@flith کانال پروازفکرواندیشه
#یوسف و همسر فوطیفار در #دین_یهود :
و اما يوسف بدست تاجران اسماعيلی به مصر برده شد. فوطيفار نام يكی از افسران فرعون و رئيس محافظان دربار بود، او را از ايشان خريد.
خداوند يوسف را در خانه اربابش بسيار برکت میداد بطوری که آنچه يوسف میکرد موفقیت آمیز بود.
فوطيفار متوجه اين موضوع شده دريافته بود که خداوند با يوسف میباشد.
از این رو يوسف مورد لطف اربابش قرار گرفت. طولی نکشيد که فوطيفار وی را برخانه و کلیه امور تجاری خود ناظر ساخت.
خداوند بوطیفار را بخاطر يوسف برکت داد چنانكه تمام امور خانه به خوبی پيش میرفت و محصولاتش فراوان و گله هايش زياد میشد.
پس يوسف جوانی خوش اندام و خوش قيافه بود.
چندی، نظر همسر فوطيفار به يوسف جلب شد و به او پيشنهاد کرد که با وی همبستر شود.
يوسف نپذيرفت و گفت: «اربابم آنقدر به من اعتماد دارد که تمام هر آنچه در اين خانه است به من سپرده اختيار اين خانه را به من داده است. او چيزی را از من مضايقه نكرده جز تو را که همسر او هستی. پس چگونه مرتكب چنين عمل زشتی بشوم؟ اين عمل، گناهی است نسبت به خدا.»
اما او دست بردار نبود و هر روز از يوسف میخواست که با وی همبستر شود. ولی يوسف به سخنان فريبنده او گوش نمیداد و تا آنجا که امكان داشت از وی دوری میآورد.
روزی يوسف طبق معمول به کارهای منزل رسيدگی میکرد. آن روز شخص ديگری هم در خانه نبود. پس آن زنک چنگ به لباس او انداخته، و گفت: «با من بخواب.» ولی يوسف از چنگ او گريخت و از منزل خارج شد، اما لباسش در دست وی باقی ماند.
آن زن چون وضع را چنين ديد، فرياد زده، خدمتكاران را به کمک طلبيد و به آنها
گفت: «شوهرم اين غلام عبرانی را به خانه آورد،
حالا او ما را رسوا میسازد! او به اتاقم آمد تا به من تجاوز کند ، ولی چون مقاومت کردم و فرياد زدم، فرار کرد و لباس خود را جا گذاشت.»
پس آن زن لباس را نزد خود نگاهداشت و وقتی
شوهرش به منزل آمد، برايش چنين تعريف کرد: «آن غلامِ عبرانی که به خانه آورده ای میخواست به من تجاوز کند، من با داد و فرياد، خود را از دستش نجات دادم. او گريخت، ولی لباسش را جا گذاشت.»
فوطيفار چون سخنان زنش را شنيد، بسيار خشمگين شد و يوسف را به زندانی که سایر زندانيان پادشاه در آن در زنجير بودند انداخت.
در آنجا هم خداوند با يوسف بود و او را برکت
میداد و وی را مورد لطف رئيس زندان قرار داد.
و ادامه داستان.....
( ناگفته نماند که در این داستان خشم خدا توسط خشکسالی ظاهر می شود.)
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#یوسف و همسر فوطیفار در #دین_یهود :
و اما يوسف بدست تاجران اسماعيلی به مصر برده شد. فوطيفار نام يكی از افسران فرعون و رئيس محافظان دربار بود، او را از ايشان خريد.
خداوند يوسف را در خانه اربابش بسيار برکت میداد بطوری که آنچه يوسف میکرد موفقیت آمیز بود.
فوطيفار متوجه اين موضوع شده دريافته بود که خداوند با يوسف میباشد.
از این رو يوسف مورد لطف اربابش قرار گرفت. طولی نکشيد که فوطيفار وی را برخانه و کلیه امور تجاری خود ناظر ساخت.
خداوند بوطیفار را بخاطر يوسف برکت داد چنانكه تمام امور خانه به خوبی پيش میرفت و محصولاتش فراوان و گله هايش زياد میشد.
پس يوسف جوانی خوش اندام و خوش قيافه بود.
چندی، نظر همسر فوطيفار به يوسف جلب شد و به او پيشنهاد کرد که با وی همبستر شود.
يوسف نپذيرفت و گفت: «اربابم آنقدر به من اعتماد دارد که تمام هر آنچه در اين خانه است به من سپرده اختيار اين خانه را به من داده است. او چيزی را از من مضايقه نكرده جز تو را که همسر او هستی. پس چگونه مرتكب چنين عمل زشتی بشوم؟ اين عمل، گناهی است نسبت به خدا.»
اما او دست بردار نبود و هر روز از يوسف میخواست که با وی همبستر شود. ولی يوسف به سخنان فريبنده او گوش نمیداد و تا آنجا که امكان داشت از وی دوری میآورد.
روزی يوسف طبق معمول به کارهای منزل رسيدگی میکرد. آن روز شخص ديگری هم در خانه نبود. پس آن زنک چنگ به لباس او انداخته، و گفت: «با من بخواب.» ولی يوسف از چنگ او گريخت و از منزل خارج شد، اما لباسش در دست وی باقی ماند.
آن زن چون وضع را چنين ديد، فرياد زده، خدمتكاران را به کمک طلبيد و به آنها
گفت: «شوهرم اين غلام عبرانی را به خانه آورد،
حالا او ما را رسوا میسازد! او به اتاقم آمد تا به من تجاوز کند ، ولی چون مقاومت کردم و فرياد زدم، فرار کرد و لباس خود را جا گذاشت.»
پس آن زن لباس را نزد خود نگاهداشت و وقتی
شوهرش به منزل آمد، برايش چنين تعريف کرد: «آن غلامِ عبرانی که به خانه آورده ای میخواست به من تجاوز کند، من با داد و فرياد، خود را از دستش نجات دادم. او گريخت، ولی لباسش را جا گذاشت.»
فوطيفار چون سخنان زنش را شنيد، بسيار خشمگين شد و يوسف را به زندانی که سایر زندانيان پادشاه در آن در زنجير بودند انداخت.
در آنجا هم خداوند با يوسف بود و او را برکت
میداد و وی را مورد لطف رئيس زندان قرار داد.
و ادامه داستان.....
( ناگفته نماند که در این داستان خشم خدا توسط خشکسالی ظاهر می شود.)
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بها دادن
#بها_دادن: بها به معنای «قیمت» است و بها دادن یعنی «قیمت را پرداختن». بها دادن در فارسی هرگز به معنای «اهمیت دادن» نبوده است. جملههایی مانند «ما به تکامل تاریخی بشر بها میدهیم» و «نباید به سخن این یاوهگویان بها داد» که این روزها فراوان شنیده میشود تقریباً بیمعنی است. برای بیان این معنی در فارسی معادلهای فراوانی بوده و هست و همیشه میتوان آنها را به کار برد، مانند ارزش نهادن، ارج گذاشتن، اهمیت دادن، اعتبار قایل شدن، مهم شمردن، قدر شناختن، وقع نهادن و جز اینها. در متون کهن «وزن نهادن» نیز به همین معنی به کار رفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بها دادن
#بها_دادن: بها به معنای «قیمت» است و بها دادن یعنی «قیمت را پرداختن». بها دادن در فارسی هرگز به معنای «اهمیت دادن» نبوده است. جملههایی مانند «ما به تکامل تاریخی بشر بها میدهیم» و «نباید به سخن این یاوهگویان بها داد» که این روزها فراوان شنیده میشود تقریباً بیمعنی است. برای بیان این معنی در فارسی معادلهای فراوانی بوده و هست و همیشه میتوان آنها را به کار برد، مانند ارزش نهادن، ارج گذاشتن، اهمیت دادن، اعتبار قایل شدن، مهم شمردن، قدر شناختن، وقع نهادن و جز اینها. در متون کهن «وزن نهادن» نیز به همین معنی به کار رفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#اصطلاحات
#شاه_می بخشد_شیخعلی_خان_نمی بخشد
شاه سلیمان صفوی مردی خوشگذران و بی رحم بود، انگونه که در تاریخ آمده در مجالس بزم او هرگاه کسی کوچکترین اشتباهی می کرد، به بدترین شکل ممکن مجازات می شد، تاحدی که میهمانان قبل از رفتن به میهمانی شاه برای خود وصیت نامه می نوشتند.
باری از طرفی شاه سلیمان، وزیری بسیار با درایت و مقتدر به نام شیخ علی خان زنگینه داشت که اگر این مرد و سیاست های درست او نبود، مملکت ما در آن روزگار هزار پاره می شد. او را گاهی امیر کبیر دوره صفوی هم می نامند، شیخ علی خان سعی کرد اصلاحات اساسی انجام دهد، اما متاسفانه با کارشکنی اشراف مواجه شد.
همانطور که در ابتدا گفته شد شاه سلیمان که بسیار خوشگذران بود، هر شب مجالس بزم بر پا می کرد و در حالت مستی مردم را مجازات می کرد یا مبالغ هنگفتی را به هر کسی که موجب شادی او می شد، بذل و بخشش می کرد. فردای مجلس وقتی کسی که مورد عنایت قرار گرفته بود، برای وصول مبلغ اعطایی به نزد شیخ علی خان می رفت، شیخ علی خان به بهانه ای که خزانه اکنون خالی است، از دادن پول به او خودداری می کرد، در نتیجه این مثل میان مردم آن زمان رواج داشت که "شاه می بخشد ، شیخ علی خان نمی بخشد . "
هرگاه مقام بالایی فرمان انجام کاری را بدهد، ولی متصدی یا زیردستی فرمان را درست و به جا نداند و از اجرای آن خودداری کند، این مثل به کار می رود.
#مهدی_پرتوی_آملی
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#اصطلاحات
#شاه_می بخشد_شیخعلی_خان_نمی بخشد
شاه سلیمان صفوی مردی خوشگذران و بی رحم بود، انگونه که در تاریخ آمده در مجالس بزم او هرگاه کسی کوچکترین اشتباهی می کرد، به بدترین شکل ممکن مجازات می شد، تاحدی که میهمانان قبل از رفتن به میهمانی شاه برای خود وصیت نامه می نوشتند.
باری از طرفی شاه سلیمان، وزیری بسیار با درایت و مقتدر به نام شیخ علی خان زنگینه داشت که اگر این مرد و سیاست های درست او نبود، مملکت ما در آن روزگار هزار پاره می شد. او را گاهی امیر کبیر دوره صفوی هم می نامند، شیخ علی خان سعی کرد اصلاحات اساسی انجام دهد، اما متاسفانه با کارشکنی اشراف مواجه شد.
همانطور که در ابتدا گفته شد شاه سلیمان که بسیار خوشگذران بود، هر شب مجالس بزم بر پا می کرد و در حالت مستی مردم را مجازات می کرد یا مبالغ هنگفتی را به هر کسی که موجب شادی او می شد، بذل و بخشش می کرد. فردای مجلس وقتی کسی که مورد عنایت قرار گرفته بود، برای وصول مبلغ اعطایی به نزد شیخ علی خان می رفت، شیخ علی خان به بهانه ای که خزانه اکنون خالی است، از دادن پول به او خودداری می کرد، در نتیجه این مثل میان مردم آن زمان رواج داشت که "شاه می بخشد ، شیخ علی خان نمی بخشد . "
هرگاه مقام بالایی فرمان انجام کاری را بدهد، ولی متصدی یا زیردستی فرمان را درست و به جا نداند و از اجرای آن خودداری کند، این مثل به کار می رود.
