پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.13K photos
2.04K videos
84 files
964 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
#بریده_کتاب

آدم‌ها از ترس وحشی می‌شوند،
از ترس به قدرت رو می‌آورند که چرخ آدم‌های دیگر را از کار بیندازند؛
و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست.

اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟
چرا کتاب نمی‌خوانند؟
چرا هیچ‌چیز از تاریخ نمی‌دانند؟
چرا ما این همه در تیره ‌بختی تکرار می‌شویم؟
این همه جنگ...
این همه آدم برای چه چیزی کشته شده‌اند!
که آن چیز حالا دستشان نیست،
و دست بچه‌هاشانم نیست..؟!


📕 #سال_بلوا
✍ #عباس_معروفی


@flith
☘☘☘
این کتاب در مورد پیرمرد رشته فروش سابق، گوریو است که دو دخترش را از هرچیزی در این دنیا بیشتر دوست دارد و به معنای واقعی کلمه حاضر است برای آن ها بمیرد. گوریو یک پیرمرد با عزت و احترام است که همه ثروت خود را برای خوشبختی دخترانش خرج کرده و حالا خود در پانسیون خانم ووکر زندگی ساده ای دارد. در این پانسیون گوریو را بابا گوریو صدا می زنند.

بابا گوریو به خاطر علاقه بیش از خود به دخترانش، همه جور رنجی را تحمل می کند. از رنج تحقیر شدن توسط دامادهایش گرفته تا رنج گرسنگی و حتی نادیده گرفته شدن توسط دختران خودش. او فقط می خواد دخترانش در زندگی کمبودی نداشته باشند.

همه این کتاب در مورد بابا گوریو نیست. در واقع این رمان دو داستان اصلی دارد که ماجرای بابا گوریو یکی از این دو داستان است.

یکی دیگر از ماجراهای اصلی رمان بابا گوریو در مورداوژن راستینیاک است. دانشجویی جوان که از روستایی به پاریس آمده است و می خواهد طعم موفقیت و ثروت و همچنین لذت زندگی اشرافی به سبک پاریسی ها را بچشد. راستینیاک هم در پانسیون ووکر اقامت دارد و در ادامه داستان همدم بابا گوریو می شود.

داستان اصلی کتاب پس از توصیف ها و فضاسازی های بالزاک از جایی شروع می شود که بابا گوریو دست به کارهای مختلفی برای آسایش دخترانش می زند اما در مقابل… . و همچنین از جایی شروع می شود که اوژن تلاش های جدی خودش رو برای وارد شدن به جامعه اشرافی پاریس شروع می کند.

#پ_ن: بالزاک در بابا گوریو در مورد عشق و محبت پدری نسبت به فرزندانش می گوید. در مورد اشرافی های پاریس می گوید که عاشق به نمایش گذاشتن شکوه و عظمت خود هستند اما از درون زندگی کسالت بار و فاسدی دارند. در مورد پسری می گوید که شیفته تجملات است اما وقتی وارد این دنیای متعفن می شود تصمیم دیگری می گیرد.

#بابا_گوریو
#اونوره_دوبالزاک
#مترجم #مهدی_سحابی
#نشر_مرکز

@flith
«تو خونه تکونی زباله‌های الکترونیکی رو دور نریزید، جمع کنید برای رینو بفرستید تا بازیافت یا بازیابی بشن.
رینو یه گروه از بچه‌های دانشگاه بین‌المللی امام خمینی قزوین هستن که کار بازیافت پسماند الکترونیکی رو انجام میدن.
هزینه ارسال تا قزوین هم به عهده خودشونه.
حالا پسماند الکترونیکی چیه؟
کابل شارژ، هدفون، شارژر، باطری، کیبورد، موس، مانیتور و کیس و تمام متعلقاتش و... که دقیقتر رو میتونید توی سایت یا اینستاگرامشون ببینید.
یه کار دیگه که رینو می‌کنه اینه اگر وسیله‌ای قابل تعمیر باشه، مثل کامپیوتر و متعلقاتش اون رو درست می‌کنه و برای اهدا به مدارس مناطق محروم می‌فرسته.
برای ارسال بسته کوچک پست یا تیپاکس و بسته بزرگ رو میدید به باربری و پس کرایه میزنید تا خودشون پرداخت کنن.»

reeno.ir

@flith
☘☘☘
داستان ضحاک یکی از جالب‌ترین قصه‌های شاهنامه است :

۱ - ضحاک عرب است ولی بر ایران ‌زمین سلطه‌دارد ، چه رویای عجیبی است این کابوس فردوسی .

