پرواز فکر و اندیشه
#تیکه_کتاب لحظهایی که از ایجاد تغییر ناامید میشوید، لحظه بحرانی و حساس زندگی شماست. لحظات بحرانی زندگی این ویژگی مشترک را دارند: آنها شانسی هستند برای تبدیل کردن شما به آنچه میخواهید باشید، با همه ارزشهایتان. اینکه خود واقعیتان باشید و هروقت بخواهید…
بیگمان، مهمترین تفاوت انسان نوین با انسان سنتی، دیدگاه او نسبت به انسان در رابطه با محیطش است. در جامعه سنتی، انسان محیط طبیعی و اجتماعیش را به عنوان یک واقعیت طبیعی میپذیرد. هر چیزی که هست، همچنان که بوده است خواهد بود و باید باشد، زیرا خداوند چنین خواسته است. هر کوششی در جهت دگرگونی سامان ازلی و دگرگونیناپذیر جهان و جامعه، نه تنها کفرآمیز بلکه امکان ناپذیر است. دگرگونی در جامعه سنتی غایب و تصورناپذیر است، زیرا که انسانها نمیتوانند تصور کنند وجود آن را در سر بپرورانند و نوین شدگی زمانی آغاز میگیرد که انسانها در خودشان احساس توانایی کنند و این اندیشه را در سر بپرورانند که میتوانند طبیعت و جامعه را درک کنند و سپس به این نتیجه رسند که میتوانند طبیعت و جامعه را برای دستیابی به مقاصدشان تحت نظارت گیرند. از همه مهمتر، نوسازی به معنای طرد نفوذ بازدارندههای خارجی بر انسانها و آزادسازی پرومتهوار انسان از قید نظارت خدایان، بخت و سرنوشت است.
#سموئل_هانتینگتون
@flith
#سموئل_هانتینگتون
@flith
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوّل قرار بود بروند، قرار بود بیایند و بکشند و بردارند و بروند اما... ماندند و شکل کشتن را تندیس میدان کردند تا زندگی را در اختیار شیوهی مردن، بر ما شیرین کنند تا مرگ، زیباترین کلام خانگی ما باشد تا مرگ، رمز جاودانگی ما باشد و ما، شکل نوشتناش را تمرین کنیم...
#منوچهر_آتشی
@flith
#منوچهر_آتشی
@flith
همه دارند سر همدیگر کلاه میگذارند، دارند همدیگر را میفروشند. هر بلایی هم که سرشان بیاید حقشان است. لعنت بر انقلاب هایشان! من تنها کاری که باید بکنم در آوردن خرجِ زن و بچهام است، امـا از پس این هـم بر نمیآیم. آنوقت او از انقلابش برایم حرف میزند. ای بر پدر انقلابش لعنت!
#ارنست_همینگوی
@flith
#ارنست_همینگوی
@flith
پرواز فکر و اندیشه
قهرمانسازی از متوسطین #علی_شریعتی #مجیدشریف_واقفی #محمدمصدق #حسین_فاطمی در کمتر جایی به اندازه ایران، افراد متوسط و متوسط به پایین، تبدئیل به قهرمان و اسطوره میشوند. در هر جایی از جهان، افرادی قهرمان میشوند که یک خِیری از آنها به ملت و میهن رسیده باشد.…
مجید شریف واقفی به همراه همسرش لیلا زمردیان بخاطر عقاید ضدآمریکایی در شرکت جنرال الکتریک بمبگذاری نمودند. وقتی شریف در یک واحد صنعتی بمبگذاری کرد و سرایدار بیچاره آنجا را کشت، هرگز تصور نمیکرد که نامش بر سردر مشهورترین دانشگاه صنعتی ایران قرار بگیرد. دانشگاه صنعتی آریامهر پس از انقلاب۵۷ به احترام مجید شریف واقفی که از فارغ التحصیلان دوره اول مهندسی برق این دانشگاه بود به دانشگاه صنعتی شریف نامگذاری شد. شریف واقفی یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بود. پس از مدتی بعضی از سران این گروه تصمیم گرفتند ایدئولوژی سازمان را از التقاط مارکسیسم اسلامی به مارکسیسم الحادی تغییر دهند که بخاطر مخالفت توسط دیگر اعضای سازمان مجاهدین ترور شد.
پ.ن: تمام خیابانهای ساخت پهلوی در ایران، دانشگاهها، مراکز دولتی، پژوهشی به نام امثال شریف، شریعتی، نواب صفوی، فاطمی، طالقانی, سلیمانی و.. است. کسانی که خودشان گمان نمیکردند که روزگاری نامشان همه ایران را ببلعد.
وقتی دانشگاه به اسم یک تروریست تغییر نام میدهد،باید هم جولانگاه تروریست ها شود....
@flith
پ.ن: تمام خیابانهای ساخت پهلوی در ایران، دانشگاهها، مراکز دولتی، پژوهشی به نام امثال شریف، شریعتی، نواب صفوی، فاطمی، طالقانی, سلیمانی و.. است. کسانی که خودشان گمان نمیکردند که روزگاری نامشان همه ایران را ببلعد.
وقتی دانشگاه به اسم یک تروریست تغییر نام میدهد،باید هم جولانگاه تروریست ها شود....
@flith
👍3
دیالوگی از شاهکار شکسپیر "مکبث"
دریغا سرزمین نگونبخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است. کجا میتوانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آنجاکه جز «از همهجا بیخبران» را خنده بر لب نمیتوان دید، آنجاکه آه و ناله و فریادهایِ آسمانشکاف را گوش شنوایی نیست، آنجاکه اندوه جانکاه چیزیست همهجایاب...
و چون ناقوس عزا به نوا در آید، کمتر میپرسند از برای کیست...
#مکبث
#ویلیام_شکسپیر
@flith
دریغا سرزمین نگونبخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است. کجا میتوانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آنجاکه جز «از همهجا بیخبران» را خنده بر لب نمیتوان دید، آنجاکه آه و ناله و فریادهایِ آسمانشکاف را گوش شنوایی نیست، آنجاکه اندوه جانکاه چیزیست همهجایاب...
و چون ناقوس عزا به نوا در آید، کمتر میپرسند از برای کیست...
