کانال پروازفکرواندیشه
@flith
📝 خرمگس اجتماعی
به شخصی گفته میشود که نظریاتِ غالبِ جامعه و شرایطِ امور را به چالش بکشد، پرسشهای نو بکند و برانگیزاننده و آزاردهنده باشد. واژهٔ خرمگس به زبان یونانی باستانی را #افلاطون در اثری با نام آپولوژی بکار برد. او در آپولوژی، #سقراط را به خرمگسی تشبیه کرده است که اسبِ کرختِ سیاستِ آتن را آزار میدهد.
در طولِ جلسهٔ محاکمهٔ سقراط، او در دفاع از خود بیان داشت که کشتنِ چنین خرمگسی آسان است اما نتیجهای که برای تکتکِ افرادِ به خواب رفتهٔ این اجتماع دارد گران خواهد بود.
«اگر شما مردی چون مرا بکشید بیشتر از اینکه به من آسیب رسانید به خود آسیب زدهاید.»
زیرا او خردهگیری بود که مردمان را نیش زده و آنان را بیدار کرده و بهسوی راستی میشتاباند. شاید این را بتوان یکی از اولین شرحهای مکتبِ اخلاقِ پراگماتیک دانست.
پروفسور دانشگاه آکسفورد، بنت فلوبییرگ، دربارهٔ علم خرمگس اجتماعی سخن رانده و بر نقش کلیدی آن برای علوم اجتماعی تأکید کرده است که میتواند بکارگیری نادرست قدرت و قربانی و گناهکار را نمایان سازد. این کلمه ممکن است به گونهای تحقیرآمیز بیان شود اما در همان حال به عنوان عملی شرافتمندانه و وظیفهای اجتماعی نیز شمرده میشود.
اصطلاح «خرمگس اجتماعی» مورد استفاده بسیاری قرار گرفتهاست. امثال آناتول فرانس با آثاری چون جزیره پنگوئنها، جورج اورول با مزرعه حیوانات و جاناتان سوییفت با سفرهای گالیور، در نقابی انتزاعی، بیرحمانه به نقد تکتک افراد جوامع فرانسه و بریتانیا، افکار و عقاید حاکم و سلیقهها و تابوهای محدودکننده آزادی در این جوامع پرداختند اما بهگونهای که علاوه بر حملات و هجمههای بخشهای بزرگی از اجتماع، در بلندمدت به محبوبیت و بزرگی در میان آحاد مردم دست یافتند. در ایران هم میتوان چنین مفهومی را بر شخصیتهایی چون حافظ، عبید زاکانی، میرزاده عشقی و ... اطلاق کرد و حتی میتوان گفت بزرگانی چون احمد شاملو و کیومرث صابری (گلآقا) را هم از این دسته دانست چه در عرصه کلام، چه روزنامهنگاری و طنزگویی.
منبع: ویکی پدیا
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
📝 خرمگس اجتماعی
به شخصی گفته میشود که نظریاتِ غالبِ جامعه و شرایطِ امور را به چالش بکشد، پرسشهای نو بکند و برانگیزاننده و آزاردهنده باشد. واژهٔ خرمگس به زبان یونانی باستانی را #افلاطون در اثری با نام آپولوژی بکار برد. او در آپولوژی، #سقراط را به خرمگسی تشبیه کرده است که اسبِ کرختِ سیاستِ آتن را آزار میدهد.
در طولِ جلسهٔ محاکمهٔ سقراط، او در دفاع از خود بیان داشت که کشتنِ چنین خرمگسی آسان است اما نتیجهای که برای تکتکِ افرادِ به خواب رفتهٔ این اجتماع دارد گران خواهد بود.
«اگر شما مردی چون مرا بکشید بیشتر از اینکه به من آسیب رسانید به خود آسیب زدهاید.»
زیرا او خردهگیری بود که مردمان را نیش زده و آنان را بیدار کرده و بهسوی راستی میشتاباند. شاید این را بتوان یکی از اولین شرحهای مکتبِ اخلاقِ پراگماتیک دانست.
