@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ی مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد. حقیقتا، من منکر نبودم که در سی سالگی مردن یا در هفتاد سالگی، چندان اهمیت ندارد. چون، طبیعتا، در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگی شان را خواهند کرد و این هزاران سال ادامه خواهد داشت. به طور کلی، هیچ چیز از این روشن تر نبود. همیشه، این من بودم که می مردم، چه الان باشد، چه بیست سال بعد. در این لحظه، آنچه که در استدلالم کمی مرا آزار میداد، جهش مخوفی بود که با اندیشیدن به بیست سال زندگی آینده در خودم حس میکردم. اما برای فرونشاندن این جهش درونی همین قدر کافی بود که تفکرات بیست سال بعدم را در نظر مجسم کنم و ببینم که در آن زمان نیز چاره ای جز رضایت به مرگ ندارم. از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد، دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
#آلبر_کامو
#کتاب_بیگانه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ی مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد. حقیقتا، من منکر نبودم که در سی سالگی مردن یا در هفتاد سالگی، چندان اهمیت ندارد. چون، طبیعتا، در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگی شان را خواهند کرد و این هزاران سال ادامه خواهد داشت. به طور کلی، هیچ چیز از این روشن تر نبود. همیشه، این من بودم که می مردم، چه الان باشد، چه بیست سال بعد. در این لحظه، آنچه که در استدلالم کمی مرا آزار میداد، جهش مخوفی بود که با اندیشیدن به بیست سال زندگی آینده در خودم حس میکردم. اما برای فرونشاندن این جهش درونی همین قدر کافی بود که تفکرات بیست سال بعدم را در نظر مجسم کنم و ببینم که در آن زمان نیز چاره ای جز رضایت به مرگ ندارم. از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد، دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
#آلبر_کامو
#کتاب_بیگانه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هریک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی بر دیوارههای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_دیوید_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هریک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی بر دیوارههای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_دیوید_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دوستان همراه پرواز اندیشه
از این پس همه روزه یک قسمت از کتاب صوتی ۱۹۸۴ در کانال به اشتراک گذاشته خواهد شد
تشکر از همراهی شما عزیزان
از این پس همه روزه یک قسمت از کتاب صوتی ۱۹۸۴ در کانال به اشتراک گذاشته خواهد شد
تشکر از همراهی شما عزیزان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم دادداستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود . کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهستاما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم دادداستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود . کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهستاما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
Audio
Forwarded from Deleted Account
Fateh Nooraee - Be Shunehaye Ki Tekye Konam
Fateh Nooraee WwW.Pop-Music.Ir
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به هر شکل که حساب کنی به خودت حق خواهی داد که بعد از این همه...به حقیقتی رسیده باشی. جوابی؟ دلیلی؟ انگیزهای؟ و به چیزی که کمی، فقط کمی به تو آرامش بدهد. اما حقیقت دیدنی نیست، هر چند همچون قورباغهی کور، زبان را دام عبور پشهاش گردانیم. جوابی نیست. دلیلی نیست و هیچ چیز نیست. هیچ چیز. اینقدر هیچ که گاه به وقتِ بیتابی، ناشکرانه غر میزنم. ما ماهیهای ازونبرونِ محکوم به ماهیتابهی واقعیتیم. از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا؟ هیچ. اصلا هیچ. به ناچار اگر شب باشد میخوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد میدوی برای خوابیدن؛ با همان حیرت غریزی که جوهرهی چشم و نگاه همیشگی ماست. حیرتی که در کودکی، در روزهای دورِ کودکی، در جوار لپهای نمکین داشتیم. و حالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافهی کلمات میپیچانیم. کلماتی که نتیجهای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیجکنندهی گروهی دیگرند، سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت. کلماتی که جمله میشوند و جملههایی که آوا، و آواهایی غمانگیزتر از نالههای معصومانهی فیل پیری که پس از طی یک عمر طبیعی حالا در حال مردن است. آوا. اما نه از جنس چهچهی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت. گاه در بزرگترین و پر رفتوآمدترین خیابان شهر، در مقابل سؤال دوست، آشنا یا غریبهای آرزو میکردم کاش در همان لحظه در جیبم پینهدوزی میداشتم تا با همدیگر، به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم. بی هیچ کلمه و کلامی فقط نگاه کنیم. و من خود یک بار در تنهایی، حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کرده ام. فقط نگاه کرده ام. دوست خوب من ما ظاهرا بخش کوچکی از یک سؤال بزرگیم. آری کوچک. ما در میان کوچکها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سؤالیم. همان اسبی هستیم که درشکهی پر از بچه و توپ و پیرزن و دکمه و پنیر و کاغذ را با خود به سمت و سویی میبرد. همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتیِ هستی، خیشی را به دنبال میکشیم. همان پینهدوزیم با خالهایش. همان گلیم با گلبرگهایش. پس به قول دوست و دشمن، سعادتی که میگفتند کجاست؟ رستگاری کدام است؟ پس آیا نجات ما در تماشای بی چونوچرای ابدی حرکتها و سکونهاست؟ بودن و هیچ نگفتن. همچون کُناری تنها زیر بارانی از چراهای بیپایان؟
#حسین_پناهی
#چیزی_شبیه_زندگی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
به هر شکل که حساب کنی به خودت حق خواهی داد که بعد از این همه...به حقیقتی رسیده باشی. جوابی؟ دلیلی؟ انگیزهای؟ و به چیزی که کمی، فقط کمی به تو آرامش بدهد. اما حقیقت دیدنی نیست، هر چند همچون قورباغهی کور، زبان را دام عبور پشهاش گردانیم. جوابی نیست. دلیلی نیست و هیچ چیز نیست. هیچ چیز. اینقدر هیچ که گاه به وقتِ بیتابی، ناشکرانه غر میزنم. ما ماهیهای ازونبرونِ محکوم به ماهیتابهی واقعیتیم. از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا؟ هیچ. اصلا هیچ. به ناچار اگر شب باشد میخوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد میدوی برای خوابیدن؛ با همان حیرت غریزی که جوهرهی چشم و نگاه همیشگی ماست. حیرتی که در کودکی، در روزهای دورِ کودکی، در جوار لپهای نمکین داشتیم. و حالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافهی کلمات میپیچانیم. کلماتی که نتیجهای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیجکنندهی گروهی دیگرند، سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت. کلماتی که جمله میشوند و جملههایی که آوا، و آواهایی غمانگیزتر از نالههای معصومانهی فیل پیری که پس از طی یک عمر طبیعی حالا در حال مردن است. آوا. اما نه از جنس چهچهی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت. گاه در بزرگترین و پر رفتوآمدترین خیابان شهر، در مقابل سؤال دوست، آشنا یا غریبهای آرزو میکردم کاش در همان لحظه در جیبم پینهدوزی میداشتم تا با همدیگر، به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم. بی هیچ کلمه و کلامی فقط نگاه کنیم. و من خود یک بار در تنهایی، حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کرده ام. فقط نگاه کرده ام. دوست خوب من ما ظاهرا بخش کوچکی از یک سؤال بزرگیم. آری کوچک. ما در میان کوچکها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سؤالیم. همان اسبی هستیم که درشکهی پر از بچه و توپ و پیرزن و دکمه و پنیر و کاغذ را با خود به سمت و سویی میبرد. همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتیِ هستی، خیشی را به دنبال میکشیم. همان پینهدوزیم با خالهایش. همان گلیم با گلبرگهایش. پس به قول دوست و دشمن، سعادتی که میگفتند کجاست؟ رستگاری کدام است؟ پس آیا نجات ما در تماشای بی چونوچرای ابدی حرکتها و سکونهاست؟ بودن و هیچ نگفتن. همچون کُناری تنها زیر بارانی از چراهای بیپایان؟
#حسین_پناهی
#چیزی_شبیه_زندگی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
Forwarded from Deleted Account
Audio
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رابطه ها یک بار اسماً تمام میشوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی میرود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل میپردازد. این آدم های اسمی تمام شده را میشود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان میدهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده ..