#مهدی_پرتوی_آملی
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#خشونت_و_جنسیت_در_تصویر_زن_معاصر
زن به مثابه موجودی که تولد به واسطه ی جسم او صورت میگیرد در تاریخ دین و فلسفه با صدایی مردانه و به عنوان عامل شر و نابودی شنیده شده است. از اولین زن یعنی حوا تا زنِ افسانهای در اساطیر یونانی یعنی پاندورا (که جعبه ای از زئوس دریافت می کند و به محض ازدواج درب آن را باز می کند و شرارت را در همه جا پخش می کند) این گسترش شر و آسیب همیشه وجود داشته است و عموما در میان مسیر قهرمانیِ مردانِ جنگ و یا فکر و مبارزه چون سدی اغواگرانه (seduction) قرار می گرفته است. در حماسه های هومری همیشه زنانی وجود دارند که سبب جنگ و خونریزی می شوند. زنانی که قهرمانان را به دردسر می-اندازند و به همین دلیل لازم است که از آنان گذر کنند و یا جلوی حضور فعالانه ی آنها را بگیرند.
همین موضوع سبب شده است تا وجه تنانه یا مادرانه ی یک زن به عنوان موجودی که خود سبب زندگی-بخشی می شود در حاشیه قرار بگیرد و در عوض بر وجوهی تاکید شود که خواست و نظر مردانه بوده است.
سقراط داشتنِ زن خوب را صرفا سبب خوشبختی می داند و داشتنِ زن بدخلق یا نامهربان را سبب فیلسوف شدن. افلاطون در هیپیاس بزرگ تاکید می کند که زنان را بارور کنید و از جسم هایشان بهر ببرید اما نگذارید که سبب توقف مسیر شما شوند چرا که لوگوس و یا خرد موضوعی است که زیبایی تنانه تنها در مسیر آن قرار دارد و نمی تواند هدف باشد. اعترافاتِ معشوقه ی آگوستین از رهاشدنش در کتاب زندگی کوتاه است، اعترافات کی یرکه گارد در مورد رها کردنِ ناگزیر معشوقه اش برای رسیدن به حقیقت و نیز کانت که معتقد بود فلسفه تنها برای کسانی است که ریش دارند یا نظر سرسختانه ی نیچه مبنی بر این که در مواجهه ی با زنان شلاق را فراموش نکنید به طور کلی همگی حاوی این نکته هستند که زن به مثابه زن در این روایات چه به لحاظ جسمی چه به لحاظ روحی جایی اصیل را به خود اختصاص نمی دهد یا نباید اختصاص دهد.
بر این اساس چه بر سر زن و یا تصویر او در روزگار معاصر می آید و چگونه می توان موضع انفعالی او را بررسی کرد؟ هانا آرنت به عنوان یک اندیشمند زن و فمنیست نتیجه ی فرایند تاریخی گفته شده را در یک پارادایم خلاصه می کند و آن از بین رفتن تعادل بین مفاهیم مرگ (mortality) و زندگی (natality) است.
بر اساس گفته ی او در کتاب وضع بشر نگاه مردانه و انتزاعی گفته شده برای ایجاد اعتبار و جاودانگی و پایداری سبب شده است تا هرچیزی جز خود را در چرخه ی هستی میرا و فانی بپندارد و مرگ را به سوی آن فرافکنی کند در این تقابل غلبه ی ایدئولوژی، دینی یا فلسفی، باید به سوی وجه غیرمردانه باشد و در این غلبه زن به مثابه موجودی نشان داده شود که از معناداری تهی شده و وجود کمینه یا حداقلی او تنها در چارچوب-های مشخص مردانه کارکرد داشته باشد. بر این اساس در مورد تمام امور وی از باروری تا تعداد فرزندان و یا حق کار و تسهیلات جامعه و یا حتی نوع پوشش او به واسطه ی مفاهیم قالب مردانه تصمیم گیری می شود. فمنیست هایی چون سیمون دوبووار یا گریس جنسن توضیح می دهند که زنان به دلیل محدودیت های فیزیکی و یا قدرتِ اعمال شده بر وجود آنها خود به خود این فضا را پذیرفته و حتی آن را حق خود می-پندارند. به همین دلیل جنسن معتقد است که نگاه داشتنِ زن در خانه و غلبه ی بر روح و جسم او سنت دیرینه ی غرب بوده است و آنچه که تغییر کرده برداشت ها از خانه است.
#سهیلا_منصوریان دانشجوی دکترای فلسفه هنر دانشگاه علامه طباطبائی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#خشونت_و_جنسیت_در_تصویر_زن_معاصر
زن به مثابه موجودی که تولد به واسطه ی جسم او صورت میگیرد در تاریخ دین و فلسفه با صدایی مردانه و به عنوان عامل شر و نابودی شنیده شده است. از اولین زن یعنی حوا تا زنِ افسانهای در اساطیر یونانی یعنی پاندورا (که جعبه ای از زئوس دریافت می کند و به محض ازدواج درب آن را باز می کند و شرارت را در همه جا پخش می کند) این گسترش شر و آسیب همیشه وجود داشته است و عموما در میان مسیر قهرمانیِ مردانِ جنگ و یا فکر و مبارزه چون سدی اغواگرانه (seduction) قرار می گرفته است. در حماسه های هومری همیشه زنانی وجود دارند که سبب جنگ و خونریزی می شوند. زنانی که قهرمانان را به دردسر می-اندازند و به همین دلیل لازم است که از آنان گذر کنند و یا جلوی حضور فعالانه ی آنها را بگیرند.
همین موضوع سبب شده است تا وجه تنانه یا مادرانه ی یک زن به عنوان موجودی که خود سبب زندگی-بخشی می شود در حاشیه قرار بگیرد و در عوض بر وجوهی تاکید شود که خواست و نظر مردانه بوده است.
سقراط داشتنِ زن خوب را صرفا سبب خوشبختی می داند و داشتنِ زن بدخلق یا نامهربان را سبب فیلسوف شدن. افلاطون در هیپیاس بزرگ تاکید می کند که زنان را بارور کنید و از جسم هایشان بهر ببرید اما نگذارید که سبب توقف مسیر شما شوند چرا که لوگوس و یا خرد موضوعی است که زیبایی تنانه تنها در مسیر آن قرار دارد و نمی تواند هدف باشد. اعترافاتِ معشوقه ی آگوستین از رهاشدنش در کتاب زندگی کوتاه است، اعترافات کی یرکه گارد در مورد رها کردنِ ناگزیر معشوقه اش برای رسیدن به حقیقت و نیز کانت که معتقد بود فلسفه تنها برای کسانی است که ریش دارند یا نظر سرسختانه ی نیچه مبنی بر این که در مواجهه ی با زنان شلاق را فراموش نکنید به طور کلی همگی حاوی این نکته هستند که زن به مثابه زن در این روایات چه به لحاظ جسمی چه به لحاظ روحی جایی اصیل را به خود اختصاص نمی دهد یا نباید اختصاص دهد.
بر این اساس چه بر سر زن و یا تصویر او در روزگار معاصر می آید و چگونه می توان موضع انفعالی او را بررسی کرد؟ هانا آرنت به عنوان یک اندیشمند زن و فمنیست نتیجه ی فرایند تاریخی گفته شده را در یک پارادایم خلاصه می کند و آن از بین رفتن تعادل بین مفاهیم مرگ (mortality) و زندگی (natality) است.
بر اساس گفته ی او در کتاب وضع بشر نگاه مردانه و انتزاعی گفته شده برای ایجاد اعتبار و جاودانگی و پایداری سبب شده است تا هرچیزی جز خود را در چرخه ی هستی میرا و فانی بپندارد و مرگ را به سوی آن فرافکنی کند در این تقابل غلبه ی ایدئولوژی، دینی یا فلسفی، باید به سوی وجه غیرمردانه باشد و در این غلبه زن به مثابه موجودی نشان داده شود که از معناداری تهی شده و وجود کمینه یا حداقلی او تنها در چارچوب-های مشخص مردانه کارکرد داشته باشد. بر این اساس در مورد تمام امور وی از باروری تا تعداد فرزندان و یا حق کار و تسهیلات جامعه و یا حتی نوع پوشش او به واسطه ی مفاهیم قالب مردانه تصمیم گیری می شود. فمنیست هایی چون سیمون دوبووار یا گریس جنسن توضیح می دهند که زنان به دلیل محدودیت های فیزیکی و یا قدرتِ اعمال شده بر وجود آنها خود به خود این فضا را پذیرفته و حتی آن را حق خود می-پندارند. به همین دلیل جنسن معتقد است که نگاه داشتنِ زن در خانه و غلبه ی بر روح و جسم او سنت دیرینه ی غرب بوده است و آنچه که تغییر کرده برداشت ها از خانه است.
#سهیلا_منصوریان دانشجوی دکترای فلسفه هنر دانشگاه علامه طباطبائی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بهبود
#بهبود/بهبودی: واژهی بهبود اسم است و نه صفت و بنابراین نباز به «ی» [i] اسمساز ندارد. بهبودی در متون معتبر فارسی به کار نرفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بهبود
#بهبود/بهبودی: واژهی بهبود اسم است و نه صفت و بنابراین نباز به «ی» [i] اسمساز ندارد. بهبودی در متون معتبر فارسی به کار نرفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#معرفی_کتاب
📝درباره نظام آموزشی آمریکا
فرید ذکریا ، تحلیلگر معروف آمریکایی در کتاب "جهان پسا آمریکایی" که در سال 2007 در آمریکا منتشر کرد درباره ی نظام آموزش عالی آمریکا مینویسد :
آموزش عالی ، بهترین صنعت آمریکا در جهان است . آمریکا با پنج درصد جمعیت دنیا ، در صحنه ی آموزش عالی برتری مطلق دارد و 68 درصد از پنجاه دانشگاه برتر جهان متعلق به این کشور است .مزیت آمریکا در هیچ حوزه ی دیگری تا این حد قاطع نیست .
آمریکا 2/6 درصد از تولید ناخالص خود را صرف سرمایه گذاری بر روی آموزش عالی میکند ، این در حالی است که اروپا 1/2 درصد و ژاپن 1/1 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف آموزش عالی میکنند .
از سوی دیگر ، آمریکا جذاب ترین مقصد برای دانشجویان خارجی است تا جایی که 30 درصد کل دانشجویان خارجی در جهان در آمریکا تحصیل میکنند .
اما سیستم آموزشی امریکا چه تفاوتی با دیگر سیستم های آموزشی در دنیا دارد ؟
نظام آموزشی آمریکا سخت گیری چندانی در مورد حفظ کردن دروس ندارد بلکه در پرورش قابلیتهای نقادی ذهن ، که لازمه ی موفقیت در زندگی است ، عملکرد برجسته ایی دارد .
سایر نظامهای آموزشی امتحان پس دادن یاد میدهند ، در حالی که سیستم آموزشی آمریکا ، تفکر کردن را می آموزد .
چنین کیفیتی روشن میکند که چرا آمریکا در این حد ، مخترع و ماجراجو و خطر پذیر تربیت میکند . در آمریکا مردم این امکان را می یابند که جسارت بورزند ، چالشگر قدرت باشند ، زمین بخورند و دوباره به پا خیزند . این آمریکاست ونه ژاپن که دهها برنده ی جایزه ی نوبل پرورش داده است .