پروفسور دانشگاه آکسفورد، بنت فلوبییرگ، دربارهٔ علم خرمگس اجتماعی سخن رانده و بر نقش کلیدی آن برای علوم اجتماعی تأکید کرده است که میتواند بکارگیری نادرست قدرت و قربانی و گناهکار را نمایان سازد. این کلمه ممکن است به گونهای تحقیرآمیز بیان شود اما در همان حال به عنوان عملی شرافتمندانه و وظیفهای اجتماعی نیز شمرده میشود.
اصطلاح «خرمگس اجتماعی» مورد استفاده بسیاری قرار گرفتهاست. امثال آناتول فرانس با آثاری چون جزیره پنگوئنها، جورج اورول با مزرعه حیوانات و جاناتان سوییفت با سفرهای گالیور، در نقابی انتزاعی، بیرحمانه به نقد تکتک افراد جوامع فرانسه و بریتانیا، افکار و عقاید حاکم و سلیقهها و تابوهای محدودکننده آزادی در این جوامع پرداختند اما بهگونهای که علاوه بر حملات و هجمههای بخشهای بزرگی از اجتماع، در بلندمدت به محبوبیت و بزرگی در میان آحاد مردم دست یافتند. در ایران هم میتوان چنین مفهومی را بر شخصیتهایی چون حافظ، عبید زاکانی، میرزاده عشقی و ... اطلاق کرد و حتی میتوان گفت بزرگانی چون احمد شاملو و کیومرث صابری (گلآقا) را هم از این دسته دانست چه در عرصه کلام، چه روزنامهنگاری و طنزگویی.
منبع: ویکی پدیا
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
اینکه خاک سيه اش بالين است
اختـر چـرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخی از ايام نديد
هر چه خواهی سخنش شيرين است
صاحب آن همـه گفتار امروز
سائل فاتحه و ياسين است
دوستان به که ز وی ياد کنند
دل بی دوست دلی غمگين است
خاک در ديده بسی جانفرساست
سنگ بر سينه بسی سنگين است
بيند اين بستـر و عبرت گيرد
هر که را چشم حقيقت بين است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرين منزل هستـی اين است
آدمـی هـر چه توانگر باشد
چون بدين نقطه رسد مسکين است
اند آنجا که قضا حمله کند
چاره تسليـم و ادب تمکين است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهـر را رسم و ره ديريـن است
خرم آنکس که در اين محنت گاه خاطری را سبـب تسکین است.
#پروین_اعتصامی
@flith
اینکه خاک سيه اش بالين است
اختـر چـرخ ادب پروين است
گر چه جز تلخی از ايام نديد
هر چه خواهی سخنش شيرين است
صاحب آن همـه گفتار امروز
سائل فاتحه و ياسين است
دوستان به که ز وی ياد کنند
دل بی دوست دلی غمگين است
خاک در ديده بسی جانفرساست
سنگ بر سينه بسی سنگين است
بيند اين بستـر و عبرت گيرد
هر که را چشم حقيقت بين است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرين منزل هستـی اين است
آدمـی هـر چه توانگر باشد
چون بدين نقطه رسد مسکين است
اند آنجا که قضا حمله کند
چاره تسليـم و ادب تمکين است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهـر را رسم و ره ديريـن است
خرم آنکس که در اين محنت گاه خاطری را سبـب تسکین است.
#پروین_اعتصامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پارهای
هر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی
هر پارگی بهمت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیدهٔ بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه میکنی
#پروین_اعتصامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پارهای
هر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی
هر پارگی بهمت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه میکنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیدهٔ بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه میکنی
#پروین_اعتصامی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
خاطره سیمین دانشور از پروین اعتصامی
در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» مینامید تا اشارتی باشد به پوست آفتابخوردۀ جنوبیام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت بردهای و پس نیاوردهای. جریمه میشوی.»
آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستانهای کوتاهش خوشم میآمد.
گفتم: «تمامش نکردهام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»
دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بیتاب مینمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد. هوای دخترها را دارد.»
خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. میدانستم که بایستی میشناختمش. میدانستم که این خانم خانمها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیدهام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین مینمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشارهاش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که میخوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.
