☘☘☘
حاکمان بد فرجام
رحیم قمیشی
مدتی است به دلیلی از خاطرات جبهه و اسارت نمینویسم. امشب هم نیامدم که از آن روزها بنویسم.
جز اشارهای...
من چفیه زمان جنگم را هم، که بعد از سالها پیدایش کردم، نگهش نداشتم.
یاد بچههایی میانداختم که نمیخواستم یادشان بیفتم! امروز مگر کسی باور میکند آن روزها چه بود؟
مگر در خانههای گرم میشود سرمای سنگر را باور کرد، وقتی دندانها به هم میخوردند، وقتی آب یخ میزد، وقتی برای وضو دستمان میلرزید و روحانی بیسواد میگفت این وضویتان باطل است، و باز یخ و باز وضو...
من به فرزندان خودم هم نتوانستم بگویم چه چیزی آراممان میکرد در جبهه، وسط آن خون و آتش، وسط آن تیر و ترکش...
چه چیزی شهدا را با لبخند میفرستاد به دیدار خدایشان، چرا مجروحها آه و ناله نمیکردند.
حالا به دیگران چه میتوانم بگویم؟!
من به فرزندانم نتوانستم بباورانم در اسارت ما روحمان آزادتر بود از امروز! آرامشمان، خندههایمان، امیدمان به آینده، بیشتر بود از امروز.
مگر کسی امروز میتواند بفهمد!
دورهای که حکومت و استیلا، و سلاح و پول، مغرورمان کرده... آنهم چه غروری!
در اردوگاه، عراقی ما را برده بود بیگاری، ساختمانی بسازیم کوچک، با چهار اتاقک بسیار کوچکتر، و راهرویی تنگ و تاریک.
با ترس پرسیدیم این برای چیست؟ به دروغ گفت چهار حلقه دستشویی است، اما سنگ توالت آنجا کار نگذاشتند، درهایش را با ورقهای آهنی قوی گذاشتند، و درهای اتاقکها را قفلهای بسیار ضخیم.
دو ماه بعد خودم را چشمهای بسته آوردند همانجا، من که جزو سازندگانش بودم، شدم مهمان اولش. انفرادی شده بودند، انفرادیهایی با ابعاد دستشوییهایی بسبار تنگ.
نهمیشد دراز بکشم، نهمیشد بایستم، نه قضای حاجتی، نه روزنهای از نور...
کاش بزرگترش ساخته بودیم!
حسین نگهبان عقدهای، یکی از روزها که آمد آمار ما ۴ نفر انفرادی را بگیرد، تا به اسم من رسید، پرسید کدام رحیم؟!
از من خواست صورتم را روبروی دریچهی نازک تعبیه شده روی در، که از آنجا غذا برایمان میفرستادند بگیرم. با احتیاط صورتم را آوردم جلو.
چشمهای گردش را دیدم، حسین دل پُری از من داشت، در چشم به هم زدنی آب دهانش را پرت کرد به صورتم...
رفتم عقب، دیگر فقط صدای فحشهایش میآمد، اینکه من دمپایی هستم، اینکه من خرم، اینکه من باید دندهام بشکند، و گردنم...
اینکه فردا حسابم را میرسد.
آن شب آب دهانش را پاک نکردم. آب که نداشتم، صابون نداشتم، حتی یک تکه دستمال نبود.
یادم هست هنوز نماز مغرب را نخوانده بودم. تیمم که گرفتم ایستادم مقابل خدا.
با همان آب دهان روی صورتم که بویش اذیتم میکرد.
ایستادم برابر خدا؛
ببین آب دهان روی صورتم
ببین در حفره تنگ و تاریک
ببین در غربت عراق
در اسارت بندگان نادانت
تو راضی میشوی؟ دلهای شکسته ما
و نتوانستم ادامه بدهم
او که از دلها خبر دارد...
چیزی نگذشت
کمتر از دو سال بعد
همان انفرادیها شد جای خودشان
آمریکا حمله کرد، همهشان دربهدر شدند
همان حسین که آب دهان انداخت
همان عدنان که یک کشیده میزد تا ساعتها گوشمان سوت میکشید
همان گروهبان یوسفی که دستش آلوده بود
همان صدام که فکرش را نمیکرد
همه رفتند به سوراخهای موش!
رفتند با وحشت و ترس...
و خدایی نداشتند تا در تاریکی آرامششان بدهد
رفتند با خفت و خواری
و شدند فراموش شدگان همیشگی...
چرا فکر نکردند سلطه یک روز است و دو روز
چرا فکر نکردند گاهی یک نفرین، گاهی آه یک مظلوم، زیر و رویشان میکند.
چرا فکر نکردند زندگی همین یک روز و دو روز حاکم بودن که نیست!
چرا فکر نکردند همه حکمرانها آخرش سقوط کردهاند.
چرا فکر نکردند جز محبت و عشق، و خدمت، هیچ چیز نمیماند.
هبچ چیز...
چرا فکر نکردند زندانهای تنگ انفرادی که میسازند روزی میشود جای خودشان
و طنابهای دار
و نفرتها
و غرورهای بیجا
و دزدیها و چپاولها
و خندههای متکبرانه حاکمان
با آه مردم تهیدست
وبالشان را میگیرد
و حسابی میگیرد!