۲ - شیطان در هیأت یک آشپز به‌ استخدام دربار در‌می‌آید و برای نخستین‌بار به ضحاک گوشت می‌خوراند .

طعم پرندگان بریان به ‌مذاق ضحاک خوش ‌می‌آید و تصمیم به تشویق آشپز جدید می‌گیرد .

۳ - ضحاک ، آشپز را به‌حضور ‌می‌طلبد و از او تمجید می‌کند و به‌او می‌گوید چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلب‌می‌کند ، آشپز که همان شیطان است می‌گوید بوسه بر شانه‌های شاه بهترین پاداش برای من است .

شاه از این تملق خوشش ‌می‌آید و اجازه بوسه می‌دهد !

۴ - روز بعد شانه‌های شاه زخم‌ می‌شود و پس از مدتی ‌زخم‌ها باز می‌شوند و دو مار سیاه از زخم‌ها بیرون‌می‌آیند ، مارها تمایل‌دارند از گوش‌های ضحاک به‌داخل روند و مغز سر او را بخورند !

شیطان اینبار به هیأت حکیم ظاهر‌ می‌شود و می‌گوید تنها ‌‌راه بقای شاه این ‌است که هر‌ روز دو‌ جوان را قربانی‌کند و مغز سر آنان را به‌ مارها بدهد تا سیر شوند و اشتهایی برای خوردن مغز شاه نداشته‌باشند !

۵ - هر‌ روز دو پسر جوان ایرانی به قید قرعه دستگیر ‌می‌شوند و به آشپزخانه دربار آورده‌ می‌شوند ، ظاهرا عدالت برقرار است و به‌کسی ظلم‌نمی‌شود .

ولی روزانه مغز سر دو‌ جوان ، غذای مارها می شود ، باشد که مغز شاه سالم ‌بماند .

قیمت مغز شاه سالانه بیش از هفتصد‌ مغز جوان است!

۶ - هیچکس جرأت مقاومت ندارد و ایرانیان کماکان دچار این گفتمان هستند که : «بگذار همسایه فریاد بزند ، چرا من ؟؟ » و خشنودی هر خانواده ایرانی این‌است که امروز نوبت جوان آن‌ها نشده‌است: «از ستون ‌به ‌ستون فرج است»

۷- «ارمایل» و «گرمایل» که اداره‌کننده آشپزخانه دربار هستند تصمیم‌ به‌ اقدام می‌گیرند ، البته نه اقدامی «رادیکال» بلکه اقدامی «میان‌دارانه»

آن‌ها فکر می‌کنند که اگر هر روز یک ‌جوان را قربانی‌کنند و مغز سر آن ‌جوان را با مغز سر یک‌ گوسفند مخلوط ‌کنند ، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمی‌شوند و با ‌این‌حساب آن‌ها می‌توانند در طول یک سال ، سیصد و شصت و پنج جوان را نجات‌دهند!

جالب اینجاست که مارها «مغز» می‌خواهند ، مغز !

نه قلب ، نه جگر ، نه ران ، نه دست ، فقط مغز!

هرکس که مغز ندارد خوش‌بگذراند ، مارها فقط مغز طلب‌می‌کنند .

۸ - اقدام میان دارانه دو آشپز جواب ‌می‌دهد ! مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص‌ نمی‌دهند و هر روز از دو ‌جوان که به آشپزخانه سلطنتی سپرده‌ می‌شوند یکی آزاد می‌شود ! ارمایل و گرمایل خشنودند که در‌سال ۳۶۵ نفر را نجات داده‌اند ، نیمه پر لیوان !

۹ - ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد‌ می‌کنند و به‌او می‌گویند سر ‌به‌ بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی‌ نشود که اگر معلوم ‌شود او از آشپزخانه حکومتی گریخته ، هم او خوراک مارها می‌شود و هم سر ارمایل و گرمایل .

۱۰ - «کاوه » آهنگر بود و سه‌ جوانش خوراک مارهای حکومتی شده‌بودند ، کاوه رادیکال بود ، اگر ارمایل و گرمایل هم سه‌جوان داده بودند شاید رادیکال شده بودند .

۱۱ - ضحاک مار‌‌دوش تصمیم‌ می‌گیرد از رعایا نامه‌ای بگیرد مبنی ‌بر این‌که سلطانی دادگر است !

رعایا اطاعت ‌می‌کنند و به‌ صف می‌ایستند تا طوماری را امضا‌کنند به‌نفع دادگری ضحاک !

می‌ایستند و امضا‌ می‌کنند ، در صف می‌ایستند و امضاء می‌کنند ، در صف می‌ایستند و ....

