@flith کانال پروازفکرواندیشه
#اصطلاحات
#زیر_پای_کسی_را_جاروکردن
در زمان گذشته از میز و صندلی های امروزی خبری نبود، مردم چه دارا و چه ندار بر روی زمین می نشستند، با این تفاوت که زیر پای توانگران فرش و زیر پای مردم عادی گلیم و نمد پهن می شد.
چون خیابان ها در قدیم اغلب خاکی یا حداکثر سنگ فرش بودند، با کمترین وزش باد، خاک و خاشاک به دورن خانه ها می آمد و معمولا بر روی فرش و اسباب خانه می نشست، در نتیجه کدبانو خانه به منظور رفع این آلودگی، مجبور به جارو کردن فرش می شد،که جارو کردن فرش معمولا از بالا به پایین اتاق صورت می گرفت، در نتیجه اهل خانه که روی فرش نشسته بودند، به علت جارو کردن مجبور می شدند از جای خویش برخیزند و به گوشه ای بروند تا کار کدبانوی خانه به انتها برسد.
گاهی به دلیل بدی آب و هوا کدبانوی خانه مجبور می شد، این کار را چند بار در روز انجام دهد، در نتیجه اهل خانه مدتی از روز آسایش و آرامشی را که روی فرش داشتند، را از دست میدادند.
اصطلاح "زیر پا را جارو کردن "که به معنای این است که، شخصی در اثر سخن چینی دیگران کار و موقعیت خوبی را که داشته است، برای مدتی از دست بدهد ،از همین کار جارو کردن بانوان خانه ریشه گرفته است.
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
#مهدی_پرتوی_آملی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#اصطلاحات
#زیر_پای_کسی_را_جاروکردن
در زمان گذشته از میز و صندلی های امروزی خبری نبود، مردم چه دارا و چه ندار بر روی زمین می نشستند، با این تفاوت که زیر پای توانگران فرش و زیر پای مردم عادی گلیم و نمد پهن می شد.
چون خیابان ها در قدیم اغلب خاکی یا حداکثر سنگ فرش بودند، با کمترین وزش باد، خاک و خاشاک به دورن خانه ها می آمد و معمولا بر روی فرش و اسباب خانه می نشست، در نتیجه کدبانو خانه به منظور رفع این آلودگی، مجبور به جارو کردن فرش می شد،که جارو کردن فرش معمولا از بالا به پایین اتاق صورت می گرفت، در نتیجه اهل خانه که روی فرش نشسته بودند، به علت جارو کردن مجبور می شدند از جای خویش برخیزند و به گوشه ای بروند تا کار کدبانوی خانه به انتها برسد.
گاهی به دلیل بدی آب و هوا کدبانوی خانه مجبور می شد، این کار را چند بار در روز انجام دهد، در نتیجه اهل خانه مدتی از روز آسایش و آرامشی را که روی فرش داشتند، را از دست میدادند.
اصطلاح "زیر پا را جارو کردن "که به معنای این است که، شخصی در اثر سخن چینی دیگران کار و موقعیت خوبی را که داشته است، برای مدتی از دست بدهد ،از همین کار جارو کردن بانوان خانه ریشه گرفته است.
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
#مهدی_پرتوی_آملی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#پروست و #مفهوم_عشق
مارسل پروست که بسیاری وی را بهترین نویسنده ی سده ی بیستم میدانند اعتقاد داشت عشق واقعیت ندارد. از نظر پروست عشق امری مربوط به حالات درونی خود ماست و ما موجوداتی را که حقیقی باشند دوست نداریم، بلکه موجوداتی را دوست داریم که خود آنها را آفریده باشیم.هر انسانی ناخود آگاه تصویری ایده آل ازظاهر وحتی نوع رفتار معشوق را در ذهن خویش میپروراند و بدان عشق میورزد. به محض اولین برخورد جدی با جنس مخالف در دنیای خارج ممکن است احساس کنیم معشوق را یافته ایم ، اما از دید پروست ما در واقع نه عاشق دیگری، که عاشق همان تصویر ایده آل ذهن خود هستیم.مشکلات یک رابطه ی عاشقانه از آنجا آغاز میشود که یکی از طرفین(وگاه هردو) به مرور زمان حس میکنند طرف مقابل، با تصویری که در ذهن داشته اند مطابقت ندارد.آن گاه تلاشی نافرجام برای همسان کردن رفتار معشوق یا همسر با تصویر ساحته ی ذهن صورت میگیرد. تلاشی که اغلب به فروپاشی رابطه ی عاشقانه یا ازدواج می انجامد.تراژیک ترین وجه قضیه اما هنگامی است یکی از دو سوی رابطه با اینکه میداند چنین تلاشی بیهوده است، همچنان به حفظ رابطه اصرار میورزد. همه ی سختی های را به جان میخرد ، توهین های طرف مقابل را تحمل کرده وتن به هر حقارتی میدهد چون نمیتواند از تصویر ذهنی خود دست بکشد.چون حاضر به پدیزش این واقعیت تلخ نیست که موجود ایده آل او شاید هرگز در عالم واقع وجود نداشته باشد.
پروست در جلد اول شاهکار خود (در جستجوی زمان از دست رفته) که "طرف خانه ی سوان "نام دارد، توصیفی دقیق و تکان دهنده از این نوع رابطه ارائه میدهد.سوان که مردی خوش گذران است عاشق"اودت"شده وبا او ازدواج میکند. در ابتدای آشنایی هردو بهم علاقه دارند ولی ازدواجشان تبدیل به رابطه ای بیمار گونه میشود.نه به این دلیل که اودت دیگر سوان را دوست ندارد و با مردان دیگر رابطه برقرار کرده ،یلکه سوان چنان شیفته ی اودت (یا تصویر ذهنی اش) است که حاضر نیست واقعیت را بپذیرد. او حتی مطمئن نیست که پدر حقیقی دخترشان خودش است یا مردی دیگر،چون دختر هیچ شباهتی به او ندارد.
برای پروست عشق همچون یک بیماری است.به تبی میماند که با فروکش کردن آن،بیماری نیز پایان یافته.تب ناشی ازعشق نیز سرانجام فروکش میکند،واین پایان عشق است.سوان نیز پس از تحمل مصائب فراوان سرانجام به مرحله ای میرسد که به خود میگوید:فکرش را بکن که این همه سالهای زندگی ام را هدر داده ام،مرگ خودم را خواستم،بزرگترین عشق زندگی ام را برای زنی مایه گذاشتم که ازش خوشم نمی آمد و بمن نمی خورد"
بقول جاکومو لئوپاردی شاعر ایتالیایی،فریب های عاشقانه چنان کاری میکنند که گذشته از امید، تمنا نیز در ما خاموش میشود.توهم سوان پایان می یابد،اما زمانی را که از دست داده هرگز جبران نخواهد شد. اگر پروست جاودانه شده برای این است که پی برد زمان از دست رفته را تنها از راه نوشتن میتوان بازآفرید.نه جهت ارضا حس نوستالژی، بلکه برای اندیشیدن به معنای زندگیمان.
