دل و دماغ نمانده، میدانم. روزگار گران شده و جان ارزان، میدانم.
ولی یلدا را حذف نکنید، دور نزنید، از روی آن یک دقیقه اضافه نپرید و برای رفتن به فردای یلدا عجله نکنید.
نیاکان ما، موسسهای خوش ذوق یلدا، کاشفان همان یک بند انگشت درازتر بودن شب، گیر و گرفتاری زیاد داشتهاند؛ سیل به خانههاشان، آفت به مزرعههاشان و گرگ به گلههاشان میزده.
اما خوب میدانستند که زندگی زودپز جوشانیست که هر آن ممکن است بترکد.
برای این روزهای تلخ، کشدار و بیآینده یلدا سوپاپ خوبیست؛ یک مشت تخمه بخرید، دو تا انار؛ با چند قاشق شکر سوهان عسلی درست کنید؛ یک پیاله گندم برشته کنید؛ دمنوش دم کنید؛ چراغ سهفتیلهای قدیمی را راه بیندازید؛ رویش پوست پرتقال بگذارید و یلدا را جشن بگیرید.
دورهمی نگیرید؛ اما خانواده کوچکتان را دور هم جمع کنید.
تلویزیون را خاموش کنید تا حرفهای لوس هرساله را باز قالب نکنند.
حافظ بخوانید؛ از دو سه روز جلوتر یک قصه شب یلدایی حفظ کنید، جمشید و خورشید، امیرارسلان، ماهپیشونی...
شاد باشید تا آب ریخته نشود به آسیاب اهریمنی که ما را کِز و سوخته و ساکت میخواهد، ما را عزادار و افسرده میپسندد، ما را شباشب و بیسحر دوست دارد.
منتظر نباشید سال بعد، سالهای بعد یک آخر آذر بیدغدغه بیاید، نمیآید... هر سال گیر خودش، گرفتاری خودش...
ذخایر خوشی را برای بازی فینال نگذارید.
همین شبی که در پیش داریم متاع ساده و کمادعای ماست.
دریابید...
@flith
ولی یلدا را حذف نکنید، دور نزنید، از روی آن یک دقیقه اضافه نپرید و برای رفتن به فردای یلدا عجله نکنید.
نیاکان ما، موسسهای خوش ذوق یلدا، کاشفان همان یک بند انگشت درازتر بودن شب، گیر و گرفتاری زیاد داشتهاند؛ سیل به خانههاشان، آفت به مزرعههاشان و گرگ به گلههاشان میزده.
اما خوب میدانستند که زندگی زودپز جوشانیست که هر آن ممکن است بترکد.
برای این روزهای تلخ، کشدار و بیآینده یلدا سوپاپ خوبیست؛ یک مشت تخمه بخرید، دو تا انار؛ با چند قاشق شکر سوهان عسلی درست کنید؛ یک پیاله گندم برشته کنید؛ دمنوش دم کنید؛ چراغ سهفتیلهای قدیمی را راه بیندازید؛ رویش پوست پرتقال بگذارید و یلدا را جشن بگیرید.
دورهمی نگیرید؛ اما خانواده کوچکتان را دور هم جمع کنید.
تلویزیون را خاموش کنید تا حرفهای لوس هرساله را باز قالب نکنند.
حافظ بخوانید؛ از دو سه روز جلوتر یک قصه شب یلدایی حفظ کنید، جمشید و خورشید، امیرارسلان، ماهپیشونی...
شاد باشید تا آب ریخته نشود به آسیاب اهریمنی که ما را کِز و سوخته و ساکت میخواهد، ما را عزادار و افسرده میپسندد، ما را شباشب و بیسحر دوست دارد.
منتظر نباشید سال بعد، سالهای بعد یک آخر آذر بیدغدغه بیاید، نمیآید... هر سال گیر خودش، گرفتاری خودش...
ذخایر خوشی را برای بازی فینال نگذارید.
همین شبی که در پیش داریم متاع ساده و کمادعای ماست.
دریابید...
@flith
☘☘☘
...یا عقب ماند
یدالله کریمی پور
در بیشتر دوران سده های میانه (قرون وسطی)، کلیسا در صدر دستگاه ها بود. رابرت روزول پالمر در این زمینه می نویسد:
" کلیسا فوق همه چیز بود. آثار دیانت در هر امری هویدا بود."
کلیسا و پاپ ها تاج بر سر پادشاهان نهاده و اسقفان که خود زمینداران بزرگی بودند، پاسدار شیوه فئودالیته بوده و بر پایه فتاوای آنان، چنین سیستمی پایدار ماند.
هم چنین این دستگاه، مسئولیت دادرسی و داوری را بر عهده داشت. دستگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) و در پی آن کشتن و سوزاندن و شکنجه کردن را ایجاد کرد. رهبری و هدایت علم را نیز بر عهده داشت و یگانه دستگاه رسمی تفسیر و توجیه جهان و آخرت به شمار می رفت.
ولی با آغاز رنسانس و سپس تکوین دوره روشنگری، جایگاه کلیسا اندک اندک و گام به گام تغییر یافت. شوربختانه کم نیستند کسانی که می پندارند، دستگاه کلیسائی توسط روشنفکران، برای فجایعی که در سده های میانه مرتکب شده بودند، برچیده شد؛ و کلیسا ناخواسته (طوعا وکرها) از صحنه سیاست، علم و دانش، داوری، اقتصاد و...کنار گذاشته شد. نه به هیچ روی. این پندار تقریبا کاملا نادرست است. کلیسا چه در قالب کاتولیسم و چه حتی در اشکال پروتستانیسم، ارتدکس، کالونیست، پرسبیتیریان، کانتربری و...خود گام به گام از این صحنه ها کنار کشید. چرا؟!
