Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
☘☘☘
داستان تاریخی اعدام #بابک_خرمدین
روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگانش مشورت کرد که چگونه بابک را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار بر آن شد که وی را سوار بر فیلی کرده در شهر بگردانند.
فیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.
پس از آن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه بر فراز سکوی مخصوصی که برای این کار در بیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنکه همهی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد، این اسمِ دژخیم بود و همه او را میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه در کنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت در برابر مرگ چند است!
بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است، چهرهام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین غلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرند، پس از ساعاتی که این حالت بر بابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کنند.
پس از آن چوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد.
آخرین گفتار بابک چنین بود :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود، تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد، من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .
اما تو ای افشین ...در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعهی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبهی بابک یعنی چوبهی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را میبُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمیآورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه دو سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار را که هر دو آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود، مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن ۲ بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هر بار ساعتی بعد برمی گشت.
در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این دو سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به دعا ایستادند و خداوند را شکر گفتند.
تولدی دیگر
#شجاع_الدین_شفا
@flith
داستان تاریخی اعدام #بابک_خرمدین
روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگانش مشورت کرد که چگونه بابک را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار بر آن شد که وی را سوار بر فیلی کرده در شهر بگردانند.
فیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.
پس از آن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه بر فراز سکوی مخصوصی که برای این کار در بیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنکه همهی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد، این اسمِ دژخیم بود و همه او را میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه در کنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت در برابر مرگ چند است!
بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است، چهرهام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین غلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرند، پس از ساعاتی که این حالت بر بابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کنند.
پس از آن چوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد.
آخرین گفتار بابک چنین بود :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود، تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد، من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .
اما تو ای افشین ...در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعهی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبهی بابک یعنی چوبهی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را میبُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمیآورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه دو سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار را که هر دو آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود، مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن ۲ بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هر بار ساعتی بعد برمی گشت.
در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این دو سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به دعا ایستادند و خداوند را شکر گفتند.
تولدی دیگر
#شجاع_الدین_شفا
@flith
☘☘☘
کجایی ای مرد؟
کجا بوده ای،ای مرد؟
کجایی ای سلوچ که آواز نامت درای قافله ایست در دوردست های کویر بریان نمک!
در کدام ابر تیره پنهان شده بوده ای؛در کدام پناه؟
رخسار در کدام شولا پوشانده بوده ای؛کدام خاک تو را بلعیده بوده است؟
چگونه آب شدی و به زمین فرو شدی؛چگونه باد و در باد شدی؟
میخ خیال برنکنده،چگونه راه به کوه و کمر بردی ای خانه بان؟
نامت!نامت آوای خفه ای یافته است.نامت می رفت که بر آب شود،که بر باد شود،نام تو سلوچ،آن درای زنگار بسته قافله های دور بر کویر بریان!
تو دور شدی.گم شدی.نبود!
اینک برآمدنت ای سلوچ،کورسویی ست در پهندشت شبی قدیمی.چه دیر برآمدی!
#جای_خالی__سلوچ
#محمود_دولت_آبادی
@flith
کجایی ای مرد؟
کجا بوده ای،ای مرد؟
کجایی ای سلوچ که آواز نامت درای قافله ایست در دوردست های کویر بریان نمک!
در کدام ابر تیره پنهان شده بوده ای؛در کدام پناه؟
رخسار در کدام شولا پوشانده بوده ای؛کدام خاک تو را بلعیده بوده است؟
چگونه آب شدی و به زمین فرو شدی؛چگونه باد و در باد شدی؟
میخ خیال برنکنده،چگونه راه به کوه و کمر بردی ای خانه بان؟
نامت!نامت آوای خفه ای یافته است.نامت می رفت که بر آب شود،که بر باد شود،نام تو سلوچ،آن درای زنگار بسته قافله های دور بر کویر بریان!
تو دور شدی.گم شدی.نبود!
اینک برآمدنت ای سلوچ،کورسویی ست در پهندشت شبی قدیمی.چه دیر برآمدی!
#جای_خالی__سلوچ
#محمود_دولت_آبادی
@flith
#بریده_کتاب
جولیا:
می توانند آدم را وادار به گفتن هر چیز بکنند، اما نمی توانند وادارش کنند که باورش کند.
نمی توانند به درون وارد شوند...
📕 #کتاب1984
✍ #جورج_اورول
@flith
جولیا:
می توانند آدم را وادار به گفتن هر چیز بکنند، اما نمی توانند وادارش کنند که باورش کند.
نمی توانند به درون وارد شوند...
📕 #کتاب1984
✍ #جورج_اورول
@flith
ملت دو دشمن دارد:
اول : مجرمان
دوم : دولـت
دومى را باید با قانون اساسی به زنجیر کشيد وگرنه میشود همچون گروه اول اما با مجوز قانونی
توماس جفرسون
@flith
اول : مجرمان
دوم : دولـت
دومى را باید با قانون اساسی به زنجیر کشيد وگرنه میشود همچون گروه اول اما با مجوز قانونی
توماس جفرسون
@flith
☘☘☘
پول در آوردنش با تو؛ بیبرقیاش با ما
مصطفی داننده
الان دوم خرداد است، یعنی تازه وارد سومین ماه از فصل بهار شدهایم. 3 ماه دیگر تا مرداد خرماپزان فاصله داریم اما برقمان 4 ساعت، 4 ساعت میرود؟ چرا؟ مصرف برق خانگی زیاد شده است؟ نیروگاهها با کمبود گاز مواجه شدهاند یا مزارع ارزهای دیجیتالی ما را به خاموشی کشانده است؟
کسی پاسخگو نیست که اگر بودند جای تعجب داشت ! البته پاسخگو بودنشان فرقی با نبودنشان نمیکند. مثلا همین جدول خاموشیها که منتشر شده است. رونالدنیوی برزیلی باید در کلاس درس این اساتید بنشیند و پاس رونالدینیویی واقعی را یاد بگیرد.
نوشتهاند ساعت 13 بعد ساعت 11 برق میرود، جلالخالق! گاهی فکر میکنم مثلا مردم عادی که برای ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری راهی وزارت کشور میشدند، اداره امور را به عهده میگرفتند، وضع کشور فرق چندانی با امروز میکرد؟ آنها نمیتوانستند یک جدول ساده خاموشی را به مردم اعلام کنند؟ به خدا که میتوانستند.
رسما زندگی مردم مختل شده است. آنهم در روزهایی که برخی به خاطر کرونا مجبور هستند در خانه بمانند.
این همه مدیریت و لیاقت را از کدام بقالی خریدهاید تا حداقل جلوی فروش آن را بگیریم تا شاهد این بلبشوی مدیریتی نباشیم.