چرا فکر نکردند...
چرا فکر نمیکنند...
@flith
حاکمان بد فرجام
رحیم قمیشی
مدتی است به دلیلی از خاطرات جبهه و اسارت نمینویسم. امشب هم نیامدم که از آن روزها بنویسم.
جز اشارهای...
من چفیه زمان جنگم را هم، که بعد از سالها پیدایش کردم، نگهش نداشتم.
یاد بچههایی میانداختم که نمیخواستم یادشان بیفتم! امروز مگر کسی باور میکند آن روزها چه بود؟
مگر در خانههای گرم میشود سرمای سنگر را باور کرد، وقتی دندانها به هم میخوردند، وقتی آب یخ میزد، وقتی برای وضو دستمان میلرزید و روحانی بیسواد میگفت این وضویتان باطل است، و باز یخ و باز وضو...
من به فرزندان خودم هم نتوانستم بگویم چه چیزی آراممان میکرد در جبهه، وسط آن خون و آتش، وسط آن تیر و ترکش...
چه چیزی شهدا را با لبخند میفرستاد به دیدار خدایشان، چرا مجروحها آه و ناله نمیکردند.
حالا به دیگران چه میتوانم بگویم؟!
من به فرزندانم نتوانستم بباورانم در اسارت ما روحمان آزادتر بود از امروز! آرامشمان، خندههایمان، امیدمان به آینده، بیشتر بود از امروز.
مگر کسی امروز میتواند بفهمد!
دورهای که حکومت و استیلا، و سلاح و پول، مغرورمان کرده... آنهم چه غروری!
در اردوگاه، عراقی ما را برده بود بیگاری، ساختمانی بسازیم کوچک، با چهار اتاقک بسیار کوچکتر، و راهرویی تنگ و تاریک.
با ترس پرسیدیم این برای چیست؟ به دروغ گفت چهار حلقه دستشویی است، اما سنگ توالت آنجا کار نگذاشتند، درهایش را با ورقهای آهنی قوی گذاشتند، و درهای اتاقکها را قفلهای بسیار ضخیم.
دو ماه بعد خودم را چشمهای بسته آوردند همانجا، من که جزو سازندگانش بودم، شدم مهمان اولش. انفرادی شده بودند، انفرادیهایی با ابعاد دستشوییهایی بسبار تنگ.
نهمیشد دراز بکشم، نهمیشد بایستم، نه قضای حاجتی، نه روزنهای از نور...
کاش بزرگترش ساخته بودیم!
حسین نگهبان عقدهای، یکی از روزها که آمد آمار ما ۴ نفر انفرادی را بگیرد، تا به اسم من رسید، پرسید کدام رحیم؟!
از من خواست صورتم را روبروی دریچهی نازک تعبیه شده روی در، که از آنجا غذا برایمان میفرستادند بگیرم. با احتیاط صورتم را آوردم جلو.
چشمهای گردش را دیدم، حسین دل پُری از من داشت، در چشم به هم زدنی آب دهانش را پرت کرد به صورتم...
رفتم عقب، دیگر فقط صدای فحشهایش میآمد، اینکه من دمپایی هستم، اینکه من خرم، اینکه من باید دندهام بشکند، و گردنم...
اینکه فردا حسابم را میرسد.
آن شب آب دهانش را پاک نکردم. آب که نداشتم، صابون نداشتم، حتی یک تکه دستمال نبود.
یادم هست هنوز نماز مغرب را نخوانده بودم. تیمم که گرفتم ایستادم مقابل خدا.
با همان آب دهان روی صورتم که بویش اذیتم میکرد.
ایستادم برابر خدا؛
ببین آب دهان روی صورتم
ببین در حفره تنگ و تاریک
ببین در غربت عراق
در اسارت بندگان نادانت
تو راضی میشوی؟ دلهای شکسته ما
و نتوانستم ادامه بدهم
او که از دلها خبر دارد...
چیزی نگذشت
کمتر از دو سال بعد
همان انفرادیها شد جای خودشان
آمریکا حمله کرد، همهشان دربهدر شدند
همان حسین که آب دهان انداخت
همان عدنان که یک کشیده میزد تا ساعتها گوشمان سوت میکشید
همان گروهبان یوسفی که دستش آلوده بود
همان صدام که فکرش را نمیکرد
همه رفتند به سوراخهای موش!
رفتند با وحشت و ترس...
و خدایی نداشتند تا در تاریکی آرامششان بدهد
رفتند با خفت و خواری
و شدند فراموش شدگان همیشگی...
چرا فکر نکردند سلطه یک روز است و دو روز
چرا فکر نکردند گاهی یک نفرین، گاهی آه یک مظلوم، زیر و رویشان میکند.
چرا فکر نکردند زندگی همین یک روز و دو روز حاکم بودن که نیست!
چرا فکر نکردند همه حکمرانها آخرش سقوط کردهاند.
چرا فکر نکردند جز محبت و عشق، و خدمت، هیچ چیز نمیماند.