دلیلش روشن است؛ چون کلیسا خواه و ناخواه عقب افتاد. چرا و چگونه؟
چون تفسیرها و توجیهات کلیسایی جهان، نسبت به تفسیرهای علم و فلسفی تازه سر از لاک برون آمده، پیچیده، سردرگم و نارسا بود. بنابراین رودخانه کلیسا، از دو جویبار کوچکتر فلسفه و علم بازماند. در ادامه روزگار به تدریج، شط خروشان و فراگیر دین کلیسائی قرون وسطایی، دم به دم کوچکتر و حرکتش کندتر شد. هرچند به کلی از حرکت باز نماند، ولی در برابر دو جویبار دیگر(فلسفه- علم) در تفسیر و توجیه عقلانی پدیدارها، عقب نشست. این دو جویبار اندک اندک، به رودهای خروشان شط گونه تبدیل شدند و شط کلیسا به جویباری کوچک و کند و یخزده تبدیل شده است.
بنابراین بر خلاف پندارهای ناراستین، هیچ زور و عنفی در طرد کلیسا در مقیاسی کلی بکار گرفته نشد، بلکه این خود کلیسا و رهبرانش بودند که نتوانستند از تفاسیر متافیزیکی خود در باره جان و جهان دفاع کرده و به روز نمایند.
آری کلیسا کنار گذاشته نشد، بلکه عقب ماند.
@flith
...یا عقب ماند
یدالله کریمی پور
در بیشتر دوران سده های میانه (قرون وسطی)، کلیسا در صدر دستگاه ها بود. رابرت روزول پالمر در این زمینه می نویسد:
" کلیسا فوق همه چیز بود. آثار دیانت در هر امری هویدا بود."
کلیسا و پاپ ها تاج بر سر پادشاهان نهاده و اسقفان که خود زمینداران بزرگی بودند، پاسدار شیوه فئودالیته بوده و بر پایه فتاوای آنان، چنین سیستمی پایدار ماند.
هم چنین این دستگاه، مسئولیت دادرسی و داوری را بر عهده داشت. دستگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) و در پی آن کشتن و سوزاندن و شکنجه کردن را ایجاد کرد. رهبری و هدایت علم را نیز بر عهده داشت و یگانه دستگاه رسمی تفسیر و توجیه جهان و آخرت به شمار می رفت.
ولی با آغاز رنسانس و سپس تکوین دوره روشنگری، جایگاه کلیسا اندک اندک و گام به گام تغییر یافت. شوربختانه کم نیستند کسانی که می پندارند، دستگاه کلیسائی توسط روشنفکران، برای فجایعی که در سده های میانه مرتکب شده بودند، برچیده شد؛ و کلیسا ناخواسته (طوعا وکرها) از صحنه سیاست، علم و دانش، داوری، اقتصاد و...کنار گذاشته شد. نه به هیچ روی. این پندار تقریبا کاملا نادرست است. کلیسا چه در قالب کاتولیسم و چه حتی در اشکال پروتستانیسم، ارتدکس، کالونیست، پرسبیتیریان، کانتربری و...خود گام به گام از این صحنه ها کنار کشید. چرا؟!
دلیلش روشن است؛ چون کلیسا خواه و ناخواه عقب افتاد. چرا و چگونه؟
چون تفسیرها و توجیهات کلیسایی جهان، نسبت به تفسیرهای علم و فلسفی تازه سر از لاک برون آمده، پیچیده، سردرگم و نارسا بود. بنابراین رودخانه کلیسا، از دو جویبار کوچکتر فلسفه و علم بازماند. در ادامه روزگار به تدریج، شط خروشان و فراگیر دین کلیسائی قرون وسطایی، دم به دم کوچکتر و حرکتش کندتر شد. هرچند به کلی از حرکت باز نماند، ولی در برابر دو جویبار دیگر(فلسفه- علم) در تفسیر و توجیه عقلانی پدیدارها، عقب نشست. این دو جویبار اندک اندک، به رودهای خروشان شط گونه تبدیل شدند و شط کلیسا به جویباری کوچک و کند و یخزده تبدیل شده است.
بنابراین بر خلاف پندارهای ناراستین، هیچ زور و عنفی در طرد کلیسا در مقیاسی کلی بکار گرفته نشد، بلکه این خود کلیسا و رهبرانش بودند که نتوانستند از تفاسیر متافیزیکی خود در باره جان و جهان دفاع کرده و به روز نمایند.
آری کلیسا کنار گذاشته نشد، بلکه عقب ماند.
