☘☘☘
تاملی بر کتاب #پشت_پرده_ریاکاری
م.ح(دکترای حقوق)
کتابی میخوانم به نام «پشت پرده ریاکاری»
در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد.
یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها بهدنبال بازکردن قفلها و دستبرد به خانهها هستند.
یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمیکنند.
باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.
معمولاً قفلها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمیشود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفلها را باز کنند، قفلها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. میتوانیم نتیجه بگیریم که در تربیت اطرافیان و بستگانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدمها پتانسیل کجروی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.
یعنی هر قدر که تلاش کنیم که خانواده ای، درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بیخبریم افراد خانواده به مرز آستانه خطا برسند.
شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این عضو خانواده که پیش چشم دیگران بسیار در چارچوب صحیح قدم برمیدارد، میتواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع، ما را برای برنامهریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب میکند.
البته به نظر میرسد که دو کار را میتوان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندانمان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را بهگونهای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفلگذاشتن روی در، در مواجهه با اعضای خانواده، شمشیر دولبهای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عدهای از مشتریان چند سؤال میدهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار میدهد و به گونهای تظاهر میکند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است.
برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عدهای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب میگذارند و رستوران را ترک میکنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار میشود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفتوگو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ میخورد و چند دقیقهای با تلفن صحبت میکند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفتوگو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمیکند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمیگردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده اینگونه نتیجه میگیرد که وقتی مشتریان احساس میکنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمیگردانند.
این آزمایش حاوی نکته جالبی است که میتوان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس میکنند به آنها از سوی جامعه ظلم میشود یا حق آنها در جایی خورده میشود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
به شخصه؛ معتقدم این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع تنها به نوع تعامل خانواده ها بازنمیگردد. پس،پس میتوان نتیجه گرفت که رفتار و کنش متقابل مردم، بشدت روی شکلگیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و بهسادگی میتواند مرزهای اخلاق را جابهجا کند.
بنابراین باید در هر ارتباطی صداقت را مورد نظر قرار دهیم، تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاقمداری در جامعه پررنگ میشود؛
اما در صورتی که الگوهای رفتاری به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد ا یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی میماند.
به گفته اشو:
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی انسان هاست و این را تنها می توانی در خودت انجام بدهی.
این را نمی توان از بیرون در مورد كسی انجام داد.
بنابراین، اگر سطح آگاهی خودت را تغییر بدهی، ارتعاشی ایجاد خواهی كرد كه مردم را تغییر خواهد داد، بدون اینكه از آن باخبر شوند.
@flith
تاملی بر کتاب #پشت_پرده_ریاکاری
م.ح(دکترای حقوق)
کتابی میخوانم به نام «پشت پرده ریاکاری»
در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد.
یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها بهدنبال بازکردن قفلها و دستبرد به خانهها هستند.
یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمیکنند.
باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.
معمولاً قفلها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمیشود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفلها را باز کنند، قفلها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. میتوانیم نتیجه بگیریم که در تربیت اطرافیان و بستگانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدمها پتانسیل کجروی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.
یعنی هر قدر که تلاش کنیم که خانواده ای، درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بیخبریم افراد خانواده به مرز آستانه خطا برسند.
شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این عضو خانواده که پیش چشم دیگران بسیار در چارچوب صحیح قدم برمیدارد، میتواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع، ما را برای برنامهریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب میکند.
البته به نظر میرسد که دو کار را میتوان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندانمان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را بهگونهای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفلگذاشتن روی در، در مواجهه با اعضای خانواده، شمشیر دولبهای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عدهای از مشتریان چند سؤال میدهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار میدهد و به گونهای تظاهر میکند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است.
برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عدهای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب میگذارند و رستوران را ترک میکنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار میشود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفتوگو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ میخورد و چند دقیقهای با تلفن صحبت میکند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفتوگو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمیکند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمیگردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده اینگونه نتیجه میگیرد که وقتی مشتریان احساس میکنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمیگردانند.
این آزمایش حاوی نکته جالبی است که میتوان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس میکنند به آنها از سوی جامعه ظلم میشود یا حق آنها در جایی خورده میشود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
به شخصه؛ معتقدم این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع تنها به نوع تعامل خانواده ها بازنمیگردد. پس،پس میتوان نتیجه گرفت که رفتار و کنش متقابل مردم، بشدت روی شکلگیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و بهسادگی میتواند مرزهای اخلاق را جابهجا کند.
بنابراین باید در هر ارتباطی صداقت را مورد نظر قرار دهیم، تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاقمداری در جامعه پررنگ میشود؛
اما در صورتی که الگوهای رفتاری به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد ا یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی میماند.
به گفته اشو:
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی انسان هاست و این را تنها می توانی در خودت انجام بدهی.
این را نمی توان از بیرون در مورد كسی انجام داد.
بنابراین، اگر سطح آگاهی خودت را تغییر بدهی، ارتعاشی ایجاد خواهی كرد كه مردم را تغییر خواهد داد، بدون اینكه از آن باخبر شوند.
@flith
👍1
☘☘☘
خاطرهای از مردانگی سپهبد نادر جهانبانی
از زبان سرهنگ ناصر نیکروان
سال 1355 دانشجوی مرکز فرماندهی آموزشهای هوایی بودم.
آن موقع سپهبد جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود
قرار بود روز 21 آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود
یگان رژه نیروی هوایی ازمرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود
دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین میبردند.
یک روز هنگام تمرین که تیمسار جهانبانی شخصا نظارت داشت
ناگهان گروهان ما را توقف داد
آمد بالای سر گروهان باصدای بلند گفت:
یک نفر وسط گروهان کلاهش لقلق میزد کی بود؟
خودش بیاید بیرون!
کسی جرات بیرون آمدن نداشت.
فکر میکردیم هرکس بوده یا زندان میرود
یا شاید هم اخراج شود.
البته اینکار را نمیکردند
اما چون بچه سال بودیم این طور فکر میکردیم.
باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری
مثل بید میلرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتند
ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد
مستقیم رفت جلو تیمسار نادر جهانبانی احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان
جاوید نام تیمسار نادر جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمئن شد که خودش است سپس رو کرد
به سرهنگ بیات ماکویی گفت: کلاهش را سایز بدهید!
حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند
که با فرد خاطی چه خواهد کرد.
آیا کل گروهان را پنجشنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟
نفسها در سینهها حبس شده بود.
تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد:
ای عزیزان من!
نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد!
سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی!
بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخصی تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرست مرخصی!
بله دوستان نمونهای از مردانگی زندهیاد جهانبانی
که خودم تجربه کردم و در طول سی سال در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم.
@flith
خاطرهای از مردانگی سپهبد نادر جهانبانی
از زبان سرهنگ ناصر نیکروان
سال 1355 دانشجوی مرکز فرماندهی آموزشهای هوایی بودم.
آن موقع سپهبد جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود
قرار بود روز 21 آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود
یگان رژه نیروی هوایی ازمرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود
دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین میبردند.
یک روز هنگام تمرین که تیمسار جهانبانی شخصا نظارت داشت
ناگهان گروهان ما را توقف داد
آمد بالای سر گروهان باصدای بلند گفت:
یک نفر وسط گروهان کلاهش لقلق میزد کی بود؟
خودش بیاید بیرون!
کسی جرات بیرون آمدن نداشت.
فکر میکردیم هرکس بوده یا زندان میرود
یا شاید هم اخراج شود.
البته اینکار را نمیکردند
اما چون بچه سال بودیم این طور فکر میکردیم.
باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری
مثل بید میلرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتند
ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد
مستقیم رفت جلو تیمسار نادر جهانبانی احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان
جاوید نام تیمسار نادر جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمئن شد که خودش است سپس رو کرد
به سرهنگ بیات ماکویی گفت: کلاهش را سایز بدهید!
حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند
که با فرد خاطی چه خواهد کرد.
آیا کل گروهان را پنجشنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟
نفسها در سینهها حبس شده بود.
تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد:
ای عزیزان من!
نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد!
سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی!
بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخصی تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرست مرخصی!
بله دوستان نمونهای از مردانگی زندهیاد جهانبانی
که خودم تجربه کردم و در طول سی سال در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم.
@flith
☘☘☘
متن دفاعیه تیمسار نادر جهانبانی در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی :
«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمیبینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدنهای شما نشان میدهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی وطن، بی دین و مزدور که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. .
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبوده ام بلکه در سالهایی که شما "برای لقمه ناني #مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر میکشاندید"، در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز میکردم. .
حال شما چگونه به خود اجازه میدهید به من تهمت خیانت بزنید.
شما از خود خجالت نمیکشید شما از مردم شرم نمیکنید؟
شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماههای گذشته کوشیدهام، ازرم نمیکنید؟ آیا به جز جمعی #غارتگر و خونخوار و دوری از هر نوع صفت انسانی! کسانی را میشناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه و یک سال به خوبی و نیکی زندگی کردهام و قرارگاهم آسمانها بود. پاسخی به یاوه گوییهای شما ندارم.
به دستوری که اربابانتان دادهاند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار میشوند و این تب که با دروغ و تزویر شما در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش میکشد..
