🧳 این بار وقت سفر با ۱۰ تا ۱۲ سالههاست؛
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
❓در این سفر، حول و حوش این موضوع میگردیم:
“من از نگاه دیگری”
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 دوشنبهها؛ ساعت ۱۸:۳۰
۶ جلسه آنلاین، در فضای گوگلمیت
آغاز از ۶ مرداد ماه
💳 مبلغ: ۹۰۰ هزار تومن
ثبت نام زودهنگام (تا ۳۰ تیر ماه) ؛ ۸۵۰ هزار تومن
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
❓در این سفر، حول و حوش این موضوع میگردیم:
“من از نگاه دیگری”
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 دوشنبهها؛ ساعت ۱۸:۳۰
۶ جلسه آنلاین، در فضای گوگلمیت
آغاز از ۶ مرداد ماه
💳 مبلغ: ۹۰۰ هزار تومن
ثبت نام زودهنگام (تا ۳۰ تیر ماه) ؛ ۸۵۰ هزار تومن
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
❤4
🧳و حالا! سفری با ۱۵ تا ۱۸ سالهها؛
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
❓در این سفر، حول و حوش این موضوع میگردیم:
“من از نگاه دیگری”
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 شنبهها؛ عصر
(زمانهای پیشنهادی رو پس از ثبتنام با شما درمیون میذاریم و با هم انتخاب میکنیم)
۶ جلسه آنلاین، در فضای گوگلمیت
💳 مبلغ: ۹۸۰ هزار تومن
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
سفری برای شناخت و ارتباط بیشتر با خود.
❓در این سفر، حول و حوش این موضوع میگردیم:
“من از نگاه دیگری”
قراره با هم یک روند رو طی کنیم؛ تجربهای مشترک برای نزدیک شدن به عمق یک مفهوم.
در مسیر باهم آشنا میشیم، میگیم، میشنویم، میبینیم، فعالیتهایی رو باهم انجام میدیم و ... .
👥 تسهیلگران:
مهدخت اخوین
فاطمه مقامی
📆 شنبهها؛ عصر
(زمانهای پیشنهادی رو پس از ثبتنام با شما درمیون میذاریم و با هم انتخاب میکنیم)
۶ جلسه آنلاین، در فضای گوگلمیت
💳 مبلغ: ۹۸۰ هزار تومن
✉️ برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، میتونید در تلگرام بهمون پیام بدید:
۰۹۳۵۹۹۶۷۵۳۲
👍3❤2
نُتِ اول!
Photo
آقای وهابزادهی بزرگ
استاد عزیزم
سالهای زیادیه که از واژه [استاد] استفاده نکردم.
گمانم کمی قبلتر از همون روزهایی که از شما شنیدم:
«و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید.»
همون روزهایی که پوستهی کدر و محکم دورم رو دیگه تاب نمیآوردم.
زندونی که حاصل کتابهای خالی از زندگی، نسخهها، برچسبها و شعرهایی بود که فقط ازبر میشدن که ارائه داده بشن..
خلاقیت و خیال پردازیم رو گم کرده بودم؛
و بی رویا، زندگی تاریک شده بود…
همون روزها بود که با تمام زورم، شروع کرده بودم به کج کردن و شکستن میلههای سرسخت و قدیمیِ سالهای اسارت..
همون روزها بود که تصمیم گرفتم مرید هیچ مرشدی نشم؛
حتی تو که با کلماتت هم مسیر شده بودم..
روزهایی که در اون، پله به پله، خشمم به ساختار و رویکردی که از کودکی منو در بند کشیده بود و اضطراب، فردیت، ساختار ذهن، انگیزه، مدل یادگیری، سرعت، مشکلات و تمام ابعادم رو در کنار هم ندیده بود، برام تبدیل به مسیر شد..
مسیری برای حرف زدن از غمم، حرف زدن از رنجم و درمیون گذاشتنش با آدمها..
توی اون روزها، برای این درمیون گذاشتن، جملات شما برای من اون نور پررنگی بود که با شوق به بقیه نشون میدادم و با هر بار نشون دادنش، چشمهام پر از اشک میشد.