هبچ چیز...
چرا فکر نکردند زندانهای تنگ انفرادی که میسازند روزی میشود جای خودشان
و طنابهای دار
و نفرتها
و غرورهای بیجا
و دزدیها و چپاولها
و خندههای متکبرانه حاکمان
با آه مردم تهیدست
وبالشان را میگیرد
و حسابی میگیرد!
چرا فکر نکردند...
چرا فکر نمیکنند...
@flith
العراق نت: آیت الله محمود امجد از سکوت سیستانی در برابر آدم ربایی روح الله زم روزنامه نگار ایرانی در فرودگاه بین المللی بغداد انتقاد کرد!
برخلاف ادعاهای دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی که دستگیری روح الله زم را در یک عملیات پیچیده اطلاعاتی عنوان می کنند، نیروهای امنیتی عراقی وابسته به جمهوری اسلامی، روح الله زم را هنگام ورود به فرودگاه بین المللی بغداد بازداشت و به نیروهای اطلاعاتی ایران تحویل می دهند!
روح الله زم با فریب دفتر آیت الله سیستانی به عراق آمد و آیت الله سیستانی با وجود تماسهای مکرر ایرانیان از نقاط مختلف دنیا با دفترش حاضر نشد در زمان بازجویی از زم حتی یک بیانیه بدهد و اگر از دفترش سواستفاده شده آنرا محکوم کند. فقط بعد از اینکه آیت الله سیستانی از اعدام زم اطمینان حاصل کرد، دهان گشوده و گفت خبر نداشتم و بی تقصیرم. دروغی که ما از همه آخوندها می شناسیم و سیستانی هم با دیگر آخوندها فرقی ندارد و بخاطر وجوهاتش از ایران زم را قربانی کرد.
@flith
برخلاف ادعاهای دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی که دستگیری روح الله زم را در یک عملیات پیچیده اطلاعاتی عنوان می کنند، نیروهای امنیتی عراقی وابسته به جمهوری اسلامی، روح الله زم را هنگام ورود به فرودگاه بین المللی بغداد بازداشت و به نیروهای اطلاعاتی ایران تحویل می دهند!
روح الله زم با فریب دفتر آیت الله سیستانی به عراق آمد و آیت الله سیستانی با وجود تماسهای مکرر ایرانیان از نقاط مختلف دنیا با دفترش حاضر نشد در زمان بازجویی از زم حتی یک بیانیه بدهد و اگر از دفترش سواستفاده شده آنرا محکوم کند. فقط بعد از اینکه آیت الله سیستانی از اعدام زم اطمینان حاصل کرد، دهان گشوده و گفت خبر نداشتم و بی تقصیرم. دروغی که ما از همه آخوندها می شناسیم و سیستانی هم با دیگر آخوندها فرقی ندارد و بخاطر وجوهاتش از ایران زم را قربانی کرد.
@flith
حتی تاریک ترین شب نیز
پایان خواهد یافت و خورشید
خواهد درخشید و روزهای خوب
خواهند آمد.
به امید فردایی روشن که به
آرزوهای امروزمان برسیم...
@flith
پایان خواهد یافت و خورشید
خواهد درخشید و روزهای خوب
خواهند آمد.
به امید فردایی روشن که به
آرزوهای امروزمان برسیم...
@flith
تصویری تاریخی از سندی ۸۰ ساله ...
«.. سرقت مشاهیر ایرانی توسط ترکیه..»
این سند تاریخی گزارشی است محرمانه که از طرف وزیر امور خارجه وقت ایران به دفتر نخست وزیری ارسال شده است.
تاریخ ارسال این گزارش روز نوزدهم ماه اسفند سال ۱۳۱۹ خورشیدی است.
در این گزارش وزیر امور خارجه با استناد به گزارش سفارت ایران در آنکار، مبنی بر ترک جلوه دادن برخی از مشاهیر ایرانی بمانند حکیم عمر خیام نیشابوری ، فارابی و خواجه نظامالملک توسی، اقدامهای دولت ايران در راستای روشنسازی افكار عمومی و آشنایی آنها با مشاهير خود را ضروری دانسته تا جلوی چنين رفتارهایی گرفته شود.
@flith
«.. سرقت مشاهیر ایرانی توسط ترکیه..»
این سند تاریخی گزارشی است محرمانه که از طرف وزیر امور خارجه وقت ایران به دفتر نخست وزیری ارسال شده است.
تاریخ ارسال این گزارش روز نوزدهم ماه اسفند سال ۱۳۱۹ خورشیدی است.
در این گزارش وزیر امور خارجه با استناد به گزارش سفارت ایران در آنکار، مبنی بر ترک جلوه دادن برخی از مشاهیر ایرانی بمانند حکیم عمر خیام نیشابوری ، فارابی و خواجه نظامالملک توسی، اقدامهای دولت ايران در راستای روشنسازی افكار عمومی و آشنایی آنها با مشاهير خود را ضروری دانسته تا جلوی چنين رفتارهایی گرفته شود.
@flith
دل و دماغ نمانده، میدانم. روزگار گران شده و جان ارزان، میدانم.