وزیر آموزش عالی سنگاپور در تشریح تفاوت بین نظام آموزشی کشورش با آمریکا چنین می گوید :
"ما هر دو به شایسته سالاری پایبندیم . در امریکا به شایسته سالاری استعدادها بها میدهند و در سنگاپور به شایسته سالاری در آزمونها . در آمریکا راه حداکثر بهره برداری از استعدادهای انسانها را میدانند .خلاقیت ، کنجکاوی ، ماجراجویی و بلند نظری ، همه از شاخصه های سیستم آموزشی آمریکاست .
ژاپن اخیرا کوشیده است تا با حذف کلاسهای اجباری روز شنبه و افزودن بر ساعات مطالعات عمومی که شاگردان و آموزگاران میتوانند در آن علایق خاص خود را دنبال کنند انعطاف پذیری نظام آموزشی خود را ارتقا بخشد .
فرهنگ آمریکا ، مشکل گشایی ، پرسش گرایی در برابر قدرت و نو اندیشی را ارج مینهد و به آن بال و پر میدهد . انسانها را برای شکست خوردن آزاد میگذارد و سپس فرصتهای دوباره و سه باره در اختیار آنها قرار میدهد .این فرهنگ مشوق انسانهای خود جوش و استثنایی است . اینها همه عوامل پایین به بالا هستند و امریه های دولتی از خلق آن عاجزند.
#فرید_ذکریا
#جهان_پسا_امریکایی
ترجمه #احمد_عزیزی
#نشر_هرمس
.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#معرفی_کتاب
📝درباره نظام آموزشی آمریکا
فرید ذکریا ، تحلیلگر معروف آمریکایی در کتاب "جهان پسا آمریکایی" که در سال 2007 در آمریکا منتشر کرد درباره ی نظام آموزش عالی آمریکا مینویسد :
آموزش عالی ، بهترین صنعت آمریکا در جهان است . آمریکا با پنج درصد جمعیت دنیا ، در صحنه ی آموزش عالی برتری مطلق دارد و 68 درصد از پنجاه دانشگاه برتر جهان متعلق به این کشور است .مزیت آمریکا در هیچ حوزه ی دیگری تا این حد قاطع نیست .
آمریکا 2/6 درصد از تولید ناخالص خود را صرف سرمایه گذاری بر روی آموزش عالی میکند ، این در حالی است که اروپا 1/2 درصد و ژاپن 1/1 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف آموزش عالی میکنند .
از سوی دیگر ، آمریکا جذاب ترین مقصد برای دانشجویان خارجی است تا جایی که 30 درصد کل دانشجویان خارجی در جهان در آمریکا تحصیل میکنند .
اما سیستم آموزشی امریکا چه تفاوتی با دیگر سیستم های آموزشی در دنیا دارد ؟
نظام آموزشی آمریکا سخت گیری چندانی در مورد حفظ کردن دروس ندارد بلکه در پرورش قابلیتهای نقادی ذهن ، که لازمه ی موفقیت در زندگی است ، عملکرد برجسته ایی دارد .
سایر نظامهای آموزشی امتحان پس دادن یاد میدهند ، در حالی که سیستم آموزشی آمریکا ، تفکر کردن را می آموزد .
چنین کیفیتی روشن میکند که چرا آمریکا در این حد ، مخترع و ماجراجو و خطر پذیر تربیت میکند . در آمریکا مردم این امکان را می یابند که جسارت بورزند ، چالشگر قدرت باشند ، زمین بخورند و دوباره به پا خیزند . این آمریکاست ونه ژاپن که دهها برنده ی جایزه ی نوبل پرورش داده است .
وزیر آموزش عالی سنگاپور در تشریح تفاوت بین نظام آموزشی کشورش با آمریکا چنین می گوید :
"ما هر دو به شایسته سالاری پایبندیم . در امریکا به شایسته سالاری استعدادها بها میدهند و در سنگاپور به شایسته سالاری در آزمونها . در آمریکا راه حداکثر بهره برداری از استعدادهای انسانها را میدانند .خلاقیت ، کنجکاوی ، ماجراجویی و بلند نظری ، همه از شاخصه های سیستم آموزشی آمریکاست .
ژاپن اخیرا کوشیده است تا با حذف کلاسهای اجباری روز شنبه و افزودن بر ساعات مطالعات عمومی که شاگردان و آموزگاران میتوانند در آن علایق خاص خود را دنبال کنند انعطاف پذیری نظام آموزشی خود را ارتقا بخشد .
فرهنگ آمریکا ، مشکل گشایی ، پرسش گرایی در برابر قدرت و نو اندیشی را ارج مینهد و به آن بال و پر میدهد . انسانها را برای شکست خوردن آزاد میگذارد و سپس فرصتهای دوباره و سه باره در اختیار آنها قرار میدهد .این فرهنگ مشوق انسانهای خود جوش و استثنایی است . اینها همه عوامل پایین به بالا هستند و امریه های دولتی از خلق آن عاجزند.
#فرید_ذکریا
#جهان_پسا_امریکایی
ترجمه #احمد_عزیزی
#نشر_هرمس
.
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#ﻋﻠﯿﺖ، ﺑﺮﻫﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻘﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ:
ﺑﺮﻫﺎﻥ ﻋﻠﯿﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻓﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﻠﺖ ﺍﻟﻌﻠﻞ ﯾﺎ ﯾﺎ ﻋﻠﺖ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﺖ،[ﺍﺯ ﻓﺮﺽ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺗﺨﻄﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ]ﭘﺲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻘﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻟﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻭ ﻫﻢ ﻣﺪﻋﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻝ[ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ]ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﻫﺎﻥ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﯿﺰﺩ :ﻭ ﻋﻠﺖ ﺧﺪﺍ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﻋﻠﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻗﺎﺋﻼﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻋﻠﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ،ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺷﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﺀ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻋﻠﺘﯽ ﺍﺳﺖ.ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ.ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺎﺳﺖ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻋﻠﺖ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﺭﺳﺪ،ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﺧﻼﻑ ﻣﻤﮑﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺒﻞ ﺗﺮ،ﺑﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﺟﻬﺎﻥ، ﭘﺎﯾﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺩ؟
#ﻧﺎﯾﺠﻞ_ﻭﺍﺭﺑﺮﺗﻮﻥ
#ﻣﺒﻨﺎی_ﻓﻠﺴﻔﻪ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#ﻋﻠﯿﺖ، ﺑﺮﻫﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻘﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ:
ﺑﺮﻫﺎﻥ ﻋﻠﯿﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻓﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﻠﺖ ﺍﻟﻌﻠﻞ ﯾﺎ ﯾﺎ ﻋﻠﺖ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﺖ،[ﺍﺯ ﻓﺮﺽ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺗﺨﻄﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ]ﭘﺲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻘﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻟﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻭ ﻫﻢ ﻣﺪﻋﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻝ[ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ]ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﻫﺎﻥ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﯿﺰﺩ :ﻭ ﻋﻠﺖ ﺧﺪﺍ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﻋﻠﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻗﺎﺋﻼﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻫﺎﻥ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻋﻠﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ،ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺷﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﺀ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻋﻠﺘﯽ ﺍﺳﺖ.ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ.ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺎﺳﺖ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻋﻠﺖ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﺭﺳﺪ،ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﺧﻼﻑ ﻣﻤﮑﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺒﻞ ﺗﺮ،ﺑﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﺟﻬﺎﻥ، ﭘﺎﯾﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺩ؟
#ﻧﺎﯾﺠﻞ_ﻭﺍﺭﺑﺮﺗﻮﻥ
#ﻣﺒﻨﺎی_ﻓﻠﺴﻔﻪ
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#یادداشتهای_روزانه
#کُلن
خسته ام .
دنبال کار خرابی ماشین بودم. از تعمیرگاهی که صاحبش تُرک بود، ماشین را با یدک کِشی که راننده اش آلمانی بود به تعمیرگاه دیگری بردم که صاحبش عراقی بود و مکانیکش هم کُرد. یک آشنای افغان در راه دیدم که با زن اوکراینیش از فروشگاه بیرون میآمد با دستهای پر.
خسته ام .
مسیرم از خیابانی میگذرد باریک که به محله تُرک ها مشهور است.خیابانی شلوغ، پر رفت وآمد . پر از کافه و رستوران وقهوه خانه .
نگاه به بالاها ، به اطراف میکنم. آفتاب بعد از مدتها عجیب میتابد و مردم هم از خانه هایشان بیرون زده اند.
جلوی کافه کوچکی روی یک صندلی مینشینم. میزم سه نفره است ولی من تنها هستم وخسته ام .
دخترجوان آفریقایی پشت صندوق زیباست، لبخند میزند و قهوه تلخم را بدستم میدهد.
من قهوه سیاه را بدون شیر وشکر، نم نم می نوشم وبه انبوه آدمها خیره میشوم که در خیابان باریک فِنلور در رفت وآمدند.
من به آدمهایی گوش میکنم که بلند بلند به زبانهای مختلف در کافه کوچکم حرف میزنند ومن هیچکدامشان را نمی فهمم.
آنها میخندند، عصبانی میشوند، بحث میکنند، آرام میشوند و قهوه مینوشند.
در گوشه ای، دوپیرمرد خیلی پیر شطرنج بازی میکنند. روبروی آنها زوج جوانی همدیگر را میبوسند. باید آلمانی باشند یا لهستانی.
روبروی من آنطرف کافه، زنی نشسته است عجیب اندوهگین . حتما شرقیست. شاید همین امروز از شوهر بی وفایش جدا شده. شاید همین امروز از کار موقتش اخراج شده. شاید به مادرش فکر میکند که در جایی، در عراق ، یا سوریه یا همین ایران خودمان جا گذاشته است. روزنامه ای هم با تیتر درشت آلمانی روی میزش دیده میشود.
خسته ام.
خورشید میتابد ومن قهوه تلخ دیگری سفارش میدهم.
هیاهوی همسایگان کافه کوچک من درتصویرهای خیابان فِنلور در هم می پیچد.
بلند میشوم که بروم. چشمم به عکس بزرگ کودکی نجات یافته از آوار جنگ می افتد در صفحه اول روزنامه ای که روی میز زن تنها، تا شده است.
به عکس که دقت میکنم، فراموش میکنم که در خیابان پر رفت وآمد فنلور قهوه نوشیدم. کودکانی را میبینم از ویتنام، از السالوادر، از کابل، کودکانی را میبینم از هیروشیما، از حلبچه، از چپر های سوسنگرد، از کوچه های بصره. کودکانی را میبینم از کویرهای بی آب سیستان. کودکانی را میبینم در میدانهای مین هویزه. کودکانی را میبینم تنها، رها شده در سواحل دریای مدیترانه.
هیچ چیز نمی توانم بگویم ، همچنان خسته ام.
ای کاش جهان کافه کوچکی بود پر از آدمهای رنگارنگ با زبانهای جور واجور.
ایکاش جهان خیابان باریکی بود به نام فِنلور، پر از آفتاب، پر از لبخندهای شیرین زن جوان پشت صندوق کافه کوچک من.
قهوه تلخ دیگری میگیرم ودر انبوه مردمانی گم میشوم که نه زبانشان را میفهمم ونه نامشان را میدانم وهمه خستگیهایم را مثل همیشه با خود به خانه میبرم.
