something's fishy 🧜🏽♀️
چند وقته حس میکنم تمام زندگیم رو به رومه اما من قرار نیست به اهدافم برسم، حس میکنم تهش قراره یکی از همون dreamer هایی بشم که در نهایت یه زندگی NPC طور رو تجربه میکنن. همه میگن اگه اینطور فکر کنی تهش واقعا همین میشی، اما نمیتونم خوشبین باشم واقعا
زندگی بازی کامپیوتری نیست. آدما چهارتا خط کد نیستن. یه زندگی معمولی چیز بدی نیست. نمیدونم. به نظرم واقعا اوکیه.
ما به خیلی از آرزو و هدفامون نمیرسیم. به بعضیاشونم میرسیم. تراژیک و غمانگیز هست ولی به معنی بیارزش بودن زندگی نیست. به معنی npc بودن نیست.
هرکس با یه چیزی حالش خوب میشه. ممکنه اون چیز خیلی niche باشه ممکنه خیلی پرطرفدار باشه. فرقی نمیکنه. اشکالی نداره.
ما به خیلی از آرزو و هدفامون نمیرسیم. به بعضیاشونم میرسیم. تراژیک و غمانگیز هست ولی به معنی بیارزش بودن زندگی نیست. به معنی npc بودن نیست.
هرکس با یه چیزی حالش خوب میشه. ممکنه اون چیز خیلی niche باشه ممکنه خیلی پرطرفدار باشه. فرقی نمیکنه. اشکالی نداره.
۱/۵
میدونین
من یه زمانی خیلی دلم میخواست «بزرگ» باشم.
حتی نمیتونستم تعریف درستی از اینکه منظورم از بزرگ چیه بدم. دلم نمیخواست کوچیک باشم. فکر میکردم باید به یه جایی برسم. نمیدونستم چه جایی. ولی یه جایی. فکر میکردم باید دنیا رو عوض کنم. باید یه اثر همیشگی روی دنیا بذارم. نه روی زندگی یک یا دو نفر. بلاخره یک یا دو رقمهای کوچیکیان. فکر میکردم باید رو آدمهای زیادی تاثیر قابل توجهی بذارم تا بتونم بگم کوچیک نیستم و زندگیم ارزشی داشته.
دلم نمیخواست هدفم چیزی مثل داشتن دوستای خوب و زندگی راحت باشه. اینا به نظرم چیزای کوچیکی میومدن. فکر میکردم میارزه که دوست و خانواده و راحتی رو فدا کنی و «به یه جایی برسی».
میدونین
من یه زمانی خیلی دلم میخواست «بزرگ» باشم.
حتی نمیتونستم تعریف درستی از اینکه منظورم از بزرگ چیه بدم. دلم نمیخواست کوچیک باشم. فکر میکردم باید به یه جایی برسم. نمیدونستم چه جایی. ولی یه جایی. فکر میکردم باید دنیا رو عوض کنم. باید یه اثر همیشگی روی دنیا بذارم. نه روی زندگی یک یا دو نفر. بلاخره یک یا دو رقمهای کوچیکیان. فکر میکردم باید رو آدمهای زیادی تاثیر قابل توجهی بذارم تا بتونم بگم کوچیک نیستم و زندگیم ارزشی داشته.
دلم نمیخواست هدفم چیزی مثل داشتن دوستای خوب و زندگی راحت باشه. اینا به نظرم چیزای کوچیکی میومدن. فکر میکردم میارزه که دوست و خانواده و راحتی رو فدا کنی و «به یه جایی برسی».
۲/۵
نمیتونم دستم رو بذارم رو یک اتفاق و بگم "این اتفاق افتاد و من نظرم عوض شد".
چون یه اتفاق نبود. اینطور نبود که یه روز از خواب بیدار شم و دیدم عوض شده باشه.
یه فرصت به دست آوردم که برای رسیدن به هرچیزی که «کوچیک نبود» تلاش کنم. بعد اون فرصت از دستم رفت. نه به خاطر کاری که خودم کرده باشم. کاملا خارج از کنترل من بود. شاید همینش خجالت زدهم کرد. تمام تلاشم رو کردم و باز هم کوچیکتر از این بودم که بتونم همهچیز رو کنترل کنم.