ولی یلدا را حذف نکنید، دور نزنید، از روی آن یک دقیقه اضافه نپرید و برای رفتن به فردای یلدا عجله نکنید.
نیاکان ما، موسسهای خوش ذوق یلدا، کاشفان همان یک بند انگشت درازتر بودن شب، گیر و گرفتاری زیاد داشتهاند؛ سیل به خانههاشان، آفت به مزرعههاشان و گرگ به گلههاشان میزده.
اما خوب میدانستند که زندگی زودپز جوشانیست که هر آن ممکن است بترکد.
برای این روزهای تلخ، کشدار و بیآینده یلدا سوپاپ خوبیست؛ یک مشت تخمه بخرید، دو تا انار؛ با چند قاشق شکر سوهان عسلی درست کنید؛ یک پیاله گندم برشته کنید؛ دمنوش دم کنید؛ چراغ سهفتیلهای قدیمی را راه بیندازید؛ رویش پوست پرتقال بگذارید و یلدا را جشن بگیرید.
دورهمی نگیرید؛ اما خانواده کوچکتان را دور هم جمع کنید.
تلویزیون را خاموش کنید تا حرفهای لوس هرساله را باز قالب نکنند.
حافظ بخوانید؛ از دو سه روز جلوتر یک قصه شب یلدایی حفظ کنید، جمشید و خورشید، امیرارسلان، ماهپیشونی...
شاد باشید تا آب ریخته نشود به آسیاب اهریمنی که ما را کِز و سوخته و ساکت میخواهد، ما را عزادار و افسرده میپسندد، ما را شباشب و بیسحر دوست دارد.
منتظر نباشید سال بعد، سالهای بعد یک آخر آذر بیدغدغه بیاید، نمیآید... هر سال گیر خودش، گرفتاری خودش...
ذخایر خوشی را برای بازی فینال نگذارید.
همین شبی که در پیش داریم متاع ساده و کمادعای ماست.
دریابید...
@flith
ولی یلدا را حذف نکنید، دور نزنید، از روی آن یک دقیقه اضافه نپرید و برای رفتن به فردای یلدا عجله نکنید.
نیاکان ما، موسسهای خوش ذوق یلدا، کاشفان همان یک بند انگشت درازتر بودن شب، گیر و گرفتاری زیاد داشتهاند؛ سیل به خانههاشان، آفت به مزرعههاشان و گرگ به گلههاشان میزده.
اما خوب میدانستند که زندگی زودپز جوشانیست که هر آن ممکن است بترکد.
برای این روزهای تلخ، کشدار و بیآینده یلدا سوپاپ خوبیست؛ یک مشت تخمه بخرید، دو تا انار؛ با چند قاشق شکر سوهان عسلی درست کنید؛ یک پیاله گندم برشته کنید؛ دمنوش دم کنید؛ چراغ سهفتیلهای قدیمی را راه بیندازید؛ رویش پوست پرتقال بگذارید و یلدا را جشن بگیرید.
دورهمی نگیرید؛ اما خانواده کوچکتان را دور هم جمع کنید.
تلویزیون را خاموش کنید تا حرفهای لوس هرساله را باز قالب نکنند.
حافظ بخوانید؛ از دو سه روز جلوتر یک قصه شب یلدایی حفظ کنید، جمشید و خورشید، امیرارسلان، ماهپیشونی...
شاد باشید تا آب ریخته نشود به آسیاب اهریمنی که ما را کِز و سوخته و ساکت میخواهد، ما را عزادار و افسرده میپسندد، ما را شباشب و بیسحر دوست دارد.
منتظر نباشید سال بعد، سالهای بعد یک آخر آذر بیدغدغه بیاید، نمیآید... هر سال گیر خودش، گرفتاری خودش...
ذخایر خوشی را برای بازی فینال نگذارید.
همین شبی که در پیش داریم متاع ساده و کمادعای ماست.
دریابید...
@flith
☘☘☘
...یا عقب ماند
یدالله کریمی پور
در بیشتر دوران سده های میانه (قرون وسطی)، کلیسا در صدر دستگاه ها بود. رابرت روزول پالمر در این زمینه می نویسد:
" کلیسا فوق همه چیز بود. آثار دیانت در هر امری هویدا بود."
کلیسا و پاپ ها تاج بر سر پادشاهان نهاده و اسقفان که خود زمینداران بزرگی بودند، پاسدار شیوه فئودالیته بوده و بر پایه فتاوای آنان، چنین سیستمی پایدار ماند.
هم چنین این دستگاه، مسئولیت دادرسی و داوری را بر عهده داشت. دستگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) و در پی آن کشتن و سوزاندن و شکنجه کردن را ایجاد کرد. رهبری و هدایت علم را نیز بر عهده داشت و یگانه دستگاه رسمی تفسیر و توجیه جهان و آخرت به شمار می رفت.