#مکبث
#ویلیام_شکسپیر
@flith
❤5
#فرار_از_کره_شمالی
بخش اول
تقریبا فرار از کره شمالی غیرممکنه چون یا کشته میشی یا سر از اردوگاههای کار اجباری در میاری. اما زنی از اهالی کره تصمیمش رو گرفته بود. برای سالها رویای فرار رو در سر داشت و عزمش جزم بود. اما نقشه اونطوری که میخواست پیش نرفت.
برای حدود دو دهه، یک شبکهی زیرزمینی در کره شمالی به هزاران نفر کمک کرده که از کشور خارج بشن. شبکهای متشکل از افراد داوطلب که آدمها رو اول به چین میبرن، سپس با طی کردن هزاران کیلومتر و عبور از چند کشور، اونا رو به کره جنوبی میرسونن. کاری طاقتفرسا و بسیار سخت.
هنگام کار روزانه، مردی پچپچ کنان بهش گفت که اگه میخوای من میتونم از کشور خارجت کنم. بهش گفتن ما میتونیم ببریمت چین، اونجا یه شغل برات دست و پا کنیم و پس از یکی دو سال با پولش میتونی بری کره جنوبی.
@flith
سال ۲۰۱۲ بود و این زن متاهل، یک بچه هم داشت. از این پیشنهاد استقبال کرد و ریسک مرگ یا اردوگاه کار اجباری رو پذیرفت و با خودش گفت :«با پولی که تو جین جمع میکنم، میتونم بعدا بچهم رو هم بیارم پیش خودم و با هم بریم کره جنوبی». از شوهرش متنفر بود. از همه چیز متنفر بود.
جایی که این زن زندگی میکرد نزدیک به مرز چین بود. مرز به شدت امنیتی بود. شبانه باید با پای پیاده دهها کیلومتر رو طی میکردن تا از مرز رد بشن. به قاچاقچیا اطمینان کرد. مسیر سخت و ناهموار و پر از استرس رو رد کردن. اما وقتی داخل خاک چین شدن با حقیقت ناگواری روبرو شد.
اون قاچاقچیا در اصل دلالانی بودن که زنها رو از کره شمالی قاچاق میکردن به چین و اونجا میفروختن. چین برای سالها قانونی داشت به اسم قانون «تک فرزند» و خانوادهها حق نداشتن بیشتر از یک فرزند داشته باشن. ازینرو، خانوادهها از سر ناچاری، جنینهای دختر رو میکشتن و پسرها رو نگه میداشتن.
این قانون باعث ناترازی جنسیت در چین شد و جمعیت مردان به شدت بالا رفت. میلیونها مردی که بدون پارتنر مونده بودن و تو خواب هم نمیدیدن روزی با زنی باشن. ازینرو برخی شهرها رو آورده بودن به خریدن زنهای کره شمالی از همین راه قاچاق. این زن هم ناخواسته وارد این بازی شد.
در جایی که این زنها خرید و فروش میشدن، این زن بیچاره رو نشوندن برای تعیین قیمت. پس از چک و چانهی زیاد، یک کشاورز فقیر چینی این زن رو با قیمت ۸۰۰ دلار خرید. حالا این زن نه زبان بلد بود نه اصلا میفهمید جریان چیه. هرکس که میومد دستشو میگرفت باهاش میرفت.
اما چی شد که داستان به اینجا کشید؟ چرا این زن فرار کرد و چرا میخواست این مسیر هزاران کیلومتری رو با دست خالی خودش رو برسونه به کره جنوبی؟
زن قصهی ما که متولد اواسط دههی ۷۰ میلادی بود، از زندگیاش ناراضی بود. در دههی ۹۰ از قحطی شدید کره جون سالم به در برد. در اون قحطی شدید مردم رو آوردن به خوردن حشرات، قورباغه و هرچی دستشون رو میگرفت. میلیونها نفر کشته شدن. اگر هم کسی غر میزد، سر از گولاکهای مخوف در میاورد.
اما در نوجوونی بچه زرنگی بود. شهرشون نزدیک به مرز چین بود در یک منطقه کوهستانی. اون موقعها مردم یاد گرفته بودن که یه رودخونهای رو شنا کنن و برن تو دل جنگلها به امید یافتن غذا و اواسط دهه ۲۰۰۰ بود که تو این کار حرفهای شده بود و تقریبا مشکل گشنگی نداشت.
اما جدا از پیدا کردن غذا، بعضی وقتا چیزهایی هم از خارج به داخل قاچاق میشد از جمله دیویدیهایی از اپراهای اجرا شده در کره جنوبی. به مردمان کره شمالی گفته بودن که مردمان کره جنوبی آدمهایی مفلوک و بدبخت هستن که زیر چکمههای امپریالیسم آمریکا زندگی حقیرانهای دارن.
@flith
بخش اول
تقریبا فرار از کره شمالی غیرممکنه چون یا کشته میشی یا سر از اردوگاههای کار اجباری در میاری. اما زنی از اهالی کره تصمیمش رو گرفته بود. برای سالها رویای فرار رو در سر داشت و عزمش جزم بود. اما نقشه اونطوری که میخواست پیش نرفت.
برای حدود دو دهه، یک شبکهی زیرزمینی در کره شمالی به هزاران نفر کمک کرده که از کشور خارج بشن. شبکهای متشکل از افراد داوطلب که آدمها رو اول به چین میبرن، سپس با طی کردن هزاران کیلومتر و عبور از چند کشور، اونا رو به کره جنوبی میرسونن. کاری طاقتفرسا و بسیار سخت.
هنگام کار روزانه، مردی پچپچ کنان بهش گفت که اگه میخوای من میتونم از کشور خارجت کنم. بهش گفتن ما میتونیم ببریمت چین، اونجا یه شغل برات دست و پا کنیم و پس از یکی دو سال با پولش میتونی بری کره جنوبی.
@flith
سال ۲۰۱۲ بود و این زن متاهل، یک بچه هم داشت. از این پیشنهاد استقبال کرد و ریسک مرگ یا اردوگاه کار اجباری رو پذیرفت و با خودش گفت :«با پولی که تو جین جمع میکنم، میتونم بعدا بچهم رو هم بیارم پیش خودم و با هم بریم کره جنوبی». از شوهرش متنفر بود. از همه چیز متنفر بود.