خوب یادمه با هر بار در میون گذاشتن اینکه میشه درخت توت رو جور دیگهای هم شناخت و میشه به دنبال پاسخ یک سوال، چقدر زندگی رو عمیق لمس کرد، پر از رهایی میشدم؛
و خوب یادمه در قدمهای اولم، با آدمها به گوش دادن چندبارهی وویسها و صحبتهای شما مینشستم و هر بار که به ترکیبِ “کلاسِ خلاقیت” طعنه میزدید، چطور تلاش میکردم با شگفتی، از رنج و تجربه خودم دربارهش، با آدمها حرف بزنم.
در این هفت سال آشنایی، هیچوقت شما رو از نزدیک ندیده بودم و هیچوقت مستقیما با شما گفتوگویی نداشتم.
راستش درگیرش هم نبودم و انگار لازمم نشده بود.
اما پیوسته و از دور، با دقت شنیدم و قدم برداشتم.
خاطرم هست، جاهایی هم مخالف بودم و مدلهای ساختاری دیگهای رو برای خودم انتخاب کرده بودم؛
و حتی تا قسمت طولانیای از مسیر، نام «مدرسه طبیعت» رو بر دوش خودم نذاشتم؛
با اینکه در بسیاری از این مسیر، تمام و تنها نقطهی اتصال و الهامم، همین مدرسه طبیعت و صحبتهای شما بود.
حالا، بعد از همهی اون راه رفتنها،
در جایی ایستادم که میتونم با سبکی و آرامش از واژه استاد استفاده کنم.
نه از سر احترامِ واجب به مرشد، که از دلِ انتخاب و شوق درونی خودم.
امروز میدونم هر آموختنی، وقتی ارزش داره که با اراده خودم باشه؛ به شکلی که با مسیر من جور در بیاد و با تنفس من هماهنگ باشه و هیچ عنوانی قرار نیست منو به اسارت بگیره.
حالا که بعد از این سالها، کنارتون نشستم و چند جملهای با هم حرف زدیم، جدای از این احوال و قصهای که برام مرور شد،
باورم نمیشد که بدون هیچ گفتوگوی مستقیمی در طول این مسیر،
وقتی جملات شما رو درباره اینکه کدوم الگو امروز جواب میده، چه چیزهایی رو تجربه کردیم، از چه چیزهایی گذر کردیم و مفهوم مشارکت رو امروز چطور میبینیم میشنیدم، احساس میکردم تمامشون رو با پوست و خونم تجربه کردم و در نزدیکی ایستادم و این احساس نزدیکی، من رو مسرور میکرد.
این نزدیکیِ بیواسطه، برام شبیه رسیدن چندین رودخونه به هم بود..
استاد نازنینم
حتما شنیدنش شما رو خوشحال میکنه که بگم با اینکه هنوز هم کابوس جلسه امتحان و استیصال و اضطراب و خالی بودن مغزم به خوابم میاد،
اما تمام این سالها، هر چقدر تونستم، در کنار بچهها، آزادانه، میون این نگاه و رویکرد، یله بودم و بازی و زندگی کردم..
و حالا چقدر سبُکتر، رهاتر و بدون خشم میتونم از واژه استاد استفاده کنم
و بذارم باد، میون این واژه بپیچه...
از یک دیدار
مرداد ۱۴۰۴
@firsttnote
استاد عزیزم
سالهای زیادیه که از واژه [استاد] استفاده نکردم.
گمانم کمی قبلتر از همون روزهایی که از شما شنیدم:
«و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید.»
همون روزهایی که پوستهی کدر و محکم دورم رو دیگه تاب نمیآوردم.
زندونی که حاصل کتابهای خالی از زندگی، نسخهها، برچسبها و شعرهایی بود که فقط ازبر میشدن که ارائه داده بشن..
خلاقیت و خیال پردازیم رو گم کرده بودم؛
و بی رویا، زندگی تاریک شده بود…
همون روزها بود که با تمام زورم، شروع کرده بودم به کج کردن و شکستن میلههای سرسخت و قدیمیِ سالهای اسارت..
همون روزها بود که تصمیم گرفتم مرید هیچ مرشدی نشم؛
حتی تو که با کلماتت هم مسیر شده بودم..
روزهایی که در اون، پله به پله، خشمم به ساختار و رویکردی که از کودکی منو در بند کشیده بود و اضطراب، فردیت، ساختار ذهن، انگیزه، مدل یادگیری، سرعت، مشکلات و تمام ابعادم رو در کنار هم ندیده بود، برام تبدیل به مسیر شد..