متوجه شدم که به احتمال زیاد قرار نیست به هیچکدوم از اون فانتزیهای عظمتم برسم. نمیتونستم باهاش کنار بیام.
به این نتیجه رسیدم که این زندگی کوچیکه و زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
زنده بودم همونطوری که یه روح سرگردان زندهست.
آرزوهام همه به بنبست رسیده بودن و من مونده بودم و یه دنیای کوچیک و زندگی کوچیکتر. نه هدفی داشتم نه چیزی میفهمیدم. همهچیز رو جلو میبردم ولی خاموش بودم.
تا اینکه دوباره فرصت تلاش برای رسیدن به چیزایی که میخواستم رو به دست آوردم.
نمیتونم دستم رو بذارم رو یک اتفاق و بگم "این اتفاق افتاد و من نظرم عوض شد".
چون یه اتفاق نبود. اینطور نبود که یه روز از خواب بیدار شم و دیدم عوض شده باشه.
یه فرصت به دست آوردم که برای رسیدن به هرچیزی که «کوچیک نبود» تلاش کنم. بعد اون فرصت از دستم رفت. نه به خاطر کاری که خودم کرده باشم. کاملا خارج از کنترل من بود. شاید همینش خجالت زدهم کرد. تمام تلاشم رو کردم و باز هم کوچیکتر از این بودم که بتونم همهچیز رو کنترل کنم.
متوجه شدم که به احتمال زیاد قرار نیست به هیچکدوم از اون فانتزیهای عظمتم برسم. نمیتونستم باهاش کنار بیام.
به این نتیجه رسیدم که این زندگی کوچیکه و زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
زنده بودم همونطوری که یه روح سرگردان زندهست.
آرزوهام همه به بنبست رسیده بودن و من مونده بودم و یه دنیای کوچیک و زندگی کوچیکتر. نه هدفی داشتم نه چیزی میفهمیدم. همهچیز رو جلو میبردم ولی خاموش بودم.
تا اینکه دوباره فرصت تلاش برای رسیدن به چیزایی که میخواستم رو به دست آوردم.
۳/۵
برای این فرصت دوم تلاش کرده بودم. زحمت کشیده بودم. گفته بودم حاضرم هرچیزی رو بدم که بهش برسم.
ولی وقتی بهش رسیدم اون ذوقی که فکر میکردم رو نداشتم.
نه که ذوقم کور شده باشه. نه. فقط تو اون چند ماه یه چیزی عوض شده بود.
قبول کردن از دست رفتن فرصتم برام خیلی سخت بود. بیخیال همه آرزو و رویاهام شده بودم. و تو همون ماههایی که مثل یه روح سرگردان بیهدف راه میرفتم، یکم با اون چیزایی وقت گذروندم که همیشه برام بیارزش بودن.
دوباره با دوستای قدیمیم که از هم دور شده بودیم ارتباط گرفتم. دوستای جدید پیدا کردم. گشتم. دوباره خیابونا رو قدم زدم. با آدمای مختلف حرف زدم. خاطراتشون رو گوش کردم. زندگیهایی رو دیدم که یه زمانی فکر میکردم «کوچیکن». از خودم خجالت کشیدم که به همچین چیزی میگفتم «کوچیک». یه بار یکی ازم پرسید دوست داری با زندگیت چیکار کنی؟ گفتم دوست دارم کوچیک نباشم. بهم خندید. دنیا همین دونههای کوچیکه که قطره قطره دریا شدن. احمقانهست که این جزءها رو با کل مقایسه کنی و نتیجه بگیری کوچیکن و این رو دلیل بر بیارزشی بدونی.
برای این فرصت دوم تلاش کرده بودم. زحمت کشیده بودم. گفته بودم حاضرم هرچیزی رو بدم که بهش برسم.
ولی وقتی بهش رسیدم اون ذوقی که فکر میکردم رو نداشتم.
