پرواز فکر و اندیشه
1.18K subscribers
4.2K photos
2.09K videos
84 files
981 links
‏جاویدشاه فقط یه شعار نیست…

عهد ما با ایران و هزاران سال پادشاهی‌ست…
Download Telegram
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

یک ثانیه قبل از آتش

دقیقا همان شبی که به کاروان ایرانی حمله شد، من تازه رسیده بودم سنفرانسیسکو و مهمان یک زوج ایرانی-آمریکایی بودم. پایم را که گذاشتم توی خانه دیدم که با دلشوره دارند اخبار را نگاه می‌کنند. وحید و ورونیکا، دستانشان را توی هم قفل کرده بودند و زل زده بودند به صفحه‌ی تلویزیون. این صحنه من را برد به سالهای خیلی خیلی دور. خاطره‌ای که هزار سال پیش آقای یاوریان برایم تعریف کرده بود.

آقای یاوریان مسئول ساختن قطعه‌های مکانیک شرکت‌مان بود. ده کیلومتر باید توی جاده‌ی خاوران می‌رفتی تا برسی به کارگاهش. ظهرهای تابستان زیر باد کولر ناهار می‌خوردیم و تا آب برای چایی جوش بیاید گپ می‌زدیم.

یکبار بحث سربازی شده بود. آقای یاوریان همینطوری که توی بهمنِ کوچکش پک می‌زد تعریف کرد که سربازی‌اش خورده بود به جنگ ایران و عراق. همان اوایل کار فرمانده همه را ردیف می‌کند و می‌پرسد که "کی لیسانس داره؟" آقای یاوریان و یکی دو نفر دیگر دستشان را بلند می‌کنند. بعد فرمانده اینها را می‌کند دیده‌بان مقدم توپخانه. آقای یاوریان کارش این بود که خط مقدم جبهه را نگاه کند و به توپخانه گِرا بدهد تا بمبها دقیق بیفتند روی سر سربازهای عراقی.

آقای یاوریان گفت که یک روز که داشته با دوربینش خط را می‌پاییده چشمش می‌خورد به یک سرباز عراقی که از سنگرش آمده بود بیرون. آقای یاوریان با دوربینش قفل می‌شود روی سرباز. اراده‌ی آقای یاوریان کافی بود تا یک موشک سرباز عراقی را پودر کند و بفرستد هوا. آقای یاوریان ولی کماکان سرباز را دنبال می‌کند. سرباز عراقی می‌نشیند روی زمین. پوتینش را در می‌آورد. جورابش را در می‌آورد.

آستینش را بالا می‌زند. ظرف آب را برمی‌دارد. مشتش را می‌کند توی آب و شروع می‌کند به وضو گرفتن. آقای یاوریان همانجا دوربین را ول می‌کند و به فرمانده می‌گوید که دیگر نمی‌خواهد دیده‌بان باشد. آقای یاوریان انقدر خواهش و التماس می‌کند که منتقل‌ش می‌کنند به بهداریِ گردان تا بقیه‌ی خدمتش را راننده‌ی آمبولانس بماند.

این روزها دلم می‌خواست که می‌توانستم دوربین آقای یاوریان را تکثیر کنم و بدهم دست تمام سیاستمدارهای دنیا. دقیقا دست همان کسی که مسئول صادر کردن فرمان شلیک است. شاید از دوربین آقای یاوریان ببیند که قرار است یک پدر را بکشد، سینه‌ی یک مادر را بشکافد، فرصت زندگی را از یک فرزند بگیرد.

شاید یک ثانیه قبل از آتش، از دوربین آقای یاوریان به چشمهای خسته‌ی ما نگاه کند و از اینهمه اندوه ما دلش به درد بیاید. سیاستمدارها... "همانها که به جنگ نمی‌روند، تعدادشان کم است، و طول عمرهای بلندی دارند"...

#مهدی_معارف

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Reading Ferdowsi Ep15
Amir Khadem
پانزدهم: مقدمه‌ی داستان رستم و افراسیاب

سازنده: امیر خادم، پژوهشگر ادبیات در دانشگاه تورنتو

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

سلام بر زندگی!

