خود فریبی به افراد کمک می کند نه تنها خود
را قوی تر یا باهوش تراز انچه واقعا هستند
بدانند،بلکه اعمال خود را اخلاقی تر از رفتارهای
به ظاهر مشابه دیگران تصور کنند.مثلا اگر من
باز هم تکه ای از کیک بر دارم و دیگر چیزی
برای شما نماند،میتوانم به خودم اطمینان دهم
که این رفتار به ظاهر خود خواهانه ام سهوی بوده است ،چون نمیدانستم که شما هنوز دسر نخورده اید.امااگر شما این کار را با من بکنید ،بی ادبی
وشکمبارگی تان حالم را به هم میزند.
جهش اجتماعی
صفحه ۲۶۸
@flith
را قوی تر یا باهوش تراز انچه واقعا هستند
بدانند،بلکه اعمال خود را اخلاقی تر از رفتارهای
به ظاهر مشابه دیگران تصور کنند.مثلا اگر من
باز هم تکه ای از کیک بر دارم و دیگر چیزی
برای شما نماند،میتوانم به خودم اطمینان دهم
که این رفتار به ظاهر خود خواهانه ام سهوی بوده است ،چون نمیدانستم که شما هنوز دسر نخورده اید.امااگر شما این کار را با من بکنید ،بی ادبی
وشکمبارگی تان حالم را به هم میزند.
جهش اجتماعی
صفحه ۲۶۸
@flith
☘☘☘
ما به «خيامي ها» و «ايران ناسيونال»چند قسط «پوزش» و «تعظيم» بدهكاريم !
به مناسبت اولين سالروز در گذشت محمود خيامي
قاسم خرمى
اگر روزي در اين مملكت پاي حساب و كتاب به ميان آمد، ما و بويژه نسل من از خيلي ها طلبكاريم؛ طلبكاريم از همه كساني كه با تزريق هيجان و دستكاري احساسات و كلي گويي هاي بي مصداق ، قدرت تامل و تفكر را از ما گرفتند. نه تامل و تفكر به كائنات، فلسفه و حكمت. بلكه قدرت انديشيدن در باره مصيبتي كه دست كم در حوزه اقتصاد و صنعت، به دست خود، به روزخود آورديم. فاجعه اي كه قابل پيشگيري بود و دخلي به جنبش و انقلاب سياسي و فرهنگي ما نداشت.
ما طلبكاريم از همه كساني كه در باره غرب، صنعت و مدرنيته معرفتي معيوب را به ما غالب كردند و هر آنچه مي توانست به بهروزي نسبي اين مردم و اين آب و خاك كمك كند را با چپ انديشي هاي كودكانه، مونتاژكاري و توسعه وابسته و خدمت به امپرياليسم جهاني لقب دادند و ستايش گر فقر و سيه روزي شدند و سرانجام براي كسب تابعيت و اقامت براي فرزندان خود در همان خاستگاه امپرياليسم جهاني، روزها پشت درِ سفارتخانه هاي غربي صف كشيدند!
ما «يك زندگي » طلب داريم از همه روشنفكران ايراني دهه 40 و 50 شمسي كه در غرب تحصيل كردند و باليدند و عواقب رفاهي و بهداشتي پيشرفت هاي صنعتي و تكنولوژيك آن ديار را به چشم خود ديدند، اما ديگران را از آن ترساندند و جامعه فقير و دچار سوء تغذيه ايران كه سمبل صنعتش «پيكان» خيامي و آرزوي كشاورزش تراكتور روماني بود را به «غربزدگي»، «مصرف گرايي» و «سلطه ماشينيزم » متهم كردند! و با روخواني نوشته هاي فانون و فرانك و سمير امين و رژي دبره، معدود سرمايه گذاران صنعتي كشورشان را «بورژوازي پليد»، «موش سكه پرست» و «گرگ خوانخوار» ناميدند!
دست همه پيكارگران با استبداد و خودكامگي را مي بوسيم اما طلب كاريم از همه آنهايي كه در نخستين سال پيروزي انقلاب، به جاي بهره گيري از سرمايه و توان جامعه در مسير رشد و توسعه اقتصادي و صنعتي، مصيبت بزرگ مصادره ها و الغاي مالكيت خصوصي و راندن صاحبان صنايع بزرگ و تعطيلي كارخانه ها و افول اقتصاد ايران را سبب شدند و امثال خيامي ها و لاجوردي ها و برخوردارها را «سرمايه دار رانتي» خواندند و از ايران بيرون كردند. بي آنكه بدانند عرصه توليد و صنعت جاي خون دل خوردن است و هيچ انسان منفعت طلبي حاضر به بند كردن حيثيت و سرمايه در بيابانهاي تهران و باج دادن به دربار و كفتار نمي شود.
درباره خيامي ها گفتني ها بسيار است، اما باز اگر روزي پاي و حساب و كتاب به ميان آمد، ما به خيامي ها بدهكاريم؛ نه تنها به خاطر پايه گذاري صنعت ساخت پيكان و اتوبوس در ايران و خاورميانه و ايجاد هزار شغل و خانه سازماني و ورزشگاه و خلق ميلياردها ثروت، بلكه به خاطر همه تصورات غلطي كه از آنها و ديگر سرمايه داران صنعتي هم عصر آنها داشتيم و هيچگاه در صدد اصلاح اين ذهنيت ها مجعول برنيامديم.
روز جمعه 9 اسفند 98 محمود خيامي درگذشت، چندسال پيش برادرش احمد خيامي در تنهايي و بيماري از دنيا رفت. خيامي ها فرشته نبودند و حتی در استمرار همکاری و شراکت برادرانه نیز الگوی موفقی ارائهكم نکردند اما در مقابل سرمايه داران و كاسبان رانتي كه این روزها، از محل ما به تفاوت قیمت ارز زنده آمد و در عوض، با احتكار دارو و مواد غذایی، حق زنده ماندن را از هموطنان خود، دريغ مي كنند، بدون تعارف بايدگفت كه خيامي ها قابل ستايش اند.
بايد ستايش كرد كساني را كه دلشكسته و مغموم از ايران رفتند و با آنكه در سالهاي بعد از انقلاب، جايي به وسعت يك گور در ايران نداشتند، بيش از يكصد مدرسه و خيريه در خراسان ساختند و صدايش را هم در نياوردند.
اين روزها كه همه داشته هاي ما قسطي است ما به برادران خيامي و شركت ايران ناسيونال چند قسط «پوزش» و «تعظيم» بدهكاريم. خيامي ها بي آنكه مجسمه اي داشته باشند، تجسم شرافت، انسان دوستي و وطن پرستي بودند. كاش به خاطر احترام به انسانيت، اكنون از آنها اعاده حيثيت كنيم.( مجله کارخانه دار)
روحشان شاد
@flith
ما به «خيامي ها» و «ايران ناسيونال»چند قسط «پوزش» و «تعظيم» بدهكاريم !