#بهار_عظیم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رابطه ها یک بار اسماً تمام میشوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی میرود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل میپردازد. این آدم های اسمی تمام شده را میشود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان میدهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده ..
#بهار_عظیم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن خود معجزه ای بزرگ است که شاید خیلی دیر به چشم بیاید. گرچه صدای آه بعضی حسرت ها بلند و خسته کننده آدم را به انتهای ناامیدی می رساند اما بعدها خواهیم فهمید جای پای بعضی آدم ها اگر ماندنی میشد و بعضی از اتفاقات اگر بیش از پیش خاطره ساز میشدند دیگر امیدی نمی ماند که به انتهای ناامیدی برسد اشک ها کش دار و روح پریشان تمام عمر را عزادار بود..
باید بپذیریم بعضی بدست نیاوردن ها شانس فوق العاده ایست که می توانست آغازگر یک ویرانی بزرگ تر باشد، زخم های عمیق تر باشد..! گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن معجزه ای بزرگ است که چشم ها توان دیدنش را ندارند، باید زمان ها بگذرد تا بفهمیم معمای این گره بازنشده را...
#حاتمه_ابراهیم_زاده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن خود معجزه ای بزرگ است که شاید خیلی دیر به چشم بیاید. گرچه صدای آه بعضی حسرت ها بلند و خسته کننده آدم را به انتهای ناامیدی می رساند اما بعدها خواهیم فهمید جای پای بعضی آدم ها اگر ماندنی میشد و بعضی از اتفاقات اگر بیش از پیش خاطره ساز میشدند دیگر امیدی نمی ماند که به انتهای ناامیدی برسد اشک ها کش دار و روح پریشان تمام عمر را عزادار بود..
باید بپذیریم بعضی بدست نیاوردن ها شانس فوق العاده ایست که می توانست آغازگر یک ویرانی بزرگ تر باشد، زخم های عمیق تر باشد..! گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن معجزه ای بزرگ است که چشم ها توان دیدنش را ندارند، باید زمان ها بگذرد تا بفهمیم معمای این گره بازنشده را...
#حاتمه_ابراهیم_زاده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
باید کسانی را که دوست داریم آزاد بگذاریم تا از راه خودشان موهبتشان را بیابند . نباید احساس کنیم که عشق به ما اجازه می دهد که سلطه جویانه آنها را به تملک خود در آوریم و یا از آنها انتقاد کنیم.
عشق راستین رها می کند . عشق راستین به بند نمی کشاند . با رها کردن چیزی را از دست نمی دهیم . بلعکس با عمل رها کردن عشقی را به سوی خود می کشانیم که حق الهی ماست.
#دولت_عشق
#کاترین_پاندر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
باید کسانی را که دوست داریم آزاد بگذاریم تا از راه خودشان موهبتشان را بیابند . نباید احساس کنیم که عشق به ما اجازه می دهد که سلطه جویانه آنها را به تملک خود در آوریم و یا از آنها انتقاد کنیم.
عشق راستین رها می کند . عشق راستین به بند نمی کشاند . با رها کردن چیزی را از دست نمی دهیم . بلعکس با عمل رها کردن عشقی را به سوی خود می کشانیم که حق الهی ماست.
