@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره دردی بر تو ریزم
ز مسجد بازمانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی دردی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی میشدم هر دم به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات
برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم که ای دانندهٔ راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرومانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات
در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه میگویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات
۲۵فروردین روز بزرگ داشت عطار نیشابوری گرامی باد 🌺🌺😊😊
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره دردی بر تو ریزم
ز مسجد بازمانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی دردی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی میشدم هر دم به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات
برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم که ای دانندهٔ راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرومانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات
در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه میگویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات
۲۵فروردین روز بزرگ داشت عطار نیشابوری گرامی باد 🌺🌺😊😊
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کسی که شما را در موقعیت " داشتم شوخی می کردم" قرار می دهد، اغلب درخصوص موضوعی به شما حسادت می کند یا خود را در رقابت با شما می بیند، و چون قادر به ابراز عواطف آسیب دیده اش نیست و نمی خواهد مستقیما با شما صحبت کند، با چنین برخوردی باعث می شود شما احساس کنید به دلیل نداشتن ظرفیت شوخی آدم بی جنبه ای هستید چراکه بعد از گفتن جمله ی مغرضانه اش به شما بلافاصله می گوید : "شوخی کردم"
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
کسی که شما را در موقعیت " داشتم شوخی می کردم" قرار می دهد، اغلب درخصوص موضوعی به شما حسادت می کند یا خود را در رقابت با شما می بیند، و چون قادر به ابراز عواطف آسیب دیده اش نیست و نمی خواهد مستقیما با شما صحبت کند، با چنین برخوردی باعث می شود شما احساس کنید به دلیل نداشتن ظرفیت شوخی آدم بی جنبه ای هستید چراکه بعد از گفتن جمله ی مغرضانه اش به شما بلافاصله می گوید : "شوخی کردم"
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
اگر شما به تکرار باورهای منفی و نامطلوب درباره ی خودتان ادامه دهید دیگران نیز همان چیزها را در مورد شما باور می کنند چرا که می گویند هر آدمی خودش را بهتر از هرکس دیگر می شناسد؛ پس دیگران باور می کنند که شما همان چیزی هستید که خودتان می گویید.
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
اگر شما به تکرار باورهای منفی و نامطلوب درباره ی خودتان ادامه دهید دیگران نیز همان چیزها را در مورد شما باور می کنند چرا که می گویند هر آدمی خودش را بهتر از هرکس دیگر می شناسد؛ پس دیگران باور می کنند که شما همان چیزی هستید که خودتان می گویید.
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
گاه دلیل اظهارنظرهای منفی درباره ی خودمان این است که خودمان را در مقابل دیگران فردی متواضع نشان دهیم. اما از سویی، کوچک کردن خودمان در نزد دیگران امری مثبت و نشانه ی انسانیت ما نیست، بلکه باعث نگرش منفی دیگران نسبت به ما می شود بطوریکه باعث می شود آنها هم ما را دست کم بگیرند.آنچه شما درباره ی خودتان می گویید تاثیر مستقیمی در برداشت دیگران از شما دارد و نتیجتا آنها نیز بر همان مبنا با شما برخورد می کنند.
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
گاه دلیل اظهارنظرهای منفی درباره ی خودمان این است که خودمان را در مقابل دیگران فردی متواضع نشان دهیم. اما از سویی، کوچک کردن خودمان در نزد دیگران امری مثبت و نشانه ی انسانیت ما نیست، بلکه باعث نگرش منفی دیگران نسبت به ما می شود بطوریکه باعث می شود آنها هم ما را دست کم بگیرند.آنچه شما درباره ی خودتان می گویید تاثیر مستقیمی در برداشت دیگران از شما دارد و نتیجتا آنها نیز بر همان مبنا با شما برخورد می کنند.
#آدمهای_سمی
#لیلیان_گلاس
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
❓
عمرت تاکی به خود پرستی گذرد
یا درپی نیستی و هستی گذرد
می خور چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد.
#عمر_خیام
#رباعیات_خیام 📓
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
عمرت تاکی به خود پرستی گذرد
یا درپی نیستی و هستی گذرد
می خور چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد.
#عمر_خیام
#رباعیات_خیام 📓
کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
این مردم مرد کارهای بزرگ نیستند.پیش پای پهلوان زانو میزنند پهلوان را می پرستند.اما خودشان پهلوان نیستند .