من دفاع خاصی ندارم ولی من هیچ وقت بر ضد میهنم کاری نکردهام
به هر حال دیگر مهم نیست و من آمادهٔ اعدام هستم"!
@flith
متن دفاعیه تیمسار نادر جهانبانی در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی :
«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمیبینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدنهای شما نشان میدهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی وطن، بی دین و مزدور که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. .
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبوده ام بلکه در سالهایی که شما "برای لقمه ناني #مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر میکشاندید"، در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز میکردم. .
حال شما چگونه به خود اجازه میدهید به من تهمت خیانت بزنید.
شما از خود خجالت نمیکشید شما از مردم شرم نمیکنید؟
شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماههای گذشته کوشیدهام، ازرم نمیکنید؟ آیا به جز جمعی #غارتگر و خونخوار و دوری از هر نوع صفت انسانی! کسانی را میشناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه و یک سال به خوبی و نیکی زندگی کردهام و قرارگاهم آسمانها بود. پاسخی به یاوه گوییهای شما ندارم.
به دستوری که اربابانتان دادهاند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار میشوند و این تب که با دروغ و تزویر شما در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش میکشد..
من دفاع خاصی ندارم ولی من هیچ وقت بر ضد میهنم کاری نکردهام
به هر حال دیگر مهم نیست و من آمادهٔ اعدام هستم"!
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سروده ای زیبا و بازخوانی زیباتر از استاد "" امیر هوشنگ ابتهاج
چی کسانی ننگ نام انسانند:
وقتی خودخواهیِ عده اى برای جامعه ای به صورت قانون درآمد ، فانوس بردارید و روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید
موریس مترلینگ
@flith
چی کسانی ننگ نام انسانند:
وقتی خودخواهیِ عده اى برای جامعه ای به صورت قانون درآمد ، فانوس بردارید و روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید
موریس مترلینگ
@flith
جوردانو برونو
هرکس که شوق پرداختن به تفکر فلسفی را دارد، اول از همه باید در باره همه چیز شک کند.
در خلال مباحثه و قبل از شنیدن عقاید گوناگون و بررسی و مقایسه دلایلی که در دفاع یا رد آن مطرح می شود، نباید موضع اختیار کند.
هرگز نباید در دفاع یا اثبات آنچه شنیده، در باره عقاید اکثریت، سن، مزیتها یا اعتبار سخنران قضاوت کند، بلکه باید آموزه منسجمی را دنبال کند که هوادار چیزهای واقعی و حقیقتی باشد که قابلیت ادراک با نور منطق را داشته باشد.
@flith
هرکس که شوق پرداختن به تفکر فلسفی را دارد، اول از همه باید در باره همه چیز شک کند.
در خلال مباحثه و قبل از شنیدن عقاید گوناگون و بررسی و مقایسه دلایلی که در دفاع یا رد آن مطرح می شود، نباید موضع اختیار کند.
هرگز نباید در دفاع یا اثبات آنچه شنیده، در باره عقاید اکثریت، سن، مزیتها یا اعتبار سخنران قضاوت کند، بلکه باید آموزه منسجمی را دنبال کند که هوادار چیزهای واقعی و حقیقتی باشد که قابلیت ادراک با نور منطق را داشته باشد.
@flith
☘☘☘
زردهای سرخ چگونه سفید شدند ؟!
(مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است بر گردد )
دومین انقلاب کمونیستی جهان ؛ در چین برهبری( مائو تسه تونگ ) در سال 1949میلادی بود که با کشتار هزاران بیگناه و تلفات سنگین به پیروزی رسید ؛ و نظام مالکیت شخصی و سرمایه داری را برچید و نهادهای مذهبی و اجتماعی مرتبط با آنرا (به بهانه مبارزه سرمایه داری) نابود ساخت و بعنوان مبارزه با امپریالیسم ؛ روابط خود را با امریکا قطع و با کشورهای غربی محدود ساخت و هر روز با تظاهرات و شعارهای غرب ستیزانه مردم را سرگرم می کرد و به بهانه دفاع از کارگران و کشاورزان دایما وعده عدالت و جامعه مرفه بی طبقه و بی تبعیض می داد .
با همین شعارها ؛ افراد زیادی را در خارج چین به خود جذب کرد ؛ از جمله در ایران ؛ دهه چهل و پنجاه شمسی در محافل انقلابی کتاب ممنوعه( زردهای سرخ) در شرح و تبلیغ انقلاب کمونیستی چین در میان انقلابیون مذهبی دست بدست می چرخید . آنها در اقتصاد ؛ بر نفی مالکیت شخصی و در سیاست خارجی بر غرب ستیزی تاکید می کردند و کمونیستها و چپی های مذهبی داخلی آنرا شاهد دیگری بر بطلان نظام اقتصادی فقاهتی (مالکیت شخصی) می گرفتند و مالکیت شخصی بر ابزار تولید و اختصاص ارزش اضافی به مالک صاحب سرمایه را ظالمانه می دانستند ؛ ازین رو با هر نوع سرمایه داری ( هرچند حلال) مخالف می کردند و متاسفانه این تبلیغات انبوه بر انقلابیون مذهبی و بعضی روحانیون ما تاثیر گذاشت ؛
لذا برای جبران این نقیصه فرهنگی بخیال خود کتبی در اقتصاد اسلامی با صبغه ضد سرمایه داری نوشتند ؛ که معروفترین آن نوشته های سوسیالیست اسلامی معروف دکتر شریعتی (عفی عنه) و اقتصاد توحیدی آشوری معدوم بود ؛
و متاسفانه این افکار پس از انقلاب اسلامی فاجعه آفرید و اقتصاد ما را اقتصاد دولتی ؛ و بدتر از آن خصولتی کرد ولی بخش خصوصی تولیدی کننده را ضعیف نمود .
چون سوسیالیستهای اسلامی ما نمی داستنند یا دانسته این حقیقت را پنهان می کردند که توسعه اقتصادی ؛ به سرمایه های انبوه و اختیار و ابتکار عمل سرمایه دار ؛ نیاز دارد ؛ و انگیزه تولید و نشاط و رقابت سازنده ؛ فقط در مدیریت بخش خصوصی است
درحالیکه مدیریت دولتی ؛ تنبل و بی انگیزه و فساد انگیز است
و هر گز انگیزه و تلاش و اختیار مالک شخصی را در افزایش کمی و کیفی تولید ندارد ؛ دلیلش ورشکستگی اقتصادی تمام نظامهای کمونیستی از چین بود ؛ که روز بروز فقر و فساد آن بیشتر می شد ؛
ولی مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است از آن بر گردد
و چینی ها در اوائل دهه هفتاد میلادی متوجه هردو اشتباه خود شدند ؛
لذا با روی کار آمدن رهبر سوم حزب کمونیست ( تنگ شیائو پینگ پس از مائو و هواکوفنگ ) از اشتباه خود بر گشتند ؛ و با دو اصلاح به جایی رسیدند که امروز شباهتی( در سیاست خارجی و اقتصاد ) به چین کمونیست سابق ندارد.
آنها با حفظ ظاهر نام کمونیسم و حفظ عکس رهبر سابق مائو بعنوان نماد کشور ؛افکار و شعارهای انقلابی پوچ و خلاف واقع او را کنار گذاشتند و نسخه جدیدی برای سیاست و اقتصاد چین نوشتند !
تنگ شیائو پینگ : اولا با آزاد کردن مالکیت شخصی ؛ اصلاحاتی فراگیر را در اقتصاد آغاز کرد و با حفظ نام کمونیسم ؛ جامهای سرمایهداری بر قامت چین پوشاند.
ثانیا به تجدید رابطه با امریکا و تحسین رابطه را اروپای سرمایه دار پرداخت و درب را بروی سرمایه داران گذاران غربی و انتقال تکنولوژی به چین گشود
نتیجۀ این دو اصلاح خیرهکننده بود چین با این دو تغییر در سیاست اقتصادی و خارجی از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۳ میلادی با میانگین رشد اقتصادی سالانه ۹.۵ درصد رشد کرد. و تولید ناخالص داخلیِ آن «چهلو هشت برابر» شد
در حالیکه این کشور قبل ازین دو اصلاح ، یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود
در نتیجه کشور بزرگی که ، قبلا در میان صادرکنندگان جهان در رتبۀ سیودوم بود و تنها یک درصد تجارت جهانی را تشکیل میداد.
با سیاستهای اقتصاد سرمایه داری در کنار تحسین رابطه با غرب و امریکا ؛ راه توسعه را در پیش گرفت .
و این تجربه ثابت کرد که رابطه سیاسی و اقتصادی با غرب و امریکا هر گز ملازمه ای با وابستگی و تسلیم در برابر آنان ندارد
بلکه امروزه چین در عین استفاده از روابط گسترده سیاسی اقتصادی با آمریکا ؛ بزرگترین رقیب سر سخت و قدرتمند سیاسی و اقتصادی آنست و بیش از ۵۰۰ ملیارد دلار صادرات به امریکا دارند.
@flith
زردهای سرخ چگونه سفید شدند ؟!
(مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است بر گردد )
دومین انقلاب کمونیستی جهان ؛ در چین برهبری( مائو تسه تونگ ) در سال 1949میلادی بود که با کشتار هزاران بیگناه و تلفات سنگین به پیروزی رسید ؛ و نظام مالکیت شخصی و سرمایه داری را برچید و نهادهای مذهبی و اجتماعی مرتبط با آنرا (به بهانه مبارزه سرمایه داری) نابود ساخت و بعنوان مبارزه با امپریالیسم ؛ روابط خود را با امریکا قطع و با کشورهای غربی محدود ساخت و هر روز با تظاهرات و شعارهای غرب ستیزانه مردم را سرگرم می کرد و به بهانه دفاع از کارگران و کشاورزان دایما وعده عدالت و جامعه مرفه بی طبقه و بی تبعیض می داد .
با همین شعارها ؛ افراد زیادی را در خارج چین به خود جذب کرد ؛ از جمله در ایران ؛ دهه چهل و پنجاه شمسی در محافل انقلابی کتاب ممنوعه( زردهای سرخ) در شرح و تبلیغ انقلاب کمونیستی چین در میان انقلابیون مذهبی دست بدست می چرخید . آنها در اقتصاد ؛ بر نفی مالکیت شخصی و در سیاست خارجی بر غرب ستیزی تاکید می کردند و کمونیستها و چپی های مذهبی داخلی آنرا شاهد دیگری بر بطلان نظام اقتصادی فقاهتی (مالکیت شخصی) می گرفتند و مالکیت شخصی بر ابزار تولید و اختصاص ارزش اضافی به مالک صاحب سرمایه را ظالمانه می دانستند ؛ ازین رو با هر نوع سرمایه داری ( هرچند حلال) مخالف می کردند و متاسفانه این تبلیغات انبوه بر انقلابیون مذهبی و بعضی روحانیون ما تاثیر گذاشت ؛
لذا برای جبران این نقیصه فرهنگی بخیال خود کتبی در اقتصاد اسلامی با صبغه ضد سرمایه داری نوشتند ؛ که معروفترین آن نوشته های سوسیالیست اسلامی معروف دکتر شریعتی (عفی عنه) و اقتصاد توحیدی آشوری معدوم بود ؛
و متاسفانه این افکار پس از انقلاب اسلامی فاجعه آفرید و اقتصاد ما را اقتصاد دولتی ؛ و بدتر از آن خصولتی کرد ولی بخش خصوصی تولیدی کننده را ضعیف نمود .
چون سوسیالیستهای اسلامی ما نمی داستنند یا دانسته این حقیقت را پنهان می کردند که توسعه اقتصادی ؛ به سرمایه های انبوه و اختیار و ابتکار عمل سرمایه دار ؛ نیاز دارد ؛ و انگیزه تولید و نشاط و رقابت سازنده ؛ فقط در مدیریت بخش خصوصی است
درحالیکه مدیریت دولتی ؛ تنبل و بی انگیزه و فساد انگیز است
و هر گز انگیزه و تلاش و اختیار مالک شخصی را در افزایش کمی و کیفی تولید ندارد ؛ دلیلش ورشکستگی اقتصادی تمام نظامهای کمونیستی از چین بود ؛ که روز بروز فقر و فساد آن بیشتر می شد ؛
ولی مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است از آن بر گردد
و چینی ها در اوائل دهه هفتاد میلادی متوجه هردو اشتباه خود شدند ؛
لذا با روی کار آمدن رهبر سوم حزب کمونیست ( تنگ شیائو پینگ پس از مائو و هواکوفنگ ) از اشتباه خود بر گشتند ؛ و با دو اصلاح به جایی رسیدند که امروز شباهتی( در سیاست خارجی و اقتصاد ) به چین کمونیست سابق ندارد.
آنها با حفظ ظاهر نام کمونیسم و حفظ عکس رهبر سابق مائو بعنوان نماد کشور ؛افکار و شعارهای انقلابی پوچ و خلاف واقع او را کنار گذاشتند و نسخه جدیدی برای سیاست و اقتصاد چین نوشتند !
تنگ شیائو پینگ : اولا با آزاد کردن مالکیت شخصی ؛ اصلاحاتی فراگیر را در اقتصاد آغاز کرد و با حفظ نام کمونیسم ؛ جامهای سرمایهداری بر قامت چین پوشاند.
ثانیا به تجدید رابطه با امریکا و تحسین رابطه را اروپای سرمایه دار پرداخت و درب را بروی سرمایه داران گذاران غربی و انتقال تکنولوژی به چین گشود
نتیجۀ این دو اصلاح خیرهکننده بود چین با این دو تغییر در سیاست اقتصادی و خارجی از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۳ میلادی با میانگین رشد اقتصادی سالانه ۹.۵ درصد رشد کرد. و تولید ناخالص داخلیِ آن «چهلو هشت برابر» شد
در حالیکه این کشور قبل ازین دو اصلاح ، یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود
در نتیجه کشور بزرگی که ، قبلا در میان صادرکنندگان جهان در رتبۀ سیودوم بود و تنها یک درصد تجارت جهانی را تشکیل میداد.
با سیاستهای اقتصاد سرمایه داری در کنار تحسین رابطه با غرب و امریکا ؛ راه توسعه را در پیش گرفت .
و این تجربه ثابت کرد که رابطه سیاسی و اقتصادی با غرب و امریکا هر گز ملازمه ای با وابستگی و تسلیم در برابر آنان ندارد
بلکه امروزه چین در عین استفاده از روابط گسترده سیاسی اقتصادی با آمریکا ؛ بزرگترین رقیب سر سخت و قدرتمند سیاسی و اقتصادی آنست و بیش از ۵۰۰ ملیارد دلار صادرات به امریکا دارند.
@flith
☘☘☘
ما بی نظیرترین نسلیم
نسل ما سال ۱۴۰۰ و قرن جدید را هم دید. ما بینظیرترین نسلی هستیم که نه قرنها پیش و نه قرنها بعد کسی آن را تجربه میکند. ما نسل انتقال هستیم. نسلی که پیوند دهندهی آخرین نسل سنتی و اولین نسل مدرن در پهنای ایران زمین است.
نسلی هستیم که هم خانوادهی پرجمعیت را دیدیم و هم خانواده کم جمعیت تک فرزندی را تجربه کردیم.
نسلی هستیم که عمو، عمه، دایی و خاله برایمان بسیار پررنگ بود و نسلی را دیدیم که کمکم با آن غریبه شد.
نسلی هستیم که همسایه و هم محلهای بخش مهمی از خاطراتمان بود و نسلی را دیدیم که در یک آپارتمان چند واحدی کسی، کسی را نمیشناسد.
نسلی هستیم که پای تلویزیونهای کوچک سیاه و سفید، ساعتها چشم انتظار یک برنامه کودک نشستیم و نسلی را دیدیم که با انبوهی از برنامههای مختلف، تلویزیونهای چند بعدی و هوشمند را تجربه کرد.
نسلی هستیم که خوابیدنهای چند نفره کنار هم را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتاق خوابهای مخصوص.
نسلی که با تلفنهای سکهای و عمومی بزرگ شدیم و هنرمان بازکردن صفربند تلفنهای خانگی بود و نسلی را دیدیم با تلفنهای همراه و هوشمند.
نسلی که گروههای گفتگویمان، جمع شدن هایمان داخل کوچه بود و نسلی را دیدیم که با ایسنتاگرام و واتساپ و تلگرام، جمعهای مجازی تشکیل دادند.
نسلی که مسافرت با مینیبوس، پیکان و پشت وانت را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتومبیلهای مدرن و هواپیما و...
نسلی که با هفتسنگ و توپپلاستیکی و تیله، بزرگ شدیم و نسل بازیهای «پلی استیشن»، «آمانگ آس» و «پاپ جی» را دیدیم.
نسلی که هفتهها و ماهها در خانه پدربزرگ و عمو و دایی و ... میماندیم و نسلی را دیدیم که ماهها و سالها خبری از هم ندارند.
نسلی که با صدای هایده و داریوش و شهرام شهپره مست میشدیم و نسلی را دیدیم که با «کی پاپ» و «بلک پینک» و «بی تی اس» و «اکسو» روزگار میگذرانند.
نسلی که پول تو جیبیمان سکهای بود و تغذیههایمان نان و قندی و لقمه پنیری و نسلی را دیدیم که با کارت بانکی زندگی کرد و انبوهی از فستفودها را دید.
نسلی که با خریدن کفشی، تمام لذت دنیا در وجودمان موج می زد و نسلی را دیدیم که قفسهای از کفشهای جورواجور دارد و هیچ لذتی از آن نمی برد.
نسلی که لباسهای عیدمان تمام دلخوشیمان بود و نسلی را دیدیم با انبوهی از لباسهای رنگارنگی که هیچ حسی به آنها ندارند.
نسلی که ماهها چشم انتظار فیلم جدیدی بر پرده سینما بودیم و نسلی را دیدیم که به راحتی به انبوهی از فیلها دسترسی دارد.
نسلی هستیم که با دوربینهای«کداک» و «فوجی» عکس میگرفتیم و همیشه اضطراب ظاهر نشدن عکسها را داشتیم و نسلی را دیدیم که با دوربین موبایلش، هر لحظه و هر جا سلفی میگیرد.
نسلی هستیم که تماشای آلبومهای خانوادگی، یکی از سرگرمی مهمانهایمان بود و نسلی را دیدیم که هزاران عکس بی حس را در رم و فلش ذخیره میکند.