مسیری برای حرف زدن از غمم، حرف زدن از رنجم و درمیون گذاشتنش با آدمها..
توی اون روزها، برای این درمیون گذاشتن، جملات شما برای من اون نور پررنگی بود که با شوق به بقیه نشون میدادم و با هر بار نشون دادنش، چشمهام پر از اشک میشد.
خوب یادمه با هر بار در میون گذاشتن اینکه میشه درخت توت رو جور دیگهای هم شناخت و میشه به دنبال پاسخ یک سوال، چقدر زندگی رو عمیق لمس کرد، پر از رهایی میشدم؛
و خوب یادمه در قدمهای اولم، با آدمها به گوش دادن چندبارهی وویسها و صحبتهای شما مینشستم و هر بار که به ترکیبِ “کلاسِ خلاقیت” طعنه میزدید، چطور تلاش میکردم با شگفتی، از رنج و تجربه خودم دربارهش، با آدمها حرف بزنم.
در این هفت سال آشنایی، هیچوقت شما رو از نزدیک ندیده بودم و هیچوقت مستقیما با شما گفتوگویی نداشتم.
راستش درگیرش هم نبودم و انگار لازمم نشده بود.
اما پیوسته و از دور، با دقت شنیدم و قدم برداشتم.
خاطرم هست، جاهایی هم مخالف بودم و مدلهای ساختاری دیگهای رو برای خودم انتخاب کرده بودم؛
و حتی تا قسمت طولانیای از مسیر، نام «مدرسه طبیعت» رو بر دوش خودم نذاشتم؛
با اینکه در بسیاری از این مسیر، تمام و تنها نقطهی اتصال و الهامم، همین مدرسه طبیعت و صحبتهای شما بود.
حالا، بعد از همهی اون راه رفتنها،
در جایی ایستادم که میتونم با سبکی و آرامش از واژه استاد استفاده کنم.
نه از سر احترامِ واجب به مرشد، که از دلِ انتخاب و شوق درونی خودم.
امروز میدونم هر آموختنی، وقتی ارزش داره که با اراده خودم باشه؛ به شکلی که با مسیر من جور در بیاد و با تنفس من هماهنگ باشه و هیچ عنوانی قرار نیست منو به اسارت بگیره.
حالا که بعد از این سالها، کنارتون نشستم و چند جملهای با هم حرف زدیم، جدای از این احوال و قصهای که برام مرور شد،
باورم نمیشد که بدون هیچ گفتوگوی مستقیمی در طول این مسیر،
وقتی جملات شما رو درباره اینکه کدوم الگو امروز جواب میده، چه چیزهایی رو تجربه کردیم، از چه چیزهایی گذر کردیم و مفهوم مشارکت رو امروز چطور میبینیم میشنیدم، احساس میکردم تمامشون رو با پوست و خونم تجربه کردم و در نزدیکی ایستادم و این احساس نزدیکی، من رو مسرور میکرد.
این نزدیکیِ بیواسطه، برام شبیه رسیدن چندین رودخونه به هم بود..
استاد نازنینم
حتما شنیدنش شما رو خوشحال میکنه که بگم با اینکه هنوز هم کابوس جلسه امتحان و استیصال و اضطراب و خالی بودن مغزم به خوابم میاد،
اما تمام این سالها، هر چقدر تونستم، در کنار بچهها، آزادانه، میون این نگاه و رویکرد، یله بودم و بازی و زندگی کردم..
و حالا چقدر سبُکتر، رهاتر و بدون خشم میتونم از واژه استاد استفاده کنم
و بذارم باد، میون این واژه بپیچه...
از یک دیدار
مرداد ۱۴۰۴
@firsttnote
❤17
Forwarded from کودک (ک)، بازی (ی)، طبیعت (ت): کیت! (نیلو فر)
کلمات درستی که
با آرامی ادا میشوند
میتوانند پلی باشند بین
قشقرق و آرامش!
💭
با آرامی ادا میشوند
میتوانند پلی باشند بین
قشقرق و آرامش!
💭
❤9
از کارگاهِ مشاهدهخوانی
سلام ^_^
🌱 این کارگاه برای من اون نقطهی دوست داشتنیایه که خیلی وقت بود پشت در مونده بود و حالا مسیرش باز شده..
اگه اسلایدها رو بخونید، وضوحی از چیستی و چگونگیش بهتون میده.
