از الهامِ یک تجربه:
1️⃣ امروز اولین بار بود که با مِجِش همراه شدم!
مجش یه کلمه مازندرانیه به معنی راه رفتن و حرکت کردن؛ و عنوان برنامههایی که دوستی به اسم حسن مظفرزاده طراحی و اجرا میکنه.
توضیح خودش درباره مجشها اینه:
«یه گروه گردشگری، با رویکرد گردشگری تجربهگرا و مشاهده محور که برنامههایی با تعداد کم برگزار میکنه و مجشگرون به واسطهش به قصههای مختلفی میپیوندن
گاهی تماشا و تجربهی یک پیشهی قدیمی، گاهی یک آیین سنتی، تماشای حیات وحش، پیوستن به قصهی یک شخص، دیدن یک خونهی قدیمی، تجربهی یک زیست متفاوت و .. »
2️⃣ این روزها در ذهنم حوالی نقش زدن با نخ و پارچه میگردم و هر از گاهی در ذهنم ایدههایی متولد میشن.
همزمانی این ذهن مشغولی با موضوعِ این مجش، باعث شد بالاخره بختش باز بشه و در یک مجش همراه بشم!
مجش امروز، از جنس جستوجوی زیرخاکیهای ارزشمندی بود:
[سفری به چند روستا، در جستجوی قصهی نقوش دستبافتهها از مامانبزرگهای بافنده.]
3️⃣ تماشا و شنیدن الهامبخشی طبیعت و محیط در نقوشِ دستبافتهها و لمس جنس آدمهایی که فرصت همنشینی با اونا و قصههاشون غنیمت بزرگیه، خیلی ارزشمند بود.
منتها دو برداشت دیگه از این تجربه الان به شکل پررنگتری همراه منه که من رو ترغیب کرد دربارهش اینجا بنویسم.
اولی:
چیزی که متوجه شدنش برام شبیه روشن شدن یه چراغ در ذهنم بود، این بود که معمولا هر مجش چه ثبتنامی داشته باشه و نداشته باشه یا کم داشته باشه، اجرا میشه!
در واقع حسن معطل نمیمونه!
تعبیر این اتفاق زیبا برای من اینه که حسن که احتمالا این کار براش شبیه یک بازیِ دوست داشتنیه، برای بازی و تجربه، از همبازی استقبال میکنه و برای داشتنش تلاش میکنه، اما از بازی دست نمیکشه.
توی مسیری که دوست داره قدم میذاره و معطل کامل شدن همه چیز و در چارچوب خاصی پیش رفتن ماجرا نمیشه.
دومی:
مجش گرون، واقعا با هم به “جست و جو” میرن.
به این معنی که حسن به عنوان راهنما از قبل همه چیز رو آماده و کشف نمیکنه تا بخواد برنامهی اصطلاحا بینقصی اجرا کنه.
اتفاقا عاملیت حضورش از زاویه نگاه من اینه که چگونه کشف کردن و ولنگارانه بازی کردن رو تسهیل کنه؛
و چالشهای فرایند کشف جزوی از این تجربهست.
اینارو به تجربهی این روزهای خودم از کار کردن که وصل میکنم؛
نورش بر قسمتهای جالبی از مسیر میفته.
@firsttnote
@borim_mejesh
1️⃣ امروز اولین بار بود که با مِجِش همراه شدم!
مجش یه کلمه مازندرانیه به معنی راه رفتن و حرکت کردن؛ و عنوان برنامههایی که دوستی به اسم حسن مظفرزاده طراحی و اجرا میکنه.
توضیح خودش درباره مجشها اینه:
«یه گروه گردشگری، با رویکرد گردشگری تجربهگرا و مشاهده محور که برنامههایی با تعداد کم برگزار میکنه و مجشگرون به واسطهش به قصههای مختلفی میپیوندن
گاهی تماشا و تجربهی یک پیشهی قدیمی، گاهی یک آیین سنتی، تماشای حیات وحش، پیوستن به قصهی یک شخص، دیدن یک خونهی قدیمی، تجربهی یک زیست متفاوت و .. »
2️⃣ این روزها در ذهنم حوالی نقش زدن با نخ و پارچه میگردم و هر از گاهی در ذهنم ایدههایی متولد میشن.