▪️می‌خواست جستجو کند در میان نام‌ها تا کاش نبیند نامی را در پرواز امروز...
اما تا نوشت «اسامی کشته شدگانِ...» پیش از آنکه بقیه را بنویسد گوگل پیشنهاد داد: هواپیما؟ کرمان؟ آبان؟... انگار از او می‌پرسید کدام بختِ نداشته‌ات را جستجو می‌کنی؟
نه! ما سزاوار انتخاب میان مرگ‌ها نیستیم. ما نه ساکنان سرزمینِ نفرین‌شده‌ایم و نه قرار است به این نظم و نظامِ نفرت تن دهیم.
▪️بگذارید خاطره‌ای بگویم از یک غروب معمولی از غروب‌های غریبِ زندان که ما را برای هواخوری به حیاط می‌بردند و میله‌های واسطه میان حیاط و سالن را قفل می‌کردند تا کسی رفت و آمد نکند و بتوانند سرشماری‌مان کنند تا مبادا کسی کم شده باشد. یک روز بعد از پایان ساعت هواخوری، کلید آن قفل گم شد و تا پیدایش کنند ساعتی طول کشید. بعد از ماهها شب شده بود و ما در حیاط مانده بودیم و می‌توانستیم وسعتِ آسمان و ستاره‌هایش را ببینیم و نمی‌دانید چه حس شیرینی بود! من تازه آن شب فهمیدم که عمری است به آسمان عادت کرده‌ام و اعتیاد به آسمانی که همیشه «بود» و بودنش عادی شده بود، نمی‌گذاشت لذت چیدنِ ستاره‌ها را با چشم‌هایم بچشم.
آن شب فهمیدم عادت، حتی عادت به زندگی هم دشمن زندگی است. عادت به عشق، آفت عشق است و عادت به عبادت، پایان ایمان!
▪️ما اما بیچاره‌تر از آنیم که نگران عادت به زندگی باشیم! ما هنوز یک خاکریز عقب‌تر از زندگی ایستاده‌ایم و به مرگ عادت کرده‌ایم.
ما به سوگواری معتاد شده‌ایم. چند نسل با سوگ تربیت شده‌ایم تا کم کم شمع هر فاجعه‌ای را با آتش شمع قبلی روشن کنیم. نپرسیم چگونه می‌توان خلاص شد؟ نباید منتظر کسی بمانیم؛ حافظ می‌گفت:
شهر خالیست ز عشاق، بُوَد کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
اما آنکه باید بیاید و کاری بکند نه مردی و زنی و قهرمانی، که «آگاهی و اراده» تک تک ما برای زندگی است. باید تک تک تصمیم بگیریم و از یاد نبریم که «قطره چون واصل به دریا می‌شود دریا شود».
▪️امروز دیدم کسی قطعه‌ای از کتاب «آبشورانِ» علی‌اشرف درویشیان را در توییتر نوشت که می‌گفت: «صاحبخانه بدش نمی‌آمد که ما همیشه گریه کنیم، عزادار باشیم و مصیبت‌نامه بخوانیم، چون مشغول می‌شدیم. دیگر کسی از او نمی‌خواست پشت‌بام را کاه‌گل کند یا برایمان آب لوله بکشد». و چه یادآوریِ به هنگامی!
باید پایان داد به جهنمی که با وعده بهشت برای ایران‌مان آورده‌اند. باید «سوگ» استثنا باشد نه قاعده.
‏کف‌ها کنار می‌روند و زندگی می‌ماند؛ مبارزه و جنبشی هم اگر هست برای زندگی و به پای زندگی است.
سلام بر زندگی

