@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من این را در حکم یک امر محال می دانم که ما به یک نفر در ابتدای جوانی فرضا وقتی او بیست ساله است تکلیف یا توصیه کنیم که برو همه ادیان عالم را بررسی کن ، مطالعه کن و بعد ببین کدامیک را می توانی انتخاب کنی . عمر یک نفر که هیچ ، عمر صدها نفر هم قد نمی دهد . و وقتی که عمر آدمی تمام شد حال یا انتخاب نکرده یا انتهای عمر اوست . آن دو روز به چه درد او می خورد؟!
حرف من این است که اگر قرار است آدمی به یک سنت دینی اعتقاد بورزد و از معنویتی بهره مند بشود و حظی ببرد ، در همان فضایی که به دنیا آمده است همان فضا برای او خوب است . دین عوض کردن اساسا پدیده جالبی نیست . اولا ) یک چلنج شدید روحی و فکری است . ثانیا ) اینطور که روانشناس ها به ما می گویند اثرات خوبی در روان آدمیان باقی نمی گذارد . مثل این است که شما تمام وجودتان را جراحی کنید . مغز ، قلب ، کلیه ها ... آدم یک جور دیگری می شود . و آن یک جور دیگر هم خیلی وقتها با خودش ناسازگار است .
لذا برای اینکه تعادل آدمی حفظ شود بهتر است در حوزه ای که او بدنیا آمده است و آن دیانتی که به او عرضه می شود در همان بماند و از همانجا یک راهی به خدا به معنویت بجوید . این سالمتر و مقبولتر است . البته اگر خود او تشخیص داد در طول راه فی المثل اگر به یک طرف دیگر میل کند ، در آنجا چیز بهتری گیر می آورد بسیار خوب . اما این توصیه ای نیست که ما به عامه مردم کنیم و بگوییم همه شما از این در درآیید و این شیوه را در پیش بگیرید . به احتمال قوی نشدنی است و کسی هم پی آن را نخواهد گرفت .
شما پیش هر دینی بروید می گویید من بهترم . الآن پیش مسیحی ها بروید . اصلا این ها به شما می گویند انسان جز از طریق عیسی ، سعادت و نجات پیدا نخواهد کرد . حالا این اواخر که کمی تخفیف داده اند می گویند دیگران هم اگر نجاتی پیدا کنند ، ندانسته عیسی دستشان را می گیرد . خود آنها نمی دانند اما او دست آنها را می گیرد . پیش شیعیان که بیایید که ماشاءالله می گویند سنی ها هم در جهنمند ! فقط ما گُل سرسبد عالَم و تاریخ هستیم و فقط ما در بهشتیم ! اهل سنت هم البته همین را می گویند . ما را قبول ندارند ... یهودی ها هم همین را می گویند . دوازده سیزده میلیونند و می گویند فقط ما در بهشت هستیم ! یعنی اگر شما بخواهید به ادعاهای درون دینی نظر کنید می بینید همه خودشان را عالی و بندگان مقرب خدا می دانند !
هیچ پیامبری هم پلورالیست نبوده است . هر پیامبری به خودش دعوت می کرده و دین خودش را در صدر می نشانده است . اصلا آمده که یک دین تازه ای بیاورد . نه اینکه بگوید ما یک چیزی می گوییم شما هم بروید به هر دینی که دلتان خواست عمل کنید .
حال که بنده و شما نشسته ایم و صحنه ای در مقابل ما هست و در این صحنه ، پیامبران متعددی وجود دارند و ادیان متعدد و راه های متعددی به سوی خداوند هست – تصور بنده این است و بیش از این هم ادعا نمی کنم – به آنچه داریم می توانیم قانع باشیم و راهی از درون همان بسوی خدا بجوییم و چندان هم اِصرار نداشته باشیم که دیگران هم حتما بیایند و با ما همراه شوند ، با ما هم عقیده شوند . آنچه را که دارند لزوما رها کنند و به طریقه و دیانت دیگری دل بسپارند . می توانند راه خودشان را ادامه دهند .
" کلُّ حزبٍ بَما لَدَیهِمْ فَرِحُونَ " همه به آنچه دارند فرحناک و خشنودند . راضیند . و بقول مولانا " هر کس از پندار خود مسرور به " هرکس به پنداری که دارد مسرور است . این پندار برای اینکه خوب باشد دو سه خاصیت باید داشته باشد : اول اینکه به دیگران زیان نرساند . دوم اینکه به خود شخص آرامش و تعادل ببخشد . سوم اینکه یک مینیموم عقلانیتی هم همراه آن باشد . مادامی که اینچنین باشد به نظر من کافی است . شخص را می تواند به نجات برساند . مفهوم پلورالیسم نجات هم همین است .
فرق است بین اینکه ما از نجات صحبت کنیم و یا از حقانیت صحبت کنیم . آنچه من الآن درباره آن سخن می گویم بیشتر جنبه سعادت و نجات را دارد نه اینکه لزوما بر حقانیت یکی از ادیان پابفشاریم.
عبدالکریم سروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
من این را در حکم یک امر محال می دانم که ما به یک نفر در ابتدای جوانی فرضا وقتی او بیست ساله است تکلیف یا توصیه کنیم که برو همه ادیان عالم را بررسی کن ، مطالعه کن و بعد ببین کدامیک را می توانی انتخاب کنی . عمر یک نفر که هیچ ، عمر صدها نفر هم قد نمی دهد . و وقتی که عمر آدمی تمام شد حال یا انتخاب نکرده یا انتهای عمر اوست . آن دو روز به چه درد او می خورد؟!
حرف من این است که اگر قرار است آدمی به یک سنت دینی اعتقاد بورزد و از معنویتی بهره مند بشود و حظی ببرد ، در همان فضایی که به دنیا آمده است همان فضا برای او خوب است . دین عوض کردن اساسا پدیده جالبی نیست . اولا ) یک چلنج شدید روحی و فکری است . ثانیا ) اینطور که روانشناس ها به ما می گویند اثرات خوبی در روان آدمیان باقی نمی گذارد . مثل این است که شما تمام وجودتان را جراحی کنید . مغز ، قلب ، کلیه ها ... آدم یک جور دیگری می شود . و آن یک جور دیگر هم خیلی وقتها با خودش ناسازگار است .