جایی که این زن زندگی میکرد نزدیک به مرز چین بود. مرز به شدت امنیتی بود. شبانه باید با پای پیاده دهها کیلومتر رو طی میکردن تا از مرز رد بشن. به قاچاقچیا اطمینان کرد. مسیر سخت و ناهموار و پر از استرس رو رد کردن. اما وقتی داخل خاک چین شدن با حقیقت ناگواری روبرو شد.
اون قاچاقچیا در اصل دلالانی بودن که زنها رو از کره شمالی قاچاق میکردن به چین و اونجا میفروختن. چین برای سالها قانونی داشت به اسم قانون «تک فرزند» و خانوادهها حق نداشتن بیشتر از یک فرزند داشته باشن. ازینرو، خانوادهها از سر ناچاری، جنینهای دختر رو میکشتن و پسرها رو نگه میداشتن.
این قانون باعث ناترازی جنسیت در چین شد و جمعیت مردان به شدت بالا رفت. میلیونها مردی که بدون پارتنر مونده بودن و تو خواب هم نمیدیدن روزی با زنی باشن. ازینرو برخی شهرها رو آورده بودن به خریدن زنهای کره شمالی از همین راه قاچاق. این زن هم ناخواسته وارد این بازی شد.
در جایی که این زنها خرید و فروش میشدن، این زن بیچاره رو نشوندن برای تعیین قیمت. پس از چک و چانهی زیاد، یک کشاورز فقیر چینی این زن رو با قیمت ۸۰۰ دلار خرید. حالا این زن نه زبان بلد بود نه اصلا میفهمید جریان چیه. هرکس که میومد دستشو میگرفت باهاش میرفت.
اما چی شد که داستان به اینجا کشید؟ چرا این زن فرار کرد و چرا میخواست این مسیر هزاران کیلومتری رو با دست خالی خودش رو برسونه به کره جنوبی؟
زن قصهی ما که متولد اواسط دههی ۷۰ میلادی بود، از زندگیاش ناراضی بود. در دههی ۹۰ از قحطی شدید کره جون سالم به در برد. در اون قحطی شدید مردم رو آوردن به خوردن حشرات، قورباغه و هرچی دستشون رو میگرفت. میلیونها نفر کشته شدن. اگر هم کسی غر میزد، سر از گولاکهای مخوف در میاورد.
اما در نوجوونی بچه زرنگی بود. شهرشون نزدیک به مرز چین بود در یک منطقه کوهستانی. اون موقعها مردم یاد گرفته بودن که یه رودخونهای رو شنا کنن و برن تو دل جنگلها به امید یافتن غذا و اواسط دهه ۲۰۰۰ بود که تو این کار حرفهای شده بود و تقریبا مشکل گشنگی نداشت.
اما جدا از پیدا کردن غذا، بعضی وقتا چیزهایی هم از خارج به داخل قاچاق میشد از جمله دیویدیهایی از اپراهای اجرا شده در کره جنوبی. به مردمان کره شمالی گفته بودن که مردمان کره جنوبی آدمهایی مفلوک و بدبخت هستن که زیر چکمههای امپریالیسم آمریکا زندگی حقیرانهای دارن.
@flith
👍7
پرواز فکر و اندیشه
#فرار_از_کره_شمالی بخش اول تقریبا فرار از کره شمالی غیرممکنه چون یا کشته میشی یا سر از اردوگاههای کار اجباری در میاری. اما زنی از اهالی کره تصمیمش رو گرفته بود. برای سالها رویای فرار رو در سر داشت و عزمش جزم بود. اما نقشه اونطوری که میخواست پیش نرفت.…
#فرار_از_کره_شمالی
بخش دوم
اما دیدن این دیویدیها خبر از دنیای دیگری میداد که هیچ چیزش شبیه به این کشور الگوبرداری شده از شوروی نداشت. اما چیزی که بیشتر توجهش رو جلب کرد، داستانهای عاشقانه بود. در کره شمالی همه عاشق فرد اول کشور هستن، اما تو کره جنوبی ظاهرا عشق فردی مقدم بود بر همه چی.
تو تخیلاتش میدید که ظاهرا دنیایی وجود داره که میشه توش آزادانه عاشق بود. بدون اینکه از کسی بترسی و بدون هیچ اجباری. این دیویدیها ذهنیتش رو از دنیای خارج عوض کرد. اما شوهری داشت که دست بزن داشت و بچهای که باید بزرگش میکرد.
با وجود اینکه با فروش گیاهان دارویی قاچاق شده از کوههای اطراف، زندگی نسبتا خوبی داشت اما از کار اجباری دولتی هم خسته شده بود؛ در طول هفته روزهایی رو مجبور بود بود خیابانها رو پاک کنه و همزمان حفظ ظاهر کنه از اینکه عاشق مملکت و رهبران قهرمان کره شمالیه.
اینطور بود که پیشنهاد اون دلال رو پذیرفته بود به امید رفتن به دنیای آزاد اما تیرش به سنگ خورده بود و حالا در دهاتی در چین گیر کرده بود. در چین، صبح تا شبش با کشاورزی و کار خونه پر میشد. تا دو سال اول در چین زبان ماندرین بلد نبود و با حرکات دست منظورش رو میفهموند.
البته از اینکه شوهر جدیدش کتکش نمیزد کمی خیالش راحت بود چون میدید بقیه زنهای خریداری شده در منطقه هر روز از شوهراشون کتک میخورن. از کشاورز چینی بچه دار شد و طی سه سال اول دو تا بچه آورد. اینها همه جزء وظایفش بود
اما به شدت از محیط خفقانآور و زندانمانند اونجا بدش میومد. خانواده همسر جدیدش هم به شدت پیگیرش بودن که مبادا فرار کنه یا با بقیه زنهای کرهای بخواد صحبت کنه. همین باعث شد که در چند سال اول زندگی در چین وضعیت زندگی در اسارت رو بدتر از کره دید. افسرده شد.
با وجود اینکه خانواده همسرش به شدت ایزولهش کرده بودن، اما این زنهای کرهای تونستن به مرور زمان راههای رو برای تماس با همدیگه پیدا کنن. چهار سال از اسارتشون در چین گذشته بود و ۶ زن کرهای در اون منطقه وجود داشتن. اینا با هم سعی میکردن با همفکری راه فراری رو به سمت کره جنوبی پیدا کنن.