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گروه #حصار
یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
آهسته می رسند به مقصد، ستاره ها
مهتاب گاهواره رویای مشرقی ست
سرما حریف قصه ی مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست
«از هرچه بگذری، سخن دوست خوشتر است»
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست
سیب و انار و پسته، شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست
حالا که دوستان همه جمعند، دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
#نغمه_مستشار_نظامی
" یلدا مبارک "
@flith
یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
آهسته می رسند به مقصد، ستاره ها
مهتاب گاهواره رویای مشرقی ست
سرما حریف قصه ی مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست
«از هرچه بگذری، سخن دوست خوشتر است»
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست
سیب و انار و پسته، شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست
حالا که دوستان همه جمعند، دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
#نغمه_مستشار_نظامی
" یلدا مبارک "
@flith
جامعه ای که اساس آن را پول تشکیل می دهد به مردان قدرت داده شده است که هر چه را که می خواهند با آن بخرند و به زنان هم یاد داده شده که برای خوشبختی در زندگی و دستیابی به زندگی راحت مراقب باشند تا در بازار مبادله کالای سکس، زیبائی و جذابیت خود را به قیمت بالا بفروشند. یعنی به دنبال شوهر پولدار باشند.و این یعنی فحشا...منتها در شکل پوشیده و مقبول آن.در چنین جامعه ای هر زنی به دنبال شوهر پولدار می گردد چرا ؟ برای آنکه در ازای کالایی که در اختیار طرف مقابل میگذارد مبلغ بالاتری(زندگی مرفه تری)را بدست می آورد.برای این منظور یعنی برای قیمت خوب یا باید بی نهایت زیبا باشد و یا از خانواده ای ثروتمند.حالت اول این ازدواج زیبایی با پول است و در حالت دوم ازدواج پول با پول..در هر دو حالت هرچند عشق میتواند وجود داشته باشد ولی در اصل چنین الزامی وجود ندارد زیرا درحالت اول زن برای ثروت مرد است که با او ازدواج میکند و مرد هم برای زیبایی سکس زن..جامعه همواره با اخلاقیات خود بر هر کار زشتی ،تا وقتی که به نفعش باشد لباس زیبا می پوشاند.زن که فکر می کند دارایی جز سکس ندارد برای به دست آوردن پول و قدرت،سکس را به نمایش میگذارد.برای همین لباس سکسی می پوشد و مرد که پول دارد نیازی به پوشیدن لباس سکسی ندارد.حربه اصلی آنان _قدرت اقتصادی موقعیت اجتماعی شان است که آن را با شغل خوب، خانه مجلل و ماشین آخرین سیستم برای جلب زنان به نمایش میگذارند. نتیجه آن می شود آنکس که غیرسکسی میپوشد در پی سکس است و کسی که سکسی میپوشد در پی چیزی جز سکس، یعنی در پی پول و امکانات اقتصادی.
جامعه سرمایه داری جامعه وارونه ایست و این تناقض، خصوصیات جامعه وارونه است.درجامعه ای که پول تعیین کننده روابط باشد و اسیر قدرت پول گردد این قدرت تنها در اختیار یک طرف معادله یعنی مرد گذارده می شود و بدتر از آن اینکه ،زن نیز بعنوان قربانی به چنین رابطه ای تن داده ،خود مشوق و پاسدار آن می گردد. در این صورت رابطه با هر توجیهی که بر سر آن سوار شود چیزی جز مبادله سکس در برابر پول یعنی فحشا نخواهد بود. به عبارت ساده، هر زنی که فکر میکند جفت جنسی اش باید مخارج او را بپردازد کاری جز فحشا انجام نمیدهد .حتی اگر این جفتِ جنسی شوهر او باشد.انتظار خرج کردن پول به علامت نشان دادن عشق تا وقتی که یک طرفه باشد نوعی فحشا در پوشش کاذب دوست داشتن است.
این جزیی از فرهنگ مردسالارانه است که زنان را نیز آلوده به خود و به شریک جرم خویش تبدیل کرده است.
#کتاب
#زن_و_سکس_در_تاریخ
#سیامک_ستوده
@flith
جامعه سرمایه داری جامعه وارونه ایست و این تناقض، خصوصیات جامعه وارونه است.درجامعه ای که پول تعیین کننده روابط باشد و اسیر قدرت پول گردد این قدرت تنها در اختیار یک طرف معادله یعنی مرد گذارده می شود و بدتر از آن اینکه ،زن نیز بعنوان قربانی به چنین رابطه ای تن داده ،خود مشوق و پاسدار آن می گردد. در این صورت رابطه با هر توجیهی که بر سر آن سوار شود چیزی جز مبادله سکس در برابر پول یعنی فحشا نخواهد بود. به عبارت ساده، هر زنی که فکر میکند جفت جنسی اش باید مخارج او را بپردازد کاری جز فحشا انجام نمیدهد .حتی اگر این جفتِ جنسی شوهر او باشد.انتظار خرج کردن پول به علامت نشان دادن عشق تا وقتی که یک طرفه باشد نوعی فحشا در پوشش کاذب دوست داشتن است.
این جزیی از فرهنگ مردسالارانه است که زنان را نیز آلوده به خود و به شریک جرم خویش تبدیل کرده است.
#کتاب
#زن_و_سکس_در_تاریخ
#سیامک_ستوده
@flith
شبِ چلّه یا یلدا؟!
هرچند هردو نام معتبر و صحیح اند، اما عنوان چلّه ارتباط معنادارتری با این جشن دارد.
میان #شبِچلّه در آغاز دیماه تا #جشنِ_سَده در دهم بهمن، چهل روز فاصله است که آن را چلّهبزرگ مینامند.
چنانچه از پدربزرگها یا مادربزرگهای خود بپرسید، تصویر روشنی ازین نامها دارند. دربارهی کُرد علی و ننهسرما بپرسید.
