نُتِ اول!
175 subscribers
41 photos
2 videos
1 link
سلام، من مهدختم.
اینجا گاهی از تجربه‌های شخصیم می‌نویسم،
از کارگاه‌ها و برنامه‌هایی که برگزار می‌کنم یا شرکت می‌کنم،
و چیزهایی که دیدن یا خوندنشون برام معنا داشته.

اینم آی‌دی تلگراممه:
@Mahdokht_a
Download Telegram
نُتِ اول!
Photo
📝 در امتداد کارگاه مشاهده‌خوانی و لذت شنیدن روایت‌ها، چند روز پیش به سراغ پوشه‌های قدیمی فانوس‌چی (مجموعه‌‌ی کودکی که داشتیم) رفتم؛
در پوشه‌ی گزارش‌ها ماندم و روایت‌هایی را مرور کردم که از لحظات بودنم در کنار کودکان، در آن سال‌ها نوشته بودم: مشاهداتم از کودکان، از خودم و ارتباط و کنشم در این تعامل‌ها..

🪞 مرور نوشته‌ها تجربه‌ی عمیقی بود و با دیدن عکس‌ها و ویدیوها، تفاوت‌های زیادی داشت.
انگار از خلال هر جمله، نه فقط خاطره و تصویرها، که خودِ آن روزهای من و گاها آدم‌های درون روایت‌ها دوباره زنده می‌شد.
می‌توانستم ببینمش: تسهیلگری که بودم، نوع حضور و نگاهم، کنش‌هایی که انتخاب می‌کردم، دغدغه‌ها و نگرانی‌ها و شادی‌هایی که میان سطرها مانده بودند.

🪄خواندن‌شان برایم شبیه سر زدن به یک گنجه‌ی قدیمی بود؛
گنجه‌ای که دلم می‌خواهد هر از چند گاهی درش را باز کنم، چیزی بردارم و چیزی بگذارم و دوباره درش را ببندم.

این مرور باعث شد ارزش ثبت و نوشتن روایت‌ها برایم پررنگ‌تر شود.
بخشی از چرایی کارگاه «مشاهده‌خوانی»، برای من همین تجربه‌ است.

🔎 و بخش دیگری این‌ است که همراه هم، دیدن و نوشتن برش‌هایی از آن‌چه در جریان است و در روزمرگی محو می‌شود را تمرین کنیم و کم‌کم، در روایت‌هایمان نور را بر قسمت‌هایی بیندازیم که احتیاج داریم پیوسته‌تر و کند‌تر تماشایش کنیم..


🧮 روز اولی که کارگاه شروع می‌شد، تصورم این بود که هر شرکت کننده حتما باید هر جلسه با حداقل سه روایت به جلسه بیاید تا بتوانیم گفت‌‌و‌گوها را پیش ببریم و حالا فکر می‌کنم از دل همین جلسات، اگر فقط یک روایت از این روزها برایمان بماند، غنیمتی کوچک اما زنده برای روزهایی‌ست که جزئیات پر اهمیتی فراموش شده‌اند..
یادآور اینکه در آن لحظات چه می‌دیدیم، چه حس می‌کردیم و چگونه بودیم..

@firsttnote
❤6👏1
🌱 دومین دعوت به خوانش گروهی؛
درباره‌ی نوجوانی

📖 کتاب «زندگی عاطفی نوجوانان»

گرداننده: مهدخت اخوین


🧮 تعداد جلسات: ۸ تا ۱۰ جلسه
(به تناسب سرعت جمعی)
📱 جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار می‌شوند.
💳 مبلغ: ۸۰۰٫۰۰۰ تومن
(امکان پرداخت در دو نوبت)
📖 خوانش در جلسه است و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
(قسمت‌هایی از کتاب را در جلسه و از روی کتاب خواهیم خواند و قسمت‌هایی را به شکل محتوایی با شما در میون خواهم گذاشت).

‏@firsttnote
❤3👍3
📚 از دل کتاب‌های کوچک؛

✨ این یک دعوت برای خوانش گروهی کتاب‌هایی‌ست که خیال می‌کنیم فقط برای بچه‌هاست!

☕ سه‌شنبه‌ هر هفته، کنار هم می‌نشینیم؛
یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را می‌خوانیم،
تصویرهایش را تماشا می‌کنیم
و درباره‌ی معناهای ریز و درشت زندگی حرف می‌زنیم.