✍محمد جواد اکبرین

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith

ما شریفی ها!
ما که اکثرمان، بیست و سه ساله که می شویم، یک چمدان بیست و سه کیلویی به دست می گیریم و خون به دل و اشک به چشم، از خاک خاطراتمان می رویم،
ما شریفی ها،
ما که ۱۲ سال، بچگی نمی کنیم، نوجوانی نمی کنیم، جوانی نمی کنیم و صبح تا به شب و شب تا به صبح، در کتاب هایمان چشم می دوزیم تا که یک روز، یک نفر، بودنمان را قدر بداند.
ما شریفی ها،
ما که خواستیم بمانیم و بسازیم، ولی فرصت ماندن ندادید و زندگی ما را سوزاندید.
ما که کاری به سیاست کثیف نداریم و نداشتیم و نخواهیم داشت، ولی سیاست کثیف را به ما هم ربط می دهید،
ما شریفی ها،
ما که به خیال خودتان، فرار مغز ها می کنیم و خبر از فرار دل هایمان ندارید، که بعد از ترک خاک وطن، چگونه یخ می زنند.
ما که لبخند های پدر و مادرمان را، سالها در یک قاب شیشه ای حبس می کنیم و شب ها عکس شان را بغل می کنیم، تا خوابمان ببرد و خبرهای تلخ ایرانی که ساخته اید را، با شنیدن صدایشان، از پشت تلفن فراموش می کنیم.
ما شریفی ها!
ما که در کوچه خیابان های ایران، بچه خر خوان، تو سری خور، خوره ى نمره، عینکی بدبخت، خوانده می شویم و از اجتماع در می رویم.
همگی امروز داغداریم.
داغدار #آرش‌پور‌ضرابی و #پونه‌گرجی ای که سه روز پیش عروسی کردند و خدا می داند روی حجله ی مرگشان چه چیزی قرار است بنویسید،
ما همگی شکایت داریم،
شکایت برای زحمتی که #امین‌اشرفی کشیده تا به دانشگاه آلبرتا رسیده، ولی با یک پرواز نا موفق، تمام آرزوهایش را سوزاندید.
ما همگی ناراحتیم،
ناراحت #محمد‌الیاسی، که خودش دو هفته پیش به من گفت، یک روز نوبلیست می شوم و سختی ها را فراموش می کنم، اما نمی دانم هنگام سقوط، چگونه با آرزوی نوبل، خداحافظی می کرده.
ما شریفی ها،
مثل تمام مردم ایران،
از این جهنمی که ساخته اید،
از خبرهای جنگ،
از پروازهای ناموفقی که انگار تمامی هم ندارند،
شکایت داریم.
به داد ما برسید.🙏🏻
#پرهام_جعفری

کانال پرواز فکرو اندیشه
@flith
Reading Ferdowsi Ep16
Amir Khadem
شانزدهم: داستان نبرد رستم و افراسیاب


سازنده: امیر خادم، پژوهشگر ادبیات در دانشگاه تورنتو

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
‏اینجا قم، آرامگاه ابدی پروین اعتصامی و پدر بزرگوارش اعتصام الملک ، به سختی اینجا رو پیدا کردم چون هیچ نشون و تابلویی نداشت!
از یکی از کارکنان سراغ مقبره خانوادگی پروین رو گرفتم، گفت: همین بغل!
گفتم: اینجا؟! اینجا که نوشته دفتر جواب به سوالات شرعی! گفت: همونه!
وارد شدم، یک سالن که فرش شده بود و حاج آقایی که برای جواب به سوالات شرعی پشت میز نشسته بود. دنبال قبر گشتم و چون چیزی ندیدم، گفتم :حاج آقا قبر پروین کجاست؟!
زیر پاش رو نشون داد و گفت: همینجا!!!
خاک پروین، ستاره ی درخشان آسمان ادب ایران، زیر پای حاج آقا!!! و برای اینکه سنگ قبرش" سنگ راه" نباشه برای ایشون، سنگ قبر رو کندن و زدن به دیوار!
اثبات کلامم، سایه ی تیره ی حاج آقاست گوشه ی عکس!
نشستم و به رسم خودمون چند ضربه به فرش زیر پای حاج آقا زدم و برای بانو پروین فاتحه خوندم.
موقع رفتن گفتم ببخشید یه سوال شرعی دارم، لبخند زد و گفت: بفرمایید.گفتم: اینجا مقبره ی خانوادگیه پروینه، محل کارتون غصبی نیست؟!
خیره توی صورتم نگاه کرد و گفت: موهات رو بپوشون!
جواب قانع کننده ای بود!!!

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه دامیست نه زنجیر
همه بسته چراییم ؟

#مولانا

کمپین ملی مهرورزی
#نه_به_شعار_مرگ_بر_ملل

زنده باد ایران من ❤️❤️

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
Forwarded from درباره عکاسی
«همه‌ی آنچه که ماند»
عکس‌های احمد حلبی‌ساز از سانحه دلخراش هواپیمایی که باعث شد ۱۷۶ نفر جانشان را از دست بدهند
@Everythingaboutphotography
کانال پرواز فکر واندیشه
@flith

"نفرین شدگان زمین"
آرمان امیری✍
از چه زمان شروع شد؟ بار اول‌اش کدام بود؟ دقیقا نمی‌دانم. شاید ده سال پیش. یکی از آن روزهایی که صف کشیده بودید تا تارومارمان کنید! چطور دلتان آمد؟ مگر ما چه عداوتی با شما داشتیم؟ و در تمام این سال‌ها تکرارش کردید. هر بار به بهانه‌ای و هر بار شدیدتر و وحشیانه‌تر از پیش و هر بار وقیحانه‌تر دروغ گفتید و پوزخند زدید و ما را هر بار بیشتر از خود راندید. خس و خاشاک‌مان کردید. میکروب شدیم. اراذل و اوباش، اشرار حجامت شده، مزدور و خائن‌مان کردید و مشتی رجاله را بسیج کردید که تمامی تهوعات را بر سر ما آوار کنند.