از دهم بهمنماه (جَشنِ سَده) تا پایان بهمنماه ۲۰روز فاصله است که آن را چلّهکوچک مینامند و هوا در آن سردتر از چلّهبزرگ است.
چارچار به چهار روز آخر چله بزرگ (از شب چله تا دهم بهمن) و چهار روز آغاز چله کوچک (از دهم بهمن تا پایان ماه) میگویند، یعنی از ۶م تا ۱۴م بهمن.
در وسط چارچار جشن «سَده» بوده که اکنون جز نزد زرتشتیان فراموش شده، اما باز خاطرهٔ سردترین روزهای زمستان ایران یعنی چارچار باقی مانده.
چلّهکوچیکه به چلّهبزرگه طعنه میزند که اگر بهاندازهی تو عمر میکردم پیرزن زیرِ کرسی و بچه درون قنداق یخ میزد!
جشن شبِ چلّه فرخنده بادا⚘🔥
یلدا راد
@flith
هرچند هردو نام معتبر و صحیح اند، اما عنوان چلّه ارتباط معنادارتری با این جشن دارد.
میان #شبِچلّه در آغاز دیماه تا #جشنِ_سَده در دهم بهمن، چهل روز فاصله است که آن را چلّهبزرگ مینامند.
چنانچه از پدربزرگها یا مادربزرگهای خود بپرسید، تصویر روشنی ازین نامها دارند. دربارهی کُرد علی و ننهسرما بپرسید.
از دهم بهمنماه (جَشنِ سَده) تا پایان بهمنماه ۲۰روز فاصله است که آن را چلّهکوچک مینامند و هوا در آن سردتر از چلّهبزرگ است.
چارچار به چهار روز آخر چله بزرگ (از شب چله تا دهم بهمن) و چهار روز آغاز چله کوچک (از دهم بهمن تا پایان ماه) میگویند، یعنی از ۶م تا ۱۴م بهمن.
در وسط چارچار جشن «سَده» بوده که اکنون جز نزد زرتشتیان فراموش شده، اما باز خاطرهٔ سردترین روزهای زمستان ایران یعنی چارچار باقی مانده.
چلّهکوچیکه به چلّهبزرگه طعنه میزند که اگر بهاندازهی تو عمر میکردم پیرزن زیرِ کرسی و بچه درون قنداق یخ میزد!
جشن شبِ چلّه فرخنده بادا⚘🔥
یلدا راد
@flith
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان!
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:
عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟
گفت: میدانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه.
پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟
گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم...
عبید زاکانی
@flith
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:
عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟
گفت: میدانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه.
پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟
گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم...
عبید زاکانی
@flith
☘☘☘
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد می گيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمی دهند...
کم کم ياد می گيری
که حتی نور خورشيد هم می سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيری،
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسی باشی
تا برايت گل بياورد...
ياد ميگيری که ميتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی.
#خورخه_لوئیس_بورخس
@flith
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد می گيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمی دهند...
کم کم ياد می گيری
که حتی نور خورشيد هم می سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيری،
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسی باشی
تا برايت گل بياورد...
ياد ميگيری که ميتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی.
#خورخه_لوئیس_بورخس
@flith
☘☘☘
"نانش بده اما ایمانش مپرس"
بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
احسان و نیکوکاری با دین و مسلک تلازمی ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد.
وقتی که آدمی را قادر حکیم علی الاطلاق به جان مضایقت نفرمود افراد متمکن و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
اگر چنین موردی احیاناً پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند: نانش بده، ایمانش مپرس.
@flith
"نانش بده اما ایمانش مپرس"
بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
احسان و نیکوکاری با دین و مسلک تلازمی ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد.
وقتی که آدمی را قادر حکیم علی الاطلاق به جان مضایقت نفرمود افراد متمکن و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
اگر چنین موردی احیاناً پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند: نانش بده، ایمانش مپرس.
@flith
#قابل_تأمل..
داستان غم انگیز علیاصغر امیرانی، روزنامهنگار و بنیانگذار مجلهی «خواندنیها» که تیرباران شد!
او را در ۲۲ اسفندماه ۱۳۵۷ دستگیر کردند.
طبق قوانین خود کشور در بعداز انقلاب نیز جرمی مرتکب نشده بود.
او تنها یک روزنامهنگار بود.
تابستان سال ۱۳۵۸ آزادش کردند اما همهی اموال او را مصادره کردند.
پس از آزادی از زندان سراغ اموالش را گرفت و به دادگاه انقلاب گفت:
«شما مرا آزاد کردید ولی تمام اموال مرا هم گرفتهاید.»
آدم پولداری بود.
خلخالی نیز از آنهمه اموال ،تنها چهار صد متر زمین او را در شمال پس داد.
او گفت:
«من با چهارصد متر زمین در شمال چه کنم. من اهل کشاورزی نیستم. من روزنامهنگارم.»
او را دوباره دستگیر کردند و به هشت سال زندان محکوم کردند.
او به حکم زندانش اعتراض کرد.
اما در دادگاه تجدید نظر او را به جرم پافشاری و زیاده خواهی در باز پس گرفتن اموالش به اعدام محکوم کردند و در روز ۳۱ خردادماه ۱۳۶۰ اعدام شد.
تنها جرمی که دادگاه عنوان کرد ، نشر خبرهای مربوط به خوانندگان وهنرپیشه هادر قبل از انقلاب بود.