نه که ذوقم کور شده باشه. نه. فقط تو اون چند ماه یه چیزی عوض شده بود.
قبول کردن از دست رفتن فرصتم برام خیلی سخت بود. بیخیال همه آرزو و رویاهام شده بودم. و تو همون ماههایی که مثل یه روح سرگردان بیهدف راه میرفتم، یکم با اون چیزایی وقت گذروندم که همیشه برام بیارزش بودن.
دوباره با دوستای قدیمیم که از هم دور شده بودیم ارتباط گرفتم. دوستای جدید پیدا کردم. گشتم. دوباره خیابونا رو قدم زدم. با آدمای مختلف حرف زدم. خاطراتشون رو گوش کردم. زندگیهایی رو دیدم که یه زمانی فکر میکردم «کوچیکن». از خودم خجالت کشیدم که به همچین چیزی میگفتم «کوچیک». یه بار یکی ازم پرسید دوست داری با زندگیت چیکار کنی؟ گفتم دوست دارم کوچیک نباشم. بهم خندید. دنیا همین دونههای کوچیکه که قطره قطره دریا شدن. احمقانهست که این جزءها رو با کل مقایسه کنی و نتیجه بگیری کوچیکن و این رو دلیل بر بیارزشی بدونی.
۴/۵
وقتی فرصت دوباره واسه تلاش برای رسیدن به خواستههام پیدا کردم، دیگه اون چیزای قبلی رو نمیخواستم. ولی باز هم رفتم دنبالشون.
همهچیز رو گذاشتم و رفتم. بلاخره همیشه ادعا کرده بودم که همینو میخواستم. نمیشه تو چند ماه از همهچیز بگذری. گفتم دوست و خانواده و خونه رو فداش میکنم و میرسم بهش. ولی از همون اولش، ته دلم میدونستم نمیارزه.
میدونید چی بامزهست؟ حتی بهش رسیدم. همیشه با خودم میگفتم "قدم اول واسه رسیدن به خواستههام اینه که فلانجا قبول شم" و شدم. و نمیارزید.
به بغل مامانم نمیارزید. به خونه مامان بزرگم نمیارزید. به نشستن کنار داداشم نمیارزید. به چشمای کسری نمیارزید. به سیگار کشیدنای استرسی صبا تو کافه نمیارزید. به خاطره تعریف کردنهای علی نمیارزید. به خندههای آدمای دورم نمیارزید. به دیدن ضعیفتر و پیرتر شدن بابابزرگم نمیارزید. به دونستن اینکه ممکنه یک روز من باشم و چیزای «بزرگی» که به خاطرشون همه زیباییهای «کوچیک» زندگی رو از دست دادم نمیارزید.
وقتی فرصت دوباره واسه تلاش برای رسیدن به خواستههام پیدا کردم، دیگه اون چیزای قبلی رو نمیخواستم. ولی باز هم رفتم دنبالشون.
همهچیز رو گذاشتم و رفتم. بلاخره همیشه ادعا کرده بودم که همینو میخواستم. نمیشه تو چند ماه از همهچیز بگذری. گفتم دوست و خانواده و خونه رو فداش میکنم و میرسم بهش. ولی از همون اولش، ته دلم میدونستم نمیارزه.
میدونید چی بامزهست؟ حتی بهش رسیدم. همیشه با خودم میگفتم "قدم اول واسه رسیدن به خواستههام اینه که فلانجا قبول شم" و شدم. و نمیارزید.
به بغل مامانم نمیارزید. به خونه مامان بزرگم نمیارزید. به نشستن کنار داداشم نمیارزید. به چشمای کسری نمیارزید. به سیگار کشیدنای استرسی صبا تو کافه نمیارزید. به خاطره تعریف کردنهای علی نمیارزید. به خندههای آدمای دورم نمیارزید. به دیدن ضعیفتر و پیرتر شدن بابابزرگم نمیارزید. به دونستن اینکه ممکنه یک روز من باشم و چیزای «بزرگی» که به خاطرشون همه زیباییهای «کوچیک» زندگی رو از دست دادم نمیارزید.
something's fishy 🧜🏽♀️
زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
ولی نمردم.