نمی توانند پهلوان باشنداین است که همیشه خداچشم ودهانشان باز است که دیگری برایشان کاری بکند .
برای همین است که قدرت پرست هستند .
تفاوتی هم ندارد از کجا وکی وچی باشد.فقط به دنبال این هستند که قدرتی پیدا کنند حتی قدرتی که برای خود بسازند وبتراشند وبپرستند .
فرقی برایشان نمی کند .این قدرت یک روز تو هستی ویک روز دیگری .
برای همین همیشه آماده اند تو را پیش پای قدرتی قدرتمند تر قربانی کنند.این جماعت به دو چیز عادت دارند نکبت وقدرت .
نکبت را با قناعت تحمل می کنند وقدرت را با ترس وپرستش.
حتی اگر کسی پیدا شود که یک روز بخواهد این مورچه ها را از روزگار نکبتی شان نجات بدهد اول باید قدرتمند شود وباید بتواند روی گرده شان سوار شود وبا تازیانه آنها را از میدان نکبتی شان براند.
📚 #كليدر
✍🏼 #محمود_دولت_آبادی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
این مردم مرد کارهای بزرگ نیستند.پیش پای پهلوان زانو میزنند پهلوان را می پرستند.اما خودشان پهلوان نیستند .
نمی توانند پهلوان باشنداین است که همیشه خداچشم ودهانشان باز است که دیگری برایشان کاری بکند .
برای همین است که قدرت پرست هستند .
تفاوتی هم ندارد از کجا وکی وچی باشد.فقط به دنبال این هستند که قدرتی پیدا کنند حتی قدرتی که برای خود بسازند وبتراشند وبپرستند .
فرقی برایشان نمی کند .این قدرت یک روز تو هستی ویک روز دیگری .
برای همین همیشه آماده اند تو را پیش پای قدرتی قدرتمند تر قربانی کنند.این جماعت به دو چیز عادت دارند نکبت وقدرت .
نکبت را با قناعت تحمل می کنند وقدرت را با ترس وپرستش.
حتی اگر کسی پیدا شود که یک روز بخواهد این مورچه ها را از روزگار نکبتی شان نجات بدهد اول باید قدرتمند شود وباید بتواند روی گرده شان سوار شود وبا تازیانه آنها را از میدان نکبتی شان براند.
📚 #كليدر
✍🏼 #محمود_دولت_آبادی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
🌺🌺 فرانتس کافکا 🌺🌺
فرانتس کافکا (به آلمانی: Franz Kafka) (زاده ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ - درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند.
فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کردهبود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیتنامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند.پُرآوازهترین آثار کافکا، رمان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر هستند. اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیتهای پیشپاافتاده را به شکلی نامعقول و فراواقعگرایانه توصیف میکنند —فضاهایی که در داستانهای کافکا زیاد پیش میآیند— کافکایی میگویند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
🌺🌺 فرانتس کافکا 🌺🌺
فرانتس کافکا (به آلمانی: Franz Kafka) (زاده ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ - درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند.
فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کردهبود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیتنامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند.پُرآوازهترین آثار کافکا، رمان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر هستند. اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیتهای پیشپاافتاده را به شکلی نامعقول و فراواقعگرایانه توصیف میکنند —فضاهایی که در داستانهای کافکا زیاد پیش میآیند— کافکایی میگویند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
کافکا در یک خانوادهٔ آلمانیزبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز بوهم بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش - مجارستان. او بزرگترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.
پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاهطلبانهٔ پدر چنان محیط رعبانگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایهای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان نخست آموخت، ولی زبان چکی را هم کموبیش بینقص صحبت میکرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رماننویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او، به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود.
کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشنتری پیش پای او میگذاشت که سبب رضایت پدرش میشد و دورهٔ تحصیل آن طولانیتر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را میداد. کافکا در پایان سال نخست تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامهنگار—که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل میکرد—تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغالتحصیل شد و یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
کافکا در یک خانوادهٔ آلمانیزبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز بوهم بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش - مجارستان. او بزرگترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.
پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاهطلبانهٔ پدر چنان محیط رعبانگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایهای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان نخست آموخت، ولی زبان چکی را هم کموبیش بینقص صحبت میکرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رماننویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او، به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود.
کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشنتری پیش پای او میگذاشت که سبب رضایت پدرش میشد و دورهٔ تحصیل آن طولانیتر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را میداد. کافکا در پایان سال نخست تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامهنگار—که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل میکرد—تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغالتحصیل شد و یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبردهاست. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض استرس و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همانجا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودیها در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبردهاست. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض استرس و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همانجا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودیها در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
نگاهی به مسخ
درداستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود ودیگران غریبه است.البته حکومت ،جامعه وسیستم اداری آن زمان سهم بزرگی از غریبه بودن گره گور با خود ودیگران را بازی می کند.
گره گوری که فقط بخا طر ورشکستگی پدر مجبور می شود برای تامین خانواده از علاقه ی خود، از استعداد خود و از خانواده خود دست بشوید و بخاطر دیگران تبدیل به دیگری شود که با خود نیز غریبه است.گره گوری که از کابوس روزمرگی به کابوس بزرگتری می رسد.کابوسی که بین انسان وحشره بودن درگیر می شود حشره انسان نمایی یا به تعبیبری انسان حشره نمایی که حرف دیگران را می فهمد ولی دیگران حرف او را نمی فهمند.گره گور یکی از قربانیان سیستم مدرن وصنعتی آن دوران است انسانی که تا وقتی کار می کند به حساب می آید؛حق انتخاب ندارد وبه محض ازکارافتادگی از جامعه حذف می شودوکم کم انسانها رابه موجودهای تبدیل می کند که فقط به فکر فردای خویش اند که فردا چه بپوشند وچه بخورند.
دراین کتاب شاید گره گور انسانی است که به هئیت حشره در آمده وخانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند.مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هئیت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معنا است دراواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند ،پنجره ها راباز می کنند وزندگی را به خانه خود دعوت می کنند.خانواده ای که اکنون همه اعضا درآن می تواند کاری کند و برای زندگی آینده امیدوار میشوند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
نگاهی به مسخ
درداستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود ودیگران غریبه است.البته حکومت ،جامعه وسیستم اداری آن زمان سهم بزرگی از غریبه بودن گره گور با خود ودیگران را بازی می کند.
گره گوری که فقط بخا طر ورشکستگی پدر مجبور می شود برای تامین خانواده از علاقه ی خود، از استعداد خود و از خانواده خود دست بشوید و بخاطر دیگران تبدیل به دیگری شود که با خود نیز غریبه است.گره گوری که از کابوس روزمرگی به کابوس بزرگتری می رسد.کابوسی که بین انسان وحشره بودن درگیر می شود حشره انسان نمایی یا به تعبیبری انسان حشره نمایی که حرف دیگران را می فهمد ولی دیگران حرف او را نمی فهمند.گره گور یکی از قربانیان سیستم مدرن وصنعتی آن دوران است انسانی که تا وقتی کار می کند به حساب می آید؛حق انتخاب ندارد وبه محض ازکارافتادگی از جامعه حذف می شودوکم کم انسانها رابه موجودهای تبدیل می کند که فقط به فکر فردای خویش اند که فردا چه بپوشند وچه بخورند.
دراین کتاب شاید گره گور انسانی است که به هئیت حشره در آمده وخانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند.مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هئیت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معنا است دراواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند ،پنجره ها راباز می کنند وزندگی را به خانه خود دعوت می کنند.خانواده ای که اکنون همه اعضا درآن می تواند کاری کند و برای زندگی آینده امیدوار میشوند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
داستان مسخ
*کافکا به خوبی توانسته است شخصیت اصلی داستان گره گور سامسا را درکل کار شخصیت منفعلی نشان دهد.شخصیتی که نه درباره وضعیت ذهنی خویش سخن می گوید نه مثل ستون مند های روش فکر درباره دیگران نظر می دهد.
*انتخاب خوب زاویه دید سوم شخص توانسته است به خوبی بار اصلی داستان را از دوش راوی برداشته و برعهده حوادث داستان بگذارد که این انتخاب هوشمندانه توانسته است کتاب راازیک رمان بلند به یک رمان کوتاه تبدیل کند.
