Forwarded from Safe Chat
چرا همه موفق به نظر می رسن ولی وقتی خودت اون کارا رو می کنی چیز خاصی به نظر نمی رسه؟
🤣45✍10😭8
something's fishy 🧜🏽♀️
چرا همه موفق به نظر می رسن ولی وقتی خودت اون کارا رو می کنی چیز خاصی به نظر نمی رسه؟
یه تیکه تو انیمیشن Soul هست.
آقاهه بعد مدتها به آرزوش که اجرا کردن تو یه jazz club بوده میرسه. بعد اجرا به خانومی که رئیس باره میگه خب فردا چی؟
خانومه میگه فردام میای و همین برنامه رو از اول اجرا میکنی دیگه
آقاهه میگه ینی همین؟ همش همینو تکرار میکنیم؟
خانومه یه داستان واسش تعریف میکنه:
یه ماهی جوون میره پیش یه ماهی پیر و بهش میگه "میخوام این چیزی که بهش میگن اقیانوس رو پیدا کنم"
ماهی پیر میپرسه "اقیانوس؟ همین الان تو اقیانوسی"
ماهی جوون جواب میده "این؟ نه، اینی که توشیم آبه. چیزی که من میخوام اقیانوسه".
آقاهه بعد مدتها به آرزوش که اجرا کردن تو یه jazz club بوده میرسه. بعد اجرا به خانومی که رئیس باره میگه خب فردا چی؟
خانومه میگه فردام میای و همین برنامه رو از اول اجرا میکنی دیگه
آقاهه میگه ینی همین؟ همش همینو تکرار میکنیم؟
خانومه یه داستان واسش تعریف میکنه:
یه ماهی جوون میره پیش یه ماهی پیر و بهش میگه "میخوام این چیزی که بهش میگن اقیانوس رو پیدا کنم"
ماهی پیر میپرسه "اقیانوس؟ همین الان تو اقیانوسی"
ماهی جوون جواب میده "این؟ نه، اینی که توشیم آبه. چیزی که من میخوام اقیانوسه".
😭134 32🤨1
something's fishy 🧜🏽♀️
https://t.me/fishispunk/2098 هیچوقت نفهمیدم دقیقاً منظورش چیه.😑
هیچی اونقدر خاص نیست و هیچی اونقدر ساده و بیاهمیت نیست. هیچی بینقص نیست ولی نقصهاش باعث نمیشه بیارزش باشه.
زندگی یک سری لحظات خیلی بزرگ و تاثیرگذار و مهم نیست. زندگی مجموعه بهم پیوسته ثانیههاست.
حتی بزرگترین رویاهات هم وقتی بهشون برسی کمکم برات عادت میشن. این به معنی بیارزش بودنشون نیست. صرفا جوریه که زندگی کار میکنه.
زندگی یک سری لحظات خیلی بزرگ و تاثیرگذار و مهم نیست. زندگی مجموعه بهم پیوسته ثانیههاست.
حتی بزرگترین رویاهات هم وقتی بهشون برسی کمکم برات عادت میشن. این به معنی بیارزش بودنشون نیست. صرفا جوریه که زندگی کار میکنه.
something's fishy 🧜🏽♀️
هیچی اونقدر خاص نیست و هیچی اونقدر ساده و بیاهمیت نیست. هیچی بینقص نیست ولی نقصهاش باعث نمیشه بیارزش باشه. زندگی یک سری لحظات خیلی بزرگ و تاثیرگذار و مهم نیست. زندگی مجموعه بهم پیوسته ثانیههاست. حتی بزرگترین رویاهات هم وقتی بهشون برسی کمکم برات عادت…
البته یه جورایی برداشت آزاده.
این برداشت من بود.
این برداشت من بود.