#علی_حاتم
#پروست،مارسل
#در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته"(طرف خانه سوان)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#پروست و #مفهوم_عشق
مارسل پروست که بسیاری وی را بهترین نویسنده ی سده ی بیستم میدانند اعتقاد داشت عشق واقعیت ندارد. از نظر پروست عشق امری مربوط به حالات درونی خود ماست و ما موجوداتی را که حقیقی باشند دوست نداریم، بلکه موجوداتی را دوست داریم که خود آنها را آفریده باشیم.هر انسانی ناخود آگاه تصویری ایده آل ازظاهر وحتی نوع رفتار معشوق را در ذهن خویش میپروراند و بدان عشق میورزد. به محض اولین برخورد جدی با جنس مخالف در دنیای خارج ممکن است احساس کنیم معشوق را یافته ایم ، اما از دید پروست ما در واقع نه عاشق دیگری، که عاشق همان تصویر ایده آل ذهن خود هستیم.مشکلات یک رابطه ی عاشقانه از آنجا آغاز میشود که یکی از طرفین(وگاه هردو) به مرور زمان حس میکنند طرف مقابل، با تصویری که در ذهن داشته اند مطابقت ندارد.آن گاه تلاشی نافرجام برای همسان کردن رفتار معشوق یا همسر با تصویر ساحته ی ذهن صورت میگیرد. تلاشی که اغلب به فروپاشی رابطه ی عاشقانه یا ازدواج می انجامد.تراژیک ترین وجه قضیه اما هنگامی است یکی از دو سوی رابطه با اینکه میداند چنین تلاشی بیهوده است، همچنان به حفظ رابطه اصرار میورزد. همه ی سختی های را به جان میخرد ، توهین های طرف مقابل را تحمل کرده وتن به هر حقارتی میدهد چون نمیتواند از تصویر ذهنی خود دست بکشد.چون حاضر به پدیزش این واقعیت تلخ نیست که موجود ایده آل او شاید هرگز در عالم واقع وجود نداشته باشد.
پروست در جلد اول شاهکار خود (در جستجوی زمان از دست رفته) که "طرف خانه ی سوان "نام دارد، توصیفی دقیق و تکان دهنده از این نوع رابطه ارائه میدهد.سوان که مردی خوش گذران است عاشق"اودت"شده وبا او ازدواج میکند. در ابتدای آشنایی هردو بهم علاقه دارند ولی ازدواجشان تبدیل به رابطه ای بیمار گونه میشود.نه به این دلیل که اودت دیگر سوان را دوست ندارد و با مردان دیگر رابطه برقرار کرده ،یلکه سوان چنان شیفته ی اودت (یا تصویر ذهنی اش) است که حاضر نیست واقعیت را بپذیرد. او حتی مطمئن نیست که پدر حقیقی دخترشان خودش است یا مردی دیگر،چون دختر هیچ شباهتی به او ندارد.
برای پروست عشق همچون یک بیماری است.به تبی میماند که با فروکش کردن آن،بیماری نیز پایان یافته.تب ناشی ازعشق نیز سرانجام فروکش میکند،واین پایان عشق است.سوان نیز پس از تحمل مصائب فراوان سرانجام به مرحله ای میرسد که به خود میگوید:فکرش را بکن که این همه سالهای زندگی ام را هدر داده ام،مرگ خودم را خواستم،بزرگترین عشق زندگی ام را برای زنی مایه گذاشتم که ازش خوشم نمی آمد و بمن نمی خورد"
بقول جاکومو لئوپاردی شاعر ایتالیایی،فریب های عاشقانه چنان کاری میکنند که گذشته از امید، تمنا نیز در ما خاموش میشود.توهم سوان پایان می یابد،اما زمانی را که از دست داده هرگز جبران نخواهد شد. اگر پروست جاودانه شده برای این است که پی برد زمان از دست رفته را تنها از راه نوشتن میتوان بازآفرید.نه جهت ارضا حس نوستالژی، بلکه برای اندیشیدن به معنای زندگیمان.
#علی_حاتم
#پروست،مارسل
#در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته"(طرف خانه سوان)
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#برشی_از_کتاب
با این وجود، زمان زیادی می برد تا کودکان بفهمند که یک بدن دارند. برای ماه ها، برای بیشتر از یک سال، آن ها تنها بدنی ناپدید شده از جنس دست و پا، حفره ها و سوراخ ها دارند. و همه ی آن تنها در تصویر آیینه سازمان می یابد، گویی که فقط در تصویرِ آیینه بدن می شود. غریب تر این که هومرِ یونانیها هیچ واژهای برای نامیدنِ انسجام بدن نداشت. این نیز به همان اندازه متناقض است که، روی دیوارهایی که هکتور و همرزمانش در مواجه با تروی از آن ها دفاع می کردند، هیچ بدنی وجود نداشت. در آن ها بازوهای برافراشته، سینه های پر دل و جرات، پاهای چابک، کلاه خودهای در حال درخشش بر فراز سرها حضور داشت_ هیچ بدنی اما آنجا نبود. واژهی یونانی برای بدن در هومر فقط برای نامیدنِ جسد پدیدار می شود. جسد و به دنبالِ آن، جسد و آیینه اند که به ما یاد می دهند، و یا دست کم می شود گفت که به یونانی ها یاد دادند و امروز به کودکان یاد می دهند __ که ما بدن داریم، که این بدن یک فرم دارد، که این فرم یک خط بیرونی دارد، که در این خط بیرونی یک ضخامت، یک وزن هست. خلاصه این که، بدن جایی را اشغال می کند. آیینه و جسداند که فضایی را برای تجربه ی اتوپیاییِ آغازین و بنیادینِ بدن تعیین می کنند. آیینه و جسد اند که سرکوب می کنند، و فرو می نشانند، و مسدود می کنند، این غضب اتوپیاییِ عظیم که بدن هایمان را هر لحظه ویران می کند و ناپدید می سازد. به خاطر اینهاست، به خاطر آیینه و جسد، که بدن ما اتوپیای ساده و خالصی نیست. و هنوز، اگر تصور کنید که آینه در یک فضای دسترسی ناپذیر برای ما قد علم می کند، و این که ما هرگز نمی توانیم در جایی باشیم که جسدمان آنجاست؛ اگر اینطور فکر کنید که آیینه و جسد خودشان در یک جایِ دیگرِ سخت و استوار قرار دارند، درخواهید یافت که فقط اتوپیاها می توانند خودشان را در یک چشم به هم زدن هم احاطه کنند، و هم پنهان کنند، اتوپیای ژرف و شهریارانهی بدن ما.
همچنین باید گفت که عشق بازی، حسی است که در آن بدنِ یک فرد، خودش را احاطه می کند. عشق نوعی وجود داشتن در خارج از همه ی اتوپیاها است، همراه با تمام سرنوشتِ آن فرد، در میانِ دستانِ دیگری. همین که انگشت های دیگری، روی بدنتان می لغزد، همه ی قسمت های نامرئیِ بدنتان به وجود می آیند. در برابر لب های دیگری، لب هایتان حساس می شوند. در برابر چشمان نیمه بسته ی او، چهره ی شما به نوعی ایمان می رسد. سرانجام، آنجا نگاه خیره ایست برای تماشای پلک های بسته تان. عشق، هم شبیه به آینه و هم شبیه به مرگ است__ اتوپیای بدنتان را فرو می نشاند، آن را خاموش می کند، آرامش می کند، در برش می گیرد گویی که درون یک صندوق باشد، مسدود و مهر و مومش می کند. به همین خاطر است که عشق ارتباط بسیار نزدیکی با وهم آیینه و تهدید به مرگ دارد. و با وجودِ این دو چهره ی خطرناک که عشق را احاطه کرده اند، ما هنوز عشق بازی را بیشتر و بیشتر دوست داریم، چرا که در عشق بدن این جا هست.