* فضای خانه گره گور سامسا درداستان به خوبی توصیف شده به طوری که خواننده با جلو رفتن داستان به راحتی می تواند خانه را باتمام جزئیات تجسم کند.حتی در کتاب آموزش داستان نویسی داستان مسخ به عنوان یکی از داستانهای که به خوبی توانسته مکان را توصیف کند معرفی شده است. همچنین وی به خوبی توانسته است با نور بازی کند وبه خوبی ازنور تاثیر بپذیرد درکل کار درگیر فضای تاریکی هستیم که حشره با تعقیب نورها وروشن وخاموش شدن ها متوجه بیداری ووضعیت اطرافیان می شود.
*خواننده با داستان به سمت جلو حرکت می کند با حوادثی که پله پله رخ می دهندخوانده را با جهان خارج مواجه می کندهمچنین جهان خواننده همان جهان گره گور حبس شده در اتاق نه چیزی بیشتر ونه چیزی کمتر. حتی حرف های اطرافیان تجسم گره گور است وما تصویری از اطرافیان نمی بینیم .
*داستان مسخ هیچ گونه گره وجذابیتی ندارد در ابتدای داستان با انسانی مواجه می شویم که تبدیل به حشره شده است وسپس اتفاقات وماجراها درسیری خطی رخ می دهند.علاوه براین در داستان اتفاق ترسناکی می افتد که ترسناک نیست شاید درابتدا به خواننده حس مشمئزکننده القاءشود ولی از ترس تبدیل یک باره یک انسان به حشره خبری نیست همچنین لحن داستان ساده و دقیق است وهیچ گونه جذابه وکششی ندارد.
شایداین حوادث خطی ولحن ساده وبی جذابیت وماجرای ترسناکی که هیچ ترسی را در انسان القا نمی کند به گونه ای ماهرانه وعامدانه توسط کافکا پایه ریزی شده است به گونه ای که خود کافکا هم درجایی می گوید:می توانستم خیلی بهتر و خلاقانه تر بنویسم... شاید همه ای این عوامل بدین سبب رعایت نشده که ذهن خواننده را درگیر حوادث واتفاقات هیجان انگیز وجذابیت های ظاهری نکند وتمام انرژی و ذوق خواننده صرف فکری ورای داستان شود و یک تامل بزرگ در ذهن به وجود آورد:که چه؟ چرا؟ چرایی که یافتن پاسخ اش به مثابه ی یافتن پاسخ به زندگی است که چرا زندگی می کنیم.
*درانتهای داستان ما نیز مانند جامعه و خانواده گره گور را فراموش می کنیم با خواهر وپدر ومادر گوره گور یکی می شویم وبه سمت زندگی حرکت می کنیم وکافکا استادانه خواننده را به فراموشی متهم می کند، فراموشی که یکی از دغدغه های اصلی کافکا و زائیده ای انسان مدرن وصنعتی است. نسیان زدگی که انسان نه تنها خود بلکه دیگران را نیز فراموش می کند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
داستان مسخ
*کافکا به خوبی توانسته است شخصیت اصلی داستان گره گور سامسا را درکل کار شخصیت منفعلی نشان دهد.شخصیتی که نه درباره وضعیت ذهنی خویش سخن می گوید نه مثل ستون مند های روش فکر درباره دیگران نظر می دهد.
*انتخاب خوب زاویه دید سوم شخص توانسته است به خوبی بار اصلی داستان را از دوش راوی برداشته و برعهده حوادث داستان بگذارد که این انتخاب هوشمندانه توانسته است کتاب راازیک رمان بلند به یک رمان کوتاه تبدیل کند.
* فضای خانه گره گور سامسا درداستان به خوبی توصیف شده به طوری که خواننده با جلو رفتن داستان به راحتی می تواند خانه را باتمام جزئیات تجسم کند.حتی در کتاب آموزش داستان نویسی داستان مسخ به عنوان یکی از داستانهای که به خوبی توانسته مکان را توصیف کند معرفی شده است. همچنین وی به خوبی توانسته است با نور بازی کند وبه خوبی ازنور تاثیر بپذیرد درکل کار درگیر فضای تاریکی هستیم که حشره با تعقیب نورها وروشن وخاموش شدن ها متوجه بیداری ووضعیت اطرافیان می شود.
*خواننده با داستان به سمت جلو حرکت می کند با حوادثی که پله پله رخ می دهندخوانده را با جهان خارج مواجه می کندهمچنین جهان خواننده همان جهان گره گور حبس شده در اتاق نه چیزی بیشتر ونه چیزی کمتر. حتی حرف های اطرافیان تجسم گره گور است وما تصویری از اطرافیان نمی بینیم .