اون زنای دیگه میگفتن که آدمهایی هستن که در قبال چند هزار دلار، میتونن ما رو ببرن به کره جنوبی اما طبیعتا ریسک بزرگی بود از اونجایی که یک بار بهشون خیانت بزرگی شده بود. اما سال ۲۰۱۶ دو تا از زنها این ریسک رو پذیرفتن و با قاچاقچیا رفتن به سمت سئول.
@flith
پس از چند ماه بیخبری، خبر رسیدنشون به سئول به گوش زن داستان ما رسید. اون زنها از سئول سعی کردن با دهاتشون در چین تماس بگیرن و بالاخص خواستن باهاش صحبت کنن. یکی از افرادی که اونا رو برده بود برگشته بود به چین و دزدکی یه تلفن همراه بهش داد. زنها گفتن توام بیا.
اما پولی نداشت. این موضوع رو به اون آقایون گفت اونا هم گفتن شاید بتونیم از طریق خیریه پولی برات جمع کنیم. چند ماه گذشت و اونا برگشتن. گفتن اسمت تو «سازمان زیرزمینی مخفی» کره شمالی در اومده و تو رو به رایگان میبرن کره و پولش رو یه خیر دیگه میپردازه.
معمولا این کار سازمان ملل هست که مهاجرای کره شمالی رو به سلامت به مقصدشون برسونه اما چون چین به این افراد برچست «مهاجران اقتصادی» میزنه، سازمان ملل کاری ازش بر نمیاد و ازینرو داوطلبانی که زیرزمینی کار میکنن این مهم رو بر عهده میگیرن.
اواخر سال ۲۰۱۷، تقریبا پنج سال از اسارت این زن میگذشت که شوهرش برای سفری به خارج از روستا رفت. همراه با دو تا بچهش و پنج زن کرهای دیگر فرصت رو غنیمت شمرد و از روستا خارج شد. برای بار دوم دل به دریا زد به امید اینکه اینبار بتونه به کره جنوبی برسه.....
@flith
بخش دوم
اما دیدن این دیویدیها خبر از دنیای دیگری میداد که هیچ چیزش شبیه به این کشور الگوبرداری شده از شوروی نداشت. اما چیزی که بیشتر توجهش رو جلب کرد، داستانهای عاشقانه بود. در کره شمالی همه عاشق فرد اول کشور هستن، اما تو کره جنوبی ظاهرا عشق فردی مقدم بود بر همه چی.
تو تخیلاتش میدید که ظاهرا دنیایی وجود داره که میشه توش آزادانه عاشق بود. بدون اینکه از کسی بترسی و بدون هیچ اجباری. این دیویدیها ذهنیتش رو از دنیای خارج عوض کرد. اما شوهری داشت که دست بزن داشت و بچهای که باید بزرگش میکرد.
با وجود اینکه با فروش گیاهان دارویی قاچاق شده از کوههای اطراف، زندگی نسبتا خوبی داشت اما از کار اجباری دولتی هم خسته شده بود؛ در طول هفته روزهایی رو مجبور بود بود خیابانها رو پاک کنه و همزمان حفظ ظاهر کنه از اینکه عاشق مملکت و رهبران قهرمان کره شمالیه.
اینطور بود که پیشنهاد اون دلال رو پذیرفته بود به امید رفتن به دنیای آزاد اما تیرش به سنگ خورده بود و حالا در دهاتی در چین گیر کرده بود. در چین، صبح تا شبش با کشاورزی و کار خونه پر میشد. تا دو سال اول در چین زبان ماندرین بلد نبود و با حرکات دست منظورش رو میفهموند.
البته از اینکه شوهر جدیدش کتکش نمیزد کمی خیالش راحت بود چون میدید بقیه زنهای خریداری شده در منطقه هر روز از شوهراشون کتک میخورن. از کشاورز چینی بچه دار شد و طی سه سال اول دو تا بچه آورد. اینها همه جزء وظایفش بود
اما به شدت از محیط خفقانآور و زندانمانند اونجا بدش میومد. خانواده همسر جدیدش هم به شدت پیگیرش بودن که مبادا فرار کنه یا با بقیه زنهای کرهای بخواد صحبت کنه. همین باعث شد که در چند سال اول زندگی در چین وضعیت زندگی در اسارت رو بدتر از کره دید. افسرده شد.
با وجود اینکه خانواده همسرش به شدت ایزولهش کرده بودن، اما این زنهای کرهای تونستن به مرور زمان راههای رو برای تماس با همدیگه پیدا کنن. چهار سال از اسارتشون در چین گذشته بود و ۶ زن کرهای در اون منطقه وجود داشتن. اینا با هم سعی میکردن با همفکری راه فراری رو به سمت کره جنوبی پیدا کنن.
اون زنای دیگه میگفتن که آدمهایی هستن که در قبال چند هزار دلار، میتونن ما رو ببرن به کره جنوبی اما طبیعتا ریسک بزرگی بود از اونجایی که یک بار بهشون خیانت بزرگی شده بود. اما سال ۲۰۱۶ دو تا از زنها این ریسک رو پذیرفتن و با قاچاقچیا رفتن به سمت سئول.
@flith
پس از چند ماه بیخبری، خبر رسیدنشون به سئول به گوش زن داستان ما رسید. اون زنها از سئول سعی کردن با دهاتشون در چین تماس بگیرن و بالاخص خواستن باهاش صحبت کنن. یکی از افرادی که اونا رو برده بود برگشته بود به چین و دزدکی یه تلفن همراه بهش داد. زنها گفتن توام بیا.
اما پولی نداشت. این موضوع رو به اون آقایون گفت اونا هم گفتن شاید بتونیم از طریق خیریه پولی برات جمع کنیم. چند ماه گذشت و اونا برگشتن. گفتن اسمت تو «سازمان زیرزمینی مخفی» کره شمالی در اومده و تو رو به رایگان میبرن کره و پولش رو یه خیر دیگه میپردازه.
معمولا این کار سازمان ملل هست که مهاجرای کره شمالی رو به سلامت به مقصدشون برسونه اما چون چین به این افراد برچست «مهاجران اقتصادی» میزنه، سازمان ملل کاری ازش بر نمیاد و ازینرو داوطلبانی که زیرزمینی کار میکنن این مهم رو بر عهده میگیرن.