@flith
داستان غم انگیز علیاصغر امیرانی، روزنامهنگار و بنیانگذار مجلهی «خواندنیها» که تیرباران شد!
او را در ۲۲ اسفندماه ۱۳۵۷ دستگیر کردند.
طبق قوانین خود کشور در بعداز انقلاب نیز جرمی مرتکب نشده بود.
او تنها یک روزنامهنگار بود.
تابستان سال ۱۳۵۸ آزادش کردند اما همهی اموال او را مصادره کردند.
پس از آزادی از زندان سراغ اموالش را گرفت و به دادگاه انقلاب گفت:
«شما مرا آزاد کردید ولی تمام اموال مرا هم گرفتهاید.»
آدم پولداری بود.
خلخالی نیز از آنهمه اموال ،تنها چهار صد متر زمین او را در شمال پس داد.
او گفت:
«من با چهارصد متر زمین در شمال چه کنم. من اهل کشاورزی نیستم. من روزنامهنگارم.»
او را دوباره دستگیر کردند و به هشت سال زندان محکوم کردند.
او به حکم زندانش اعتراض کرد.
اما در دادگاه تجدید نظر او را به جرم پافشاری و زیاده خواهی در باز پس گرفتن اموالش به اعدام محکوم کردند و در روز ۳۱ خردادماه ۱۳۶۰ اعدام شد.
تنها جرمی که دادگاه عنوان کرد ، نشر خبرهای مربوط به خوانندگان وهنرپیشه هادر قبل از انقلاب بود.
@flith
اسلحه ها را "زنده به گور "کنید
و "گندم " بکارید ،،
"دیکتاتور"ها را خلع درجه
و بر سینه ی "کشاورزان "
"مدال" حک کنید ،،
چوبه های دار را بتراشید
مجسمه ی "آزادی"بسازید
و در "میدان"شهر بگمارید ،،
انبار "مهمات"را بسوزانید
و "کتابخانه"بسازید ،،
"فشنگ" هارا خفه کنید
و قلم ها را "مسلح"،،
"موشک"هارا در قفس کنید
و "پرندگان"را "آزاد"،،
"مرز" هارا به هم بدوزید
و "پرچم "ها را در قلب نهان کنید ،،
"انسانیت"را قاب کنید
بر "سینه"ی دیوار بکوبید
و قبله بسازید ،،
"کلیسا"و "مساجد" را آذین ببندید
"مطربان"بنوازند
"خدا"را دعوت کنید
تا با کودکان "برقصد"
آری
زندگی زیباست
همچو "سیبی سرخ"
در دستان "زنی پاکدامن"
*ناکو*
*شاعر کردستان عراق*
@flith
و "گندم " بکارید ،،
"دیکتاتور"ها را خلع درجه
و بر سینه ی "کشاورزان "
"مدال" حک کنید ،،
چوبه های دار را بتراشید
مجسمه ی "آزادی"بسازید
و در "میدان"شهر بگمارید ،،
انبار "مهمات"را بسوزانید
و "کتابخانه"بسازید ،،
"فشنگ" هارا خفه کنید
و قلم ها را "مسلح"،،
"موشک"هارا در قفس کنید
و "پرندگان"را "آزاد"،،
"مرز" هارا به هم بدوزید
و "پرچم "ها را در قلب نهان کنید ،،
"انسانیت"را قاب کنید
بر "سینه"ی دیوار بکوبید
و قبله بسازید ،،
"کلیسا"و "مساجد" را آذین ببندید
"مطربان"بنوازند
"خدا"را دعوت کنید
تا با کودکان "برقصد"
آری
زندگی زیباست
همچو "سیبی سرخ"
در دستان "زنی پاکدامن"
*ناکو*
*شاعر کردستان عراق*
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست...
امیر هوشنگ ابتهاج
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست...
امیر هوشنگ ابتهاج
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
قسمتی ازڪتاب: پوست
نویسـنده: کورتزیو مالاپارته
مترجم:قلی خیاط
من جنگ را به طاعون ترجیح میدادم، این «طاعون» که بعد از آزادی ما، ما را به خرابی و تباهی و سرشکستگی کشانده بود. پیش از آزادی، ما همه، مرد و زن و بچه، برای نمردن جنگیده و رنج برده بودیم. اکنون برای زیستن جنگیده و رنج میبریم. بین مبارزه برای نمردن و تلاش برای زیستن، توفیری وجود دارد بسیار عمیق. زن و مرد و بچه و هرکسی که برای نمردن میجنگد، از حق و ناموس خود دفاع کرده و شرافت خود را حسودانه نگه میدارد. برای نمردن، هیچوقت، هیچفردی، سر خم نکرده بود... بعد از آزادی اما، همین مردم مجبور شده بودند برای زیستن بجنگند. و جنگ برای زیستن، چیزیست بسیار ننگین و خوفآور. جنگی نیست برای انسانیت و شرف، جنگیست علیه گرسنگی، برای تکهای نان شکم، برای کمی هیزم و آتش، ژندهپارچهای برای پوشاندن فرزند، و کاهی برای خوابیدن. جنگیست برای نجات پوست. وقتی انسان برای زندگی کردن میجنگد، برای هرگونه پستی، برای هر جنایت و رسوایی، حاضر و آماده است.
