#بریده_کتاب
وقتی معلم رفته بود، هانری از لوئیز پرسیده بود که دوست دارد در آینده چهکاره شود. دخترش هم منطقیترین پاسخ دنیا را به او داده بود: «من دوست دارم حسابی پولدار شوم بابایی!»
ـ از چه راهی؟
ـ میخواهی برای ثروتمند شدن تاجر بشوی؟
ـ بله، مگر راه دیگری هم هست؟
ـ مثلا میتوانی با یک آدم خیلی پولدار ازدواج کنی.
ـ نه بابایی خیلی ممنون. دوستدارم پولم برای خودم باشد.
البته دختربچه نمیدانست که در آن دوران دخترها یا متعلق به پدرانشان هستند، یا شوهرشان و نمیتوانند بدون قیومی قانونی هیچ تصمیمی بگیرند
#نامههای_رز
#کلاریس_سابار
#ترجمه_آریا_نوری
#نشر_کولهپشتی
@flith
وقتی معلم رفته بود، هانری از لوئیز پرسیده بود که دوست دارد در آینده چهکاره شود. دخترش هم منطقیترین پاسخ دنیا را به او داده بود: «من دوست دارم حسابی پولدار شوم بابایی!»
ـ از چه راهی؟
ـ میخواهی برای ثروتمند شدن تاجر بشوی؟
ـ بله، مگر راه دیگری هم هست؟
ـ مثلا میتوانی با یک آدم خیلی پولدار ازدواج کنی.
ـ نه بابایی خیلی ممنون. دوستدارم پولم برای خودم باشد.
البته دختربچه نمیدانست که در آن دوران دخترها یا متعلق به پدرانشان هستند، یا شوهرشان و نمیتوانند بدون قیومی قانونی هیچ تصمیمی بگیرند
#نامههای_رز
#کلاریس_سابار
#ترجمه_آریا_نوری
#نشر_کولهپشتی
@flith
#بریده_کتاب
از زمانِ داروین ، عموما بر این باور بوده اند که انسان از نسلِ میمون است ، اما این موضوع با لحاظ کردنِ برخی جوانبِ تاریخ و اجتماعِ معاصر ، و در نظر گرفتنِ انیشتین ، فروید ، بمبِ هیدروژنی ، خوزه آلمایو ، دیکتاتوری ها ، اتاق های گاز و اعدام های دسته جمعی ، ادعایی مُهمل به نظر می رسد و صرفا ادعایی است در جهتِ بی حیثیت کردنِ میمون ها و امیدِ واهی بستن به نوعِ بشر ...
✍ #رومن_گاری
📕 #ستاره_خواران
@flith
از زمانِ داروین ، عموما بر این باور بوده اند که انسان از نسلِ میمون است ، اما این موضوع با لحاظ کردنِ برخی جوانبِ تاریخ و اجتماعِ معاصر ، و در نظر گرفتنِ انیشتین ، فروید ، بمبِ هیدروژنی ، خوزه آلمایو ، دیکتاتوری ها ، اتاق های گاز و اعدام های دسته جمعی ، ادعایی مُهمل به نظر می رسد و صرفا ادعایی است در جهتِ بی حیثیت کردنِ میمون ها و امیدِ واهی بستن به نوعِ بشر ...
✍ #رومن_گاری
📕 #ستاره_خواران
@flith
#بریده_کتاب
"فرد اولمن" میگوید : "بدی" از همان ابتدا چیز عجیبی از خود نشان نمیدهد، بلکه همیشه با ملایمت و بیسر و صدا آغاز میشود. در واقع میتوان گفت فروتنانه آغاز میگردد و خود را در فضای زمانی که در آن قرار دارد جای میدهد.
درست مانند آبی که زیر درب جاری میشود، ابتدا فقط در حد یک رطوبت است و زمانی که این رطوبت به سیل تبدیل میشود دیگر خیلی دیر شده است.