اواخر سال ۲۰۱۷، تقریبا پنج سال از اسارت این زن میگذشت که شوهرش برای سفری به خارج از روستا رفت. همراه با دو تا بچهش و پنج زن کرهای دیگر فرصت رو غنیمت شمرد و از روستا خارج شد. برای بار دوم دل به دریا زد به امید اینکه اینبار بتونه به کره جنوبی برسه.....
@flith
👍3
پرواز فکر و اندیشه
#فرار_از_کره_شمالی بخش دوم اما دیدن این دیویدیها خبر از دنیای دیگری میداد که هیچ چیزش شبیه به این کشور الگوبرداری شده از شوروی نداشت. اما چیزی که بیشتر توجهش رو جلب کرد، داستانهای عاشقانه بود. در کره شمالی همه عاشق فرد اول کشور هستن، اما تو کره…
#فرار_از_کره_شمالی
بخش آخر
این قاچاقچیا اینبار لباسهای رسمی و شیک و پیکی به این زنها دادن که چهرهی مشابهی با دیگر چینیهای مرفه داشته باشن. کارت هویت براشون ساختن که بتونن به راحتی از سیستم نظارتی هوشمند چین در ایستگاههای قطار و دیگر جاها به راحتی عبور کنن.
برای هفتهی اول سفرشون کامل در یک سری کیسه خواب بودن در اتوبوسهایی که میشه توشون خوابید. فقط گهگاهی یه سری بلند میکردن تا ببینن هوا روشنه یا تاریک. هودی رو سرشون میکشیدن تا با ماموران بلیت همصحبت نشن و یکی از قاچاقچیا کار رتق و فتق امور رو دست گرفته بود.
در طول مسیر هر وقت به شهر جدیدی میرسیدن، یک سری افراد دیگه به سرعت اونا رو در خانههای امن از پیش تعیین شدهای میبردن. اون شخص خیری که اینها رو نجات میداد دائم با گوشی جویای حالشون بود. هزاران کیلومتر تو راه بودن تا تونستن به مرز لائوس برسن.
ظاهرا مسیر قدیمی امنیتی شده بود و مجبور بودن از مسیر جدیدی این زنها رو عبور بدن. تصمیم بر این شد اول این زنها رو از مرز چین به ویتنام برسونن، سپس به کامبوج برن و اونا رو تحویل سفارت کره جنوبی بدن. اون موقع اوضاع خطری بود و حدود ۱۵۰۰ نفر از این مهاجرا رو بازداشت کرده بودن.
@flith
هم دولت چین و هم کره شمالی به این راه زیرزمینی پی برده بودن و تمامی نقاط اتصال اونها رو یکی پس از دیگری داشتن قطع میکردن. همین باعث میشد که این راه بشردوستانه بسته بشه. این مسیر تا پایان سال ۲۰۱۸ حدود ۵۰۰۰ کرهای رو به سلامت رسونده بود به همسایه جنوبی.
این زنها با گروه محافظشون به مرز ویتنام و کامبوج رسیدن. مرز زمینی که سربازهای زیادی اونجا حضور داشتن. ترس و وحشت بود که از چهرهشون میبارید و اینجا دیگه قدم آخر بود. یا بازداشت میشدن و آرزوی آزادی در اونها میمرد یا اینکه عبور میکردن و به دنیای آزاد میرسیدن.
وقتی از دور دیدن که سربازهای مرز ویتنام با حرکات بدنی تمایل به دریافت رشوه دارن، کمی خیالشون راحت شد. رشوهای داده شد و از مرز گذشتن. بالاخره از چین خارج شد. بعد از چندین هفته در سفر. بالاخره از مرز چین عبور کرد و پا در ویتنام گذاشت.
شبانه با موتور سیکلت به جنوب ویتنام رسیدن، و سوار بر همون موتورها از ویتنام وارد خاک کامبوج شدند. از طریق یک کشیش واسط تونستن سربازهای مرزی کامبوج رو هم دور بزنن و بالاخره تونستن وارد سفارت کره جنوبی برسن. به محض ورود فوری شهروندی کره بهشون اعطا شد.
اون شب این زن شاید برای اولین بار در طول عمرش تونسته بود راحت بخوابه. کره جنوبی این فراریها رو راحت پذیرش و ازشون محافظت میکنه. زن خسته بود؛ دو تا بچههاشو بغل کرد و همونجا در سفارت به خواب رفت. بالاخره تونسته بود با پافشاری و جسارتش خودش رو نجات بده.
تقریبا دو ماهی در سفارت کره جنوبی در کامبوج موند تا کارهای اداریش انجام بشه، سپس با اولین پرواز به سئول منتقل شد. اینجا بود که انگار به شهر آدم فضاییها وارد شده بود. سیستمهای قطاری پیشرفته، شهرهای پر از تبلیغات، دنیایی عجیب و غریب که انتظارش رو نداشت.
هرچند که خو گرفتن به این دنیای جدید براش سخت بود، اما آرزو داشت که بتونه به نحوی اون بچهی دیگرش رو هم کنار خودش بیاره. یکی از بنیانگذاران این راه زیرزمینی شخصیه به اسم مستعار Stephen Kim که ازش به عنوان اسکار شیندلر کره شمالی یاد میکنن.
که تونسته طی سالیان، هزاران نفر کرهای رو با کمک داوطلبان بسیاری از اون کشور خارج کنه. این گزارش ترجمهای بود از مقالهی زیر که بخش بزرگیش به زندگی Stephen Kim میپردازه که من چیزی ازش ننوشتم.
لینک مقاله
https://www.gq.com/story/underground-railroad-of-north-korea
@flith
بخش آخر
این قاچاقچیا اینبار لباسهای رسمی و شیک و پیکی به این زنها دادن که چهرهی مشابهی با دیگر چینیهای مرفه داشته باشن. کارت هویت براشون ساختن که بتونن به راحتی از سیستم نظارتی هوشمند چین در ایستگاههای قطار و دیگر جاها به راحتی عبور کنن.
برای هفتهی اول سفرشون کامل در یک سری کیسه خواب بودن در اتوبوسهایی که میشه توشون خوابید. فقط گهگاهی یه سری بلند میکردن تا ببینن هوا روشنه یا تاریک. هودی رو سرشون میکشیدن تا با ماموران بلیت همصحبت نشن و یکی از قاچاقچیا کار رتق و فتق امور رو دست گرفته بود.