لذا برای اینکه تعادل آدمی حفظ شود بهتر است در حوزه ای که او بدنیا آمده است و آن دیانتی که به او عرضه می شود در همان بماند و از همانجا یک راهی به خدا به معنویت بجوید . این سالمتر و مقبولتر است . البته اگر خود او تشخیص داد در طول راه فی المثل اگر به یک طرف دیگر میل کند ، در آنجا چیز بهتری گیر می آورد بسیار خوب . اما این توصیه ای نیست که ما به عامه مردم کنیم و بگوییم همه شما از این در درآیید و این شیوه را در پیش بگیرید . به احتمال قوی نشدنی است و کسی هم پی آن را نخواهد گرفت .
شما پیش هر دینی بروید می گویید من بهترم . الآن پیش مسیحی ها بروید . اصلا این ها به شما می گویند انسان جز از طریق عیسی ، سعادت و نجات پیدا نخواهد کرد . حالا این اواخر که کمی تخفیف داده اند می گویند دیگران هم اگر نجاتی پیدا کنند ، ندانسته عیسی دستشان را می گیرد . خود آنها نمی دانند اما او دست آنها را می گیرد . پیش شیعیان که بیایید که ماشاءالله می گویند سنی ها هم در جهنمند ! فقط ما گُل سرسبد عالَم و تاریخ هستیم و فقط ما در بهشتیم ! اهل سنت هم البته همین را می گویند . ما را قبول ندارند ... یهودی ها هم همین را می گویند . دوازده سیزده میلیونند و می گویند فقط ما در بهشت هستیم ! یعنی اگر شما بخواهید به ادعاهای درون دینی نظر کنید می بینید همه خودشان را عالی و بندگان مقرب خدا می دانند !
هیچ پیامبری هم پلورالیست نبوده است . هر پیامبری به خودش دعوت می کرده و دین خودش را در صدر می نشانده است . اصلا آمده که یک دین تازه ای بیاورد . نه اینکه بگوید ما یک چیزی می گوییم شما هم بروید به هر دینی که دلتان خواست عمل کنید .
حال که بنده و شما نشسته ایم و صحنه ای در مقابل ما هست و در این صحنه ، پیامبران متعددی وجود دارند و ادیان متعدد و راه های متعددی به سوی خداوند هست – تصور بنده این است و بیش از این هم ادعا نمی کنم – به آنچه داریم می توانیم قانع باشیم و راهی از درون همان بسوی خدا بجوییم و چندان هم اِصرار نداشته باشیم که دیگران هم حتما بیایند و با ما همراه شوند ، با ما هم عقیده شوند . آنچه را که دارند لزوما رها کنند و به طریقه و دیانت دیگری دل بسپارند . می توانند راه خودشان را ادامه دهند .
" کلُّ حزبٍ بَما لَدَیهِمْ فَرِحُونَ " همه به آنچه دارند فرحناک و خشنودند . راضیند . و بقول مولانا " هر کس از پندار خود مسرور به " هرکس به پنداری که دارد مسرور است . این پندار برای اینکه خوب باشد دو سه خاصیت باید داشته باشد : اول اینکه به دیگران زیان نرساند . دوم اینکه به خود شخص آرامش و تعادل ببخشد . سوم اینکه یک مینیموم عقلانیتی هم همراه آن باشد . مادامی که اینچنین باشد به نظر من کافی است . شخص را می تواند به نجات برساند . مفهوم پلورالیسم نجات هم همین است .
فرق است بین اینکه ما از نجات صحبت کنیم و یا از حقانیت صحبت کنیم . آنچه من الآن درباره آن سخن می گویم بیشتر جنبه سعادت و نجات را دارد نه اینکه لزوما بر حقانیت یکی از ادیان پابفشاریم.
عبدالکریم سروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭ پیش است
1358 ﺍﻭﻟﻴﻦ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖِ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺳﺮﺩﺑﯿﺮِ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﻤﻌﻪ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺭﺍﻥِ ﭘﺮ ﺍﺩﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ، ﮔﺮﭼﻪ ﻣﻨﻄﻘﺄ ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻧﻬﺎﺩِ ﺗﯿﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﺮﺍﺭ ﺳﻠﻄﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺋﯽ ﺍﺯ ﻧﻔﯽِ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ، ﻧﻔﯽ ﻣﻠﯿﺖ، ﻭ ﻧﻔﯽ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﺪ.
ﺍﻳﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ، ﻭ ﺟﺒﺮِ ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻏﻠﺘﮏ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻮﻓﺖ . ﺍﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﻣﺎ
ﻭ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﺎﮐﺶ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺎﺭ، ﺯﯾﺎﻧﯽ ﻣﺘﺤﻤﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﮐﻤﺮ ﺷﮑﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻗﺸﺮﯾﻮﻥ ﻣﻄﻠﻖ ﺯﺩﻩ ﻫﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﻣﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺍﻣﺤﺎﺀِ ﻣﻄﻠﻖِ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ . ﭘﺲ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺪﻑِ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻮﺷﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼِ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺿﺮﺏِ ﭼﻤﺎﻕ ﻭ ﺩﺷﻨﻪ ﺍﺳﺘﺤﮑﺎﻡ ﺑﺨﺸﺪ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪﻥ
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻫﺠﻮﻡ ﻋﻠﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻌﺎﻝ ﻫﻨﺮﯼ ﻭ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﮐُﺸﺘﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺘﻔﮑﺮﺍﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﺭﻭﺑﻨﺪﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﻢ. ﺑﺎﺩ ﻧﻤﺎﻫﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻏﺒﺎﺭﯼ ﻃﺎﻋﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻓﺎﻕ ﺑﺮ ﺧﺎﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺧﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ، ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﻡ ﻭ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ. ﺍﻣﺎ ﺭﺳﺎﻟﺖِ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽِ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ، ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻣﻦ ﺟُﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ. ﻫﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩﯼ ﺁﮔﺎﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﯿﻦِ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺣﺪﻭﺙِ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻋﻼﻡ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺳﭙﺎﻩِ ﮐﻔﻦ ﭘﻮﺵ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ ﻣﺘﻌﻬﺪ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﯽ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻟﻄﻤﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺋﯽ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽِ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻣﺪﻧﯽ ﺧﻠﻖ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﯼ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
#احمد_شاملو
#ﮐﺘﺎﺏ_ِ ﺟﻤﻌﻪ #ﺳﺎﻝ_ ﺍﻭﻝ #ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻭﻝ ﺻﻔﺤﮤ 3
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ 4 ﻣﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ 1358
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭ پیش است
1358 ﺍﻭﻟﻴﻦ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖِ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺳﺮﺩﺑﯿﺮِ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﻤﻌﻪ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺭﺍﻥِ ﭘﺮ ﺍﺩﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ، ﮔﺮﭼﻪ ﻣﻨﻄﻘﺄ ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻧﻬﺎﺩِ ﺗﯿﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﺮﺍﺭ ﺳﻠﻄﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺋﯽ ﺍﺯ ﻧﻔﯽِ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺳﯽ، ﻧﻔﯽ ﻣﻠﯿﺖ، ﻭ ﻧﻔﯽ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﺪ.
ﺍﻳﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ، ﻭ ﺟﺒﺮِ ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻏﻠﺘﮏ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻮﻓﺖ . ﺍﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﻣﺎ
ﻭ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﺎﮐﺶ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺎﺭ، ﺯﯾﺎﻧﯽ ﻣﺘﺤﻤﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﮐﻤﺮ ﺷﮑﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻗﺸﺮﯾﻮﻥ ﻣﻄﻠﻖ ﺯﺩﻩ ﻫﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﻣﮕﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺍﻣﺤﺎﺀِ ﻣﻄﻠﻖِ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﻧﺪ . ﭘﺲ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻫﺪﻑِ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻮﺷﺪ ﭘﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼِ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺿﺮﺏِ ﭼﻤﺎﻕ ﻭ ﺩﺷﻨﻪ ﺍﺳﺘﺤﮑﺎﻡ ﺑﺨﺸﺪ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪﻥ
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻫﺠﻮﻡ ﻋﻠﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﺴﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻌﺎﻝ ﻫﻨﺮﯼ ﻭ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﮐُﺸﺘﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﺘﻔﮑﺮﺍﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﺭﻭﺑﻨﺪﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﻢ. ﺑﺎﺩ ﻧﻤﺎﻫﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻏﺒﺎﺭﯼ ﻃﺎﻋﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻓﺎﻕ ﺑﺮ ﺧﺎﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺧﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ، ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﻡ ﻭ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ. ﺍﻣﺎ ﺭﺳﺎﻟﺖِ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽِ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ، ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻣﻦ ﺟُﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ. ﻫﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩﯼ ﺁﮔﺎﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﯿﻦِ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺣﺪﻭﺙِ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻋﻼﻡ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺳﭙﺎﻩِ ﮐﻔﻦ ﭘﻮﺵ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ ﻣﺘﻌﻬﺪ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﯽ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻟﻄﻤﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺋﯽ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽِ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﻣﺪﻧﯽ ﺧﻠﻖ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﯼ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
#احمد_شاملو
#ﮐﺘﺎﺏ_ِ ﺟﻤﻌﻪ #ﺳﺎﻝ_ ﺍﻭﻝ #ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻭﻝ ﺻﻔﺤﮤ 3
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ 4 ﻣﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ 1358
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شکل تنهایی هر کسی متفاوت است... مثلا من فقط در تنهایی ام، تنها هستم.
اما خیلی ها در کنار یکدیگر، تنهایی را حس می کنند!
اینها همان هایی هستند که وقتی هر روز خورشید طلوع می کند، مرگ را به دوش می کشند و خودشان هم خبر ندارند که شب گذشته در آغوش کسی که دوستش ندارند، مرده اند.
بی آنکه صبح با بوسه ای عاشقانه، معجزه ی خداوند را دیده باشند، که جان دوباره ای گرفته اند...
#مکالمه ی_ غیر_ حضوری
#علیرضا _اسفندیاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شکل تنهایی هر کسی متفاوت است... مثلا من فقط در تنهایی ام، تنها هستم.
اما خیلی ها در کنار یکدیگر، تنهایی را حس می کنند!
اینها همان هایی هستند که وقتی هر روز خورشید طلوع می کند، مرگ را به دوش می کشند و خودشان هم خبر ندارند که شب گذشته در آغوش کسی که دوستش ندارند، مرده اند.
بی آنکه صبح با بوسه ای عاشقانه، معجزه ی خداوند را دیده باشند، که جان دوباره ای گرفته اند...
#مکالمه ی_ غیر_ حضوری
#علیرضا _اسفندیاری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آدم های کمی هستند که می دانند، تنهاییِ یک نفر حرمت دارد.
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند و بپرند وسطِ تنهاییِ آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند، باید بمانند؛ تا آخرش باید بمانند؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد.
وگرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی، تنهایی را هزار برابر می کنند...
#علیرضا_ اسفندیاری
#مکالمه _غیر_ حضوری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آدم های کمی هستند که می دانند، تنهاییِ یک نفر حرمت دارد.
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند و بپرند وسطِ تنهاییِ آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند، باید بمانند؛ تا آخرش باید بمانند؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد.
وگرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی، تنهایی را هزار برابر می کنند...
#علیرضا_ اسفندیاری
#مکالمه _غیر_ حضوری
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گالیله در جریان محاکمه اش جمله جالبی گفت:
گفت فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید
و دوست شما خوشحال شود.
اما به او بگویید: از این ساعت استفاده نکن،
بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی،
بیا و از خود من بپرس.
با این حرف هدیه ی شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می شود.
گالیله به روحانیان کلیسا گفت:
شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید.
از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.
از سویی می گویید:
تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید.
از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است.
از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می چرخد یا زمین به دور خورشید.