📕 #فراتر_از_بودن
✍🏽 #کریستین_بوبن
@flith
"فرد اولمن" میگوید : "بدی" از همان ابتدا چیز عجیبی از خود نشان نمیدهد، بلکه همیشه با ملایمت و بیسر و صدا آغاز میشود. در واقع میتوان گفت فروتنانه آغاز میگردد و خود را در فضای زمانی که در آن قرار دارد جای میدهد.
درست مانند آبی که زیر درب جاری میشود، ابتدا فقط در حد یک رطوبت است و زمانی که این رطوبت به سیل تبدیل میشود دیگر خیلی دیر شده است.
📕 #فراتر_از_بودن
✍🏽 #کریستین_بوبن
@flith
#بریده_کتاب
رنج را دوست ندارم، هرگز دوست نخواهم داشت، اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است.
📕 #دیوانه_وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
@flith
رنج را دوست ندارم، هرگز دوست نخواهم داشت، اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است.
📕 #دیوانه_وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
@flith
#بریده کتاب
آسودگی خیال در همه جا حضور دارد . در شور ونشاط جسورانه ی باران تابستان ، در ورق ورق کتابی که نیمه خوانده گوشه ای رها شده ، در زمزمه دعای سحرگاهی ، در صدای خش خش برگها ....
بنابراین اسودگی خیال در همه جا وجود دارد و اگر با کمبود ان مواجهید . به این دلیل است که شما هنر پذیرفتن ان را در خودکشف نکرده اید . پذیرفتن انچه به راحتی و همه جا در اطراف شما قرار دارد ...
#دیوانه وار
#کریستین بوبن
@flith
آسودگی خیال در همه جا حضور دارد . در شور ونشاط جسورانه ی باران تابستان ، در ورق ورق کتابی که نیمه خوانده گوشه ای رها شده ، در زمزمه دعای سحرگاهی ، در صدای خش خش برگها ....
بنابراین اسودگی خیال در همه جا وجود دارد و اگر با کمبود ان مواجهید . به این دلیل است که شما هنر پذیرفتن ان را در خودکشف نکرده اید . پذیرفتن انچه به راحتی و همه جا در اطراف شما قرار دارد ...
#دیوانه وار
#کریستین بوبن
@flith
#بریده_کتاب
آیا دین ما را به انسان های بهتری تبدیل می کند؟ جیمز برای تشخیص درست بودن این مطلب دو راه به ذهنش خطور کرد. اولا دین ممکن است موجب اثربخشی بهتر در زندگی روزانه ما شود، باعث شود تا هم به لحاظ روانی و هم جسمی سلامت تر باشیم، ثابت قدم تر و متین تر گردیم، در مقابل وسوسه ها، ایمان قویتری داشته باشیم،درمقابل درد و رنج ها کمتر آزرده خاطر شویم و ضمنا بتوانیم ناملایمات روزگار را بدون اینکه پا پس بکشیم، تحمل نماییم. عبارتی که جیمز برای این مورد در نظر می گیرد، "جنبش درمان ذهنی " می باشد .
شکستن طلسم
دنیل دنت
برگردان : امیر منیعی
ص ۳۳۶
@flith
آیا دین ما را به انسان های بهتری تبدیل می کند؟ جیمز برای تشخیص درست بودن این مطلب دو راه به ذهنش خطور کرد. اولا دین ممکن است موجب اثربخشی بهتر در زندگی روزانه ما شود، باعث شود تا هم به لحاظ روانی و هم جسمی سلامت تر باشیم، ثابت قدم تر و متین تر گردیم، در مقابل وسوسه ها، ایمان قویتری داشته باشیم،درمقابل درد و رنج ها کمتر آزرده خاطر شویم و ضمنا بتوانیم ناملایمات روزگار را بدون اینکه پا پس بکشیم، تحمل نماییم. عبارتی که جیمز برای این مورد در نظر می گیرد، "جنبش درمان ذهنی " می باشد .