#بدن_اتوپیایی
#میشل_فوکو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#برشی_از_کتاب
با این وجود، زمان زیادی می برد تا کودکان بفهمند که یک بدن دارند. برای ماه ها، برای بیشتر از یک سال، آن ها تنها بدنی ناپدید شده از جنس دست و پا، حفره ها و سوراخ ها دارند. و همه ی آن تنها در تصویر آیینه سازمان می یابد، گویی که فقط در تصویرِ آیینه بدن می شود. غریب تر این که هومرِ یونانیها هیچ واژهای برای نامیدنِ انسجام بدن نداشت. این نیز به همان اندازه متناقض است که، روی دیوارهایی که هکتور و همرزمانش در مواجه با تروی از آن ها دفاع می کردند، هیچ بدنی وجود نداشت. در آن ها بازوهای برافراشته، سینه های پر دل و جرات، پاهای چابک، کلاه خودهای در حال درخشش بر فراز سرها حضور داشت_ هیچ بدنی اما آنجا نبود. واژهی یونانی برای بدن در هومر فقط برای نامیدنِ جسد پدیدار می شود. جسد و به دنبالِ آن، جسد و آیینه اند که به ما یاد می دهند، و یا دست کم می شود گفت که به یونانی ها یاد دادند و امروز به کودکان یاد می دهند __ که ما بدن داریم، که این بدن یک فرم دارد، که این فرم یک خط بیرونی دارد، که در این خط بیرونی یک ضخامت، یک وزن هست. خلاصه این که، بدن جایی را اشغال می کند. آیینه و جسداند که فضایی را برای تجربه ی اتوپیاییِ آغازین و بنیادینِ بدن تعیین می کنند. آیینه و جسد اند که سرکوب می کنند، و فرو می نشانند، و مسدود می کنند، این غضب اتوپیاییِ عظیم که بدن هایمان را هر لحظه ویران می کند و ناپدید می سازد. به خاطر اینهاست، به خاطر آیینه و جسد، که بدن ما اتوپیای ساده و خالصی نیست. و هنوز، اگر تصور کنید که آینه در یک فضای دسترسی ناپذیر برای ما قد علم می کند، و این که ما هرگز نمی توانیم در جایی باشیم که جسدمان آنجاست؛ اگر اینطور فکر کنید که آیینه و جسد خودشان در یک جایِ دیگرِ سخت و استوار قرار دارند، درخواهید یافت که فقط اتوپیاها می توانند خودشان را در یک چشم به هم زدن هم احاطه کنند، و هم پنهان کنند، اتوپیای ژرف و شهریارانهی بدن ما.
همچنین باید گفت که عشق بازی، حسی است که در آن بدنِ یک فرد، خودش را احاطه می کند. عشق نوعی وجود داشتن در خارج از همه ی اتوپیاها است، همراه با تمام سرنوشتِ آن فرد، در میانِ دستانِ دیگری. همین که انگشت های دیگری، روی بدنتان می لغزد، همه ی قسمت های نامرئیِ بدنتان به وجود می آیند. در برابر لب های دیگری، لب هایتان حساس می شوند. در برابر چشمان نیمه بسته ی او، چهره ی شما به نوعی ایمان می رسد. سرانجام، آنجا نگاه خیره ایست برای تماشای پلک های بسته تان. عشق، هم شبیه به آینه و هم شبیه به مرگ است__ اتوپیای بدنتان را فرو می نشاند، آن را خاموش می کند، آرامش می کند، در برش می گیرد گویی که درون یک صندوق باشد، مسدود و مهر و مومش می کند. به همین خاطر است که عشق ارتباط بسیار نزدیکی با وهم آیینه و تهدید به مرگ دارد. و با وجودِ این دو چهره ی خطرناک که عشق را احاطه کرده اند، ما هنوز عشق بازی را بیشتر و بیشتر دوست داریم، چرا که در عشق بدن این جا هست.
#بدن_اتوپیایی
#میشل_فوکو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
در کشوری زندگی میکنم که اولین جرمم در پرونده ام جنسیتم یعنی زن بودنم است چون قاضی مقیسه در دادگاه به صورتم نگاه کرد و گفت تو یک دختر بی پدر و مادری که بین چند تا پسر میلولیدی و تصورش از فعالیت مدنی یک زن در جامعه همین است لابد زنی فاحشه! یا وقتی بازپرس خورشیدی به پدرم گفت دخترت رو خوب تربیت نکردی که به جای شوهر و بچه داری وارد این راه شده !
حجابم را قانون گذاران مرد انتخاب می کنند
حق طلاقم، سرپرستی فرزندم؛ دیه ام، سهم الارثم را قانون گذاران مرد تصویب میکنند کسانی که جای مننیستند حق تصمیم گیری برای من ندارند!
مرا همچون کالا برای ازدواج به فروش میرسانند و میزان مهری که از همسرم میخواهم مادی ست و توسط مردان قیمت گذاری میشود
مادرانمان به ما شیر داده اما پدرانمان شیر بها میخواهند همان طور که ٩ ماه عذاب با مادر است و شناسنامه ام به نام پدر!
اگر حتی کار شجاعانه ای انجام دهیم میگویند تو از صد تا مرد مردتری!
اگر مستقل باشی خودکفا باشی میگویند خیلی مردی!
هرگز نخواستند بپذیریند ما برای خودمان هویت داریم و حق و حقوقی!
همیشه هستند مردانی که در توهم چیزی به نام رگ غیرت به سر میبرند و تمام آزادی هایمان را از ما میگیرند و حالا شنیدم مردی زنی ورزشکار را بی غیرت خطاب کرده!! البته بهتر است بگویم نری بی غیرت!
من خواهان حقوق برابر زن و مرد هستم
شاید اسمش فمنیست باشد هر چه هست من همانم
و حالا میخواهم صدا و سیمای جمهوری اسلامی و آن نر بی غیرت رسما از بانو رجبی که با وجود خفقان های موجود در ایران، به عنوان یک زن به موفقیت های بسیاری دست یافته عذر خواهی کنند!
بسیارند مردانی هم که همیشه همراه با زنان و صدای اعتراض آنها بودند...
در ضمن تنها مرد زندگی من پدرم است که عاشقانه دوستش دارم چرا که مرا آنجور که خواستم تربیت کرد زنی آزاد...
از صفحه فیسبوک #آتنا_دائمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
در کشوری زندگی میکنم که اولین جرمم در پرونده ام جنسیتم یعنی زن بودنم است چون قاضی مقیسه در دادگاه به صورتم نگاه کرد و گفت تو یک دختر بی پدر و مادری که بین چند تا پسر میلولیدی و تصورش از فعالیت مدنی یک زن در جامعه همین است لابد زنی فاحشه! یا وقتی بازپرس خورشیدی به پدرم گفت دخترت رو خوب تربیت نکردی که به جای شوهر و بچه داری وارد این راه شده !
حجابم را قانون گذاران مرد انتخاب می کنند
حق طلاقم، سرپرستی فرزندم؛ دیه ام، سهم الارثم را قانون گذاران مرد تصویب میکنند کسانی که جای مننیستند حق تصمیم گیری برای من ندارند!
مرا همچون کالا برای ازدواج به فروش میرسانند و میزان مهری که از همسرم میخواهم مادی ست و توسط مردان قیمت گذاری میشود
مادرانمان به ما شیر داده اما پدرانمان شیر بها میخواهند همان طور که ٩ ماه عذاب با مادر است و شناسنامه ام به نام پدر!
اگر حتی کار شجاعانه ای انجام دهیم میگویند تو از صد تا مرد مردتری!
اگر مستقل باشی خودکفا باشی میگویند خیلی مردی!
هرگز نخواستند بپذیریند ما برای خودمان هویت داریم و حق و حقوقی!
همیشه هستند مردانی که در توهم چیزی به نام رگ غیرت به سر میبرند و تمام آزادی هایمان را از ما میگیرند و حالا شنیدم مردی زنی ورزشکار را بی غیرت خطاب کرده!! البته بهتر است بگویم نری بی غیرت!
من خواهان حقوق برابر زن و مرد هستم
شاید اسمش فمنیست باشد هر چه هست من همانم
و حالا میخواهم صدا و سیمای جمهوری اسلامی و آن نر بی غیرت رسما از بانو رجبی که با وجود خفقان های موجود در ایران، به عنوان یک زن به موفقیت های بسیاری دست یافته عذر خواهی کنند!
بسیارند مردانی هم که همیشه همراه با زنان و صدای اعتراض آنها بودند...
در ضمن تنها مرد زندگی من پدرم است که عاشقانه دوستش دارم چرا که مرا آنجور که خواستم تربیت کرد زنی آزاد...