🕊 کتاب‌های کودک ساده و روانند،
و میان سطرها و تصویرهایشان
تکه‌هایی از خیال و عمقی از معنا نهفته است.

🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیک‌تر شدن به قصه،
به زندگی،
و به هم‌دیگر.

🗓 زمان: سه‌شنبه‌ها، ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱
(۶ جلسه)
🌱 شروع: ۶ آبان
📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۹۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر

@firsttnote
❤10
✨

این روزها برای من اون مقطعی از زمانه که می‌دونم بعدش قراره یه چیزی یه تغییر اساسی بکنه.
شبیه هفت سال پیش که پرونده‌ی خیلی چیزهایی که سر جاشون نبودن برام بسته شد و پنجره‌هایی که پیش از ورود بهشون، لحظه‌ای خودم رو اونجا تصور نمی‌کردم، باز شدند.

و این برزخ نفس‌گیر، همون ‌جایی که با خودت می‌گی یه چیزی سر جاش نیست و دیگه نمی‌تونم نبینمش، با خودش به جز اضطراب، مرور هزاران چیز از گذشته تا به امروز رو به همراه داره.

چند ساعت پیش سردردی که نمی‌دونستم ناشی از سرمای هوا بود یا از اضطراب و غذایی که معده‌م رو سنگین کرده، کلافه‌م کرد و متنی که داشتم به زور برای خوندنش تمرکز می‌کردم تا چیزی ازش بفهمم رو بستم و لپ‌تاپ رو خاموش کردم.

دراز کشیدم و تصمیم گرفتم موسیقی‌ای هم به ماجرا اضافه کنم که همراهش بتونم چشمم رو ببندم تا کمی سر دردم آروم‌تر شه.

رفتم توی چتم با مهیار؛
یادم بود خیلی قبل‌تر، چند تا قطعه برام فرستاده بود که احتمالا می‌تونستن مناسب باشن. دوست داشتم اونا رو بشنوم.

یکیشون اسمش بود
Feel my pain

همونو انتخاب کردم.
چشمامو بستم، دستم رو به دست نوازنده دادم و پامو گذاشتم وسط تک قاب‌های باقی مونده در ذهنم از خاطرات جدی و بزرگسالانه‌ی کودکیم؛ رقص دست‌های نوازنده روی ساز و بازی‌ای که از جنس نفس کشیدن در میانه‌ی دردها بود رو می‌شنیدم، اما تصاویر ذهن من به تمامی نفس‌گیر و سرد بودند.
با ناامیدی دنبال اثری از سرخوشی‌های کودکانه در خاطراتم می‌گشتم که پرت شدم به بیست و هفت، هشت سالگی؛ به فانوس‌چی و تجربه‌های ولنگارانه‌ای که برام داشت. به مدرسه طبیعتی که انگار برای بازسازی سرخوشی‌های جا مونده و کودکیِ نیمه تمامم ساخته شده بود. قلبم گرم شد؛ انگار وقایع به هم وصل شده بودند و تلاش اون سال‌هام دوباره معنایی به خودش گرفته بود.

و بعد از سال‌ها پنهان شدن، بالاخره چراغ دو خاطره از بازی‌های کودکی میون اون تصاویر سرد روشن شد. آب بازی‌های روستای فیروزه و گنجی که توی باغچه‌ی خونه‌ی منا اینا قایم می‌کردیم.
اشک‌هام جاری شدن.

موسیقی عوض شد و قطعه بعدی پخش شد.
Neversay

دست به دستش دادم و وارد فضایی دلهره آورتر، مبهم‌تر و پر هیجان‌تر شدم.
یکباره پاییز شد.
اتاقی سرد با پنجره‌ای نم گرفته که مِهی غلیظ، با آرامش، درونش جا خوش کرده.
سماجت حضور‌ این مِه، همزمان با میلی که به پیدا کردن چیزهایی درون اتاق شلوغم دارم، آزار دهنده‌ست و خستگی این تلاش، میلم رو به خواب زیاد می‌کنه.
منتها چیزهایی هست که باید پیدا کنم.

موسیقی دستم رو گرفته بود و حالا من رو از گشتن در سرخوشی‌های ولنگارانه کودکی، به میانه‌ی نوجوانی برده بود.
دقیقا جایی که الان ایستادم..