#دولت_عشق
#کاترین_پاندر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند میشد، طوری که آسمان را میشکافت و از فراز حصار باغ میگذشت و به خانه همسایهها می رسید ، فریادهایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفاً به خاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند: به طور مثال وقتی یک نعلبکی میشکست، توپی شاخه گلها را خم میکرد، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلا داده شده پرتاب میکرد و یا وقتی فوارههای آب لباسی تازه شسته و اتو شده را خیس میکردند اما فریادهایی که به خاطر کلاهبرداری، زنا و سقط جنین باشند مجاز نبود به گوش در و همسایهها برسد و اگر موردی هم پیش میآمد ، یک نفر ملامت کنان میگفت: آخ گوشهایت خیلی حساس شدهاند، باید فکری به حالشان بکنی
#هاینریش_بل
#عقاید_یک_دلقک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند میشد، طوری که آسمان را میشکافت و از فراز حصار باغ میگذشت و به خانه همسایهها می رسید ، فریادهایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفاً به خاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند: به طور مثال وقتی یک نعلبکی میشکست، توپی شاخه گلها را خم میکرد، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلا داده شده پرتاب میکرد و یا وقتی فوارههای آب لباسی تازه شسته و اتو شده را خیس میکردند اما فریادهایی که به خاطر کلاهبرداری، زنا و سقط جنین باشند مجاز نبود به گوش در و همسایهها برسد و اگر موردی هم پیش میآمد ، یک نفر ملامت کنان میگفت: آخ گوشهایت خیلی حساس شدهاند، باید فکری به حالشان بکنی
#هاینریش_بل
#عقاید_یک_دلقک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
4_5836796117869658504.mp4
13.2 MB
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست
#همای_مستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست
#همای_مستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﺪ! ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#داستایوفسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﺪ! ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#داستایوفسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
.
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیرههایت درست کردهای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانیام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا میفهمد رگ خواب مرا میداند خلق و خوی مرا میداند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را میخواندم و یک بخشش را نمیفهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بیسواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
.
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیرههایت درست کردهای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانیام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا میفهمد رگ خواب مرا میداند خلق و خوی مرا میداند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را میخواندم و یک بخشش را نمیفهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بیسواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دارم و با خود فکر کردم:او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...بیهوش شدم...به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!
#احسان_افشاری
#داستان_کوتاه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دارم و با خود فکر کردم:او بی رحم ترین خواهر دنیاست!
در تاریکی گریه کردم...بیهوش شدم...به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند!
#احسان_افشاری
#داستان_کوتاه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
Audio
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
داستان در مورد انقلابی است که بر اساس برادری و برابری شکل می گیرد ولی در آخر با شکست مواجه می شود. در ابتدا گروهی از حیوانات مزرعه که مورد بدرفتاری صاحب مزرعه قرار دارند انقلاب می کنند و قوانینی را برای پایه ریزی جامعه ای مبتنی بر مساوات و برابری به تصویب می رسانند ولی این قوانین به تدریج زیر پا گذاشته می شودو...
شباهت های زیادی بین انقلاب های رخ داده ( اهم از انقلاب های کمونیستی ؛ ملی و مذهبی ) از جمله انقلاب 57 با این داستان وجود دارد، گویا تاریخ همواره در حال تکرار شدن است.