از صفحه فیسبوک #آتنا_دائمی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان ده
بیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده
نشانِ رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید
کرم فرما ز لطفِ خود نشان او به یاران ده
بیا ای صوفی صافی و دُرد درد دل درکش
چه می لرزی به جان آخر بیا جان را به جانان ده
اگر فرمان رسد از شه که سر در پای او انداز
تو پا انداز کن سر را به شکرانه روان جان ده
چه خوش گنجیست عشق او که در عالم نمی گنجد
چنین گنج ار کسی جوید نشانش کنج ویران ده
نشان رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید
کرم فرما ز لطف خود نشان او به یاران ده
#شاه_نعمت_الله_ولی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان ده
بیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده
نشانِ رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید
کرم فرما ز لطفِ خود نشان او به یاران ده
بیا ای صوفی صافی و دُرد درد دل درکش
چه می لرزی به جان آخر بیا جان را به جانان ده
اگر فرمان رسد از شه که سر در پای او انداز
تو پا انداز کن سر را به شکرانه روان جان ده
چه خوش گنجیست عشق او که در عالم نمی گنجد
چنین گنج ار کسی جوید نشانش کنج ویران ده
نشان رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید
کرم فرما ز لطف خود نشان او به یاران ده
#شاه_نعمت_الله_ولی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بنادر
#بنادر: واژهی بندر فارسی است و به همین صورت به عربی رفته و در جمع مکسّر بنادر شده است. ولی در فارسی، درستتر و زیباتر آن است که بندر را به «ها» جمع ببندیم و بندرها بگوییم.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بنادر
#بنادر: واژهی بندر فارسی است و به همین صورت به عربی رفته و در جمع مکسّر بنادر شده است. ولی در فارسی، درستتر و زیباتر آن است که بندر را به «ها» جمع ببندیم و بندرها بگوییم.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
شعربی انکه بدان توجهی داشته باشم در باطن من نطفه میبندد،شکل میگیرد،می رسدوانگاه چون میوه ای رسیده ای،می افتد.من هرگزبه نوشتن چیزی تصمیم نمیگیرم،بلکه تنهااحتیاج به نوشتن رااحساس میکنم،واین هنگامی است که شعری در من رسیده است
همه حرفها برسر ان است که من،میان خواننده واحساس خویش واسطه ای امین باشم.شعر من پیامی باشدازاحساس من به خواننده.بیهوده نکوشم چیزی ازخودبراین پیام بیفزایم
صنعتکارنیستم که برای پرداختن چیزی رنج بسیاربرم.رنج من زندگی ماست
شعرمن زندگی نهانی تری را بازگو میکند
#احمد_شاملو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
شعربی انکه بدان توجهی داشته باشم در باطن من نطفه میبندد،شکل میگیرد،می رسدوانگاه چون میوه ای رسیده ای،می افتد.من هرگزبه نوشتن چیزی تصمیم نمیگیرم،بلکه تنهااحتیاج به نوشتن رااحساس میکنم،واین هنگامی است که شعری در من رسیده است
همه حرفها برسر ان است که من،میان خواننده واحساس خویش واسطه ای امین باشم.شعر من پیامی باشدازاحساس من به خواننده.بیهوده نکوشم چیزی ازخودبراین پیام بیفزایم
صنعتکارنیستم که برای پرداختن چیزی رنج بسیاربرم.رنج من زندگی ماست
شعرمن زندگی نهانی تری را بازگو میکند
#احمد_شاملو
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بنیانگذار
#بنیانگذار: املای این ترکیب به همین صورت صحیح است. بعضی آن را با حرف «ز» و به صورت بنیانگزار مینویسند و غلط است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بنیانگذار
#بنیانگذار: املای این ترکیب به همین صورت صحیح است. بعضی آن را با حرف «ز» و به صورت بنیانگزار مینویسند و غلط است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#برشی_از_کتاب
مردم اغلب خرید کتاب را با تحصیل محتوایش اشتباه می گیرند. این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد. جسم شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهن وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست. همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند - به دیگر سخن، آنچه را که با نظام فکری وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش. هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظام فکری خود دارد. به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند: هیچ چیز آن را به خاطر نمی سپارند.
#جهان_و_تاملات_فیلسوف
#آرتور_شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#برشی_از_کتاب
مردم اغلب خرید کتاب را با تحصیل محتوایش اشتباه می گیرند. این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد. جسم شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهن وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست. همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند - به دیگر سخن، آنچه را که با نظام فکری وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش. هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظام فکری خود دارد. به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند: هیچ چیز آن را به خاطر نمی سپارند.
#جهان_و_تاملات_فیلسوف
#آرتور_شوپنهاور
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#برشی_از_کتاب
اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه وقت برای جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بی آفرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چطور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی آدمها به هم ریخته است...!
#سومانک_کید
#زندگی_اسرارآمیز_زنبورها
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#برشی_از_کتاب
اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه وقت برای جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بی آفرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چطور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی آدمها به هم ریخته است...!
#سومانک_کید
#زندگی_اسرارآمیز_زنبورها
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#برشی_از_کتاب
این کدام « من » هست که میگوید ؟
زمن، « هست » تا هست ایران بپای
روان ِ رسـتم ، که سیمرغ (= ارتا ) دایه او بوده است ، به بهمن ، پسراسفندیار، که برای گستردن آموزه زرتشت، پس ازبندکشیدن همه خانواده زال، درصددِ نابودکردن ِدخمه رستمست، تا بنیاد ِ سیمرغیان را ازجهان برافکند، چنین میگوید :
زمـن بود ، تا بـود ایـران بـپـای
بگفتم ، گواهست یـزدان خـدای
این کدام « من» هست که ایران ، با او میتواند، همیشه ازنو، برپا خیزد وهمیشه بــپـایـد ؟
این « منی » هست که درهفتخوان آزمایشها، « توتیائی را جُسته و یافته است، که خرد هرانسانی را ، خورشید گونه، یا بسخنی دیگر، ازخودش روشـنـده و، ازخودش بیننده » میسازد.
گواه براین سخن نیز، اهورامزدای بهمن زرتشتی نیست، که برضد چنین خردیست ، بلکه سیمرغ ، یا ارتا، خدای رستم است . این « من » به کسیکه دربرانداختن سیمرغیان ودیگر اندیشان ، حدی برای دشمنی و کینه توزی نمیشناسد، حتا پس ازمرگ خود ، جام جم را هدیه میدهد ، تا با دیدن ِ آن، کینه را تبدیل به مهرکند، و به بینشی راه یابد ، که جانشین « بینش اهورامزدائیش » میگردد .
نام بخشندهِ جام جم به هرانسانی ، یا انگیزنده ِ« خردِِ ازخود روشن » درهرانسانی ، « رُسـتـم= takhma+rao » است ، که وارونه همه ترجمه های مغشوش ازاین نام ، مانند خودِ واژه « روشـن= cana+ rao) ، به معنای « تخمیست که ازخود، روشن وسبز » میشود . « روشنی » درفرهنگ ایران ، هرگونه نوری نیست ، بلکه فقط « نوریست که ازهستی خود ِ انسان ، زائیده شود » . این « اصلی که ازخود، روشن میشود » ، سوار بر « رخش» است، که « اصل پیوند دهی و وصال»، و « پیکریابی ِ رنگین کمان وطیف وتنوع » میباشد . رستم ، بخشنده روشنائیست ، که ازتعدد وکثرت و پیوند یابی گوناگونیها و رنگارنگیها، آفریده میشود ، و به هرجا برده میشود . و اینکه هردو، « رستم و رخش » ، درپایان ، باهم ، « به چاه » فرو میافتند ، بیان آنست که هردو نیز جفت با همدیگر ، باز، زائیده خواهند شد ، وباز برای فرشگرد یا نوزائی، همه چشمها وخردها را خورشید گونه خواهند ساخت .