#ق_بخشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#یادداشتهای_روزانه
#کُلن
خسته ام .
دنبال کار خرابی ماشین بودم. از تعمیرگاهی که صاحبش تُرک بود، ماشین را با یدک کِشی که راننده اش آلمانی بود به تعمیرگاه دیگری بردم که صاحبش عراقی بود و مکانیکش هم کُرد. یک آشنای افغان در راه دیدم که با زن اوکراینیش از فروشگاه بیرون میآمد با دستهای پر.
خسته ام .
مسیرم از خیابانی میگذرد باریک که به محله تُرک ها مشهور است.خیابانی شلوغ، پر رفت وآمد . پر از کافه و رستوران وقهوه خانه .
نگاه به بالاها ، به اطراف میکنم. آفتاب بعد از مدتها عجیب میتابد و مردم هم از خانه هایشان بیرون زده اند.
جلوی کافه کوچکی روی یک صندلی مینشینم. میزم سه نفره است ولی من تنها هستم وخسته ام .
دخترجوان آفریقایی پشت صندوق زیباست، لبخند میزند و قهوه تلخم را بدستم میدهد.
من قهوه سیاه را بدون شیر وشکر، نم نم می نوشم وبه انبوه آدمها خیره میشوم که در خیابان باریک فِنلور در رفت وآمدند.
من به آدمهایی گوش میکنم که بلند بلند به زبانهای مختلف در کافه کوچکم حرف میزنند ومن هیچکدامشان را نمی فهمم.
آنها میخندند، عصبانی میشوند، بحث میکنند، آرام میشوند و قهوه مینوشند.
در گوشه ای، دوپیرمرد خیلی پیر شطرنج بازی میکنند. روبروی آنها زوج جوانی همدیگر را میبوسند. باید آلمانی باشند یا لهستانی.
روبروی من آنطرف کافه، زنی نشسته است عجیب اندوهگین . حتما شرقیست. شاید همین امروز از شوهر بی وفایش جدا شده. شاید همین امروز از کار موقتش اخراج شده. شاید به مادرش فکر میکند که در جایی، در عراق ، یا سوریه یا همین ایران خودمان جا گذاشته است. روزنامه ای هم با تیتر درشت آلمانی روی میزش دیده میشود.
خسته ام.
خورشید میتابد ومن قهوه تلخ دیگری سفارش میدهم.
هیاهوی همسایگان کافه کوچک من درتصویرهای خیابان فِنلور در هم می پیچد.
بلند میشوم که بروم. چشمم به عکس بزرگ کودکی نجات یافته از آوار جنگ می افتد در صفحه اول روزنامه ای که روی میز زن تنها، تا شده است.
به عکس که دقت میکنم، فراموش میکنم که در خیابان پر رفت وآمد فنلور قهوه نوشیدم. کودکانی را میبینم از ویتنام، از السالوادر، از کابل، کودکانی را میبینم از هیروشیما، از حلبچه، از چپر های سوسنگرد، از کوچه های بصره. کودکانی را میبینم از کویرهای بی آب سیستان. کودکانی را میبینم در میدانهای مین هویزه. کودکانی را میبینم تنها، رها شده در سواحل دریای مدیترانه.
هیچ چیز نمی توانم بگویم ، همچنان خسته ام.
ای کاش جهان کافه کوچکی بود پر از آدمهای رنگارنگ با زبانهای جور واجور.
ایکاش جهان خیابان باریکی بود به نام فِنلور، پر از آفتاب، پر از لبخندهای شیرین زن جوان پشت صندوق کافه کوچک من.
قهوه تلخ دیگری میگیرم ودر انبوه مردمانی گم میشوم که نه زبانشان را میفهمم ونه نامشان را میدانم وهمه خستگیهایم را مثل همیشه با خود به خانه میبرم.
#ق_بخشی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#برشی_از_کتاب
از زمان داروین عموماً بر این باور بودهاند که انسان از اَعقاب میمون است، اما این موضوع به نظر بارون با لحاظ کردن برخی جوانب تاریخ و اجتماع معاصر و در نظر گرفتن اینشتین، فروید، بمب هیدروژنی، خوزه آلمایو،
دیکتاتوریها، اتاقهای گاز و اعدامهای دسته جمعی، ادعایی مهمل میآمد و صرفاً ادعایی بود در جهت بیحیثیت کردن میمونها و امید واهی بستن به نوع بشر!
#رومن_گاری
#ستاره_خواران
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#برشی_از_کتاب
از زمان داروین عموماً بر این باور بودهاند که انسان از اَعقاب میمون است، اما این موضوع به نظر بارون با لحاظ کردن برخی جوانب تاریخ و اجتماع معاصر و در نظر گرفتن اینشتین، فروید، بمب هیدروژنی، خوزه آلمایو،
دیکتاتوریها، اتاقهای گاز و اعدامهای دسته جمعی، ادعایی مهمل میآمد و صرفاً ادعایی بود در جهت بیحیثیت کردن میمونها و امید واهی بستن به نوع بشر!
#رومن_گاری
#ستاره_خواران
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#عشق_و_نوروساینس
انسان ها برای چه عاشق می شوند- اولین جوابی که برای این سؤال هست در کتابِ #ضیافت_افلاطون و متعلق به #آریسْتوفانِس است. آریسْتوفانِس از نمایشنامه نویسانِ یونانِ قدیم بود، و در آن مهمانیِ شامِ معروف، که سقراط و مهمانانِ دیگر دربارۀ عشق صحبت می کنند او هم در میانِ آنهاست، و صحبت می کند. در آن مهمانی، آریسْتوفانِس مسئلۀ عشق را به صورت یک اسطوره بیان می کند:
انسان ها اول به جایِ هر یک عضو که الان دارند دو تا از آن را داشتند. به جای دو دست، چهار دست داشتند. به جای دو پا، چهار پا. به جای یک سر، دو سر. در موردِ بقیۀ اعضا هم همین طور بود. بعضی ها مذکرهایی بودند با دو دستگاهِ جنسیِ مردانه، بعضی ها مؤنث هایی بودند با دو دستگاهِ جنسیِ زنانه، بقیه هم هرمافرودیت بودند. یعنی یک دستگاهِ جنسیِ زنانه و یک دستگاهِ جنسیِ مردانه داشتند. خلاصه این که انسان ها قبلاً دو برابرِ انسان های فعلی انسان بودند، و به همین دلیل بود که خدایان به انسان ها حسد می ورزیدند و می ترسیدند انسان ها آنها را از جایگاهِ خدایی شان به زیر بکشند. این بود که زئوس، خدایِ خدایان، در پیِ چاره جویی برآمد. او تصمیم گرفت انسان را دو نیم کرده و بین آن نیم ها جدایی بیفکنَد. از آن پس هر کدام از ما نیمه انسان ها، که از نیمۀ دیگرمان جدا افتاده ایم، در زمین می گردیم تا آن را پیدا کنیم. وقتی آن را پیدا کردیم با تمامِ نیرویمان به او می چسبیم. و اسم این را عشق می گذاریم.
این اسطوره که آریسْتوفانِس آن را نقل می کند، شاید قدیمی ترین نظریه دربارۀ این است که انسان ها برای چه عاشق می شوند. آشکار است که آریسْتوفانِس حسی را که انسانِ عاشق نسبت به معشوقه یا معشوقِ خود دارد به صورتِ اسطوره بیان می کند. این که یک مرد از میان تمامِ زن هایی که در اطرافش هست ناگهان فقط به یکی از آنها حس خاصی پیدا می کند. یا همین طور یک زن از میانِ تمام مردهایی که می بیند به یکی از آنها حسِ خاصی پیدا می کند. واقعاً چه اتفاقی می افتد که این حس ایجاد می شود؟ برای چه عاشق می شویم؟ در جوابِ این سؤال سه نظریۀ مهم به وجود آمده است. به نظر می رسد هر کدام از این نظریه ها دست کم قسمتی از جواب را در خود دارند. حتی اگر هیچ کدامِ آن ها به تنهایی نتواند کلیتِ جواب را در خود داشته باشد. در هر صورت، شاید مجموعِ آن ها را بتوان پاسخ نسبتاً کاملی برای سؤالِ فوق در نظر گرفت. ٣١ تیر ١٣٩۵
#عباس_پژمان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#عشق_و_نوروساینس
انسان ها برای چه عاشق می شوند- اولین جوابی که برای این سؤال هست در کتابِ #ضیافت_افلاطون و متعلق به #آریسْتوفانِس است. آریسْتوفانِس از نمایشنامه نویسانِ یونانِ قدیم بود، و در آن مهمانیِ شامِ معروف، که سقراط و مهمانانِ دیگر دربارۀ عشق صحبت می کنند او هم در میانِ آنهاست، و صحبت می کند. در آن مهمانی، آریسْتوفانِس مسئلۀ عشق را به صورت یک اسطوره بیان می کند:
انسان ها اول به جایِ هر یک عضو که الان دارند دو تا از آن را داشتند. به جای دو دست، چهار دست داشتند. به جای دو پا، چهار پا. به جای یک سر، دو سر. در موردِ بقیۀ اعضا هم همین طور بود. بعضی ها مذکرهایی بودند با دو دستگاهِ جنسیِ مردانه، بعضی ها مؤنث هایی بودند با دو دستگاهِ جنسیِ زنانه، بقیه هم هرمافرودیت بودند. یعنی یک دستگاهِ جنسیِ زنانه و یک دستگاهِ جنسیِ مردانه داشتند. خلاصه این که انسان ها قبلاً دو برابرِ انسان های فعلی انسان بودند، و به همین دلیل بود که خدایان به انسان ها حسد می ورزیدند و می ترسیدند انسان ها آنها را از جایگاهِ خدایی شان به زیر بکشند. این بود که زئوس، خدایِ خدایان، در پیِ چاره جویی برآمد. او تصمیم گرفت انسان را دو نیم کرده و بین آن نیم ها جدایی بیفکنَد. از آن پس هر کدام از ما نیمه انسان ها، که از نیمۀ دیگرمان جدا افتاده ایم، در زمین می گردیم تا آن را پیدا کنیم. وقتی آن را پیدا کردیم با تمامِ نیرویمان به او می چسبیم. و اسم این را عشق می گذاریم.