مسیر رو اینجوری نگاهش نکرده بودم!
موقعیت برام معنای تازه‌ای پیدا کرده بود و خشم‌ها و رنج‌هایی که این‌بار از نوجوانی‌ تداعی می‌شدند، حالا هم‌سفرهای جالبی به نظر می‌رسیدند.
احساس می‌کردم کمی سبک‌تر شده‌ام..

آهنگ تمام شد و به قطعه بعدی رفت..
Fly

کسی دستم رو گرفته بود و من رو برای سرک کشیدنی، به بزرگسالی برده بود! جایی که گمان می‌کنم هنوز وارد اون نشدم و این دلیل حس جاموندگی این روزهامه.
قسمت‌هایی از آهنگ بود که از ترس چند باری چشم‌هام رو باز ‌کردم.
فضا وسیع و ترسناک می‌شد.
جریان و حرکتی که از من بزرگ‌تر بود و نمی‌شناختمش.
تا پایان آهنگ تاب آوردم.

و قطعه بعدی،
مثنوی، حسین علیزاده

طلوعی آرام پیش از سپیده دم؛
پرنده‌ای تنها که بر شاخه‌ای می‌خونه و با قطع شدن صدا، هنوز چیزی در فضا باقی می‌مونه. طنینی که در جان ته‌نشین می‌شه.

بعدا که نگاه کردم دیدم این آهنگ، با فاصله‌ی زمانی‌ای از بقیه‌شون، توی چت من و مهیار بود.
یکی از چند قطعه آهنگی که برای مراسم ختم دایی کیوان، برای مهیار فرستاده بودم که در مراسم پخش کنیم.

به نظر می‌رسید، کسی با حوصله، این قطعه‌ها رو با ترتیبی کنار هم چیده باشه..

دردِ سرم آروم شده و انگار چیزی اضافه و سنگین، همراه اشک‌هام، خارج شدن..


[قدر دوستی‌هام رو‌ می‌دونم؛
قدر دوستی که مدت‌هاست بخشی از بار این سفرهای من رو به دوش می‌کشه تا از زندگی جا نمونم. و دوستی که این‌ روزها دستم رو گرفت و به معجزه‌ی نوشتن وصلم کرد.]

@firsttnote
❤14🕊2🥰1
«من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.»
❤12👍3😱1
«و با نسیان می‌رقصم
در بیشه‌ی دل‌نواز ممنوع
تا برآمدن خورشید.»

[غادة‌السمان]
❤9👌1
Forwarded from روان‌درمانگر (Afsaneh Rooberahan)
پرخاشگری در نظریه وینیکات
Aggression


❇️ نظریه ارتودوکس عقیده داشت پرخاشگری همیشه واکنشی در مواجهه با اصل واقعیت است. در  حالی که در نگاه وینیکات در واقع پرخاشگری تکانه‌ای است که کیفیت برون‌سازی دارد.

وینیکات در کتاب بازی کردن و واقعیت می‌نویسد:«  نه تنها در ویرانگری ابژه،  هیچ خشمی وجود ندارد، بلکه می‌توان گفت که زنده ماندن ابژه، در این ویرانگری لذت بخش است.
در آغاز تولد تحرکی غریزی وجود دارد که به‌سوی جهان روانه می‌شود و به نوزاد امکان می‌دهد تا بدنِ خود را بیازماید؛ بدنی که در آن لحظه تنها زبان او و تنها وسیلهٔ ارتباطی‌اش است.

#پرخاشگری
#دونالد_وینیکات

@ravandarmangar_r
❤2
Colonizing Childhood Commodification and the Poverty of Experience
@Heydariarash
استعمار کودکی: کالایی شدن و فقر تجربه

🎤 آرش حیدری

ارائه شده در پیش نشست:
اولین همایش ملی فلسفه برای کودکان. مهر1403
👍6❤1
Forwarded from Abdol-Hossein Vahabzadeh
▫️روز ملی تسهیلگر کودک و طبیعت

در آستانه‌ی دهمین سالگرد برگزاری کارگاه تسهیلگری کودک‌وطبیعت در ایران،
بنیاد کودک‌وطبیعت با افتخار پنجم آذرماه را «روز ملی تسهیلگر کودک‌وطبیعت» نام‌گذاری می‌کند.