« رستم ورخش»،همان فرشگرد، یا باز زائی ِهمیشگی « سمندرازخاکسترش» هست . « چاه ویا غار= مَـر» ، نماد « اصل رستاخیز، یا فرشگرد وباز زائی » بوده است . این « اصل ازخود روشن شدن » ، آموزه ای و مکتب فلسفی تازه ای ، ودینی تازه ای نمیآورد ، بلکه همه چشمها وخردها و دلهای انسانها را ازنو، « ازخودشان ، روشن » میسازد ، تا خود بیاندیشند وبیافرینند .
« باززائی = فرشگرد » ، همیشه یاد آوری از چیزیست که جامعه بدان هزاره ها، آبستن بوده است، و درچاه وغارناپیدای هستیش، فرو افتاده ، و با گذشت زمان، فراموش ساخته شده است . ما به چه آبستنیم ؟ تا آنرا بیاد آوریم ، و ازخود ، بزایانیم ؟ ما به سیمرغ، به اصل فرشگرد ونو شوی ، به رستم ورخش ، به جام جم، آبستنیم . درما ، کاریزی نهفته است که دریای ِ حقیقت ازآن میجوشد .
موج دریای حقیقت که زند بر کـُه ِ قاف
زان زما جوش برآورد ، که ما کاریزیم ( مولوی )
از کتاب " #زال_زر_یا_زرتشت
یا
#جنگ_اهورامزدا_با_سیمرغ
#منوچهر_جمالی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#برشی_از_کتاب
این کدام « من » هست که میگوید ؟
زمن، « هست » تا هست ایران بپای
روان ِ رسـتم ، که سیمرغ (= ارتا ) دایه او بوده است ، به بهمن ، پسراسفندیار، که برای گستردن آموزه زرتشت، پس ازبندکشیدن همه خانواده زال، درصددِ نابودکردن ِدخمه رستمست، تا بنیاد ِ سیمرغیان را ازجهان برافکند، چنین میگوید :
زمـن بود ، تا بـود ایـران بـپـای
بگفتم ، گواهست یـزدان خـدای
این کدام « من» هست که ایران ، با او میتواند، همیشه ازنو، برپا خیزد وهمیشه بــپـایـد ؟
این « منی » هست که درهفتخوان آزمایشها، « توتیائی را جُسته و یافته است، که خرد هرانسانی را ، خورشید گونه، یا بسخنی دیگر، ازخودش روشـنـده و، ازخودش بیننده » میسازد.
گواه براین سخن نیز، اهورامزدای بهمن زرتشتی نیست، که برضد چنین خردیست ، بلکه سیمرغ ، یا ارتا، خدای رستم است . این « من » به کسیکه دربرانداختن سیمرغیان ودیگر اندیشان ، حدی برای دشمنی و کینه توزی نمیشناسد، حتا پس ازمرگ خود ، جام جم را هدیه میدهد ، تا با دیدن ِ آن، کینه را تبدیل به مهرکند، و به بینشی راه یابد ، که جانشین « بینش اهورامزدائیش » میگردد .
نام بخشندهِ جام جم به هرانسانی ، یا انگیزنده ِ« خردِِ ازخود روشن » درهرانسانی ، « رُسـتـم= takhma+rao » است ، که وارونه همه ترجمه های مغشوش ازاین نام ، مانند خودِ واژه « روشـن= cana+ rao) ، به معنای « تخمیست که ازخود، روشن وسبز » میشود . « روشنی » درفرهنگ ایران ، هرگونه نوری نیست ، بلکه فقط « نوریست که ازهستی خود ِ انسان ، زائیده شود » . این « اصلی که ازخود، روشن میشود » ، سوار بر « رخش» است، که « اصل پیوند دهی و وصال»، و « پیکریابی ِ رنگین کمان وطیف وتنوع » میباشد . رستم ، بخشنده روشنائیست ، که ازتعدد وکثرت و پیوند یابی گوناگونیها و رنگارنگیها، آفریده میشود ، و به هرجا برده میشود . و اینکه هردو، « رستم و رخش » ، درپایان ، باهم ، « به چاه » فرو میافتند ، بیان آنست که هردو نیز جفت با همدیگر ، باز، زائیده خواهند شد ، وباز برای فرشگرد یا نوزائی، همه چشمها وخردها را خورشید گونه خواهند ساخت .
« رستم ورخش»،همان فرشگرد، یا باز زائی ِهمیشگی « سمندرازخاکسترش» هست . « چاه ویا غار= مَـر» ، نماد « اصل رستاخیز، یا فرشگرد وباز زائی » بوده است . این « اصل ازخود روشن شدن » ، آموزه ای و مکتب فلسفی تازه ای ، ودینی تازه ای نمیآورد ، بلکه همه چشمها وخردها و دلهای انسانها را ازنو، « ازخودشان ، روشن » میسازد ، تا خود بیاندیشند وبیافرینند .
« باززائی = فرشگرد » ، همیشه یاد آوری از چیزیست که جامعه بدان هزاره ها، آبستن بوده است، و درچاه وغارناپیدای هستیش، فرو افتاده ، و با گذشت زمان، فراموش ساخته شده است . ما به چه آبستنیم ؟ تا آنرا بیاد آوریم ، و ازخود ، بزایانیم ؟ ما به سیمرغ، به اصل فرشگرد ونو شوی ، به رستم ورخش ، به جام جم، آبستنیم . درما ، کاریزی نهفته است که دریای ِ حقیقت ازآن میجوشد .
موج دریای حقیقت که زند بر کـُه ِ قاف
زان زما جوش برآورد ، که ما کاریزیم ( مولوی )
از کتاب " #زال_زر_یا_زرتشت
یا
#جنگ_اهورامزدا_با_سیمرغ
#منوچهر_جمالی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بورس
#بورس/بورسیه: این دو کلمه را نباید به جای هم به کار برد. بورس کلمهای است فرانسوی (bourse) به معنای «مبلغ مستمری که دولت یا موسسات خصوصی به دانشآموز یا دانشجو به عنوان کمک هزینهی تحصیل میدهند». ولی بورسیه، که آن هم کلمهای فرانسوی است (boursier)، به «دانشآموز یا دانشجویی که از این مستمری برخوردار است» اطلاق میشود. در مطبوعات و در رادیو و تلویزیون غالباً این دو را به غلط به جای هم به کار میبرند و مثلاً میگویند: «دانشجویان واجد شرایط میتوانند از بورسیهی دانشگاه آزاد استفاده کنند». در واقع بایستی بگویند: «... از بورس دانشگاه آزاد استفاده کنند».
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بورس
#بورس/بورسیه: این دو کلمه را نباید به جای هم به کار برد. بورس کلمهای است فرانسوی (bourse) به معنای «مبلغ مستمری که دولت یا موسسات خصوصی به دانشآموز یا دانشجو به عنوان کمک هزینهی تحصیل میدهند». ولی بورسیه، که آن هم کلمهای فرانسوی است (boursier)، به «دانشآموز یا دانشجویی که از این مستمری برخوردار است» اطلاق میشود. در مطبوعات و در رادیو و تلویزیون غالباً این دو را به غلط به جای هم به کار میبرند و مثلاً میگویند: «دانشجویان واجد شرایط میتوانند از بورسیهی دانشگاه آزاد استفاده کنند». در واقع بایستی بگویند: «... از بورس دانشگاه آزاد استفاده کنند».
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#یوسف_زلیخا_و_اسطورهها
پیش از این، ریشه های اسطوره ای برخی از داستان های وارد شده در کتب مذهبی را همچون داستان آفرینش جهان، آفرینش انسان از گل، جهان پس از مرگ و آب حیات را بررسی کردیم.