نسلی صبور که هفتهها منتظر قسمت دیگری از یک سریال بودیم و نسلی عجول را دیدیم که تحمل یک روز انتظار برای دیدن قسمت دیگری از سریالی تلویزیونی ندارد.
نسلی که پذیرایی خانههایمان پر بود از پشتی و بالشهای رنگارنگ و نسلی را دیدیم که مبل و صندلی بخش زیادی از فضای خانه را اشغال کرده است.
نسلی که روی زمین و سر سفرهای بزرگ مینشستیم و نسلی را دیدیم که جایمان را به روی میز نهارخوری منتقل کرد.
ما بینظیرترین نسلی هستیم که نه قبلا وجود داشته و نه بعدها به وجود میآید.
نه نسل قبل از ما باورش میشد که روزی بیاید که هر کسی صاحب تلفنی باشد و با آن با هر کجای دنیا تماس تصویری بگیرد و تلویزیونهای رنگی هوشمند،کامپیوتر، لبتاب و ماهواره داشته باشد و صاحب اینترنتی شود که جهان را به دهکدهای کوچک تبدیل کند و جای پدربزرگها و مادربزرگها سرای سالمندان باشد و آپارتمان، مکان زندگی شود. و نه نسل بعد از ما باورش میشود که روزگاری، مردمی بدون تلویزیون و موبایل زندگی کردهاند، بچهها اتاق مخصوص نداشتهاند، خانوادهها پرجمعیت بودهاند و بچهها کلی برادر و خواهر و خاله و عمو و دایی و عمه داشتهاند، خبری از اینستا و واتساپ و ...نبوده و خانهها، حیاط بزرگی داشتهاند.
ما نسل انتقالیم. آخرین بازماندههای نسل سنتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مدرن. ما با تمام سختیهایی که داشتهایم نسلی بی نظیریم.
@flith
ما بی نظیرترین نسلیم
نسل ما سال ۱۴۰۰ و قرن جدید را هم دید. ما بینظیرترین نسلی هستیم که نه قرنها پیش و نه قرنها بعد کسی آن را تجربه میکند. ما نسل انتقال هستیم. نسلی که پیوند دهندهی آخرین نسل سنتی و اولین نسل مدرن در پهنای ایران زمین است.
نسلی هستیم که هم خانوادهی پرجمعیت را دیدیم و هم خانواده کم جمعیت تک فرزندی را تجربه کردیم.
نسلی هستیم که عمو، عمه، دایی و خاله برایمان بسیار پررنگ بود و نسلی را دیدیم که کمکم با آن غریبه شد.
نسلی هستیم که همسایه و هم محلهای بخش مهمی از خاطراتمان بود و نسلی را دیدیم که در یک آپارتمان چند واحدی کسی، کسی را نمیشناسد.
نسلی هستیم که پای تلویزیونهای کوچک سیاه و سفید، ساعتها چشم انتظار یک برنامه کودک نشستیم و نسلی را دیدیم که با انبوهی از برنامههای مختلف، تلویزیونهای چند بعدی و هوشمند را تجربه کرد.
نسلی هستیم که خوابیدنهای چند نفره کنار هم را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتاق خوابهای مخصوص.
نسلی که با تلفنهای سکهای و عمومی بزرگ شدیم و هنرمان بازکردن صفربند تلفنهای خانگی بود و نسلی را دیدیم با تلفنهای همراه و هوشمند.
نسلی که گروههای گفتگویمان، جمع شدن هایمان داخل کوچه بود و نسلی را دیدیم که با ایسنتاگرام و واتساپ و تلگرام، جمعهای مجازی تشکیل دادند.
نسلی که مسافرت با مینیبوس، پیکان و پشت وانت را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتومبیلهای مدرن و هواپیما و...
نسلی که با هفتسنگ و توپپلاستیکی و تیله، بزرگ شدیم و نسل بازیهای «پلی استیشن»، «آمانگ آس» و «پاپ جی» را دیدیم.
نسلی که هفتهها و ماهها در خانه پدربزرگ و عمو و دایی و ... میماندیم و نسلی را دیدیم که ماهها و سالها خبری از هم ندارند.
نسلی که با صدای هایده و داریوش و شهرام شهپره مست میشدیم و نسلی را دیدیم که با «کی پاپ» و «بلک پینک» و «بی تی اس» و «اکسو» روزگار میگذرانند.
نسلی که پول تو جیبیمان سکهای بود و تغذیههایمان نان و قندی و لقمه پنیری و نسلی را دیدیم که با کارت بانکی زندگی کرد و انبوهی از فستفودها را دید.
نسلی که با خریدن کفشی، تمام لذت دنیا در وجودمان موج می زد و نسلی را دیدیم که قفسهای از کفشهای جورواجور دارد و هیچ لذتی از آن نمی برد.
نسلی که لباسهای عیدمان تمام دلخوشیمان بود و نسلی را دیدیم با انبوهی از لباسهای رنگارنگی که هیچ حسی به آنها ندارند.
نسلی که ماهها چشم انتظار فیلم جدیدی بر پرده سینما بودیم و نسلی را دیدیم که به راحتی به انبوهی از فیلها دسترسی دارد.
نسلی هستیم که با دوربینهای«کداک» و «فوجی» عکس میگرفتیم و همیشه اضطراب ظاهر نشدن عکسها را داشتیم و نسلی را دیدیم که با دوربین موبایلش، هر لحظه و هر جا سلفی میگیرد.
نسلی هستیم که تماشای آلبومهای خانوادگی، یکی از سرگرمی مهمانهایمان بود و نسلی را دیدیم که هزاران عکس بی حس را در رم و فلش ذخیره میکند.
نسلی صبور که هفتهها منتظر قسمت دیگری از یک سریال بودیم و نسلی عجول را دیدیم که تحمل یک روز انتظار برای دیدن قسمت دیگری از سریالی تلویزیونی ندارد.
نسلی که پذیرایی خانههایمان پر بود از پشتی و بالشهای رنگارنگ و نسلی را دیدیم که مبل و صندلی بخش زیادی از فضای خانه را اشغال کرده است.
نسلی که روی زمین و سر سفرهای بزرگ مینشستیم و نسلی را دیدیم که جایمان را به روی میز نهارخوری منتقل کرد.
ما بینظیرترین نسلی هستیم که نه قبلا وجود داشته و نه بعدها به وجود میآید.
نه نسل قبل از ما باورش میشد که روزی بیاید که هر کسی صاحب تلفنی باشد و با آن با هر کجای دنیا تماس تصویری بگیرد و تلویزیونهای رنگی هوشمند،کامپیوتر، لبتاب و ماهواره داشته باشد و صاحب اینترنتی شود که جهان را به دهکدهای کوچک تبدیل کند و جای پدربزرگها و مادربزرگها سرای سالمندان باشد و آپارتمان، مکان زندگی شود. و نه نسل بعد از ما باورش میشود که روزگاری، مردمی بدون تلویزیون و موبایل زندگی کردهاند، بچهها اتاق مخصوص نداشتهاند، خانوادهها پرجمعیت بودهاند و بچهها کلی برادر و خواهر و خاله و عمو و دایی و عمه داشتهاند، خبری از اینستا و واتساپ و ...نبوده و خانهها، حیاط بزرگی داشتهاند.
ما نسل انتقالیم. آخرین بازماندههای نسل سنتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مدرن. ما با تمام سختیهایی که داشتهایم نسلی بی نظیریم.
@flith
👍1
#پرونده_بسته_ميشود_و_تمام #داریوش_شايگان
مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظه ی ورود به عرصه ی حیات، مرگ آغاز می شود. در واقع هر روزی که زنده ایم، یک روز از مرگ دزدیده ایم. موقعی که جوانی، اصلا به مرگ فکر نمی کنی، فکر می کنی تا ابد هستی؛ پا که به سن می گذاری، مرگ را درک می کنی و می فهمی اش. من به زودی هشتاد ساله می شوم، عمر مفیدم را کرده ام. از هفتاد به بالا می دانی که به سوی مرگ می روی. این است که حالا برای من مرگ رهایی است. پرونده بسته می شود و تمام!
... مرگ برای آدم مدرن امروز هم چنان یک مسئله است، چون نسبت به آن چه با آن می آید، ناآگاه است. اما می توان همه ی این نگرانی ها را هم کنار زد و خیامی زندگی کرد و دم را غنیمت شمرد. من به چنین نگاهی بسیار اعتقاد دارم و خیامی ام. می توان همچون خیام و رواقیون، با مرگ بسیار راحت کنار آمد. البته آنهایی که اهل عرفان هستند، معتقدند که اگر به مقام فنافی الله و بقا بالله برسید، جاویدان شده اید. اما من نه عارفم و نه به حد مولانا رسیده ام. یا به قول هندی ها می توانید به مرحله ای برسید که مرده اید و "زنده ی آزادید". در حکمت مشرق زمین و مقداری هم در غرب، راه هایی برای جاودانگی از طریق ریاضت وجود دارد. یوگی واقعی "زنده ی آزاد" است، یعنی مرده و زنده است، جاودانگی یعنی این. برای همین در عرفان اسلامی به مرگ می گویند قیامت وسطی؛ یعنی قیامتی که در قید حیات آن را تجربه می کنید، بعد از آن تجربه هم مرده اید و هم زنده. این ایده آل و آرمان بزرگ عرفان مشرق زمین است. اما میان من و یک هندویی که در جهان اساطیری اش زندگی می کند، فرق است. یک میلیارد هندی در اساطیر زندگی
می کنند نه در واقعیت! برای هندو، رنج بردن، مقدس است چون هرچه بیشتر رنج بکشی و فقر به تو فشار بیشتری آورد، باعث می شود که کارما آب شود، دفع شود، و زندگی بعدی بهتری داشته باشید. عجیب است که در هند، از هتلی معروف مثل تاج محل بیرون می آیی و می بینی گداها آنجا نشسته اند و هیچ احساس غبن و غیظی هم نسبت به تو ندارند. خیلی عجیب است. باید مغبون باشند، اما غبنی ندارند و رضایت دارند از فقرشان. این از اعتقاد خاص آنها به زندگی و مرگ می آید.