این روز، فرصتی است برای پاسداشت مقام تسهیلگرانی که با صبر، عشق و حضور خود،
میان کودک و طبیعت پلی از زندگی، یادگیری و امید ساخته‌اند و همچنین گرامیداشت یاد و ارج‌نهادن تلاش‌های سه تسهیلگری که دیگر در میان ما نیستند ولی سهم بی‌بدیلی در شکل‌گیری این مسیر داشته‌اند:
شبنم اسماعیلی، رمیصا امیری و طیب حیدرزاده؛
.

«روز ملی تسهیلگر کودک‌وطبیعت» یادآور مسیری است که با گام‌های کوچک اما استوار آغاز شد و امروز در سراسر ایران، الهام‌بخش نسلی است، که کودکی را در پیوند با طبیعت بازمی‌آفریند.

▫️بنیاد کودک‌وطبیعت | مهر ۱۴۰۴ 🌱

@madresehtabiat
❤10👏1
Forwarded from JUMA | جوما
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
•
حالا پاییز است...
و پاییز همان‌قدر که سِحر می‌کند، حزن‌انگیز است.
بسیاری از خزانِ گیلان و نمناکی و اندوهگینی‌‌اش گفته‌اند. اما درست‌ترین‌ و نزدیک‌ترین‌ش به احوال ما، ترجیع‌بندی‌ست که ابوالقاسم منتظری/ دایی منتظر (۱۳۷۷-۱۲۹۴) به گیلکی، احتمالن مُلهم از فضای سرد و تیره‌‌ی ایرانِ افسرده‌‌ی اوایل دهه‌۳۰ سروده است‌؛ زمانه‌ی شکستِ آرزوها. روزگارِ موسوم به کودتا. برگریزانی که فردایش صعب‌ترین زمستان بود.

ودیگر؟
از سرما چه باک! مگر نه این‌که زمستان از پسِ خزان، نشانِ بهار است؟


یعنی که دِ پاییزه
آهنگ و اجرا: جوما
شعر: ابوالقاسم منتظری (دایی منتظر)
ویدئو: سامان‌ پورخوش‌آموز
صدا: بهرام مهماندوست
ضبط: اسفند۱۴۰۳


@JUMAMUSIC
❤9
📚 از دل کتاب‌های کوچک؛

✨ این دومین دعوت برای خوانش گروهی کتاب‌هاییه‌ که خیال می‌کنیم فقط برای بچه‌هاست!

یک دورهمی حضوری در بابل.

هر جلسه، یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را می‌خوانیم،
تصویرهایش را تماشا می‌کنیم
و درباره‌ی معناهای ریز و درشت زندگی حرف می‌زنیم.

🗓 زمان: چهار جلسه در تاریخ‌های
۱۶ و ۳۰ دی ماه
۷ و ۲۸ بهمن ماه
⏰ از ساعت ۱۸:۳۰ تا ۲۰

📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۶۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر
(دو جای خالی داریم)


🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیک‌تر شدن به قصه،
به زندگی،
و به هم‌دیگر.

@firsttnote
🎉2❤1
🌱 دعوتی برای خوانش گروهی؛
درباره‌ی نوجوانی

📖 کتاب «ابداع خود»

[کتابی درباره دستاوردهای علم عصب‌شناسی درباره نوجوانی!

کتاب با زبانی ساده و روان از یافته‌های علم عصب‌شناسی در این زمینه کمک می‌گیرد؛ یافته‌هایی که بر اساس آنها می‌توانیم دلیل بسیاری از رفتارهای نوجوانانه را درک کنیم.

نویسنده در این کتاب نوجوانی را فرصتی برای «ابداع خود» معرفی می‌کند؛ فرصتی که اگر یک جامعه آن را به رسمیت بشناسد، درِ تغییر را به روی خود گشوده است.]

یکشنبه‌ها ۲۰ تا ۲۲
گرداننده: مهدخت اخوین

📌
-این کتاب‌خوانی رایگان برگزار می‌شود.
-جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت هستند.
-خوانش در جلسه اتفاق میفته و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.