ولی با آغاز رنسانس و سپس تکوین دوره روشنگری، جایگاه کلیسا اندک اندک و گام به گام تغییر یافت. شوربختانه کم نیستند کسانی که می پندارند، دستگاه کلیسائی توسط روشنفکران، برای فجایعی که در سده های میانه مرتکب شده بودند، برچیده شد؛ و کلیسا ناخواسته (طوعا وکرها) از صحنه سیاست، علم و دانش، داوری، اقتصاد و...کنار گذاشته شد. نه به هیچ روی. این پندار تقریبا کاملا نادرست است. کلیسا چه در قالب کاتولیسم و چه حتی در اشکال پروتستانیسم، ارتدکس، کالونیست، پرسبیتیریان، کانتربری و...خود گام به گام از این صحنه ها کنار کشید. چرا؟!
دلیلش روشن است؛ چون کلیسا خواه و ناخواه عقب افتاد. چرا و چگونه؟
چون تفسیرها و توجیهات کلیسایی جهان، نسبت به تفسیرهای علم و فلسفی تازه سر از لاک برون آمده، پیچیده، سردرگم و نارسا بود. بنابراین رودخانه کلیسا، از دو جویبار کوچکتر فلسفه و علم بازماند. در ادامه روزگار به تدریج، شط خروشان و فراگیر دین کلیسائی قرون وسطایی، دم به دم کوچکتر و حرکتش کندتر شد. هرچند به کلی از حرکت باز نماند، ولی در برابر دو جویبار دیگر(فلسفه- علم) در تفسیر و توجیه عقلانی پدیدارها، عقب نشست. این دو جویبار اندک اندک، به رودهای خروشان شط گونه تبدیل شدند و شط کلیسا به جویباری کوچک و کند و یخزده تبدیل شده است.
بنابراین بر خلاف پندارهای ناراستین، هیچ زور و عنفی در طرد کلیسا در مقیاسی کلی بکار گرفته نشد، بلکه این خود کلیسا و رهبرانش بودند که نتوانستند از تفاسیر متافیزیکی خود در باره جان و جهان دفاع کرده و به روز نمایند.
آری کلیسا کنار گذاشته نشد، بلکه عقب ماند.
@flith
...یا عقب ماند
یدالله کریمی پور
در بیشتر دوران سده های میانه (قرون وسطی)، کلیسا در صدر دستگاه ها بود. رابرت روزول پالمر در این زمینه می نویسد:
" کلیسا فوق همه چیز بود. آثار دیانت در هر امری هویدا بود."
کلیسا و پاپ ها تاج بر سر پادشاهان نهاده و اسقفان که خود زمینداران بزرگی بودند، پاسدار شیوه فئودالیته بوده و بر پایه فتاوای آنان، چنین سیستمی پایدار ماند.
هم چنین این دستگاه، مسئولیت دادرسی و داوری را بر عهده داشت. دستگاه انگیزسیون (تفتیش عقاید) و در پی آن کشتن و سوزاندن و شکنجه کردن را ایجاد کرد. رهبری و هدایت علم را نیز بر عهده داشت و یگانه دستگاه رسمی تفسیر و توجیه جهان و آخرت به شمار می رفت.
ولی با آغاز رنسانس و سپس تکوین دوره روشنگری، جایگاه کلیسا اندک اندک و گام به گام تغییر یافت. شوربختانه کم نیستند کسانی که می پندارند، دستگاه کلیسائی توسط روشنفکران، برای فجایعی که در سده های میانه مرتکب شده بودند، برچیده شد؛ و کلیسا ناخواسته (طوعا وکرها) از صحنه سیاست، علم و دانش، داوری، اقتصاد و...کنار گذاشته شد. نه به هیچ روی. این پندار تقریبا کاملا نادرست است. کلیسا چه در قالب کاتولیسم و چه حتی در اشکال پروتستانیسم، ارتدکس، کالونیست، پرسبیتیریان، کانتربری و...خود گام به گام از این صحنه ها کنار کشید. چرا؟!
دلیلش روشن است؛ چون کلیسا خواه و ناخواه عقب افتاد. چرا و چگونه؟
چون تفسیرها و توجیهات کلیسایی جهان، نسبت به تفسیرهای علم و فلسفی تازه سر از لاک برون آمده، پیچیده، سردرگم و نارسا بود. بنابراین رودخانه کلیسا، از دو جویبار کوچکتر فلسفه و علم بازماند. در ادامه روزگار به تدریج، شط خروشان و فراگیر دین کلیسائی قرون وسطایی، دم به دم کوچکتر و حرکتش کندتر شد. هرچند به کلی از حرکت باز نماند، ولی در برابر دو جویبار دیگر(فلسفه- علم) در تفسیر و توجیه عقلانی پدیدارها، عقب نشست. این دو جویبار اندک اندک، به رودهای خروشان شط گونه تبدیل شدند و شط کلیسا به جویباری کوچک و کند و یخزده تبدیل شده است.
بنابراین بر خلاف پندارهای ناراستین، هیچ زور و عنفی در طرد کلیسا در مقیاسی کلی بکار گرفته نشد، بلکه این خود کلیسا و رهبرانش بودند که نتوانستند از تفاسیر متافیزیکی خود در باره جان و جهان دفاع کرده و به روز نمایند.
آری کلیسا کنار گذاشته نشد، بلکه عقب ماند.