شکستن طلسم
دنیل دنت
برگردان : امیر منیعی
ص ۳۳۶
@flith
#بریده_کتاب
به شکل خلاصه ، دین یک فصل جاودان در تاریخ خودپرستی انسان است.
بر طبق مشاهدات جیمز، مردم چه از جنس غیرمتمدن و چه از جنس متمدن، همگی در اینکه خداوند به استدعاهای شخصی افراد پاسخ می دهد اتفاق نظر داشته و دارند. “امروزه نیز مشابه با
آنچه که در گذشته رخ داده، افراد مذهبی مدعی هستند که الوهیت برحسب دغدغه های شخصی این افراد، با آنها ملاقات دارد.
شکستن طلسم
دنیل #دنت
برگردان : امیر منیعی
ص ۳۳۲
@flith
به شکل خلاصه ، دین یک فصل جاودان در تاریخ خودپرستی انسان است.
بر طبق مشاهدات جیمز، مردم چه از جنس غیرمتمدن و چه از جنس متمدن، همگی در اینکه خداوند به استدعاهای شخصی افراد پاسخ می دهد اتفاق نظر داشته و دارند. “امروزه نیز مشابه با
آنچه که در گذشته رخ داده، افراد مذهبی مدعی هستند که الوهیت برحسب دغدغه های شخصی این افراد، با آنها ملاقات دارد.
شکستن طلسم
دنیل #دنت
برگردان : امیر منیعی
ص ۳۳۲
@flith
☘☘☘
آیدا! بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من ، در عشق ، بیش از هر چیز دیگر ، بیش از لذت ها ، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ؛ بیش از هر چیز ، شوق و شورش را می پسندم ؛ و بیش از هر چیز ، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم....
سکوت تو ، شعر را در روح من می خشکاند. شعر ، زندگی من است. حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد.
#مثل_خون_در_رگهای_من
#احمد_شاملو
@flith
آیدا! بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من ، در عشق ، بیش از هر چیز دیگر ، بیش از لذت ها ، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ؛ بیش از هر چیز ، شوق و شورش را می پسندم ؛ و بیش از هر چیز ، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم....
سکوت تو ، شعر را در روح من می خشکاند. شعر ، زندگی من است. حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد.
#مثل_خون_در_رگهای_من
#احمد_شاملو
@flith
#بریده_کتاب
نمیدانم این حالت فقط در من هست یا نه، اما من موقعی که در اتاق مرگ به مرده ای نگاه میکنم بعید است احساسی غیر از سعادت به سراغم بیاید! در مرده آرامشی میبینم که نه ناسوت آن را به هم میزند و نه لاهوت، و من دلگرم میشوم به آخرتی بی انتها و نورانی...ابدیتی که مردگان به آن رفته اند... جایی که حیات مرز زمانی ندارد، عشق مرز قلبی ندارد، سرور انتها ندارد.
📕 #بلندی_های_بادگیر
✍🏼 #امیلی_برونته
@flith
نمیدانم این حالت فقط در من هست یا نه، اما من موقعی که در اتاق مرگ به مرده ای نگاه میکنم بعید است احساسی غیر از سعادت به سراغم بیاید! در مرده آرامشی میبینم که نه ناسوت آن را به هم میزند و نه لاهوت، و من دلگرم میشوم به آخرتی بی انتها و نورانی...ابدیتی که مردگان به آن رفته اند... جایی که حیات مرز زمانی ندارد، عشق مرز قلبی ندارد، سرور انتها ندارد.
📕 #بلندی_های_بادگیر
✍🏼 #امیلی_برونته
@flith
دیالوگ فیلم
خدا؟
آره خدا خیلی بزرگه…
خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!
خیلی دور، خیلی نزدیک
رضا میرکریمی
@flith
خدا؟
آره خدا خیلی بزرگه…
خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!