*داستان مسخ هیچ گونه گره وجذابیتی ندارد در ابتدای داستان با انسانی مواجه می شویم که تبدیل به حشره شده است وسپس اتفاقات وماجراها درسیری خطی رخ می دهند.علاوه براین در داستان اتفاق ترسناکی می افتد که ترسناک نیست شاید درابتدا به خواننده حس مشمئزکننده القاءشود ولی از ترس تبدیل یک باره یک انسان به حشره خبری نیست همچنین لحن داستان ساده و دقیق است وهیچ گونه جذابه وکششی ندارد.
شایداین حوادث خطی ولحن ساده وبی جذابیت وماجرای ترسناکی که هیچ ترسی را در انسان القا نمی کند به گونه ای ماهرانه وعامدانه توسط کافکا پایه ریزی شده است به گونه ای که خود کافکا هم درجایی می گوید:می توانستم خیلی بهتر و خلاقانه تر بنویسم... شاید همه ای این عوامل بدین سبب رعایت نشده که ذهن خواننده را درگیر حوادث واتفاقات هیجان انگیز وجذابیت های ظاهری نکند وتمام انرژی و ذوق خواننده صرف فکری ورای داستان شود و یک تامل بزرگ در ذهن به وجود آورد:که چه؟ چرا؟ چرایی که یافتن پاسخ اش به مثابه ی یافتن پاسخ به زندگی است که چرا زندگی می کنیم.
*درانتهای داستان ما نیز مانند جامعه و خانواده گره گور را فراموش می کنیم با خواهر وپدر ومادر گوره گور یکی می شویم وبه سمت زندگی حرکت می کنیم وکافکا استادانه خواننده را به فراموشی متهم می کند، فراموشی که یکی از دغدغه های اصلی کافکا و زائیده ای انسان مدرن وصنعتی است. نسیان زدگی که انسان نه تنها خود بلکه دیگران را نیز فراموش می کند.
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
در جمع بندی مطالب ، باید گفت که نویسنده ی عزیزمان ، فرانس کافکا در این کتاب کوشیده است که به زوایای گنگ و نا مفهوم طبیعت بشری بپردازد .
برخی از خوانندگانی همچون من ، که این اثر را چند مرتبه خوانده اند ، خود را همچون گره گوار میپندارند که در چنگال مقهور جامعه ی مدرن گرفتار آمده است .😔 جامعه ای که بر انسان بودن او هیچ ارزشی قایل نیست 😭آنچه در این جامعه مهم است فقط پول است و دیگر هیچ 😭
در این کتاب ، کافکای ما ، آنچه را که در سرشت و طبیعت انسانی مشاهده کرده را به قلم کشیده و به معرض نمایش گذاشته است .
کافکای ما معتقد است که انسانها در حال سقوط در پرتگاه و ورطه ی دهشتزا از تنهایی و انزوا هستند (آنچه که در جامعه ی کنونی شاهد هستیم )😔ورطه ای که در آن انسانها نمیتوانند به هیچ واقعیت بیرونی وابسته و چنگ بزنند . از همین رو ، شکلی افراطی از تنهایی به وجود میاید که نه از روی اختیار بلکه بر انسان امروزی تحمیل شده است 😭
پنجه هایم دیگر قادر به انتقال آنچه در اندیشه دارم نیستند ، در معرفی درست و بهینه ای که دوستانمان از کافکا داشته اند این مهم را یادآوری میکنند که :
کافکای عزیزمان ، در این اندیشه بوده که اسارت و بردگی انسان مدرن را در مقابل نیروهای مقهور تنهایی ، ترس ، و گناه نشان دهد .
انسان مدرن همانند گره گوار ، که شخصیت اصلی داستن مان است ، به نظر میرسد که در نظام هستی ، زندگی بی معنایی را میگذراند 😔
گره گوار مسخ شده ، در واقع زایش و تولد سطحی از آگاهی است که او در جریان زندگی به آن میرسد . با مسخ ، در واقع ، او پی به جایگاه خود می برد .
جایگاهی دون و پایین که با احساس انزوا و بیگانه بودن در هم می آمیزد و او را به نوعی مجبور به ادامه ی حیات در آن دنیای منزوی میکند 😕
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
در جمع بندی مطالب ، باید گفت که نویسنده ی عزیزمان ، فرانس کافکا در این کتاب کوشیده است که به زوایای گنگ و نا مفهوم طبیعت بشری بپردازد .