@flith
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گروه #حصار
یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
آهسته می رسند به مقصد، ستاره ها
مهتاب گاهواره رویای مشرقی ست
سرما حریف قصه ی مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست
«از هرچه بگذری، سخن دوست خوشتر است»
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست
سیب و انار و پسته، شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست
حالا که دوستان همه جمعند، دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
#نغمه_مستشار_نظامی
" یلدا مبارک "
@flith
یلدا شب بلند غزلهای مشرقی ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
آهسته می رسند به مقصد، ستاره ها
مهتاب گاهواره رویای مشرقی ست
سرما حریف قصه ی مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست
«از هرچه بگذری، سخن دوست خوشتر است»
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست
سیب و انار و پسته، شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی ست
حالا که دوستان همه جمعند، دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی ست
یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
#نغمه_مستشار_نظامی
" یلدا مبارک "
@flith
جامعه ای که اساس آن را پول تشکیل می دهد به مردان قدرت داده شده است که هر چه را که می خواهند با آن بخرند و به زنان هم یاد داده شده که برای خوشبختی در زندگی و دستیابی به زندگی راحت مراقب باشند تا در بازار مبادله کالای سکس، زیبائی و جذابیت خود را به قیمت بالا بفروشند. یعنی به دنبال شوهر پولدار باشند.و این یعنی فحشا...منتها در شکل پوشیده و مقبول آن.در چنین جامعه ای هر زنی به دنبال شوهر پولدار می گردد چرا ؟ برای آنکه در ازای کالایی که در اختیار طرف مقابل میگذارد مبلغ بالاتری(زندگی مرفه تری)را بدست می آورد.برای این منظور یعنی برای قیمت خوب یا باید بی نهایت زیبا باشد و یا از خانواده ای ثروتمند.حالت اول این ازدواج زیبایی با پول است و در حالت دوم ازدواج پول با پول..در هر دو حالت هرچند عشق میتواند وجود داشته باشد ولی در اصل چنین الزامی وجود ندارد زیرا درحالت اول زن برای ثروت مرد است که با او ازدواج میکند و مرد هم برای زیبایی سکس زن..جامعه همواره با اخلاقیات خود بر هر کار زشتی ،تا وقتی که به نفعش باشد لباس زیبا می پوشاند.زن که فکر می کند دارایی جز سکس ندارد برای به دست آوردن پول و قدرت،سکس را به نمایش میگذارد.برای همین لباس سکسی می پوشد و مرد که پول دارد نیازی به پوشیدن لباس سکسی ندارد.حربه اصلی آنان _قدرت اقتصادی موقعیت اجتماعی شان است که آن را با شغل خوب، خانه مجلل و ماشین آخرین سیستم برای جلب زنان به نمایش میگذارند. نتیجه آن می شود آنکس که غیرسکسی میپوشد در پی سکس است و کسی که سکسی میپوشد در پی چیزی جز سکس، یعنی در پی پول و امکانات اقتصادی.
جامعه سرمایه داری جامعه وارونه ایست و این تناقض، خصوصیات جامعه وارونه است.درجامعه ای که پول تعیین کننده روابط باشد و اسیر قدرت پول گردد این قدرت تنها در اختیار یک طرف معادله یعنی مرد گذارده می شود و بدتر از آن اینکه ،زن نیز بعنوان قربانی به چنین رابطه ای تن داده ،خود مشوق و پاسدار آن می گردد. در این صورت رابطه با هر توجیهی که بر سر آن سوار شود چیزی جز مبادله سکس در برابر پول یعنی فحشا نخواهد بود. به عبارت ساده، هر زنی که فکر میکند جفت جنسی اش باید مخارج او را بپردازد کاری جز فحشا انجام نمیدهد .حتی اگر این جفتِ جنسی شوهر او باشد.انتظار خرج کردن پول به علامت نشان دادن عشق تا وقتی که یک طرفه باشد نوعی فحشا در پوشش کاذب دوست داشتن است.
این جزیی از فرهنگ مردسالارانه است که زنان را نیز آلوده به خود و به شریک جرم خویش تبدیل کرده است.
#کتاب
#زن_و_سکس_در_تاریخ
#سیامک_ستوده
@flith
جامعه سرمایه داری جامعه وارونه ایست و این تناقض، خصوصیات جامعه وارونه است.درجامعه ای که پول تعیین کننده روابط باشد و اسیر قدرت پول گردد این قدرت تنها در اختیار یک طرف معادله یعنی مرد گذارده می شود و بدتر از آن اینکه ،زن نیز بعنوان قربانی به چنین رابطه ای تن داده ،خود مشوق و پاسدار آن می گردد. در این صورت رابطه با هر توجیهی که بر سر آن سوار شود چیزی جز مبادله سکس در برابر پول یعنی فحشا نخواهد بود. به عبارت ساده، هر زنی که فکر میکند جفت جنسی اش باید مخارج او را بپردازد کاری جز فحشا انجام نمیدهد .حتی اگر این جفتِ جنسی شوهر او باشد.انتظار خرج کردن پول به علامت نشان دادن عشق تا وقتی که یک طرفه باشد نوعی فحشا در پوشش کاذب دوست داشتن است.