همان زمان‌ها خواننده‌ای گیتار به دست گرفت و ترانه‌ای خواند که فهمیدم همین احساس را تجربه کرده است:
عقب می‌مونی از ما
شکل ما نیستی اصلا
بدمیاری خیلی بد
می‌بازی مطمئنا
من با آن پیش‌بینی‌های مبارزه طلبانه‌اش کاری نداشتم. اما مدام با خودم می‌گفتم: همین است! ما «شکل همدیگر نیستیم».

بعد از آن بارها و بارها آن احساس تکرار شد. هر بار که شادی‌های ما را سرکوب کردید. هر بار که کوچکترین دلخوشی‌های ما را گرفتید. هر بار که زخم خوردن ما را به سور نشستید و ما را مثل مرغ عزا و عروسی‌تان مثله کردید. راستی چند نفر از ما در این سال‌ها مردند؟ دوست ندارم بپرسم چند نفر را خودتان کشتید؛ اما کاش کسی پیدا می‌شد که بگوید چند نفر می‌توانستند نمیرند اگر شما نبودید؟ حتی در سیل! یا در زلزله، یا فقط در یک پرواز ساده. ما نمی‌دانیم. نگذاشتید که بدانیم. شما آنقدر سیاه بودید و آنقدر سایه‌های شوم‌تان را بر همه جا گستراندید که حتی پاسخ ساده‌ترین پرسش‌ها را هم پوشاندید. مثل تمامی آن دقایق و لحظه‌هایی که می‌توانستیم از شادی‌های کوچکی امیدوار شویم، اما شما به کوچکترین شادی‌های ما هم رحم نکردید. شما «سور عزای ما را به سفره» نشستید.

ما به واقع شکل هم نیستیم. شادی‌های شما به سوگ نشستن ماست و عزاداری‌هایتان وحشت و رعشه به تن ما می‌اندازد. ساده‌ترین پرسش‌های ما را به ضرب باتوم و گلوله سرکوب می‌کنید و در برابر هر مربوط و نامربوطی خودتان عربده می‌کشید تا هر صدای مخالفی را خفه کنید.

ما حتی دیگر دشمن هم نیستیم که برای دشمنی هم قرابتی لازم است. ما اینقدر از هم دور شده‌ایم که حتی دیگر نمی‌توانیم از هم نفرت داشته باشیم. نفرت هم حد و اندازه‌ای دارد. دیگر از تحمل ما گذشته. ما شاید همان شده‌ایم که: «من عدوی تو نیستم، من انکار تو ام».

شاید بگویند که هرچه باشیم و هرچه بیندیشیم، حداقل «هم‌وطن» هستیم، اما من این را هم دیگر باور ندارم. ما هیچ وقت شبیه هم نبوده‌ایم و این روزها که شاید سیاه‌ترین روزهای تاریخ این ملت باشد، بیشتر از هر زمانی می‌فهمم که ما حتی دیگر «هم‌وطن» هم نیستیم. آن وطنی که شما تعریف کرده‌اید برای ما کابوس است. سوگواری است. سیاه و خونین است. جنگ است و آتش است؛ دوزخ است و شوم است؛ و آن رویای سبز و شادی که ما از وطن داریم، در چشمان سرخ و مغزهای سیاه شما تحمل‌ناپذیر می‌آید!

نه؛ ما حتی هم‌وطن هم نیستیم. اگر اینجاییم و اگر در ظاهر سایه‌هامان هر روز در خیابان‌ها به هم می‌ساید، فقط از آن بابت است که ما «نفرین شدگان زمین»ایم. نفرین شده‌ایم که محبوس شما باشیم. در سیاه‌چاله‌ای که هر روز، (شاید از وحشت طغیان زنجیرشدگان‌تان) قفلی جدید به درهای‌اش می‌زنید و دیواری بلندتر به دورش می‌کشید. ما محبوس شماییم و بی‌هیچ امیدی به زندان‌بان‌های خود، بی هیچ چشمی به معجزه‌ای رهایی بخش، مسخ شده و نفرینی، به آخرین روزنه‌های یک شب ظلمانی خیره مانده‌ایم، تا کی سیاهی قیرمانندش، همچون عذابی بر سر همه‌مان فرود آید و زندانی و زندان‌بان را نابود کند؛ و افسوس می‌خوریم که حتی کالبدهای بی‌جانمان نیز محکوم به تحمل اجسادتان خواهند بود.