خیلی دور، خیلی نزدیک
رضا میرکریمی
@flith
☘☘☘
گرگها استعداد زيادى در رابطه برقرار كردن دارند.هر كسى كه زندگى گرگها را مشاهده كرده باشد،مى داند كه چه پيوند عميقى با يكديگر دارند.در بيشتر موارد،گرگها جفت خود را براى تمام عمر نگاه مى دارند.حتى اگر باهم درگير شوند،حتى اگر در ميانشان اختلاف بيفتد،پيوند عميقشان در سرتاسر زمستانهاى سخت،بهاران وفور فراوانى،راهپيماييهاى طولانى،تولد بچه هاى جديد،غارتگران قديم،رقصهاى قبيله اى،و آوازهاى گروهى باقى مى ماند.
اما در حالى كه زندگى غريزىِ گرگها از وفادارى و پيوندهاى مادام العمر ايثار و اعتماد تشكيل مى شود،گاهى انسانها در اين زمينه مشكل دارند.اگر قرار باشد از اصطلاحات تمثيلى براى توصيف چيزى كه پيوند محكم ميان گرگها را تعيين مى كند استفاده كنيم،مى توانيم به طور خلاصه بگوييم كه انسجام رابطهء آنها از هماهنگى كامل با الگوى كهن طبيعت ناشى مى شود،چيزى كه من آن را چرخهء زندگى/مرگ/زندگى مى نامم.
#زنانى_كه_با_گرگها_ميدوند
#كلاريسا_پينكولا_استس
#ترجمه_سیمین_موحد
#نشر_پیکان
@flith
گرگها استعداد زيادى در رابطه برقرار كردن دارند.هر كسى كه زندگى گرگها را مشاهده كرده باشد،مى داند كه چه پيوند عميقى با يكديگر دارند.در بيشتر موارد،گرگها جفت خود را براى تمام عمر نگاه مى دارند.حتى اگر باهم درگير شوند،حتى اگر در ميانشان اختلاف بيفتد،پيوند عميقشان در سرتاسر زمستانهاى سخت،بهاران وفور فراوانى،راهپيماييهاى طولانى،تولد بچه هاى جديد،غارتگران قديم،رقصهاى قبيله اى،و آوازهاى گروهى باقى مى ماند.
اما در حالى كه زندگى غريزىِ گرگها از وفادارى و پيوندهاى مادام العمر ايثار و اعتماد تشكيل مى شود،گاهى انسانها در اين زمينه مشكل دارند.اگر قرار باشد از اصطلاحات تمثيلى براى توصيف چيزى كه پيوند محكم ميان گرگها را تعيين مى كند استفاده كنيم،مى توانيم به طور خلاصه بگوييم كه انسجام رابطهء آنها از هماهنگى كامل با الگوى كهن طبيعت ناشى مى شود،چيزى كه من آن را چرخهء زندگى/مرگ/زندگى مى نامم.
#زنانى_كه_با_گرگها_ميدوند
#كلاريسا_پينكولا_استس
#ترجمه_سیمین_موحد
#نشر_پیکان
@flith
☘☘☘
رمان کوتاهی که خوندنش یکی دو ساعت بیشتر وقت نمی گیره اما مدت ها می شه بهش فکر کرد. داستان خیلی ساده و روونه، درباره ی یه مرغ دریایی که دوست نداره مثل بقیهی مرغهای دریایی زندگی کنه. با خودش فکر میکنه که قاعدتاً زندگی نباید موندن در ساحل و دعوا کردن سر یکی دو تکه غذا و بعد هم کمی پرواز و در نهایت همون جا مردن باشه، مرغی که عصیان کردن از زندگی معمولی براش به هدف مهمتری تبدیل شده به نظرش پرواز باید به مهمترین ویژگیاش تبدیل شه و...
"به قول نویسنده ی کتاب، «هر کدام از ما یک جاناتان درون داریم» که همواره انسان را در مسیر رسیدن به آرمان هایش حرکت می دهد و در نظر بنده بی توجهی ما، آن را به عمق لایه های درونی مان می کشاند و کم کم باعث مرگ تدریجی اش می گردد."