@flith
نویسـنده: کورتزیو مالاپارته
مترجم:قلی خیاط
من جنگ را به طاعون ترجیح میدادم، این «طاعون» که بعد از آزادی ما، ما را به خرابی و تباهی و سرشکستگی کشانده بود. پیش از آزادی، ما همه، مرد و زن و بچه، برای نمردن جنگیده و رنج برده بودیم. اکنون برای زیستن جنگیده و رنج میبریم. بین مبارزه برای نمردن و تلاش برای زیستن، توفیری وجود دارد بسیار عمیق. زن و مرد و بچه و هرکسی که برای نمردن میجنگد، از حق و ناموس خود دفاع کرده و شرافت خود را حسودانه نگه میدارد. برای نمردن، هیچوقت، هیچفردی، سر خم نکرده بود... بعد از آزادی اما، همین مردم مجبور شده بودند برای زیستن بجنگند. و جنگ برای زیستن، چیزیست بسیار ننگین و خوفآور. جنگی نیست برای انسانیت و شرف، جنگیست علیه گرسنگی، برای تکهای نان شکم، برای کمی هیزم و آتش، ژندهپارچهای برای پوشاندن فرزند، و کاهی برای خوابیدن. جنگیست برای نجات پوست. وقتی انسان برای زندگی کردن میجنگد، برای هرگونه پستی، برای هر جنایت و رسوایی، حاضر و آماده است.
@flith
☘☘☘
انتخابات آزاد یا انتخابات مورد تائید حکومت؟
اساسِ دمکراسی، بر روی این اصل بنیادین قرار گرفته : "مردم، هر که را بخواهند میتوانند آزادانه انتخاب کنند." اما در ایران، این اصل بنیادی تقلیل پیدا کرده باینکه" مردم فقط میتوانند کسانی را که مورد تأئید حکومت باشند را آزادانه انتخاب کنند." نام این رویکرد هم «نظارت استصوابی» است. اخیراً مصوبۀ مجلسِ انقلابی یازدهم، تحتعنوان «اصلاح قانون انتخابات» و گذاردن شروط برای داوطلبین انتخابات ریاستجمهوری، حق انتخاب آزادانۀ مردم را باز هم محدودتر میسازد.
#صادق_زیباکلام| ۱ دیماه
@flith
انتخابات آزاد یا انتخابات مورد تائید حکومت؟
اساسِ دمکراسی، بر روی این اصل بنیادین قرار گرفته : "مردم، هر که را بخواهند میتوانند آزادانه انتخاب کنند." اما در ایران، این اصل بنیادی تقلیل پیدا کرده باینکه" مردم فقط میتوانند کسانی را که مورد تأئید حکومت باشند را آزادانه انتخاب کنند." نام این رویکرد هم «نظارت استصوابی» است. اخیراً مصوبۀ مجلسِ انقلابی یازدهم، تحتعنوان «اصلاح قانون انتخابات» و گذاردن شروط برای داوطلبین انتخابات ریاستجمهوری، حق انتخاب آزادانۀ مردم را باز هم محدودتر میسازد.
#صادق_زیباکلام| ۱ دیماه
@flith
#باشاخه_گلی_ازشاهنامه
میاسای ز آموختن یک زمان
ز دانش میفکن دل اندر گمان
چو گویی که فام خرد توختم
همه هر چه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
🌟فردوسی بزرگ🌟
همیشه در کندوکاو آموختن باش
و هرگز خود شیفته و دچار منیت
(غرور)نشو......
✨✨✨✨
✅نشانی : آغاز داستان بزرگمهر دفتر ۵
@flith
میاسای ز آموختن یک زمان
ز دانش میفکن دل اندر گمان
چو گویی که فام خرد توختم
همه هر چه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
🌟فردوسی بزرگ🌟
همیشه در کندوکاو آموختن باش
و هرگز خود شیفته و دچار منیت
(غرور)نشو......
✨✨✨✨
✅نشانی : آغاز داستان بزرگمهر دفتر ۵
@flith
☘☘☘
جامعه را شقّه شقّه نکنید.
دکتر محمد فاضلی
من با اینکه اسم خیابانها را عوض کنند و به نام بزرگانی بگذارند از اساس مخالفم. خیابان زندگی عینی و ذهنی دارد، زندگی ذهنی خیابان در خاطره مردم است. مردم زیادی در تهران هنوز خیابان شهید مطهری را میگویند تخت طاووس، و خیابان شهید بهشتی را میگویند عباسآباد و این اصلا بیحرمتی به آن دو شخصیت نیست بلکه تداوم حیات ذهنی خیابان است.
تغییر نام خیابان به استاد محمدرضا شجریان یا محمد مصدق هم غلط است. خیابانی که پنجاه سال نامش چیز دیگری بوده، در ذهن مردم عوض نمیشود.
این تغییر نام خیابانها هم فقط به درد این میخورد که کار نمادین به عنوان گزارش کار ارائه شده و بعد که با مخالفت روبهرو شد، بهانه برای انجام نشون کارهای دیگر فراهم شود: نمیگذارند کار کنیم.
مصدق خیابان نمیخواهد، شجریان خیابان لازم ندارد. آدمی که پنجاه سال پس از مرگش سالی چند کتاب درباره او چاپ میشود و آدمی که فرهنگ آوازی ایران با او قوت میگیرد، خیابان لازم ندارد.
نامگذاری خیابان ابزاری فرهنگی برای تقویت انسجام اجتماعی و نه تشدید منازعه سیاسی در سطح اجتماعی است.
