهۀ عمومی، محبوبیت و موفقیت مالی. احساس مسئولیت‌های اجتماعی در این سال به جایگاه یازدهم سقوط کرد و نیکوکاری پس‌ازآن به جایگاه دوازدهم رسید.

مقاله‌ای در ژورنال بین‌المللی مطالعات فرهنگی با نظرسنجی از انگلستانی‌ها نشان داده که آن‌هایی که جدی‌تر شایعات سلبریتی‌ها را دنبال می‌کنند یک‌سومِ کسانی که دیگر اَشکال اخبار را دنبال می‌کنند در سازمان‌های محلی مشارکت دارند. این مقدار دربارۀ فعالیت‌های داوطلبانه یک‌دوم است. باید گفت که همسایه‌های مجازی جای واقعی‌ها را گرفته‌اند.

هرچه محصولاتْ بی‌روح‌تر و یکنواخت‌تر باشند، به نقابی متمایزتر نیاز دارند. به همین خاطر است که از چهره‌هایی مثل ایگی پاپ برای تبلیغ بیمۀ خودرو و از بنیسیو دل تورو برای تبلیغ نوشیدنی‌های هاینیکن استفاده می‌کنند. نقش این‌جور افراد آن است که نشان دهند پشت لوگوی این شرکت‌ها چیزی هیجان‌انگیزتر از ساختمان‌های اداری و جدول‌های مالی است. آن‌ها جذابیت و مدسازیِ خود را به شرکتی انتقال می‌دهند که برایش تبلیغ می‌کنند. به‌محض‌اینکه چکی را دریافت‌ می‌کنند که هویتشان را می‌خرد، به موجوداتی فرآوری‌شده و بی‌اعتبار تبدیل می‌شوند، مانند چیزی که تبلیغش را می‌کنند.

سلبریتی‌هایی که بیش از همه می‌بینید سودآورترین محصولات هستند. صنعت بازاریابی، از طریق رسانه‌های متمایل به این کار، آن‌ها را قالب‌ریزی کرده است، درحالی‌که کسی هم نیازی به کنترل قدرتشان نمی‌بیند. به همین دلیل است که امروزه بازیگران و مدل‌ها با چنین توجهِ بیش‌ازحدی روبه‌رو هستند و جای کسانی را گرفته‌اند که روزی نظرات مستقل به‌جز مواردی استثنایی، آن‌هایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبون‌ها را برای گفتن حرف‌هایشان در اختیار دارند
خودشان را داشتند: درواقع تخصص آن‌ها هدایت‌کردن دیدگاه‌های افراد است.


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith


گرَنت مکرکنِ انسان‌شناس با بررسی در پایگاه‌داده‌ها مشخص کرده که، در ایالات متحده و بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰، بازیگرانْ ۱۷درصد از توجه به افراد مشهور را به خود اختصاص داده‌ بودند: این مقدارْ کمی‌ کمتر از مجموعِ توجه به فیزیک‌دان‌ها، شیمی‌دان‌ها و زیست‌شناسان بود. در این شرایط کارگردانان ۶درصد و نویسندگان ۱۱درصدِ توجهات را به خود جلب کرده بودند. بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۵۰، بازیگرانْ ۲۴درصدِ توجه را به خود اختصاص داده بودند و نویسندگان نیز ۹درصد. این آمار در سال ۲۰۱۰ به این صورت درآمده است: بازیگران ۳۷درصد از توجه (بیش از چهار برابرِ توجهی که به دانشمندان علوم طبیعی شده) را به خود اختصاص داده‌اند، درحالی‌که میزان توجه به کارگردانان و نویسندگان به ۳درصد کاهش یافته است.

با مشاهده و مطالعۀ فقط چند مصاحبه به‌راحتی می‌توان دریافت که چه ویژگی‌هایی از سلبریتی‌ها انتظار می‌رود: یاوه‌گویی، حماقت و البته زیبایی ظاهری. آن‌ها درحقیقت حکم لوح‌های سفیدی را دارند که می‌توان چیزهای لازم را رویشان تصویر کرد. به‌جز مواردی استثنایی، آن‌هایی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بهترین تریبون‌ها را برای گفتن حرف‌هایشان در اختیار دارند.