#جاناتان_مرغ_دریایی
#ریچارد_باخ
#پ_ن
(کتاب همراه با عکس پرواز همین مرغای دریایی هستش که توسط راسل مانسن گرفته شده و خلاصه که خیلی خوبه.
البته کتاب من قدیمی بود و فصل چهار که بعد ها بهش اضافه شده رو نداشت. خلاصه که حواستون باشه کتاب #چهار_فصل داره.
@flith
رمان کوتاهی که خوندنش یکی دو ساعت بیشتر وقت نمی گیره اما مدت ها می شه بهش فکر کرد. داستان خیلی ساده و روونه، درباره ی یه مرغ دریایی که دوست نداره مثل بقیهی مرغهای دریایی زندگی کنه. با خودش فکر میکنه که قاعدتاً زندگی نباید موندن در ساحل و دعوا کردن سر یکی دو تکه غذا و بعد هم کمی پرواز و در نهایت همون جا مردن باشه، مرغی که عصیان کردن از زندگی معمولی براش به هدف مهمتری تبدیل شده به نظرش پرواز باید به مهمترین ویژگیاش تبدیل شه و...
"به قول نویسنده ی کتاب، «هر کدام از ما یک جاناتان درون داریم» که همواره انسان را در مسیر رسیدن به آرمان هایش حرکت می دهد و در نظر بنده بی توجهی ما، آن را به عمق لایه های درونی مان می کشاند و کم کم باعث مرگ تدریجی اش می گردد."
#جاناتان_مرغ_دریایی
#ریچارد_باخ
#پ_ن
(کتاب همراه با عکس پرواز همین مرغای دریایی هستش که توسط راسل مانسن گرفته شده و خلاصه که خیلی خوبه.
البته کتاب من قدیمی بود و فصل چهار که بعد ها بهش اضافه شده رو نداشت. خلاصه که حواستون باشه کتاب #چهار_فصل داره.
@flith
#بریده_کتاب
از کجا میدانید کتاب مقدسی که شما تحت تعالیم آن بزرگ شده اید همان کتاب برحق است؟
اگر بقیه همگی کذب هستند، چه چیز باعث میشود شک نکنید که کتاب مقدس شما کذب نیست؟
پشت سر نهادن خدا
ریچارد داوکینز
برگردان : امیر منیعی
ص ۲۵
@flith
از کجا میدانید کتاب مقدسی که شما تحت تعالیم آن بزرگ شده اید همان کتاب برحق است؟
اگر بقیه همگی کذب هستند، چه چیز باعث میشود شک نکنید که کتاب مقدس شما کذب نیست؟
پشت سر نهادن خدا
ریچارد داوکینز
برگردان : امیر منیعی
ص ۲۵
@flith
#بریده_کتاب
فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ میکند و در نظر دیگران زیبا جلوه میدهد حتی اگر رنگت سیاه باشد.
✍ #امیلی_برونته
📕 بلندی های بادگیر
@flith
فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ میکند و در نظر دیگران زیبا جلوه میدهد حتی اگر رنگت سیاه باشد.
✍ #امیلی_برونته
📕 بلندی های بادگیر
@flith
#بریده_کتاب
انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد،
در سی سالگی میان دایره پرسه می زند،
در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود، و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند...
پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.
📕 #زن_آینده
✍ #کریستین_بوبن
@flith
انسان در بیست سالگی در مرکز جهان می رقصد،
در سی سالگی میان دایره پرسه می زند،
در پنجاه سالگی روی حاشیه راه می رود، و از نگریستن به درون و بیرون پرهیز می کند...
پس از آن، دیگر اهمیتی ندارد؛
امتیاز کودکان و سالمندان،
نامرئی بودن آنهاست.