این جزیی از فرهنگ مردسالارانه است که زنان را نیز آلوده به خود و به شریک جرم خویش تبدیل کرده است.
#کتاب
#زن_و_سکس_در_تاریخ
#سیامک_ستوده
@flith
شبِ چلّه یا یلدا؟!
هرچند هردو نام معتبر و صحیح اند، اما عنوان چلّه ارتباط معنادارتری با این جشن دارد.
میان #شبِچلّه در آغاز دیماه تا #جشنِ_سَده در دهم بهمن، چهل روز فاصله است که آن را چلّهبزرگ مینامند.
چنانچه از پدربزرگها یا مادربزرگهای خود بپرسید، تصویر روشنی ازین نامها دارند. دربارهی کُرد علی و ننهسرما بپرسید.
از دهم بهمنماه (جَشنِ سَده) تا پایان بهمنماه ۲۰روز فاصله است که آن را چلّهکوچک مینامند و هوا در آن سردتر از چلّهبزرگ است.
چارچار به چهار روز آخر چله بزرگ (از شب چله تا دهم بهمن) و چهار روز آغاز چله کوچک (از دهم بهمن تا پایان ماه) میگویند، یعنی از ۶م تا ۱۴م بهمن.
در وسط چارچار جشن «سَده» بوده که اکنون جز نزد زرتشتیان فراموش شده، اما باز خاطرهٔ سردترین روزهای زمستان ایران یعنی چارچار باقی مانده.
چلّهکوچیکه به چلّهبزرگه طعنه میزند که اگر بهاندازهی تو عمر میکردم پیرزن زیرِ کرسی و بچه درون قنداق یخ میزد!
جشن شبِ چلّه فرخنده بادا⚘🔥
یلدا راد
@flith
هرچند هردو نام معتبر و صحیح اند، اما عنوان چلّه ارتباط معنادارتری با این جشن دارد.
میان #شبِچلّه در آغاز دیماه تا #جشنِ_سَده در دهم بهمن، چهل روز فاصله است که آن را چلّهبزرگ مینامند.
چنانچه از پدربزرگها یا مادربزرگهای خود بپرسید، تصویر روشنی ازین نامها دارند. دربارهی کُرد علی و ننهسرما بپرسید.
از دهم بهمنماه (جَشنِ سَده) تا پایان بهمنماه ۲۰روز فاصله است که آن را چلّهکوچک مینامند و هوا در آن سردتر از چلّهبزرگ است.
چارچار به چهار روز آخر چله بزرگ (از شب چله تا دهم بهمن) و چهار روز آغاز چله کوچک (از دهم بهمن تا پایان ماه) میگویند، یعنی از ۶م تا ۱۴م بهمن.
در وسط چارچار جشن «سَده» بوده که اکنون جز نزد زرتشتیان فراموش شده، اما باز خاطرهٔ سردترین روزهای زمستان ایران یعنی چارچار باقی مانده.
چلّهکوچیکه به چلّهبزرگه طعنه میزند که اگر بهاندازهی تو عمر میکردم پیرزن زیرِ کرسی و بچه درون قنداق یخ میزد!
جشن شبِ چلّه فرخنده بادا⚘🔥
یلدا راد
@flith
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان!
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:
عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟
گفت: میدانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه.
پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟
گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم...
عبید زاکانی
@flith
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:
عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟
گفت: میدانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه.
پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟
گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم...
عبید زاکانی
@flith
☘☘☘
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد می گيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمی دهند...
کم کم ياد می گيری
که حتی نور خورشيد هم می سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيری،
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسی باشی
تا برايت گل بياورد...
ياد ميگيری که ميتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی.
#خورخه_لوئیس_بورخس
@flith
کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد می گيری که بوسهها قرارداد نيستند
و هديهها، معنی عهد و پيمان نمی دهند...
کم کم ياد می گيری
که حتی نور خورشيد هم می سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيری،
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسی باشی
تا برايت گل بياورد...
ياد ميگيری که ميتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی.
#خورخه_لوئیس_بورخس
@flith
☘☘☘
"نانش بده اما ایمانش مپرس"
بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
احسان و نیکوکاری با دین و مسلک تلازمی ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد.
وقتی که آدمی را قادر حکیم علی الاطلاق به جان مضایقت نفرمود افراد متمکن و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
اگر چنین موردی احیاناً پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند: نانش بده، ایمانش مپرس.
@flith
"نانش بده اما ایمانش مپرس"
بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
احسان و نیکوکاری با دین و مسلک تلازمی ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد.
وقتی که آدمی را قادر حکیم علی الاطلاق به جان مضایقت نفرمود افراد متمکن و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
اگر چنین موردی احیاناً پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند: نانش بده، ایمانش مپرس.
@flith
#قابل_تأمل..
داستان غم انگیز علیاصغر امیرانی، روزنامهنگار و بنیانگذار مجلهی «خواندنیها» که تیرباران شد!
او را در ۲۲ اسفندماه ۱۳۵۷ دستگیر کردند.