همزمانی این ذهن مشغولی با موضوعِ این مجش، باعث شد بالاخره بختش باز بشه و در یک مجش همراه بشم!
مجش امروز، از جنس جستوجوی زیرخاکیهای ارزشمندی بود:
[سفری به چند روستا، در جستجوی قصهی نقوش دستبافتهها از مامانبزرگهای بافنده.]
3️⃣ تماشا و شنیدن الهامبخشی طبیعت و محیط در نقوشِ دستبافتهها و لمس جنس آدمهایی که فرصت همنشینی با اونا و قصههاشون غنیمت بزرگیه، خیلی ارزشمند بود.
منتها دو برداشت دیگه از این تجربه الان به شکل پررنگتری همراه منه که من رو ترغیب کرد دربارهش اینجا بنویسم.
اولی:
چیزی که متوجه شدنش برام شبیه روشن شدن یه چراغ در ذهنم بود، این بود که معمولا هر مجش چه ثبتنامی داشته باشه و نداشته باشه یا کم داشته باشه، اجرا میشه!
در واقع حسن معطل نمیمونه!
تعبیر این اتفاق زیبا برای من اینه که حسن که احتمالا این کار براش شبیه یک بازیِ دوست داشتنیه، برای بازی و تجربه، از همبازی استقبال میکنه و برای داشتنش تلاش میکنه، اما از بازی دست نمیکشه.
توی مسیری که دوست داره قدم میذاره و معطل کامل شدن همه چیز و در چارچوب خاصی پیش رفتن ماجرا نمیشه.
دومی:
مجش گرون، واقعا با هم به “جست و جو” میرن.
به این معنی که حسن به عنوان راهنما از قبل همه چیز رو آماده و کشف نمیکنه تا بخواد برنامهی اصطلاحا بینقصی اجرا کنه.
اتفاقا عاملیت حضورش از زاویه نگاه من اینه که چگونه کشف کردن و ولنگارانه بازی کردن رو تسهیل کنه؛
و چالشهای فرایند کشف جزوی از این تجربهست.
اینارو به تجربهی این روزهای خودم از کار کردن که وصل میکنم؛
نورش بر قسمتهای جالبی از مسیر میفته.
@firsttnote
@borim_mejesh
❤8👍1🥰1
خواهر و برادر بودن تجربهی منحصر به فردیه و با تجربههای ارتباطی دیگه تفاوتهای زیادی داره!
این هفته خیلی به این موضوع فکر میکردم.
فردا ۲۸امین سالروز تولد مهیاره.
اوایل هفته استرس داشتم: نکنه اون روز غرق کاری بشم و یادم بره؟ نکنه نتونم خوشحالش کنم؟ چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟
سعی کردم کمی مکث کنم؛
استرس رو کمکم کنار زدم و برام تبدیل به فرصتی برای تماشا و عشق شد.
تماشای مهیار.
تماشای بودنش در زندگی من.
تولد و حضوری که برام مثل دریچهای تازه به دنیا و آدمهاست.
تا به حال شگفتانگیز بودن این ارتباط و فرصتهایی که به زندگی من اضافه کرده رو اینجوری ندیده بودم.
به هویت رابطهمون فکر کردم؛
به جنس ابراز عشقمون، به دور و نزدیک شدنها، به انتظارها، به رنجها و زیباییهاش.
به ویژگیهای هرکدوممون.
به تجربههای مشترکی که پشت سر گذاشتیم..
دیروز در خیالم کمی اینور و اونور پریدم
اگه تک فرزند بودم شکل و شمایل زندگی چجوری میشد؟ اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتیم و سه تایی میشدیم چی؟ اگه مهیار بزرگتر بود و من کوچیکتر؟ هر کدوم تصویر جدیدی میداد و در خیالم میخندیدم و دوباره به اونچه اکنون هست و فرصت تجربه و زندگیش رو دارم، برمیگشتم..