این اسطوره که آریسْتوفانِس آن را نقل می کند، شاید قدیمی ترین نظریه دربارۀ این است که انسان ها برای چه عاشق می شوند. آشکار است که آریسْتوفانِس حسی را که انسانِ عاشق نسبت به معشوقه یا معشوقِ خود دارد به صورتِ اسطوره بیان می کند. این که یک مرد از میان تمامِ زن هایی که در اطرافش هست ناگهان فقط به یکی از آنها حس خاصی پیدا می کند. یا همین طور یک زن از میانِ تمام مردهایی که می بیند به یکی از آنها حسِ خاصی پیدا می کند. واقعاً چه اتفاقی می افتد که این حس ایجاد می شود؟ برای چه عاشق می شویم؟ در جوابِ این سؤال سه نظریۀ مهم به وجود آمده است. به نظر می رسد هر کدام از این نظریه ها دست کم قسمتی از جواب را در خود دارند. حتی اگر هیچ کدامِ آن ها به تنهایی نتواند کلیتِ جواب را در خود داشته باشد. در هر صورت، شاید مجموعِ آن ها را بتوان پاسخ نسبتاً کاملی برای سؤالِ فوق در نظر گرفت. ٣١ تیر ١٣٩۵
#عباس_پژمان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#عشق_و_نوروساینس
#بخش_دوم
#انسان_ها_برای_چه_عاشق_میشوند-
نظریۀ اول: نظریۀ #تقویت_رفتار- طبقِ این نظریه اگر یک زن یا مرد به هر شکلی با حس های خوبی ارتباط داشته باشد که در شما ایجاد می شود، احتمالِ این که شما از او خوشتان بیاید بیشتر می شود. مثلاً با گروهی همسفر می شوید. در آن سفر مناظرِ خوبی می بینید. غذاهای خوبی می خورید. به خاطرِ همین ها حس های خوبی در شما ایجاد می شود. این باعث می شود نسبت به کسانی هم که در آن سفر با شما هستند حسِ خوبی پیدا کنید. حتی اگر آنها و شما هیچ کاری با هم نداشته باشید. طرفدارانِ این نظریه می گویند عشق به همین ترتیب ایجاد می شود. کسانی که شما عاشقِ آنها می شوید کسانی هستند که یک جورهایی با حس های خوبی در ارتباط بوده اند که بعضی اتفاقات در شما ایجاد کرده بودند، یا ایجاد می کردند. از بابِ توضیح عرض کنم که عنوانِ این نظریه، یعنی تقویتِ رفتار، می خواهد بگوید عشق یک نوع رفتار است که حس های خوب آن را به وجود می آورند یا تقویت می کنند. در داستان ها و فیلم ها هم از این نظریه زیاد استفاده می شود. خیلی وقت ها نویسندگان وقتی می خواهند کسی را عاشق کسی کنند، اول فضایی خلق می کنند که حس خوشایندی را در آن کسی که می خواهد عاشق شود ایجاد می کند، بعد هم او با چنین حسی است که معشوق یا معشوقه را می بیند.
نظریۀ دوم: نظریۀ #تحریک_فیزیولوژیکی- این نظریه به نظریۀ #جیمز_لانْژْ مشهور است. چون هم ویلیام جیمز آن را پیشنهاد کرد هم کارل لانْژْ، که اولی روانشناسِ آمریکایی بود و دومی پزشک و فیزیولوژیستِ هلندی، و اتفاقاً مستقل از همدیگر به چنین نظریه ای رسیده بودند. هر دو در قرنِ نوزدهم می زیستند. باری، این نظریه می گوید آن علائمی که در عشق دیده می شود، مثلاً لرزشِ دست و دل، بیقراری، بیخوابی، و غیره، این ها هستند که عشق را ایجاد می کنند، عشق این ها را ایجاد نمی کند! عشق فقط تفسیری از این ها ست. منظور این است که وقتی زیبایی های معشوق به صورتِ بعضی حس ها به مغز رسید، قسمت هایی از مغز فعال می شوند و هورمون هایی از آن قسمت ها ترشح می شود که باعثِ علامت هایی مثلِ لرزشِ و تپشِ قلب و پرتیِ حواس و غیره می شود. اما می دانیم که فقط تصویرها یا حس های زیبا و خوشایند نیستند که می توانند باعثِ لرزشِ دست و پا و تپشِ قلب و پرتیِ حواس شوند. مثلاً صحنۀ ترسناکِ روبرو شدن با یک خرس در کوه هم می تواند این علامت ها را برای شخص ایجاد کند. بنابراین اینجا مغز باید دوباره وارد عمل شود و این علامت ها را تفسیر کند. اگر خرس آنها را ایجاد کرده است، مغز تفسیرِ خودش از این علامت ها را به صورتِ حسی به نامِ ترس بیان می کند، و اگر دیدارِ زنی زیبا یا نشانه های دیگری از او مثلاً صدایش یا بویش آن ها را ایجاد کرده است، این علامت ها را به صورتِ حس یا عاطفۀ خوشایندی به نامِ عشق بیان می کند. این نظریه یکی از مشهورترین نظریه ها در موردِ عشق و عواطفِ دیگر است.
نظریۀ سوم: نظریۀ #تکامل یا تَطَوُّر- این نظریه می گوید عشق به خاطرِ این ایجاد شد تا به چند تا از نیازهای اجتماعی و بیولوژیکی، که نیازهای اساسی هستند، جواب دهد: میلِ جنسی، اشتیاق به بقایِ نسل، احتیاج به حمایتِ دیگری در برابرِ تهدیدهای خارجی. عشق باعث می شود تا وابستگی هایی که برای جواب دادن به این نیازها لازم است ایجاد شود. رفتارهایی در دنیای انسان ها و حیوانات است که این نظریه را تأیید می کند. مخصوصاً در دنیای حیوانات. مذکرها، در انتخابِ جفت، مؤنث های جوان و سالم را ترجیح می دهند. چراکه مؤنث های سالم و جوان بهتر می توانند تولیدِ مثل را به سرانجام برسانند. اما مؤنث ها جفت هایی را ترجیح می دهند که بهتر می توانند برای آنها غذا و مکان و وسایلِ آسایش فراهم کنند. علاوه براین، اگر زندگیِ مشترک تواَم با عشق باشد دوامش بیشتر است و زوج هایِ عاشق بهتر می توانند بچه هایِ خود را بزرگ کنند ١ مرداد ١٣٩۵
#عباس_پژمان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#عشق_و_نوروساینس
#بخش_دوم
#انسان_ها_برای_چه_عاشق_میشوند-
نظریۀ اول: نظریۀ #تقویت_رفتار- طبقِ این نظریه اگر یک زن یا مرد به هر شکلی با حس های خوبی ارتباط داشته باشد که در شما ایجاد می شود، احتمالِ این که شما از او خوشتان بیاید بیشتر می شود. مثلاً با گروهی همسفر می شوید. در آن سفر مناظرِ خوبی می بینید. غذاهای خوبی می خورید. به خاطرِ همین ها حس های خوبی در شما ایجاد می شود. این باعث می شود نسبت به کسانی هم که در آن سفر با شما هستند حسِ خوبی پیدا کنید. حتی اگر آنها و شما هیچ کاری با هم نداشته باشید. طرفدارانِ این نظریه می گویند عشق به همین ترتیب ایجاد می شود. کسانی که شما عاشقِ آنها می شوید کسانی هستند که یک جورهایی با حس های خوبی در ارتباط بوده اند که بعضی اتفاقات در شما ایجاد کرده بودند، یا ایجاد می کردند. از بابِ توضیح عرض کنم که عنوانِ این نظریه، یعنی تقویتِ رفتار، می خواهد بگوید عشق یک نوع رفتار است که حس های خوب آن را به وجود می آورند یا تقویت می کنند. در داستان ها و فیلم ها هم از این نظریه زیاد استفاده می شود. خیلی وقت ها نویسندگان وقتی می خواهند کسی را عاشق کسی کنند، اول فضایی خلق می کنند که حس خوشایندی را در آن کسی که می خواهد عاشق شود ایجاد می کند، بعد هم او با چنین حسی است که معشوق یا معشوقه را می بیند.
نظریۀ دوم: نظریۀ #تحریک_فیزیولوژیکی- این نظریه به نظریۀ #جیمز_لانْژْ مشهور است. چون هم ویلیام جیمز آن را پیشنهاد کرد هم کارل لانْژْ، که اولی روانشناسِ آمریکایی بود و دومی پزشک و فیزیولوژیستِ هلندی، و اتفاقاً مستقل از همدیگر به چنین نظریه ای رسیده بودند. هر دو در قرنِ نوزدهم می زیستند. باری، این نظریه می گوید آن علائمی که در عشق دیده می شود، مثلاً لرزشِ دست و دل، بیقراری، بیخوابی، و غیره، این ها هستند که عشق را ایجاد می کنند، عشق این ها را ایجاد نمی کند! عشق فقط تفسیری از این ها ست. منظور این است که وقتی زیبایی های معشوق به صورتِ بعضی حس ها به مغز رسید، قسمت هایی از مغز فعال می شوند و هورمون هایی از آن قسمت ها ترشح می شود که باعثِ علامت هایی مثلِ لرزشِ و تپشِ قلب و پرتیِ حواس و غیره می شود. اما می دانیم که فقط تصویرها یا حس های زیبا و خوشایند نیستند که می توانند باعثِ لرزشِ دست و پا و تپشِ قلب و پرتیِ حواس شوند. مثلاً صحنۀ ترسناکِ روبرو شدن با یک خرس در کوه هم می تواند این علامت ها را برای شخص ایجاد کند. بنابراین اینجا مغز باید دوباره وارد عمل شود و این علامت ها را تفسیر کند. اگر خرس آنها را ایجاد کرده است، مغز تفسیرِ خودش از این علامت ها را به صورتِ حسی به نامِ ترس بیان می کند، و اگر دیدارِ زنی زیبا یا نشانه های دیگری از او مثلاً صدایش یا بویش آن ها را ایجاد کرده است، این علامت ها را به صورتِ حس یا عاطفۀ خوشایندی به نامِ عشق بیان می کند. این نظریه یکی از مشهورترین نظریه ها در موردِ عشق و عواطفِ دیگر است.
نظریۀ سوم: نظریۀ #تکامل یا تَطَوُّر- این نظریه می گوید عشق به خاطرِ این ایجاد شد تا به چند تا از نیازهای اجتماعی و بیولوژیکی، که نیازهای اساسی هستند، جواب دهد: میلِ جنسی، اشتیاق به بقایِ نسل، احتیاج به حمایتِ دیگری در برابرِ تهدیدهای خارجی. عشق باعث می شود تا وابستگی هایی که برای جواب دادن به این نیازها لازم است ایجاد شود. رفتارهایی در دنیای انسان ها و حیوانات است که این نظریه را تأیید می کند. مخصوصاً در دنیای حیوانات. مذکرها، در انتخابِ جفت، مؤنث های جوان و سالم را ترجیح می دهند. چراکه مؤنث های سالم و جوان بهتر می توانند تولیدِ مثل را به سرانجام برسانند. اما مؤنث ها جفت هایی را ترجیح می دهند که بهتر می توانند برای آنها غذا و مکان و وسایلِ آسایش فراهم کنند. علاوه براین، اگر زندگیِ مشترک تواَم با عشق باشد دوامش بیشتر است و زوج هایِ عاشق بهتر می توانند بچه هایِ خود را بزرگ کنند ١ مرداد ١٣٩۵
#عباس_پژمان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 به بهانه ی
#به_بهانهی: در یکی دو دههی اخیر، ظاهراً به سبب اصرار بر استعمال واژههای فارسی به جای عربی، همه جا در مطبوعات و در رادیو و تلویزیون (ولی نه در زبان روزمره) رسم شده است که به جای «به مناسبتِ» بگویند «به بهانهی». مثلاً در این جمله که در مجلهای ادبی آمده است: «خبرنگار ما به بهانهی برگذاری اولین نمایشگاه بینالمللی کتاب در تهران مقالهای نوشته است.»
معنای صحیح بهانه چنین است: «توسّل به علّتی آشکار ولی دروغین برای رسیدن به مقصودی پنهانی.»
مثلاً زنی از دست شوهرش مینالد که «خاموشی برق را بهانه کرد تا از خانه بیرون برود».