به مناسبت اولين سالروز در گذشت محمود خيامي
قاسم خرمى
اگر روزي در اين مملكت پاي حساب و كتاب به ميان آمد، ما و بويژه نسل من از خيلي ها طلبكاريم؛ طلبكاريم از همه كساني كه با تزريق هيجان و دستكاري احساسات و كلي گويي هاي بي مصداق ، قدرت تامل و تفكر را از ما گرفتند. نه تامل و تفكر به كائنات، فلسفه و حكمت. بلكه قدرت انديشيدن در باره مصيبتي كه دست كم در حوزه اقتصاد و صنعت، به دست خود، به روزخود آورديم. فاجعه اي كه قابل پيشگيري بود و دخلي به جنبش و انقلاب سياسي و فرهنگي ما نداشت.
ما طلبكاريم از همه كساني كه در باره غرب، صنعت و مدرنيته معرفتي معيوب را به ما غالب كردند و هر آنچه مي توانست به بهروزي نسبي اين مردم و اين آب و خاك كمك كند را با چپ انديشي هاي كودكانه، مونتاژكاري و توسعه وابسته و خدمت به امپرياليسم جهاني لقب دادند و ستايش گر فقر و سيه روزي شدند و سرانجام براي كسب تابعيت و اقامت براي فرزندان خود در همان خاستگاه امپرياليسم جهاني، روزها پشت درِ سفارتخانه هاي غربي صف كشيدند!
ما «يك زندگي » طلب داريم از همه روشنفكران ايراني دهه 40 و 50 شمسي كه در غرب تحصيل كردند و باليدند و عواقب رفاهي و بهداشتي پيشرفت هاي صنعتي و تكنولوژيك آن ديار را به چشم خود ديدند، اما ديگران را از آن ترساندند و جامعه فقير و دچار سوء تغذيه ايران كه سمبل صنعتش «پيكان» خيامي و آرزوي كشاورزش تراكتور روماني بود را به «غربزدگي»، «مصرف گرايي» و «سلطه ماشينيزم » متهم كردند! و با روخواني نوشته هاي فانون و فرانك و سمير امين و رژي دبره، معدود سرمايه گذاران صنعتي كشورشان را «بورژوازي پليد»، «موش سكه پرست» و «گرگ خوانخوار» ناميدند!
دست همه پيكارگران با استبداد و خودكامگي را مي بوسيم اما طلب كاريم از همه آنهايي كه در نخستين سال پيروزي انقلاب، به جاي بهره گيري از سرمايه و توان جامعه در مسير رشد و توسعه اقتصادي و صنعتي، مصيبت بزرگ مصادره ها و الغاي مالكيت خصوصي و راندن صاحبان صنايع بزرگ و تعطيلي كارخانه ها و افول اقتصاد ايران را سبب شدند و امثال خيامي ها و لاجوردي ها و برخوردارها را «سرمايه دار رانتي» خواندند و از ايران بيرون كردند. بي آنكه بدانند عرصه توليد و صنعت جاي خون دل خوردن است و هيچ انسان منفعت طلبي حاضر به بند كردن حيثيت و سرمايه در بيابانهاي تهران و باج دادن به دربار و كفتار نمي شود.
درباره خيامي ها گفتني ها بسيار است، اما باز اگر روزي پاي و حساب و كتاب به ميان آمد، ما به خيامي ها بدهكاريم؛ نه تنها به خاطر پايه گذاري صنعت ساخت پيكان و اتوبوس در ايران و خاورميانه و ايجاد هزار شغل و خانه سازماني و ورزشگاه و خلق ميلياردها ثروت، بلكه به خاطر همه تصورات غلطي كه از آنها و ديگر سرمايه داران صنعتي هم عصر آنها داشتيم و هيچگاه در صدد اصلاح اين ذهنيت ها مجعول برنيامديم.
روز جمعه 9 اسفند 98 محمود خيامي درگذشت، چندسال پيش برادرش احمد خيامي در تنهايي و بيماري از دنيا رفت. خيامي ها فرشته نبودند و حتی در استمرار همکاری و شراکت برادرانه نیز الگوی موفقی ارائهكم نکردند اما در مقابل سرمايه داران و كاسبان رانتي كه این روزها، از محل ما به تفاوت قیمت ارز زنده آمد و در عوض، با احتكار دارو و مواد غذایی، حق زنده ماندن را از هموطنان خود، دريغ مي كنند، بدون تعارف بايدگفت كه خيامي ها قابل ستايش اند.
بايد ستايش كرد كساني را كه دلشكسته و مغموم از ايران رفتند و با آنكه در سالهاي بعد از انقلاب، جايي به وسعت يك گور در ايران نداشتند، بيش از يكصد مدرسه و خيريه در خراسان ساختند و صدايش را هم در نياوردند.
اين روزها كه همه داشته هاي ما قسطي است ما به برادران خيامي و شركت ايران ناسيونال چند قسط «پوزش» و «تعظيم» بدهكاريم. خيامي ها بي آنكه مجسمه اي داشته باشند، تجسم شرافت، انسان دوستي و وطن پرستي بودند. كاش به خاطر احترام به انسانيت، اكنون از آنها اعاده حيثيت كنيم.( مجله کارخانه دار)
روحشان شاد
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وطن! مادر سخت، ناشادِ ما
عزیز گرفتارِ بیدادِ ما
چه تلخ است امروز تقدیر او
غریبند جمله اساطیر او
به جاه و جلال و به نامش قسم!
به نوشیروان و به زنجیر او!
اگر چه بر او بس ستم رفتهاست
نبودهاست جز عشق، تقصیر او
چه بسیار آرش فدا کرده تا
رسیده به اوج فلک تیر او!
مبادا بیفتد زمین پرچمش!
مبادا در آید ز پا شیر او!
چه مردانِ سبزی که هر صبحگاه
به خون غرقشان کرد شب، بیگناه
به امید این که بیاید بهار
نماند وطن پیش از این سوگوار
دوباره دل از عدل روشن کنیم
درفش تو را باز بر تن کنیم
علی رضا جعفری
@flith
عزیز گرفتارِ بیدادِ ما
چه تلخ است امروز تقدیر او
غریبند جمله اساطیر او
به جاه و جلال و به نامش قسم!
به نوشیروان و به زنجیر او!
اگر چه بر او بس ستم رفتهاست
نبودهاست جز عشق، تقصیر او
چه بسیار آرش فدا کرده تا
رسیده به اوج فلک تیر او!
مبادا بیفتد زمین پرچمش!
مبادا در آید ز پا شیر او!
چه مردانِ سبزی که هر صبحگاه
به خون غرقشان کرد شب، بیگناه
به امید این که بیاید بهار
نماند وطن پیش از این سوگوار
دوباره دل از عدل روشن کنیم
درفش تو را باز بر تن کنیم
علی رضا جعفری
@flith
☘☘☘
آرزو کن و یاد بگیر که اخمهایت را باز کنی و چین پیشانیات را بگشایی، سعی کن با چشمان باز و روشن دنیا را نگاه کنی، از این دو دیو سیاه (چشمها) دو فرشتهی بیگناه و بیپروا بساز که به چیزی شک ندارند و همه را دوست خود میدانند، مگر آنکه خلافش ثابت شود. حالت سگ ولگرد و پستی را نگیر که انگار هر لگدی که میخورد حقش است و از تمام دنیا به اندازهی کسی که لگدش میزند متنفر است، چون دنیا باعث درد و رنج است!
فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ میکند و در نظر دیگران زیبا جلوه میدهد، حتی اگر رنگت سیاه باشد. چه بسیار آدمهای بدذاتی که زیبا هستند اما در نظر مردم زشت جلوه میکنند...
#بلندیهای_بادگیر
#امیلی_برونته
@flith
آرزو کن و یاد بگیر که اخمهایت را باز کنی و چین پیشانیات را بگشایی، سعی کن با چشمان باز و روشن دنیا را نگاه کنی، از این دو دیو سیاه (چشمها) دو فرشتهی بیگناه و بیپروا بساز که به چیزی شک ندارند و همه را دوست خود میدانند، مگر آنکه خلافش ثابت شود. حالت سگ ولگرد و پستی را نگیر که انگار هر لگدی که میخورد حقش است و از تمام دنیا به اندازهی کسی که لگدش میزند متنفر است، چون دنیا باعث درد و رنج است!
فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ میکند و در نظر دیگران زیبا جلوه میدهد، حتی اگر رنگت سیاه باشد. چه بسیار آدمهای بدذاتی که زیبا هستند اما در نظر مردم زشت جلوه میکنند...
#بلندیهای_بادگیر
#امیلی_برونته
@flith
یکی از غم انگیزترین درسهای تاریخ این است که اگر ما بهقدر کافی فریب خورده باشیم، تمایل به رد هرگونه شواهد مربوط به این فریب خوردگی را خواهیم داشت.. و دیگر علاقهای به یافتن حقیقت از خود نشان نمیدهیم.
«فریب خوردگی اسیرمان کرده است»
خیلی ساده؛ برایمان دردناک است که حتی پیش خودمان اعتراف کنیم که فریب خوردهایم.
#کارل_ساگان
@flith
«فریب خوردگی اسیرمان کرده است»
خیلی ساده؛ برایمان دردناک است که حتی پیش خودمان اعتراف کنیم که فریب خوردهایم.
#کارل_ساگان
@flith
دوستان
خواهشمندم بیشتر روی زنگ هفتم دقت و توجه کنید.
زنگ هفتم از همه لحاظ از شش زنگ دیگر برتر است. چون در قرن 21 در زمان حیات ما رخ داده است و ما انرا با تمام وجود لمس کرده ایم.
و حکم گل دقیقه 90 را دارد.
1⃣ﺍﻭﻟﯿﻦ زنگ ﺭﺍ ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ در 1550 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ.ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ “ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ” ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭهﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽ چرخد.
2⃣دومین زنگ را نیوتن در 1700 میلادی نواخت :
او نشان داد که هیچ نیروی غیبی و هوشمندانهای موجب سقوط اجسام و حرکت سیارات و شهابها و کهکشانها نمیشود، بلکه تمام اینها به سبب نیروی جاذبه است.
3⃣سومین زنگ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ در 1850 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :
او ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ "ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد و در اثر تغییر و تکامل موجودات دیگر به وجود آمده است.
4⃣چهارمین زنگ را نیچه در 1900 میلادی نواخت. او گفت:
که هیچ نجات دهنده ی غیبی وجود ندارد. تنها انسان است که می تواند حاکم بر سرنوشت خود باشد.
5⃣پنجمین زنگ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﯾﺪ در ۱۹۲۰ میلادی ﺯﺩ:
ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ عقل كل نيست, ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ علم و شناخت اوست.
فروید تابوی سکس را نیز شکست وثابت کرد که سرکوب جنسی منشاء بسیاری از بیماریها و ناهنجاریهاست.
6⃣ششمین زنگ را راسل در 1950 میلادی نواخت. او به ما آموخت:
''از اینکه عقیده ای متفاوت با اکثریت داشته باشید نترسید. بسیاری از عقاید که امروز مورد قبول اکثریتاند، زمانی مورد مخالفت اکثریت مردم بوده اند.
اگر صدها ميليون نفر هم عقیده احمقانه ای داشته باشند، باز هم آن عقیده احمقانه است.''
7⃣هفتمین زنگ را ویروس کرونا در سال ۲۰۲۰ نواخت.
کرونا به ما آموخت که “دوران معجزه” سپری شده است و تنها راه “رفاه و تندرستی” انسان، علم و دانش اوست...
او به ما آموخت كه ستايشگاه و حرم و معبد، رهبران دینی و هیچ نيروى غيبى دیگری نمیتوانند معجزه کنند و جایگزین علم و دارو شوند!
هیچ بیمار کرونایی در حرم بستری نشد، بلکه به بیمارستان و مرکز “علم پزشکی” روانه شد.
دانش بخشیدنی نیست بلکه آموختنی است و برای همین است که خیلی ها از آن گریزانند. چون یاد گرفتن برایشان مشکل است. راه پیشرفت از کتابخانه ها میگذرد. برای همین است که در جهان سوم که نا امنی فراوان است، امنترین مکانها برای عنکبوتها، کتابخانهها هستند.
✔زنگها را کوپرنیک و داروین و... سالهاست که نواخته اند، اما بسیاری در برابر بیدار شدن هنوز هم از خود مقاومت نشان میدهند...
@flith
خواهشمندم بیشتر روی زنگ هفتم دقت و توجه کنید.
زنگ هفتم از همه لحاظ از شش زنگ دیگر برتر است. چون در قرن 21 در زمان حیات ما رخ داده است و ما انرا با تمام وجود لمس کرده ایم.
و حکم گل دقیقه 90 را دارد.
1⃣ﺍﻭﻟﯿﻦ زنگ ﺭﺍ ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ در 1550 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ.ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ “ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ” ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭهﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽ چرخد.
2⃣دومین زنگ را نیوتن در 1700 میلادی نواخت :
او نشان داد که هیچ نیروی غیبی و هوشمندانهای موجب سقوط اجسام و حرکت سیارات و شهابها و کهکشانها نمیشود، بلکه تمام اینها به سبب نیروی جاذبه است.
3⃣سومین زنگ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ در 1850 میلادی ﻧﻮﺍﺧﺖ :
او ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ "ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد و در اثر تغییر و تکامل موجودات دیگر به وجود آمده است.
4⃣چهارمین زنگ را نیچه در 1900 میلادی نواخت. او گفت:
که هیچ نجات دهنده ی غیبی وجود ندارد. تنها انسان است که می تواند حاکم بر سرنوشت خود باشد.
5⃣پنجمین زنگ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﯾﺪ در ۱۹۲۰ میلادی ﺯﺩ:
ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ عقل كل نيست, ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ علم و شناخت اوست.
فروید تابوی سکس را نیز شکست وثابت کرد که سرکوب جنسی منشاء بسیاری از بیماریها و ناهنجاریهاست.