🤝53 9
Forwarded from Safe Chat
https://t.me/fishispunk/2100
همیشه دلم میخواست بدونم بعضی آدم ها همین کارهای "عادی" رو چجوری با شوق انجام میدن.شاید تنها چیزی توی این آدم ها باشه که بی نهایت دوست داشتم داشته باشم ولی همیشه حتی برای بیرون از تخت هم خسته بودم:>
همیشه دلم میخواست بدونم بعضی آدم ها همین کارهای "عادی" رو چجوری با شوق انجام میدن.شاید تنها چیزی توی این آدم ها باشه که بی نهایت دوست داشتم داشته باشم ولی همیشه حتی برای بیرون از تخت هم خسته بودم:>
something's fishy 🧜🏽♀️
https://t.me/fishispunk/2100 همیشه دلم میخواست بدونم بعضی آدم ها همین کارهای "عادی" رو چجوری با شوق انجام میدن.شاید تنها چیزی توی این آدم ها باشه که بی نهایت دوست داشتم داشته باشم ولی همیشه حتی برای بیرون از تخت هم خسته بودم:>
واسه من اینجوریه که هرچقدر بیشتر میدونم چیزا چطور کار میکنه بیشتر بهشون حس خوبی دارم
😭30 14
Forwarded from Safe Chat
چه جوری تناقض دو جمله زیر رو برا خودت حل کردی؟
مسیر خودت رو برو ادم های زندگیت خودشون پیدا می شن.( دوست/پارتنر و..)
دوست های آدم رو اینده آدم تاثیر می ذارن.
مسیر خودت رو برو ادم های زندگیت خودشون پیدا می شن.( دوست/پارتنر و..)
دوست های آدم رو اینده آدم تاثیر می ذارن.
something's fishy 🧜🏽♀️
چه جوری تناقض دو جمله زیر رو برا خودت حل کردی؟ مسیر خودت رو برو ادم های زندگیت خودشون پیدا می شن.( دوست/پارتنر و..) دوست های آدم رو اینده آدم تاثیر می ذارن.
هر آدمی میاد تو زندگیت لازم نیست تو زندگیت بمونه. منفعل نیستی که. خیلی وقتا نمیتونی کنترل کنی کِی و کجا با کی آشنا میشی ولی میتونی کنترل کنی که اون آدم تو زندگیت بمونه یا نه.
Forwarded from Safe Chat
چند وقته حس میکنم تمام زندگیم رو به رومه اما من قرار نیست به اهدافم برسم، حس میکنم تهش قراره یکی از همون dreamer هایی بشم که در نهایت یه زندگی NPC طور رو تجربه میکنن. همه میگن اگه اینطور فکر کنی تهش واقعا همین میشی، اما نمیتونم خوشبین باشم واقعا
something's fishy 🧜🏽♀️
چند وقته حس میکنم تمام زندگیم رو به رومه اما من قرار نیست به اهدافم برسم، حس میکنم تهش قراره یکی از همون dreamer هایی بشم که در نهایت یه زندگی NPC طور رو تجربه میکنن. همه میگن اگه اینطور فکر کنی تهش واقعا همین میشی، اما نمیتونم خوشبین باشم واقعا
زندگی بازی کامپیوتری نیست. آدما چهارتا خط کد نیستن. یه زندگی معمولی چیز بدی نیست. نمیدونم. به نظرم واقعا اوکیه.
ما به خیلی از آرزو و هدفامون نمیرسیم. به بعضیاشونم میرسیم. تراژیک و غمانگیز هست ولی به معنی بیارزش بودن زندگی نیست. به معنی npc بودن نیست.
هرکس با یه چیزی حالش خوب میشه. ممکنه اون چیز خیلی niche باشه ممکنه خیلی پرطرفدار باشه. فرقی نمیکنه. اشکالی نداره.
ما به خیلی از آرزو و هدفامون نمیرسیم. به بعضیاشونم میرسیم. تراژیک و غمانگیز هست ولی به معنی بیارزش بودن زندگی نیست. به معنی npc بودن نیست.
هرکس با یه چیزی حالش خوب میشه. ممکنه اون چیز خیلی niche باشه ممکنه خیلی پرطرفدار باشه. فرقی نمیکنه. اشکالی نداره.
۱/۵
میدونین
من یه زمانی خیلی دلم میخواست «بزرگ» باشم.