بر این اساس، مراد از جملهای که در آن مجلهی ادبی آمده است فقط میتواند این باشد: «برگذاری اولین نمایشگاه بینالمللی کتاب در تهران برای خبرنگار ما علتی دروغین است که او آن را دستاویز کرده و مقالهای نوشته است تا مقصود دیگری را که پنهان است برآورده کند»! همچنین وقتی که مجلهی معتبری یکی از شمارههای خود را به حافظ تخصیص میدهد و با عنوان درشت مینویسد: «به بهانهی ششصدمین سالگرد درگذشت حافظ» تنها این معنی را میرساند که «ما به حافظ کاری نداریم، فقط ششصدمین سال درگذشت او را بهانه کردهایم تا به هدف پوشیدهی خودمان برسیم»!
«به بهانهی» هرگز نمیتواند جانشین «به مناسبتِ» شود و باید از استعمال آن به این معنی پرهیز کرد.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 به بهانه ی
#به_بهانهی: در یکی دو دههی اخیر، ظاهراً به سبب اصرار بر استعمال واژههای فارسی به جای عربی، همه جا در مطبوعات و در رادیو و تلویزیون (ولی نه در زبان روزمره) رسم شده است که به جای «به مناسبتِ» بگویند «به بهانهی». مثلاً در این جمله که در مجلهای ادبی آمده است: «خبرنگار ما به بهانهی برگذاری اولین نمایشگاه بینالمللی کتاب در تهران مقالهای نوشته است.»
معنای صحیح بهانه چنین است: «توسّل به علّتی آشکار ولی دروغین برای رسیدن به مقصودی پنهانی.»
مثلاً زنی از دست شوهرش مینالد که «خاموشی برق را بهانه کرد تا از خانه بیرون برود».
بر این اساس، مراد از جملهای که در آن مجلهی ادبی آمده است فقط میتواند این باشد: «برگذاری اولین نمایشگاه بینالمللی کتاب در تهران برای خبرنگار ما علتی دروغین است که او آن را دستاویز کرده و مقالهای نوشته است تا مقصود دیگری را که پنهان است برآورده کند»! همچنین وقتی که مجلهی معتبری یکی از شمارههای خود را به حافظ تخصیص میدهد و با عنوان درشت مینویسد: «به بهانهی ششصدمین سالگرد درگذشت حافظ» تنها این معنی را میرساند که «ما به حافظ کاری نداریم، فقط ششصدمین سال درگذشت او را بهانه کردهایم تا به هدف پوشیدهی خودمان برسیم»!
«به بهانهی» هرگز نمیتواند جانشین «به مناسبتِ» شود و باید از استعمال آن به این معنی پرهیز کرد.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#يادداشت_هاي_يك_روانشناس
اینکه خودت را در آینده چگونه تصور میکنی، نه ربطی به قانون جذب و اینجور دریوریها دارد، و نه به خوشبینی و مثبتاندیشی. بلکه آنطور که خودت را در آینده میبینی، بخشی از اکنون تو را میسازد. به واقع همانطور که گذشتهی زندگیتان، روی اکنون زندگیتان اثرگذار است، جوری که به آینده نگاه میکنید هم در اکنون زندگیتان اثر میگذارد. این فرایند را در روانکاوی اصطلاحاً «ویژن» میگویند. ویژن یعنی اینکه در بستر زمان خودت را به چه شمایلی میبینی، اینکه آیندهات را چگونه تصویر میکنی. بیایید زندگی را شبیه یک رمان سراسر اتفاق در نظر بگیریم. فرض کنید شما نویسندهی داستانی هستید که قرار است در یک سوم پایانی داستان، قهرمان داستان از همسرش جدا شود. بنابراین شما مجبور هستید از میانههای داستان کمکم شروع کنید و روابط این دو را کمی مشوش کنید تا مخاطب را آماده کنید که در نهایت با جدایی آنها شوکه نشود. قصهی زندگی درست شبیه همین است. اگر نویسندهی رمان، برای قهرمان داستانش، یک فرجام شوم در نظر بگیرد، مجبور است از ابتدا شروع کند و قصه را طوری پیش ببرد که در نهایت قهرمان به همان فرجام شوم دچار شود. اگر ویژنی که شما برای آیندهتان دارید سراسر کرختی و شکست است، این ویژن روی اکنون زندگی شما اثر میگذارد، شما از هماکنون شروع میکنید به تجربهی شکست. اگر قرار است در صفحهی ۱۵۰ داستان زندگیتان، افسرده شوید، حالا که در صفحهی ۱۲۰ داستان زندگیتان هستید، کمکم باید خودتان را خموده و بیحال کنید تا برای آن افسردگی آماده شوید. اما برعکس، اگر ویژنی که برای آیندهتان در نظر میگیرید، شادابی و شور و حرارت است، در هماکنون زندگیتان هم اثرگذار است، هماکنون زندگیتان هم پرشور میشود. به قول «نیچه»: شما مولف کتاب زندگی خودتان هستید. جوری بنویسید که حوصلهتان از خواندنش سر نرود.
#غلامرضا_میناخانی"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#يادداشت_هاي_يك_روانشناس
اینکه خودت را در آینده چگونه تصور میکنی، نه ربطی به قانون جذب و اینجور دریوریها دارد، و نه به خوشبینی و مثبتاندیشی. بلکه آنطور که خودت را در آینده میبینی، بخشی از اکنون تو را میسازد. به واقع همانطور که گذشتهی زندگیتان، روی اکنون زندگیتان اثرگذار است، جوری که به آینده نگاه میکنید هم در اکنون زندگیتان اثر میگذارد. این فرایند را در روانکاوی اصطلاحاً «ویژن» میگویند. ویژن یعنی اینکه در بستر زمان خودت را به چه شمایلی میبینی، اینکه آیندهات را چگونه تصویر میکنی. بیایید زندگی را شبیه یک رمان سراسر اتفاق در نظر بگیریم. فرض کنید شما نویسندهی داستانی هستید که قرار است در یک سوم پایانی داستان، قهرمان داستان از همسرش جدا شود. بنابراین شما مجبور هستید از میانههای داستان کمکم شروع کنید و روابط این دو را کمی مشوش کنید تا مخاطب را آماده کنید که در نهایت با جدایی آنها شوکه نشود. قصهی زندگی درست شبیه همین است. اگر نویسندهی رمان، برای قهرمان داستانش، یک فرجام شوم در نظر بگیرد، مجبور است از ابتدا شروع کند و قصه را طوری پیش ببرد که در نهایت قهرمان به همان فرجام شوم دچار شود. اگر ویژنی که شما برای آیندهتان دارید سراسر کرختی و شکست است، این ویژن روی اکنون زندگی شما اثر میگذارد، شما از هماکنون شروع میکنید به تجربهی شکست. اگر قرار است در صفحهی ۱۵۰ داستان زندگیتان، افسرده شوید، حالا که در صفحهی ۱۲۰ داستان زندگیتان هستید، کمکم باید خودتان را خموده و بیحال کنید تا برای آن افسردگی آماده شوید. اما برعکس، اگر ویژنی که برای آیندهتان در نظر میگیرید، شادابی و شور و حرارت است، در هماکنون زندگیتان هم اثرگذار است، هماکنون زندگیتان هم پرشور میشود. به قول «نیچه»: شما مولف کتاب زندگی خودتان هستید. جوری بنویسید که حوصلهتان از خواندنش سر نرود.
#غلامرضا_میناخانی"
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#انواع_شکست
موفقیت یعنی چه؟ یعنی انطباق هدف و نتیجه. کاری را موفق میگویند که در آن هدف و نتیجه، با هم انطباق پیدا کرده باشد و شکست، یعنی عدم انطباق هدف و نتیجه.
زمانی من در دانشگاه درس میگفتم. میگفتم موفقیت، یعنی هدف و نتیجه با هم انطباق یافته است و شکست، یعنی هدف و نتیجه با هم انطباق نیافته است. هدف دیگری داری، اما به نتیجه دیگری میرسی. خانمی در آنجا بود که گفت: استاد! سی سال است که شکست میخورم و حالا فهمیدهام که چرا!
شکست یعنی آنکه آدم هدفی داشته باشد، ولی به نتیجه دیگری برسد. خوب بنابراین موفقیت، یک صورت دارد و شکست، سه صورت دارد؛ یعنی آدم در عالم، یک جور موفق میشود و سه جور شکست میخورد که عبارتند از :
1- يكي اينكه هدف چيزي است و نتيجه چيزي است از سنخ هدف، اما كمتر از هدف. مثلا من ميخواستم به مشهد بروم، اما تا نيشابور بيشتر نرسيدم. اين نتيجه از سنخ هدف است. بهترين مثالش نمره است. ما دنبال بيست رفتيم، اما هجده آوردهايم. به سنخ هدف رسيديم، اما به خود هدف نرسيدهايم. اين يك مورد.
2- مورد ديگر اين است كه انسان به هدف هم سنخش هم نرسد. مثل وقتي كه طرف مقابل اصلا ساعتي نداشته باشد كه زمان را به ما بگويد. اگر وقت را گفته بود، اما به جاي آنكه بگويد ساعت دوازده و پنجاه دقيقه است، بگويد ساعت دوازده و سي دقيقه است، من به سنخ هدف رسيده بودم، اما به خود هدف نرسيده بودم.
3- قسمت سوم وقتي است كه انسان به خود هدف ميرسد، اما با نتيجههايي بيش از آنچه تصور ميكرد. اينجا هم شكست خورده است. به هدف رسيده است، اما با هزينههايی شكست خورده. مثلا فرضا من ميخواستم بچهام جلوي ميهمان مودب باشد، آنچنان بر روي دستش زدهام كه دستش شكسته. در واقع اين رد شدن از هدف است. اميدوارم شما در زندگي هيچگاه شكست نخوريد.
درسگفتار تحلیل فلسفی ،ج 7
#مصطفی_ملکیان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#انواع_شکست
موفقیت یعنی چه؟ یعنی انطباق هدف و نتیجه. کاری را موفق میگویند که در آن هدف و نتیجه، با هم انطباق پیدا کرده باشد و شکست، یعنی عدم انطباق هدف و نتیجه.
زمانی من در دانشگاه درس میگفتم. میگفتم موفقیت، یعنی هدف و نتیجه با هم انطباق یافته است و شکست، یعنی هدف و نتیجه با هم انطباق نیافته است. هدف دیگری داری، اما به نتیجه دیگری میرسی. خانمی در آنجا بود که گفت: استاد! سی سال است که شکست میخورم و حالا فهمیدهام که چرا!
شکست یعنی آنکه آدم هدفی داشته باشد، ولی به نتیجه دیگری برسد. خوب بنابراین موفقیت، یک صورت دارد و شکست، سه صورت دارد؛ یعنی آدم در عالم، یک جور موفق میشود و سه جور شکست میخورد که عبارتند از :
1- يكي اينكه هدف چيزي است و نتيجه چيزي است از سنخ هدف، اما كمتر از هدف. مثلا من ميخواستم به مشهد بروم، اما تا نيشابور بيشتر نرسيدم. اين نتيجه از سنخ هدف است. بهترين مثالش نمره است. ما دنبال بيست رفتيم، اما هجده آوردهايم. به سنخ هدف رسيديم، اما به خود هدف نرسيدهايم. اين يك مورد.
2- مورد ديگر اين است كه انسان به هدف هم سنخش هم نرسد. مثل وقتي كه طرف مقابل اصلا ساعتي نداشته باشد كه زمان را به ما بگويد. اگر وقت را گفته بود، اما به جاي آنكه بگويد ساعت دوازده و پنجاه دقيقه است، بگويد ساعت دوازده و سي دقيقه است، من به سنخ هدف رسيده بودم، اما به خود هدف نرسيده بودم.