و برای تو مینویسم
مهیارِ عزیزِ قلبم
قصهی ما توی این دنیا کنار هم بوده؛
من خیلی دوستش دارم و امروز، تماشاش لبخندی به لبم میاره
و خوشحالم که با تولدت، این همه شگفتی در زندگیم رقم زدی.
۲۸ سال کنار هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و با هم آشناتر شدیم.
و فکر میکنم دلم میخواد امسال، شبیه همین یک هفته، با درنگ و عمق بیشتری تو و این ارتباط رو تماشا کنم و بشناسم.
تولدت مبارک جانم ❤️
این هفته خیلی به این موضوع فکر میکردم.
فردا ۲۸امین سالروز تولد مهیاره.
اوایل هفته استرس داشتم: نکنه اون روز غرق کاری بشم و یادم بره؟ نکنه نتونم خوشحالش کنم؟ چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟
سعی کردم کمی مکث کنم؛
استرس رو کمکم کنار زدم و برام تبدیل به فرصتی برای تماشا و عشق شد.
تماشای مهیار.
تماشای بودنش در زندگی من.
تولد و حضوری که برام مثل دریچهای تازه به دنیا و آدمهاست.
تا به حال شگفتانگیز بودن این ارتباط و فرصتهایی که به زندگی من اضافه کرده رو اینجوری ندیده بودم.
به هویت رابطهمون فکر کردم؛
به جنس ابراز عشقمون، به دور و نزدیک شدنها، به انتظارها، به رنجها و زیباییهاش.
به ویژگیهای هرکدوممون.
به تجربههای مشترکی که پشت سر گذاشتیم..
دیروز در خیالم کمی اینور و اونور پریدم
اگه تک فرزند بودم شکل و شمایل زندگی چجوری میشد؟ اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتیم و سه تایی میشدیم چی؟ اگه مهیار بزرگتر بود و من کوچیکتر؟ هر کدوم تصویر جدیدی میداد و در خیالم میخندیدم و دوباره به اونچه اکنون هست و فرصت تجربه و زندگیش رو دارم، برمیگشتم..
و برای تو مینویسم
مهیارِ عزیزِ قلبم
قصهی ما توی این دنیا کنار هم بوده؛
من خیلی دوستش دارم و امروز، تماشاش لبخندی به لبم میاره
و خوشحالم که با تولدت، این همه شگفتی در زندگیم رقم زدی.
۲۸ سال کنار هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و با هم آشناتر شدیم.
و فکر میکنم دلم میخواد امسال، شبیه همین یک هفته، با درنگ و عمق بیشتری تو و این ارتباط رو تماشا کنم و بشناسم.
تولدت مبارک جانم ❤️
❤22👍2😘1
🌱 اولین دعوت به خوانش گروهی؛
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «زندگی عاطفی نوجوانان»
چهارشنبهها ۱۸ تا ۲۰
گرداننده: مهدخت اخوین
📌
-اولین دورهی خوانش گروهی، رایگان خواهد بود.
-جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار میشوند.
-خوانش در جلسه اتفاق میفته و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
@firsttnote
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «زندگی عاطفی نوجوانان»
چهارشنبهها ۱۸ تا ۲۰
گرداننده: مهدخت اخوین
📌
-اولین دورهی خوانش گروهی، رایگان خواهد بود.
-جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار میشوند.
-خوانش در جلسه اتفاق میفته و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
@firsttnote
👍10❤1
Forwarded from کودک (ک)، بازی (ی)، طبیعت (ت): کیت! (نیلو فر)
بگو تا یادم برود،
آموزش بده تا به خاطر بیاورم،
درگیرم کن تا یاد بگیرم.
Benjamin Franklin
#کودک_بازی_طبیعت
آموزش بده تا به خاطر بیاورم،
درگیرم کن تا یاد بگیرم.