📕 #زن_آینده
✍ #کریستین_بوبن
@flith
👍1
#بریده_کتاب
همان سالهای اول سیگاری شده بود. سیگار هما. اما حالا دیگرسیگار زر.
دلش خوش بود. تا به این رحیم آباد نحث نیامده بود، دلش خوش بود.
کار برایش تازه بود. زندگی برایش تازه بود. رنگ اسکناس هر سر برج برایش تازه بود. از اتوی شلوارش خوشش می آمد. از ساعت و ستندواج تازه ای که از یک بلوچ خریده بود، خوشش می آمد. به پیراهن های با یقه ی آرو فکر می کرد. دلش خوش بود که بتواند کراواتش را هر چه ظریف تر گره بزند. تازه یاد گرفته بود که خودش کراواتش را گره بزند. از این کار شوق می کرد. به موهایش روغن پارافین می زد.
عصرهای جمعه دسته ی دوچرخه اش را به دست می گرفت، به باغ ملی می رفت، با همکلاسی های سابقش چای و گاهی بستنی می خوردند. چای و بستنی می خوردند و بحث می کردند. از دوچرخه هایشان، از انتقالی، از نفوذ متنفذین. از طرز پوشیدن رخت. از اینکه فلانی بچه دار نمی شود. نخواهد شد.
از اخوندی که تازه به شهر آمده بود و هارت و پورتش بر دیگران می چربید. اما نه از اینکه چرا ناگهان پیدایش شده بود. اصلا گفت و گویشان در سطح می چرخید. همان چه که بود و همان چه که بود در نظرشان غایب بود! با اندکی پس و پیش و کم و زیاد.
-(( خبرش هست که می خواهند چند درصدی به حقوق ها اضافه کنند؟ ها؟))
همین.
#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر
@flith
همان سالهای اول سیگاری شده بود. سیگار هما. اما حالا دیگرسیگار زر.
دلش خوش بود. تا به این رحیم آباد نحث نیامده بود، دلش خوش بود.
کار برایش تازه بود. زندگی برایش تازه بود. رنگ اسکناس هر سر برج برایش تازه بود. از اتوی شلوارش خوشش می آمد. از ساعت و ستندواج تازه ای که از یک بلوچ خریده بود، خوشش می آمد. به پیراهن های با یقه ی آرو فکر می کرد. دلش خوش بود که بتواند کراواتش را هر چه ظریف تر گره بزند. تازه یاد گرفته بود که خودش کراواتش را گره بزند. از این کار شوق می کرد. به موهایش روغن پارافین می زد.
عصرهای جمعه دسته ی دوچرخه اش را به دست می گرفت، به باغ ملی می رفت، با همکلاسی های سابقش چای و گاهی بستنی می خوردند. چای و بستنی می خوردند و بحث می کردند. از دوچرخه هایشان، از انتقالی، از نفوذ متنفذین. از طرز پوشیدن رخت. از اینکه فلانی بچه دار نمی شود. نخواهد شد.
از اخوندی که تازه به شهر آمده بود و هارت و پورتش بر دیگران می چربید. اما نه از اینکه چرا ناگهان پیدایش شده بود. اصلا گفت و گویشان در سطح می چرخید. همان چه که بود و همان چه که بود در نظرشان غایب بود! با اندکی پس و پیش و کم و زیاد.
-(( خبرش هست که می خواهند چند درصدی به حقوق ها اضافه کنند؟ ها؟))
همین.
#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر
@flith
#بریده_کتاب
معلم بود، اما مردم به او می گفتند ((آقای مدیر)) مدیر اصلی را برش داشته و به ولایتی دیگر منتقل کرده بودند. از مدیر اصلی بخوبی یاد نمی شد. شب و روزش را در مدرسه می گذراند. می گفتند بعضی بچه ها را، بعضی روزها بی خودی به تنبیه تا اذان مغرب در اتاق خودش نگاه می داشته. اهالی برایش حرف در آورده بودند. عذب بود. برای همین این یکی ماندگار خانه ی خاله آتکه شده بود.