💡 آرزوی من برای این کارگاه اینه که بتونیم در کنار هم،
میون انبوه روشها و توصیههای فرزندپروری،
به خودمون فرصتی ببخشیم:
برای مکث کردن و دیدن.
گذاشتن فاصلهای، میون «دیدن» و «تفسیر کردن».
نوری که منو به سمت برگزاری این کارگاه میکشونه، اینه که این درنگ کوچیک، هدیهای بشه به رابطهی ما و کودکان؛
هدیهای از جنس حضور، آرامش و دیدن بیواسطه.
ظرفیت این کارگاه ۵ نفره
و ۸ جلسهی ۱۵۰ دقیقهای.
مبلغش ۲٫۲۰۰٫۰۰۰ تومن
و برای ثبتنام زودهنگام (تا ۳۱ مرداد)؛ ۱٫۹۰۰٫۰۰۰ تومن.
@firsttnote
سلام ^_^
🌱 این کارگاه برای من اون نقطهی دوست داشتنیایه که خیلی وقت بود پشت در مونده بود و حالا مسیرش باز شده..
اگه اسلایدها رو بخونید، وضوحی از چیستی و چگونگیش بهتون میده.
💡 آرزوی من برای این کارگاه اینه که بتونیم در کنار هم،
میون انبوه روشها و توصیههای فرزندپروری،
به خودمون فرصتی ببخشیم:
برای مکث کردن و دیدن.
گذاشتن فاصلهای، میون «دیدن» و «تفسیر کردن».
نوری که منو به سمت برگزاری این کارگاه میکشونه، اینه که این درنگ کوچیک، هدیهای بشه به رابطهی ما و کودکان؛
هدیهای از جنس حضور، آرامش و دیدن بیواسطه.
ظرفیت این کارگاه ۵ نفره
و ۸ جلسهی ۱۵۰ دقیقهای.
مبلغش ۲٫۲۰۰٫۰۰۰ تومن
و برای ثبتنام زودهنگام (تا ۳۱ مرداد)؛ ۱٫۹۰۰٫۰۰۰ تومن.
@firsttnote
🤩4
از الهامِ یک تجربه:
1️⃣ امروز اولین بار بود که با مِجِش همراه شدم!
مجش یه کلمه مازندرانیه به معنی راه رفتن و حرکت کردن؛ و عنوان برنامههایی که دوستی به اسم حسن مظفرزاده طراحی و اجرا میکنه.
توضیح خودش درباره مجشها اینه:
«یه گروه گردشگری، با رویکرد گردشگری تجربهگرا و مشاهده محور که برنامههایی با تعداد کم برگزار میکنه و مجشگرون به واسطهش به قصههای مختلفی میپیوندن
گاهی تماشا و تجربهی یک پیشهی قدیمی، گاهی یک آیین سنتی، تماشای حیات وحش، پیوستن به قصهی یک شخص، دیدن یک خونهی قدیمی، تجربهی یک زیست متفاوت و .. »
2️⃣ این روزها در ذهنم حوالی نقش زدن با نخ و پارچه میگردم و هر از گاهی در ذهنم ایدههایی متولد میشن.
همزمانی این ذهن مشغولی با موضوعِ این مجش، باعث شد بالاخره بختش باز بشه و در یک مجش همراه بشم!
مجش امروز، از جنس جستوجوی زیرخاکیهای ارزشمندی بود:
[سفری به چند روستا، در جستجوی قصهی نقوش دستبافتهها از مامانبزرگهای بافنده.]
3️⃣ تماشا و شنیدن الهامبخشی طبیعت و محیط در نقوشِ دستبافتهها و لمس جنس آدمهایی که فرصت همنشینی با اونا و قصههاشون غنیمت بزرگیه، خیلی ارزشمند بود.
منتها دو برداشت دیگه از این تجربه الان به شکل پررنگتری همراه منه که من رو ترغیب کرد دربارهش اینجا بنویسم.
اولی:
چیزی که متوجه شدنش برام شبیه روشن شدن یه چراغ در ذهنم بود، این بود که معمولا هر مجش چه ثبتنامی داشته باشه و نداشته باشه یا کم داشته باشه، اجرا میشه!
در واقع حسن معطل نمیمونه!