برخی از خوانندگانی همچون من ، که این اثر را چند مرتبه خوانده اند ، خود را همچون گره گوار میپندارند که در چنگال مقهور جامعه ی مدرن گرفتار آمده است .😔 جامعه ای که بر انسان بودن او هیچ ارزشی قایل نیست 😭آنچه در این جامعه مهم است فقط پول است و دیگر هیچ 😭
در این کتاب ، کافکای ما ، آنچه را که در سرشت و طبیعت انسانی مشاهده کرده را به قلم کشیده و به معرض نمایش گذاشته است .
کافکای ما معتقد است که انسانها در حال سقوط در پرتگاه و ورطه ی دهشتزا از تنهایی و انزوا هستند (آنچه که در جامعه ی کنونی شاهد هستیم )😔ورطه ای که در آن انسانها نمیتوانند به هیچ واقعیت بیرونی وابسته و چنگ بزنند . از همین رو ، شکلی افراطی از تنهایی به وجود میاید که نه از روی اختیار بلکه بر انسان امروزی تحمیل شده است 😭
پنجه هایم دیگر قادر به انتقال آنچه در اندیشه دارم نیستند ، در معرفی درست و بهینه ای که دوستانمان از کافکا داشته اند این مهم را یادآوری میکنند که :
کافکای عزیزمان ، در این اندیشه بوده که اسارت و بردگی انسان مدرن را در مقابل نیروهای مقهور تنهایی ، ترس ، و گناه نشان دهد .
انسان مدرن همانند گره گوار ، که شخصیت اصلی داستن مان است ، به نظر میرسد که در نظام هستی ، زندگی بی معنایی را میگذراند 😔
گره گوار مسخ شده ، در واقع زایش و تولد سطحی از آگاهی است که او در جریان زندگی به آن میرسد . با مسخ ، در واقع ، او پی به جایگاه خود می برد .
جایگاهی دون و پایین که با احساس انزوا و بیگانه بودن در هم می آمیزد و او را به نوعی مجبور به ادامه ی حیات در آن دنیای منزوی میکند 😕
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
پرواز فکر و اندیشه
کانال پروازفکرواندیشه @flith در جمع بندی مطالب ، باید گفت که نویسنده ی عزیزمان ، فرانس کافکا در این کتاب کوشیده است که به زوایای گنگ و نا مفهوم طبیعت بشری بپردازد . برخی از خوانندگانی همچون من ، که این اثر را چند مرتبه خوانده اند ، خود را همچون گره گوار…
نظرات دوستان درخوانش جمعی مسخ کافکا
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
گره گوار ، از جامعه ی خود منزوی شده بود ، چونکه در چنین جامعه ای ، که حاکی از جامعه ی کنونی نیز می باشد ، اقتصادش برمبنای زمان و پول است . به بیماری و ناخوشی شخص اهمیت نمیدهند . آنچه در چنین جامعه ای مهم است اینست که شخص به هر قیمتی حتی به قیمت جانش و سلامتی اش ، بایستی سر کارش حاضر باشد . در غیر اینصورت حذف میشود
وای که چقدر سخته انسان امروزی خود را در قالب گره گوار قرار دهد
این فضاهای تنگ و فشارهای روحی گره گوار ، اورا از انسان بودن خود و از خویشتن خویش به در می آورد . هرچند مسخ گره گوار نوعی تحمیل از جانب نیروهای بیرونی "کار و پدر " بوده است ، او با این تفکر که میتواند از شر همه ی این سختی ها خلاصی پیدا کند دچار مسخ میشود ، اما برخلاف این تفکر ، نه تنها نمیتواند از دست آنها رهایی یابد ، بلکه با مشکلات بعد از مسخ دست و پنجه نرم میکند
گره گوار در انتخاب خود در مسخ و تبدیل شدن به حشره ، در واقع به نوعی آزادی و قدرت انتخابش را به معرض نمایش میگذارد و در نتیجه سرنوشت خودش را رقم میزند . همانند آدم ، گره کوار در مقابل پدرش که همچون خدا نمود پیدا میکند بر می آشوبد . هنگامیکه مسخ او در مقابل اطرافیانش آشکار میشود به نظر میرسد که گناه آدم و حوا در خوردن آن میوه ممنوعه روشن و در نتیجه برهنگی آ«ها بر همگان آشکار میشود .