من تجربه های مختلفی را در زندگی ام داشتم ، اصلا مغبون نیستم و همه کاری کرده ام! یوگی باز بودم و دنبال جوکی ها و جن گیرها هم رفتم. با علامه ها حشر و نشر داشتم. به این نتیجه رسیدم که شاید حقیقتی در بسیاری ریاضت ها نهفته است. اما فرق بین عرفان و شارلاتانیسم فقط یک تار مو است. خیلی راحت
می شود از دل این عرفان، یک راسپوتین درآید! نمی گویم که در این ریاضت ها حقیقتی نیست، شاید یوگی ها باشند که بتوانند چهل روز تمام، سیستم پاراسمپاتیک خودشان را کنترل کنند. پاراسمپاتیک همان سیستمی است که کنترلی روی آن ندارند. آنها می توانند ضربان قلبشان را آن قدر پایین بیاورند که مرده محسوب شوند. آدم با نیروی درونش خیلی کارها می تواند بکند، اما انجام این کارها مستلزم تیپ خاصی از زندگی است که من هیچ وقت نخواستم آن نوع زندگی را داشته باشم.
... ابدا [و] اصلا نمی خواهم جوان شوم. در این سن برایم افقها بازند، اما در جوانی اصلا افقی گشوده نیست. در یک گردابی به سر می بری که نمی دانی، چه
می شود و به کجا خواهی رسید. به محض اینکه به سن ما برسید، گویی سناریو را یک بار خوانده اید، می دانید آخرش چیست. تکرار دوباره ی صحنه ها حوصله
می خواهد. این که جوانی بازگردد و درس بخوانم و آینده ام چه بشود و ... این که آن ترسها و دلهره ها باز تکرار شوند، برایم هولناک است. در سنین 55 ـ 60 دلهره ها و اضطراب ها می رود. چرا باید به دوره ی دلهره ها و اضطراب ها بازگشت؟
... شیوه ی ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می توان شیوه ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب ها و مشکلات، هشیاری اش را به حد جنون می رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می برد... کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می گوید: "خدایا به هر کس مرگ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی اش" یعنی مرگ هرکس به زیبایی زندگی اش باشد. این بهترین آرزویی است که می توان داشت.
@flith
مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظه ی ورود به عرصه ی حیات، مرگ آغاز می شود. در واقع هر روزی که زنده ایم، یک روز از مرگ دزدیده ایم. موقعی که جوانی، اصلا به مرگ فکر نمی کنی، فکر می کنی تا ابد هستی؛ پا که به سن می گذاری، مرگ را درک می کنی و می فهمی اش. من به زودی هشتاد ساله می شوم، عمر مفیدم را کرده ام. از هفتاد به بالا می دانی که به سوی مرگ می روی. این است که حالا برای من مرگ رهایی است. پرونده بسته می شود و تمام!
... مرگ برای آدم مدرن امروز هم چنان یک مسئله است، چون نسبت به آن چه با آن می آید، ناآگاه است. اما می توان همه ی این نگرانی ها را هم کنار زد و خیامی زندگی کرد و دم را غنیمت شمرد. من به چنین نگاهی بسیار اعتقاد دارم و خیامی ام. می توان همچون خیام و رواقیون، با مرگ بسیار راحت کنار آمد. البته آنهایی که اهل عرفان هستند، معتقدند که اگر به مقام فنافی الله و بقا بالله برسید، جاویدان شده اید. اما من نه عارفم و نه به حد مولانا رسیده ام. یا به قول هندی ها می توانید به مرحله ای برسید که مرده اید و "زنده ی آزادید". در حکمت مشرق زمین و مقداری هم در غرب، راه هایی برای جاودانگی از طریق ریاضت وجود دارد. یوگی واقعی "زنده ی آزاد" است، یعنی مرده و زنده است، جاودانگی یعنی این. برای همین در عرفان اسلامی به مرگ می گویند قیامت وسطی؛ یعنی قیامتی که در قید حیات آن را تجربه می کنید، بعد از آن تجربه هم مرده اید و هم زنده. این ایده آل و آرمان بزرگ عرفان مشرق زمین است. اما میان من و یک هندویی که در جهان اساطیری اش زندگی می کند، فرق است. یک میلیارد هندی در اساطیر زندگی
می کنند نه در واقعیت! برای هندو، رنج بردن، مقدس است چون هرچه بیشتر رنج بکشی و فقر به تو فشار بیشتری آورد، باعث می شود که کارما آب شود، دفع شود، و زندگی بعدی بهتری داشته باشید. عجیب است که در هند، از هتلی معروف مثل تاج محل بیرون می آیی و می بینی گداها آنجا نشسته اند و هیچ احساس غبن و غیظی هم نسبت به تو ندارند. خیلی عجیب است. باید مغبون باشند، اما غبنی ندارند و رضایت دارند از فقرشان. این از اعتقاد خاص آنها به زندگی و مرگ می آید.
من تجربه های مختلفی را در زندگی ام داشتم ، اصلا مغبون نیستم و همه کاری کرده ام! یوگی باز بودم و دنبال جوکی ها و جن گیرها هم رفتم. با علامه ها حشر و نشر داشتم. به این نتیجه رسیدم که شاید حقیقتی در بسیاری ریاضت ها نهفته است. اما فرق بین عرفان و شارلاتانیسم فقط یک تار مو است. خیلی راحت
می شود از دل این عرفان، یک راسپوتین درآید! نمی گویم که در این ریاضت ها حقیقتی نیست، شاید یوگی ها باشند که بتوانند چهل روز تمام، سیستم پاراسمپاتیک خودشان را کنترل کنند. پاراسمپاتیک همان سیستمی است که کنترلی روی آن ندارند. آنها می توانند ضربان قلبشان را آن قدر پایین بیاورند که مرده محسوب شوند. آدم با نیروی درونش خیلی کارها می تواند بکند، اما انجام این کارها مستلزم تیپ خاصی از زندگی است که من هیچ وقت نخواستم آن نوع زندگی را داشته باشم.
... ابدا [و] اصلا نمی خواهم جوان شوم. در این سن برایم افقها بازند، اما در جوانی اصلا افقی گشوده نیست. در یک گردابی به سر می بری که نمی دانی، چه
می شود و به کجا خواهی رسید. به محض اینکه به سن ما برسید، گویی سناریو را یک بار خوانده اید، می دانید آخرش چیست. تکرار دوباره ی صحنه ها حوصله
می خواهد. این که جوانی بازگردد و درس بخوانم و آینده ام چه بشود و ... این که آن ترسها و دلهره ها باز تکرار شوند، برایم هولناک است. در سنین 55 ـ 60 دلهره ها و اضطراب ها می رود. چرا باید به دوره ی دلهره ها و اضطراب ها بازگشت؟
... شیوه ی ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می توان شیوه ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب ها و مشکلات، هشیاری اش را به حد جنون می رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می برد... کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می گوید: "خدایا به هر کس مرگ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی اش" یعنی مرگ هرکس به زیبایی زندگی اش باشد. این بهترین آرزویی است که می توان داشت.
@flith
ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ عمو پیرﻭﺯ که متاسفانه به غلط حاجی فیروز نامیده میشود ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺗﺸﮑﺪﻩ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺗﺶ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻮﺩ
.
ﺭﻭﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺩ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ.
ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺍﻭ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﻧﻮﯾﺪ ﺑﺨﺶ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﮋﺩﮔﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ،
ﺳﺮﺧﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﻭ ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ، ﺁﯾﯿﻦ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻫﺴﺖ.
@flith
.
ﺭﻭﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺩ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ.
ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺍﻭ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﻧﻮﯾﺪ ﺑﺨﺶ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﮋﺩﮔﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ،
ﺳﺮﺧﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﻭ ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ، ﺁﯾﯿﻦ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻫﺴﺖ.
@flith
☘☘☘
سانسور ابزاریست برای افرادی که نیاز دارند واقعیات را از خودشان و دیگران پنهان کنند. ترسشان فقط از ناتوانیشان برای مواجهه با واقعیت سرچشمه میگیرد. بنابراین من نمیتوانم از آنها عصبانی باشم. فقط به طرز هولناکی غمگینم. جایی، زمانی، در تربیتِ این افراد، آنها را از حقیقتِ مسلمِ وجودِ انسان محروم کردهاند. به آنها آموخته شده است که فقط یک راه و روش درست است. در حالیکه راههای بیشماری وجود دارد.