کانال پرواز فکر واندیشه
@flith
کانال پروازفکرواندیشه
@flith

ممنون كانادا...ممنون كه پدرخوانده خوبي هستي براي ما فرزندان بد سرپرست...ممنون كه اگر داغ مامِ وطن بر دل داريم تو ما را در آغوش امن خودت پناه دادي....ممنون كه ما را شهروند درجه دو و سه نمي داني...ممنون كه ما را به خاطر رنگ مو و چشم و اختلاف مذهب و عقيده و محل تولدمان قضاوت و حذف نكردي...ممنون كه در اين روزهاي سخت ما را تنها نگذاشتي، ممنون كه بر زخم هاي عميق ما اندكي مرهم شدي،....ممنون رفقا و همكاران مهربان كانادايي....اين همه انسانيت را از كجا آموخته ايد...اين همه حس همدردي را....اين همه عشق به همنوع را.....ما عشق را خوب مي شناسيم....از سرزمين شعر و داستان هاي عاشقانه آمده ايم اما سال ها بود طعم عشق را با گوشت و پوستمان لمس نكرده بوديم...قول مي دهيم فرزندان خوبي باشيم براي اين سرزمين... پيام آور مهرباني باشيم تا هميشه...ممنون كانادا...ممنون آقاي ترودو...ممنون شهرداران و نمايندگان استناي و فدرال، ممنون رييس دانشگاه البرتا...ممنون مدير آموزش منطقه يورك، ممنون از همه تان...ما را مطمئن كرديد كه براي انتخاب خانه دوممان اشتباه نكرده بوديم..

کانال پرواز فکر ‌و‌ اندیشه
@flith
@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️

آمن نباش!

وای از رسوایی! چیزی بدتر از این خداوند خلق نکرده است! همۀ ابعاد فاجعۀ ساقط کردن هواپیمای اوکراینی یک طرف و کتمان حقیقت و دروغگویی در بارۀ علت آن، طرف دیگر!
یعنی اگر منابع آمریکایی، موشک شلیک شده به سمت هواپیما را در فضا رهگیری و افشا نمی‌کردند، قرار بود علت سقوط هواپیما تا ابد متکوم بماند؟ یعنی آن فردی که موشک را شلیک کرد یا فرمان شلیک داد، نمی‌دانست چه دسته گلی به آب داده است؟ یعنی اصلاً در این باره گزارش نداد؟ یا گزارش دروغ داد؟ یا اینکه او گزارشش را به درستی داد اما قرار شد که فاجعه نادیده گرفته شود؟
آیا وقتی که سخنگوی دولت، مشاور رئیس جمهور، مسئولان هواپیمایی و بسیاری محافل اصولگرا بخصوص رسانه‌های آنها، با ضرس قاطع و اطمینان خاطر کامل، بحث شلیک موشک را "جنگ روانی آمریکا" و "دروغی بزرگ" اعلام کردند، از اصل ماجرا بی‌اطلاع بودند؟ یا اطلاعات دروغ به آنها داده شده بود؟ یا خود در صدد دروغگویی برآمدند؟
هر کدام که باشد یک رسوایی تمام‌عیار است! حالا آنها چطور می‌خواهند چشم در چشم مردم بدوزند؟ چطور انتظار دارند که از این پس مردم حرف آنان را باور کنند؟ چرا فکر کرده‌اند که این دنیا اینقدر بی‌حساب و کتاب است که می‌توان واقعیتی چنین فاجعه‌آمیز را به کلی قلب کرد؟
بارها در این کشور نسبت به کتمان حقایق ورواج دروغ هشدار داده شده بود! چرا کتمان حقایق برای عده‌ای چنان سهل می‌آید که از عواقب آن نمی‌ترسند!
چونک بد کردی بترس آمن نباش
زانکه تخم است و برویاند خداش

#احمد_زیدآبادی


@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
شهادت مظلومانه جمعی از بهترین فرزندان این آب و خاک که خودشان قربانی یک اشتباه و خانواده داغ دارشون درگیر یک دروغ بودند را به همه هم وطنان عزیزم تسلیت عرض میکنم.🖤

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
در آغوش گرفتن یک سوگوار ایرانی توسط جاستین ترودو نخست وزیر کانادا

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این
یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

هوشنگ ابتهاج

صحبتهای شاهین مقدم با پسرش راستین از جانباختگان سقوط هواپیما

@flith کانال پروازفکرواندیشه❄️