به سوال ابتدایی یادداشت برگردم. چرا با کمبود برق مواجه شدهایم؟ قطعا مصرف برق خانگی نمیتواند دلیل 4 ساعت قطعی برق در یک روز باشد. بله، مردم از گرما به خُنکای کولر پناه بردهاند اما این هر سال اتفاق میافتد.
باید اشکال کار را در مزارع ارزهای دیجیتالی جستوجو کرد. صاحبان آنها پول در میآورند به ریش ما میخندند و ما مردم عادی باید جور ثروتمند شدن آنها را بکشیم.
شناسایی این مزارع اینقدر سخت است؟ شناسایی این که کدام منطقه و محله، برق ماورایی مصرف میکند کار سختی است؟ مسخره بازی را تمام کنید لطفا!
مردم به اندازهی کافی با مشکلات ریز و درشت سروکار دارند دیگر با برق آنها را خستهتر نکنید. از تمام توان فنی، اطلاعاتی و نظامی خود استفاده کنید و جلوی استخراج ارز دیجیتال را بگیرید. مگر اینکه دوست ندارید که آن داستان دیگری است.
کمی از اتاق کولر روشنتان بیرون بیایید و وضع زندگی مردم را ببیند. افتضاح حذف شطرنجبازان ایرانی به خاطر قطع برق را ببیند. ببیند که بسیاری از مراکز درمانی ما، سیستم برق اضطراری ندارند و این یعنی ایجاد اشکال در روند درمانی بیماران به ویژه آنهایی کرونا درگیر هستند.
در بسیاری از شهرها با قطع برق، آب هم قطع میشود و این یعنی قوز بالای قوز! در میان سوختن وسایل برقی مردم که با رنج وسختی آنها را تهیه کردهاند، جای خود. میگویند که خسارت میدهیم اما همه میدانیم که پروسه گرفتن خسارت یعنی گذاشتن یک عمر برای ستاندن یک تلویزیون.
القصه که کاش به جای این همه ادعا که گوش فلک را کر میکند، کمی مدیریت بلد بودید تا وضع زندگی مردم به اینجا نرسد.
در پایان باید به صاحبان مزارع استخراج ارزهای دیجیتالی گفت که «شلخته ماین کنید تا برقی هم گیر خوشه چینها( مردم عادی) بیاید.
@flith
پول در آوردنش با تو؛ بیبرقیاش با ما
مصطفی داننده
الان دوم خرداد است، یعنی تازه وارد سومین ماه از فصل بهار شدهایم. 3 ماه دیگر تا مرداد خرماپزان فاصله داریم اما برقمان 4 ساعت، 4 ساعت میرود؟ چرا؟ مصرف برق خانگی زیاد شده است؟ نیروگاهها با کمبود گاز مواجه شدهاند یا مزارع ارزهای دیجیتالی ما را به خاموشی کشانده است؟
کسی پاسخگو نیست که اگر بودند جای تعجب داشت ! البته پاسخگو بودنشان فرقی با نبودنشان نمیکند. مثلا همین جدول خاموشیها که منتشر شده است. رونالدنیوی برزیلی باید در کلاس درس این اساتید بنشیند و پاس رونالدینیویی واقعی را یاد بگیرد.
نوشتهاند ساعت 13 بعد ساعت 11 برق میرود، جلالخالق! گاهی فکر میکنم مثلا مردم عادی که برای ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری راهی وزارت کشور میشدند، اداره امور را به عهده میگرفتند، وضع کشور فرق چندانی با امروز میکرد؟ آنها نمیتوانستند یک جدول ساده خاموشی را به مردم اعلام کنند؟ به خدا که میتوانستند.
رسما زندگی مردم مختل شده است. آنهم در روزهایی که برخی به خاطر کرونا مجبور هستند در خانه بمانند.
این همه مدیریت و لیاقت را از کدام بقالی خریدهاید تا حداقل جلوی فروش آن را بگیریم تا شاهد این بلبشوی مدیریتی نباشیم.
به سوال ابتدایی یادداشت برگردم. چرا با کمبود برق مواجه شدهایم؟ قطعا مصرف برق خانگی نمیتواند دلیل 4 ساعت قطعی برق در یک روز باشد. بله، مردم از گرما به خُنکای کولر پناه بردهاند اما این هر سال اتفاق میافتد.
باید اشکال کار را در مزارع ارزهای دیجیتالی جستوجو کرد. صاحبان آنها پول در میآورند به ریش ما میخندند و ما مردم عادی باید جور ثروتمند شدن آنها را بکشیم.
شناسایی این مزارع اینقدر سخت است؟ شناسایی این که کدام منطقه و محله، برق ماورایی مصرف میکند کار سختی است؟ مسخره بازی را تمام کنید لطفا!
مردم به اندازهی کافی با مشکلات ریز و درشت سروکار دارند دیگر با برق آنها را خستهتر نکنید. از تمام توان فنی، اطلاعاتی و نظامی خود استفاده کنید و جلوی استخراج ارز دیجیتال را بگیرید. مگر اینکه دوست ندارید که آن داستان دیگری است.
کمی از اتاق کولر روشنتان بیرون بیایید و وضع زندگی مردم را ببیند. افتضاح حذف شطرنجبازان ایرانی به خاطر قطع برق را ببیند. ببیند که بسیاری از مراکز درمانی ما، سیستم برق اضطراری ندارند و این یعنی ایجاد اشکال در روند درمانی بیماران به ویژه آنهایی کرونا درگیر هستند.
در بسیاری از شهرها با قطع برق، آب هم قطع میشود و این یعنی قوز بالای قوز! در میان سوختن وسایل برقی مردم که با رنج وسختی آنها را تهیه کردهاند، جای خود. میگویند که خسارت میدهیم اما همه میدانیم که پروسه گرفتن خسارت یعنی گذاشتن یک عمر برای ستاندن یک تلویزیون.
القصه که کاش به جای این همه ادعا که گوش فلک را کر میکند، کمی مدیریت بلد بودید تا وضع زندگی مردم به اینجا نرسد.
در پایان باید به صاحبان مزارع استخراج ارزهای دیجیتالی گفت که «شلخته ماین کنید تا برقی هم گیر خوشه چینها( مردم عادی) بیاید.
@flith
☘☘☘
انسان برای چه چیزهای تقلّاخواهد کرد؟
آیا به همین قانعیم که فقط موهبت هایی را که داریم بشماریم، جلو قحطی و بیماری های
همه گیر و جنگ را بگیریم، و تعادل زیست محیطی را حفظ کنیم؟
شاید به راستى عاقلانه ترين کار همین باشد، اما بعيد است انسان آن را دنبال کند.