یعنی در واقع خدا هدیه ای به ما داده،
ولی به ما گفته از آن استفاده نکنید،
فقط از تورات و انجیل بپرسید که حق و باطل چیست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
گالیله در جریان محاکمه اش جمله جالبی گفت:
گفت فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید
و دوست شما خوشحال شود.
اما به او بگویید: از این ساعت استفاده نکن،
بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی،
بیا و از خود من بپرس.
با این حرف هدیه ی شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می شود.
گالیله به روحانیان کلیسا گفت:
شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید.
از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.
از سویی می گویید:
تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید.
از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است.
از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می چرخد یا زمین به دور خورشید.
یعنی در واقع خدا هدیه ای به ما داده،
ولی به ما گفته از آن استفاده نکنید،
فقط از تورات و انجیل بپرسید که حق و باطل چیست.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی #خوشبختی نمی گنجد.
#سلوك
#محمود_دولت_آبادی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می داری آن حس و حالتی است که در واژه ی عام و عادی #خوشبختی نمی گنجد.
#سلوك
#محمود_دولت_آبادی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#زنی _که _دیگر_ نبود
نویسنده: پیر بووآلو - توماس نارسه ژاک
شیطانصفتان یا زنی که دیگر نبود، داستان جنایی از نوعی دیگر است. قهرمان داستان، قربانی توطئهی شیطانی است که تمام جوانب آن بادقت طرح ریزی شده است. داستان، چنان پرجذبه و پرکشش است که خواننده را تا پایان با شور و شوق بسیار به دنبال خود میکشاند. پییر بوآلو و توماس نارسه ژاک، اثری متفاوت در داستانهای پلیسی و جنایی پدید آوردهاند. از این اثر، فیلمی نیز تهیه شد و بر پردهی سینما آمد که شگفتی منتقدان سینمایی جهان را برانگیخت و موفقیت شایانی کسب کرد.
قسمتی از کتاب زنی که دیگر نبود:
فرنان، خواهش مي كنم اون قدر وول نخور، آروم بگير. راويتل جلوي پنجره ايستاد. پرده را پس زد. مه بازهم غليظ تر مي شد. هاله دور چراغ هاي كنار رودخانه، زرد رنگ و زير ستون چراغ هاي كوچه سبز رنگ بود. گاهي شكل مارپيچ با دودي سنگين به خود مي گرفت، گاهي شبيه بخار آب مي شد يا مثل باراني ريز كه قطراتش مي درخشيد و در هوا معلق بود. اتاق روي دكل جلوي اسمولن از شكاف هاي ميان مه، با پنجره هاي روشن اش به طور مبهم به چشم مي خورد. وقي فرنان حركت نمي كرد. صداي موسيقي يك گرامافون گه گاه به گوش مي رسيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#زنی _که _دیگر_ نبود
نویسنده: پیر بووآلو - توماس نارسه ژاک
شیطانصفتان یا زنی که دیگر نبود، داستان جنایی از نوعی دیگر است. قهرمان داستان، قربانی توطئهی شیطانی است که تمام جوانب آن بادقت طرح ریزی شده است. داستان، چنان پرجذبه و پرکشش است که خواننده را تا پایان با شور و شوق بسیار به دنبال خود میکشاند. پییر بوآلو و توماس نارسه ژاک، اثری متفاوت در داستانهای پلیسی و جنایی پدید آوردهاند. از این اثر، فیلمی نیز تهیه شد و بر پردهی سینما آمد که شگفتی منتقدان سینمایی جهان را برانگیخت و موفقیت شایانی کسب کرد.
قسمتی از کتاب زنی که دیگر نبود:
فرنان، خواهش مي كنم اون قدر وول نخور، آروم بگير. راويتل جلوي پنجره ايستاد. پرده را پس زد. مه بازهم غليظ تر مي شد. هاله دور چراغ هاي كنار رودخانه، زرد رنگ و زير ستون چراغ هاي كوچه سبز رنگ بود. گاهي شكل مارپيچ با دودي سنگين به خود مي گرفت، گاهي شبيه بخار آب مي شد يا مثل باراني ريز كه قطراتش مي درخشيد و در هوا معلق بود. اتاق روي دكل جلوي اسمولن از شكاف هاي ميان مه، با پنجره هاي روشن اش به طور مبهم به چشم مي خورد. وقي فرنان حركت نمي كرد. صداي موسيقي يك گرامافون گه گاه به گوش مي رسيد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
وفا کردن و وفادار بودن شاید مهم ترین حقی بود که در میان مردم شناخته می شد . اصلا هم جنبه سیاسی و حکومتی نداشت. تکلیفی به عهده حکومت نبود و حکومت هم دخالتی در این امر نداشت.
خود آدمیان به محض آدمی بودن این حق را باید پاس می داشتند. و حق نان و نمک و حق نعمت و حق دوستی و حق یاری و حق صحبت ، این ها حقوقی است که در ادبیات گذشته ما از آن سخن بسیار می یابید.
البته حق استاد و حق پدر و مادر این ها هم همه بوده است. اما آنچه که جنبه عام داشته و در جامعه و در میان همه تیره ها و شاخه های اجتماعی به رسمیت شناخته می شده و ادا کردن آن و محترم شمردن آن واجب و فریضه دانسته می شد همین حق صحبت یا وفای به عهد صحبت بود که در اشعار علمای ما و متفکران ما موج می زند . حتی زمانی که عاشقی از معشوق خودش سخن می گفت و طلبی می کرد ،
طلب را بر وفاداری مبتنی می کرد.
مولانا یک بحث فوق العاده زیبایی دارد راجع به اینکه آیا آدمی زمانی که عاشق کسی می شود عاشق زیبائی او می شود ، عاشق صورت زیبای او می شود یا چیز دیگری در معشوق هست که او را جذب می کند و عاشقی را به او تلقین می کند؟
نظر مولانا این است که نه ، فقط زیبائی نیست که عشق آفرین است ، جوهر دیگری و حقیقت دیگری باید در معشوق باشد تا عاشق را بکشد.