امروز به داستان یوسف و زلیخا میپردازیم.
جی اف برلین اینگونه میگوید که :به آسانی میتوان گفت که داستان های مصری، یونانی و عبری می توانند نمونه هایی از وامگیری متقابل باشند، چرا که هر سه ملت در سواحل مدیترانه زندگی می کردند و با هم ارتباط تجاری داشتند.
همانگونه که که میدانیم مذهب جزو پايه هاي اعتقادي عموم مردم از گذشته تا کنون است و در تمام جنبه های زندگي آنها نفوذ دارد. قصه ها هم از اين تأثير بي نصيب نمانده اند.
توسل به خدا، رویکردی است که هم در داستان های اساطیری و هم در کتب مذهبی نمود فراوان دارد.
در اساطیر معمولا با حضور مستقیم خدا در داستان ها روبرو هستیم ولی در کتب مذهبی این حضور با دعا و توسل نمود می یابد و با مجازات ضد قهرمان به یاری قهرمان می شتابد. این مجازات ها معمولا به کمک نیروهای طبیعت انجام می شود. سیل، زمین لرزه، توفان و آتشفشان ابزار خدایان برای تنبیه نوع بشر و کمک به قهرمان داستان است.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#یوسف_زلیخا_و_اسطورهها
پیش از این، ریشه های اسطوره ای برخی از داستان های وارد شده در کتب مذهبی را همچون داستان آفرینش جهان، آفرینش انسان از گل، جهان پس از مرگ و آب حیات را بررسی کردیم.
امروز به داستان یوسف و زلیخا میپردازیم.
جی اف برلین اینگونه میگوید که :به آسانی میتوان گفت که داستان های مصری، یونانی و عبری می توانند نمونه هایی از وامگیری متقابل باشند، چرا که هر سه ملت در سواحل مدیترانه زندگی می کردند و با هم ارتباط تجاری داشتند.
همانگونه که که میدانیم مذهب جزو پايه هاي اعتقادي عموم مردم از گذشته تا کنون است و در تمام جنبه های زندگي آنها نفوذ دارد. قصه ها هم از اين تأثير بي نصيب نمانده اند.
توسل به خدا، رویکردی است که هم در داستان های اساطیری و هم در کتب مذهبی نمود فراوان دارد.
در اساطیر معمولا با حضور مستقیم خدا در داستان ها روبرو هستیم ولی در کتب مذهبی این حضور با دعا و توسل نمود می یابد و با مجازات ضد قهرمان به یاری قهرمان می شتابد. این مجازات ها معمولا به کمک نیروهای طبیعت انجام می شود. سیل، زمین لرزه، توفان و آتشفشان ابزار خدایان برای تنبیه نوع بشر و کمک به قهرمان داستان است.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#اساطیر_یونان :
#بلروفون به معنای قاتل بلریوس، پسر گلاوکوس پادشاه افورا بود.
او برادر خود را غیر عمدی کشت، بنابراین از دربار افورا اخراج شد و به تیرونز گریخت و به دربار پروتئوس پناه برد.
همسر پروتئوس، آنتییا، زنی پر کرشمه و زیبا بود که دلباخته بلروفون شد و بارها سعی کرد که او را اغوا کند. اما بلرفون پاکدامن دست رد به سینه او زد، بنابراین آنتییا به همسر خود پروتئوس اینچنین گفت که بلروفون قصد تجاوز به او را داشته است.
پروتئوس تصمیم به قتل بلروفون گرفت اما چون قتل نژاد سلطنتی متداول نبود از یوباتس شاه لوسیا کمک گرفت و یوباتس، او را برای انجام مبارزه ای خطرناک و مرگبار انتخاب کرد.
مبارزه با هیولایی آتش دم.
بلروفون به کمک اسب خود پگاسوس، از این مبارزه سربلند بیرون آمد اما یوباتس برای بار دوم او را مامور شکست دو سپاه خوفناک کرد که اینبار هم بلروفون پیروز میدان نبرد بود.
پادشاه به توطئه های خود علیه او ادامه میداد و همین مسئله باعث آزردگی بلروفون شد. به ناچار او نزد پوزیدون، خدای دریاها رفت و از رفتار نابهنجار پادشاه گله کرد.
پوزیدون تصمیم گرفت با توفانی عظیم قلمرو مردم لوسیا را ویران کند، همین که امواج خشمگین دریا پدیدار شدند، مردم لوسیا از بلروفون درخواست کردند که توفان را فرو نشاند. به این منظور زنان لوسیا در امتداد ساحل ایستادند و دامن های خود را بالا زدند تا خود را به عنوان پاداش در اختیار بلروفون قرار دهند. اما اصول اخلاقی بلروفون مانع از آن شد که از این موقعیت بهره گیری کند. وی سوار بر پگاسوس بر فراز لوسیا به پرواز درآمد و از پوزیدون درخواست کرد که توفان امواج را فرو نشاند.
پس از این جریان، بی گناهی بلروفون ثابت شد، چرا که خدایان هرگز از فردی گناهکار حمایت نمی كردند. به این ترتیب دروغ آنتییا آشکار شد و یوباتس دختر خود را به عقد او درآورد.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#اساطیر_یونان :
#بلروفون به معنای قاتل بلریوس، پسر گلاوکوس پادشاه افورا بود.
او برادر خود را غیر عمدی کشت، بنابراین از دربار افورا اخراج شد و به تیرونز گریخت و به دربار پروتئوس پناه برد.
همسر پروتئوس، آنتییا، زنی پر کرشمه و زیبا بود که دلباخته بلروفون شد و بارها سعی کرد که او را اغوا کند. اما بلرفون پاکدامن دست رد به سینه او زد، بنابراین آنتییا به همسر خود پروتئوس اینچنین گفت که بلروفون قصد تجاوز به او را داشته است.
پروتئوس تصمیم به قتل بلروفون گرفت اما چون قتل نژاد سلطنتی متداول نبود از یوباتس شاه لوسیا کمک گرفت و یوباتس، او را برای انجام مبارزه ای خطرناک و مرگبار انتخاب کرد.
مبارزه با هیولایی آتش دم.
بلروفون به کمک اسب خود پگاسوس، از این مبارزه سربلند بیرون آمد اما یوباتس برای بار دوم او را مامور شکست دو سپاه خوفناک کرد که اینبار هم بلروفون پیروز میدان نبرد بود.
پادشاه به توطئه های خود علیه او ادامه میداد و همین مسئله باعث آزردگی بلروفون شد. به ناچار او نزد پوزیدون، خدای دریاها رفت و از رفتار نابهنجار پادشاه گله کرد.
پوزیدون تصمیم گرفت با توفانی عظیم قلمرو مردم لوسیا را ویران کند، همین که امواج خشمگین دریا پدیدار شدند، مردم لوسیا از بلروفون درخواست کردند که توفان را فرو نشاند. به این منظور زنان لوسیا در امتداد ساحل ایستادند و دامن های خود را بالا زدند تا خود را به عنوان پاداش در اختیار بلروفون قرار دهند. اما اصول اخلاقی بلروفون مانع از آن شد که از این موقعیت بهره گیری کند. وی سوار بر پگاسوس بر فراز لوسیا به پرواز درآمد و از پوزیدون درخواست کرد که توفان امواج را فرو نشاند.
پس از این جریان، بی گناهی بلروفون ثابت شد، چرا که خدایان هرگز از فردی گناهکار حمایت نمی كردند. به این ترتیب دروغ آنتییا آشکار شد و یوباتس دختر خود را به عقد او درآورد.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#اساطیر_مصر :
دو برادر به نام های آنوبیس و آتا وجود داشتند که همراه با هم در مزرعه ای کار می کردند.
آتا برادر کوچکتر، جوانی زیبا خردمند و نیکو سرشت بود که روزی دچار حیله همسر آنوبیس شد.