تعبیر این اتفاق زیبا برای من اینه که حسن که احتمالا این کار براش شبیه یک بازیِ دوست داشتنیه، برای بازی و تجربه، از همبازی استقبال میکنه و برای داشتنش تلاش میکنه، اما از بازی دست نمیکشه.
توی مسیری که دوست داره قدم میذاره و معطل کامل شدن همه چیز و در چارچوب خاصی پیش رفتن ماجرا نمیشه.
دومی:
مجش گرون، واقعا با هم به “جست و جو” میرن.
به این معنی که حسن به عنوان راهنما از قبل همه چیز رو آماده و کشف نمیکنه تا بخواد برنامهی اصطلاحا بینقصی اجرا کنه.
اتفاقا عاملیت حضورش از زاویه نگاه من اینه که چگونه کشف کردن و ولنگارانه بازی کردن رو تسهیل کنه؛
و چالشهای فرایند کشف جزوی از این تجربهست.
اینارو به تجربهی این روزهای خودم از کار کردن که وصل میکنم؛
نورش بر قسمتهای جالبی از مسیر میفته.
@firsttnote
@borim_mejesh
1️⃣ امروز اولین بار بود که با مِجِش همراه شدم!
مجش یه کلمه مازندرانیه به معنی راه رفتن و حرکت کردن؛ و عنوان برنامههایی که دوستی به اسم حسن مظفرزاده طراحی و اجرا میکنه.
توضیح خودش درباره مجشها اینه:
«یه گروه گردشگری، با رویکرد گردشگری تجربهگرا و مشاهده محور که برنامههایی با تعداد کم برگزار میکنه و مجشگرون به واسطهش به قصههای مختلفی میپیوندن
گاهی تماشا و تجربهی یک پیشهی قدیمی، گاهی یک آیین سنتی، تماشای حیات وحش، پیوستن به قصهی یک شخص، دیدن یک خونهی قدیمی، تجربهی یک زیست متفاوت و .. »
2️⃣ این روزها در ذهنم حوالی نقش زدن با نخ و پارچه میگردم و هر از گاهی در ذهنم ایدههایی متولد میشن.
همزمانی این ذهن مشغولی با موضوعِ این مجش، باعث شد بالاخره بختش باز بشه و در یک مجش همراه بشم!
مجش امروز، از جنس جستوجوی زیرخاکیهای ارزشمندی بود:
[سفری به چند روستا، در جستجوی قصهی نقوش دستبافتهها از مامانبزرگهای بافنده.]
3️⃣ تماشا و شنیدن الهامبخشی طبیعت و محیط در نقوشِ دستبافتهها و لمس جنس آدمهایی که فرصت همنشینی با اونا و قصههاشون غنیمت بزرگیه، خیلی ارزشمند بود.
منتها دو برداشت دیگه از این تجربه الان به شکل پررنگتری همراه منه که من رو ترغیب کرد دربارهش اینجا بنویسم.
اولی:
چیزی که متوجه شدنش برام شبیه روشن شدن یه چراغ در ذهنم بود، این بود که معمولا هر مجش چه ثبتنامی داشته باشه و نداشته باشه یا کم داشته باشه، اجرا میشه!
در واقع حسن معطل نمیمونه!
تعبیر این اتفاق زیبا برای من اینه که حسن که احتمالا این کار براش شبیه یک بازیِ دوست داشتنیه، برای بازی و تجربه، از همبازی استقبال میکنه و برای داشتنش تلاش میکنه، اما از بازی دست نمیکشه.
توی مسیری که دوست داره قدم میذاره و معطل کامل شدن همه چیز و در چارچوب خاصی پیش رفتن ماجرا نمیشه.
دومی:
مجش گرون، واقعا با هم به “جست و جو” میرن.
به این معنی که حسن به عنوان راهنما از قبل همه چیز رو آماده و کشف نمیکنه تا بخواد برنامهی اصطلاحا بینقصی اجرا کنه.
اتفاقا عاملیت حضورش از زاویه نگاه من اینه که چگونه کشف کردن و ولنگارانه بازی کردن رو تسهیل کنه؛
و چالشهای فرایند کشف جزوی از این تجربهست.
اینارو به تجربهی این روزهای خودم از کار کردن که وصل میکنم؛
نورش بر قسمتهای جالبی از مسیر میفته.
@firsttnote
@borim_mejesh
❤8👍1🥰1
خواهر و برادر بودن تجربهی منحصر به فردیه و با تجربههای ارتباطی دیگه تفاوتهای زیادی داره!