آنگاه برای اینکه این صحبت خودش را بر کرسی اثبات بنشاند همین نکته را می گوید. می گوید که فرض کنید که معشوقی دارید که بی وفاست و با تو وفاداری نمی کند. اگر این معشوق تو با وفا شد ، عشق تو به او افزون تر می شود. وفا باعث می شود که معشوق به تو محبوب تر شود و دوست داشتنی تر شود و بعد نتیجه می گیرد و می گوید که:
چون وفا آن عشق افزون می کند
پس وفا صورت دگر چون می کند
این وفاداری اگر عشق را زیادتر می کند آیا وفاداری چهره معشوق را زیبا تر هم می کند؟ زیبا تر که نمی کند ، معشوق همان است. اما وفا باعث می شود که بهای معشوق بالاتر برود و لذا معشوق تر شود و دوست داشتنی تر شود.
#دکتر_سروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
وفا کردن و وفادار بودن شاید مهم ترین حقی بود که در میان مردم شناخته می شد . اصلا هم جنبه سیاسی و حکومتی نداشت. تکلیفی به عهده حکومت نبود و حکومت هم دخالتی در این امر نداشت.
خود آدمیان به محض آدمی بودن این حق را باید پاس می داشتند. و حق نان و نمک و حق نعمت و حق دوستی و حق یاری و حق صحبت ، این ها حقوقی است که در ادبیات گذشته ما از آن سخن بسیار می یابید.
البته حق استاد و حق پدر و مادر این ها هم همه بوده است. اما آنچه که جنبه عام داشته و در جامعه و در میان همه تیره ها و شاخه های اجتماعی به رسمیت شناخته می شده و ادا کردن آن و محترم شمردن آن واجب و فریضه دانسته می شد همین حق صحبت یا وفای به عهد صحبت بود که در اشعار علمای ما و متفکران ما موج می زند . حتی زمانی که عاشقی از معشوق خودش سخن می گفت و طلبی می کرد ،
طلب را بر وفاداری مبتنی می کرد.
مولانا یک بحث فوق العاده زیبایی دارد راجع به اینکه آیا آدمی زمانی که عاشق کسی می شود عاشق زیبائی او می شود ، عاشق صورت زیبای او می شود یا چیز دیگری در معشوق هست که او را جذب می کند و عاشقی را به او تلقین می کند؟
نظر مولانا این است که نه ، فقط زیبائی نیست که عشق آفرین است ، جوهر دیگری و حقیقت دیگری باید در معشوق باشد تا عاشق را بکشد.
آنگاه برای اینکه این صحبت خودش را بر کرسی اثبات بنشاند همین نکته را می گوید. می گوید که فرض کنید که معشوقی دارید که بی وفاست و با تو وفاداری نمی کند. اگر این معشوق تو با وفا شد ، عشق تو به او افزون تر می شود. وفا باعث می شود که معشوق به تو محبوب تر شود و دوست داشتنی تر شود و بعد نتیجه می گیرد و می گوید که:
چون وفا آن عشق افزون می کند
پس وفا صورت دگر چون می کند
این وفاداری اگر عشق را زیادتر می کند آیا وفاداری چهره معشوق را زیبا تر هم می کند؟ زیبا تر که نمی کند ، معشوق همان است. اما وفا باعث می شود که بهای معشوق بالاتر برود و لذا معشوق تر شود و دوست داشتنی تر شود.
#دکتر_سروش
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#برگی_از_تاریخ
سالروز اعدام حلاج
در چنین روزی ۲۷ مارس سال ۹۲۲ ميلادی
حسين ابن منصور معروف به «حلاّج»
صوفی، انقلابی، نويسنده، شاعر و آموزگار ايرانی به تصميم وزير المقتدر عباسی خليفه وقت با شقاوت تمام در64 سالگی در بغداد به دار آویخته شد.
وی خواهان برابری اقتصادی اجتماعی مردم و ايجاد جامعه بدون طبقه و تبعيض بود.
حلاج دست به سفر های متعدد زد و از دريای سرخ تا خليج بنگال را ديدن كرد و همه جا به آموزش افكار خود پرداخت.
او درباره افکار بودا، مانی و فلاسفه يونان باستان و نيز انديشه های سوسياليستی مزدک تحقيق و مطالعه کرد.
حلاج بر خلاف ساير انديشمندان معاصر خود و قرون وسطی، تفكراتش را به ميان تودهها برده بود و به همين سبب دشمنی مقامات وقت را نسبت به خود كه از روشن شدن تودهها و وقوف آنان بر اهميت و حقوق خود هراس داشتند برانگيخته بود.
حلاج که بسياری از سالهای عمر را در شهرهای خوزستان اقامت کرده بود از جنبش هايی که ايرانيان بانی آنها بودند از جمله قرامطه حمايت کرد و با اين عمل با سياست خلفای وقت که بر پايه سيادت عربها در سرزمين های اسلامی قرار داشت مخالفت و مبارزه می کرد. به اين دلايل، دستگاه خلافت عباسيان در پی فرصت بود تا حلاج را از ميان بردارد و اين فرصت با کودتايی که ياران او برضد خليفه کردند فراهم آمد، ولي برای مجازات حلاج که هواداران فراوان داشت اتهامات مذهبی لازم بود.
نخست او را متهم کردند که حمله به خانه کعبه را که توسط قرامطه صورت گرفته بود تاييد کرده است. حلاج در حال خلسه گفته بود كه هرچه می گويد حقيقت است، و برای بيان اين مطلب عبارت «انا الحق» را بكار برده بود.
دستگاه خلافت كه او را يك خطر برای خود می پنداشت؛ اين عبارت را شرك و كفر و ادعای خدا بودن عنوان داد، و حلاج را که در زندان بغداد بود، پس از شكنجه فراوان اعدام كرد.
گفته اند كه پيش از اعدام، به حلاج يك هزار تازيانه زدند و دست و پايش را قطع كردند و او اين شكنجهها را تحمل كرد و خم به ابرو نياورد.
در برخی از تواريخ، روز اعدام حلاج «۲۶ مارس» نوشته شده است.