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
گره گوار ، از جامعه ی خود منزوی شده بود ، چونکه در چنین جامعه ای ، که حاکی از جامعه ی کنونی نیز می باشد ، اقتصادش برمبنای زمان و پول است . به بیماری و ناخوشی شخص اهمیت نمیدهند . آنچه در چنین جامعه ای مهم است اینست که شخص به هر قیمتی حتی به قیمت جانش و سلامتی اش ، بایستی سر کارش حاضر باشد . در غیر اینصورت حذف میشود
وای که چقدر سخته انسان امروزی خود را در قالب گره گوار قرار دهد
این فضاهای تنگ و فشارهای روحی گره گوار ، اورا از انسان بودن خود و از خویشتن خویش به در می آورد . هرچند مسخ گره گوار نوعی تحمیل از جانب نیروهای بیرونی "کار و پدر " بوده است ، او با این تفکر که میتواند از شر همه ی این سختی ها خلاصی پیدا کند دچار مسخ میشود ، اما برخلاف این تفکر ، نه تنها نمیتواند از دست آنها رهایی یابد ، بلکه با مشکلات بعد از مسخ دست و پنجه نرم میکند
گره گوار در انتخاب خود در مسخ و تبدیل شدن به حشره ، در واقع به نوعی آزادی و قدرت انتخابش را به معرض نمایش میگذارد و در نتیجه سرنوشت خودش را رقم میزند . همانند آدم ، گره کوار در مقابل پدرش که همچون خدا نمود پیدا میکند بر می آشوبد . هنگامیکه مسخ او در مقابل اطرافیانش آشکار میشود به نظر میرسد که گناه آدم و حوا در خوردن آن میوه ممنوعه روشن و در نتیجه برهنگی آ«ها بر همگان آشکار میشود .
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
در مسخ می بینیم که تمامي عناصر اصلي داستان هاي كافكا وجود دارد ، با حجمي كم ، شاهكاري درخور است كه مانند آن نوشته نمي شود . سبك روان كافكا ، با نقد بوروكراسي و روابط انسان با جهان معاصر ديده مي شود .
یکی از دوستان هم تا حدودی به این مهم اشاره نمودند که دغدغه ي اصلي كافكا يكنواختي ست ، ركود و بي ثمري ، پوچي از نوع كافكا ، او مي خواهد حماقت هاي اين جهان را روايت كند ، روايتي تلخ اما بي پايان ، شايد زيباتر بود كه پاياني تلخ داشته باشد اما ندارد ، ترس كافكا ، ترسي كه نمي خواهد پايان را به تصوير بكشد ، نمي داند يا نمي خواهد يا نمي تواند . مسخ بيش از هر كتاب ديگر كافكا به زندگي شخصي كافكا نزديك است ، به خصوص در به تصوير كشيدن روابط گره گوار با خانواده اش😔
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
در مسخ می بینیم که تمامي عناصر اصلي داستان هاي كافكا وجود دارد ، با حجمي كم ، شاهكاري درخور است كه مانند آن نوشته نمي شود . سبك روان كافكا ، با نقد بوروكراسي و روابط انسان با جهان معاصر ديده مي شود .
یکی از دوستان هم تا حدودی به این مهم اشاره نمودند که دغدغه ي اصلي كافكا يكنواختي ست ، ركود و بي ثمري ، پوچي از نوع كافكا ، او مي خواهد حماقت هاي اين جهان را روايت كند ، روايتي تلخ اما بي پايان ، شايد زيباتر بود كه پاياني تلخ داشته باشد اما ندارد ، ترس كافكا ، ترسي كه نمي خواهد پايان را به تصوير بكشد ، نمي داند يا نمي خواهد يا نمي تواند . مسخ بيش از هر كتاب ديگر كافكا به زندگي شخصي كافكا نزديك است ، به خصوص در به تصوير كشيدن روابط گره گوار با خانواده اش😔
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست. مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!
#حامد_ابراهيم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پژوهشگران دانشگاه ساسکس دریافتند که هنگامی که مردم، اوقات معنادار در کارشان را توصیف می کنند در مورد کیفیت رهبری، چیزی بیان نمی کنند. اما همین افراد مدیریت ضعیف را مهم ترین عامل نابود کننده معنی دار بودن کار بیان کردند. این پژوهش حاکی از آن است که بر خلاف دیگر نگرش های مرتبط با کار از جمله تعهد، معنی دار بودن کار بیشتر موضوعی فردی و شخصی است و بر اساس اینکه کارمندان چگونه کارشان را بازتاب می دهند، شکل می گیرد. معنی دار بودن کار باعث می شود که شکاف بین کار و زندگی شخصی، پر شود.
