زمان ایستاده و بهار پشت در مانده است.
در «هفت گذر تا بهار» با هم وارد روایتها میشویم؛ با عبور از هفت گذر داستانی، هفت چالش و هفت فعالیت جمعی، نشانهها را پیدا میکنیم، با دیوها روبهرو میشویم و با گذر از اهریمن، نوروز را با کنشی جمعی بازمیگردانیم.
این برنامه برای نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده و ترکیبی است از قصه، بازی، آیین و تجربهی جمعی در طبیعت.
📍 مکان: بابل
📅 زمان: ۱۵ اسفند
⏰ ساعت: ۱۰ تا ۱۶
💰 مبلغ مشارکت: ۶۰۰ هزار تومن
(کسر ۳۰٪ برای هر نفر در ثبتنام خانوادگی)
برای حضور، خبرمون کنید:
09359967532
@firsttnote
در «هفت گذر تا بهار» با هم وارد روایتها میشویم؛ با عبور از هفت گذر داستانی، هفت چالش و هفت فعالیت جمعی، نشانهها را پیدا میکنیم، با دیوها روبهرو میشویم و با گذر از اهریمن، نوروز را با کنشی جمعی بازمیگردانیم.
این برنامه برای نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده و ترکیبی است از قصه، بازی، آیین و تجربهی جمعی در طبیعت.
📍 مکان: بابل
📅 زمان: ۱۵ اسفند
⏰ ساعت: ۱۰ تا ۱۶
💰 مبلغ مشارکت: ۶۰۰ هزار تومن
(کسر ۳۰٪ برای هر نفر در ثبتنام خانوادگی)
برای حضور، خبرمون کنید:
09359967532
@firsttnote
❤1👏1
شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخِ انجیرِ کهن وگدار میخواند، به هر دم
خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مردهای در گور.
و من اندیشناکم باز:
اگر باران کند سرریز از هر جای؟
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکیآور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخِ انجیرِ کهن وگدار میخواند، به هر دم
خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مردهای در گور.
و من اندیشناکم باز:
اگر باران کند سرریز از هر جای؟
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکیآور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
❤6
نزدیک یک ماهه که با تعدادی دوست و آشنا، قراری هفتگی رو در خونهام تجربه میکنم.
قراری با عنوان «مراقبت از شوق زندگی»!
جمع میشیم، دیدار تازه میکنیم و از گوشه و کنار زندگی، ردِ شوقها رو میگیریم، نورهای کوچیک روشنی که کمکمون میکنن دوام بیاریم و خاموش نشیم رو پیدا میکنیم و به هم نشون میدیم!
جمع ساده است
و محتوا و فرم، سهل است و ممتنع! و به نظر من خیلی مهم!
در میون گذاشتن چیزهایی که در میانهی رنج، شعلههایی از زندگی و بودن رو در ما روشن میکنند.
گاهی یکی از نهالهای درخت داغداغانی میگه که از پرورششون ناامید شده و تصور میکرده خشک شدن و یهو شاخههای پربرگش رو میبینه که گوشهی باغچه، قد برافراشتن و سبز شدن! تصویرش رو به ما نشون میده و برای هر کسی، چیزی، خاطرهای تداعی میشه و ازش حرف میزنه.
و یک نفر میخونه:
«حسن یوسف
به اخبار شامگاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه میدهد
وسط برگهایش شرابی،
کنارهها سبز»
کسی از تیتیِ کتاب بازهمسفر میگه و بعد، از کبوترِ پشت پنجره.
و یکی از دفتر دیکتهای که بعد از ۳۵ سال پیداش کرده!
گاهی هم از شوقها و رویاهایی میشنویم که انقدر زورشون زیاده که به ترسها غلبه میکنن و دست مارو میگیرن و از امنیت و سکون به قدمهای نامطمئن و ناآشنا و تازه میبرن و مسیرهای جدید میسازن.
از بازیگوشی!
مثلا بازیگوشیهای اودودو، گربهی همخونهم که شور زندگی و خلق لحظههای بازی، پررنگترین تصاویریه که به همراه میاره! یا عمو الف، که همیشه با بازیگوشی، چیزی از هیچ چیز خلق میکرد!
از فردریک، موشِ بحث برانگیز توی کتاب تا آرشِ سیاوش کسرایی که اینجوری مارو وارد قصهش میکنه:
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعلهها را هیمه، سوزنده»
و از آدمها و ارتباط؛ از اینکه چطور با دیدن دیگری، یادآوری قابلیتهاش و نشان دادن وجوه ارزشمندش، میشه شوق رو در وجودش بیدار کرد و چیزی از زندگی رو دوباره به جریان انداخت..
از فرزانه که با هم این اتفاق رو شروع کردیم و حضور فیزیکی و معنویش هر بار آینه و روشنیای بود و هست برای تداوم و استمرارِ شوقها.