۱۲- نوبت به کاوه می‌رسد ، امضا‌ نمی‌کند ، طومار را پاره‌می‌کند ، فریاد‌ می‌زند که تو بیدادگری .

کاوه نمی‌ترسد!

۱۳- فریاد کاوه ، ضحاک و درباریان را وحشت‌زده می‌کند : این فریاد دلیرانه شمارش معکوس سقوط ضحاک است.

۱۴ - کاوه آهنگر پیشبند چرمی که هنگام کار بر تن می پوشید را بر سر نیزه میکند و این پرچم نماد قیامش میشود ، درفش کاویانی .

۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز می‌شود...

@flith
روز زن بر تمام بانوان آزاده ی این سرزمین مبارک .
@flith
‏انتخاب بین بد و بدتر یک دروغ بزرگ و شیوه معمول حکومت‌های فاشیسم و توتالیتر برای سرکوب بیشتر مردم است

وقتی بد را انتخاب کنید فرصت کافی برای بدتر شدن را هم به آن هدی دادید

#هانا_آرنت

@flith
#بریده_کتاب

با مراجعه به سوابق و تجربیات #نیچه در زمینه های مختلف زندگی زیسته ( خانوادگی، عقیدتی، جسمانی، روانی ،عاطفی و عشقی، تنهایی) می توان جمع بندی زیر را مطرح کرد:
بدون شک عوامل گوناگونی در فروپاشی و پریشانی نیچه تاثیرداشتند، به ویژه عوامل جسمانی، عاطفی و عاشقانه ، اما بنابرشواهد و داده های موجود عناصر فوق در کسوف معنوی نیچه اساسا تعیین کننده نبودند و تنها نقش مکمل داشتند.
از بررسی ها و ریشه یابی های انجام شده نمیتوان به درستی علل اصلی "دیوانگی" را مشخص کرد و در نتیجه راز کسوف معنوی نیچه ازاین طریق نیز گشوده نمی شود.
46ص

#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی

@flith
#بریده_کتاب
☘☘☘
شاید بتوان گفت که این چنین تنهایی همراه اکثر بزرگان اندیشه و آفرینش بوده زیرا تنهایی نیاز وجودی یا رسالت اهل معنویت است .
به قول نیچه باجی است که اندیشمند جوینده و هنرمند پیشتاز، باید بپردازد تا " بشود آنچه که هست ". به خصوص که " تنهایی در ذات شناخت است ".

#نیچه مانند هر "جوینده شناخت" اصیل، طالب معاشرت و گفت و شنود است. ولی در سیر زندگی خود او به ندرت آدمی همزبان، هم تراز وهمدل پیدا می کند و در نتیجه مردم گریز و گوشه گیر می شود.
43/44ص
#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی

@flith
👍1
☘☘☘
تاملی بر کتاب #پشت_پرده_ریاکاری

م.ح(دکترای حقوق)


کتابی می‌خوانم به نام «پشت پرده ریاکاری»

در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد.

یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها به‌دنبال بازکردن قفل‌ها و دستبرد به خانه‌ها هستند.

یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی‌کنند.

باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.

معمولاً قفل‌ها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمی‌شود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفل‌ها را باز کنند، قفل‌ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.

ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. می‌توانیم نتیجه بگیریم که در تربیت اطرافیان و بستگانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدم‌ها پتانسیل کج‌روی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.

یعنی هر قدر که تلاش کنیم که خانواده ای، درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بی‌خبریم افراد خانواده به مرز آستانه خطا برسند.

شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این عضو خانواده که پیش چشم دیگران بسیار در چارچوب صحیح قدم برمی‌دارد، می‌تواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع، ما را برای برنامه‌ریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب می‌کند.

البته به نظر می‌رسد که دو کار را می‌توان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندان‌مان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را به‌گونه‌ای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفل‌گذاشتن روی در، در مواجهه با اعضای خانواده، شمشیر دولبه‌ای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.

از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده‌ای از مشتریان چند سؤال می‌دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می‌دهد و به گونه‌ای تظاهر می‌کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است.
برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده‌ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می‌گذارند و رستوران را ترک می‌کنند.

در آزمایش دیگری همین کار تکرار می‌شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت‌و‌گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می‌خورد و چند دقیقه‌ای با تلفن صحبت می‌کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت‌و‌گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی‌کند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمی‌گردانند کمتر از آزمایش اول است.

نویسنده این‌گونه نتیجه می‌گیرد که وقتی مشتریان احساس می‌کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی‌گردانند.

این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می‌توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می‌کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می‌شود یا حق آنها در جایی خورده می‌شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!