در طول مسیر هر وقت به شهر جدیدی میرسیدن، یک سری افراد دیگه به سرعت اونا رو در خانههای امن از پیش تعیین شدهای میبردن. اون شخص خیری که اینها رو نجات میداد دائم با گوشی جویای حالشون بود. هزاران کیلومتر تو راه بودن تا تونستن به مرز لائوس برسن.
ظاهرا مسیر قدیمی امنیتی شده بود و مجبور بودن از مسیر جدیدی این زنها رو عبور بدن. تصمیم بر این شد اول این زنها رو از مرز چین به ویتنام برسونن، سپس به کامبوج برن و اونا رو تحویل سفارت کره جنوبی بدن. اون موقع اوضاع خطری بود و حدود ۱۵۰۰ نفر از این مهاجرا رو بازداشت کرده بودن.
@flith
هم دولت چین و هم کره شمالی به این راه زیرزمینی پی برده بودن و تمامی نقاط اتصال اونها رو یکی پس از دیگری داشتن قطع میکردن. همین باعث میشد که این راه بشردوستانه بسته بشه. این مسیر تا پایان سال ۲۰۱۸ حدود ۵۰۰۰ کرهای رو به سلامت رسونده بود به همسایه جنوبی.
این زنها با گروه محافظشون به مرز ویتنام و کامبوج رسیدن. مرز زمینی که سربازهای زیادی اونجا حضور داشتن. ترس و وحشت بود که از چهرهشون میبارید و اینجا دیگه قدم آخر بود. یا بازداشت میشدن و آرزوی آزادی در اونها میمرد یا اینکه عبور میکردن و به دنیای آزاد میرسیدن.
وقتی از دور دیدن که سربازهای مرز ویتنام با حرکات بدنی تمایل به دریافت رشوه دارن، کمی خیالشون راحت شد. رشوهای داده شد و از مرز گذشتن. بالاخره از چین خارج شد. بعد از چندین هفته در سفر. بالاخره از مرز چین عبور کرد و پا در ویتنام گذاشت.
شبانه با موتور سیکلت به جنوب ویتنام رسیدن، و سوار بر همون موتورها از ویتنام وارد خاک کامبوج شدند. از طریق یک کشیش واسط تونستن سربازهای مرزی کامبوج رو هم دور بزنن و بالاخره تونستن وارد سفارت کره جنوبی برسن. به محض ورود فوری شهروندی کره بهشون اعطا شد.
اون شب این زن شاید برای اولین بار در طول عمرش تونسته بود راحت بخوابه. کره جنوبی این فراریها رو راحت پذیرش و ازشون محافظت میکنه. زن خسته بود؛ دو تا بچههاشو بغل کرد و همونجا در سفارت به خواب رفت. بالاخره تونسته بود با پافشاری و جسارتش خودش رو نجات بده.
تقریبا دو ماهی در سفارت کره جنوبی در کامبوج موند تا کارهای اداریش انجام بشه، سپس با اولین پرواز به سئول منتقل شد. اینجا بود که انگار به شهر آدم فضاییها وارد شده بود. سیستمهای قطاری پیشرفته، شهرهای پر از تبلیغات، دنیایی عجیب و غریب که انتظارش رو نداشت.
هرچند که خو گرفتن به این دنیای جدید براش سخت بود، اما آرزو داشت که بتونه به نحوی اون بچهی دیگرش رو هم کنار خودش بیاره. یکی از بنیانگذاران این راه زیرزمینی شخصیه به اسم مستعار Stephen Kim که ازش به عنوان اسکار شیندلر کره شمالی یاد میکنن.
که تونسته طی سالیان، هزاران نفر کرهای رو با کمک داوطلبان بسیاری از اون کشور خارج کنه. این گزارش ترجمهای بود از مقالهی زیر که بخش بزرگیش به زندگی Stephen Kim میپردازه که من چیزی ازش ننوشتم.
لینک مقاله
https://www.gq.com/story/underground-railroad-of-north-korea
@flith
GQ
The Underground Railroad of North Korea
The story of a desperate North Korean woman who risked her life to reach freedom, and of the complicated man who led the way.
👍1
پرواز فکر و اندیشه
فیلم کمتر دیده شده از خسروگلسرخی رد پیشنهاد فرجام خواهی توسط خسرو گلسرخی. شاه ایران بارها گفته بود کسانی که به من خیانت کنند بخشیده میشوند اما هیچ بخششی برای خیانتکاران به ایران پذیرفتنی نیست!!! خسرو گلسرخی میدانست با اظهار ندامت بخشیده میشود اما با لجاجت…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفاوت اعتراضات و سطح دغدغه ها ( قبل و بعد از انقلاب اسلامی) : کمونیست ها برای گردن شان دنبال طناب می گشتند اما جمهوری اسلامی برای طنابشان دنبال گردن می گردد.
زنده یاد نوید افکاری .
امضا نمی کنم، می خوام بمیرم حق من جون منه، نمی خوامش . فقط جلوی دوربین نیست ...
سماکار در کتابش نوشته که مامورین در زندان چانه زنی و گاهی التماس می کردند که برای عفو شدن، فقط قدری از مواضع تان کوتاه بیائید.گرگین در مصاحبه ای عنوان میکند که خسرو بشدت پوپولیست بود ! اعدام برای خسرو خوب بود او را سر زبان ها انداخت.
( از صفحه اینستاگرام مهدی رستم پور )
@flith
زنده یاد نوید افکاری .
امضا نمی کنم، می خوام بمیرم حق من جون منه، نمی خوامش . فقط جلوی دوربین نیست ...
سماکار در کتابش نوشته که مامورین در زندان چانه زنی و گاهی التماس می کردند که برای عفو شدن، فقط قدری از مواضع تان کوتاه بیائید.گرگین در مصاحبه ای عنوان میکند که خسرو بشدت پوپولیست بود ! اعدام برای خسرو خوب بود او را سر زبان ها انداخت.
( از صفحه اینستاگرام مهدی رستم پور )
@flith
👍6
پرواز فکر و اندیشه
تفاوت اعتراضات و سطح دغدغه ها ( قبل و بعد از انقلاب اسلامی) : کمونیست ها برای گردن شان دنبال طناب می گشتند اما جمهوری اسلامی برای طنابشان دنبال گردن می گردد. زنده یاد نوید افکاری . امضا نمی کنم، می خوام بمیرم حق من جون منه، نمی خوامش . فقط جلوی دوربین نیست…
بورژوازی کمپرادور که متلک رایج چپ های به رشد و توسعه صنعت بود و گلسرخی آن را استفاده کرد در ایران چه بود ?