آن روز، هیچ کداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.
به نقل از کتاب: شناخت و تحسین هنر (مجموعه مقالات سیمین دانشور، کتاب سیامک، ۱۳۷۵)
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
خاطره سیمین دانشور از پروین اعتصامی
در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» مینامید تا اشارتی باشد به پوست آفتابخوردۀ جنوبیام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت بردهای و پس نیاوردهای. جریمه میشوی.»
آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستانهای کوتاهش خوشم میآمد.
گفتم: «تمامش نکردهام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»
دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بیتاب مینمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد. هوای دخترها را دارد.»
خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. میدانستم که بایستی میشناختمش. میدانستم که این خانم خانمها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیدهام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین مینمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشارهاش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که میخوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.
آن روز، هیچ کداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.
به نقل از کتاب: شناخت و تحسین هنر (مجموعه مقالات سیمین دانشور، کتاب سیامک، ۱۳۷۵)
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
روستای ورکانه (چشمه قلقل) محل فیلمبرداری سریال علی البدل در استان همدان قرار داشته و نزدیک به 400 سال قدمت دارد.
شورای روستای چشمه قلقل، شاید تنها شورایی باشد که در استخر آب معدنی تشکیل میشد. شورایی با طعم خربزه و هندوانه که در آن نریمان خان و نوذرخان تحت تاثیر آغاسی، چشمه قلقل را محل تاخت و تاز منفعتهای شخصیشان کرده بودند.
اما این روستا واقعا چگونه محیطی دارد؟
روستای ورکانه در همدان که به الماس گردشگری معروف شده، یکی از روستاهای دهستان الوند کوه شرقی در شرق استان همدان و یکی از شش روستای گردشگری این استان است. معنی نام این روستا در زبان کردی کنار چشمه است («ور» به معنی کنار و «کانه» به معنی چشمه) که در فهرست آثار ملی نیز به ثبت رسیده است. دره های فراوان مانند دره خان ، تخته سنگ ، دره یورد صفرخان ، جن دره و سوبلاغ، باغهای انگور ،زرد آلو، گردو و سیب و همچنین نمای سنگی روستا از جمله زیباییهای این روستا است که گردشگران را به خود جذب میکند.
همچنین این روستا زادگاه پرفسور توفیق موسیوند، سازنده نخستین قلب مصنوعی جهان است که در سال 1315 در این دیار چشم به جهان گشود.
روستای ورکانه قدمتی نزدیک به 400 سال دارد و قدیمی ترین محله آن «درب مسجد» نام دارد. فضاهای باز روستا روی هم رفته 62 هزار و 569 متر وسعت دارند که 17 هزار و 207 مترمربع آن را معابر، چهار هزار مترمربع آن را فضای باز، 20 هزار و 286 مترمربع آن را عرصههای ساختمانی و 21 هزار و 76 مترمربع آن را باغها و اراضی تشکیل میدهند.
گردشگران برای ورود به این روستا باید بلیط تهیه کنند. به گفته برخی اهالی این منطقه، تقریباً تمام زمینهای این روستا در مالکیت یک ایرانی مقیم خارج از کشور است و او است که ورکانه را به یک منطقه توریستی تبدیل کرده است.
برای سفر به روستای ورکانه (چشمه قل قل) باید ابتدا به شهر همدان رفت و بعد از آن به سمت جاده همدان، ملایر حرکت کرد سپس در 5 کیلومتری جاده تابلویی به سمت سد اکباتان وجود دارد که بعد از وارد شدن به سمت مسیر این جاده و بعد از عبور از سد اکباتان و روستا یلفان ، روستا شمس آباد و روستا علی آباد، روستای ورکانه ( چشمه قلقل) وجود دارد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
روستای ورکانه (چشمه قلقل) محل فیلمبرداری سریال علی البدل در استان همدان قرار داشته و نزدیک به 400 سال قدمت دارد.
شورای روستای چشمه قلقل، شاید تنها شورایی باشد که در استخر آب معدنی تشکیل میشد. شورایی با طعم خربزه و هندوانه که در آن نریمان خان و نوذرخان تحت تاثیر آغاسی، چشمه قلقل را محل تاخت و تاز منفعتهای شخصیشان کرده بودند.