Benjamin Franklin
#کودک_بازی_طبیعت
👍5
«من از نگاه دیگری» همراه افراد بالای ۱۸ سال
❓من در مورد خودم چی فکر میکنم؟
❓بقیه در مورد من چی فکر میکنند؟
❓کجاها خودم هستم و کجاها دوست دارم کس دیگری باشم؟
❓در موقعیتهای مختلف، انتخاب من در مواجهه با نگاه دیگران چیست؟
میخوایم باهم حول و حوش این سوالها بگردیم:
و حول و حوش موضوع "من از نگاه دیگری”
🧳 در سفری با بزرگسالها؛
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 دوشنبهها؛ غروب
۶ جلسه آنلاین ۱۲۰ دقیقهای
در فضای گوگلمیت
آغاز از ۲۱ مهر
💳 مبلغ: ۱۲۰۰ هزار تومن
۱۰٪ تخفیف برای ثبتنام زودهنگام تا ۱۵ مهر
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
@firsttnote
❓من در مورد خودم چی فکر میکنم؟
❓بقیه در مورد من چی فکر میکنند؟
❓کجاها خودم هستم و کجاها دوست دارم کس دیگری باشم؟
❓در موقعیتهای مختلف، انتخاب من در مواجهه با نگاه دیگران چیست؟
میخوایم باهم حول و حوش این سوالها بگردیم:
و حول و حوش موضوع "من از نگاه دیگری”
🧳 در سفری با بزرگسالها؛
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 دوشنبهها؛ غروب
۶ جلسه آنلاین ۱۲۰ دقیقهای
در فضای گوگلمیت
آغاز از ۲۱ مهر
💳 مبلغ: ۱۲۰۰ هزار تومن
۱۰٪ تخفیف برای ثبتنام زودهنگام تا ۱۵ مهر
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
@firsttnote
❤5👍2
نُتِ اول!
Photo
📝 در امتداد کارگاه مشاهدهخوانی و لذت شنیدن روایتها، چند روز پیش به سراغ پوشههای قدیمی فانوسچی (مجموعهی کودکی که داشتیم) رفتم؛
در پوشهی گزارشها ماندم و روایتهایی را مرور کردم که از لحظات بودنم در کنار کودکان، در آن سالها نوشته بودم: مشاهداتم از کودکان، از خودم و ارتباط و کنشم در این تعاملها..
🪞 مرور نوشتهها تجربهی عمیقی بود و با دیدن عکسها و ویدیوها، تفاوتهای زیادی داشت.
انگار از خلال هر جمله، نه فقط خاطره و تصویرها، که خودِ آن روزهای من و گاها آدمهای درون روایتها دوباره زنده میشد.
میتوانستم ببینمش: تسهیلگری که بودم، نوع حضور و نگاهم، کنشهایی که انتخاب میکردم، دغدغهها و نگرانیها و شادیهایی که میان سطرها مانده بودند.
🪄خواندنشان برایم شبیه سر زدن به یک گنجهی قدیمی بود؛
گنجهای که دلم میخواهد هر از چند گاهی درش را باز کنم، چیزی بردارم و چیزی بگذارم و دوباره درش را ببندم.
این مرور باعث شد ارزش ثبت و نوشتن روایتها برایم پررنگتر شود.
بخشی از چرایی کارگاه «مشاهدهخوانی»، برای من همین تجربه است.
🔎 و بخش دیگری این است که همراه هم، دیدن و نوشتن برشهایی از آنچه در جریان است و در روزمرگی محو میشود را تمرین کنیم و کمکم، در روایتهایمان نور را بر قسمتهایی بیندازیم که احتیاج داریم پیوستهتر و کندتر تماشایش کنیم..
🧮 روز اولی که کارگاه شروع میشد، تصورم این بود که هر شرکت کننده حتما باید هر جلسه با حداقل سه روایت به جلسه بیاید تا بتوانیم گفتوگوها را پیش ببریم و حالا فکر میکنم از دل همین جلسات، اگر فقط یک روایت از این روزها برایمان بماند، غنیمتی کوچک اما زنده برای روزهاییست که جزئیات پر اهمیتی فراموش شدهاند..
یادآور اینکه در آن لحظات چه میدیدیم، چه حس میکردیم و چگونه بودیم..