در این کتاب نماد سازی ها و استعاره های بسیار زیبا و زیرکانه ای انجام شده
تمام آرمانها، شعارها و اقداماتی که در جریان انقلاب حیوانی مزرعهی مانر تصویر میشود همسان انقلاب بلشویکهاست. انقلابی که با آرمانها و شعارهایی آغاز و پس از مدتی به ضدارزش خود تبدیل میشود. مزرعهی مانر همان روسیهی آغاز قرن بیستم و آقای جونز مالک مزرعه همان تزار میباشد که دیکتاتوری ظالمانهای را بر سراسر روسیه مسلّط ساخته است. در این شرایط حیوانات به رهبری خوکها که نماد سوسیالدمکراتهای مارکسیست روسیه هستند با الهام از یک خوک پیر، میجر که همان مارکس است(و برای انقلاب ایران شخصی نظیر علی شریعتی هستش) دست به انقلاب میزنند و موفق میشوند مزرعه را فتح نمایند. انقلابیون پیروز که حالا نام مزرعه را به مزرعهی حیوانات تغییر دادهاند، هفت فرمان را به عنوان قانون اساسی تصویب و اعلام رسمی میکنند. از این پس مزرعه دچار بحثهای داخلی و جنگ قدرت بین دو گروه از خوکها میشود. ناپلئون (که بدل از استالین است) موفق میشود با استخدام نه سگ وحشی (که بدل از پلیس مخفی روسیه چکا ست)، اسنوبال (که بدل از تروتسکی است) را از صحنهی انقلاب حذف کند و سلطهی خود را بر مزرعه بلامنازع گرداند. از اینجاست که زندگی حیوانات به تدریج سخت میشود و شرایط به سمت سختیهای قبل از انقلاب میرود. باکستر نام اسب زحمتکشی است که نماد طبقهی کارگر است. او دلخوش به وعدههای سران جدید مزرعه و از سر احساس مسئولیت، آن قدر کار میکند که از پا میافتد و سرنوشتش همانی میشود که قبل از انقلاب برای امثال او تصور میرفت. ناپلئون هم به تدریج به ارزشهای انقلاب پشت کرده و هفت فرمان را یکی پس از دیگری نقض و سپس استحاله مینماید. در پایان پیوندی معنادار بین خوکها به عنوان سران انقلاب و انسانها به عنوان دشمنان انقلاب شکل میگیرد که این برای حیوانات مزرعه، معنایی جز مرگ انقلاب و بازگشت به دیکتاتوری قبل از انقلاب ندارد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
داستان در مورد انقلابی است که بر اساس برادری و برابری شکل می گیرد ولی در آخر با شکست مواجه می شود. در ابتدا گروهی از حیوانات مزرعه که مورد بدرفتاری صاحب مزرعه قرار دارند انقلاب می کنند و قوانینی را برای پایه ریزی جامعه ای مبتنی بر مساوات و برابری به تصویب می رسانند ولی این قوانین به تدریج زیر پا گذاشته می شودو...
شباهت های زیادی بین انقلاب های رخ داده ( اهم از انقلاب های کمونیستی ؛ ملی و مذهبی ) از جمله انقلاب 57 با این داستان وجود دارد، گویا تاریخ همواره در حال تکرار شدن است.
در این کتاب نماد سازی ها و استعاره های بسیار زیبا و زیرکانه ای انجام شده
تمام آرمانها، شعارها و اقداماتی که در جریان انقلاب حیوانی مزرعهی مانر تصویر میشود همسان انقلاب بلشویکهاست. انقلابی که با آرمانها و شعارهایی آغاز و پس از مدتی به ضدارزش خود تبدیل میشود. مزرعهی مانر همان روسیهی آغاز قرن بیستم و آقای جونز مالک مزرعه همان تزار میباشد که دیکتاتوری ظالمانهای را بر سراسر روسیه مسلّط ساخته است. در این شرایط حیوانات به رهبری خوکها که نماد سوسیالدمکراتهای مارکسیست روسیه هستند با الهام از یک خوک پیر، میجر که همان مارکس است(و برای انقلاب ایران شخصی نظیر علی شریعتی هستش) دست به انقلاب میزنند و موفق میشوند مزرعه را فتح نمایند. انقلابیون پیروز که حالا نام مزرعه را به مزرعهی حیوانات تغییر دادهاند، هفت فرمان را به عنوان قانون اساسی تصویب و اعلام رسمی میکنند. از این پس مزرعه دچار بحثهای داخلی و جنگ قدرت بین دو گروه از خوکها میشود. ناپلئون (که بدل از استالین است) موفق میشود با استخدام نه سگ وحشی (که بدل از پلیس مخفی روسیه چکا ست)، اسنوبال (که بدل از تروتسکی است) را از صحنهی انقلاب حذف کند و سلطهی خود را بر مزرعه بلامنازع گرداند. از اینجاست که زندگی حیوانات به تدریج سخت میشود و شرایط به سمت سختیهای قبل از انقلاب میرود. باکستر نام اسب زحمتکشی است که نماد طبقهی کارگر است. او دلخوش به وعدههای سران جدید مزرعه و از سر احساس مسئولیت، آن قدر کار میکند که از پا میافتد و سرنوشتش همانی میشود که قبل از انقلاب برای امثال او تصور میرفت. ناپلئون هم به تدریج به ارزشهای انقلاب پشت کرده و هفت فرمان را یکی پس از دیگری نقض و سپس استحاله مینماید. در پایان پیوندی معنادار بین خوکها به عنوان سران انقلاب و انسانها به عنوان دشمنان انقلاب شکل میگیرد که این برای حیوانات مزرعه، معنایی جز مرگ انقلاب و بازگشت به دیکتاتوری قبل از انقلاب ندارد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مزرعه دار جونز : نماد حاکم قبلی و قانونگذاری که کنترل جامعه را تا زمان انقلاب بر عهده دارد.