به شخصه؛ معتقدم این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع تنها به نوع تعامل خانواده ها بازنمی‌گردد. پس،پس می‌توان نتیجه گرفت که رفتار و کنش متقابل مردم، بشدت روی شکل‌گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به‌سادگی می‌تواند مرزهای اخلاق را جابه‌جا کند.

بنابراین باید در هر ارتباطی صداقت را مورد نظر قرار دهیم، تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق‌مداری در جامعه پررنگ می‌شود؛

اما در صورتی که الگوهای رفتاری به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد ا یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می‌ماند.

به گفته اشو:
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی انسان هاست و این را تنها می توانی در خودت انجام بدهی.
این را نمی توان از بیرون در مورد كسی انجام داد.

بنابراین، اگر سطح آگاهی خودت را تغییر بدهی، ارتعاشی ایجاد خواهی كرد كه مردم را تغییر خواهد داد، بدون اینكه از آن باخبر شوند.

@flith
👍1
☘☘☘
‍ خاطره‌ای از مردانگی سپهبد نادر جهانبانی
از زبان سرهنگ ناصر نیکروان

سال 1355 دانشجوی مرکز فرماندهی آموزش‌های هوایی بودم.
آن موقع سپهبد جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود
قرار بود روز 21 آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود

یگان رژه نیروی هوایی ازمرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود
دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین می‌بردند.
یک روز هنگام تمرین که تیمسار جهانبانی شخصا نظارت داشت
ناگهان گروهان ما را توقف داد
آمد بالای سر گروهان باصدای بلند گفت:
یک نفر وسط گروهان کلاهش لق‌لق می‌زد کی بود؟
خودش بیاید بیرون!
کسی جرات بیرون آمدن نداشت.
فکر می‌کردیم هرکس بوده یا زندان می‌رود
یا شاید هم اخراج شود.
البته اینکار را نمی‌کردند
اما چون بچه سال بودیم این طور فکر می‌کردیم.
باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری
مثل بید می‌لرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتند
ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد
مستقیم رفت جلو تیمسار نادر جهانبانی احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان
جاوید نام تیمسار نادر جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمئن شد که خودش است سپس رو کرد
به سرهنگ بیات ماکویی گفت: کلاهش را سایز بدهید!
حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند
که با فرد خاطی چه خواهد کرد.
آیا کل گروهان را پنج‌شنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟
نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود.
تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد:
ای عزیزان من!
نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد!

سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی!
بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخصی تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرست مرخصی!

بله دوستان نمونه‌ای از مردانگی زنده‌یاد جهانبانی
که خودم تجربه کردم و در طول سی سال در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم.

@flith
☘☘☘
متن دفاعیه تیمسار نادر جهانبانی در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی :

«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه‌ است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمی‌بینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدن‌های شما نشان می‌دهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی وطن، بی دین و مزدور که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. .
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبوده ام بلکه در سالهایی که شما "برای لقمه ناني #مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر می‌کشاندید"، در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز می‌کردم. .
حال شما چگونه به خود اجازه می‌دهید به من تهمت خیانت بزنید.
شما از خود خجالت نمی‌کشید شما از مردم شرم نمی‌کنید؟
شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماه‌های گذشته کوشیده‌ام، ازرم نمی‌کنید؟ آیا به جز جمعی #غارتگر و خونخوار و دوری از هر نوع صفت انسانی! کسانی را می‌شناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه و یک سال به خوبی و نیکی زندگی کرده‌ام و قرارگاهم آسمان‌ها بود. پاسخی به یاوه گویی‌های شما ندارم.
به دستوری که اربابانتان داده‌اند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار می‌شوند و این تب که با دروغ و تزویر شما در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش می‌کشد..
من دفاع خاصی ندارم ولی من هیچ وقت بر ضد میهنم کاری نکرده‌ام
به هر حال دیگر مهم نیست و من آمادهٔ اعدام هستم"!

@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سروده ای زیبا و بازخوانی زیباتر از استاد "" امیر هوشنگ ابتهاج

چی کسانی ننگ نام انسانند:

وقتی خودخواهیِ عده اى برای جامعه ای به صورت قانون درآمد ، فانوس بردارید و روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید

موریس مترلینگ

@flith
جوردانو برونو
هرکس که شوق پرداختن به تفکر فلسفی را دارد، اول از همه باید در باره همه چیز شک کند.

در خلال مباحثه و قبل از شنیدن عقاید گوناگون و بررسی و مقایسه دلایلی که در دفاع یا رد آن مطرح می شود، نباید موضع اختیار کند.