@firsttnote
❤9
امشب به دوستم می‌گفتم وقتی این‌ روزها توی خیابون آدما رو می‌بینم، دلتنگ شهرم می‌شم. انگار که باید بجنورد باشم. انگار که نبض اون شهر و آدماش بیشتر توی دستمه تا اینجا. جزییات و سوراخ‌هاشو بیشتر می‌شناسم. آدم‌ها و بالا و پاییناشون.
حتی اون‌جا حس مالکیتی به خیابون‌ دارم که با اون جنس و کیفیت، این‌جا ندارم. انگار که خیابون قیام و چهارراه مخابرات ارث پدرمه!
از طرفی، به واسطه‌ی تجربه‌‌ها و تعامل‌های پدربزرگ‌ و مادربزرگ، مامانم، دایی‌هام و …، لایه‌های بیشتری از اون شهر رو می‌شناسم و متقابلا لایه‌های بیشتری از اون‌ شهر، من رو می‌شناسن.
و داشتم فکر می‌کردم جدای از اون‌چه ذخیره عاطفی و ذخیره خاطره‌ای من با اون شهره که خیلی هم مهمه، احتمالا این هم موضوع پر اهمیتیه که جاهای خیلی بیشتری در بجنورد بوده که توش ردی از خودم به جا گذاشتم و اثرم رو درش تماشا کردم.

اینو هم بگم که آخر صحبتم با دوستم خندیدم و گفتم اینا معنیش این نیست که اون‌جا ب*ایی‌های خودشو نداره و الان دلم بخواد برگردم کلا بجنورد! نه! خیلی هم زیاد داره! :))

و اتفاقا چیزی که در تماشای هوشیارانه‌تر و زنده‌تر مفهوم “خانه” و “وطن” در ماه‌های اخیر برام جالبه، دیدن همین فکر‌ها و حس‌های متنوع و گاها متناقض یا موازیه که گاهی کمی روشنن و می‌شه نوشتشون و گاهی انقدر مبهمن که فقط می‌شه صبر و تماشا کرد!
❤14🕊2
.
▫️ساقه‌های تُرد و آوارِ سیاست

(درباره مراقبت از نوجوان‌‌ها)

هضم این همه چیز برای منِ چهل‌ساله بی‌اندازه دشوار است. به نوجوان‌هایی فکر می‌کنم که این روزها باید همه این‌ها را با آن روانِ تُرد و نوپا هضم کنند. به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود از آن‌ها مراقبت کرد. این مسیر سنگلاخ و سخت همچنان ادامه دارد و باید همه ما مخصوصاً این بچه‌ها برای ادامه سالم بمانیم. سالم که نه، چون نمی‌شود، شاید کمتر آسیب‌دیده.

اگر خودتان سرِپا هستید، با نوجوان‌ها حرف بزنید. بگذارید احساساتشان را برای شما بگویند. ذهنتان را بگذادید کنار ذهن آن‌ها. کمکشان کنید تصویر بزرگ‌تری را ببینند. آن‌ها هنوز این دنیا را چندان نمی‌شناسند. هنوز درکِ روشنی از مسیر و فرایند و تدریج ندارند، هنوز طیفی دیدن و صبر کردن برایشان دشوار است، هنوز جای کافی برای هضمِ این‌همه مرگ و این فضای مرگ‌آلود ندارند. آن‌ها هنوز این ظرفیت‌ها را ندارند امّا به اندازه من و شما وسط همه این ناگواری‌ها و خبرهایشان هستند.

شاید این حرف جالب نباشد، امّا گول جثّه درشت و حرف‌های عمیقشان را نخورید. ظرفِ روانشان کوچک‌تر از این حرف‌ها است. نمی‌گویم حرف‌هایشان را نادیده بگیرید و مثل بچه‌ها با آن‌ها برخورد کنید.نه، اتفاقاً حرف‌هایشان را جدی بگیرید ولی ژستِ قدرت و تاب‌آوریشان را جدی نگیرید. این خیالشان را که می‌توانند هر چیزی را ببینند و بشنوند، این را جدی نگیرید. روی آن‌ها بالا نیاورید. حواستان باشد که آن‌ها بی‌صدا و به شیوه‌هایی غیرمستقیم این آسیب را تجربه می‌کنند و نشان می دهند.

چرا این‌ها را می‌گویم؟ چون بسیاری از کشته‌های این روزها نوجوان‌اند و شبیه همین بچه‌ها هستند. چون این بچه‌ها مدام در معرضِ خبر‌ اند. چون خبرها و پست‌ها خیلی‌هایشان تلاش ما بزرگتر‌ها برای اطلاع‌رسانی و کاری کردن یا برون‌ریزی‌اند و آن‌ها، همه این‌ها را می‌بینند و نمی‌دانند چه کار باید بکنند. آخر چه کاری از دست یک نوجوان که حتی برای پول‌ِ توجیبی‌اش وابسته است بر می‌آید؟ آن‌ها در این فشارِ درد و اضطرارِ کاری کردن و عاملیت نداشتن، خودشان را تخریب می‌کنند.