عطار نیشابوری:
زان می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردی
بر دار صد هزاران برنا و پیر بودی
حافظ:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
محمد اقبال لاهوری:
کم نگاهان فتنهها انگیختند
بنده حق را بدار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجود
بازگو آخر گناه تو چه بود؟
ابوسعید ابوالخیر:
روزی که انالحق به زبان میآورد
منصور کجا بود خدا بود خدا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#برگی_از_تاریخ
سالروز اعدام حلاج
در چنین روزی ۲۷ مارس سال ۹۲۲ ميلادی
حسين ابن منصور معروف به «حلاّج»
صوفی، انقلابی، نويسنده، شاعر و آموزگار ايرانی به تصميم وزير المقتدر عباسی خليفه وقت با شقاوت تمام در64 سالگی در بغداد به دار آویخته شد.
وی خواهان برابری اقتصادی اجتماعی مردم و ايجاد جامعه بدون طبقه و تبعيض بود.
حلاج دست به سفر های متعدد زد و از دريای سرخ تا خليج بنگال را ديدن كرد و همه جا به آموزش افكار خود پرداخت.
او درباره افکار بودا، مانی و فلاسفه يونان باستان و نيز انديشه های سوسياليستی مزدک تحقيق و مطالعه کرد.
حلاج بر خلاف ساير انديشمندان معاصر خود و قرون وسطی، تفكراتش را به ميان تودهها برده بود و به همين سبب دشمنی مقامات وقت را نسبت به خود كه از روشن شدن تودهها و وقوف آنان بر اهميت و حقوق خود هراس داشتند برانگيخته بود.
حلاج که بسياری از سالهای عمر را در شهرهای خوزستان اقامت کرده بود از جنبش هايی که ايرانيان بانی آنها بودند از جمله قرامطه حمايت کرد و با اين عمل با سياست خلفای وقت که بر پايه سيادت عربها در سرزمين های اسلامی قرار داشت مخالفت و مبارزه می کرد. به اين دلايل، دستگاه خلافت عباسيان در پی فرصت بود تا حلاج را از ميان بردارد و اين فرصت با کودتايی که ياران او برضد خليفه کردند فراهم آمد، ولي برای مجازات حلاج که هواداران فراوان داشت اتهامات مذهبی لازم بود.
نخست او را متهم کردند که حمله به خانه کعبه را که توسط قرامطه صورت گرفته بود تاييد کرده است. حلاج در حال خلسه گفته بود كه هرچه می گويد حقيقت است، و برای بيان اين مطلب عبارت «انا الحق» را بكار برده بود.
دستگاه خلافت كه او را يك خطر برای خود می پنداشت؛ اين عبارت را شرك و كفر و ادعای خدا بودن عنوان داد، و حلاج را که در زندان بغداد بود، پس از شكنجه فراوان اعدام كرد.
گفته اند كه پيش از اعدام، به حلاج يك هزار تازيانه زدند و دست و پايش را قطع كردند و او اين شكنجهها را تحمل كرد و خم به ابرو نياورد.
در برخی از تواريخ، روز اعدام حلاج «۲۶ مارس» نوشته شده است.
عطار نیشابوری:
زان می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردی
بر دار صد هزاران برنا و پیر بودی
حافظ:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
محمد اقبال لاهوری:
کم نگاهان فتنهها انگیختند
بنده حق را بدار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجود
بازگو آخر گناه تو چه بود؟
ابوسعید ابوالخیر:
روزی که انالحق به زبان میآورد
منصور کجا بود خدا بود خدا
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#خرابات _و _خراباتی
خرابات در لغت به معنی طرب آباد و میخانه است. و در اصطلاح، مقام عشق و محبّت را گویند که آنجا خرابی صفات بشری و وجود جسمانی و روحانی در اشعۀ نور ذات که اصول دین است حاصل شود.
- چـرا ز کــوی خـرابــات روی بـرتــابـم
کز این مهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست (حافظ)
- خرابات اشاره به مقامی است که سالک از صفات بشری خراب و از نفسانیّت خارج و به کمال مطلوب نزدیک میگردد. آنجا که دارایی سالک از دستش میرود، ارکان و امیالش متزلزل میشود و پایۀ هواهای نفسانی او در هم فرو میریزد، خواست از او سلب اختیار میکند و از دستش برود. لذا سالک خرابه نشین است و عنوان او خراباتی.
- خـرابـاتـی شدن از خـود رهـایی است *** خودی کفر است گر خود پارسایی است
نـشـانــی داده انــد اهــل خـرابــات *** کـه الـتـوحـیـد اَسـقـاطُ الاضـافـات
(شبستری)
- خرابات، خرابی صفات بشریه و قطع تصرّفات و تدبیرات عقل را گویند. و خراباتی اشاره است به سالک عاشق که افعال و صفات و جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند و هیچ فعلی و صفتی به خود نداند.
- مقـام اصلـی ما گوشـۀ خرابـات است *** خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد (حافظ)
- پیر خرابات، مرشد کامل است که مرید را به ترک رسوم و عادت وامیدارد و راه فقر و فنا میآموزد.
- این خرابات است که ساکنان درش انبیاء و اولیاء که محرمان پادشه اَند.
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب *** که ساکنـان درش محرمـان پادشهند (حافظ)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#خرابات _و _خراباتی
خرابات در لغت به معنی طرب آباد و میخانه است. و در اصطلاح، مقام عشق و محبّت را گویند که آنجا خرابی صفات بشری و وجود جسمانی و روحانی در اشعۀ نور ذات که اصول دین است حاصل شود.
- چـرا ز کــوی خـرابــات روی بـرتــابـم
کز این مهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست (حافظ)
- خرابات اشاره به مقامی است که سالک از صفات بشری خراب و از نفسانیّت خارج و به کمال مطلوب نزدیک میگردد. آنجا که دارایی سالک از دستش میرود، ارکان و امیالش متزلزل میشود و پایۀ هواهای نفسانی او در هم فرو میریزد، خواست از او سلب اختیار میکند و از دستش برود. لذا سالک خرابه نشین است و عنوان او خراباتی.
- خـرابـاتـی شدن از خـود رهـایی است *** خودی کفر است گر خود پارسایی است
نـشـانــی داده انــد اهــل خـرابــات *** کـه الـتـوحـیـد اَسـقـاطُ الاضـافـات
(شبستری)
- خرابات، خرابی صفات بشریه و قطع تصرّفات و تدبیرات عقل را گویند. و خراباتی اشاره است به سالک عاشق که افعال و صفات و جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند و هیچ فعلی و صفتی به خود نداند.