هرگز نباید در دفاع یا اثبات آنچه شنیده، در باره عقاید اکثریت، سن، مزیتها یا اعتبار سخنران قضاوت کند، بلکه باید آموزه منسجمی را دنبال کند که هوادار چیزهای واقعی و حقیقتی باشد که قابلیت ادراک با نور منطق را داشته باشد.

@flith
۲۴ اسفند ، زاد روز رضاشاه بزرگ

@flith
☘☘☘
زردهای سرخ چگونه سفید شدند ؟!

(مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است بر گردد )

دومین انقلاب کمونیستی جهان ؛ در چین برهبری( مائو تسه تونگ ) در سال 1949میلادی بود که با کشتار هزاران بیگناه و تلفات سنگین به پیروزی رسید ؛ و نظام مالکیت شخصی و سرمایه داری را برچید و نهادهای مذهبی و اجتماعی مرتبط با آنرا (به بهانه مبارزه سرمایه داری) نابود ساخت و بعنوان مبارزه با امپریالیسم ؛ روابط خود را با امریکا قطع و با کشورهای غربی محدود ساخت و هر روز با تظاهرات و شعارهای غرب ستیزانه مردم را سرگرم می کرد و به بهانه دفاع از کارگران و کشاورزان دایما وعده عدالت و جامعه مرفه بی طبقه و بی تبعیض می داد .

با همین شعارها ؛ افراد زیادی را در خارج چین به خود جذب کرد ؛ از جمله در ایران ؛ دهه چهل و پنجاه شمسی در محافل انقلابی کتاب ممنوعه( زردهای سرخ) در شرح و تبلیغ انقلاب کمونیستی چین در میان انقلابیون مذهبی دست بدست می چرخید . آنها در اقتصاد ؛ بر نفی مالکیت شخصی و در سیاست خارجی بر غرب ستیزی تاکید می کردند و کمونیستها و چپی های مذهبی داخلی آنرا شاهد دیگری بر بطلان نظام اقتصادی فقاهتی (مالکیت شخصی) می گرفتند و مالکیت شخصی بر ابزار تولید و اختصاص ارزش اضافی به مالک صاحب سرمایه را ظالمانه می دانستند ؛ ازین رو با هر نوع سرمایه داری ( هرچند حلال) مخالف می کردند و متاسفانه این تبلیغات انبوه بر انقلابیون مذهبی و بعضی روحانیون ما تاثیر گذاشت ؛
لذا برای جبران این نقیصه فرهنگی بخیال خود کتبی در اقتصاد اسلامی با صبغه ضد سرمایه داری نوشتند ؛ که معروفترین آن نوشته های سوسیالیست اسلامی معروف دکتر شریعتی (عفی عنه) و اقتصاد توحیدی آشوری معدوم بود ؛

و متاسفانه این افکار پس از انقلاب اسلامی فاجعه آفرید و اقتصاد ما را اقتصاد دولتی ؛ و بدتر از آن خصولتی کرد ولی بخش خصوصی تولیدی کننده را ضعیف نمود .

چون سوسیالیستهای اسلامی ما نمی داستنند یا دانسته این حقیقت را پنهان می کردند که توسعه اقتصادی ؛ به سرمایه های انبوه و اختیار و ابتکار عمل سرمایه دار ؛ نیاز دارد ؛ و انگیزه تولید و نشاط و رقابت سازنده ؛ فقط در مدیریت بخش خصوصی است
درحالیکه مدیریت دولتی ؛ تنبل و بی انگیزه و فساد انگیز است
و هر گز انگیزه و تلاش و اختیار مالک شخصی را در افزایش کمی و کیفی تولید ندارد ؛ دلیلش ورشکستگی اقتصادی تمام نظامهای کمونیستی از چین بود ؛ که روز بروز فقر و فساد آن بیشتر می شد ؛
ولی مرد آنست که وقتی فهمید راهش اشتباه است از آن بر گردد
و چینی ها در اوائل دهه هفتاد میلادی متوجه هردو اشتباه خود شدند ؛
لذا با روی کار آمدن رهبر سوم حزب کمونیست ( تنگ شیائو پینگ پس از مائو و هواکوفنگ ) از اشتباه خود بر گشتند ؛ و با دو اصلاح به جایی رسیدند که امروز شباهتی( در سیاست خارجی و اقتصاد ) به چین کمونیست سابق ندارد.
آنها با حفظ ظاهر نام کمونیسم و حفظ عکس رهبر سابق مائو بعنوان نماد کشور ؛افکار و شعارهای انقلابی پوچ و خلاف واقع او را کنار گذاشتند و نسخه جدیدی برای سیاست و اقتصاد چین نوشتند !
تنگ شیائو پینگ : اولا با آزاد کردن مالکیت شخصی ؛ اصلاحاتی فراگیر را در اقتصاد آغاز کرد و با حفظ نام کمونیسم ؛ جامه‌ای سرمایه‌داری بر قامت چین پوشاند.
ثانیا به تجدید رابطه با امریکا و تحسین رابطه را اروپای سرمایه دار پرداخت و درب را بروی سرمایه داران گذاران غربی و انتقال تکنولوژی به چین گشود