@firsttnote
در پوشهی گزارشها ماندم و روایتهایی را مرور کردم که از لحظات بودنم در کنار کودکان، در آن سالها نوشته بودم: مشاهداتم از کودکان، از خودم و ارتباط و کنشم در این تعاملها..
🪞 مرور نوشتهها تجربهی عمیقی بود و با دیدن عکسها و ویدیوها، تفاوتهای زیادی داشت.
انگار از خلال هر جمله، نه فقط خاطره و تصویرها، که خودِ آن روزهای من و گاها آدمهای درون روایتها دوباره زنده میشد.
میتوانستم ببینمش: تسهیلگری که بودم، نوع حضور و نگاهم، کنشهایی که انتخاب میکردم، دغدغهها و نگرانیها و شادیهایی که میان سطرها مانده بودند.
🪄خواندنشان برایم شبیه سر زدن به یک گنجهی قدیمی بود؛
گنجهای که دلم میخواهد هر از چند گاهی درش را باز کنم، چیزی بردارم و چیزی بگذارم و دوباره درش را ببندم.
این مرور باعث شد ارزش ثبت و نوشتن روایتها برایم پررنگتر شود.
بخشی از چرایی کارگاه «مشاهدهخوانی»، برای من همین تجربه است.
🔎 و بخش دیگری این است که همراه هم، دیدن و نوشتن برشهایی از آنچه در جریان است و در روزمرگی محو میشود را تمرین کنیم و کمکم، در روایتهایمان نور را بر قسمتهایی بیندازیم که احتیاج داریم پیوستهتر و کندتر تماشایش کنیم..
🧮 روز اولی که کارگاه شروع میشد، تصورم این بود که هر شرکت کننده حتما باید هر جلسه با حداقل سه روایت به جلسه بیاید تا بتوانیم گفتوگوها را پیش ببریم و حالا فکر میکنم از دل همین جلسات، اگر فقط یک روایت از این روزها برایمان بماند، غنیمتی کوچک اما زنده برای روزهاییست که جزئیات پر اهمیتی فراموش شدهاند..
یادآور اینکه در آن لحظات چه میدیدیم، چه حس میکردیم و چگونه بودیم..
@firsttnote
❤6👏1
🌱 دومین دعوت به خوانش گروهی؛
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «زندگی عاطفی نوجوانان»
گرداننده: مهدخت اخوین
🧮 تعداد جلسات: ۸ تا ۱۰ جلسه
(به تناسب سرعت جمعی)
📱 جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار میشوند.
💳 مبلغ: ۸۰۰٫۰۰۰ تومن
(امکان پرداخت در دو نوبت)
📖 خوانش در جلسه است و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
(قسمتهایی از کتاب را در جلسه و از روی کتاب خواهیم خواند و قسمتهایی را به شکل محتوایی با شما در میون خواهم گذاشت).
@firsttnote
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «زندگی عاطفی نوجوانان»
گرداننده: مهدخت اخوین
🧮 تعداد جلسات: ۸ تا ۱۰ جلسه
(به تناسب سرعت جمعی)
📱 جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگزار میشوند.
💳 مبلغ: ۸۰۰٫۰۰۰ تومن
(امکان پرداخت در دو نوبت)
📖 خوانش در جلسه است و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
(قسمتهایی از کتاب را در جلسه و از روی کتاب خواهیم خواند و قسمتهایی را به شکل محتوایی با شما در میون خواهم گذاشت).
@firsttnote
❤3👍3
📚 از دل کتابهای کوچک؛
✨ این یک دعوت برای خوانش گروهی کتابهاییست که خیال میکنیم فقط برای بچههاست!
☕ سهشنبه هر هفته، کنار هم مینشینیم؛
یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را میخوانیم،
تصویرهایش را تماشا میکنیم
و دربارهی معناهای ریز و درشت زندگی حرف میزنیم.
🕊 کتابهای کودک ساده و روانند،
و میان سطرها و تصویرهایشان
تکههایی از خیال و عمقی از معنا نهفته است.
🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیکتر شدن به قصه،
به زندگی،
و به همدیگر.
🗓 زمان: سهشنبهها، ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱
(۶ جلسه)
🌱 شروع: ۶ آبان
📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۹۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر
@firsttnote
✨ این یک دعوت برای خوانش گروهی کتابهاییست که خیال میکنیم فقط برای بچههاست!
☕ سهشنبه هر هفته، کنار هم مینشینیم؛
یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را میخوانیم،
تصویرهایش را تماشا میکنیم
و دربارهی معناهای ریز و درشت زندگی حرف میزنیم.
🕊 کتابهای کودک ساده و روانند،
و میان سطرها و تصویرهایشان
تکههایی از خیال و عمقی از معنا نهفته است.
🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیکتر شدن به قصه،
به زندگی،
و به همدیگر.
🗓 زمان: سهشنبهها، ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱
(۶ جلسه)
🌱 شروع: ۶ آبان
📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۹۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر
@firsttnote
❤10
✨
این روزها برای من اون مقطعی از زمانه که میدونم بعدش قراره یه چیزی یه تغییر اساسی بکنه.
شبیه هفت سال پیش که پروندهی خیلی چیزهایی که سر جاشون نبودن برام بسته شد و پنجرههایی که پیش از ورود بهشون، لحظهای خودم رو اونجا تصور نمیکردم، باز شدند.
و این برزخ نفسگیر، همون جایی که با خودت میگی یه چیزی سر جاش نیست و دیگه نمیتونم نبینمش، با خودش به جز اضطراب، مرور هزاران چیز از گذشته تا به امروز رو به همراه داره.
چند ساعت پیش سردردی که نمیدونستم ناشی از سرمای هوا بود یا از اضطراب و غذایی که معدهم رو سنگین کرده، کلافهم کرد و متنی که داشتم به زور برای خوندنش تمرکز میکردم تا چیزی ازش بفهمم رو بستم و لپتاپ رو خاموش کردم.
دراز کشیدم و تصمیم گرفتم موسیقیای هم به ماجرا اضافه کنم که همراهش بتونم چشمم رو ببندم تا کمی سر دردم آرومتر شه.
رفتم توی چتم با مهیار؛
یادم بود خیلی قبلتر، چند تا قطعه برام فرستاده بود که احتمالا میتونستن مناسب باشن. دوست داشتم اونا رو بشنوم.
یکیشون اسمش بود
Feel my pain
همونو انتخاب کردم.
چشمامو بستم، دستم رو به دست نوازنده دادم و پامو گذاشتم وسط تک قابهای باقی مونده در ذهنم از خاطرات جدی و بزرگسالانهی کودکیم؛ رقص دستهای نوازنده روی ساز و بازیای که از جنس نفس کشیدن در میانهی دردها بود رو میشنیدم، اما تصاویر ذهن من به تمامی نفسگیر و سرد بودند.
با ناامیدی دنبال اثری از سرخوشیهای کودکانه در خاطراتم میگشتم که پرت شدم به بیست و هفت، هشت سالگی؛ به فانوسچی و تجربههای ولنگارانهای که برام داشت. به مدرسه طبیعتی که انگار برای بازسازی سرخوشیهای جا مونده و کودکیِ نیمه تمامم ساخته شده بود. قلبم گرم شد؛ انگار وقایع به هم وصل شده بودند و تلاش اون سالهام دوباره معنایی به خودش گرفته بود.
و بعد از سالها پنهان شدن، بالاخره چراغ دو خاطره از بازیهای کودکی میون اون تصاویر سرد روشن شد. آب بازیهای روستای فیروزه و گنجی که توی باغچهی خونهی منا اینا قایم میکردیم.
اشکهام جاری شدن.
موسیقی عوض شد و قطعه بعدی پخش شد.
Neversay
دست به دستش دادم و وارد فضایی دلهره آورتر، مبهمتر و پر هیجانتر شدم.
یکباره پاییز شد.
اتاقی سرد با پنجرهای نم گرفته که مِهی غلیظ، با آرامش، درونش جا خوش کرده.