انسانها معمولا به آنچه دارند قانع نیستند. معمول ترین واکنش ذهن بشر به دستاوردو موفقیت نه رضایت خاطر بلکه میل به بیشتر داشتن است. انسان ها همیشه مترصدِچیزی بهتر و بزرگ تر و مطبوع ترند. وقتی آدمی توانایی های جدید فوق العاده ای بیابدو وقتی که بالاخره خطرِ قحطی و بیماری همه گيرو جنگ بر طرف شود، ما با خود چه خواهیم کرد؟ دانشمندان و سرمایه داران و بانکداران و رئیس جمهورها در طول روز چه کاری انجام خواهند داد؟ شعر خواهند سرود؟
موفقیت جاه طلبی می آورد، و دستاوردهای اخير ما اکنون بشر را به سوی کسب اهداف جسورانه تر و شگفت انگیزتر پیش می راند. حالا که انسان تا حد زیادی به رفاه و سلامت و یک دلی دست یافته است، و یا توجه به سوابق و ارزش های فعلی اش، اهداف بعدي أو احتمالا نامیرایی وخوشبختی و خداگونگی (divinisy) خواهد بود. انسانی که از مرگ و مير ناشی از گرسنگی و بیماری و خشونت کاسته است اکنون هدفش غلبه بر سالخوردگی و حتى خود مرگ است. انسانی که از چنگ بدبختی و فلاكت و نکبت بار نجات یافته است اکنون هدفش رسیدن به خوشبختیِ کامل است.
و انسانی که از سطح امر حيوانی تنازع بقا فراتر رفته است اکنون هدفش تبديلِ انسان
خردمند به انسان خداگونه است.
انسان خداگونه، صفحه ۲۸و ۲۹
یووال نوح هراری
مترجم : زهرا عالی
@flith
انسان برای چه چیزهای تقلّاخواهد کرد؟
آیا به همین قانعیم که فقط موهبت هایی را که داریم بشماریم، جلو قحطی و بیماری های
همه گیر و جنگ را بگیریم، و تعادل زیست محیطی را حفظ کنیم؟
شاید به راستى عاقلانه ترين کار همین باشد، اما بعيد است انسان آن را دنبال کند.
انسانها معمولا به آنچه دارند قانع نیستند. معمول ترین واکنش ذهن بشر به دستاوردو موفقیت نه رضایت خاطر بلکه میل به بیشتر داشتن است. انسان ها همیشه مترصدِچیزی بهتر و بزرگ تر و مطبوع ترند. وقتی آدمی توانایی های جدید فوق العاده ای بیابدو وقتی که بالاخره خطرِ قحطی و بیماری همه گيرو جنگ بر طرف شود، ما با خود چه خواهیم کرد؟ دانشمندان و سرمایه داران و بانکداران و رئیس جمهورها در طول روز چه کاری انجام خواهند داد؟ شعر خواهند سرود؟
موفقیت جاه طلبی می آورد، و دستاوردهای اخير ما اکنون بشر را به سوی کسب اهداف جسورانه تر و شگفت انگیزتر پیش می راند. حالا که انسان تا حد زیادی به رفاه و سلامت و یک دلی دست یافته است، و یا توجه به سوابق و ارزش های فعلی اش، اهداف بعدي أو احتمالا نامیرایی وخوشبختی و خداگونگی (divinisy) خواهد بود. انسانی که از مرگ و مير ناشی از گرسنگی و بیماری و خشونت کاسته است اکنون هدفش غلبه بر سالخوردگی و حتى خود مرگ است. انسانی که از چنگ بدبختی و فلاكت و نکبت بار نجات یافته است اکنون هدفش رسیدن به خوشبختیِ کامل است.
و انسانی که از سطح امر حيوانی تنازع بقا فراتر رفته است اکنون هدفش تبديلِ انسان
خردمند به انسان خداگونه است.
انسان خداگونه، صفحه ۲۸و ۲۹
یووال نوح هراری
مترجم : زهرا عالی
@flith
☘☘☘
ذهن آزاد
جان اشتاین بک در مهم ترین کتاب خود یعنی«شرق بهشت» از زبان اول شخص داستان،فلسفه خود را چنین بیان می کند:
«نوع بشر تنها نوع آفریننده است و تنها یک وسیله آفرینندگی دارد؛ذهن فردی و روح انسانی.هیچ چیز هیچگاه به دست دوانسان خلق نشده است. تا اینجا تشریک مساعی نقشی ندارد.هنگامی که معجزه آفرینندگی رخ می دهد جمع می تواند آن را برپا دارد و توسعه دهد اما جمع هیچ گاه چیزی را خلق نمی کند.ارزشمندی در ذهن فردی نهفته است»
جان اشتاین بک نگران چه بود؟
می دانست نیروهایی در اطراف مفهوم جمع شکل گرفته اند که برای نابودی آن چیز ارزشمند یعنی ذهن انسان اعلان جنگ داده اند.معتقد بود ذهن آزاد و جستجوگر انسان ارزشمندترین چیز دردنیاست.ازاین رو مجددا نوشت:
«من برای این مبارزه می کنم که ذهن آزاد باشد.ذهن نباید درسیطره دیگری باشد. با هر اندیشه و مذهب و حکومتی که فرد را محدود یا نابود کند باید بجنگم.
من همینم و برای همین زنده ام.می توانم بفهمم چرا نظامی که برپایه یک الگو بنا می شود باید تلاش کند تا آزادی ذهن را به نابودی بکشاند.من ازآن نفرت دارم و علیه آن خواهم جنگید تا آن چیزی که ما را از حیوانات غیر خلاق متمایز می کند حفظ کنم.اگر شکوه و عظمت ذهن آزاد انسانی را بکشند برای همیشه ازدست رفته ایم».
اگر مردمان مغرب زمین بعد از رنسانس توانستند به این درجه از پیشرفت و توسعه برسند مدیون همین اندیشه هستند.آنها پی برده بودند که سیطره کلیسا و اصحاب دین بر اذهان مردم عملاً آنها را دچار فلج و انجماد ذهنی کرده بود.ازاین رو گام درراهی نهادند که به گسستن این ریسمان ها منتهی می شد.
به جایی رسیدند که نه کلیسا،نه دولت و نه حتی جامعه با سنت های فربه اش حق نداشت خود را بر فرد و ذهن خلاق و آفرینشگر او تحمیل کنند.مغالطه ارجاع به شخصیت های مقدس که درقالب گزاره هایی چون پاپ اعظم فرمودند، حضرت آقا بیان داشتند، قال علی و قال نقی....درواقع گزاره هایی هستند که برای مسکوت گذاشتن ذهن آزاد فرد به کار گرفته می شوند.