نتیجۀ این دو اصلاح خیره‌کننده بود چین با این دو تغییر در سیاست اقتصادی و خارجی از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۳ میلادی با میانگین رشد اقتصادی سالانه ۹.۵ درصد رشد کرد. و تولید ناخالص داخلیِ آن «چهل‌و هشت برابر» شد
در حالیکه این کشور قبل ازین دو اصلاح ، یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود
در نتیجه کشور بزرگی که ، قبلا در میان صادرکنندگان جهان در رتبۀ سی‌ودوم بود و تنها یک درصد تجارت جهانی را تشکیل می‌داد.
با سیاست‌های اقتصاد سرمایه داری در کنار تحسین رابطه با غرب و امریکا ؛ راه توسعه را در پیش گرفت .
و این تجربه ثابت کرد که رابطه سیاسی و اقتصادی با غرب و امریکا هر گز ملازمه ای با وابستگی و تسلیم در برابر آنان ندارد

بلکه امروزه چین در عین استفاده از روابط گسترده سیاسی اقتصادی با آمریکا ؛ بزرگترین رقیب سر سخت و قدرتمند سیاسی و اقتصادی آنست و بیش از ۵۰۰ ملیارد دلار صادرات به امریکا دارند.

@flith
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

@flith
☘☘☘
ارزش ندارد كه آدمی برای مبارزه كردن با كوته ‌فكران،
خود را آزرده سازد؛
زیرا پیروزی بر آنها هیچ ارزشی ندارد!!

#میكل_آنژ

@flith
☘☘☘
ما بی نظیرترین نسلیم

نسل ما سال ۱۴۰۰ و قرن جدید را هم دید. ما بی‌نظیرترین نسلی هستیم که نه قرنها پیش و نه قرنها بعد کسی آن را تجربه می‌کند. ما نسل انتقال هستیم. نسلی که پیوند دهنده‌ی آخرین نسل سنتی و اولین نسل مدرن در پهنای ایران زمین است.

نسلی هستیم که هم خانواده‌ی پرجمعیت را دیدیم و هم خانواده کم جمعیت تک فرزندی را تجربه کردیم.

نسلی هستیم که عمو، عمه، دایی و خاله برایمان بسیار پررنگ بود و نسلی را دیدیم که کم‌کم با آن غریبه شد.

نسلی هستیم که همسایه و هم محله‌ای بخش مهمی از خاطراتمان بود و نسلی را دیدیم که در یک آپارتمان چند واحدی کسی، کسی را نمی‌شناسد.

نسلی هستیم که پای تلویزیون‌های کوچک سیاه و سفید، ساعتها چشم انتظار یک برنامه کودک نشستیم و نسلی را دیدیم که با انبوهی از برنامه‌های مختلف، تلویزیون‌های چند بعدی و هوشمند را تجربه کرد.

نسلی هستیم که خوابیدن‌های چند نفره کنار هم را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتاق خواب‌های مخصوص.

نسلی که با تلفن‌های سکه‌ای و عمومی بزرگ شدیم و هنرمان بازکردن صفربند تلفن‌های خانگی بود و نسلی را دیدیم با تلفن‌های همراه و هوشمند.

نسلی که گروه‌های گفتگویمان، جمع شدن هایمان داخل کوچه بود و نسلی را دیدیم که با ایسنتاگرام و واتساپ و تلگرام، جمع‌های مجازی تشکیل دادند.

نسلی که مسافرت با مینی‌بوس، پیکان و پشت وانت را تجربه کردیم و نسلی را دیدیم با اتومبیلهای مدرن و هواپیما و...

نسلی که با هفت‌سنگ و توپ‌پلاستیکی و تیله، بزرگ شدیم و نسل بازیهای «پلی استیشن»، «آمانگ آس» و «پاپ جی» را دیدیم.

نسلی که هفته‌ها و ماه‌ها در خانه پدربزرگ و عمو و دایی و ... می‌ماندیم و نسلی را دیدیم که ماه‌ها و سالها خبری از هم ندارند.