کاری که مدیران برای ایجاد انگیزه برای معنی دارنمودن کار انجام می دهند محدود است. کیفیت هایی که باعث معنادار شدن کار می شود عبارتند از:
1- خود- تعالی: افراد تمایل دارند که کارشان را معنی دار بدانند وقتی که آن کار برای دیگران مهم تر باشد تا برای خودشان.
2- غم: در اوقاتی که کار با افکار و احساس های ناخوشایند و حتی غم انگیز مرتبط می شود، اغلب مردم آن را کاملا معنادار می یابند نه در زمانی که کار با حس ناب شادی و نشاط مرتبط است.
3- انقطاع: هنگامی که کار منقطع باشد بیشتر معنی دار است تا زمانی که پیوسته باشد. این از آن روست که هیچ کس کارش را به صرت پیوسته معنی دار نمی یابد بلکه معنی دار بودن کار در زمان های اوج تجارب قوی صورت می گیرد.
4- تامل: معنی دار بودن اغلب در یک لحظه شکل نمی گیرد بلکه ناشی از تامل و درون نگری است؛ وقتی که مردم می توانند پایان کارشان را مجسم کنند و بین کارشان و معنی زندگی، ارتباط وسیع تری برقرار کنند.
5- شخصی: معنی دار بودن یک کار به علت محتوای آن کار نیست بلکه به علت محتوای تجارب شخصی در زندگی است.
همچنین عواملی که باعث نابودی معنی کار می شود عبارتند از قطع ارتباط افراد با ارزش هایشان، صرف نظر کردن از قضاوت های خوب افراد و قطع کردن ارتباط افراد با حامی هایشان
#مترجم_حمید_همتی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پژوهشگران دانشگاه ساسکس دریافتند که هنگامی که مردم، اوقات معنادار در کارشان را توصیف می کنند در مورد کیفیت رهبری، چیزی بیان نمی کنند. اما همین افراد مدیریت ضعیف را مهم ترین عامل نابود کننده معنی دار بودن کار بیان کردند. این پژوهش حاکی از آن است که بر خلاف دیگر نگرش های مرتبط با کار از جمله تعهد، معنی دار بودن کار بیشتر موضوعی فردی و شخصی است و بر اساس اینکه کارمندان چگونه کارشان را بازتاب می دهند، شکل می گیرد. معنی دار بودن کار باعث می شود که شکاف بین کار و زندگی شخصی، پر شود.
کاری که مدیران برای ایجاد انگیزه برای معنی دارنمودن کار انجام می دهند محدود است. کیفیت هایی که باعث معنادار شدن کار می شود عبارتند از:
1- خود- تعالی: افراد تمایل دارند که کارشان را معنی دار بدانند وقتی که آن کار برای دیگران مهم تر باشد تا برای خودشان.
2- غم: در اوقاتی که کار با افکار و احساس های ناخوشایند و حتی غم انگیز مرتبط می شود، اغلب مردم آن را کاملا معنادار می یابند نه در زمانی که کار با حس ناب شادی و نشاط مرتبط است.
3- انقطاع: هنگامی که کار منقطع باشد بیشتر معنی دار است تا زمانی که پیوسته باشد. این از آن روست که هیچ کس کارش را به صرت پیوسته معنی دار نمی یابد بلکه معنی دار بودن کار در زمان های اوج تجارب قوی صورت می گیرد.
4- تامل: معنی دار بودن اغلب در یک لحظه شکل نمی گیرد بلکه ناشی از تامل و درون نگری است؛ وقتی که مردم می توانند پایان کارشان را مجسم کنند و بین کارشان و معنی زندگی، ارتباط وسیع تری برقرار کنند.
5- شخصی: معنی دار بودن یک کار به علت محتوای آن کار نیست بلکه به علت محتوای تجارب شخصی در زندگی است.
همچنین عواملی که باعث نابودی معنی کار می شود عبارتند از قطع ارتباط افراد با ارزش هایشان، صرف نظر کردن از قضاوت های خوب افراد و قطع کردن ارتباط افراد با حامی هایشان
#مترجم_حمید_همتی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️