هیچ ایرادی نیست که بتوان جمله یا گزاره ای را ازبزرگی هم درمتن سخن نشاند منوط به این که از آن فرد و گزاره قدسی زدایی شده باشد و همچون هراندیشه عرفی دیگری تن به نقد بدهد.اندیشه،فرد و نظام فکری ای که خود را ورای نقد بداند همچون سمی برای اذهان آزاد عمل خواهد کرد.
ذهن آزاد و خلاق و آفرینشگر مبنای شکل گیری جهان نو بود.نمی توان بدون آن جهانی نو آفرید.همین!
#اشتاین_بک_قربان_عباسی_ذهن_آزاد_سوژه_بردگی
@flith
ذهن آزاد
جان اشتاین بک در مهم ترین کتاب خود یعنی«شرق بهشت» از زبان اول شخص داستان،فلسفه خود را چنین بیان می کند:
«نوع بشر تنها نوع آفریننده است و تنها یک وسیله آفرینندگی دارد؛ذهن فردی و روح انسانی.هیچ چیز هیچگاه به دست دوانسان خلق نشده است. تا اینجا تشریک مساعی نقشی ندارد.هنگامی که معجزه آفرینندگی رخ می دهد جمع می تواند آن را برپا دارد و توسعه دهد اما جمع هیچ گاه چیزی را خلق نمی کند.ارزشمندی در ذهن فردی نهفته است»
جان اشتاین بک نگران چه بود؟
می دانست نیروهایی در اطراف مفهوم جمع شکل گرفته اند که برای نابودی آن چیز ارزشمند یعنی ذهن انسان اعلان جنگ داده اند.معتقد بود ذهن آزاد و جستجوگر انسان ارزشمندترین چیز دردنیاست.ازاین رو مجددا نوشت:
«من برای این مبارزه می کنم که ذهن آزاد باشد.ذهن نباید درسیطره دیگری باشد. با هر اندیشه و مذهب و حکومتی که فرد را محدود یا نابود کند باید بجنگم.
من همینم و برای همین زنده ام.می توانم بفهمم چرا نظامی که برپایه یک الگو بنا می شود باید تلاش کند تا آزادی ذهن را به نابودی بکشاند.من ازآن نفرت دارم و علیه آن خواهم جنگید تا آن چیزی که ما را از حیوانات غیر خلاق متمایز می کند حفظ کنم.اگر شکوه و عظمت ذهن آزاد انسانی را بکشند برای همیشه ازدست رفته ایم».
اگر مردمان مغرب زمین بعد از رنسانس توانستند به این درجه از پیشرفت و توسعه برسند مدیون همین اندیشه هستند.آنها پی برده بودند که سیطره کلیسا و اصحاب دین بر اذهان مردم عملاً آنها را دچار فلج و انجماد ذهنی کرده بود.ازاین رو گام درراهی نهادند که به گسستن این ریسمان ها منتهی می شد.
به جایی رسیدند که نه کلیسا،نه دولت و نه حتی جامعه با سنت های فربه اش حق نداشت خود را بر فرد و ذهن خلاق و آفرینشگر او تحمیل کنند.مغالطه ارجاع به شخصیت های مقدس که درقالب گزاره هایی چون پاپ اعظم فرمودند، حضرت آقا بیان داشتند، قال علی و قال نقی....درواقع گزاره هایی هستند که برای مسکوت گذاشتن ذهن آزاد فرد به کار گرفته می شوند.
هیچ ایرادی نیست که بتوان جمله یا گزاره ای را ازبزرگی هم درمتن سخن نشاند منوط به این که از آن فرد و گزاره قدسی زدایی شده باشد و همچون هراندیشه عرفی دیگری تن به نقد بدهد.اندیشه،فرد و نظام فکری ای که خود را ورای نقد بداند همچون سمی برای اذهان آزاد عمل خواهد کرد.
ذهن آزاد و خلاق و آفرینشگر مبنای شکل گیری جهان نو بود.نمی توان بدون آن جهانی نو آفرید.همین!
#اشتاین_بک_قربان_عباسی_ذهن_آزاد_سوژه_بردگی
@flith
Forwarded from لیبراسیون/لیبرالیسم
🔅اسماعیل خویی نادم از انقلاب◼️
از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم
بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم
فریاد زدیم شاه مردم خوار است!
شیخ آمد و ما زشاه شرمنده شدیم
📍وی بخاطر مخالفت با پهلوی و همراهی با انقلاب اظهار تاسف کرد , از دوستان شاملو بود و شعر زیر را برگرفته از شعر شاملو در نکوهش همراهی با انقلاب ٥٧ سرود :
ما مرگ را سـرودی کردیم
ما، عشـق مان همانا، میرابِ کینه بود
ما کینه کاشـتیم
و، تا کِشـت مان ببار نشـیند
از خون خویش و مردم
رودی کردیم،
ما، خام سـوختگان
ز آن آتش نهفته که در سـینه داشـتیم
در چشـم خویش و دشـمن
دودی کردیم
ما، آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشـتیم
ما بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
ــ البته تنها در قلمروِ پندار خویش ــ
بودی کردیم...
ما کینه کاشـتیم
و خرمن خرمن
مرگ برداشـتیم
ما، نفرین به ما
ما، مرگ را سـرودی کردیم... "
این شـعر تلخ ــ در واقع ــ حدیث نسـل ما و نسـل گذشـته اسـت. حدیث نسلی که آرمان های خویش را، معنای واقعیت پنداشـت و « بوده » را « نبوده » انگاشـت و از « نبود » « بودی » کرد. نسـلی که « کینه کاشـت » و « خرمن خرمن مرگ برداشـت» : (علی میر فطروس )
🖤اسمائیل خویی(1317-1400ه)
@cafe_andishe95
از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم
بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم
فریاد زدیم شاه مردم خوار است!
شیخ آمد و ما زشاه شرمنده شدیم
📍وی بخاطر مخالفت با پهلوی و همراهی با انقلاب اظهار تاسف کرد , از دوستان شاملو بود و شعر زیر را برگرفته از شعر شاملو در نکوهش همراهی با انقلاب ٥٧ سرود :
ما مرگ را سـرودی کردیم
ما، عشـق مان همانا، میرابِ کینه بود
ما کینه کاشـتیم
و، تا کِشـت مان ببار نشـیند
از خون خویش و مردم
رودی کردیم،
ما، خام سـوختگان
ز آن آتش نهفته که در سـینه داشـتیم
در چشـم خویش و دشـمن
دودی کردیم
ما، آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشـتیم
ما بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
ــ البته تنها در قلمروِ پندار خویش ــ
بودی کردیم...