- مقـام اصلـی ما گوشـۀ خرابـات است *** خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد (حافظ)
- پیر خرابات، مرشد کامل است که مرید را به ترک رسوم و عادت وامیدارد و راه فقر و فنا میآموزد.
- این خرابات است که ساکنان درش انبیاء و اولیاء که محرمان پادشه اَند.
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب *** که ساکنـان درش محرمـان پادشهند (حافظ)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آرامش خاطر در این نیست که فعالیت ما مطابق آمال و آرزوهای ما باشد بلکه در این است که سطح آمال همواره پایینتر از سطح افعال باشد. سِنکا، حکیم رواقی رومی میگوید: «اگر به آنچه داری قانع نیستی با داشتن همهٔ جهان باز بدبخت خواهی بود.»
#تاریخ_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
آرامش خاطر در این نیست که فعالیت ما مطابق آمال و آرزوهای ما باشد بلکه در این است که سطح آمال همواره پایینتر از سطح افعال باشد. سِنکا، حکیم رواقی رومی میگوید: «اگر به آنچه داری قانع نیستی با داشتن همهٔ جهان باز بدبخت خواهی بود.»
#تاریخ_فلسفه
#ویل_دورانت
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#باور_ به_ خدا_ یا _اشتیاق _او؟
باور به او اهمیتی حیاتی ندارد. اما اگر چنانکه کریستین بوبن میگفت دریابیم که «هیچ کس نمیتواند جای خالی خدا را پر کند»، آنگاه صدازدن و طلب مشتاقانهی او، به یک ضرورت بَدَل میشود.
او را عاشقانه صدا میزنیم و ایمان صدا کردن است. صدایش میزنیم حتی اگر ندانیم که هست. کریستین بوبن گفته است:
«خداوند نام جایی است که غفلت هرگز تاریکش نمیکند، نام یک فانوس دریایی در کرانهها. و شاید آن مکان خالی باشد و شاید این فانوس همواره رها شده باشد اما این هیچ اهمیتی ندارد. ما باید طوری رفتار کنیم که انگار این مکان اشغال است، انگار کسی در فانوس ساکن است...»(جشنیبر بلندیها، کریستین بوبن، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه)
«قدیسان میگویند ما صدا میزنیم، ما آنی را که در کرانهی دیگر قلبمان ایستاده صدا میزنیم و هرگز نمیدانیم آیا ما را خواهد شنید؟ حتی نمیدانیم کسی آنجا هست یا نه.»(جشنیبر بلندیها، کریستین بوبن، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه)
«کسانی را که از خدا مانند قیمتی مقطوع حرف میزنند دوست ندارم. کسانی را که خدا را نتیجهی خللی در دستگاه هوش میدانند دوست ندارم. آنانی را که "میدانند" دوست ندارم. کسانی را دوست دارم که دوست دارند.»(تصویری از من در کنار رادیاتور، کریستین بوبن، ترجمه منوچهر بشیری راد، نشر اجتماع)
سیمون وی نیز میگوید:
«کاملاً مطمئنم که خدایی هست به این معنا که کاملاً مطمئنم که عشق من امری وهمی نیست. کاملاً مطمئنم که خدایی نیست به این معنا که کاملاً مطمئنم که هیچ چیز واقعیای نمیتواند مانند چیزی باشد که من، هنگامی که این کلمه را تلفّظ میکنم تصور کنم. اما چیزی که نمیتوانم تصور کنم امری وهمی نیست.»
«اصول اعتقادی دینی اموری نیستند که باید مورد تصدیق واقع شوند؛ بلکه اموریاند که باید از فاصلهی خاصی، با دقّت، احترام و عشق بدانها نگریست... این نگرش دقیق و عاشقانه، با ضربهای که بر اثر این نگرش به آدمی وارد میشود، موجب میگردد که منبع نوری در نفس بتابد که همهی وجوه حیات انسانی را در زندگی دنیوی روشن میکند. اصول اعتقادی به محض اینکه تصدیق شوند این هنر را از دست میدهند.»
«هیچ موجودی ارزش عشقورزیِ مطلق را ندارد. بنابراین ما باید به آنچه وجود ندارد عشق بورزیم.»
(سیمون وی، استیون پلنت، ترجمهی فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر)
ایمان به خدا از نظر اونامونو یعنی اشتیاق به خداوند و آرزوی وجود داشتن او. شاید این چندان مهم نباشد که به خدا اعتقاد داریم یا نه، مهم این است که آیا دوست داریم او وجود داشته باشد؟ آیا کششی در ما زبانه میکشد که نشانههای او را دنبال کنیم؟ آیا شوقی به یافتن او داریم؟ ایمان بیش از هر چیز، گوشبه زنگی، امیدواری و پویههای امیدوار است.
اونامونو مینویسد:
«ایمان به خدا پیش از هر چیز و بیش از هر چیز، همانا احساس نیاز و اشتیاق به وجود است، عطش الوهیت است، حس کردن جای خالیِ اوست، آرزوی وجود داشتن اوست.
ایمان به خدا همانا آرزوی وجود داشتن اوست و همچین عمل کردن به مقتضای وجود محتملِ او، و زیستن با این آرزو و اشتیاق.»
«اگر کسی ایمان داشته باشد که خدا و روح جاودانهای در کار نیست و یا ایمان نداشته باشد که خدا و روح جاودانهای در کار هست – این دو با هم متفاوتاند – برای من محترم است. ولی از کسی که آرزو میکند نه خدا نه روح جاودانه وجود داشته باشد، بیزارم.»
«ملحدان راستین، دیوانهوار شیفتهی خدا هستند و... زیرا انسان عاقل منصف ممکن است در خلوت عقل خود با خود بگوید خدایی نیست؛ ولی فقط مرد شریر در خلوت دل میگوید خدایی نیست.»