اگر نامگذاری خیابان ابزاری برای تقویت انسجام اجتماعی باشد، تغییر نام خیابان از استاد شجریان به شهید فخریزاده هم ضدانسجام و ابزار تفرقهافکنی و رویارویی اجتماعی است. چرا شهید و هنر، و شخصیتهای مورد احترام اقشار اجتماعی مختلف را رو در روی هم قرار میدهید؟
سیاست فرهنگی و اجتماعی ایران امروز برخلاف کارکرد چنین سیاستی در حکومتهای بالغ و توسعهیافته که به دنبال تقویت انسجام و کمرنگ کردن تضادهای اجتماعی است، فقط بر طبل منازعه میکوبد. جامعه را شقّه شقّه نکنید.
@flith
جامعه را شقّه شقّه نکنید.
دکتر محمد فاضلی
من با اینکه اسم خیابانها را عوض کنند و به نام بزرگانی بگذارند از اساس مخالفم. خیابان زندگی عینی و ذهنی دارد، زندگی ذهنی خیابان در خاطره مردم است. مردم زیادی در تهران هنوز خیابان شهید مطهری را میگویند تخت طاووس، و خیابان شهید بهشتی را میگویند عباسآباد و این اصلا بیحرمتی به آن دو شخصیت نیست بلکه تداوم حیات ذهنی خیابان است.
تغییر نام خیابان به استاد محمدرضا شجریان یا محمد مصدق هم غلط است. خیابانی که پنجاه سال نامش چیز دیگری بوده، در ذهن مردم عوض نمیشود.
این تغییر نام خیابانها هم فقط به درد این میخورد که کار نمادین به عنوان گزارش کار ارائه شده و بعد که با مخالفت روبهرو شد، بهانه برای انجام نشون کارهای دیگر فراهم شود: نمیگذارند کار کنیم.
مصدق خیابان نمیخواهد، شجریان خیابان لازم ندارد. آدمی که پنجاه سال پس از مرگش سالی چند کتاب درباره او چاپ میشود و آدمی که فرهنگ آوازی ایران با او قوت میگیرد، خیابان لازم ندارد.
نامگذاری خیابان ابزاری فرهنگی برای تقویت انسجام اجتماعی و نه تشدید منازعه سیاسی در سطح اجتماعی است.
اگر نامگذاری خیابان ابزاری برای تقویت انسجام اجتماعی باشد، تغییر نام خیابان از استاد شجریان به شهید فخریزاده هم ضدانسجام و ابزار تفرقهافکنی و رویارویی اجتماعی است. چرا شهید و هنر، و شخصیتهای مورد احترام اقشار اجتماعی مختلف را رو در روی هم قرار میدهید؟
سیاست فرهنگی و اجتماعی ایران امروز برخلاف کارکرد چنین سیاستی در حکومتهای بالغ و توسعهیافته که به دنبال تقویت انسجام و کمرنگ کردن تضادهای اجتماعی است، فقط بر طبل منازعه میکوبد. جامعه را شقّه شقّه نکنید.
@flith
👍1
☘☘☘
درس عبرت گرفتن از تاریخ...
باید بدانید که تاریخ این سرزمین شاهد خیلی بازی های روزگار بوده است که انسان را به تفکر واداشته و باید از ان عبرت گرفت...
روزی که رضاشاه استخوانهای کریم خان زند ، را بعد از ۱۵۰ سال لگد مال شدن خارج کرد تا دوباره با احترام در جایی دیگر دفن کند ، حدس می زد که روزگاری فرا خواهد رسید و مخالفینش آرامگاه او را هم مثل کریم خان خراب خواهند کرد تا بتوانند جنازه اش بیرون بکشند؟؟
آغامحمد خان قاجار وقتی توانست لطفعلی خان آخرین مدعی جدی دودمان زندیه را از پای در آورد ، در شعله آتش انتقام از کریم خان و تبارش می سوخت ...
بعد از این واقعه مجالی یافت ، تاج به سر نهاد و بر تخت پادشاهی نشست...
در اولین قدم ازسلطنت و اقتدار خود فرمان داد قبر کریم خان که روبروی ارگ کریمخان بود را بشکافند و استخوانهای او را پس از سالها از دل خاک بیرون بکشند و به تهران آورند و در جلوی پله های عمارت کریم خانی در ارگ سلطنتی تهران که خان زند آن را پیش تر ساخته بود دفن کرد تا هنگام آمد و شد او در این بنا قبر دشمن زیر پایش لگد مال شود..
گفته می شود آغا_محمد_خان هنگام عبور از این جا برای تسكين قلب پر كينه خود با نوك شمشيری كه بر كمر داشت چند ضربهای نيز بر خاك او مي نواخت و دستور داد سر کریم خان را در جلو درب ورودی قصر وی دفن کنند تا هرگاه شاه از آنجا عبور می کند لگدی بر قبر او بزند و از این تخریب و تحقیر جنازه کریم خان لذت ببرد...
کریم خان در عمارت وکیل شیراز دو ستون عظیم از سنگی یک پارچه رابه نشانه قدرت خود و ابهت بنا جلوی ایوان عمارت بر پا کرد ....
نوشته اند ستون ها را به سختی تا عمارت حمل کردند ، و در موقع نصب آنها ، کریم خان (فرمانروایی آغامحمد خان را پیش بینی کرد) به آغا محمد خان که آن زمان در کاخ شیراز تحت نظر خان زند بود و حضور داشت ، می گوید :
می دانم اکنون در این اندیشه ای که اگر حمل این ستون ها در این فاصله کوتاه اینقدر سخت بوده ، چگونه باید آنها را به فاصله زیاد حمل کنی ؟
گو اینکه کریمخان توانست در آن لحظه واقعه تغییر سلطنت را درست حدس بزند...