نسلی که با صدای هایده و داریوش و شهرام شهپره مست می‌شدیم و نسلی را دیدیم که با «کی پاپ» و «بلک پینک» و «بی تی اس» و «اکسو» روزگار می‌گذرانند.

نسلی که پول تو جیبی‌مان سکه‌ای بود و تغذیه‌هایمان نان و قندی و لقمه پنیری و نسلی را دیدیم که با کارت بانکی زندگی کرد و انبوهی از فست‌فودها را دید.

نسلی که با خریدن کفشی، تمام لذت دنیا در وجودمان موج می زد و نسلی را دیدیم که قفسه‌ای از کفشهای جورواجور دارد و هیچ لذتی از آن نمی برد.

نسلی که لباسهای عیدمان تمام دلخوشیمان بود و نسلی را دیدیم با انبوهی از لباسهای رنگارنگی که هیچ حسی به آنها ندارند.

نسلی که ماه‌ها چشم انتظار فیلم جدیدی بر پرده سینما بودیم و نسلی را دیدیم که به راحتی به انبوهی از فیلها دسترسی دارد.

نسلی هستیم که با دوربین‌های«کداک» و «فوجی» عکس می‌گرفتیم و همیشه اضطراب ظاهر نشدن عکسها را داشتیم و نسلی را دیدیم که با دوربین موبایلش، هر لحظه و هر جا سلفی می‌گیرد.

نسلی هستیم که تماشای آلبوم‌های خانوادگی، یکی از سرگرمی مهمان‌هایمان بود و نسلی را دیدیم که هزاران عکس بی حس را در رم و فلش ذخیره می‌کند.

نسلی صبور که هفته‌ها منتظر قسمت دیگری از یک سریال بودیم و نسلی عجول را دیدیم که تحمل یک روز انتظار برای دیدن قسمت دیگری از سریالی تلویزیونی ندارد.

نسلی که پذیرایی خانه‌هایمان پر بود از پشتی و بالشهای رنگارنگ و نسلی را دیدیم که مبل و صندلی بخش زیادی از فضای خانه را اشغال کرده است.

نسلی که روی زمین و سر سفره‌ای بزرگ می‌نشستیم و نسلی را دیدیم که جایمان را به روی میز نهارخوری منتقل کرد.

ما بی‌نظیرترین نسلی هستیم که نه قبلا وجود داشته و نه بعدها به وجود می‌آید.

نه نسل قبل از ما باورش می‌شد که روزی بیاید که هر کسی صاحب تلفنی باشد و با آن با هر کجای دنیا تماس تصویری بگیرد و تلویزیون‌های رنگی هوشمند،کامپیوتر، لب‌تاب و ماهواره داشته باشد و صاحب اینترنتی شود که جهان را به دهکده‌ای کوچک تبدیل کند و جای پدربزرگها و مادربزرگها سرای سالمندان باشد و آپارتمان، مکان زندگی شود. و نه نسل بعد از ما باورش می‌شود که روزگاری، مردمی بدون تلویزیون و موبایل زندگی کرده‌اند، بچه‌ها اتاق مخصوص نداشته‌اند، خانواده‌ها پر‌جمعیت بوده‌اند و بچه‌ها کلی برادر و خواهر و خاله و عمو و دایی و عمه داشته‌اند، خبری از اینستا و واتساپ و ...نبوده و خانه‌ها، حیاط بزرگی داشته‌اند.

ما نسل انتقالیم. آخرین بازمانده‌های نسل سنتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مدرن. ما با تمام سختی‌هایی که داشته‌ایم‌ نسلی بی نظیریم.