همین موضوع می‌تواند دلیلی باشد برای خیال باطل بسیاری از کم‌سن‌وسالانی که فکر می‌کنند به‌راحتی
افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتی‌ها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأی‌دادن را دارند
می‌توانند مشهور شوند. یک نظرسنجی از نوجوانان شانزده‌ساله در انگلستان نشان می‌دهد که ۵۴درصد از آن‌ها ‌می‌خواهند سلبریتی شوند.

اما اگر این سلبریتی‌ها نقش‌های سپرده‌شده را فراموش کنند، درهای جهنم به‌رویشان گشوده خواهد شد. لی‌لی آلن، زمانی که فروشگاه‌های جان لوئیس را تبلیغ می‌کرد، عزیز دل رسانه‌ها بود. گَری لینکر، تا وقتی فروش فست‌فودهای مزخرف را برای بچه‌ها تبلیغ می‌کرد، مشکلی نداشت. اما، به‌محض اینکه آن‌ها با پناه‌جویان ابراز همدردی کردند، همین رسانه‌ها آن‌ها را خرد کردند. وقتی جیبت را با اسکناس‌های شرکت‌ها پر می‌کنی، باید تفکرات خودت را دور بریزی.

سلبریتی‌ نقش مهم دومی هم دارد: نوعی سلاحِ حواس‌پرتیِ جمعی۱. مطالعۀ منتشرشده در ژورنال بین‌المللی مطالعات فرهنگی هم، که پیش‌تر گفته شد، نشان می‌دهد افرادی که بیشترین توجه را به سلبریتی‌ها دارند کمترین درگیری با سیاست، کمترین احتمال اعتراض و کمترین احتمال رأی‌دادن را دارند. همین می‌تواند خط بطلانی باشد بر ادعاهای گاه‌وبی‌گاه و خودگفتۀ رسانه‌ها مبنی بر اینکه سلبریتی‌ها ما را به زندگی اجتماعی پیوند می‌دهند.

این پیمایش نشان می‌دهد افرادی که به سلبریتی‌ها دل بسته‌اند به‌طور متوسط به‌اندازۀ دیگران اخبار می‌بینند، اما به‌نظر در بی‌توجهی دائمی به سر می‌برند. اگر می‌خواهی افراد را بی‌سروصدا و بی‌تفاوت نگه ‌داری، کافی
اگر می‌خواهی افراد را بی‌سروصدا و بی‌تفاوت نگه ‌داری، کافی است روزی چند بار چهرۀ تیلور سوییفت، شایا لابوف و کارا دلوین را نشانشان بدهی

این دو کاراییِ عمدۀ فرهنگِ سلبریتی را می‌توان به‌شکلی بی‌نقص در ترامپ دید: شخصیت‌بخشی به شرکت‌ها و حواس‌پرتیِ جمعی. سلبریتی‌بودنش به‌مثابۀ نقابی عمل کرد تا امپراتوریِ کاریِ آشفته، وابسته و غیراخلاقی‌اش را بپوشاند. تصویر عموم از او دقیقاً نقطۀ مقابل هر آن چیزی بود که او و شرکتش انجام می‌دهند. این وارث لوس و بی‌مسئولیت ثروتی عظیم، به‌عنوان مجری نسخۀ آمریکایی برنامۀ تلویزیونی «اَپرنتیس» (کارآموز)، به نماد تحرک اجتماعی و کاری تبدیل شد. در طول انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، شخصیت پرهیاهوی او حواس مردم را از خلأ فکریِ پشت این نقاب پرت کرد، خلائی که امروز پرکردنش بر عهدۀ نمایندگان هشیارترِ سرمایۀ جهانی گذاشته شده است.

شاید سلبریتی‌ها زندگی شما را پر کرده باشند، ولی دوستتان نیستند. فرقی نمی‌کند که پدیدآورندگان این فرهنگ چه نیتی داشته‌اند؛ باید گفت که این فرهنگْ دستیار بهره‌کشی است. بیایید همسایه‌هایمان را به‌ جای واقعی‌شان برگردانیم و از این‌هایی که نقش همسایه‌هایمان را بازی می‌کنند روی برگردانیم.


⚜کانال پروازفکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم, او در پرونده اش نوشته بود:, "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: ,"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد. و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید,."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.,به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت, کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، ,یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد .که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید, این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود:

"دکتر تئودور استودارد"

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️