آنوبیس، باتا را به خانه فرستاد تا مقداری بذر برای کاشت بیاورد. هنگامی که باتا وارد خانه شد، همسر آنوبیس بازوی او را گرفت و به سمت خود کشید و از او درخواست عشق بازی کرد. اما باتا از درخواست او سر باز زد و سپس پا به فرار نهاد.
هنگامی که آنوبیس از مزرعه به خانه بازگشت همسرش پریشان احوال و با سر و روی آشفته نزدش آمد و به باتا تهمت تجاوز زد.
آنوبیس خشمگین و تلخکام نیزه خود را برداشت و در کمین باتا نشست.
از این سمت باتا می دانست که همسر برادرش با حیله و تزویر برای او دسیسه میکند، بنابراین هنگام بازگشت از مزرعه مراقب اوضاع بود. هنگامی که به خانه نزدیک می شد، پاهای آنوبیس را دید که پشت در به انتظار او ایستاده است. باتا پا به فرار گذاشت و هنگام فرار به درگاه رع نیایش کرد.
در این لحظه، درست هنگامی که آنوبیس به باتا رسیده بود، به خواست خدای رع، رودخانه ای بین باتا و آنوبیس جاری شد که چندین تمساح هم درون آن بودند. سپس باتا خطاب به بردار خود گفت رع حامی من است و کل ماجرا را برای او تعریف کرد.
سپس برای دادن قربانی به درگاه رع، آلت تناسلی خود را برید و آن را درون رودخانه انداخت.
باتا از شدت خونریزی جان سپرد و آنوبیس که بیگناهی برادر بر او ثابت شده بود به خانه رفت و همسر خود را به قتل رساند.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#اساطیر_مصر :
دو برادر به نام های آنوبیس و آتا وجود داشتند که همراه با هم در مزرعه ای کار می کردند.
آتا برادر کوچکتر، جوانی زیبا خردمند و نیکو سرشت بود که روزی دچار حیله همسر آنوبیس شد.
آنوبیس، باتا را به خانه فرستاد تا مقداری بذر برای کاشت بیاورد. هنگامی که باتا وارد خانه شد، همسر آنوبیس بازوی او را گرفت و به سمت خود کشید و از او درخواست عشق بازی کرد. اما باتا از درخواست او سر باز زد و سپس پا به فرار نهاد.
هنگامی که آنوبیس از مزرعه به خانه بازگشت همسرش پریشان احوال و با سر و روی آشفته نزدش آمد و به باتا تهمت تجاوز زد.
آنوبیس خشمگین و تلخکام نیزه خود را برداشت و در کمین باتا نشست.
از این سمت باتا می دانست که همسر برادرش با حیله و تزویر برای او دسیسه میکند، بنابراین هنگام بازگشت از مزرعه مراقب اوضاع بود. هنگامی که به خانه نزدیک می شد، پاهای آنوبیس را دید که پشت در به انتظار او ایستاده است. باتا پا به فرار گذاشت و هنگام فرار به درگاه رع نیایش کرد.
در این لحظه، درست هنگامی که آنوبیس به باتا رسیده بود، به خواست خدای رع، رودخانه ای بین باتا و آنوبیس جاری شد که چندین تمساح هم درون آن بودند. سپس باتا خطاب به بردار خود گفت رع حامی من است و کل ماجرا را برای او تعریف کرد.
سپس برای دادن قربانی به درگاه رع، آلت تناسلی خود را برید و آن را درون رودخانه انداخت.
باتا از شدت خونریزی جان سپرد و آنوبیس که بیگناهی برادر بر او ثابت شده بود به خانه رفت و همسر خود را به قتل رساند.
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#یوسف و همسر فوطیفار در #دین_یهود :
و اما يوسف بدست تاجران اسماعيلی به مصر برده شد. فوطيفار نام يكی از افسران فرعون و رئيس محافظان دربار بود، او را از ايشان خريد.
خداوند يوسف را در خانه اربابش بسيار برکت میداد بطوری که آنچه يوسف میکرد موفقیت آمیز بود.
فوطيفار متوجه اين موضوع شده دريافته بود که خداوند با يوسف میباشد.
از این رو يوسف مورد لطف اربابش قرار گرفت. طولی نکشيد که فوطيفار وی را برخانه و کلیه امور تجاری خود ناظر ساخت.
خداوند بوطیفار را بخاطر يوسف برکت داد چنانكه تمام امور خانه به خوبی پيش میرفت و محصولاتش فراوان و گله هايش زياد میشد.
پس يوسف جوانی خوش اندام و خوش قيافه بود.
چندی، نظر همسر فوطيفار به يوسف جلب شد و به او پيشنهاد کرد که با وی همبستر شود.
يوسف نپذيرفت و گفت: «اربابم آنقدر به من اعتماد دارد که تمام هر آنچه در اين خانه است به من سپرده اختيار اين خانه را به من داده است. او چيزی را از من مضايقه نكرده جز تو را که همسر او هستی. پس چگونه مرتكب چنين عمل زشتی بشوم؟ اين عمل، گناهی است نسبت به خدا.»
اما او دست بردار نبود و هر روز از يوسف میخواست که با وی همبستر شود. ولی يوسف به سخنان فريبنده او گوش نمیداد و تا آنجا که امكان داشت از وی دوری میآورد.
روزی يوسف طبق معمول به کارهای منزل رسيدگی میکرد. آن روز شخص ديگری هم در خانه نبود. پس آن زنک چنگ به لباس او انداخته، و گفت: «با من بخواب.» ولی يوسف از چنگ او گريخت و از منزل خارج شد، اما لباسش در دست وی باقی ماند.
آن زن چون وضع را چنين ديد، فرياد زده، خدمتكاران را به کمک طلبيد و به آنها
گفت: «شوهرم اين غلام عبرانی را به خانه آورد،
حالا او ما را رسوا میسازد! او به اتاقم آمد تا به من تجاوز کند ، ولی چون مقاومت کردم و فرياد زدم، فرار کرد و لباس خود را جا گذاشت.»
پس آن زن لباس را نزد خود نگاهداشت و وقتی
شوهرش به منزل آمد، برايش چنين تعريف کرد: «آن غلامِ عبرانی که به خانه آورده ای میخواست به من تجاوز کند، من با داد و فرياد، خود را از دستش نجات دادم. او گريخت، ولی لباسش را جا گذاشت.»
فوطيفار چون سخنان زنش را شنيد، بسيار خشمگين شد و يوسف را به زندانی که سایر زندانيان پادشاه در آن در زنجير بودند انداخت.
در آنجا هم خداوند با يوسف بود و او را برکت
میداد و وی را مورد لطف رئيس زندان قرار داد.
و ادامه داستان.....
( ناگفته نماند که در این داستان خشم خدا توسط خشکسالی ظاهر می شود.)
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#یوسف و همسر فوطیفار در #دین_یهود :
و اما يوسف بدست تاجران اسماعيلی به مصر برده شد. فوطيفار نام يكی از افسران فرعون و رئيس محافظان دربار بود، او را از ايشان خريد.
خداوند يوسف را در خانه اربابش بسيار برکت میداد بطوری که آنچه يوسف میکرد موفقیت آمیز بود.
فوطيفار متوجه اين موضوع شده دريافته بود که خداوند با يوسف میباشد.
از این رو يوسف مورد لطف اربابش قرار گرفت. طولی نکشيد که فوطيفار وی را برخانه و کلیه امور تجاری خود ناظر ساخت.
خداوند بوطیفار را بخاطر يوسف برکت داد چنانكه تمام امور خانه به خوبی پيش میرفت و محصولاتش فراوان و گله هايش زياد میشد.
پس يوسف جوانی خوش اندام و خوش قيافه بود.
چندی، نظر همسر فوطيفار به يوسف جلب شد و به او پيشنهاد کرد که با وی همبستر شود.