حتی نمیتونستم تعریف درستی از اینکه منظورم از بزرگ چیه بدم. دلم نمیخواست کوچیک باشم. فکر میکردم باید به یه جایی برسم. نمیدونستم چه جایی. ولی یه جایی. فکر میکردم باید دنیا رو عوض کنم. باید یه اثر همیشگی روی دنیا بذارم. نه روی زندگی یک یا دو نفر. بلاخره یک یا دو رقمهای کوچیکیان. فکر میکردم باید رو آدمهای زیادی تاثیر قابل توجهی بذارم تا بتونم بگم کوچیک نیستم و زندگیم ارزشی داشته.
دلم نمیخواست هدفم چیزی مثل داشتن دوستای خوب و زندگی راحت باشه. اینا به نظرم چیزای کوچیکی میومدن. فکر میکردم میارزه که دوست و خانواده و راحتی رو فدا کنی و «به یه جایی برسی».
میدونین
من یه زمانی خیلی دلم میخواست «بزرگ» باشم.
حتی نمیتونستم تعریف درستی از اینکه منظورم از بزرگ چیه بدم. دلم نمیخواست کوچیک باشم. فکر میکردم باید به یه جایی برسم. نمیدونستم چه جایی. ولی یه جایی. فکر میکردم باید دنیا رو عوض کنم. باید یه اثر همیشگی روی دنیا بذارم. نه روی زندگی یک یا دو نفر. بلاخره یک یا دو رقمهای کوچیکیان. فکر میکردم باید رو آدمهای زیادی تاثیر قابل توجهی بذارم تا بتونم بگم کوچیک نیستم و زندگیم ارزشی داشته.
دلم نمیخواست هدفم چیزی مثل داشتن دوستای خوب و زندگی راحت باشه. اینا به نظرم چیزای کوچیکی میومدن. فکر میکردم میارزه که دوست و خانواده و راحتی رو فدا کنی و «به یه جایی برسی».
۲/۵
نمیتونم دستم رو بذارم رو یک اتفاق و بگم "این اتفاق افتاد و من نظرم عوض شد".
چون یه اتفاق نبود. اینطور نبود که یه روز از خواب بیدار شم و دیدم عوض شده باشه.
یه فرصت به دست آوردم که برای رسیدن به هرچیزی که «کوچیک نبود» تلاش کنم. بعد اون فرصت از دستم رفت. نه به خاطر کاری که خودم کرده باشم. کاملا خارج از کنترل من بود. شاید همینش خجالت زدهم کرد. تمام تلاشم رو کردم و باز هم کوچیکتر از این بودم که بتونم همهچیز رو کنترل کنم.
متوجه شدم که به احتمال زیاد قرار نیست به هیچکدوم از اون فانتزیهای عظمتم برسم. نمیتونستم باهاش کنار بیام.
به این نتیجه رسیدم که این زندگی کوچیکه و زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
زنده بودم همونطوری که یه روح سرگردان زندهست.
آرزوهام همه به بنبست رسیده بودن و من مونده بودم و یه دنیای کوچیک و زندگی کوچیکتر. نه هدفی داشتم نه چیزی میفهمیدم. همهچیز رو جلو میبردم ولی خاموش بودم.
تا اینکه دوباره فرصت تلاش برای رسیدن به چیزایی که میخواستم رو به دست آوردم.
نمیتونم دستم رو بذارم رو یک اتفاق و بگم "این اتفاق افتاد و من نظرم عوض شد".
چون یه اتفاق نبود. اینطور نبود که یه روز از خواب بیدار شم و دیدم عوض شده باشه.
یه فرصت به دست آوردم که برای رسیدن به هرچیزی که «کوچیک نبود» تلاش کنم. بعد اون فرصت از دستم رفت. نه به خاطر کاری که خودم کرده باشم. کاملا خارج از کنترل من بود. شاید همینش خجالت زدهم کرد. تمام تلاشم رو کردم و باز هم کوچیکتر از این بودم که بتونم همهچیز رو کنترل کنم.
متوجه شدم که به احتمال زیاد قرار نیست به هیچکدوم از اون فانتزیهای عظمتم برسم. نمیتونستم باهاش کنار بیام.