6⃣ششمین زنگ را راسل در 1950 میلادی نواخت. او به ما آموخت:
''از اینکه عقیده ای متفاوت با اکثریت داشته باشید نترسید. بسیاری از عقاید که امروز مورد قبول اکثریتاند، زمانی مورد مخالفت اکثریت مردم بوده اند.
اگر صدها ميليون نفر هم عقیده احمقانه ای داشته باشند، باز هم آن عقیده احمقانه است.''
7⃣هفتمین زنگ را ویروس کرونا در سال ۲۰۲۰ نواخت.
کرونا به ما آموخت که “دوران معجزه” سپری شده است و تنها راه “رفاه و تندرستی” انسان، علم و دانش اوست...
او به ما آموخت كه ستايشگاه و حرم و معبد، رهبران دینی و هیچ نيروى غيبى دیگری نمیتوانند معجزه کنند و جایگزین علم و دارو شوند!
هیچ بیمار کرونایی در حرم بستری نشد، بلکه به بیمارستان و مرکز “علم پزشکی” روانه شد.
دانش بخشیدنی نیست بلکه آموختنی است و برای همین است که خیلی ها از آن گریزانند. چون یاد گرفتن برایشان مشکل است. راه پیشرفت از کتابخانه ها میگذرد. برای همین است که در جهان سوم که نا امنی فراوان است، امنترین مکانها برای عنکبوتها، کتابخانهها هستند.
✔زنگها را کوپرنیک و داروین و... سالهاست که نواخته اند، اما بسیاری در برابر بیدار شدن هنوز هم از خود مقاومت نشان میدهند...
@flith
#بریده_کتاب
آدمها از ترس وحشی میشوند،
از ترس به قدرت رو میآورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند؛
و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست.
اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟
چرا کتاب نمیخوانند؟
چرا هیچچیز از تاریخ نمیدانند؟
چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟
این همه جنگ...
این همه آدم برای چه چیزی کشته شدهاند!
که آن چیز حالا دستشان نیست،
و دست بچههاشانم نیست..؟!
📕 #سال_بلوا
✍ #عباس_معروفی
@flith
آدمها از ترس وحشی میشوند،
از ترس به قدرت رو میآورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند؛
و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست.
اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟
چرا کتاب نمیخوانند؟
چرا هیچچیز از تاریخ نمیدانند؟
چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟
این همه جنگ...
این همه آدم برای چه چیزی کشته شدهاند!
که آن چیز حالا دستشان نیست،
و دست بچههاشانم نیست..؟!
📕 #سال_بلوا
✍ #عباس_معروفی
@flith
☘☘☘
این کتاب در مورد پیرمرد رشته فروش سابق، گوریو است که دو دخترش را از هرچیزی در این دنیا بیشتر دوست دارد و به معنای واقعی کلمه حاضر است برای آن ها بمیرد. گوریو یک پیرمرد با عزت و احترام است که همه ثروت خود را برای خوشبختی دخترانش خرج کرده و حالا خود در پانسیون خانم ووکر زندگی ساده ای دارد. در این پانسیون گوریو را بابا گوریو صدا می زنند.
بابا گوریو به خاطر علاقه بیش از خود به دخترانش، همه جور رنجی را تحمل می کند. از رنج تحقیر شدن توسط دامادهایش گرفته تا رنج گرسنگی و حتی نادیده گرفته شدن توسط دختران خودش. او فقط می خواد دخترانش در زندگی کمبودی نداشته باشند.
همه این کتاب در مورد بابا گوریو نیست. در واقع این رمان دو داستان اصلی دارد که ماجرای بابا گوریو یکی از این دو داستان است.
یکی دیگر از ماجراهای اصلی رمان بابا گوریو در مورداوژن راستینیاک است. دانشجویی جوان که از روستایی به پاریس آمده است و می خواهد طعم موفقیت و ثروت و همچنین لذت زندگی اشرافی به سبک پاریسی ها را بچشد. راستینیاک هم در پانسیون ووکر اقامت دارد و در ادامه داستان همدم بابا گوریو می شود.
داستان اصلی کتاب پس از توصیف ها و فضاسازی های بالزاک از جایی شروع می شود که بابا گوریو دست به کارهای مختلفی برای آسایش دخترانش می زند اما در مقابل… . و همچنین از جایی شروع می شود که اوژن تلاش های جدی خودش رو برای وارد شدن به جامعه اشرافی پاریس شروع می کند.
#پ_ن: بالزاک در بابا گوریو در مورد عشق و محبت پدری نسبت به فرزندانش می گوید. در مورد اشرافی های پاریس می گوید که عاشق به نمایش گذاشتن شکوه و عظمت خود هستند اما از درون زندگی کسالت بار و فاسدی دارند. در مورد پسری می گوید که شیفته تجملات است اما وقتی وارد این دنیای متعفن می شود تصمیم دیگری می گیرد.
#بابا_گوریو
#اونوره_دوبالزاک
#مترجم #مهدی_سحابی
#نشر_مرکز
@flith
این کتاب در مورد پیرمرد رشته فروش سابق، گوریو است که دو دخترش را از هرچیزی در این دنیا بیشتر دوست دارد و به معنای واقعی کلمه حاضر است برای آن ها بمیرد. گوریو یک پیرمرد با عزت و احترام است که همه ثروت خود را برای خوشبختی دخترانش خرج کرده و حالا خود در پانسیون خانم ووکر زندگی ساده ای دارد. در این پانسیون گوریو را بابا گوریو صدا می زنند.
بابا گوریو به خاطر علاقه بیش از خود به دخترانش، همه جور رنجی را تحمل می کند. از رنج تحقیر شدن توسط دامادهایش گرفته تا رنج گرسنگی و حتی نادیده گرفته شدن توسط دختران خودش. او فقط می خواد دخترانش در زندگی کمبودی نداشته باشند.
همه این کتاب در مورد بابا گوریو نیست. در واقع این رمان دو داستان اصلی دارد که ماجرای بابا گوریو یکی از این دو داستان است.
یکی دیگر از ماجراهای اصلی رمان بابا گوریو در مورداوژن راستینیاک است. دانشجویی جوان که از روستایی به پاریس آمده است و می خواهد طعم موفقیت و ثروت و همچنین لذت زندگی اشرافی به سبک پاریسی ها را بچشد. راستینیاک هم در پانسیون ووکر اقامت دارد و در ادامه داستان همدم بابا گوریو می شود.
داستان اصلی کتاب پس از توصیف ها و فضاسازی های بالزاک از جایی شروع می شود که بابا گوریو دست به کارهای مختلفی برای آسایش دخترانش می زند اما در مقابل… . و همچنین از جایی شروع می شود که اوژن تلاش های جدی خودش رو برای وارد شدن به جامعه اشرافی پاریس شروع می کند.
#پ_ن: بالزاک در بابا گوریو در مورد عشق و محبت پدری نسبت به فرزندانش می گوید. در مورد اشرافی های پاریس می گوید که عاشق به نمایش گذاشتن شکوه و عظمت خود هستند اما از درون زندگی کسالت بار و فاسدی دارند. در مورد پسری می گوید که شیفته تجملات است اما وقتی وارد این دنیای متعفن می شود تصمیم دیگری می گیرد.