حیوانات : استعاره از تمامی اقشار جامعه
خوک ها : نماد انحصار کنندگان ثروت و قدرت و جاه طلبان
خوک میجر : استعاره از سر منشا و تئوریسین انقلاب
سگها : نیروی نظامی که توسط حکومت پرورش داده شده اند و از حاکمان دفاع میکنند به شدت خطرناک و وحشی هستند.
گربه : نمادی است از انسان هایی که فقط به فکر منافع خودشون هستند و در مواقع خطر به سرعت ناپدید می شوند ولی خودشون رو در سود ها و منفعت ها شریک می دونند.
خوک ناپلئون : نماد رهبران جاه طلب انقلاب
خوک اسنوبال : نماد بخشی دیگری از رهبران که به شعار های خود پایبند هستند و در تقابل با رهبران جاه طلب هستند.
خوک سکوئیلر : سخنگو و حامی و مزدور سران حکومت که به توجیه مسائل می پردازد و حقایق را جور دیگری بیان میکند.
آقای فردریک ؛ آقای پیل کینگتن ؛ آقای ویمپر : نمادی از کشور های همسایه هستند که در پی سواستفاده از وضع موجودند.
اسب باکستر : نماد قشر کارگر که ارزشی برای حکومت ندارد و فقط ابزاری پیشبردی است.
اسب مالی : نماد قشری که در نادانی و بی خیالی به فکر خود هستند
الاغ بنجامین : نماد شخصیت دانا اما خاموش که با بدبینی بجا آینده را پیش بینی میکند ولی درصدد کمک و آگاهی جامعه قدمی بر نمی دارد چون می پندارد که اینکار بیهوده است.
گوسفندان : نماد و استعاره ای از اکثریت توده احمق مردم یک جامعه هستند که افکار و عقاید حاکمان بهشون تزریق و دیکته میشه و اهرمی در دست حاکمان برای خاموش کردن اقلیت آگاه جامعه هستند.
کلاغ موزز : نماد شخصیت روحانی یا مردمی مذهبی است ؛ هر گاه که می آید از باغ ها و نهر های روان پر از شیر و عسل در آسمان برای گوسفندان و بقیه صحبت میکند.
نکته جالب در مورد کلاغ این هست که نام کلاغ موزز است به معنای موسی !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مزرعه دار جونز : نماد حاکم قبلی و قانونگذاری که کنترل جامعه را تا زمان انقلاب بر عهده دارد.
حیوانات : استعاره از تمامی اقشار جامعه
خوک ها : نماد انحصار کنندگان ثروت و قدرت و جاه طلبان
خوک میجر : استعاره از سر منشا و تئوریسین انقلاب
سگها : نیروی نظامی که توسط حکومت پرورش داده شده اند و از حاکمان دفاع میکنند به شدت خطرناک و وحشی هستند.