سماجت حضور این مِه، همزمان با میلی که به پیدا کردن چیزهایی درون اتاق شلوغم دارم، آزار دهندهست و خستگی این تلاش، میلم رو به خواب زیاد میکنه.
منتها چیزهایی هست که باید پیدا کنم.
موسیقی دستم رو گرفته بود و حالا من رو از گشتن در سرخوشیهای ولنگارانه کودکی، به میانهی نوجوانی برده بود.
دقیقا جایی که الان ایستادم..
مسیر رو اینجوری نگاهش نکرده بودم!
موقعیت برام معنای تازهای پیدا کرده بود و خشمها و رنجهایی که اینبار از نوجوانی تداعی میشدند، حالا همسفرهای جالبی به نظر میرسیدند.
احساس میکردم کمی سبکتر شدهام..
آهنگ تمام شد و به قطعه بعدی رفت..
Fly
کسی دستم رو گرفته بود و من رو برای سرک کشیدنی، به بزرگسالی برده بود! جایی که گمان میکنم هنوز وارد اون نشدم و این دلیل حس جاموندگی این روزهامه.
قسمتهایی از آهنگ بود که از ترس چند باری چشمهام رو باز کردم.
فضا وسیع و ترسناک میشد.
جریان و حرکتی که از من بزرگتر بود و نمیشناختمش.
تا پایان آهنگ تاب آوردم.
و قطعه بعدی،
مثنوی، حسین علیزاده
طلوعی آرام پیش از سپیده دم؛
پرندهای تنها که بر شاخهای میخونه و با قطع شدن صدا، هنوز چیزی در فضا باقی میمونه. طنینی که در جان تهنشین میشه.
بعدا که نگاه کردم دیدم این آهنگ، با فاصلهی زمانیای از بقیهشون، توی چت من و مهیار بود.
یکی از چند قطعه آهنگی که برای مراسم ختم دایی کیوان، برای مهیار فرستاده بودم که در مراسم پخش کنیم.
به نظر میرسید، کسی با حوصله، این قطعهها رو با ترتیبی کنار هم چیده باشه..
دردِ سرم آروم شده و انگار چیزی اضافه و سنگین، همراه اشکهام، خارج شدن..
[قدر دوستیهام رو میدونم؛
قدر دوستی که مدتهاست بخشی از بار این سفرهای من رو به دوش میکشه تا از زندگی جا نمونم. و دوستی که این روزها دستم رو گرفت و به معجزهی نوشتن وصلم کرد.]
@firsttnote
این روزها برای من اون مقطعی از زمانه که میدونم بعدش قراره یه چیزی یه تغییر اساسی بکنه.
شبیه هفت سال پیش که پروندهی خیلی چیزهایی که سر جاشون نبودن برام بسته شد و پنجرههایی که پیش از ورود بهشون، لحظهای خودم رو اونجا تصور نمیکردم، باز شدند.
و این برزخ نفسگیر، همون جایی که با خودت میگی یه چیزی سر جاش نیست و دیگه نمیتونم نبینمش، با خودش به جز اضطراب، مرور هزاران چیز از گذشته تا به امروز رو به همراه داره.
چند ساعت پیش سردردی که نمیدونستم ناشی از سرمای هوا بود یا از اضطراب و غذایی که معدهم رو سنگین کرده، کلافهم کرد و متنی که داشتم به زور برای خوندنش تمرکز میکردم تا چیزی ازش بفهمم رو بستم و لپتاپ رو خاموش کردم.
دراز کشیدم و تصمیم گرفتم موسیقیای هم به ماجرا اضافه کنم که همراهش بتونم چشمم رو ببندم تا کمی سر دردم آرومتر شه.
رفتم توی چتم با مهیار؛
یادم بود خیلی قبلتر، چند تا قطعه برام فرستاده بود که احتمالا میتونستن مناسب باشن. دوست داشتم اونا رو بشنوم.
یکیشون اسمش بود
Feel my pain
همونو انتخاب کردم.