ما کینه کاشـتیم
و خرمن خرمن
مرگ برداشـتیم
ما، نفرین به ما
ما، مرگ را سـرودی کردیم... "
این شـعر تلخ ــ در واقع ــ حدیث نسـل ما و نسـل گذشـته اسـت. حدیث نسلی که آرمان های خویش را، معنای واقعیت پنداشـت و « بوده » را « نبوده » انگاشـت و از « نبود » « بودی » کرد. نسـلی که « کینه کاشـت » و « خرمن خرمن مرگ برداشـت» : (علی میر فطروس )
🖤اسمائیل خویی(1317-1400ه)
@cafe_andishe95
میدانیم که اصلاحات چیزی نیست جز تغییر حداقل لازم،تا در واقع هیچ چیز تغییر نکند.
#بینایی_ساراماگو
@flith
#بینایی_ساراماگو
@flith
زمانی که به دنیا میآییم، قراردادی را برای زندگی کردن امضا میکنیم، ولی سالها بعد، لحظاتی میرسد که از خود میپرسیم چه کسی این قرارداد را به جای من امضا کرده است؟
#رمان_بینایی
#ژوزه_ساراماگو
@flith
#رمان_بینایی
#ژوزه_ساراماگو
@flith
☘☘☘
هزینه شعار پدر با ما؛ تحصیل در خارج برای آنها
مصطفی داننده، عصرایران
این همه غرب زدگی از کجا می آید ؟
نکته ظریف (آنها در امریکا و اروپا درس می خوانند و پدران شان اینجا به امریکا فحش می دهند . این دیگر چه رسمی است ؟ ما کدام را باور کنیم ؟ فحش ها را یا درس خواندن فرزندان در غرب را ؟)
داستان درس خواندن و زندگی کردن فرزندان برخی از مسئولان کشور در فرنگ هم داستانی است. اصلاحطلب، اصولگرا، انقلابی و غیر انقلابی هم ندارد، گویا آقازادهها دانشگاههای خارج از کشور را به دانشگاههایی که پدرانشان در ایران ساختهاند ترجیح میدهند.
شاید ندانید اما همه آقازادههایی که برای ادامه تحصیل به خارج رفتهاند، استعداد درخشان و نخبه بودند و به خاطر همین پدران برای پسران و دختران بلیط گرفتند تا آنها راهی آن سوی آبها شوند تا با کوله باری از علم به کشور برگردند و به مردم خدمت کنند. بله، ایران سرزمین ژنهای خوب است!
نکته جالب اینجاست که وقتی مردم عادی تصمیم میگیرند، فرزندانشان را با هزار خون جگر راهی دانشگاههای خارج از کشور کنند، همین حضرات فریاد سر میدهند که دانشگاههای کشور چه کم از دانشگاههای فرنگ دارد؟ این همه غربزدگی از کجا میآید؟ چرا همینجا درس نمیخوانید و به مردم خودتان خدمت کنید؟ چرا باید از اجنبیها علم را آموخت در حالی که خودمان بهترش را داریم؟
بامزه نیست؟ شعارهای پدران را ما میشنویم و هزینهاش را میدهیم، آنوقت فرزندان آن شعار دهندگان با خیال راحت آن سوی آبها، درس بخوانند، زندگی کنند و بعد عکس هم بگذارند.
بگویم اصلا مخالف تحصیل و زندگی در خارج از کشور نیستم. اتفاقا اینکه جوانان این کشور فرهنگها و دستاوردهای دیگر ممالک را ببیند، بسیار خوب است. هرچه ایرانیها سفر خارجی بروند به توسعه و پیشرفت ایران کمک میکند.
خارج رفتن برای خیلی از مردم کار سختی است. حتی آنهایی که استعداد فراوان دارند و میتوانند با تحصیل در خارج از کشور، به شکوفایی استعدادهای خود برسند. در این زمان سخت اما حضرات فرزندان مسؤول به راحتی چمدان خود را میبندند و راهی غربت میشوند. میکنند. بعضی دل به دل اروپا میدهند و برخی در آمریکا به علم آموزی میپردازند.
آنها در آمریکا و اروپا درس میخوانند و پدرانشان اینجا به آمریکا فحش میدهند. این دیگر چه رسمی است؟ ما کدام را باور کنیم؟ فحشها را یا درس خواندن فرزندان در غرب را؟
در سالهایی که کشورهای خارجی به دانشجویان ایرانی سخت پذیرش و ویزا میدهند و آنهایی که عزم رفتن میکنند، رسما جان میکنند تا مُهر ویزا در پاسپورتشان بخورد، فرزندان مسئولان به راحتی ویزا میگیرند و میروند. واقعا آیا اگر این افراد فرزند مقامات ایرانی نبودند، کشورهای خارجی به آنها به همین راحتی ویزا میداد؟ چرا به دیگر دانشجویان متقاضی تحصیل در اروپا حتی با داشتن پذیرش از دانشگاههای معتبر، ویزا نمیدهد؟
ما که میدانیم از فضل پدر آنها را حاصل شده است، حالا شما هی بگویید آنها نخبه هستند و کذا و کذا.
القصه باید گفت که با این نوع زندگی مشکل داریم. این که ما هزینه شعار پدران را بدهیم و فرزندان آنها بدون استرس در خارج زندگی کنند و کیف دنیا را ببرند.
@flith
هزینه شعار پدر با ما؛ تحصیل در خارج برای آنها
مصطفی داننده، عصرایران
این همه غرب زدگی از کجا می آید ؟
نکته ظریف (آنها در امریکا و اروپا درس می خوانند و پدران شان اینجا به امریکا فحش می دهند . این دیگر چه رسمی است ؟ ما کدام را باور کنیم ؟ فحش ها را یا درس خواندن فرزندان در غرب را ؟)
داستان درس خواندن و زندگی کردن فرزندان برخی از مسئولان کشور در فرنگ هم داستانی است. اصلاحطلب، اصولگرا، انقلابی و غیر انقلابی هم ندارد، گویا آقازادهها دانشگاههای خارج از کشور را به دانشگاههایی که پدرانشان در ایران ساختهاند ترجیح میدهند.
شاید ندانید اما همه آقازادههایی که برای ادامه تحصیل به خارج رفتهاند، استعداد درخشان و نخبه بودند و به خاطر همین پدران برای پسران و دختران بلیط گرفتند تا آنها راهی آن سوی آبها شوند تا با کوله باری از علم به کشور برگردند و به مردم خدمت کنند. بله، ایران سرزمین ژنهای خوب است!