@flith
👍1
#پرونده_بسته_ميشود_و_تمام #داریوش_شايگان

مرگ جزئی از زندگی است و مرگ و زندگی جفت یکدیگر هستند و همان لحظه ی ورود به عرصه ی حیات، مرگ آغاز می شود. در واقع هر روزی که زنده ایم، یک روز از مرگ دزدیده ایم. موقعی که جوانی، اصلا به مرگ فکر نمی کنی، فکر می کنی تا ابد هستی؛ پا که به سن می گذاری، مرگ را درک می کنی و می فهمی اش. من به زودی هشتاد ساله می شوم، عمر مفیدم را کرده ام. از هفتاد به بالا می دانی که به سوی مرگ می روی. این است که حالا برای من مرگ رهایی است. پرونده بسته می شود و تمام!
... مرگ برای آدم مدرن امروز هم چنان یک مسئله است، چون نسبت به آن چه با آن می آید، ناآگاه است. اما می توان همه ی این نگرانی ها را هم کنار زد و خیامی زندگی کرد و دم را غنیمت شمرد. من به چنین نگاهی بسیار اعتقاد دارم و خیامی ام. می توان همچون خیام و رواقیون، با مرگ بسیار راحت کنار آمد. البته آنهایی که اهل عرفان هستند، معتقدند که اگر به مقام فنافی الله و بقا بالله برسید، جاویدان شده اید. اما من نه عارفم و نه به حد مولانا رسیده ام. یا به قول هندی ها می توانید به مرحله ای برسید که مرده اید و "زنده ی آزادید". در حکمت مشرق زمین و مقداری هم در غرب، راه هایی برای جاودانگی از طریق ریاضت وجود دارد. یوگی واقعی "زنده ی آزاد" است، یعنی مرده و زنده است، جاودانگی یعنی این. برای همین در عرفان اسلامی به مرگ می گویند قیامت وسطی؛ یعنی قیامتی که در قید حیات آن را تجربه می کنید، بعد از آن تجربه هم مرده اید و هم زنده. این ایده آل و آرمان بزرگ عرفان مشرق زمین است. اما میان من و یک هندویی که در جهان اساطیری اش زندگی می کند، فرق است. یک میلیارد هندی در اساطیر زندگی
می کنند نه در واقعیت! برای هندو، رنج بردن، مقدس است چون هرچه بیشتر رنج بکشی و فقر به تو فشار بیشتری آورد، باعث می شود که کارما آب شود، دفع شود، و زندگی بعدی بهتری داشته باشید. عجیب است که در هند، از هتلی معروف مثل تاج محل بیرون می آیی و می بینی گداها آنجا نشسته اند و هیچ احساس غبن و غیظی هم نسبت به تو ندارند. خیلی عجیب است. باید مغبون باشند، اما غبنی ندارند و رضایت دارند از فقرشان. این از اعتقاد خاص آنها به زندگی و مرگ می آید.
من تجربه های مختلفی را در زندگی ام داشتم ، اصلا مغبون نیستم و همه کاری کرده ام! یوگی باز بودم و دنبال جوکی ها و جن گیرها هم رفتم. با علامه ها حشر و نشر داشتم. به این نتیجه رسیدم که شاید حقیقتی در بسیاری ریاضت ها نهفته است. اما فرق بین عرفان و شارلاتانیسم فقط یک تار مو است. خیلی راحت
می شود از دل این عرفان، یک راسپوتین درآید! نمی گویم که در این ریاضت ها حقیقتی نیست، شاید یوگی ها باشند که بتوانند چهل روز تمام، سیستم پاراسمپاتیک خودشان را کنترل کنند. پاراسمپاتیک همان سیستمی است که کنترلی روی آن ندارند. آنها می توانند ضربان قلبشان را آن قدر پایین بیاورند که مرده محسوب شوند. آدم با نیروی درونش خیلی کارها می تواند بکند، اما انجام این کارها مستلزم تیپ خاصی از زندگی است که من هیچ وقت نخواستم آن نوع زندگی را داشته باشم.
... ابدا [و] اصلا نمی خواهم جوان شوم. در این سن برایم افقها بازند، اما در جوانی اصلا افقی گشوده نیست. در یک گردابی به سر می بری که نمی دانی، چه
می شود و به کجا خواهی رسید. به محض اینکه به سن ما برسید، گویی سناریو را یک بار خوانده اید، می دانید آخرش چیست. تکرار دوباره ی صحنه ها حوصله
می خواهد. این که جوانی بازگردد و درس بخوانم و آینده ام چه بشود و ... این که آن ترسها و دلهره ها باز تکرار شوند، برایم هولناک است. در سنین 55 ـ 60 دلهره ها و اضطراب ها می رود. چرا باید به دوره ی دلهره ها و اضطراب ها بازگشت؟
... شیوه ی ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می توان شیوه ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب ها و مشکلات، هشیاری اش را به حد جنون می رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می برد... کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می گوید: "خدایا به هر کس مرگ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی اش" یعنی مرگ هرکس به زیبایی زندگی اش باشد. این بهترین آرزویی است که می توان داشت.

@flith
ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ عمو پیرﻭﺯ که متاسفانه به غلط حاجی فیروز نامیده میشود ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺗﺸﮑﺪﻩ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺗﺶ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻮﺩ
.
ﺭﻭﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺩ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ.

ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺍﻭ ﮔﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﻧﻮﯾﺪ ﺑﺨﺶ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﮋﺩﮔﺎﻧﯽ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ،

ﺳﺮﺧﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﻭ ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ، ﺁﯾﯿﻦ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﺴﻢ ﻫﺴﺖ.

@flith