چشمامو بستم، دستم رو به دست نوازنده دادم و پامو گذاشتم وسط تک قابهای باقی مونده در ذهنم از خاطرات جدی و بزرگسالانهی کودکیم؛ رقص دستهای نوازنده روی ساز و بازیای که از جنس نفس کشیدن در میانهی دردها بود رو میشنیدم، اما تصاویر ذهن من به تمامی نفسگیر و سرد بودند.
با ناامیدی دنبال اثری از سرخوشیهای کودکانه در خاطراتم میگشتم که پرت شدم به بیست و هفت، هشت سالگی؛ به فانوسچی و تجربههای ولنگارانهای که برام داشت. به مدرسه طبیعتی که انگار برای بازسازی سرخوشیهای جا مونده و کودکیِ نیمه تمامم ساخته شده بود. قلبم گرم شد؛ انگار وقایع به هم وصل شده بودند و تلاش اون سالهام دوباره معنایی به خودش گرفته بود.
و بعد از سالها پنهان شدن، بالاخره چراغ دو خاطره از بازیهای کودکی میون اون تصاویر سرد روشن شد. آب بازیهای روستای فیروزه و گنجی که توی باغچهی خونهی منا اینا قایم میکردیم.
اشکهام جاری شدن.
موسیقی عوض شد و قطعه بعدی پخش شد.
Neversay
دست به دستش دادم و وارد فضایی دلهره آورتر، مبهمتر و پر هیجانتر شدم.
یکباره پاییز شد.
اتاقی سرد با پنجرهای نم گرفته که مِهی غلیظ، با آرامش، درونش جا خوش کرده.
سماجت حضور این مِه، همزمان با میلی که به پیدا کردن چیزهایی درون اتاق شلوغم دارم، آزار دهندهست و خستگی این تلاش، میلم رو به خواب زیاد میکنه.
منتها چیزهایی هست که باید پیدا کنم.
موسیقی دستم رو گرفته بود و حالا من رو از گشتن در سرخوشیهای ولنگارانه کودکی، به میانهی نوجوانی برده بود.
دقیقا جایی که الان ایستادم..
مسیر رو اینجوری نگاهش نکرده بودم!
موقعیت برام معنای تازهای پیدا کرده بود و خشمها و رنجهایی که اینبار از نوجوانی تداعی میشدند، حالا همسفرهای جالبی به نظر میرسیدند.
احساس میکردم کمی سبکتر شدهام..
آهنگ تمام شد و به قطعه بعدی رفت..
Fly
کسی دستم رو گرفته بود و من رو برای سرک کشیدنی، به بزرگسالی برده بود! جایی که گمان میکنم هنوز وارد اون نشدم و این دلیل حس جاموندگی این روزهامه.
قسمتهایی از آهنگ بود که از ترس چند باری چشمهام رو باز کردم.
فضا وسیع و ترسناک میشد.
جریان و حرکتی که از من بزرگتر بود و نمیشناختمش.
تا پایان آهنگ تاب آوردم.
و قطعه بعدی،
مثنوی، حسین علیزاده
طلوعی آرام پیش از سپیده دم؛
پرندهای تنها که بر شاخهای میخونه و با قطع شدن صدا، هنوز چیزی در فضا باقی میمونه. طنینی که در جان تهنشین میشه.
بعدا که نگاه کردم دیدم این آهنگ، با فاصلهی زمانیای از بقیهشون، توی چت من و مهیار بود.
یکی از چند قطعه آهنگی که برای مراسم ختم دایی کیوان، برای مهیار فرستاده بودم که در مراسم پخش کنیم.
به نظر میرسید، کسی با حوصله، این قطعهها رو با ترتیبی کنار هم چیده باشه..
دردِ سرم آروم شده و انگار چیزی اضافه و سنگین، همراه اشکهام، خارج شدن..
[قدر دوستیهام رو میدونم؛
قدر دوستی که مدتهاست بخشی از بار این سفرهای من رو به دوش میکشه تا از زندگی جا نمونم. و دوستی که این روزها دستم رو گرفت و به معجزهی نوشتن وصلم کرد.]
@firsttnote
❤14🕊2🥰1