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
انتشارات چارلز بوکفسکی
@flith
سانسور ابزاریست برای افرادی که نیاز دارند واقعیات را از خودشان و دیگران پنهان کنند. ترسشان فقط از ناتوانیشان برای مواجهه با واقعیت سرچشمه میگیرد. بنابراین من نمیتوانم از آنها عصبانی باشم. فقط به طرز هولناکی غمگینم. جایی، زمانی، در تربیتِ این افراد، آنها را از حقیقتِ مسلمِ وجودِ انسان محروم کردهاند. به آنها آموخته شده است که فقط یک راه و روش درست است. در حالیکه راههای بیشماری وجود دارد.
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
انتشارات چارلز بوکفسکی
@flith
☘☘☘
رادیوی شکسته ام
یدالله کریمی پور
هفته پیش خانه تکانی گسترده ای داشتم. رادیو لامپی ۷۰ ساله ام افتاد و شکست. هر جا و هر شهر و دهی برای نشیمن خانه گرفته بودم، یار تنهایی هایم بود.چه پسین و شب هایی که ترانه های ایرج، تاج، قوام، بنان، کورس، گلپا و دلکش و الهه و خوانساری را با گوش و هوشم از آن نشنیده بودم. ولی خب دیگر، یار دیرینم شکست و دیگر هیچ صدایی از آن نشنیدم.
بازش که کردم دیدم از دهها قطعه ساخته شده است. گرچه هر قطعه ای از آن مهم بود، ولی از هیچکدام، چه بزرگ و چه کوچک، به تنهایی صدایی بر نمی خاست. با وجود این که همه قطعات سالم مانده بودند، ولی چون از هم گسیخته شده بود، کمترین صدایی از آن بلند نمی شد؛ این قصه پیش خودمان بماند.
آلمانی ها یک واژه شگفت و تکان دهنده فلسفی دارند که من تاکنون ندیده ام به فارسی سلیس ترجمه یکسانی از آن شده باشد: گشتالت.
شماری آن را نتیجه، کلیت، طرحمندی، برآیند و...ترجمه کرده اند.
درست مانند رادیوی شکسته و درهم و برهم و برهم و شکسته من. همه دهها قطعه رادیویم، هنگامی که در پیوند با هم بودند و پیوسته به یکدیگر ،از آن آوازهای دلنشین برنامه های گلهای رنگارنگ و برگ سبز را می شنیدم، چرا که در طرحی هدفمند، همه قطعات بهم پیوسته و در واقع "گشتالت" شده بودند؛ ولی از روزی که شکست، دیگر صدایی از آن بر نخاست که نخاست. این قصه نیز پوشیده بماند.
من هنگامی که به گذشته های این میهن می نگرم، شگفت زده می شوم ؛ باورم نمی شود که شما هم متحیر نشوید، که حتما شده و می شوید.
چگونه است که این شاه اسماعیل ترک زبان و شاعر چیره ترکی سرا، با فوج قزلباشان ترک زبان، که همه اختیارات و قدرت را هم در دست داشتند، چرا دولت جدید برپا شده خود را "ترکان" یا کشور ترک ننامیدند؟!!!
چرا با وجود گذشت ۸۳۲ سال، از فروپاشی ایران توسط اعراب، دوباره خاطر خطایی(لقب شعری شاه اسماعیل) به سوی ایران و زنده کردن نامش گرایید؟!!
چرا پس از فروپاشی صفویه، با گذشت ۲۳۵ سال، آن هم توسط سرداری گمنام ترک- کرد و سنی مذهب، باز بر مهر انگشتری و امضای این زنده ساز افسانه ای ایران، چنین نگاشته شده بود:
"نادر ایران زمین"
چرا قجرهای ترک آغوز، در تعریف ممالک محروسه خود، نام ایران را حذف نکردند؟!!
چرا بیش از ۹۰۰ سال پیش، گنجه ای زاده ای در شمالی ترین نقطه جمهوری آذربایجان کنونی و ایران آن دوره، که اشعار حکیمانه اش پر است از بدگویی به روس ها و شقاوتشان و مدیحه سرای هیچ حاکم قدر قدرتی هم نبود و بلکه به سایر بخش های ایران هم نرفته بود، در عاشقانه ترین احساسش، می سراید(حکیم نظامی گنجوی) :
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند
بهترین جای ، بهتران دارند
@flith
رادیوی شکسته ام
یدالله کریمی پور
هفته پیش خانه تکانی گسترده ای داشتم. رادیو لامپی ۷۰ ساله ام افتاد و شکست. هر جا و هر شهر و دهی برای نشیمن خانه گرفته بودم، یار تنهایی هایم بود.چه پسین و شب هایی که ترانه های ایرج، تاج، قوام، بنان، کورس، گلپا و دلکش و الهه و خوانساری را با گوش و هوشم از آن نشنیده بودم. ولی خب دیگر، یار دیرینم شکست و دیگر هیچ صدایی از آن نشنیدم.
بازش که کردم دیدم از دهها قطعه ساخته شده است. گرچه هر قطعه ای از آن مهم بود، ولی از هیچکدام، چه بزرگ و چه کوچک، به تنهایی صدایی بر نمی خاست. با وجود این که همه قطعات سالم مانده بودند، ولی چون از هم گسیخته شده بود، کمترین صدایی از آن بلند نمی شد؛ این قصه پیش خودمان بماند.
آلمانی ها یک واژه شگفت و تکان دهنده فلسفی دارند که من تاکنون ندیده ام به فارسی سلیس ترجمه یکسانی از آن شده باشد: گشتالت.
شماری آن را نتیجه، کلیت، طرحمندی، برآیند و...ترجمه کرده اند.
درست مانند رادیوی شکسته و درهم و برهم و برهم و شکسته من. همه دهها قطعه رادیویم، هنگامی که در پیوند با هم بودند و پیوسته به یکدیگر ،از آن آوازهای دلنشین برنامه های گلهای رنگارنگ و برگ سبز را می شنیدم، چرا که در طرحی هدفمند، همه قطعات بهم پیوسته و در واقع "گشتالت" شده بودند؛ ولی از روزی که شکست، دیگر صدایی از آن بر نخاست که نخاست. این قصه نیز پوشیده بماند.
من هنگامی که به گذشته های این میهن می نگرم، شگفت زده می شوم ؛ باورم نمی شود که شما هم متحیر نشوید، که حتما شده و می شوید.
چگونه است که این شاه اسماعیل ترک زبان و شاعر چیره ترکی سرا، با فوج قزلباشان ترک زبان، که همه اختیارات و قدرت را هم در دست داشتند، چرا دولت جدید برپا شده خود را "ترکان" یا کشور ترک ننامیدند؟!!!
چرا با وجود گذشت ۸۳۲ سال، از فروپاشی ایران توسط اعراب، دوباره خاطر خطایی(لقب شعری شاه اسماعیل) به سوی ایران و زنده کردن نامش گرایید؟!!
چرا پس از فروپاشی صفویه، با گذشت ۲۳۵ سال، آن هم توسط سرداری گمنام ترک- کرد و سنی مذهب، باز بر مهر انگشتری و امضای این زنده ساز افسانه ای ایران، چنین نگاشته شده بود:
"نادر ایران زمین"
چرا قجرهای ترک آغوز، در تعریف ممالک محروسه خود، نام ایران را حذف نکردند؟!!
چرا بیش از ۹۰۰ سال پیش، گنجه ای زاده ای در شمالی ترین نقطه جمهوری آذربایجان کنونی و ایران آن دوره، که اشعار حکیمانه اش پر است از بدگویی به روس ها و شقاوتشان و مدیحه سرای هیچ حاکم قدر قدرتی هم نبود و بلکه به سایر بخش های ایران هم نرفته بود، در عاشقانه ترین احساسش، می سراید(حکیم نظامی گنجوی) :
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند
بهترین جای ، بهتران دارند
@flith
🌅 يك روز
شايد، يك روز كه آفتاب، گيسوی نقرهای دماوندِ پير را نوازش مىكند،
در يك غريو تُندر بارانی،
در يك نسيم نوازشگر بهار،
يك روز
شايد، همراه پرواز پرستوی عاشقی،
واژهی لبخند، به سرزمين سوختهی من باز گردد
اميد، كوبهی در را بفشارد
و سپيدی، جای تمامی اين سياهیها را پُر كند.
آن روز عید واقعی ملت ایران باشد.
@flith
شايد، يك روز كه آفتاب، گيسوی نقرهای دماوندِ پير را نوازش مىكند،
در يك غريو تُندر بارانی،
در يك نسيم نوازشگر بهار،
يك روز
شايد، همراه پرواز پرستوی عاشقی،
واژهی لبخند، به سرزمين سوختهی من باز گردد
اميد، كوبهی در را بفشارد
و سپيدی، جای تمامی اين سياهیها را پُر كند.
آن روز عید واقعی ملت ایران باشد.