#بابا_گوریو
#اونوره_دوبالزاک
#مترجم #مهدی_سحابی
#نشر_مرکز
@flith
«تو خونه تکونی زبالههای الکترونیکی رو دور نریزید، جمع کنید برای رینو بفرستید تا بازیافت یا بازیابی بشن.
رینو یه گروه از بچههای دانشگاه بینالمللی امام خمینی قزوین هستن که کار بازیافت پسماند الکترونیکی رو انجام میدن.
هزینه ارسال تا قزوین هم به عهده خودشونه.
حالا پسماند الکترونیکی چیه؟
کابل شارژ، هدفون، شارژر، باطری، کیبورد، موس، مانیتور و کیس و تمام متعلقاتش و... که دقیقتر رو میتونید توی سایت یا اینستاگرامشون ببینید.
یه کار دیگه که رینو میکنه اینه اگر وسیلهای قابل تعمیر باشه، مثل کامپیوتر و متعلقاتش اون رو درست میکنه و برای اهدا به مدارس مناطق محروم میفرسته.
برای ارسال بسته کوچک پست یا تیپاکس و بسته بزرگ رو میدید به باربری و پس کرایه میزنید تا خودشون پرداخت کنن.»
reeno.ir
@flith
رینو یه گروه از بچههای دانشگاه بینالمللی امام خمینی قزوین هستن که کار بازیافت پسماند الکترونیکی رو انجام میدن.
هزینه ارسال تا قزوین هم به عهده خودشونه.
حالا پسماند الکترونیکی چیه؟
کابل شارژ، هدفون، شارژر، باطری، کیبورد، موس، مانیتور و کیس و تمام متعلقاتش و... که دقیقتر رو میتونید توی سایت یا اینستاگرامشون ببینید.
یه کار دیگه که رینو میکنه اینه اگر وسیلهای قابل تعمیر باشه، مثل کامپیوتر و متعلقاتش اون رو درست میکنه و برای اهدا به مدارس مناطق محروم میفرسته.
برای ارسال بسته کوچک پست یا تیپاکس و بسته بزرگ رو میدید به باربری و پس کرایه میزنید تا خودشون پرداخت کنن.»
reeno.ir
@flith
☘☘☘
داستان ضحاک یکی از جالبترین قصههای شاهنامه است :
۱ - ضحاک عرب است ولی بر ایران زمین سلطهدارد ، چه رویای عجیبی است این کابوس فردوسی .
۲ - شیطان در هیأت یک آشپز به استخدام دربار درمیآید و برای نخستینبار به ضحاک گوشت میخوراند .
طعم پرندگان بریان به مذاق ضحاک خوش میآید و تصمیم به تشویق آشپز جدید میگیرد .
۳ - ضحاک ، آشپز را بهحضور میطلبد و از او تمجید میکند و بهاو میگوید چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلبمیکند ، آشپز که همان شیطان است میگوید بوسه بر شانههای شاه بهترین پاداش برای من است .
شاه از این تملق خوشش میآید و اجازه بوسه میدهد !
۴ - روز بعد شانههای شاه زخم میشود و پس از مدتی زخمها باز میشوند و دو مار سیاه از زخمها بیرونمیآیند ، مارها تمایلدارند از گوشهای ضحاک بهداخل روند و مغز سر او را بخورند !
شیطان اینبار به هیأت حکیم ظاهر میشود و میگوید تنها راه بقای شاه این است که هر روز دو جوان را قربانیکند و مغز سر آنان را به مارها بدهد تا سیر شوند و اشتهایی برای خوردن مغز شاه نداشتهباشند !
۵ - هر روز دو پسر جوان ایرانی به قید قرعه دستگیر میشوند و به آشپزخانه دربار آورده میشوند ، ظاهرا عدالت برقرار است و بهکسی ظلمنمیشود .
ولی روزانه مغز سر دو جوان ، غذای مارها می شود ، باشد که مغز شاه سالم بماند .
قیمت مغز شاه سالانه بیش از هفتصد مغز جوان است!
۶ - هیچکس جرأت مقاومت ندارد و ایرانیان کماکان دچار این گفتمان هستند که : «بگذار همسایه فریاد بزند ، چرا من ؟؟ » و خشنودی هر خانواده ایرانی ایناست که امروز نوبت جوان آنها نشدهاست: «از ستون به ستون فرج است»
۷- «ارمایل» و «گرمایل» که ادارهکننده آشپزخانه دربار هستند تصمیم به اقدام میگیرند ، البته نه اقدامی «رادیکال» بلکه اقدامی «میاندارانه»
آنها فکر میکنند که اگر هر روز یک جوان را قربانیکنند و مغز سر آن جوان را با مغز سر یک گوسفند مخلوط کنند ، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمیشوند و با اینحساب آنها میتوانند در طول یک سال ، سیصد و شصت و پنج جوان را نجاتدهند!
جالب اینجاست که مارها «مغز» میخواهند ، مغز !
نه قلب ، نه جگر ، نه ران ، نه دست ، فقط مغز!
هرکس که مغز ندارد خوشبگذراند ، مارها فقط مغز طلبمیکنند .
۸ - اقدام میان دارانه دو آشپز جواب میدهد ! مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص نمیدهند و هر روز از دو جوان که به آشپزخانه سلطنتی سپرده میشوند یکی آزاد میشود ! ارمایل و گرمایل خشنودند که درسال ۳۶۵ نفر را نجات دادهاند ، نیمه پر لیوان !
۹ - ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد میکنند و بهاو میگویند سر به بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی نشود که اگر معلوم شود او از آشپزخانه حکومتی گریخته ، هم او خوراک مارها میشود و هم سر ارمایل و گرمایل .
۱۰ - «کاوه » آهنگر بود و سه جوانش خوراک مارهای حکومتی شدهبودند ، کاوه رادیکال بود ، اگر ارمایل و گرمایل هم سهجوان داده بودند شاید رادیکال شده بودند .
۱۱ - ضحاک ماردوش تصمیم میگیرد از رعایا نامهای بگیرد مبنی بر اینکه سلطانی دادگر است !
رعایا اطاعت میکنند و به صف میایستند تا طوماری را امضاکنند بهنفع دادگری ضحاک !
میایستند و امضا میکنند ، در صف میایستند و امضاء میکنند ، در صف میایستند و ....
۱۲- نوبت به کاوه میرسد ، امضا نمیکند ، طومار را پارهمیکند ، فریاد میزند که تو بیدادگری .
کاوه نمیترسد!
۱۳- فریاد کاوه ، ضحاک و درباریان را وحشتزده میکند : این فریاد دلیرانه شمارش معکوس سقوط ضحاک است.
۱۴ - کاوه آهنگر پیشبند چرمی که هنگام کار بر تن می پوشید را بر سر نیزه میکند و این پرچم نماد قیامش میشود ، درفش کاویانی .
۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز میشود...