این هفته خیلی به این موضوع فکر میکردم.
فردا ۲۸امین سالروز تولد مهیاره.
اوایل هفته استرس داشتم: نکنه اون روز غرق کاری بشم و یادم بره؟ نکنه نتونم خوشحالش کنم؟ چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟
سعی کردم کمی مکث کنم؛
استرس رو کمکم کنار زدم و برام تبدیل به فرصتی برای تماشا و عشق شد.
تماشای مهیار.
تماشای بودنش در زندگی من.
تولد و حضوری که برام مثل دریچهای تازه به دنیا و آدمهاست.
تا به حال شگفتانگیز بودن این ارتباط و فرصتهایی که به زندگی من اضافه کرده رو اینجوری ندیده بودم.
به هویت رابطهمون فکر کردم؛
به جنس ابراز عشقمون، به دور و نزدیک شدنها، به انتظارها، به رنجها و زیباییهاش.
به ویژگیهای هرکدوممون.
به تجربههای مشترکی که پشت سر گذاشتیم..
دیروز در خیالم کمی اینور و اونور پریدم
اگه تک فرزند بودم شکل و شمایل زندگی چجوری میشد؟ اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتیم و سه تایی میشدیم چی؟ اگه مهیار بزرگتر بود و من کوچیکتر؟ هر کدوم تصویر جدیدی میداد و در خیالم میخندیدم و دوباره به اونچه اکنون هست و فرصت تجربه و زندگیش رو دارم، برمیگشتم..
و برای تو مینویسم
مهیارِ عزیزِ قلبم
قصهی ما توی این دنیا کنار هم بوده؛
من خیلی دوستش دارم و امروز، تماشاش لبخندی به لبم میاره
و خوشحالم که با تولدت، این همه شگفتی در زندگیم رقم زدی.
۲۸ سال کنار هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و با هم آشناتر شدیم.
و فکر میکنم دلم میخواد امسال، شبیه همین یک هفته، با درنگ و عمق بیشتری تو و این ارتباط رو تماشا کنم و بشناسم.
تولدت مبارک جانم ❤️
این هفته خیلی به این موضوع فکر میکردم.
فردا ۲۸امین سالروز تولد مهیاره.
اوایل هفته استرس داشتم: نکنه اون روز غرق کاری بشم و یادم بره؟ نکنه نتونم خوشحالش کنم؟ چیکار کنم؟ چیکار نکنم؟
سعی کردم کمی مکث کنم؛
استرس رو کمکم کنار زدم و برام تبدیل به فرصتی برای تماشا و عشق شد.
تماشای مهیار.
تماشای بودنش در زندگی من.
تولد و حضوری که برام مثل دریچهای تازه به دنیا و آدمهاست.
تا به حال شگفتانگیز بودن این ارتباط و فرصتهایی که به زندگی من اضافه کرده رو اینجوری ندیده بودم.
به هویت رابطهمون فکر کردم؛
به جنس ابراز عشقمون، به دور و نزدیک شدنها، به انتظارها، به رنجها و زیباییهاش.
به ویژگیهای هرکدوممون.
به تجربههای مشترکی که پشت سر گذاشتیم..
دیروز در خیالم کمی اینور و اونور پریدم
اگه تک فرزند بودم شکل و شمایل زندگی چجوری میشد؟ اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتیم و سه تایی میشدیم چی؟ اگه مهیار بزرگتر بود و من کوچیکتر؟ هر کدوم تصویر جدیدی میداد و در خیالم میخندیدم و دوباره به اونچه اکنون هست و فرصت تجربه و زندگیش رو دارم، برمیگشتم..
و برای تو مینویسم
مهیارِ عزیزِ قلبم
قصهی ما توی این دنیا کنار هم بوده؛
من خیلی دوستش دارم و امروز، تماشاش لبخندی به لبم میاره
و خوشحالم که با تولدت، این همه شگفتی در زندگیم رقم زدی.
۲۸ سال کنار هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و با هم آشناتر شدیم.
و فکر میکنم دلم میخواد امسال، شبیه همین یک هفته، با درنگ و عمق بیشتری تو و این ارتباط رو تماشا کنم و بشناسم.
تولدت مبارک جانم ❤️
❤22👍2😘1