نکته جالب اینجاست که وقتی مردم عادی تصمیم میگیرند، فرزندانشان را با هزار خون جگر راهی دانشگاههای خارج از کشور کنند، همین حضرات فریاد سر میدهند که دانشگاههای کشور چه کم از دانشگاههای فرنگ دارد؟ این همه غربزدگی از کجا میآید؟ چرا همینجا درس نمیخوانید و به مردم خودتان خدمت کنید؟ چرا باید از اجنبیها علم را آموخت در حالی که خودمان بهترش را داریم؟
بامزه نیست؟ شعارهای پدران را ما میشنویم و هزینهاش را میدهیم، آنوقت فرزندان آن شعار دهندگان با خیال راحت آن سوی آبها، درس بخوانند، زندگی کنند و بعد عکس هم بگذارند.
بگویم اصلا مخالف تحصیل و زندگی در خارج از کشور نیستم. اتفاقا اینکه جوانان این کشور فرهنگها و دستاوردهای دیگر ممالک را ببیند، بسیار خوب است. هرچه ایرانیها سفر خارجی بروند به توسعه و پیشرفت ایران کمک میکند.
خارج رفتن برای خیلی از مردم کار سختی است. حتی آنهایی که استعداد فراوان دارند و میتوانند با تحصیل در خارج از کشور، به شکوفایی استعدادهای خود برسند. در این زمان سخت اما حضرات فرزندان مسؤول به راحتی چمدان خود را میبندند و راهی غربت میشوند. میکنند. بعضی دل به دل اروپا میدهند و برخی در آمریکا به علم آموزی میپردازند.
آنها در آمریکا و اروپا درس میخوانند و پدرانشان اینجا به آمریکا فحش میدهند. این دیگر چه رسمی است؟ ما کدام را باور کنیم؟ فحشها را یا درس خواندن فرزندان در غرب را؟
در سالهایی که کشورهای خارجی به دانشجویان ایرانی سخت پذیرش و ویزا میدهند و آنهایی که عزم رفتن میکنند، رسما جان میکنند تا مُهر ویزا در پاسپورتشان بخورد، فرزندان مسئولان به راحتی ویزا میگیرند و میروند. واقعا آیا اگر این افراد فرزند مقامات ایرانی نبودند، کشورهای خارجی به آنها به همین راحتی ویزا میداد؟ چرا به دیگر دانشجویان متقاضی تحصیل در اروپا حتی با داشتن پذیرش از دانشگاههای معتبر، ویزا نمیدهد؟
ما که میدانیم از فضل پدر آنها را حاصل شده است، حالا شما هی بگویید آنها نخبه هستند و کذا و کذا.
القصه باید گفت که با این نوع زندگی مشکل داریم. این که ما هزینه شعار پدران را بدهیم و فرزندان آنها بدون استرس در خارج زندگی کنند و کیف دنیا را ببرند.
@flith
☘☘☘
تلنگر
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد...
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد...
رودابه همسرِ زال،
رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد...
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد...
سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان...
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار، دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست، پر دوم را به آتش میکشد...
سیمرغ آشکار می گردد و رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست...!
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرد!
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست!
سرنوشت پر سوم در پرده معماست!!؟؟
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد!!
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟!
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟!
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلودی ست...
اشاراتی که خاستگاهش،
همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نموده بود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی، ارجمند
نهان راستی، آشکارا، گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را درصدفی مکتوم قرار داده است...
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند...
ما وارثان پر سوم سیمرغیم
هوشنگ ابتهاج
تهیه و تنظیم:
دوشنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۹
یزد، مسعود فریور
@flith
تلنگر
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد...
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد...
رودابه همسرِ زال،
رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد...
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد...
سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان...
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد...
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار، دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست، پر دوم را به آتش میکشد...
سیمرغ آشکار می گردد و رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود...
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست...!
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرد!
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست!
سرنوشت پر سوم در پرده معماست!!؟؟
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد!!
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟!
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟!
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلودی ست...
اشاراتی که خاستگاهش،
همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نموده بود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی، ارجمند
نهان راستی، آشکارا، گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را درصدفی مکتوم قرار داده است...
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم...
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیم کشید تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند...
ما وارثان پر سوم سیمرغیم
هوشنگ ابتهاج
تهیه و تنظیم:
دوشنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۹
یزد، مسعود فریور
@flith
👍1
Forwarded from Rat de biblio 📚🐁
تعطیلات تابستون تو راهه!
این دومین تعطیلات تابستونه که خیلی ذوقی براش نداریم! چون سال تحصیلی هم خیلی شکل و شمایل سال تحصیلی نداشته!
اما برای روزای بلند و گرم تابستون، تو شرایطی که به خاطر موج پنجم، ششم، هفتم و تا خدا می دونه چندم کرونا بهتره خونه بمونیم، اقلا کتاب خوب بخونیم!
برای رفع خستگی سال تحصیلی و دور کردن کسالت این روزها رمان "بارون درخت نشین" رو شدید اکید و بسیار بهتون توصیه میکنم.
یه داستان کاملا تخیلی که چنان با واقعیت و چه بسا حقیقت گره خورده، که شما رو به باور قصههای روزگار کودکی برمیگردونه.
این شاهکار ایتالو کالوینو رو با ترجمهی خوب مهدی سحابی، انتشارات نگاه منشر کرده.
طراحی جلد کتاب کاری از آیدین اغداشلو بود که امیدوارم انتشارات نگاه موقع تجدید چاپ عوضش کنه!(زندگی خصوصی هنرمند تا جایی به ما مربوط نیست که تو سرنوشت آدمای دیگه گند نزنه!)
این دومین تعطیلات تابستونه که خیلی ذوقی براش نداریم! چون سال تحصیلی هم خیلی شکل و شمایل سال تحصیلی نداشته!
اما برای روزای بلند و گرم تابستون، تو شرایطی که به خاطر موج پنجم، ششم، هفتم و تا خدا می دونه چندم کرونا بهتره خونه بمونیم، اقلا کتاب خوب بخونیم!
برای رفع خستگی سال تحصیلی و دور کردن کسالت این روزها رمان "بارون درخت نشین" رو شدید اکید و بسیار بهتون توصیه میکنم.
یه داستان کاملا تخیلی که چنان با واقعیت و چه بسا حقیقت گره خورده، که شما رو به باور قصههای روزگار کودکی برمیگردونه.
این شاهکار ایتالو کالوینو رو با ترجمهی خوب مهدی سحابی، انتشارات نگاه منشر کرده.
طراحی جلد کتاب کاری از آیدین اغداشلو بود که امیدوارم انتشارات نگاه موقع تجدید چاپ عوضش کنه!(زندگی خصوصی هنرمند تا جایی به ما مربوط نیست که تو سرنوشت آدمای دیگه گند نزنه!)