@flith
داستان ضحاک یکی از جالبترین قصههای شاهنامه است :
۱ - ضحاک عرب است ولی بر ایران زمین سلطهدارد ، چه رویای عجیبی است این کابوس فردوسی .
۲ - شیطان در هیأت یک آشپز به استخدام دربار درمیآید و برای نخستینبار به ضحاک گوشت میخوراند .
طعم پرندگان بریان به مذاق ضحاک خوش میآید و تصمیم به تشویق آشپز جدید میگیرد .
۳ - ضحاک ، آشپز را بهحضور میطلبد و از او تمجید میکند و بهاو میگوید چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلبمیکند ، آشپز که همان شیطان است میگوید بوسه بر شانههای شاه بهترین پاداش برای من است .
شاه از این تملق خوشش میآید و اجازه بوسه میدهد !
۴ - روز بعد شانههای شاه زخم میشود و پس از مدتی زخمها باز میشوند و دو مار سیاه از زخمها بیرونمیآیند ، مارها تمایلدارند از گوشهای ضحاک بهداخل روند و مغز سر او را بخورند !
شیطان اینبار به هیأت حکیم ظاهر میشود و میگوید تنها راه بقای شاه این است که هر روز دو جوان را قربانیکند و مغز سر آنان را به مارها بدهد تا سیر شوند و اشتهایی برای خوردن مغز شاه نداشتهباشند !
۵ - هر روز دو پسر جوان ایرانی به قید قرعه دستگیر میشوند و به آشپزخانه دربار آورده میشوند ، ظاهرا عدالت برقرار است و بهکسی ظلمنمیشود .
ولی روزانه مغز سر دو جوان ، غذای مارها می شود ، باشد که مغز شاه سالم بماند .
قیمت مغز شاه سالانه بیش از هفتصد مغز جوان است!
۶ - هیچکس جرأت مقاومت ندارد و ایرانیان کماکان دچار این گفتمان هستند که : «بگذار همسایه فریاد بزند ، چرا من ؟؟ » و خشنودی هر خانواده ایرانی ایناست که امروز نوبت جوان آنها نشدهاست: «از ستون به ستون فرج است»
۷- «ارمایل» و «گرمایل» که ادارهکننده آشپزخانه دربار هستند تصمیم به اقدام میگیرند ، البته نه اقدامی «رادیکال» بلکه اقدامی «میاندارانه»
آنها فکر میکنند که اگر هر روز یک جوان را قربانیکنند و مغز سر آن جوان را با مغز سر یک گوسفند مخلوط کنند ، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمیشوند و با اینحساب آنها میتوانند در طول یک سال ، سیصد و شصت و پنج جوان را نجاتدهند!
جالب اینجاست که مارها «مغز» میخواهند ، مغز !
نه قلب ، نه جگر ، نه ران ، نه دست ، فقط مغز!
هرکس که مغز ندارد خوشبگذراند ، مارها فقط مغز طلبمیکنند .
۸ - اقدام میان دارانه دو آشپز جواب میدهد ! مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص نمیدهند و هر روز از دو جوان که به آشپزخانه سلطنتی سپرده میشوند یکی آزاد میشود ! ارمایل و گرمایل خشنودند که درسال ۳۶۵ نفر را نجات دادهاند ، نیمه پر لیوان !
۹ - ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد میکنند و بهاو میگویند سر به بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی نشود که اگر معلوم شود او از آشپزخانه حکومتی گریخته ، هم او خوراک مارها میشود و هم سر ارمایل و گرمایل .
۱۰ - «کاوه » آهنگر بود و سه جوانش خوراک مارهای حکومتی شدهبودند ، کاوه رادیکال بود ، اگر ارمایل و گرمایل هم سهجوان داده بودند شاید رادیکال شده بودند .
۱۱ - ضحاک ماردوش تصمیم میگیرد از رعایا نامهای بگیرد مبنی بر اینکه سلطانی دادگر است !
رعایا اطاعت میکنند و به صف میایستند تا طوماری را امضاکنند بهنفع دادگری ضحاک !
میایستند و امضا میکنند ، در صف میایستند و امضاء میکنند ، در صف میایستند و ....
۱۲- نوبت به کاوه میرسد ، امضا نمیکند ، طومار را پارهمیکند ، فریاد میزند که تو بیدادگری .
کاوه نمیترسد!
۱۳- فریاد کاوه ، ضحاک و درباریان را وحشتزده میکند : این فریاد دلیرانه شمارش معکوس سقوط ضحاک است.
۱۴ - کاوه آهنگر پیشبند چرمی که هنگام کار بر تن می پوشید را بر سر نیزه میکند و این پرچم نماد قیامش میشود ، درفش کاویانی .
۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز میشود...
@flith
انتخاب بین بد و بدتر یک دروغ بزرگ و شیوه معمول حکومتهای فاشیسم و توتالیتر برای سرکوب بیشتر مردم است
وقتی بد را انتخاب کنید فرصت کافی برای بدتر شدن را هم به آن هدی دادید
#هانا_آرنت
@flith
وقتی بد را انتخاب کنید فرصت کافی برای بدتر شدن را هم به آن هدی دادید
#هانا_آرنت
@flith
#بریده_کتاب
با مراجعه به سوابق و تجربیات #نیچه در زمینه های مختلف زندگی زیسته ( خانوادگی، عقیدتی، جسمانی، روانی ،عاطفی و عشقی، تنهایی) می توان جمع بندی زیر را مطرح کرد:
بدون شک عوامل گوناگونی در فروپاشی و پریشانی نیچه تاثیرداشتند، به ویژه عوامل جسمانی، عاطفی و عاشقانه ، اما بنابرشواهد و داده های موجود عناصر فوق در کسوف معنوی نیچه اساسا تعیین کننده نبودند و تنها نقش مکمل داشتند.
از بررسی ها و ریشه یابی های انجام شده نمیتوان به درستی علل اصلی "دیوانگی" را مشخص کرد و در نتیجه راز کسوف معنوی نیچه ازاین طریق نیز گشوده نمی شود.
46ص
#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی
@flith
با مراجعه به سوابق و تجربیات #نیچه در زمینه های مختلف زندگی زیسته ( خانوادگی، عقیدتی، جسمانی، روانی ،عاطفی و عشقی، تنهایی) می توان جمع بندی زیر را مطرح کرد:
بدون شک عوامل گوناگونی در فروپاشی و پریشانی نیچه تاثیرداشتند، به ویژه عوامل جسمانی، عاطفی و عاشقانه ، اما بنابرشواهد و داده های موجود عناصر فوق در کسوف معنوی نیچه اساسا تعیین کننده نبودند و تنها نقش مکمل داشتند.
از بررسی ها و ریشه یابی های انجام شده نمیتوان به درستی علل اصلی "دیوانگی" را مشخص کرد و در نتیجه راز کسوف معنوی نیچه ازاین طریق نیز گشوده نمی شود.
46ص
#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی
@flith
#بریده_کتاب
☘☘☘
شاید بتوان گفت که این چنین تنهایی همراه اکثر بزرگان اندیشه و آفرینش بوده زیرا تنهایی نیاز وجودی یا رسالت اهل معنویت است .