و بعد، یکبار، سین با دفتری به جمع میاد. بهمون میگه هفتهی قبل خیلی به شوق فکر کردم؛ واژهاش رو سرچ کردم و درگیرش شدم. که اصلا چیه؟ کجاست؟
و برامون چیزی که نوشته رو میخونه. مسیری از رنج و شوق توامان رو روایت میکنه که به مرور و تماشاش نشسته.
برامون از مشیری میخونه:
«ما كه دل هایمان زمستان است،
ما كه خورشيدمان نمیخندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد،
ما كه پای اميدمان فرسود،
ما كه در پيش چشممان رقصيد،
اين همه دود زير چرخ كبود،
سر راه شكوفه های بهار
گريه سر میدهيم با دل شاد
گريه شوق، با تمام وجود..»
@firsttnote
قراری با عنوان «مراقبت از شوق زندگی»!
جمع میشیم، دیدار تازه میکنیم و از گوشه و کنار زندگی، ردِ شوقها رو میگیریم، نورهای کوچیک روشنی که کمکمون میکنن دوام بیاریم و خاموش نشیم رو پیدا میکنیم و به هم نشون میدیم!
جمع ساده است
و محتوا و فرم، سهل است و ممتنع! و به نظر من خیلی مهم!
در میون گذاشتن چیزهایی که در میانهی رنج، شعلههایی از زندگی و بودن رو در ما روشن میکنند.
گاهی یکی از نهالهای درخت داغداغانی میگه که از پرورششون ناامید شده و تصور میکرده خشک شدن و یهو شاخههای پربرگش رو میبینه که گوشهی باغچه، قد برافراشتن و سبز شدن! تصویرش رو به ما نشون میده و برای هر کسی، چیزی، خاطرهای تداعی میشه و ازش حرف میزنه.
و یک نفر میخونه:
«حسن یوسف
به اخبار شامگاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه میدهد
وسط برگهایش شرابی،
کنارهها سبز»
کسی از تیتیِ کتاب بازهمسفر میگه و بعد، از کبوترِ پشت پنجره.
و یکی از دفتر دیکتهای که بعد از ۳۵ سال پیداش کرده!
گاهی هم از شوقها و رویاهایی میشنویم که انقدر زورشون زیاده که به ترسها غلبه میکنن و دست مارو میگیرن و از امنیت و سکون به قدمهای نامطمئن و ناآشنا و تازه میبرن و مسیرهای جدید میسازن.
از بازیگوشی!
مثلا بازیگوشیهای اودودو، گربهی همخونهم که شور زندگی و خلق لحظههای بازی، پررنگترین تصاویریه که به همراه میاره! یا عمو الف، که همیشه با بازیگوشی، چیزی از هیچ چیز خلق میکرد!
از فردریک، موشِ بحث برانگیز توی کتاب تا آرشِ سیاوش کسرایی که اینجوری مارو وارد قصهش میکنه:
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعلهها را هیمه، سوزنده»
و از آدمها و ارتباط؛ از اینکه چطور با دیدن دیگری، یادآوری قابلیتهاش و نشان دادن وجوه ارزشمندش، میشه شوق رو در وجودش بیدار کرد و چیزی از زندگی رو دوباره به جریان انداخت..
از فرزانه که با هم این اتفاق رو شروع کردیم و حضور فیزیکی و معنویش هر بار آینه و روشنیای بود و هست برای تداوم و استمرارِ شوقها.
و بعد، یکبار، سین با دفتری به جمع میاد. بهمون میگه هفتهی قبل خیلی به شوق فکر کردم؛ واژهاش رو سرچ کردم و درگیرش شدم. که اصلا چیه؟ کجاست؟
و برامون چیزی که نوشته رو میخونه. مسیری از رنج و شوق توامان رو روایت میکنه که به مرور و تماشاش نشسته.
برامون از مشیری میخونه:
«ما كه دل هایمان زمستان است،
ما كه خورشيدمان نمیخندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد،
ما كه پای اميدمان فرسود،
ما كه در پيش چشممان رقصيد،
اين همه دود زير چرخ كبود،
سر راه شكوفه های بهار
گريه سر میدهيم با دل شاد
گريه شوق، با تمام وجود..»
@firsttnote
❤18
اینو مینویسم تا شاید بالاخره راهی برای این چالش پیدا کنم.
و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁
بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه نرم میکنم، به جمع بیارم و از تجربهی آدمها بشنوم.
از زمانی که شروع کردم به کار کردن، بهخصوص با کودک و نوجوان، یکی از چالشهای ثابت من موضوع ثبتنام، هماهنگیها و ارتباط با مخاطب بوده.
از یک دورهمی یا برنامهی رایگان گرفته تا برنامههایی که ثبتنام و هزینه دارن؛
آدمها ابراز علاقه میکنن.
پیگیر میشن، درخواست میکنن.
گاهی حتی اصرار میکنن.
از ضرورت و اشتیاقشون میگن.