این‌ها را نمی‌گویم که هول کنید و عذاب وجدان بگیرید (به قدر کافی داریم. کمکی هم به هیچ کس نمی‌کند این همه شرم و احساس گناه). شما نمی‌توانید آن‌ها را از این بحران‌ها مصون کنید. فقط می‌توانید از آن‌ها مراقبت کنید. نصیحتشان نکنید. بگذارید حرف بزنند. از حرف‌هایشان نترسید. تحمّل ‌کنید. بگذارید امنیتِ سلب‌شده‌ی آن بیرون را پیش شما تجربه کنند.

@TheWorldasISee
👍5
نُتِ اول!
Video
⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ ⁨ برای جاویدنام #عسل_منصوری

به نام خداوند رنگین کمان
عسل عزیزم
از چند روز پیش که با تو آشنا شدم،خیلی به تو فکر می‌کنم.
به صفحه‌ات اومدم و پست‌هات رو دیدم.

کتاب «چیزی بگو» رو منم خیلی دوستش دارم. انقدر برام زیبا و ‌کوچک و تاثیرگذار بود که توی اعتراضات زن زندگی آزادی، توی کوچه و خیابون به آدما هدیه می‌دادمش.
دیدم که کتاب رو با صدای قشنگت خوندی و زیرش نوشتی: «برای رشد جوانه‌های آزادی بیان و شجاعت».
این جمله رو که خوندم فهمیدم تو هم وقتی می‌خوندیش، چشمات همون برقیو می‌زده که چشم‌های من. احتمالا اگه زودتر همو می‌شناختیم، کلی می‌تونستیم با هم درموردش حرف بزنیم.

این روزها در جمع‌های کوچیک و بزرگی درباره مراقبت از کودکان و نوجوانان در این روزها حرف می‌زنیم. امروز که در کارگاه نوجهان، بیش از ۵۰ نفر حاضر بودند، به این فکر می‌کردم که یکی از اون‌ها می‌تونستی تو باشی و تو هم از ضرورت این مراقبت در این روزها بگی. از ضرورت مراقبت از تصویر کودکان و نوجوانان از زندگی و آینده.
آخه توی صفحه‌ات دیدم که چطور عاشقانه، به نفع زندگی ایستاده بودی.

توی یکی از پست‌هات دیدم که به یاد کیان پیر فلک، کتابی رو خوندی به اسم «روزی که مداد شمعی‌ها، رنگین کمان رو نجات دادند.»
عسل زیبا! تو یکی از همون مداد شمعی‌ها بودی که همه جای شهر رنگین‌کمون‌های کوچیک می‌کشیدند.
تو یکی از همون مدادشمعی‌ها بودی که کنار هم غلتیدند و رقصیدند و یک رنگین کمون خیلی بزرگ کشیدند تا خورشید و ابر ببینند و یادشون بیاد که رنگین کمونی وجود داشته..

عسل پر شور! وقتی در حال خوندن و شناختنت در صفحه‌ات بودم؛ به نوشته‌ای درباره‌ی وطن برخوردم.
خوندم؛ از رنج وطن، از امید،
از تک‌تک چیزهایی که من از سرخوردگی و کم‌توانی، بارها زیر فرش پنهانشون کردم و هر بار بیرون اومدن.
خوندم و گریه کردم..

فهم من از وطن در این روزها، با تمامِ تمامِ روزهای دیگه‌ی عمرم تفاوت داره..

چند هفته‌ است دنبال چیزی می‌گردم از جنس “ایران”، که به خودم وصل یا آویزون کنم.
تا امشب که بعد از این‌که به تماشای تو نشستم، گمانم برای ا‌ولین بار، شروع کردم به کشیدنش. بعد دورش رو قیچی کردم و زدم به در یخچال و آروم گرفتم.

و تو؛ تو که زین پس برای من بخشی از تصویر وطنی..
و به نقطه‌ی مهمی از ذهن و جانم سنجاق شدی.

روی سنگ مزارت نوشتن: «عسل مثل گل آفتاب‌گردان زیست.»

و روایت‌ها چنین بود که اونا به قلبت زدن..
همون جایی که توش از نور و عشق و زندگی مراقبت می‌کردی..

عسل نازنین!
اطمینان داشته باش که پیام دریافت شد..⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩⁩
❤10💔5🕊3