اما هرگز تصور نمی کرد که آغامحمد خان علاوه بر آن ، به قبر وی نیز رحم نکند ، و بازمانده جسد او را جابجا کند ....
قاجار ها 150 سال حکومت کردند و در طول این سالها با تبلیغات گسترده خواستند که نام کریم خان زند را در تاریخ ایران بدنام کنند ولی با رفتن سلسله شان ،قضاوت تاریخ در مورد کریم خان چیز دیگری بود ...
در سال 1304 خورشیدی رضاشاه با وزیر دربار خود و بزرگان قوم زند با حضور در پای خلوت کریم خانی،دوباره سینه خاک را شکافتند ، و استخوان های کریم خان را در آوردند و با تشریفات و احترامی خاص آنها را به قم بردند ، و در آن سرزمین برای سومین بار به خاک سپردند...
بزرگان زند بپاس این رفتار شمشیر فولاد کریم خان وکیل الرعایا را به رضا_شاه دادند...
باید منتظر ماند تا دوباره تاریخ ایران شاهد این باشد که ایا آیندگان هم جنازه رضاشاه و پسرش را دوباره با احترام دفن خواهند کرد یا نه ....
@flith
درس عبرت گرفتن از تاریخ...
باید بدانید که تاریخ این سرزمین شاهد خیلی بازی های روزگار بوده است که انسان را به تفکر واداشته و باید از ان عبرت گرفت...
روزی که رضاشاه استخوانهای کریم خان زند ، را بعد از ۱۵۰ سال لگد مال شدن خارج کرد تا دوباره با احترام در جایی دیگر دفن کند ، حدس می زد که روزگاری فرا خواهد رسید و مخالفینش آرامگاه او را هم مثل کریم خان خراب خواهند کرد تا بتوانند جنازه اش بیرون بکشند؟؟
آغامحمد خان قاجار وقتی توانست لطفعلی خان آخرین مدعی جدی دودمان زندیه را از پای در آورد ، در شعله آتش انتقام از کریم خان و تبارش می سوخت ...
بعد از این واقعه مجالی یافت ، تاج به سر نهاد و بر تخت پادشاهی نشست...
در اولین قدم ازسلطنت و اقتدار خود فرمان داد قبر کریم خان که روبروی ارگ کریمخان بود را بشکافند و استخوانهای او را پس از سالها از دل خاک بیرون بکشند و به تهران آورند و در جلوی پله های عمارت کریم خانی در ارگ سلطنتی تهران که خان زند آن را پیش تر ساخته بود دفن کرد تا هنگام آمد و شد او در این بنا قبر دشمن زیر پایش لگد مال شود..
گفته می شود آغا_محمد_خان هنگام عبور از این جا برای تسكين قلب پر كينه خود با نوك شمشيری كه بر كمر داشت چند ضربهای نيز بر خاك او مي نواخت و دستور داد سر کریم خان را در جلو درب ورودی قصر وی دفن کنند تا هرگاه شاه از آنجا عبور می کند لگدی بر قبر او بزند و از این تخریب و تحقیر جنازه کریم خان لذت ببرد...
کریم خان در عمارت وکیل شیراز دو ستون عظیم از سنگی یک پارچه رابه نشانه قدرت خود و ابهت بنا جلوی ایوان عمارت بر پا کرد ....
نوشته اند ستون ها را به سختی تا عمارت حمل کردند ، و در موقع نصب آنها ، کریم خان (فرمانروایی آغامحمد خان را پیش بینی کرد) به آغا محمد خان که آن زمان در کاخ شیراز تحت نظر خان زند بود و حضور داشت ، می گوید :
می دانم اکنون در این اندیشه ای که اگر حمل این ستون ها در این فاصله کوتاه اینقدر سخت بوده ، چگونه باید آنها را به فاصله زیاد حمل کنی ؟
گو اینکه کریمخان توانست در آن لحظه واقعه تغییر سلطنت را درست حدس بزند...
اما هرگز تصور نمی کرد که آغامحمد خان علاوه بر آن ، به قبر وی نیز رحم نکند ، و بازمانده جسد او را جابجا کند ....
قاجار ها 150 سال حکومت کردند و در طول این سالها با تبلیغات گسترده خواستند که نام کریم خان زند را در تاریخ ایران بدنام کنند ولی با رفتن سلسله شان ،قضاوت تاریخ در مورد کریم خان چیز دیگری بود ...
در سال 1304 خورشیدی رضاشاه با وزیر دربار خود و بزرگان قوم زند با حضور در پای خلوت کریم خانی،دوباره سینه خاک را شکافتند ، و استخوان های کریم خان را در آوردند و با تشریفات و احترامی خاص آنها را به قم بردند ، و در آن سرزمین برای سومین بار به خاک سپردند...
بزرگان زند بپاس این رفتار شمشیر فولاد کریم خان وکیل الرعایا را به رضا_شاه دادند...
باید منتظر ماند تا دوباره تاریخ ایران شاهد این باشد که ایا آیندگان هم جنازه رضاشاه و پسرش را دوباره با احترام دفن خواهند کرد یا نه ....
@flith