۵/۵
ولی همیشه حس میکنم اون آدمی که بودم اون روز مرد و همونجا موند و من موندم چون عوض شدم. اگر نمیشدم منم میمردم.
دیگه دلم نمیخواد «بزرگ» باشم. راستش اصلا دلم نمیخواد چیز خاصی باشم. دیگه نه تنها دلم نمیخواد «تاثیرگذار» باشم، بلکه بهش فکر میکنم خندهم میگیره چون به نظرم هرچی بیشتر دنبال این چیزا بدویی اثرت کمتره و اثری که میذاری هم منفیتر.
الان میگم زندگی چیه جز خانواده و دوست و غذا و سفر خوب؟
ولی همیشه حس میکنم اون آدمی که بودم اون روز مرد و همونجا موند و من موندم چون عوض شدم. اگر نمیشدم منم میمردم.
دیگه دلم نمیخواد «بزرگ» باشم. راستش اصلا دلم نمیخواد چیز خاصی باشم. دیگه نه تنها دلم نمیخواد «تاثیرگذار» باشم، بلکه بهش فکر میکنم خندهم میگیره چون به نظرم هرچی بیشتر دنبال این چیزا بدویی اثرت کمتره و اثری که میذاری هم منفیتر.
الان میگم زندگی چیه جز خانواده و دوست و غذا و سفر خوب؟
واسه همین همش میگم انگیزه باید دوست داشتن باشه و وقتی انگیزه ترس و نفرته آدم فقط سیاهتر میشه.
قلبی که بتپه از یه قلب سنگی و سنگین زندهتره.
قلبی که بتپه از یه قلب سنگی و سنگین زندهتره.
تو اینستا پستا یکی درمیون هوش مصنوعیه
متن پست رو هوش مصنوعی نوشته
تصویر رو هوش مصنوعی درست کرده
کپشن رو هوش مصنوعی نوشته
همهچی هوش مصنوعی
واقعا خسته کنندهست
متن پست رو هوش مصنوعی نوشته
تصویر رو هوش مصنوعی درست کرده
کپشن رو هوش مصنوعی نوشته
همهچی هوش مصنوعی
واقعا خسته کنندهست
😭167🤝66 6
تشخیص متنی که با AI نوشته شده رو یاد بگیری دیگه نمیتونی متوجهش نشی. و هی میخوره تو صورتت که همهچیز هوش مصنوعیه
😭114🤝50 7
طرف موضوعات ویدئوهاش، اینکه تو ویدئوها چی بگه، تصاویر تو ویدئو، کپشن ویدئو، کاور ویدئو، حتی متن استوریهای مربوط به ویدئو رو از هوش مصنوعی گرفته.
😭91🤝25 5
وقتی خودت اونقدر برای محتوا و مخاطب ارزش قائل نشدی که روش زمان بذاری و از مغزت استفاده کنی، چطور انتظار داری یه نفر دیگه زمان بذاره و ببینه و به چیزی که "ساختی" اهمیت بده؟
اصلا این مدل استفاده از هوش مصنوعی رو نمیفهمم.
نه مدلی که تبلیغ میشه و نه اینکه چطور این تبلیغ جواب میده.
یعنی طرف واقعا طوری رفتار میکنه انگار ست کردن لباسهای تو کمدش براش کار سختیه.
اینکه تصمیم بگیره امروز چه غذایی برای خودش درست کنه خیلی کار سختیه.
نوشتن یه پیام تبریک خیلی کار طاقت فرساییه.
نوشتن یه لیست خرید غیرممکنترین کار ممکنه و هوش مصنوعی اومد و ما رو نجات داد از این زحمت اضافی که باید میکشیدیم.
نمیفهمم چطور آدما با خوشحالی اعتراف میکنن که آره مغزمون رو دادیم دست هوش مصنوعی.
نه مدلی که تبلیغ میشه و نه اینکه چطور این تبلیغ جواب میده.