داریوش شایگان از مشهورترین فیلسوفان پاسخ میدهد : گند زدیم ! ایران داشت جهش می کرد. علت عدم موفقیت ما این است که شتاب تغییرات را تحمل نکردیم.ما روشنفکران پرت بودیم و تحلیل درست از جایگاه خود در جامعه و جامعه خود در جهان نداشتیم.ما روشنفکران جامعه را خراب کردیم. چپ زدگی شدید با 28 مرداد تشدید شد تا قهرمان گرائی را در جامعه فراگیر کند. ما باید مسیر صنعت و پیشرفت را از مونتاژ آغاز می کردیم.جالب بود که روشنفکران آن دوره، از این به عنوان بورژوازی کمپرادور یاد می کردند.برخلاف اروپا، در ایران کسی جلودار چپ ها نبود.
باید اعتراف کنم شرمنده ام که نسل ما گند زد. نسل کنونی جوانان ایران، شعورشان از نسل ما بسیار بیشتر است.
از گفتگوی شایگان با مجله اندیشه پویا
@flith
داریوش شایگان از مشهورترین فیلسوفان پاسخ میدهد : گند زدیم ! ایران داشت جهش می کرد. علت عدم موفقیت ما این است که شتاب تغییرات را تحمل نکردیم.ما روشنفکران پرت بودیم و تحلیل درست از جایگاه خود در جامعه و جامعه خود در جهان نداشتیم.ما روشنفکران جامعه را خراب کردیم. چپ زدگی شدید با 28 مرداد تشدید شد تا قهرمان گرائی را در جامعه فراگیر کند. ما باید مسیر صنعت و پیشرفت را از مونتاژ آغاز می کردیم.جالب بود که روشنفکران آن دوره، از این به عنوان بورژوازی کمپرادور یاد می کردند.برخلاف اروپا، در ایران کسی جلودار چپ ها نبود.
باید اعتراف کنم شرمنده ام که نسل ما گند زد. نسل کنونی جوانان ایران، شعورشان از نسل ما بسیار بیشتر است.
از گفتگوی شایگان با مجله اندیشه پویا
@flith
👍3👏2
هر آنکس که با تو نجوید به جنگ
پریشان مکن روزْ تاریک و تنگ
به هر جایگه یارِ درویش باش
همه راد با مردمِ خویش باش
ببین نیکْ تا دوستدارِ تو کیست
خردمند و اندُهگسارِ تو کیست
به بخشش بیارای و فردا مگوی
که فردا مگر تنگی آرد به روی
#فردوسی_بزرگ
@flith
پریشان مکن روزْ تاریک و تنگ
به هر جایگه یارِ درویش باش
همه راد با مردمِ خویش باش
ببین نیکْ تا دوستدارِ تو کیست
خردمند و اندُهگسارِ تو کیست
به بخشش بیارای و فردا مگوی
که فردا مگر تنگی آرد به روی
#فردوسی_بزرگ
@flith
کسانی که کار میکنند،از بیکار شدن میترسند کسانی که کار ندارند، همواره میترسند که دیگر هیچگاه کار پیدا نکنند. کسی که از گرسنگی ترس ندارد، از غذا واهمه دارد. ماشینسواران از پیاده راه رفتن میترسند و کسانی که پیاده راە میروند میترسند ماشینی آنها را زیر بگیرد. دموکراسیْ از به یاد آوردن میترسد و زبانْ از سخن گفتن. شهروندان از نظامیان میترسند، نظامیان از کمبودِ سلاح و سلاحها نگرانِ کم شدنِ جنگها هستند. زمان، زمانِ ترسیدن است: ترسِ زن از خشونتِ مرد و ترسِ مرد از زنِ بدون ترس. ترس از دزدان و ترس از پلیسها. ترس از درِ بدون قفل، از زمانِ بدون عقربههای ساعت، از کودکِ بدون تلویزیون؛ ترس از خوابیدن در شبْ بدون خوردنِ قرص، و ترسِ بیدار شدن در روزْ بدون قرص. ترس از جمعیت، ترس از تنهایی، ترس از آنچه شد و آنچه ممکن است بشود، ترس از مُردن، ترس از زیستن.
#ادواردو_گالئانو
@flith
#ادواردو_گالئانو
@flith
👍11👏2
پرواز فکر و اندیشه
تفاوت اعتراضات و سطح دغدغه ها ( قبل و بعد از انقلاب اسلامی) : کمونیست ها برای گردن شان دنبال طناب می گشتند اما جمهوری اسلامی برای طنابشان دنبال گردن می گردد. زنده یاد نوید افکاری . امضا نمی کنم، می خوام بمیرم حق من جون منه، نمی خوامش . فقط جلوی دوربین نیست…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گل بارون زده، ترانهای سیاسی اعتراضی با شعر ایرج جنتی عطایی، آهنگسازی سیاوش قمیشی و خوانندگی داریوش اقبالی در انتقاد به اعدام خسرو گلسرخی بود.
ساواک این اشخاص رو دعوتشون کرده، ازشون پرسیده و بعدش هم ولشون کرده.
این بوده برخورد ساواک با حامیان تروریسم.
بعد به دروغ میگفتند سازمان مخوف ...
اگر در ایران کنونی برای گروگانگیر شخص سوم مملکت اثری تولید میکردند آیا میتوانستند مجوز نشر بگیرند؟
اما جرم خسرو چه بود؟
خسرو گلسرخی از اعضای سازمان چریک های فدایی خلق ایران بود که در رابطه با اقدام نافرجام به ربودن و گروگانگیری ملکه و ولیعهد وقت ایران «شهبانو فرح پهلوی و شاهزاده رضاپهلوی» و به دلیل عدم ابراز ندامت از اعمال تروریستی و باقی ماندن بر اندیشه های تروریستیش اعدام شد.
در دموکرات ترین کشور وقت، سزای آدم ربایی چه بود؟
@flith
ساواک این اشخاص رو دعوتشون کرده، ازشون پرسیده و بعدش هم ولشون کرده.