Forwarded from کتابفروشی روزنه
📕#خودآموز_دیکتاتورها
✍#رندال_وود
✍#کارمینه_دولوکا
مترجم:بیژن اشتری
نشر ثالث
این کتاب طنز ی در نقد رفتار دیکتاتورها است.
دوست دارید دیکتاتور شوید؟ چیزی دوست داشتنی تر از قدرتِ عنان گسیخته، با نام تجاری اقتصادی نامحدود و لذت سرکوب مخالفان سراغ دارید؟ چه صبحی خوشبوتر از روزی که همه دشمنانتان را خوار و ذلیل و زمین گیر کرده است یا کشته اید و ثروت کشور در اختیار شماست؟
چه هدفی ارضاکننده از این که شما فقط رشته پیوند دولت هستید ، اقتصاد و جامعه در کشور شما هستید و همه چیز زیر نظر شما است ، و تا با میل مبارکتان هیچ کاری انجام نمی شود؟ و....
این کتاب به بررسی تمام دیکتاتورهای مشهور جهان می پردازد کتاب 13 فصل دارد و در هر فصل به یکی از موضوعاتی که باعث شکل گرفتن ، قدرت گرفتن یک دیکتاتور می شود صحبت می کند. . بر اساس تعریف این کتاب ، دیکتاتور کسی است که از طریق فرایندهای دمکراتیک یعنی رای گیری چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم، قدرت را در دست می گیرد. پس با این حساب در این کتاب هم هوگو چاوز دیکتاتور است و هم هیتلر.
این کتاب را به تمام علاقه مندان به علوم سیاسی و طنز میتوان پیشنهاد کرد. اما فراموش نکنید که هدف نویسندگان از نوشتن این کتاب مذمت و نقد دیکتاتوری است ، نه ارائه دستورالعمل های پزشکی برای دیکتاتور شدن.
بخشی از کتاب :
فرانسوا دووالیه رئیس جمهور هائیتی همه تلاش ها را دارند تا خود را در قالب یک ساحر وودو ، یک خدا ، «تجار ملت هائیتی ، یک عیسی مسیح وودویی» به مردم کشور نشان دهد. او در سال 1963 اعلام کرد: «من پرچم هائیتی هستم. هر کس با من دشمن است ، دشمن سرزمین پدری است. »
نمونه بالا نشان میدهدکه دمیدن یک احساس معنوی یا عرفانی به کیش شخصیت شما کمک می کند تا از احساسات پاک مذهبی مردم کشورت ، نهایت سوءاستفاده را بکنی. پس سعی کن خود را یک آدم مؤمن و خداترس جلوه دهی. این تاکتیک سود فراوانی دارد: نخست باعث افزایش محبوبیت، نزول اکثریت دین داران جامعه می شود و کیش شخصیت شما را تقویت می کند ، سپس دولت را مستحکم می کند و اداره مملکت را راحت تر می کند. بهترین حالت این است که رژیم و دین مردم چنان درهم بیامیزند که هر یک از این دو معادل دیگر تلقی شود.
برای نمونه عیدی امین در اوگاندا به تبلیغ مذهب رو آورد که باعث افزایش محبوبیت شد. عیدی امین پیش از قدرت ، آدمی غیرمذهبی بود ، اما به محض این که بر صندلی قدرت نشست ، شروع کرد به نماز خواندن در جمع ، تعریف و تمجید از پیامبر اسلام ، نقل آیات قرآن ، بازدید از مسجد ، و کمک مالی به گروه های اسلامی، عیدی امین بنابراین در این کار موفق بود که خودش را مانند پیامبری کلاشنیکف به دست بنمایاند. او مدعی شد که خداوند شبها به خوابش می آورد و به او چه درمانی می کند که باید پیش بکشد. خیلی از اوگاندایی ها با روی خوش این حرف ها و ژست ها را پذیرفتن ، که خداوند عیدی امین را برای هدایت کشورشان فرستاده است.
کتاب با زبانی طنز راههای دیکتاتور شدن و دیکتاتور ماندن را یاد خواننده میدهد. نویسندگانش برای رسیدن به این هدف لیست بلندبالایی از دیکتاتورها را قطار کرده و رفتارهایشان را در چند بخش تقسیم کردهاند. برخورد خواننده با خودآموز دیکتاتورها به نگاه و رویکردش از خواندن وابسته است: یکی برای سرگرمی میخواند، یکی برای دانستن اطلاعاتی مفید درباره آدمهایی که میزدند، میکشتند و مثل دیکتاتور اوگاندا کشتهها را میخوردند، یکی برای شناخت سازوکارهای حکمرانی دیکتاتورمابانه و بعضیها هم برای رونق کسب و کار و روابطشان با دیگران.
برای شناخت آدمهای دسته چهارم ، آنهایی که از رهنمودهای خودآموز دیکتاتورها برای منافع شخصیشان استفاده میکنند – خواندن آن مفید می باشد تا آنجا که شناخت بهتری از خودمان هم داشته باشیم
بیژن اشتری: این کتاب جز یکی دو صفحه جرح و تعدیل چندانی نداشته و خواننده میتواند با خیال راحت متنی منطبق بر اصل کتاب را بخواند. اگر چه متن اصلی کتاب تصاویر و کارتونهای بامزهای هم دارد که متن شیرین نویسندگان را تکمیل میکند. اما در ترجمه فارسی به هر دلیل تصاویر وجود ندارند. این کتاب سال ۲۰۱۲ نوشته شده و نشر ثالث سال ۹۸ آن را روانه بازار ایران کرده است و تا این لحظه، علی رغم شایعههای فراوان ممنوعیت، در کتابفروشیها پیدا میشود و فعلاً خوب میفروشد.
✍#رندال_وود
✍#کارمینه_دولوکا
مترجم:بیژن اشتری
نشر ثالث
این کتاب طنز ی در نقد رفتار دیکتاتورها است.
دوست دارید دیکتاتور شوید؟ چیزی دوست داشتنی تر از قدرتِ عنان گسیخته، با نام تجاری اقتصادی نامحدود و لذت سرکوب مخالفان سراغ دارید؟ چه صبحی خوشبوتر از روزی که همه دشمنانتان را خوار و ذلیل و زمین گیر کرده است یا کشته اید و ثروت کشور در اختیار شماست؟
چه هدفی ارضاکننده از این که شما فقط رشته پیوند دولت هستید ، اقتصاد و جامعه در کشور شما هستید و همه چیز زیر نظر شما است ، و تا با میل مبارکتان هیچ کاری انجام نمی شود؟ و....