یعنی طرف واقعا طوری رفتار میکنه انگار ست کردن لباسهای تو کمدش براش کار سختیه.
اینکه تصمیم بگیره امروز چه غذایی برای خودش درست کنه خیلی کار سختیه.
نوشتن یه پیام تبریک خیلی کار طاقت فرساییه.
نوشتن یه لیست خرید غیرممکنترین کار ممکنه و هوش مصنوعی اومد و ما رو نجات داد از این زحمت اضافی که باید میکشیدیم.
نمیفهمم چطور آدما با خوشحالی اعتراف میکنن که آره مغزمون رو دادیم دست هوش مصنوعی.
یهو یاد گرفتن ساز یا نقاشی کشیدن یا خوندن کتاب یا نوشتن در مورد چیزایی که تو سرته تبدیل شدن به زحمتهای الکی و خسته کننده. درحالی که مسیر یادگیری خودش بخشی از لذته.
🤝113💔9😭9
نمیتونم ثابت کنم ولی اینا با هم مرتبطن:
• یه بخشی از بالغ (و آزاد) بودن اینه که مسئولیت گرفتن تقریبا همه تصميمات با خودته. این سخته و استرس اشتباه کردن و یا فراموش کردن انتخابها و تصمیمها همش همراه آدمه.
• وضعیت اقتصادی تخمیه و هر روز تخمیتر میشه. هی کار میکنی و هی نمیرسی، حتی درجا هم نمیزنی، عقب میری. همین به تنهایی میزان استرس و اضطراب آدم رو ۲۰۰٪ افزایش میده
• این توهم که «قدیما که جای زن تو خونه بود و کار نمیکرد، استرس پول و نرسیدن به خواستههاش رو نمیکشید».
• برگشتن به باورهای سنتی مردسالارانه و جنسیتزده.
• این باور که یاد گرفتن یه کار جدید، تحقیق کردن، و بهتر کردن تواناییها زیادی سختن و ارزش زحمتش رو ندارن.
• استفاده از هوش مصنوعی حتی وقتی نیازی بهش نیست. استفاده از هوش مصنوعی به جای گوگل، ماشین حساب، تقویم، دوست، تراپیست، و...
• یه بخشی از بالغ (و آزاد) بودن اینه که مسئولیت گرفتن تقریبا همه تصميمات با خودته. این سخته و استرس اشتباه کردن و یا فراموش کردن انتخابها و تصمیمها همش همراه آدمه.
• وضعیت اقتصادی تخمیه و هر روز تخمیتر میشه. هی کار میکنی و هی نمیرسی، حتی درجا هم نمیزنی، عقب میری. همین به تنهایی میزان استرس و اضطراب آدم رو ۲۰۰٪ افزایش میده
• این توهم که «قدیما که جای زن تو خونه بود و کار نمیکرد، استرس پول و نرسیدن به خواستههاش رو نمیکشید».
• برگشتن به باورهای سنتی مردسالارانه و جنسیتزده.
• این باور که یاد گرفتن یه کار جدید، تحقیق کردن، و بهتر کردن تواناییها زیادی سختن و ارزش زحمتش رو ندارن.
• استفاده از هوش مصنوعی حتی وقتی نیازی بهش نیست. استفاده از هوش مصنوعی به جای گوگل، ماشین حساب، تقویم، دوست، تراپیست، و...
🤝96 13✍2
فکر میکنم یا باید یه اپ کیبورد دیگه نصب کنم یا ساجسشنای اینو ریست کنم
🤣52😭2✍1
یه بارم که پست میذارم با هدف ابراز نفرتم از پانداها، دنبال معنی عمیقتر توش میگردن 😐
معنی عمیقتر نداره من فقط از پانداها بدم میاد🥹
معنی عمیقتر نداره من فقط از پانداها بدم میاد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😭126 14🤬11
Forwarded from something's fishy 🧜🏽♀️
زنان قرن ۲۰ حق رای بدست آوردن ایشالا قرن ۲۱ حق استفاده از طنز به دست بیاریم 🙏🏽
💔173🔥11👎2