@flith
ﺑﺎ ﺷﻬﺮ ﻋﺮﺏ؛ بحر ﻋﺮﺏ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﺑﺎ ﺳﺎﻝ ﻗﻤﺮ؛ ﻣﺎﻩ ﺭﺟﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺧﻂ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺑﺎ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺏ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﯾﺪ؟
ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩٔ ﻣﻨﺤﻮﺱﻋﺮﺏ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﭘﯽ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪٔ ﺧﻮﯾﺸﯿﻢ
ﺑﺎ ﺑﺼﺮﻩ ﻭ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻭ ﺣﻠﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﻣﺎ ﻃﺎﻟﺐ ﺻﻠﺤﯿﻢ ﻭ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺎ ﺟﻨﮓ ﻓﻠﺴﻄﯿﻦ *جلب* ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﻃﺒﻖ ﺳﻨﺪ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺩﻭﺍﻧﺪﯾﻢ
ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﯽ ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭيم
ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺍﺩﺏ؛ ﺭﻭ ﻧﻨﻤﺎﯾﯿﻢ
ﺑﺎ ﻣﺠﻠﺲ ﻋﺎﺭﯼ ﺯ ﺍﺩﺏ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺗﺎﺝ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺎ ﻫﯿﭻ بجز ﻣﻬﺮ ﻭﻃﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭيم
ﻣﺎ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺰﯾﺮﯾﻢ
ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩٔ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﮐﺒﯿﺮﯾﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ
ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺎشيم
ﻣﺎ ﮔﺮ ﮐﻪ ﺯ ﻧﺴﻞ ﺩﺍﺭﯾﻮﺷﯿﻢ!
ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﭼﺮﺍ ﺳﯿﻪ ﺑﭙﻮﺷﯿﻢ؟
ﺁﺧﺮ ﭼﻪ ﺷﺪ ﻋﺰّﺕ کيانی؟
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺩﺭفشﮐﺎﻭﯾﺎﻧﯽ؟
ﮐﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﯽ؟
اعیاد ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺳﺘﺎنی؟
ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻭ ﺻﻔﺮ؛ ﺭﺟﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺷﻬﺮ ﻧﺠﻒ ﻭ ﺣﻠﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﻮﺭﻭﺵ پیمبر
ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻋﺮﺏ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ؟
ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ؛ ﻋﻼﻗﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﻨﺪﻧﺪ؟
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﻓﻪ ﻏﺮﻕ ﮔﺮﺩﯾﻢ؟
ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﻤﺎﻥ بخندند؟!!
✌✌✌✌✌✌✌
نوادگان کوروش و داریوش
*نوروز مبارک!*
@flith
ﺑﺎ ﺳﺎﻝ ﻗﻤﺮ؛ ﻣﺎﻩ ﺭﺟﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺧﻂ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺑﺎ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺏ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﯾﺪ؟
ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩٔ ﻣﻨﺤﻮﺱﻋﺮﺏ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﭘﯽ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪٔ ﺧﻮﯾﺸﯿﻢ
ﺑﺎ ﺑﺼﺮﻩ ﻭ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﻭ ﺣﻠﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ!
ﻣﺎ ﻃﺎﻟﺐ ﺻﻠﺤﯿﻢ ﻭ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﺑﺎ ﺟﻨﮓ ﻓﻠﺴﻄﯿﻦ *جلب* ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﻃﺒﻖ ﺳﻨﺪ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺩﻭﺍﻧﺪﯾﻢ
ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﯽ ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭيم
ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺍﺩﺏ؛ ﺭﻭ ﻧﻨﻤﺎﯾﯿﻢ
ﺑﺎ ﻣﺠﻠﺲ ﻋﺎﺭﯼ ﺯ ﺍﺩﺏ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺗﺎﺝ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﺭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺎ ﻫﯿﭻ بجز ﻣﻬﺮ ﻭﻃﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭيم
ﻣﺎ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺰﯾﺮﯾﻢ
ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩٔ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﮐﺒﯿﺮﯾﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ
ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺎشيم
ﻣﺎ ﮔﺮ ﮐﻪ ﺯ ﻧﺴﻞ ﺩﺍﺭﯾﻮﺷﯿﻢ!
ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﭼﺮﺍ ﺳﯿﻪ ﺑﭙﻮﺷﯿﻢ؟
ﺁﺧﺮ ﭼﻪ ﺷﺪ ﻋﺰّﺕ کيانی؟
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺩﺭفشﮐﺎﻭﯾﺎﻧﯽ؟
ﮐﻮ ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻬﺮﮔﺎﻧﯽ؟
اعیاد ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺳﺘﺎنی؟
ﺷﻌﺒﺎﻥ ﻭ ﺻﻔﺮ؛ ﺭﺟﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺷﻬﺮ ﻧﺠﻒ ﻭ ﺣﻠﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﻮﺭﻭﺵ پیمبر
ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻋﺮﺏ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ؟
ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ؛ ﻋﻼﻗﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﻨﺪﻧﺪ؟
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﻓﻪ ﻏﺮﻕ ﮔﺮﺩﯾﻢ؟
ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﻤﺎﻥ بخندند؟!!
✌✌✌✌✌✌✌
نوادگان کوروش و داریوش
*نوروز مبارک!*
@flith
☘☘☘
حالمان عالیست !
دکتر مازیار ستاری
مقایسه اوضاع و احوال آخرین روزهای سال ۹۹ با سال ۹۸ مرا به یاد داستان کسی انداخت که با اسهال شدید به صورت دستپاچه وارد داروخانه شد و درخواست کمک نمود. داروساز از ترس اینکه داروخانه اش کثیف نشود، با عجله دست در قفسه دارو نمود و یک ورق قرص به او داد. وقتی بیمار بیرون رفت و داروساز هم خیالش از بابت اوضاع داروخانه راحت شد، متوجه شد که به جای دیفنوکسیلات به آن بیچاره دیازپام داده است !
چند روز بعد بیمار دوباره به همان داروخانه آمد. داروساز با ترس و نگرانی از بابت دسته گلی که به آب داده بود، از بیمار پرسید : “خوبید ؟“
مرد جواب داد: “بله، حالم عااالیست !”
داروساز با نگاهی مردد پرسید: “یعنی اسهالتان رفع شد؟!”
مرد گفت: “نه، همین الان هم دارد از پاچه شلوارم میریزد کف داروخانه، اما عین خیالم نیست !”
سال گذشته، همین روزها بود که اضطراب و التهاب مردم وصف ناشدنی بود. الکل و ماسک نایاب شد. مردم حتی از خرید نان هم واهمه داشتند. خیابانها و پارکها تاریک و خلوت شد، نگرانی مردم از قحطی قفسههای مارکتها را خالی کرد، کلیپهای اجساد ردیف شده در کیسههای سیاه در شبکههای اجتماعی دست به دست میشد، طرحها و دستورات عجیب وزارتخانه و مسئولین بهداشتی از انکار بیماری تا تفتیش خانه به خانه هر ساعت تغییر کرده و خود مزید اضطراب و سردرگمی شد، تصاویر پزشکان و پرستاران از دست رفته و کلیپهای رقص تلخ کادر درمان سوگوار و مستاصل شبکهها و گروههای مجازی را پر کرد و مردم در بلاتکلیفی کامل، از ادرار شتر و روغن بنفشه تا کلروکین و تامیفلو همه چیز را آزمودند...
اکنون در آخرین روزهای سال سیاه ۹۹، درست یک سال از همه آن اتفاقات باورنکردنی میگذرد. چراغ خیابانها روشن است. مردم به فکر تدارک دید و بازدید عید و حتی سفرهای نوروزی هستند. ترسی در کار نیست و هوا آکنده از بوی نوروز است. نه کسی از دست زدن به صفحه کلید عابربانک هراس دارد و نه مردم را ابایی از سوار شدن به مترو و اتوبوس است. داستان انبار شدن اجساد در سردخانهها و آهک پاشیدن روی مردگان دیگر کسی را نمیترساند. حتی چهارشنبه سوری هم به روال سالهای قبل از کرونا برگزار شد!
در یک کلام، “حالمان عالیست” و عین خیالمان هم نیست که هنوز هیچ مشکلی برطرف نشده و حتی تشدید نیز گشته است!
بیماری مسریتر و وحشی تر از قبل شده و همچنان قربانی میگیرد، بسیاری از مناطق همچنان در وضعیت قرمز است، از بیبرنامگیها و بیمسئولیتیها چیزی کم نشده و در حالیکه دیگر کشورها با عمل به انجام واکسیناسیون واقعا در حال کاهش آمار ابتلا و مرگ میباشند، ما همچنان با وعدههای پوچ حتی خط مقدم جبهه خود را نیز واکسینه نکردهایم و باز با فرافکنیِ قصورها و ندانمکاریها همه چیز را به گردن مردم انداخته و اخبار ناکامیهای فلان کشور و بهمان منطقه را در مبارزه با کرونا به خوردشان میدهیم...
این آرامش در کنار مشکلات حل نشده، نشانه بهبود نیست و صرفا گویای بیتفاوتی و بیخیالی است.
سال گذشته، در اوج آن هراس و التهاب و تعطیلیها، وقتی بسیاری از مردم از ترس کرونا در مامن خانههای خود پناه گرفته و همدیگر را از بیرون آمدن منع میکردند، عدهای هم بودند که بدون هیچ واهمه از این هیولای نو رسیده همچنان در خیابانهای تاریک و سوت کور حضور داشتند. اینها کسانی بودند گرسنگی را تهدیدی به مراتب نزدیکتر و واقعی تر از بیماری کشنده همهگیر میدیدند و در تصورشان از لیست چالشهایی که باید با آن دست و پنجه نرم میکردند، نوبت به چیزی تحت عنوان اپیدمی و پاندمی نمیرسید...