به قول نیچه باجی است که اندیشمند جوینده و هنرمند پیشتاز، باید بپردازد تا " بشود آنچه که هست ". به خصوص که " تنهایی در ذات شناخت است ".
#نیچه مانند هر "جوینده شناخت" اصیل، طالب معاشرت و گفت و شنود است. ولی در سیر زندگی خود او به ندرت آدمی همزبان، هم تراز وهمدل پیدا می کند و در نتیجه مردم گریز و گوشه گیر می شود.
43/44ص
#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی
@flith
☘☘☘
شاید بتوان گفت که این چنین تنهایی همراه اکثر بزرگان اندیشه و آفرینش بوده زیرا تنهایی نیاز وجودی یا رسالت اهل معنویت است .
به قول نیچه باجی است که اندیشمند جوینده و هنرمند پیشتاز، باید بپردازد تا " بشود آنچه که هست ". به خصوص که " تنهایی در ذات شناخت است ".
#نیچه مانند هر "جوینده شناخت" اصیل، طالب معاشرت و گفت و شنود است. ولی در سیر زندگی خود او به ندرت آدمی همزبان، هم تراز وهمدل پیدا می کند و در نتیجه مردم گریز و گوشه گیر می شود.
43/44ص
#واپسین_شطحیات
#حامد_فولادوند
#نشر_جامی
@flith
👍1
☘☘☘
تاملی بر کتاب #پشت_پرده_ریاکاری
م.ح(دکترای حقوق)
کتابی میخوانم به نام «پشت پرده ریاکاری»
در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد.
یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها بهدنبال بازکردن قفلها و دستبرد به خانهها هستند.
یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمیکنند.
باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.
معمولاً قفلها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمیشود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفلها را باز کنند، قفلها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. میتوانیم نتیجه بگیریم که در تربیت اطرافیان و بستگانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدمها پتانسیل کجروی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.
یعنی هر قدر که تلاش کنیم که خانواده ای، درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بیخبریم افراد خانواده به مرز آستانه خطا برسند.
شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این عضو خانواده که پیش چشم دیگران بسیار در چارچوب صحیح قدم برمیدارد، میتواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع، ما را برای برنامهریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب میکند.
البته به نظر میرسد که دو کار را میتوان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندانمان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را بهگونهای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفلگذاشتن روی در، در مواجهه با اعضای خانواده، شمشیر دولبهای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عدهای از مشتریان چند سؤال میدهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار میدهد و به گونهای تظاهر میکند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است.
برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عدهای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب میگذارند و رستوران را ترک میکنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار میشود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفتوگو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ میخورد و چند دقیقهای با تلفن صحبت میکند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفتوگو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمیکند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمیگردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده اینگونه نتیجه میگیرد که وقتی مشتریان احساس میکنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمیگردانند.
این آزمایش حاوی نکته جالبی است که میتوان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس میکنند به آنها از سوی جامعه ظلم میشود یا حق آنها در جایی خورده میشود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
به شخصه؛ معتقدم این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع تنها به نوع تعامل خانواده ها بازنمیگردد. پس،پس میتوان نتیجه گرفت که رفتار و کنش متقابل مردم، بشدت روی شکلگیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و بهسادگی میتواند مرزهای اخلاق را جابهجا کند.
بنابراین باید در هر ارتباطی صداقت را مورد نظر قرار دهیم، تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاقمداری در جامعه پررنگ میشود؛
اما در صورتی که الگوهای رفتاری به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد ا یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی میماند.
به گفته اشو:
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی انسان هاست و این را تنها می توانی در خودت انجام بدهی.
این را نمی توان از بیرون در مورد كسی انجام داد.
بنابراین، اگر سطح آگاهی خودت را تغییر بدهی، ارتعاشی ایجاد خواهی كرد كه مردم را تغییر خواهد داد، بدون اینكه از آن باخبر شوند.
@flith
تاملی بر کتاب #پشت_پرده_ریاکاری
م.ح(دکترای حقوق)
کتابی میخوانم به نام «پشت پرده ریاکاری»
در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد.
یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها بهدنبال بازکردن قفلها و دستبرد به خانهها هستند.
یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمیکنند.
باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند.
معمولاً قفلها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمیشود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفلها را باز کنند، قفلها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. میتوانیم نتیجه بگیریم که در تربیت اطرافیان و بستگانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدمها پتانسیل کجروی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد.
یعنی هر قدر که تلاش کنیم که خانواده ای، درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بیخبریم افراد خانواده به مرز آستانه خطا برسند.
شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این عضو خانواده که پیش چشم دیگران بسیار در چارچوب صحیح قدم برمیدارد، میتواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع، ما را برای برنامهریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب میکند.
البته به نظر میرسد که دو کار را میتوان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندانمان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را بهگونهای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفلگذاشتن روی در، در مواجهه با اعضای خانواده، شمشیر دولبهای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عدهای از مشتریان چند سؤال میدهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار میدهد و به گونهای تظاهر میکند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است.
برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عدهای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب میگذارند و رستوران را ترک میکنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار میشود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفتوگو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ میخورد و چند دقیقهای با تلفن صحبت میکند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفتوگو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمیکند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمیگردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده اینگونه نتیجه میگیرد که وقتی مشتریان احساس میکنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمیگردانند.
این آزمایش حاوی نکته جالبی است که میتوان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس میکنند به آنها از سوی جامعه ظلم میشود یا حق آنها در جایی خورده میشود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
به شخصه؛ معتقدم این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع تنها به نوع تعامل خانواده ها بازنمیگردد. پس،پس میتوان نتیجه گرفت که رفتار و کنش متقابل مردم، بشدت روی شکلگیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و بهسادگی میتواند مرزهای اخلاق را جابهجا کند.
بنابراین باید در هر ارتباطی صداقت را مورد نظر قرار دهیم، تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاقمداری در جامعه پررنگ میشود؛
اما در صورتی که الگوهای رفتاری به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد ا یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی میماند.
به گفته اشو:
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی انسان هاست و این را تنها می توانی در خودت انجام بدهی.
این را نمی توان از بیرون در مورد كسی انجام داد.
بنابراین، اگر سطح آگاهی خودت را تغییر بدهی، ارتعاشی ایجاد خواهی كرد كه مردم را تغییر خواهد داد، بدون اینكه از آن باخبر شوند.
@flith
👍1
☘☘☘
خاطرهای از مردانگی سپهبد نادر جهانبانی
از زبان سرهنگ ناصر نیکروان
سال 1355 دانشجوی مرکز فرماندهی آموزشهای هوایی بودم.
آن موقع سپهبد جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود
قرار بود روز 21 آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود
یگان رژه نیروی هوایی ازمرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود
دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین میبردند.
یک روز هنگام تمرین که تیمسار جهانبانی شخصا نظارت داشت
ناگهان گروهان ما را توقف داد
آمد بالای سر گروهان باصدای بلند گفت:
یک نفر وسط گروهان کلاهش لقلق میزد کی بود؟
خودش بیاید بیرون!