اما این روستا واقعا چگونه محیطی دارد؟
روستای ورکانه در همدان که به الماس گردشگری معروف شده، یکی از روستاهای دهستان الوند کوه شرقی در شرق استان همدان و یکی از شش روستای گردشگری این استان است. معنی نام این روستا در زبان کردی کنار چشمه است («ور» به معنی کنار و «کانه» به معنی چشمه) که در فهرست آثار ملی نیز به ثبت رسیده است. دره های فراوان مانند دره خان ، تخته سنگ ، دره یورد صفرخان ، جن دره و سوبلاغ، باغهای انگور ،زرد آلو، گردو و سیب و همچنین نمای سنگی روستا از جمله زیباییهای این روستا است که گردشگران را به خود جذب میکند.
همچنین این روستا زادگاه پرفسور توفیق موسیوند، سازنده نخستین قلب مصنوعی جهان است که در سال 1315 در این دیار چشم به جهان گشود.
روستای ورکانه قدمتی نزدیک به 400 سال دارد و قدیمی ترین محله آن «درب مسجد» نام دارد. فضاهای باز روستا روی هم رفته 62 هزار و 569 متر وسعت دارند که 17 هزار و 207 مترمربع آن را معابر، چهار هزار مترمربع آن را فضای باز، 20 هزار و 286 مترمربع آن را عرصههای ساختمانی و 21 هزار و 76 مترمربع آن را باغها و اراضی تشکیل میدهند.
گردشگران برای ورود به این روستا باید بلیط تهیه کنند. به گفته برخی اهالی این منطقه، تقریباً تمام زمینهای این روستا در مالکیت یک ایرانی مقیم خارج از کشور است و او است که ورکانه را به یک منطقه توریستی تبدیل کرده است.
برای سفر به روستای ورکانه (چشمه قل قل) باید ابتدا به شهر همدان رفت و بعد از آن به سمت جاده همدان، ملایر حرکت کرد سپس در 5 کیلومتری جاده تابلویی به سمت سد اکباتان وجود دارد که بعد از وارد شدن به سمت مسیر این جاده و بعد از عبور از سد اکباتان و روستا یلفان ، روستا شمس آباد و روستا علی آباد، روستای ورکانه ( چشمه قلقل) وجود دارد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مرگ خيلي آسان مي تواندالان سراغ من بيايد،امامن تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشوازمرگ بروم.
البته اگريك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم -كه مي شوم-مهم نيست،مهم اين است كه زندگي يا مرگ من،چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد
#ماهي_سياه_كوچولو
#صمد_بهرنگي
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
مرگ خيلي آسان مي تواندالان سراغ من بيايد،امامن تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشوازمرگ بروم.
البته اگريك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم -كه مي شوم-مهم نيست،مهم اين است كه زندگي يا مرگ من،چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد
#ماهي_سياه_كوچولو
#صمد_بهرنگي
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ی مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد. حقیقتا، من منکر نبودم که در سی سالگی مردن یا در هفتاد سالگی، چندان اهمیت ندارد. چون، طبیعتا، در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگی شان را خواهند کرد و این هزاران سال ادامه خواهد داشت. به طور کلی، هیچ چیز از این روشن تر نبود. همیشه، این من بودم که می مردم، چه الان باشد، چه بیست سال بعد. در این لحظه، آنچه که در استدلالم کمی مرا آزار میداد، جهش مخوفی بود که با اندیشیدن به بیست سال زندگی آینده در خودم حس میکردم. اما برای فرونشاندن این جهش درونی همین قدر کافی بود که تفکرات بیست سال بعدم را در نظر مجسم کنم و ببینم که در آن زمان نیز چاره ای جز رضایت به مرگ ندارم. از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد، دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
#آلبر_کامو
#کتاب_بیگانه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
همه ی مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد. حقیقتا، من منکر نبودم که در سی سالگی مردن یا در هفتاد سالگی، چندان اهمیت ندارد. چون، طبیعتا، در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگی شان را خواهند کرد و این هزاران سال ادامه خواهد داشت. به طور کلی، هیچ چیز از این روشن تر نبود. همیشه، این من بودم که می مردم، چه الان باشد، چه بیست سال بعد. در این لحظه، آنچه که در استدلالم کمی مرا آزار میداد، جهش مخوفی بود که با اندیشیدن به بیست سال زندگی آینده در خودم حس میکردم. اما برای فرونشاندن این جهش درونی همین قدر کافی بود که تفکرات بیست سال بعدم را در نظر مجسم کنم و ببینم که در آن زمان نیز چاره ای جز رضایت به مرگ ندارم. از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد، دیگر چگونگی و هنگامش اهمیتی ندارد.