گربه : نمادی است از انسان هایی که فقط به فکر منافع خودشون هستند و در مواقع خطر به سرعت ناپدید می شوند ولی خودشون رو در سود ها و منفعت ها شریک می دونند.
خوک ناپلئون : نماد رهبران جاه طلب انقلاب
خوک اسنوبال : نماد بخشی دیگری از رهبران که به شعار های خود پایبند هستند و در تقابل با رهبران جاه طلب هستند.
خوک سکوئیلر : سخنگو و حامی و مزدور سران حکومت که به توجیه مسائل می پردازد و حقایق را جور دیگری بیان میکند.
آقای فردریک ؛ آقای پیل کینگتن ؛ آقای ویمپر : نمادی از کشور های همسایه هستند که در پی سواستفاده از وضع موجودند.
اسب باکستر : نماد قشر کارگر که ارزشی برای حکومت ندارد و فقط ابزاری پیشبردی است.
اسب مالی : نماد قشری که در نادانی و بی خیالی به فکر خود هستند
الاغ بنجامین : نماد شخصیت دانا اما خاموش که با بدبینی بجا آینده را پیش بینی میکند ولی درصدد کمک و آگاهی جامعه قدمی بر نمی دارد چون می پندارد که اینکار بیهوده است.
گوسفندان : نماد و استعاره ای از اکثریت توده احمق مردم یک جامعه هستند که افکار و عقاید حاکمان بهشون تزریق و دیکته میشه و اهرمی در دست حاکمان برای خاموش کردن اقلیت آگاه جامعه هستند.
کلاغ موزز : نماد شخصیت روحانی یا مردمی مذهبی است ؛ هر گاه که می آید از باغ ها و نهر های روان پر از شیر و عسل در آسمان برای گوسفندان و بقیه صحبت میکند.
نکته جالب در مورد کلاغ این هست که نام کلاغ موزز است به معنای موسی !
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
پرواز فکر و اندیشه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️ مزرعه دار جونز : نماد حاکم قبلی و قانونگذاری که کنترل جامعه را تا زمان انقلاب بر عهده دارد. حیوانات : استعاره از تمامی اقشار جامعه خوک ها : نماد انحصار کنندگان ثروت و قدرت و جاه طلبان خوک میجر : استعاره از سر منشا و تئوریسین…
تحلیل کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول توسط یکی از دوستان گروه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
انسانی که شخصیت متعادل و نرمی دارد، می تواند در شرایط محقرانه نیز خشنود باشد، در حالی که کسی که شخصیتی آزمند، حسود و شریر دارد، با ثروت فراوان نیز خشنود نیست. اما به خصوص آن کس که مدام از لذت شخصیت فوق العاده و ذهن برجسته ای برخوردار است، بیشتر لذت هایی را که عموم مردم در پی آن اند، نه تنها زاید بلکه فقط مزاحم و آزار دهنده می یابد. از این رو سقراط هنگامی که چشمش به اشیاء تجملی افتاد که برای فروش چیده بودند گفت: چه فراوان است، آنچه بدان نیازی ندارم.
#در_باب_حکمت_زندگی
#آرتور_شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
انسانی که شخصیت متعادل و نرمی دارد، می تواند در شرایط محقرانه نیز خشنود باشد، در حالی که کسی که شخصیتی آزمند، حسود و شریر دارد، با ثروت فراوان نیز خشنود نیست. اما به خصوص آن کس که مدام از لذت شخصیت فوق العاده و ذهن برجسته ای برخوردار است، بیشتر لذت هایی را که عموم مردم در پی آن اند، نه تنها زاید بلکه فقط مزاحم و آزار دهنده می یابد. از این رو سقراط هنگامی که چشمش به اشیاء تجملی افتاد که برای فروش چیده بودند گفت: چه فراوان است، آنچه بدان نیازی ندارم.
#در_باب_حکمت_زندگی
#آرتور_شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️