کسی جرات بیرون آمدن نداشت.
فکر میکردیم هرکس بوده یا زندان میرود
یا شاید هم اخراج شود.
البته اینکار را نمیکردند
اما چون بچه سال بودیم این طور فکر میکردیم.
باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری
مثل بید میلرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتند
ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد
مستقیم رفت جلو تیمسار نادر جهانبانی احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان
جاوید نام تیمسار نادر جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمئن شد که خودش است سپس رو کرد
به سرهنگ بیات ماکویی گفت: کلاهش را سایز بدهید!
حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند
که با فرد خاطی چه خواهد کرد.
آیا کل گروهان را پنجشنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟
نفسها در سینهها حبس شده بود.
تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد:
ای عزیزان من!
نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد!
سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی!
بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخصی تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرست مرخصی!
بله دوستان نمونهای از مردانگی زندهیاد جهانبانی
که خودم تجربه کردم و در طول سی سال در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم.
@flith
خاطرهای از مردانگی سپهبد نادر جهانبانی
از زبان سرهنگ ناصر نیکروان
سال 1355 دانشجوی مرکز فرماندهی آموزشهای هوایی بودم.
آن موقع سپهبد جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود
قرار بود روز 21 آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود
یگان رژه نیروی هوایی ازمرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود
دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین میبردند.
یک روز هنگام تمرین که تیمسار جهانبانی شخصا نظارت داشت
ناگهان گروهان ما را توقف داد
آمد بالای سر گروهان باصدای بلند گفت:
یک نفر وسط گروهان کلاهش لقلق میزد کی بود؟
خودش بیاید بیرون!
کسی جرات بیرون آمدن نداشت.
فکر میکردیم هرکس بوده یا زندان میرود
یا شاید هم اخراج شود.
البته اینکار را نمیکردند
اما چون بچه سال بودیم این طور فکر میکردیم.
باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری
مثل بید میلرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتند
ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد
مستقیم رفت جلو تیمسار نادر جهانبانی احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان
جاوید نام تیمسار نادر جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمئن شد که خودش است سپس رو کرد
به سرهنگ بیات ماکویی گفت: کلاهش را سایز بدهید!
حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند
که با فرد خاطی چه خواهد کرد.
آیا کل گروهان را پنجشنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟
نفسها در سینهها حبس شده بود.
تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد:
ای عزیزان من!
نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد!
سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی!
بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخصی تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرست مرخصی!
بله دوستان نمونهای از مردانگی زندهیاد جهانبانی
که خودم تجربه کردم و در طول سی سال در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم.
@flith
☘☘☘
متن دفاعیه تیمسار نادر جهانبانی در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی :
«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمیبینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدنهای شما نشان میدهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی وطن، بی دین و مزدور که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. .
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبوده ام بلکه در سالهایی که شما "برای لقمه ناني #مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر میکشاندید"، در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز میکردم. .
حال شما چگونه به خود اجازه میدهید به من تهمت خیانت بزنید.
شما از خود خجالت نمیکشید شما از مردم شرم نمیکنید؟
شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماههای گذشته کوشیدهام، ازرم نمیکنید؟ آیا به جز جمعی #غارتگر و خونخوار و دوری از هر نوع صفت انسانی! کسانی را میشناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه و یک سال به خوبی و نیکی زندگی کردهام و قرارگاهم آسمانها بود. پاسخی به یاوه گوییهای شما ندارم.
به دستوری که اربابانتان دادهاند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار میشوند و این تب که با دروغ و تزویر شما در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش میکشد..
من دفاع خاصی ندارم ولی من هیچ وقت بر ضد میهنم کاری نکردهام
به هر حال دیگر مهم نیست و من آمادهٔ اعدام هستم"!
@flith
متن دفاعیه تیمسار نادر جهانبانی در دادگاه انقلاب به ریاست خلخالی :
«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمیبینم اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام زدنهای شما نشان میدهد که حکم شما علیه من قبلا صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی وطن، بی دین و مزدور که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. .
پدر من جاسوس روس نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبوده ام بلکه در سالهایی که شما "برای لقمه ناني #مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر میکشاندید"، در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز میکردم. .
حال شما چگونه به خود اجازه میدهید به من تهمت خیانت بزنید.
شما از خود خجالت نمیکشید شما از مردم شرم نمیکنید؟
شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماههای گذشته کوشیدهام، ازرم نمیکنید؟ آیا به جز جمعی #غارتگر و خونخوار و دوری از هر نوع صفت انسانی! کسانی را میشناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟
آقایان من پنجاه و یک سال به خوبی و نیکی زندگی کردهام و قرارگاهم آسمانها بود. پاسخی به یاوه گوییهای شما ندارم.
به دستوری که اربابانتان دادهاند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار میشوند و این تب که با دروغ و تزویر شما در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش میکشد..
من دفاع خاصی ندارم ولی من هیچ وقت بر ضد میهنم کاری نکردهام
به هر حال دیگر مهم نیست و من آمادهٔ اعدام هستم"!
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سروده ای زیبا و بازخوانی زیباتر از استاد "" امیر هوشنگ ابتهاج
چی کسانی ننگ نام انسانند:
وقتی خودخواهیِ عده اى برای جامعه ای به صورت قانون درآمد ، فانوس بردارید و روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید
موریس مترلینگ
@flith
چی کسانی ننگ نام انسانند:
وقتی خودخواهیِ عده اى برای جامعه ای به صورت قانون درآمد ، فانوس بردارید و روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید
موریس مترلینگ
@flith
جوردانو برونو
هرکس که شوق پرداختن به تفکر فلسفی را دارد، اول از همه باید در باره همه چیز شک کند.
در خلال مباحثه و قبل از شنیدن عقاید گوناگون و بررسی و مقایسه دلایلی که در دفاع یا رد آن مطرح می شود، نباید موضع اختیار کند.
هرگز نباید در دفاع یا اثبات آنچه شنیده، در باره عقاید اکثریت، سن، مزیتها یا اعتبار سخنران قضاوت کند، بلکه باید آموزه منسجمی را دنبال کند که هوادار چیزهای واقعی و حقیقتی باشد که قابلیت ادراک با نور منطق را داشته باشد.
@flith
هرکس که شوق پرداختن به تفکر فلسفی را دارد، اول از همه باید در باره همه چیز شک کند.
در خلال مباحثه و قبل از شنیدن عقاید گوناگون و بررسی و مقایسه دلایلی که در دفاع یا رد آن مطرح می شود، نباید موضع اختیار کند.
هرگز نباید در دفاع یا اثبات آنچه شنیده، در باره عقاید اکثریت، سن، مزیتها یا اعتبار سخنران قضاوت کند، بلکه باید آموزه منسجمی را دنبال کند که هوادار چیزهای واقعی و حقیقتی باشد که قابلیت ادراک با نور منطق را داشته باشد.
@flith