«ایمان مایه و مبنای امید است و امید ضامن ایمان است. درحقیقت ما امیدمان را از ایمان نداریم، ایمانمان را از امید داریم.»(درد جاودانگی، میگل د اونامونو، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، نشر ناهید)
هر چه میگذرد بیشتر با اونامونو هم نظر میشوم که ایمان به خدا، آرزوی وجود داشتن اوست. کافی است این آرزو خاموش نشود و آتش این طلب، به خاکستر ننشیند. حتی اگر باور به وجود او را از کف داده باشیم، آرزوی وجود داشتن او را که زنده نگه داریم، بگذاریم ببالد، قد بکشد و بشکفد، میوهی ایمان را با دستهای عاشقمان خواهیم چید.
باور به او را میتوانی از دست بدهی،
اما آرزوی او را، هرگز، از دست مده...
#صدیق_ قطبی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
#باور_ به_ خدا_ یا _اشتیاق _او؟
باور به او اهمیتی حیاتی ندارد. اما اگر چنانکه کریستین بوبن میگفت دریابیم که «هیچ کس نمیتواند جای خالی خدا را پر کند»، آنگاه صدازدن و طلب مشتاقانهی او، به یک ضرورت بَدَل میشود.
او را عاشقانه صدا میزنیم و ایمان صدا کردن است. صدایش میزنیم حتی اگر ندانیم که هست. کریستین بوبن گفته است:
«خداوند نام جایی است که غفلت هرگز تاریکش نمیکند، نام یک فانوس دریایی در کرانهها. و شاید آن مکان خالی باشد و شاید این فانوس همواره رها شده باشد اما این هیچ اهمیتی ندارد. ما باید طوری رفتار کنیم که انگار این مکان اشغال است، انگار کسی در فانوس ساکن است...»(جشنیبر بلندیها، کریستین بوبن، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه)
«قدیسان میگویند ما صدا میزنیم، ما آنی را که در کرانهی دیگر قلبمان ایستاده صدا میزنیم و هرگز نمیدانیم آیا ما را خواهد شنید؟ حتی نمیدانیم کسی آنجا هست یا نه.»(جشنیبر بلندیها، کریستین بوبن، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر پارسه)
«کسانی را که از خدا مانند قیمتی مقطوع حرف میزنند دوست ندارم. کسانی را که خدا را نتیجهی خللی در دستگاه هوش میدانند دوست ندارم. آنانی را که "میدانند" دوست ندارم. کسانی را دوست دارم که دوست دارند.»(تصویری از من در کنار رادیاتور، کریستین بوبن، ترجمه منوچهر بشیری راد، نشر اجتماع)
سیمون وی نیز میگوید:
«کاملاً مطمئنم که خدایی هست به این معنا که کاملاً مطمئنم که عشق من امری وهمی نیست. کاملاً مطمئنم که خدایی نیست به این معنا که کاملاً مطمئنم که هیچ چیز واقعیای نمیتواند مانند چیزی باشد که من، هنگامی که این کلمه را تلفّظ میکنم تصور کنم. اما چیزی که نمیتوانم تصور کنم امری وهمی نیست.»
«اصول اعتقادی دینی اموری نیستند که باید مورد تصدیق واقع شوند؛ بلکه اموریاند که باید از فاصلهی خاصی، با دقّت، احترام و عشق بدانها نگریست... این نگرش دقیق و عاشقانه، با ضربهای که بر اثر این نگرش به آدمی وارد میشود، موجب میگردد که منبع نوری در نفس بتابد که همهی وجوه حیات انسانی را در زندگی دنیوی روشن میکند. اصول اعتقادی به محض اینکه تصدیق شوند این هنر را از دست میدهند.»
«هیچ موجودی ارزش عشقورزیِ مطلق را ندارد. بنابراین ما باید به آنچه وجود ندارد عشق بورزیم.»
(سیمون وی، استیون پلنت، ترجمهی فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر)
ایمان به خدا از نظر اونامونو یعنی اشتیاق به خداوند و آرزوی وجود داشتن او. شاید این چندان مهم نباشد که به خدا اعتقاد داریم یا نه، مهم این است که آیا دوست داریم او وجود داشته باشد؟ آیا کششی در ما زبانه میکشد که نشانههای او را دنبال کنیم؟ آیا شوقی به یافتن او داریم؟ ایمان بیش از هر چیز، گوشبه زنگی، امیدواری و پویههای امیدوار است.
اونامونو مینویسد:
«ایمان به خدا پیش از هر چیز و بیش از هر چیز، همانا احساس نیاز و اشتیاق به وجود است، عطش الوهیت است، حس کردن جای خالیِ اوست، آرزوی وجود داشتن اوست.
ایمان به خدا همانا آرزوی وجود داشتن اوست و همچین عمل کردن به مقتضای وجود محتملِ او، و زیستن با این آرزو و اشتیاق.»
«اگر کسی ایمان داشته باشد که خدا و روح جاودانهای در کار نیست و یا ایمان نداشته باشد که خدا و روح جاودانهای در کار هست – این دو با هم متفاوتاند – برای من محترم است. ولی از کسی که آرزو میکند نه خدا نه روح جاودانه وجود داشته باشد، بیزارم.»
«ملحدان راستین، دیوانهوار شیفتهی خدا هستند و... زیرا انسان عاقل منصف ممکن است در خلوت عقل خود با خود بگوید خدایی نیست؛ ولی فقط مرد شریر در خلوت دل میگوید خدایی نیست.»
«ایمان مایه و مبنای امید است و امید ضامن ایمان است. درحقیقت ما امیدمان را از ایمان نداریم، ایمانمان را از امید داریم.»(درد جاودانگی، میگل د اونامونو، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، نشر ناهید)
هر چه میگذرد بیشتر با اونامونو هم نظر میشوم که ایمان به خدا، آرزوی وجود داشتن اوست. کافی است این آرزو خاموش نشود و آتش این طلب، به خاکستر ننشیند. حتی اگر باور به وجود او را از کف داده باشیم، آرزوی وجود داشتن او را که زنده نگه داریم، بگذاریم ببالد، قد بکشد و بشکفد، میوهی ایمان را با دستهای عاشقمان خواهیم چید.
باور به او را میتوانی از دست بدهی،
اما آرزوی او را، هرگز، از دست مده...
#صدیق_ قطبی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️