به این نتیجه رسیدم که این زندگی کوچیکه و زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
زنده بودم همونطوری که یه روح سرگردان زندهست.
آرزوهام همه به بنبست رسیده بودن و من مونده بودم و یه دنیای کوچیک و زندگی کوچیکتر. نه هدفی داشتم نه چیزی میفهمیدم. همهچیز رو جلو میبردم ولی خاموش بودم.
تا اینکه دوباره فرصت تلاش برای رسیدن به چیزایی که میخواستم رو به دست آوردم.
۳/۵
برای این فرصت دوم تلاش کرده بودم. زحمت کشیده بودم. گفته بودم حاضرم هرچیزی رو بدم که بهش برسم.
ولی وقتی بهش رسیدم اون ذوقی که فکر میکردم رو نداشتم.
نه که ذوقم کور شده باشه. نه. فقط تو اون چند ماه یه چیزی عوض شده بود.
قبول کردن از دست رفتن فرصتم برام خیلی سخت بود. بیخیال همه آرزو و رویاهام شده بودم. و تو همون ماههایی که مثل یه روح سرگردان بیهدف راه میرفتم، یکم با اون چیزایی وقت گذروندم که همیشه برام بیارزش بودن.
دوباره با دوستای قدیمیم که از هم دور شده بودیم ارتباط گرفتم. دوستای جدید پیدا کردم. گشتم. دوباره خیابونا رو قدم زدم. با آدمای مختلف حرف زدم. خاطراتشون رو گوش کردم. زندگیهایی رو دیدم که یه زمانی فکر میکردم «کوچیکن». از خودم خجالت کشیدم که به همچین چیزی میگفتم «کوچیک». یه بار یکی ازم پرسید دوست داری با زندگیت چیکار کنی؟ گفتم دوست دارم کوچیک نباشم. بهم خندید. دنیا همین دونههای کوچیکه که قطره قطره دریا شدن. احمقانهست که این جزءها رو با کل مقایسه کنی و نتیجه بگیری کوچیکن و این رو دلیل بر بیارزشی بدونی.
برای این فرصت دوم تلاش کرده بودم. زحمت کشیده بودم. گفته بودم حاضرم هرچیزی رو بدم که بهش برسم.
ولی وقتی بهش رسیدم اون ذوقی که فکر میکردم رو نداشتم.
نه که ذوقم کور شده باشه. نه. فقط تو اون چند ماه یه چیزی عوض شده بود.
قبول کردن از دست رفتن فرصتم برام خیلی سخت بود. بیخیال همه آرزو و رویاهام شده بودم. و تو همون ماههایی که مثل یه روح سرگردان بیهدف راه میرفتم، یکم با اون چیزایی وقت گذروندم که همیشه برام بیارزش بودن.
دوباره با دوستای قدیمیم که از هم دور شده بودیم ارتباط گرفتم. دوستای جدید پیدا کردم. گشتم. دوباره خیابونا رو قدم زدم. با آدمای مختلف حرف زدم. خاطراتشون رو گوش کردم. زندگیهایی رو دیدم که یه زمانی فکر میکردم «کوچیکن». از خودم خجالت کشیدم که به همچین چیزی میگفتم «کوچیک». یه بار یکی ازم پرسید دوست داری با زندگیت چیکار کنی؟ گفتم دوست دارم کوچیک نباشم. بهم خندید. دنیا همین دونههای کوچیکه که قطره قطره دریا شدن. احمقانهست که این جزءها رو با کل مقایسه کنی و نتیجه بگیری کوچیکن و این رو دلیل بر بیارزشی بدونی.
۴/۵
وقتی فرصت دوباره واسه تلاش برای رسیدن به خواستههام پیدا کردم، دیگه اون چیزای قبلی رو نمیخواستم. ولی باز هم رفتم دنبالشون.
همهچیز رو گذاشتم و رفتم. بلاخره همیشه ادعا کرده بودم که همینو میخواستم. نمیشه تو چند ماه از همهچیز بگذری. گفتم دوست و خانواده و خونه رو فداش میکنم و میرسم بهش. ولی از همون اولش، ته دلم میدونستم نمیارزه.