يوسف نپذيرفت و گفت: «اربابم آنقدر به من اعتماد دارد که تمام هر آنچه در اين خانه است به من سپرده اختيار اين خانه را به من داده است. او چيزی را از من مضايقه نكرده جز تو را که همسر او هستی. پس چگونه مرتكب چنين عمل زشتی بشوم؟ اين عمل، گناهی است نسبت به خدا.»
اما او دست بردار نبود و هر روز از يوسف میخواست که با وی همبستر شود. ولی يوسف به سخنان فريبنده او گوش نمیداد و تا آنجا که امكان داشت از وی دوری میآورد.
روزی يوسف طبق معمول به کارهای منزل رسيدگی میکرد. آن روز شخص ديگری هم در خانه نبود. پس آن زنک چنگ به لباس او انداخته، و گفت: «با من بخواب.» ولی يوسف از چنگ او گريخت و از منزل خارج شد، اما لباسش در دست وی باقی ماند.
آن زن چون وضع را چنين ديد، فرياد زده، خدمتكاران را به کمک طلبيد و به آنها
گفت: «شوهرم اين غلام عبرانی را به خانه آورد،
حالا او ما را رسوا میسازد! او به اتاقم آمد تا به من تجاوز کند ، ولی چون مقاومت کردم و فرياد زدم، فرار کرد و لباس خود را جا گذاشت.»
پس آن زن لباس را نزد خود نگاهداشت و وقتی
شوهرش به منزل آمد، برايش چنين تعريف کرد: «آن غلامِ عبرانی که به خانه آورده ای میخواست به من تجاوز کند، من با داد و فرياد، خود را از دستش نجات دادم. او گريخت، ولی لباسش را جا گذاشت.»
فوطيفار چون سخنان زنش را شنيد، بسيار خشمگين شد و يوسف را به زندانی که سایر زندانيان پادشاه در آن در زنجير بودند انداخت.
در آنجا هم خداوند با يوسف بود و او را برکت
میداد و وی را مورد لطف رئيس زندان قرار داد.
و ادامه داستان.....
( ناگفته نماند که در این داستان خشم خدا توسط خشکسالی ظاهر می شود.)
#لیلا_بهزادی_نژاد
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#غلط_ننویسیم
🔴 بها دادن
#بها_دادن: بها به معنای «قیمت» است و بها دادن یعنی «قیمت را پرداختن». بها دادن در فارسی هرگز به معنای «اهمیت دادن» نبوده است. جملههایی مانند «ما به تکامل تاریخی بشر بها میدهیم» و «نباید به سخن این یاوهگویان بها داد» که این روزها فراوان شنیده میشود تقریباً بیمعنی است. برای بیان این معنی در فارسی معادلهای فراوانی بوده و هست و همیشه میتوان آنها را به کار برد، مانند ارزش نهادن، ارج گذاشتن، اهمیت دادن، اعتبار قایل شدن، مهم شمردن، قدر شناختن، وقع نهادن و جز اینها. در متون کهن «وزن نهادن» نیز به همین معنی به کار رفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#غلط_ننویسیم
🔴 بها دادن
#بها_دادن: بها به معنای «قیمت» است و بها دادن یعنی «قیمت را پرداختن». بها دادن در فارسی هرگز به معنای «اهمیت دادن» نبوده است. جملههایی مانند «ما به تکامل تاریخی بشر بها میدهیم» و «نباید به سخن این یاوهگویان بها داد» که این روزها فراوان شنیده میشود تقریباً بیمعنی است. برای بیان این معنی در فارسی معادلهای فراوانی بوده و هست و همیشه میتوان آنها را به کار برد، مانند ارزش نهادن، ارج گذاشتن، اهمیت دادن، اعتبار قایل شدن، مهم شمردن، قدر شناختن، وقع نهادن و جز اینها. در متون کهن «وزن نهادن» نیز به همین معنی به کار رفته است.
#ب
منبع: کتاب غلط ننویسیم
نویسنده : ابوالحسن نجفی
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
@flith کانال پروازفکرواندیشه
#اصطلاحات
#شاه_می بخشد_شیخعلی_خان_نمی بخشد
شاه سلیمان صفوی مردی خوشگذران و بی رحم بود، انگونه که در تاریخ آمده در مجالس بزم او هرگاه کسی کوچکترین اشتباهی می کرد، به بدترین شکل ممکن مجازات می شد، تاحدی که میهمانان قبل از رفتن به میهمانی شاه برای خود وصیت نامه می نوشتند.
باری از طرفی شاه سلیمان، وزیری بسیار با درایت و مقتدر به نام شیخ علی خان زنگینه داشت که اگر این مرد و سیاست های درست او نبود، مملکت ما در آن روزگار هزار پاره می شد. او را گاهی امیر کبیر دوره صفوی هم می نامند، شیخ علی خان سعی کرد اصلاحات اساسی انجام دهد، اما متاسفانه با کارشکنی اشراف مواجه شد.
همانطور که در ابتدا گفته شد شاه سلیمان که بسیار خوشگذران بود، هر شب مجالس بزم بر پا می کرد و در حالت مستی مردم را مجازات می کرد یا مبالغ هنگفتی را به هر کسی که موجب شادی او می شد، بذل و بخشش می کرد. فردای مجلس وقتی کسی که مورد عنایت قرار گرفته بود، برای وصول مبلغ اعطایی به نزد شیخ علی خان می رفت، شیخ علی خان به بهانه ای که خزانه اکنون خالی است، از دادن پول به او خودداری می کرد، در نتیجه این مثل میان مردم آن زمان رواج داشت که "شاه می بخشد ، شیخ علی خان نمی بخشد . "
هرگاه مقام بالایی فرمان انجام کاری را بدهد، ولی متصدی یا زیردستی فرمان را درست و به جا نداند و از اجرای آن خودداری کند، این مثل به کار می رود.
#مهدی_پرتوی_آملی
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️
#اصطلاحات
#شاه_می بخشد_شیخعلی_خان_نمی بخشد
شاه سلیمان صفوی مردی خوشگذران و بی رحم بود، انگونه که در تاریخ آمده در مجالس بزم او هرگاه کسی کوچکترین اشتباهی می کرد، به بدترین شکل ممکن مجازات می شد، تاحدی که میهمانان قبل از رفتن به میهمانی شاه برای خود وصیت نامه می نوشتند.
باری از طرفی شاه سلیمان، وزیری بسیار با درایت و مقتدر به نام شیخ علی خان زنگینه داشت که اگر این مرد و سیاست های درست او نبود، مملکت ما در آن روزگار هزار پاره می شد. او را گاهی امیر کبیر دوره صفوی هم می نامند، شیخ علی خان سعی کرد اصلاحات اساسی انجام دهد، اما متاسفانه با کارشکنی اشراف مواجه شد.
همانطور که در ابتدا گفته شد شاه سلیمان که بسیار خوشگذران بود، هر شب مجالس بزم بر پا می کرد و در حالت مستی مردم را مجازات می کرد یا مبالغ هنگفتی را به هر کسی که موجب شادی او می شد، بذل و بخشش می کرد. فردای مجلس وقتی کسی که مورد عنایت قرار گرفته بود، برای وصول مبلغ اعطایی به نزد شیخ علی خان می رفت، شیخ علی خان به بهانه ای که خزانه اکنون خالی است، از دادن پول به او خودداری می کرد، در نتیجه این مثل میان مردم آن زمان رواج داشت که "شاه می بخشد ، شیخ علی خان نمی بخشد . "
هرگاه مقام بالایی فرمان انجام کاری را بدهد، ولی متصدی یا زیردستی فرمان را درست و به جا نداند و از اجرای آن خودداری کند، این مثل به کار می رود.
#مهدی_پرتوی_آملی
#ریشه_های_تاریخی_امثال_و_حکم
@flith کانال پروازفکرواندیشه❇️