3- قسمت سوم وقتي است كه انسان به خود هدف ميرسد، اما با نتيجههايي بيش از آنچه تصور ميكرد. اينجا هم شكست خورده است. به هدف رسيده است، اما با هزينههايی شكست خورده. مثلا فرضا من ميخواستم بچهام جلوي ميهمان مودب باشد، آنچنان بر روي دستش زدهام كه دستش شكسته. در واقع اين رد شدن از هدف است. اميدوارم شما در زندگي هيچگاه شكست نخوريد.
درسگفتار تحلیل فلسفی ،ج 7
#مصطفی_ملکیان
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بی تفاوت
#بیتفاوت: در فارسی بیتفاوت یعنی «بدون فرق و تمایز». بنابراین جملهای مانندِ این:
«او به سرنوشت وطنش بیتفاوت است» اگر هم معنایی داشته باشد این است: «او با سرنوشت وطنش فرقی ندارد»!
البته غرض گوینده یا نویسنده این نبوده، بلکه میخواسته است بگوید: «او به سرنوشت وطنش بیاعتناست.»
استعمال بیتفاوت به این معنی که بر اثر گرتهبرداری از indifférent فرانسوی و indifferent انگلیسی در نیم قرن اخیر در رسانهها و نوشتهها کم و بیش متداول شده غلط است و به جای آن باید گفت: بیاعتنا، بیعلاقه، بیتوجّه، لاقید و نظایر اینها.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بی تفاوت
#بیتفاوت: در فارسی بیتفاوت یعنی «بدون فرق و تمایز». بنابراین جملهای مانندِ این:
«او به سرنوشت وطنش بیتفاوت است» اگر هم معنایی داشته باشد این است: «او با سرنوشت وطنش فرقی ندارد»!
البته غرض گوینده یا نویسنده این نبوده، بلکه میخواسته است بگوید: «او به سرنوشت وطنش بیاعتناست.»
استعمال بیتفاوت به این معنی که بر اثر گرتهبرداری از indifférent فرانسوی و indifferent انگلیسی در نیم قرن اخیر در رسانهها و نوشتهها کم و بیش متداول شده غلط است و به جای آن باید گفت: بیاعتنا، بیعلاقه، بیتوجّه، لاقید و نظایر اینها.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#كتاب_بيشعورى
راهنمای عملی شناخت و درمانِ خطرناکترین بیماری تاریخ بشریت نوشتهی خاویر کرمنت ترجمهی محمود فرجامی با تجدید نظر و اضافات (نسخهی کامل) ۱۳۹۴
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
#كتاب_بيشعورى
راهنمای عملی شناخت و درمانِ خطرناکترین بیماری تاریخ بشریت نوشتهی خاویر کرمنت ترجمهی محمود فرجامی با تجدید نظر و اضافات (نسخهی کامل) ۱۳۹۴
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
@flith کانال پروازفکرواندیشه
بیشعوری . 147 خاویر کرمنت، محمود فرجامی
۱۹ کارکردن با بیشعورها
اَه، باز هم یک بیشعور دیگه. - جرج۱در جلسه معارفه رئیس جدیدش اگر بیکار، بازنشسته یا خیلی پولدار نباشید، احتما مجبور به کارکردن با بیشعورها هستید. و هنوز تعداد بسیار بسیار کمی از مردم میدانند که چطور باید با بیشعورها کار کنند. ما دربارهی این مسالهی مهم آموزش ندیدهایم. فرض شده که خودمان به تنهایی از پسِ آن برمیآییم. بسیاری از مردم میخواهند بدانند که آیا میشود با بیشعورها کار کرد و در عین حال حرمت و شخصیت خود را نیز حفظ کرد؟ آسان نیست، ولی خوشحالم که بگویم امکانپذیر است. نقطه آغاز، کار روی خودتان است. برای اینکه به خوبی از عهده بیشعورها برآیید باید هدفمند و باانگیزه باشید. باید از خودتان سوالهایی از این دست بپرسید: چقدر کارم را دوست دارم؟
چقدر به حقوقم محتاجم؟
آیا این کار به عذاب تحمل این بیشعور میارزد؟ شاید پس از مرور این پرسش ها وسوسه شوید که کارتان را رها کنید و دنبال کار دیگری بروید، اما هدف از این یادآوری این کار نیست. چرا که اگر کاری به خوبی کار قبلیتان هم بتوانید پیدا کنید، احتما مجبور خواهید بود باز هم با بیشعورهای دیگری همکار شوید. هدف از این پرسشها این است که ارادهی شما را برای سروکله زدن با بیشعورهایی که اطرافتان را گرفته اند، تقویت کند. گام بعدی بررسی گزینه های پیش روی شما برای این کار است. این گزینه ها چندتاست:
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
بیشعوری . 147 خاویر کرمنت، محمود فرجامی
۱۹ کارکردن با بیشعورها
اَه، باز هم یک بیشعور دیگه. - جرج۱در جلسه معارفه رئیس جدیدش اگر بیکار، بازنشسته یا خیلی پولدار نباشید، احتما مجبور به کارکردن با بیشعورها هستید. و هنوز تعداد بسیار بسیار کمی از مردم میدانند که چطور باید با بیشعورها کار کنند. ما دربارهی این مسالهی مهم آموزش ندیدهایم. فرض شده که خودمان به تنهایی از پسِ آن برمیآییم. بسیاری از مردم میخواهند بدانند که آیا میشود با بیشعورها کار کرد و در عین حال حرمت و شخصیت خود را نیز حفظ کرد؟ آسان نیست، ولی خوشحالم که بگویم امکانپذیر است. نقطه آغاز، کار روی خودتان است. برای اینکه به خوبی از عهده بیشعورها برآیید باید هدفمند و باانگیزه باشید. باید از خودتان سوالهایی از این دست بپرسید: چقدر کارم را دوست دارم؟
چقدر به حقوقم محتاجم؟
آیا این کار به عذاب تحمل این بیشعور میارزد؟ شاید پس از مرور این پرسش ها وسوسه شوید که کارتان را رها کنید و دنبال کار دیگری بروید، اما هدف از این یادآوری این کار نیست. چرا که اگر کاری به خوبی کار قبلیتان هم بتوانید پیدا کنید، احتما مجبور خواهید بود باز هم با بیشعورهای دیگری همکار شوید. هدف از این پرسشها این است که ارادهی شما را برای سروکله زدن با بیشعورهایی که اطرافتان را گرفته اند، تقویت کند. گام بعدی بررسی گزینه های پیش روی شما برای این کار است. این گزینه ها چندتاست:
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
@flith کانال پروازفکرواندیشه
148 . بیشعوری خاویر کرمنت، محمود فرجامی
میتوانید با همکار بیشعورتان رقابت کنید. این کار پیشنهاد نمیشود، چرا که به این معنی است که شما هم بیشعور شوید. تازه در این صورت هم بیشعور تازه کاری بیش نخواهید بود و در مقابل بیشعورهای کهنه کاری که در انواع دروغگویی، حقه بازی، گردن كلفتی، تقصیرها را به گردن دیگران انداختن و مسئولیت ناشناسی استادند، کم خواهید آورد. اگر بخواهید آنها را در زمین خودشان شکست بدهید، موجبات شکست خودتان را فراهم آوردهاید. پس حتی به فکر چنین کاری هم نباشید.
میتوانید دست به کارِ اصلا ح بیشعورها شوید. به عنوان درمانگری که با هزاران بیشعور سروکله زده است به شما اطمینان میدهم که اصلا ح بیشعوری که از بیشعوری خود پشیمان نشده، محال است. تازه وقتی یک بیشعور، مصمم به درمان بشود، باز هم اصلا حش کار سختی است. بنابراین کار اصلا ح بیشعورها را به درمان گرهای حرفه ای بسپارید و به تعداد افراد شریفی که به خاطر تلا شهای قهرمانانه، ولی بیجایشان، برای اصلا ح بیشعورها عاصی و فرسوده شدهاند اضافه نکنید.
میتوانید یاد بگیرید که خودتان را از شر بیشعورها حفظ کنید. این کار شامل حفظ انسانیت، شخصیت، شأن و روحیه شادتان است. برای این کار باید تمام زیرکی و مهارتهایتان را به کار بگیرید. هنری که اگر موفق به یادگیری و انجامش شوید میتوانید تا مدتها بعد از گم وگور شدن بیشعورها به کار خود ادامه دهید. نخستین قاعده کار با بیشعورها به یادداشتن این نکته است که ظواهر برای آنها درحکم همه چیز است. تظاهر به علا قه، همکاری، مهربانی، احترام و حتی ترس از آنها، معمو لا برای راضی نگه داشتن شان و اینکه فکر کنند فوق العاده اند کافی است. اما این تظاهرها باید با نهایت مهارت اعمال شود، چرا که بیشعورها خودشان در تمام عمر تمرین تظاهر کردهاند؛ از این رو در این فن استادند و خیلی راحت میتوانند تظاهر را تشخیص دهند. دومین قاعده، کوشش برای ارتباط مناسب است. ارتباط مناسب از نظر آدم بیشعور، یعنی اینکه باید مورد توجه قرار گیرد، مهم باشد، به حرفش گوش کنند، با نظرش موافق باشند، ستایشش کنند، به او قوت قلب بدهند و تبریک بگویند. بنابراین در گفتن چنین جملا تی به آنها اغراق کنید: «از شما متشکرم.» «حق با شماست.» «شما معجزهاید!... چطور چنین چیزی به فکرتان رسید؟!»
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
148 . بیشعوری خاویر کرمنت، محمود فرجامی
میتوانید با همکار بیشعورتان رقابت کنید. این کار پیشنهاد نمیشود، چرا که به این معنی است که شما هم بیشعور شوید. تازه در این صورت هم بیشعور تازه کاری بیش نخواهید بود و در مقابل بیشعورهای کهنه کاری که در انواع دروغگویی، حقه بازی، گردن كلفتی، تقصیرها را به گردن دیگران انداختن و مسئولیت ناشناسی استادند، کم خواهید آورد. اگر بخواهید آنها را در زمین خودشان شکست بدهید، موجبات شکست خودتان را فراهم آوردهاید. پس حتی به فکر چنین کاری هم نباشید.
میتوانید دست به کارِ اصلا ح بیشعورها شوید. به عنوان درمانگری که با هزاران بیشعور سروکله زده است به شما اطمینان میدهم که اصلا ح بیشعوری که از بیشعوری خود پشیمان نشده، محال است. تازه وقتی یک بیشعور، مصمم به درمان بشود، باز هم اصلا حش کار سختی است. بنابراین کار اصلا ح بیشعورها را به درمان گرهای حرفه ای بسپارید و به تعداد افراد شریفی که به خاطر تلا شهای قهرمانانه، ولی بیجایشان، برای اصلا ح بیشعورها عاصی و فرسوده شدهاند اضافه نکنید.