این بوده برخورد ساواک با حامیان تروریسم.
بعد به دروغ میگفتند سازمان مخوف ...
اگر در ایران کنونی برای گروگانگیر شخص سوم مملکت اثری تولید میکردند آیا میتوانستند مجوز نشر بگیرند؟
اما جرم خسرو چه بود؟
خسرو گلسرخی از اعضای سازمان چریک های فدایی خلق ایران بود که در رابطه با اقدام نافرجام به ربودن و گروگانگیری ملکه و ولیعهد وقت ایران «شهبانو فرح پهلوی و شاهزاده رضاپهلوی» و به دلیل عدم ابراز ندامت از اعمال تروریستی و باقی ماندن بر اندیشه های تروریستیش اعدام شد.
در دموکرات ترین کشور وقت، سزای آدم ربایی چه بود؟
@flith
👏4👍1👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردمان طبقه پایین و خرده پا… همه چیز را حس میکنند ولی بیان آنچه حس میکنند برایشان مشکل است. کسی میگفت ما شرمندهایم، زیرا میفهمیم ولی نمیتوانیم بیان کنیم؛ و اغلب به دلیل همین ناراحتی از دست افکار خود عصبانی هستیم. خود زندگی هم ما را میکوبد و از هر طرف تحت فشارمان میدهد...
@flith
@flith
👍7
Forwarded from Vahid Bahman وحید بهمن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📜🕯🖋 زندهیاد محمدعلی فروغی، ادیب و دانشمندی ممتاز، سیاستمدار و دیپلماتی وطنخواه، برجسته و صاحب جایگاه در سطح جهانی بود.
🔸 وی در سالهای ۱۹۲۸ و ۱۹۲۹میلادی، دو بار بعنوان رئیس شورای اجرایی جامعه ملل (معادل شورای امنیت سازمان ملل متحد کنونی) انتخاب شد
🔸 توضیح ویدئو: سخنرانی زندهیاد فروغی در نشست مجمع جامعه ملل
🆔 @Ir_Bahman
🔸 وی در سالهای ۱۹۲۸ و ۱۹۲۹میلادی، دو بار بعنوان رئیس شورای اجرایی جامعه ملل (معادل شورای امنیت سازمان ملل متحد کنونی) انتخاب شد
🔸 توضیح ویدئو: سخنرانی زندهیاد فروغی در نشست مجمع جامعه ملل
🆔 @Ir_Bahman
👍5
باید فکری کرد تا همه ملت را آب نبرده...
میگویند دو دوست در کنار رودخانهای میرفتند. ناگاه فردی را دیدند که در آب افتاده و کمک میطلبد. یکی از دو دوست، خود را به آب زد و نجاتش داد. هنوز نفس تازه نکرده بود که دومین فرد را دید که آب میبردش. باز به داخل رودخانه پرید و او را هم نجات داد.
دقایقی نگذشت که سومین شخص را دید که درون رودخانه، فریادکشان کمک میخواهد؛ هر چند خسته بود اما نتوانست بیتفاوت باشد و باز هم خود را به آب زد و نجاتش داد.
دوستش که تا آن زمان کاری نکرده بود با دیدن این صحنه ها، به بالا دست رودخانه دوید و وقتی برگشت، دوست دیگرش به او گفت که چندین نفر دیگر را هم نجات داده ولی ساعتی است که دیگر، رودخانه آدم نمیآورد.
دوستی که به بالای رودخانه رفته بود گفت: وقتی دیدم رود این همه آدم میآورد، با خود گفتم حتماً علتی در بالا دست هست. چون بدانجا رفتم، پلی دیدم که دیوانهای در میانش ایستاده و هر که از آن میگذرد را درون آب میاندازد. دیوانه را گرفتم و به خانوادهاش در روستای مجاور سپردم. علت این که ساعتی است رودخانه آدم نمیآورد، همین است.
حکایت آشنای این روزهای ما...
خیرین و نیکخواهان با دل و جان در پایین دست در تلاشاند و خسته از افزایش روز افزون نیازمندان، اما کاش دوستی پیدا میشد و یه سری به بالادست میزد، مشکل آنجاست!
قطعا دیوانهای رو پل ایستاده است باید فکری بحال او بکنیم تا همه ملت را آب نبرده.
@flith
میگویند دو دوست در کنار رودخانهای میرفتند. ناگاه فردی را دیدند که در آب افتاده و کمک میطلبد. یکی از دو دوست، خود را به آب زد و نجاتش داد. هنوز نفس تازه نکرده بود که دومین فرد را دید که آب میبردش. باز به داخل رودخانه پرید و او را هم نجات داد.
دقایقی نگذشت که سومین شخص را دید که درون رودخانه، فریادکشان کمک میخواهد؛ هر چند خسته بود اما نتوانست بیتفاوت باشد و باز هم خود را به آب زد و نجاتش داد.
دوستش که تا آن زمان کاری نکرده بود با دیدن این صحنه ها، به بالا دست رودخانه دوید و وقتی برگشت، دوست دیگرش به او گفت که چندین نفر دیگر را هم نجات داده ولی ساعتی است که دیگر، رودخانه آدم نمیآورد.
دوستی که به بالای رودخانه رفته بود گفت: وقتی دیدم رود این همه آدم میآورد، با خود گفتم حتماً علتی در بالا دست هست. چون بدانجا رفتم، پلی دیدم که دیوانهای در میانش ایستاده و هر که از آن میگذرد را درون آب میاندازد. دیوانه را گرفتم و به خانوادهاش در روستای مجاور سپردم. علت این که ساعتی است رودخانه آدم نمیآورد، همین است.
حکایت آشنای این روزهای ما...
خیرین و نیکخواهان با دل و جان در پایین دست در تلاشاند و خسته از افزایش روز افزون نیازمندان، اما کاش دوستی پیدا میشد و یه سری به بالادست میزد، مشکل آنجاست!
قطعا دیوانهای رو پل ایستاده است باید فکری بحال او بکنیم تا همه ملت را آب نبرده.
@flith
👍8
#جشن_تیرگان، جشن حماسه آفرینی #آرش_کمانگیر در راه میهن و جشن آزادی ایران از دست دشمن اهریمنی بر میهن پرستان خجسته باد.
#جشن_ملی
@flith
#جشن_ملی
@flith
❤3