#آلبر_کامو
#کتاب_بیگانه
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هریک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی بر دیوارههای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_دیوید_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
هیچ رابطهای قادر به از میان بردن تنهایی نیست.
هریک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.
بوبر میگوید: یک رابطهی خوب و صمیمی بر دیوارههای سر به فلک کشیدهی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بیچون و چرای آن فائق میشود و بر فراز مغاک وحشتانگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل میزند.
#روان_درمانی_اگزیستانسیال
#اروین_دیوید_یالوم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دوستان همراه پرواز اندیشه
از این پس همه روزه یک قسمت از کتاب صوتی ۱۹۸۴ در کانال به اشتراک گذاشته خواهد شد
تشکر از همراهی شما عزیزان
از این پس همه روزه یک قسمت از کتاب صوتی ۱۹۸۴ در کانال به اشتراک گذاشته خواهد شد
تشکر از همراهی شما عزیزان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم دادداستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود . کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهستاما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ حکومتهای استبدادی تعمیم دادداستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند. در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی نخواهد بود . کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (English Socialism) وفادار است. جامعه به سه طبقه تقسیم میشود: اعضای داخلی حزب، اعضای بیرونی حزب و کارگران که بیش از چهار پنجم جمعیت را تشکیل میدهند. حزب و یا در واقع اعضای داخلی آن با ایجاد یک حکومت استبدادی کامل قدرت مطلق را در اختیار دارند. آنها تاریخ را آنچنان تغییر میدهند که هیچ کس معیاری برای مقایسۀ وضعیت زندگی خود با آنچه قبل از روی کار آمدن حزب وجود داشته است ندارد و حزب به مردم اینطور القا کرده که وضعیت زندگی در طول حکومت آن همواره در حال بهبود بوده وهستاما واقعیت کاملاً متفاوت است. طبقۀ کارگر در جهل و فلاکت مطلق به سر میبرد و حزب آنها را تقریباً به حال خود رها کرده است. اعضای بیرونی حزب از نظر اقتصادی وضعیت بهتری نسبت به کارگران دارند. غذا به اندازه ای که آنها را سیر کند به آنها داده میشود و همینطور مکانی هر چند بسیار فرسوده برای زندگی دارند. حزب سهمیۀ سیگار، نوعی مشروب، تیغ صورت تراشی، کفش، شکلات و ... هم به آنها میدهد که همه به مقداری بسیار ناچیز و با کیفیتی پایین در اختیار آنها قرار می گیرند. در مقابل به شدت زیر نظر حزب قرار دارند. در خانۀ همۀ آنها، در محل کارشان (که معمولاً یکی از وزارتخانه های چهارگانۀ حزب است)، و در محله هایشان توسط صفحه های سخن گو (telescreen) تحت کنترل هستند. این صفحه ها هم خبرهای دروغ و تبلیغات سیاسی حزب را پخش میکنند و هم مانند دوربینی تمام کارهای افراد را زیر نظر دارند. کوچکترین علامتی که نشان دهندۀ عدم اطاعت و حتی کاهش علاقۀ فرد نسبت به آرمانهای حزب باشد مساوی است با دستگیری و احتمالاً مرگ او. در واقع اکثر آنها کاملاً مطیع هستند و حزب آنها را آنچنان پرورش داده که به آرمانهای آن عشق میورزند. روابط جنسی کاملاً برای آنها ممنوع است و تنها زمانی اجازۀ ازدواج دارند که هدف از آن ایجاد فرزندانی برای خدمت به حزب باشد. این فرزندان در دوران کودکی تحت آموزش حزب قرار میگیرند و به جاسوسانی برای حزب تبدیل میشوند که حتی والدین خود را هم در صورت انجام جرم به حزب معرفی میکنند
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