میتوانید یاد بگیرید که خودتان را از شر بیشعورها حفظ کنید. این کار شامل حفظ انسانیت، شخصیت، شأن و روحیه شادتان است. برای این کار باید تمام زیرکی و مهارتهایتان را به کار بگیرید. هنری که اگر موفق به یادگیری و انجامش شوید میتوانید تا مدتها بعد از گم وگور شدن بیشعورها به کار خود ادامه دهید. نخستین قاعده کار با بیشعورها به یادداشتن این نکته است که ظواهر برای آنها درحکم همه چیز است. تظاهر به علا قه، همکاری، مهربانی، احترام و حتی ترس از آنها، معمو لا برای راضی نگه داشتن شان و اینکه فکر کنند فوق العاده اند کافی است. اما این تظاهرها باید با نهایت مهارت اعمال شود، چرا که بیشعورها خودشان در تمام عمر تمرین تظاهر کردهاند؛ از این رو در این فن استادند و خیلی راحت میتوانند تظاهر را تشخیص دهند. دومین قاعده، کوشش برای ارتباط مناسب است. ارتباط مناسب از نظر آدم بیشعور، یعنی اینکه باید مورد توجه قرار گیرد، مهم باشد، به حرفش گوش کنند، با نظرش موافق باشند، ستایشش کنند، به او قوت قلب بدهند و تبریک بگویند. بنابراین در گفتن چنین جملا تی به آنها اغراق کنید: «از شما متشکرم.» «حق با شماست.» «شما معجزهاید!... چطور چنین چیزی به فکرتان رسید؟!»
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
@flith کانال پروازفکرواندیشه
خاویر کرمنت، محمود فرجامی بیشعوری . 149
«معذرت میخواهم.» و البته هرگز انتظار نداشته باشید که چنین چیزهایی را از بیشعورها بشنوید. این نوع ارتباط با بیشعورها یکطرفه است. گام سوم در تعیین سیاست مناسب برای ارتباط کاری با آدم بیشعور این است که مشخص کنید نوع ارتباطش با شما دقیقا چگونه است. رئیستان است یا مرئوس یا همکارتان؟ با هر کدام باید طوری رفتار کرد. راضی نگهداشتن رئیس بیشعور. بیشعورها به شدت نگران قدرتشاناند و نسبت به تهدیدهای واقعی و غیرواقعی علیه قدرتشان بسیار حساساند. هرگز کاری نکنید که قدرت رئیس به خطر بیفتد. درعوض یاد بگیرید که با او مثل یکی از خدایان یا عضوی از خانواده سلطنتی رفتار کنید. خود را نسبت به اهداف و برنامه هایش شیفته نشان بدهید. تا آنجا که ممکن است هر روز سلا مش کنید. لازم نیست که از آن طرف بام بیفتید و مثل عکس رئیستان را روی میزتان بگذارید یا دفع چشم زخم برایش بگیرید، اما از تعظیم و تکریم های به موقع غافل نشوید که روزی به درد خواهند خورد. سعی کنید هر جا که ممکن است رئیستان را با لفظ «قربان» خطاب کنید، اما حواستان باشد که یک وقت با به كاربردن عباراتی نظیر «لطف و بنده نوازی حضرت اجل مستدام» در مجامعی که مناسب این لفاظیها نیست، موجب خجالت وی نشوید. با چنین بازیهایی، رئیستان فکر خواهد کرد که شما فوق العاده اید و به شما مزایای ویژهای خواهد داد. مثلا اجازه خواهد داد که روزهای عادی قبل از ساعت 8 شب به خانه بروید یا هفتهای دوسه بار سر کار با شما ناهار خواهد خورد. حتی شاید اجازه بدهد که از تمام مرخصیهای استحقاقیتان هم استفاده کنید.
کارکردن با زیردستان بیشعور. اینجا طرزکار دقیقا برعکس میشود. باید با آنها مثل بچه هایی کوچک، حساس، زودرن و ترسو با قد و هیکل آدمبزرگ ها رفتار کرد. تا آنجا که میتوانید از دادزدن بر سر آنها و یا گیج کردنشان بپرهیزید. این کار فقط آنها را خواهد ترساند و کارها را مختل خواهد کرد. زیردستانِ بیشعور مدام از کارشان ناله میکنند. به آنها یادآوری کنید که شما هم وقتی در موقعیت آنها بودید همان کار آنها را انجام میدادید و با لاخره روزی میرسد که آنها هم زیردستانی برای انجام این کار داشته باشند، اما تا آن زمان باید به همین کارشان ادامه دهند. اگر باز
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
خاویر کرمنت، محمود فرجامی بیشعوری . 149
«معذرت میخواهم.» و البته هرگز انتظار نداشته باشید که چنین چیزهایی را از بیشعورها بشنوید. این نوع ارتباط با بیشعورها یکطرفه است. گام سوم در تعیین سیاست مناسب برای ارتباط کاری با آدم بیشعور این است که مشخص کنید نوع ارتباطش با شما دقیقا چگونه است. رئیستان است یا مرئوس یا همکارتان؟ با هر کدام باید طوری رفتار کرد. راضی نگهداشتن رئیس بیشعور. بیشعورها به شدت نگران قدرتشاناند و نسبت به تهدیدهای واقعی و غیرواقعی علیه قدرتشان بسیار حساساند. هرگز کاری نکنید که قدرت رئیس به خطر بیفتد. درعوض یاد بگیرید که با او مثل یکی از خدایان یا عضوی از خانواده سلطنتی رفتار کنید. خود را نسبت به اهداف و برنامه هایش شیفته نشان بدهید. تا آنجا که ممکن است هر روز سلا مش کنید. لازم نیست که از آن طرف بام بیفتید و مثل عکس رئیستان را روی میزتان بگذارید یا دفع چشم زخم برایش بگیرید، اما از تعظیم و تکریم های به موقع غافل نشوید که روزی به درد خواهند خورد. سعی کنید هر جا که ممکن است رئیستان را با لفظ «قربان» خطاب کنید، اما حواستان باشد که یک وقت با به كاربردن عباراتی نظیر «لطف و بنده نوازی حضرت اجل مستدام» در مجامعی که مناسب این لفاظیها نیست، موجب خجالت وی نشوید. با چنین بازیهایی، رئیستان فکر خواهد کرد که شما فوق العاده اید و به شما مزایای ویژهای خواهد داد. مثلا اجازه خواهد داد که روزهای عادی قبل از ساعت 8 شب به خانه بروید یا هفتهای دوسه بار سر کار با شما ناهار خواهد خورد. حتی شاید اجازه بدهد که از تمام مرخصیهای استحقاقیتان هم استفاده کنید.
کارکردن با زیردستان بیشعور. اینجا طرزکار دقیقا برعکس میشود. باید با آنها مثل بچه هایی کوچک، حساس، زودرن و ترسو با قد و هیکل آدمبزرگ ها رفتار کرد. تا آنجا که میتوانید از دادزدن بر سر آنها و یا گیج کردنشان بپرهیزید. این کار فقط آنها را خواهد ترساند و کارها را مختل خواهد کرد. زیردستانِ بیشعور مدام از کارشان ناله میکنند. به آنها یادآوری کنید که شما هم وقتی در موقعیت آنها بودید همان کار آنها را انجام میدادید و با لاخره روزی میرسد که آنها هم زیردستانی برای انجام این کار داشته باشند، اما تا آن زمان باید به همین کارشان ادامه دهند. اگر باز
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
@flith کانال پروازفکرواندیشه
150 . بیشعوری خاویر کرمنت، محمود فرجامی
هم به غرزدن ادامه دادند آنها را از حق خوردن قهوه و امتیازهایی از این دست محروم کنید و آنقدر پیش بروید تا دست از غرولند بردارند. آنها همچنین ممکن است بخواهند با انجام ندادن وظایف کاریشان شما را تحت فشار قرار دهند. در اینصورت، آنها را به کناری بکشید و با اغراق فراوان برایشان توضیح دهید که تمام سازمان به کار آنها احتیاج دارد. این قبیل حرفها غرور و خودپسندی آنها را ارضا میکند. اگر این کار افاقه نکرد، آنها را تنبیه کنید. مثلا بگویید هر روز باید پانزده دقیقه زودتر برای درست کردن قهوه در محل کار حاضر شوند۱ و کمک های غیرنقدی شب عید را به صورت زغال سنگ به آنها اهدا کنید. سپس هر وقت شنیدید که یک دفتر جدید، تحت مدیریت یکی از همکاران بیشعورتان در سازمان ایجاد شده به نزد او بروید و با تعریف و تمجید از بیشعور زیردست تان، او را برای کار در بخش جدید بسیار مناسب توصیف کنید. به این صورت میتوانید همزمان دو تا بیشعور را سرِ کار بگذارید. کار با همکاران بیشعور. این قسمت از همه سختتر است. با آنها نه میشود مثل رئیس بیشعور رفتار کرد و نه مثل مرئوسِ بیشعور. اگر خیلی محترمانه با آنها رفتار شود پرروتر میشوند و اگر با تحکم با آنها رفتار شود بهشان برمیخورد. مثل همه بیشعورها، این آدمها هم دوست دارند طوری رفتار کنند که انگار آقابالا سر شما هستند، اما درواقع مثل بچه کوچکی رفتار میکنند که اردنگی لازم دارد. (در مقابل این وسوسه ایستادگی کنید!) با آنها طوری رفتار کنید که انگار با یک میهمان ناخوانده طرفید، مثل وقتی که مادرِ همسرتان میهمانتان است. باید با آنها با سیاست و در عین حال بسیار جدی برخورد کرد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷
150 . بیشعوری خاویر کرمنت، محمود فرجامی
هم به غرزدن ادامه دادند آنها را از حق خوردن قهوه و امتیازهایی از این دست محروم کنید و آنقدر پیش بروید تا دست از غرولند بردارند. آنها همچنین ممکن است بخواهند با انجام ندادن وظایف کاریشان شما را تحت فشار قرار دهند. در اینصورت، آنها را به کناری بکشید و با اغراق فراوان برایشان توضیح دهید که تمام سازمان به کار آنها احتیاج دارد. این قبیل حرفها غرور و خودپسندی آنها را ارضا میکند. اگر این کار افاقه نکرد، آنها را تنبیه کنید. مثلا بگویید هر روز باید پانزده دقیقه زودتر برای درست کردن قهوه در محل کار حاضر شوند۱ و کمک های غیرنقدی شب عید را به صورت زغال سنگ به آنها اهدا کنید. سپس هر وقت شنیدید که یک دفتر جدید، تحت مدیریت یکی از همکاران بیشعورتان در سازمان ایجاد شده به نزد او بروید و با تعریف و تمجید از بیشعور زیردست تان، او را برای کار در بخش جدید بسیار مناسب توصیف کنید. به این صورت میتوانید همزمان دو تا بیشعور را سرِ کار بگذارید. کار با همکاران بیشعور. این قسمت از همه سختتر است. با آنها نه میشود مثل رئیس بیشعور رفتار کرد و نه مثل مرئوسِ بیشعور. اگر خیلی محترمانه با آنها رفتار شود پرروتر میشوند و اگر با تحکم با آنها رفتار شود بهشان برمیخورد. مثل همه بیشعورها، این آدمها هم دوست دارند طوری رفتار کنند که انگار آقابالا سر شما هستند، اما درواقع مثل بچه کوچکی رفتار میکنند که اردنگی لازم دارد. (در مقابل این وسوسه ایستادگی کنید!) با آنها طوری رفتار کنید که انگار با یک میهمان ناخوانده طرفید، مثل وقتی که مادرِ همسرتان میهمانتان است. باید با آنها با سیاست و در عین حال بسیار جدی برخورد کرد.
@flith کانال پروازفکرواندیشه🔷