رگ و ریشه ای هم او را به خانه ی خاله آتکه وا می بست. خانه از آقای ذیحقی بود. پدر زن آینده ی آقای مدیر. جوی پالیز و چند ساعت آب و زمین آقای ذیحقی هم به اجاره ی طاهر دشتبان بود. پس خانه؛ خانه ی خودش بود. یک اتاق، یک لامپا، یک گرامافون و یک تخت. پرده ی اتاقش را هم خاله آتکه از یک تخته پارچه قلمکار خودش دوخت و دوز کرده و به در اتاق او آویخته بود. آقای مدیر به خاله آتکه و خانه ی او محرم شده بود. خاله آتکه آقای مدیر را از خودشان می دانست. می گفتند خاله آتکه جمال پرست است. این به گردن خودشان. هرچه بود به آقای مدیر، مهربان و غمخوار او بود. خاله آتکه او را به اسم صدا می کرد نه به عنوان:
((امیر آقا، زیر شلوار راه راهت را بشویم؟))
((امیر آقا، برای شب ات شام تیار کنم یا می روی شهر؟))
((امیر آقا، مهمانهایت شب هم می مانند یا می روند؟))
((امیر آقا، نیمرو یا خاگینه؟))
((امیر آقا، چرا این قدر سیگار می کشی؟))
((امیر آقا، این پیاله آب آلبالو را ناشتا سربکش. صفرابر است.))
((امیر آقا، رفتی شهر یک کمی به دانه و گل گاوزبان از عطاری بگیر و بیار. گهگاه به درد می خورد. خربزه ای طبعش گرم است.))
#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر
@flith
معلم بود، اما مردم به او می گفتند ((آقای مدیر)) مدیر اصلی را برش داشته و به ولایتی دیگر منتقل کرده بودند. از مدیر اصلی بخوبی یاد نمی شد. شب و روزش را در مدرسه می گذراند. می گفتند بعضی بچه ها را، بعضی روزها بی خودی به تنبیه تا اذان مغرب در اتاق خودش نگاه می داشته. اهالی برایش حرف در آورده بودند. عذب بود. برای همین این یکی ماندگار خانه ی خاله آتکه شده بود.
رگ و ریشه ای هم او را به خانه ی خاله آتکه وا می بست. خانه از آقای ذیحقی بود. پدر زن آینده ی آقای مدیر. جوی پالیز و چند ساعت آب و زمین آقای ذیحقی هم به اجاره ی طاهر دشتبان بود. پس خانه؛ خانه ی خودش بود. یک اتاق، یک لامپا، یک گرامافون و یک تخت. پرده ی اتاقش را هم خاله آتکه از یک تخته پارچه قلمکار خودش دوخت و دوز کرده و به در اتاق او آویخته بود. آقای مدیر به خاله آتکه و خانه ی او محرم شده بود. خاله آتکه آقای مدیر را از خودشان می دانست. می گفتند خاله آتکه جمال پرست است. این به گردن خودشان. هرچه بود به آقای مدیر، مهربان و غمخوار او بود. خاله آتکه او را به اسم صدا می کرد نه به عنوان:
((امیر آقا، زیر شلوار راه راهت را بشویم؟))
((امیر آقا، برای شب ات شام تیار کنم یا می روی شهر؟))
((امیر آقا، مهمانهایت شب هم می مانند یا می روند؟))
((امیر آقا، نیمرو یا خاگینه؟))
((امیر آقا، چرا این قدر سیگار می کشی؟))
((امیر آقا، این پیاله آب آلبالو را ناشتا سربکش. صفرابر است.))
((امیر آقا، رفتی شهر یک کمی به دانه و گل گاوزبان از عطاری بگیر و بیار. گهگاه به درد می خورد. خربزه ای طبعش گرم است.))
#محمود_دولت_آبادی
#از_خم_چنبر
@flith