Audio
Forwarded from Deleted Account
Fateh Nooraee - Be Shunehaye Ki Tekye Konam
Fateh Nooraee WwW.Pop-Music.Ir
کانال پروازفکرواندیشه
@flith
به هر شکل که حساب کنی به خودت حق خواهی داد که بعد از این همه...به حقیقتی رسیده باشی. جوابی؟ دلیلی؟ انگیزهای؟ و به چیزی که کمی، فقط کمی به تو آرامش بدهد. اما حقیقت دیدنی نیست، هر چند همچون قورباغهی کور، زبان را دام عبور پشهاش گردانیم. جوابی نیست. دلیلی نیست و هیچ چیز نیست. هیچ چیز. اینقدر هیچ که گاه به وقتِ بیتابی، ناشکرانه غر میزنم. ما ماهیهای ازونبرونِ محکوم به ماهیتابهی واقعیتیم. از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا؟ هیچ. اصلا هیچ. به ناچار اگر شب باشد میخوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد میدوی برای خوابیدن؛ با همان حیرت غریزی که جوهرهی چشم و نگاه همیشگی ماست. حیرتی که در کودکی، در روزهای دورِ کودکی، در جوار لپهای نمکین داشتیم. و حالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافهی کلمات میپیچانیم. کلماتی که نتیجهای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیجکنندهی گروهی دیگرند، سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت. کلماتی که جمله میشوند و جملههایی که آوا، و آواهایی غمانگیزتر از نالههای معصومانهی فیل پیری که پس از طی یک عمر طبیعی حالا در حال مردن است. آوا. اما نه از جنس چهچهی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت. گاه در بزرگترین و پر رفتوآمدترین خیابان شهر، در مقابل سؤال دوست، آشنا یا غریبهای آرزو میکردم کاش در همان لحظه در جیبم پینهدوزی میداشتم تا با همدیگر، به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم. بی هیچ کلمه و کلامی فقط نگاه کنیم. و من خود یک بار در تنهایی، حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کرده ام. فقط نگاه کرده ام. دوست خوب من ما ظاهرا بخش کوچکی از یک سؤال بزرگیم. آری کوچک. ما در میان کوچکها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سؤالیم. همان اسبی هستیم که درشکهی پر از بچه و توپ و پیرزن و دکمه و پنیر و کاغذ را با خود به سمت و سویی میبرد. همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتیِ هستی، خیشی را به دنبال میکشیم. همان پینهدوزیم با خالهایش. همان گلیم با گلبرگهایش. پس به قول دوست و دشمن، سعادتی که میگفتند کجاست؟ رستگاری کدام است؟ پس آیا نجات ما در تماشای بی چونوچرای ابدی حرکتها و سکونهاست؟ بودن و هیچ نگفتن. همچون کُناری تنها زیر بارانی از چراهای بیپایان؟
#حسین_پناهی
#چیزی_شبیه_زندگی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
@flith
به هر شکل که حساب کنی به خودت حق خواهی داد که بعد از این همه...به حقیقتی رسیده باشی. جوابی؟ دلیلی؟ انگیزهای؟ و به چیزی که کمی، فقط کمی به تو آرامش بدهد. اما حقیقت دیدنی نیست، هر چند همچون قورباغهی کور، زبان را دام عبور پشهاش گردانیم. جوابی نیست. دلیلی نیست و هیچ چیز نیست. هیچ چیز. اینقدر هیچ که گاه به وقتِ بیتابی، ناشکرانه غر میزنم. ما ماهیهای ازونبرونِ محکوم به ماهیتابهی واقعیتیم. از ملکوتِ چراهای کودکانه به قعر ظلمانی بایدهای بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا؟ هیچ. اصلا هیچ. به ناچار اگر شب باشد میخوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد میدوی برای خوابیدن؛ با همان حیرت غریزی که جوهرهی چشم و نگاه همیشگی ماست. حیرتی که در کودکی، در روزهای دورِ کودکی، در جوار لپهای نمکین داشتیم. و حالا آن را با صورت استخوانی مزه از دست داده در لفافهی کلمات میپیچانیم. کلماتی که نتیجهای جز گیج کردن دیگران که خود نیز گیجکنندهی گروهی دیگرند، سودی و سعادتی در بر نخواهند داشت. کلماتی که جمله میشوند و جملههایی که آوا، و آواهایی غمانگیزتر از نالههای معصومانهی فیل پیری که پس از طی یک عمر طبیعی حالا در حال مردن است. آوا. اما نه از جنس چهچهی قناری و سوت جیرجیرک و هوف باد و ضرباهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت. گاه در بزرگترین و پر رفتوآمدترین خیابان شهر، در مقابل سؤال دوست، آشنا یا غریبهای آرزو میکردم کاش در همان لحظه در جیبم پینهدوزی میداشتم تا با همدیگر، به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم. بی هیچ کلمه و کلامی فقط نگاه کنیم. و من خود یک بار در تنهایی، حدود بیست دقیقه به یک دانه خرما نگاه کرده ام. فقط نگاه کرده ام. دوست خوب من ما ظاهرا بخش کوچکی از یک سؤال بزرگیم. آری کوچک. ما در میان کوچکها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سؤالیم. همان اسبی هستیم که درشکهی پر از بچه و توپ و پیرزن و دکمه و پنیر و کاغذ را با خود به سمت و سویی میبرد. همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتیِ هستی، خیشی را به دنبال میکشیم. همان پینهدوزیم با خالهایش. همان گلیم با گلبرگهایش. پس به قول دوست و دشمن، سعادتی که میگفتند کجاست؟ رستگاری کدام است؟ پس آیا نجات ما در تماشای بی چونوچرای ابدی حرکتها و سکونهاست؟ بودن و هیچ نگفتن. همچون کُناری تنها زیر بارانی از چراهای بیپایان؟
#حسین_پناهی
#چیزی_شبیه_زندگی
⚜کانال پرواز فکرواندیشه
@flith
Forwarded from Deleted Account
Audio
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رابطه ها یک بار اسماً تمام میشوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی میرود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل میپردازد. این آدم های اسمی تمام شده را میشود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان میدهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده ..
#بهار_عظیم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
رابطه ها یک بار اسماً تمام میشوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی میرود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل میپردازد. این آدم های اسمی تمام شده را میشود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان میدهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده ..
#بهار_عظیم_پور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن خود معجزه ای بزرگ است که شاید خیلی دیر به چشم بیاید. گرچه صدای آه بعضی حسرت ها بلند و خسته کننده آدم را به انتهای ناامیدی می رساند اما بعدها خواهیم فهمید جای پای بعضی آدم ها اگر ماندنی میشد و بعضی از اتفاقات اگر بیش از پیش خاطره ساز میشدند دیگر امیدی نمی ماند که به انتهای ناامیدی برسد اشک ها کش دار و روح پریشان تمام عمر را عزادار بود..
باید بپذیریم بعضی بدست نیاوردن ها شانس فوق العاده ایست که می توانست آغازگر یک ویرانی بزرگ تر باشد، زخم های عمیق تر باشد..! گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن معجزه ای بزرگ است که چشم ها توان دیدنش را ندارند، باید زمان ها بگذرد تا بفهمیم معمای این گره بازنشده را...
#حاتمه_ابراهیم_زاده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن خود معجزه ای بزرگ است که شاید خیلی دیر به چشم بیاید. گرچه صدای آه بعضی حسرت ها بلند و خسته کننده آدم را به انتهای ناامیدی می رساند اما بعدها خواهیم فهمید جای پای بعضی آدم ها اگر ماندنی میشد و بعضی از اتفاقات اگر بیش از پیش خاطره ساز میشدند دیگر امیدی نمی ماند که به انتهای ناامیدی برسد اشک ها کش دار و روح پریشان تمام عمر را عزادار بود..