با تشدید مشکلات اقتصادی و تبعات معیشتی آن در طول یک سال اخیر، دلیل بخش عمدهای از این بیتفاوتی و بیخیالی انتشار یافته قابل توجیه است. نکتهای که مغفول مانده آنست که تبعات این بیخیالی و بیتفاوتی که به سرعت در سایر ابعاد زندگی اجتماعی ما نیز در حال گسترش است، به مراتب از همه گیری کرونا خطرناکتر و مهلکتر است.
@flith
حالمان عالیست !
دکتر مازیار ستاری
مقایسه اوضاع و احوال آخرین روزهای سال ۹۹ با سال ۹۸ مرا به یاد داستان کسی انداخت که با اسهال شدید به صورت دستپاچه وارد داروخانه شد و درخواست کمک نمود. داروساز از ترس اینکه داروخانه اش کثیف نشود، با عجله دست در قفسه دارو نمود و یک ورق قرص به او داد. وقتی بیمار بیرون رفت و داروساز هم خیالش از بابت اوضاع داروخانه راحت شد، متوجه شد که به جای دیفنوکسیلات به آن بیچاره دیازپام داده است !
چند روز بعد بیمار دوباره به همان داروخانه آمد. داروساز با ترس و نگرانی از بابت دسته گلی که به آب داده بود، از بیمار پرسید : “خوبید ؟“
مرد جواب داد: “بله، حالم عااالیست !”
داروساز با نگاهی مردد پرسید: “یعنی اسهالتان رفع شد؟!”
مرد گفت: “نه، همین الان هم دارد از پاچه شلوارم میریزد کف داروخانه، اما عین خیالم نیست !”
سال گذشته، همین روزها بود که اضطراب و التهاب مردم وصف ناشدنی بود. الکل و ماسک نایاب شد. مردم حتی از خرید نان هم واهمه داشتند. خیابانها و پارکها تاریک و خلوت شد، نگرانی مردم از قحطی قفسههای مارکتها را خالی کرد، کلیپهای اجساد ردیف شده در کیسههای سیاه در شبکههای اجتماعی دست به دست میشد، طرحها و دستورات عجیب وزارتخانه و مسئولین بهداشتی از انکار بیماری تا تفتیش خانه به خانه هر ساعت تغییر کرده و خود مزید اضطراب و سردرگمی شد، تصاویر پزشکان و پرستاران از دست رفته و کلیپهای رقص تلخ کادر درمان سوگوار و مستاصل شبکهها و گروههای مجازی را پر کرد و مردم در بلاتکلیفی کامل، از ادرار شتر و روغن بنفشه تا کلروکین و تامیفلو همه چیز را آزمودند...
اکنون در آخرین روزهای سال سیاه ۹۹، درست یک سال از همه آن اتفاقات باورنکردنی میگذرد. چراغ خیابانها روشن است. مردم به فکر تدارک دید و بازدید عید و حتی سفرهای نوروزی هستند. ترسی در کار نیست و هوا آکنده از بوی نوروز است. نه کسی از دست زدن به صفحه کلید عابربانک هراس دارد و نه مردم را ابایی از سوار شدن به مترو و اتوبوس است. داستان انبار شدن اجساد در سردخانهها و آهک پاشیدن روی مردگان دیگر کسی را نمیترساند. حتی چهارشنبه سوری هم به روال سالهای قبل از کرونا برگزار شد!
در یک کلام، “حالمان عالیست” و عین خیالمان هم نیست که هنوز هیچ مشکلی برطرف نشده و حتی تشدید نیز گشته است!
بیماری مسریتر و وحشی تر از قبل شده و همچنان قربانی میگیرد، بسیاری از مناطق همچنان در وضعیت قرمز است، از بیبرنامگیها و بیمسئولیتیها چیزی کم نشده و در حالیکه دیگر کشورها با عمل به انجام واکسیناسیون واقعا در حال کاهش آمار ابتلا و مرگ میباشند، ما همچنان با وعدههای پوچ حتی خط مقدم جبهه خود را نیز واکسینه نکردهایم و باز با فرافکنیِ قصورها و ندانمکاریها همه چیز را به گردن مردم انداخته و اخبار ناکامیهای فلان کشور و بهمان منطقه را در مبارزه با کرونا به خوردشان میدهیم...
این آرامش در کنار مشکلات حل نشده، نشانه بهبود نیست و صرفا گویای بیتفاوتی و بیخیالی است.
سال گذشته، در اوج آن هراس و التهاب و تعطیلیها، وقتی بسیاری از مردم از ترس کرونا در مامن خانههای خود پناه گرفته و همدیگر را از بیرون آمدن منع میکردند، عدهای هم بودند که بدون هیچ واهمه از این هیولای نو رسیده همچنان در خیابانهای تاریک و سوت کور حضور داشتند. اینها کسانی بودند گرسنگی را تهدیدی به مراتب نزدیکتر و واقعی تر از بیماری کشنده همهگیر میدیدند و در تصورشان از لیست چالشهایی که باید با آن دست و پنجه نرم میکردند، نوبت به چیزی تحت عنوان اپیدمی و پاندمی نمیرسید...
با تشدید مشکلات اقتصادی و تبعات معیشتی آن در طول یک سال اخیر، دلیل بخش عمدهای از این بیتفاوتی و بیخیالی انتشار یافته قابل توجیه است. نکتهای که مغفول مانده آنست که تبعات این بیخیالی و بیتفاوتی که به سرعت در سایر ابعاد زندگی اجتماعی ما نیز در حال گسترش است، به مراتب از همه گیری کرونا خطرناکتر و مهلکتر است.
@flith
انتخابِ طبیعی همچون پمپِ نامحتمل ها است فرآیندی که امری از لحاظ آماری نامحتمل را واقعیت می بخشد. به صورتِ نظام مند، آن تغییراتِ تصادفی را که در اقلیت اند اما برایِ بقا ضروری، انتخاب می کند، آن ها را رویِ هم انباشت می کند و، طیِ مقیاس هایِ زمانیِ غیرِ قابلِ تصور، گام هایی ریز به جلو بر میدارد تا جایی که فرگشت، سرانجام، به قله هایِ نا محتمل و گوناگونی صعود می کند، گویی که بلندا و گسترة آن حد و مرزی نمی شناسد. من این قلة استعاری را "قله نا محتمل " خوانده ام. پمپِ نا محتمل هایِ انتخابِ طبیعی پیچیدگی موجوداتِ زنده را به بلندایِ " قله نا محتمل " میرساند. معادلِ آماریِ انرژیِ خورشید است که آب را تا فرازِ کوه هایِ معمول بالا می برد. تنها به این خاطر که انتخابِ طبیعی آن را، از آن جایی که از لحاظِ آماری ممکن است، دور می کند و به سمتِ امرِ نامحتمل پیش می برد. و این نیست جز به لطفِ انرژیِ دائمیِ خورشید.
باشکوه ترین نمایش روی زمین
ریچارد داوکینز
برگردان : محمد کریم طهماسبی
ص ۵۷۷
@flith
باشکوه ترین نمایش روی زمین
ریچارد داوکینز
برگردان : محمد کریم طهماسبی
ص ۵۷۷
@flith
وقتی آفرینش باوران — همان طور که خیلی وقتها چنین ادعایی را مطرح میکنند — می گویند که فرگشت با قانون دوم ترمودینامیک در تناقض است، معنیِ حرف شان این است که اصلا قانونِ دومِ ترمودینامیک را نفهمیده اند (این که فرگشت را نفهمیده اند هم، که از همان اول، میدانستیم به خاطرِ خورشید است که تناقضی وجود ندارد! کلِ سیستم — چه منظورمان حیات باشد چه بالا رفتنِ آب و تبدیلِ آن به ابر و ریزشِ دوبارة آن — سرانجام متکی بر جریانِ پیوستة انرژیِ خورشیدی است. انرژیِ حاصل از خورشید، بدونِ اندکی تخطی از قوانینِ فیزیک، شیمی، و، مطمئناً، قانونِ دومِ ترمو دینامیک، به حیات این قدرت را میدهد که قوانینِ فیزیک و شیمی را به نحوی به نفعِ خود به کار وا دارد که فرگشتِ شاهکارهایِ شگفتی آفرینی از پیچیدگی، گوناگونی، و زیبایی را ممکن سازد و این توهمِ اسرارآمیز را در ما به وجود آورد که این امور از لحاظِ آماری نا ممکن اند و حتماً پایِ طرحی از-پیش -سنجیده شده در میان است. این توهم چنان واقعی به نظر می رسد که حتی بزرگ ترین اندیشمندانِ اعصار نیز، پیش از ظهورِ چارلز داروین، به آن دچار شده بودند.
باشکوه ترین نمایش روی زمین
ریچارد داوکینز
برگردان : محمد کریم طهماسبی
صص ۵۷۶ و ۵۷۷
@flith
باشکوه ترین نمایش روی زمین
ریچارد داوکینز
برگردان : محمد کریم طهماسبی
صص ۵۷۶ و ۵۷۷
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب ترین کلیپ اخیر در رسانه های ژاپن مربوط به این کلاغ بود که بخاطر پیاده روی بامزه اش بود.😄😍
نزدیک به 50،000 توییت و 2 میلیون بازدید دارد.
@flith
نزدیک به 50،000 توییت و 2 میلیون بازدید دارد.
@flith