میدونید چی بامزهست؟ حتی بهش رسیدم. همیشه با خودم میگفتم "قدم اول واسه رسیدن به خواستههام اینه که فلانجا قبول شم" و شدم. و نمیارزید.
به بغل مامانم نمیارزید. به خونه مامان بزرگم نمیارزید. به نشستن کنار داداشم نمیارزید. به چشمای کسری نمیارزید. به سیگار کشیدنای استرسی صبا تو کافه نمیارزید. به خاطره تعریف کردنهای علی نمیارزید. به خندههای آدمای دورم نمیارزید. به دیدن ضعیفتر و پیرتر شدن بابابزرگم نمیارزید. به دونستن اینکه ممکنه یک روز من باشم و چیزای «بزرگی» که به خاطرشون همه زیباییهای «کوچیک» زندگی رو از دست دادم نمیارزید.
وقتی فرصت دوباره واسه تلاش برای رسیدن به خواستههام پیدا کردم، دیگه اون چیزای قبلی رو نمیخواستم. ولی باز هم رفتم دنبالشون.
همهچیز رو گذاشتم و رفتم. بلاخره همیشه ادعا کرده بودم که همینو میخواستم. نمیشه تو چند ماه از همهچیز بگذری. گفتم دوست و خانواده و خونه رو فداش میکنم و میرسم بهش. ولی از همون اولش، ته دلم میدونستم نمیارزه.
میدونید چی بامزهست؟ حتی بهش رسیدم. همیشه با خودم میگفتم "قدم اول واسه رسیدن به خواستههام اینه که فلانجا قبول شم" و شدم. و نمیارزید.
به بغل مامانم نمیارزید. به خونه مامان بزرگم نمیارزید. به نشستن کنار داداشم نمیارزید. به چشمای کسری نمیارزید. به سیگار کشیدنای استرسی صبا تو کافه نمیارزید. به خاطره تعریف کردنهای علی نمیارزید. به خندههای آدمای دورم نمیارزید. به دیدن ضعیفتر و پیرتر شدن بابابزرگم نمیارزید. به دونستن اینکه ممکنه یک روز من باشم و چیزای «بزرگی» که به خاطرشون همه زیباییهای «کوچیک» زندگی رو از دست دادم نمیارزید.
something's fishy 🧜🏽♀️
زندگی کوچیک ارزش زندگی کردن نداره پس بمیرم بهتره.
ولی نمردم.
ولی نمردم.
۵/۵
ولی همیشه حس میکنم اون آدمی که بودم اون روز مرد و همونجا موند و من موندم چون عوض شدم. اگر نمیشدم منم میمردم.
دیگه دلم نمیخواد «بزرگ» باشم. راستش اصلا دلم نمیخواد چیز خاصی باشم. دیگه نه تنها دلم نمیخواد «تاثیرگذار» باشم، بلکه بهش فکر میکنم خندهم میگیره چون به نظرم هرچی بیشتر دنبال این چیزا بدویی اثرت کمتره و اثری که میذاری هم منفیتر.
الان میگم زندگی چیه جز خانواده و دوست و غذا و سفر خوب؟
ولی همیشه حس میکنم اون آدمی که بودم اون روز مرد و همونجا موند و من موندم چون عوض شدم. اگر نمیشدم منم میمردم.
دیگه دلم نمیخواد «بزرگ» باشم. راستش اصلا دلم نمیخواد چیز خاصی باشم. دیگه نه تنها دلم نمیخواد «تاثیرگذار» باشم، بلکه بهش فکر میکنم خندهم میگیره چون به نظرم هرچی بیشتر دنبال این چیزا بدویی اثرت کمتره و اثری که میذاری هم منفیتر.
الان میگم زندگی چیه جز خانواده و دوست و غذا و سفر خوب؟
واسه همین همش میگم انگیزه باید دوست داشتن باشه و وقتی انگیزه ترس و نفرته آدم فقط سیاهتر میشه.
قلبی که بتپه از یه قلب سنگی و سنگین زندهتره.
قلبی که بتپه از یه قلب سنگی و سنگین زندهتره.