باید بپذیریم بعضی بدست نیاوردن ها شانس فوق العاده ایست که می توانست آغازگر یک ویرانی بزرگ تر باشد، زخم های عمیق تر باشد..! گاهی بدست نیاوردن، نرسیدن معجزه ای بزرگ است که چشم ها توان دیدنش را ندارند، باید زمان ها بگذرد تا بفهمیم معمای این گره بازنشده را...
#حاتمه_ابراهیم_زاده
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
باید کسانی را که دوست داریم آزاد بگذاریم تا از راه خودشان موهبتشان را بیابند . نباید احساس کنیم که عشق به ما اجازه می دهد که سلطه جویانه آنها را به تملک خود در آوریم و یا از آنها انتقاد کنیم.
عشق راستین رها می کند . عشق راستین به بند نمی کشاند . با رها کردن چیزی را از دست نمی دهیم . بلعکس با عمل رها کردن عشقی را به سوی خود می کشانیم که حق الهی ماست.
#دولت_عشق
#کاترین_پاندر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
باید کسانی را که دوست داریم آزاد بگذاریم تا از راه خودشان موهبتشان را بیابند . نباید احساس کنیم که عشق به ما اجازه می دهد که سلطه جویانه آنها را به تملک خود در آوریم و یا از آنها انتقاد کنیم.
عشق راستین رها می کند . عشق راستین به بند نمی کشاند . با رها کردن چیزی را از دست نمی دهیم . بلعکس با عمل رها کردن عشقی را به سوی خود می کشانیم که حق الهی ماست.
#دولت_عشق
#کاترین_پاندر
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند میشد، طوری که آسمان را میشکافت و از فراز حصار باغ میگذشت و به خانه همسایهها می رسید ، فریادهایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفاً به خاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند: به طور مثال وقتی یک نعلبکی میشکست، توپی شاخه گلها را خم میکرد، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلا داده شده پرتاب میکرد و یا وقتی فوارههای آب لباسی تازه شسته و اتو شده را خیس میکردند اما فریادهایی که به خاطر کلاهبرداری، زنا و سقط جنین باشند مجاز نبود به گوش در و همسایهها برسد و اگر موردی هم پیش میآمد ، یک نفر ملامت کنان میگفت: آخ گوشهایت خیلی حساس شدهاند، باید فکری به حالشان بکنی
#هاینریش_بل
#عقاید_یک_دلقک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند میشد، طوری که آسمان را میشکافت و از فراز حصار باغ میگذشت و به خانه همسایهها می رسید ، فریادهایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفاً به خاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند: به طور مثال وقتی یک نعلبکی میشکست، توپی شاخه گلها را خم میکرد، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلا داده شده پرتاب میکرد و یا وقتی فوارههای آب لباسی تازه شسته و اتو شده را خیس میکردند اما فریادهایی که به خاطر کلاهبرداری، زنا و سقط جنین باشند مجاز نبود به گوش در و همسایهها برسد و اگر موردی هم پیش میآمد ، یک نفر ملامت کنان میگفت: آخ گوشهایت خیلی حساس شدهاند، باید فکری به حالشان بکنی
#هاینریش_بل
#عقاید_یک_دلقک
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from Deleted Account
4_5836796117869658504.mp4
13.2 MB
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست
#همای_مستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست
#همای_مستان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﺪ! ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#داستایوفسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﻋﺎﺷﻖ!
ﺣﺘﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﺪ! ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺟﻨﺎﯾﺎﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﺪ...
#داستایوفسکی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
.
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیرههایت درست کردهای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانیام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا میفهمد رگ خواب مرا میداند خلق و خوی مرا میداند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را میخواندم و یک بخشش را نمیفهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بیسواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
.
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیرههایت درست کردهای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانیام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا میفهمد رگ خواب مرا میداند خلق و خوی مرا میداند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را میخواندم و یک بخشش را نمیفهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بیسواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️