طبق قوانین خود کشور در بعداز انقلاب نیز جرمی مرتکب نشده بود.
او تنها یک روزنامهنگار بود.
تابستان سال ۱۳۵۸ آزادش کردند اما همهی اموال او را مصادره کردند.
پس از آزادی از زندان سراغ اموالش را گرفت و به دادگاه انقلاب گفت:
«شما مرا آزاد کردید ولی تمام اموال مرا هم گرفتهاید.»
آدم پولداری بود.
خلخالی نیز از آنهمه اموال ،تنها چهار صد متر زمین او را در شمال پس داد.
او گفت:
«من با چهارصد متر زمین در شمال چه کنم. من اهل کشاورزی نیستم. من روزنامهنگارم.»
او را دوباره دستگیر کردند و به هشت سال زندان محکوم کردند.
او به حکم زندانش اعتراض کرد.
اما در دادگاه تجدید نظر او را به جرم پافشاری و زیاده خواهی در باز پس گرفتن اموالش به اعدام محکوم کردند و در روز ۳۱ خردادماه ۱۳۶۰ اعدام شد.
تنها جرمی که دادگاه عنوان کرد ، نشر خبرهای مربوط به خوانندگان وهنرپیشه هادر قبل از انقلاب بود.
@flith
داستان غم انگیز علیاصغر امیرانی، روزنامهنگار و بنیانگذار مجلهی «خواندنیها» که تیرباران شد!
او را در ۲۲ اسفندماه ۱۳۵۷ دستگیر کردند.
طبق قوانین خود کشور در بعداز انقلاب نیز جرمی مرتکب نشده بود.
او تنها یک روزنامهنگار بود.
تابستان سال ۱۳۵۸ آزادش کردند اما همهی اموال او را مصادره کردند.
پس از آزادی از زندان سراغ اموالش را گرفت و به دادگاه انقلاب گفت:
«شما مرا آزاد کردید ولی تمام اموال مرا هم گرفتهاید.»
آدم پولداری بود.
خلخالی نیز از آنهمه اموال ،تنها چهار صد متر زمین او را در شمال پس داد.
او گفت:
«من با چهارصد متر زمین در شمال چه کنم. من اهل کشاورزی نیستم. من روزنامهنگارم.»
او را دوباره دستگیر کردند و به هشت سال زندان محکوم کردند.
او به حکم زندانش اعتراض کرد.
اما در دادگاه تجدید نظر او را به جرم پافشاری و زیاده خواهی در باز پس گرفتن اموالش به اعدام محکوم کردند و در روز ۳۱ خردادماه ۱۳۶۰ اعدام شد.
تنها جرمی که دادگاه عنوان کرد ، نشر خبرهای مربوط به خوانندگان وهنرپیشه هادر قبل از انقلاب بود.
@flith
اسلحه ها را "زنده به گور "کنید
و "گندم " بکارید ،،
"دیکتاتور"ها را خلع درجه
و بر سینه ی "کشاورزان "
"مدال" حک کنید ،،
چوبه های دار را بتراشید
مجسمه ی "آزادی"بسازید
و در "میدان"شهر بگمارید ،،
انبار "مهمات"را بسوزانید
و "کتابخانه"بسازید ،،
"فشنگ" هارا خفه کنید
و قلم ها را "مسلح"،،
"موشک"هارا در قفس کنید
و "پرندگان"را "آزاد"،،
"مرز" هارا به هم بدوزید
و "پرچم "ها را در قلب نهان کنید ،،
"انسانیت"را قاب کنید
بر "سینه"ی دیوار بکوبید
و قبله بسازید ،،
"کلیسا"و "مساجد" را آذین ببندید
"مطربان"بنوازند
"خدا"را دعوت کنید
تا با کودکان "برقصد"
آری
زندگی زیباست
همچو "سیبی سرخ"
در دستان "زنی پاکدامن"
*ناکو*
*شاعر کردستان عراق*
@flith
و "گندم " بکارید ،،
"دیکتاتور"ها را خلع درجه
و بر سینه ی "کشاورزان "
"مدال" حک کنید ،،
چوبه های دار را بتراشید
مجسمه ی "آزادی"بسازید
و در "میدان"شهر بگمارید ،،
انبار "مهمات"را بسوزانید
و "کتابخانه"بسازید ،،
"فشنگ" هارا خفه کنید
و قلم ها را "مسلح"،،
"موشک"هارا در قفس کنید
و "پرندگان"را "آزاد"،،
"مرز" هارا به هم بدوزید
و "پرچم "ها را در قلب نهان کنید ،،
"انسانیت"را قاب کنید
بر "سینه"ی دیوار بکوبید
و قبله بسازید ،،
"کلیسا"و "مساجد" را آذین ببندید
"مطربان"بنوازند
"خدا"را دعوت کنید
تا با کودکان "برقصد"
آری
زندگی زیباست
همچو "سیبی سرخ"
در دستان "زنی پاکدامن"
*ناکو*
*شاعر کردستان عراق*
@flith
Forwarded from پرواز فکر و اندیشه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست...
امیر هوشنگ ابتهاج
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست...
امیر هوشنگ ابتهاج
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️