این کتاب به بررسی تمام دیکتاتورهای مشهور جهان می پردازد کتاب 13 فصل دارد و در هر فصل به یکی از موضوعاتی که باعث شکل گرفتن ، قدرت گرفتن یک دیکتاتور می شود صحبت می کند. . بر اساس تعریف این کتاب ، دیکتاتور کسی است که از طریق فرایندهای دمکراتیک یعنی رای گیری چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم، قدرت را در دست می گیرد. پس با این حساب در این کتاب هم هوگو چاوز دیکتاتور است و هم هیتلر.
این کتاب را به تمام علاقه مندان به علوم سیاسی و طنز میتوان پیشنهاد کرد. اما فراموش نکنید که هدف نویسندگان از نوشتن این کتاب مذمت و نقد دیکتاتوری است ، نه ارائه دستورالعمل های پزشکی برای دیکتاتور شدن.
بخشی از کتاب :
فرانسوا دووالیه رئیس جمهور هائیتی همه تلاش ها را دارند تا خود را در قالب یک ساحر وودو ، یک خدا ، «تجار ملت هائیتی ، یک عیسی مسیح وودویی» به مردم کشور نشان دهد. او در سال 1963 اعلام کرد: «من پرچم هائیتی هستم. هر کس با من دشمن است ، دشمن سرزمین پدری است. »
نمونه بالا نشان میدهدکه دمیدن یک احساس معنوی یا عرفانی به کیش شخصیت شما کمک می کند تا از احساسات پاک مذهبی مردم کشورت ، نهایت سوءاستفاده را بکنی. پس سعی کن خود را یک آدم مؤمن و خداترس جلوه دهی. این تاکتیک سود فراوانی دارد: نخست باعث افزایش محبوبیت، نزول اکثریت دین داران جامعه می شود و کیش شخصیت شما را تقویت می کند ، سپس دولت را مستحکم می کند و اداره مملکت را راحت تر می کند. بهترین حالت این است که رژیم و دین مردم چنان درهم بیامیزند که هر یک از این دو معادل دیگر تلقی شود.
برای نمونه عیدی امین در اوگاندا به تبلیغ مذهب رو آورد که باعث افزایش محبوبیت شد. عیدی امین پیش از قدرت ، آدمی غیرمذهبی بود ، اما به محض این که بر صندلی قدرت نشست ، شروع کرد به نماز خواندن در جمع ، تعریف و تمجید از پیامبر اسلام ، نقل آیات قرآن ، بازدید از مسجد ، و کمک مالی به گروه های اسلامی، عیدی امین بنابراین در این کار موفق بود که خودش را مانند پیامبری کلاشنیکف به دست بنمایاند. او مدعی شد که خداوند شبها به خوابش می آورد و به او چه درمانی می کند که باید پیش بکشد. خیلی از اوگاندایی ها با روی خوش این حرف ها و ژست ها را پذیرفتن ، که خداوند عیدی امین را برای هدایت کشورشان فرستاده است.
کتاب با زبانی طنز راههای دیکتاتور شدن و دیکتاتور ماندن را یاد خواننده میدهد. نویسندگانش برای رسیدن به این هدف لیست بلندبالایی از دیکتاتورها را قطار کرده و رفتارهایشان را در چند بخش تقسیم کردهاند. برخورد خواننده با خودآموز دیکتاتورها به نگاه و رویکردش از خواندن وابسته است: یکی برای سرگرمی میخواند، یکی برای دانستن اطلاعاتی مفید درباره آدمهایی که میزدند، میکشتند و مثل دیکتاتور اوگاندا کشتهها را میخوردند، یکی برای شناخت سازوکارهای حکمرانی دیکتاتورمابانه و بعضیها هم برای رونق کسب و کار و روابطشان با دیگران.
برای شناخت آدمهای دسته چهارم ، آنهایی که از رهنمودهای خودآموز دیکتاتورها برای منافع شخصیشان استفاده میکنند – خواندن آن مفید می باشد تا آنجا که شناخت بهتری از خودمان هم داشته باشیم
بیژن اشتری: این کتاب جز یکی دو صفحه جرح و تعدیل چندانی نداشته و خواننده میتواند با خیال راحت متنی منطبق بر اصل کتاب را بخواند. اگر چه متن اصلی کتاب تصاویر و کارتونهای بامزهای هم دارد که متن شیرین نویسندگان را تکمیل میکند. اما در ترجمه فارسی به هر دلیل تصاویر وجود ندارند. این کتاب سال ۲۰۱۲ نوشته شده و نشر ثالث سال ۹۸ آن را روانه بازار ایران کرده است و تا این لحظه، علی رغم شایعههای فراوان ممنوعیت، در کتابفروشیها پیدا میشود و فعلاً خوب میفروشد.
☘☘☘
در هم آمیختگی ترس از مرگ و احساس گناه را در اساطیر باستان نیز می توان یافت.در بهشت،آدم و حوا نامیرا بودند.خداوند آن ها را به مردن محکوم کرد،زیرا آدم ابوالبشر،انسان،از فرمان پدر الهی سرپیچی کرده بود. این احساس که مرگ مجازاتی است تحمیل شده بر زنان و مردان از سوی نوعی سیمای پدر یا مادر،یا این احساس که آنها پس از مرگ به خاطر گناهانشان به دست پدر اعظم مجازات خواهند شد،برای زمانی دراز سهم چشم گیری در ترس بشری از مرگ داشته است. بی شک اگر می شد این قسم خیال پردازی های سرکوب شده راجع به گناه را کاهش داد یا به کلی از بین برد،می توانستیم مردن را برای گروهی از آدمیان آسان تر کنیم.
نویسنده #نوربرت_الیاس
ترجمه: #امید_مهرگان و #صالح_نجفی
کتاب: #تنهایی_دم_مرگ
نشر: #گام_نو
@flith
در هم آمیختگی ترس از مرگ و احساس گناه را در اساطیر باستان نیز می توان یافت.در بهشت،آدم و حوا نامیرا بودند.خداوند آن ها را به مردن محکوم کرد،زیرا آدم ابوالبشر،انسان،از فرمان پدر الهی سرپیچی کرده بود. این احساس که مرگ مجازاتی است تحمیل شده بر زنان و مردان از سوی نوعی سیمای پدر یا مادر،یا این احساس که آنها پس از مرگ به خاطر گناهانشان به دست پدر اعظم مجازات خواهند شد،برای زمانی دراز سهم چشم گیری در ترس بشری از مرگ داشته است. بی شک اگر می شد این قسم خیال پردازی های سرکوب شده راجع به گناه را کاهش داد یا به کلی از بین برد،می توانستیم مردن را برای گروهی از آدمیان آسان تر کنیم.
نویسنده #نوربرت_الیاس
ترجمه: #امید_مهرگان و #صالح_نجفی
کتاب: #تنهایی_دم_مرگ
نشر: #گام_نو
@flith