اما وقتی زمان تصمیمگیری و تعهد میرسه، ناگهان ناپدید میشن.
مثلا توی گروه پیامها رو میخونن، یا حتی سوال مشخصی رو میخونن، اما هیچ واکنشی نشون نمیدن. چه برای اعلام حضور، چه برای یک نظرسنجی.
و من گیج و مستاصل میشم.
در نهایت هم مسئولیت روشن کردن وضعیت میافته روی دوش کسی که برنامه رو طراحی یا برنامهریزی کرده:
پیام و یادآوریِ دوباره.
تماس و پیگیریِ فرد به فرد.
سالها گذشته. برنامههای مختلفی طراحی کردم، آدمهای متنوعی دیدم و در چند شهر کار کردم. اما عجیبه که این الگو با فراوانی قابل توجهی تکرار میشه.
و چیزی که برای من فرسایشیه، فقط ثبتنام نکردن یا انصراف دادن آدمها نیست؛ اصلا خیلی از افراد، دقیقهی آخر با پیگیری فردی، نهایتا حضور پیدا میکنن و معمولا از اول هم تصمیمشون همین بوده!
چیزی که ذهنم رو درگیر میکنه، نسبت ما با مسئولیت حضورمونه. با مشارکت و با دیگری.
و فکر میکنم حتی «نه» گفتن هم بخشی از مسئولیت حضور در یک رابطهست.
اگر نمیام، میتونم بگم نمیام.
اگر منصرف شدم، میتونم بگم منصرف شدم.
اگر مرددم، میتونم بگم مرددم.
گاهی با خودم فکر میکنم:
آیا مساله از منه؟
آیا انتظارم از آدمها واقعبینانه نیست؟
آیا درخواستهام رو واضح مطرح نمیکنم؟
و گاهی هم فکر میکنم شاید مساله بزرگتر از من باشه؛ شاید اصلا به زمانهای مربوط باشه که توش زندگی میکنیم. یا شاید، به قول دوست عزیزی، این ابعادِ مسئولیت خودمون در کنار دیگری و در جمع رو نمیشناسیم و بهش توجهی نکردیم و سهل میانگاریم.
منتها دوست دارم بنویسم برای من که کارم بر پایهی ساختن جمع و دعوت آدمها به یک تجربهی مشترکه، این فقط یک مسئلهی اجرایی نیست؛ گاهی یک فرسودگی عاطفی و خستگی روانی هم هست. و انرژی شخص من رو برای کارهای اثربخشتر و جالبتری که ممکنه بتونم برای همون جمع انجام بدم میگیره!
اصلا شاید آدما نمیدونن مشارکتشون اینهمه مهمه و شاید شنیدن این ابراز، به کسی کمک کنه که سهل نهانگاره! 😁
——————
به من کمک میکنه اگه بدونم شما هم چنین تجربهای (در هر سمتش که بودین) داشتین و دارین؟
و فکر میکنین از کجا میاد؟ چه راهی میشه پیدا کرد؟
-آیا دلیلش اینه که این روزها فاصلهی هزینهی (مالی، زمانی و ..) ابراز شوق و خیال پردازی با تعهد و پذیرش مسئولیت خیلی زیاد شده؟
-آیا فرهنگ «باز گذاشتن تمام گزینههای نسبتا مناسب»، منجر به این اتفاق میشه؟
-آیا گفتن «منصرف شدم» یا «تردید دارم» سخته و آدمها گذاشتن در ابهام رو ترجیح میدن؟
-آیا فرسودگی و ظرفیت پایین روانی این روزها باعث میشه عقب بندازیم و بیتوجه بشیم؟
-آیا..؟
@firsttnote
و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁
بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه نرم میکنم، به جمع بیارم و از تجربهی آدمها بشنوم.
از زمانی که شروع کردم به کار کردن، بهخصوص با کودک و نوجوان، یکی از چالشهای ثابت من موضوع ثبتنام، هماهنگیها و ارتباط با مخاطب بوده.
از یک دورهمی یا برنامهی رایگان گرفته تا برنامههایی که ثبتنام و هزینه دارن؛
آدمها ابراز علاقه میکنن.
پیگیر میشن، درخواست میکنن.
گاهی حتی اصرار میکنن.
از ضرورت و اشتیاقشون میگن.
اما وقتی زمان تصمیمگیری و تعهد میرسه، ناگهان ناپدید میشن.
مثلا توی گروه پیامها رو میخونن، یا حتی سوال مشخصی رو میخونن، اما هیچ واکنشی نشون نمیدن. چه برای اعلام حضور، چه برای یک نظرسنجی.
و من گیج و مستاصل میشم.
در نهایت هم مسئولیت روشن کردن وضعیت میافته روی دوش کسی که برنامه رو طراحی یا برنامهریزی کرده:
پیام و یادآوریِ دوباره.
تماس و پیگیریِ فرد به فرد.
سالها گذشته. برنامههای مختلفی طراحی کردم، آدمهای متنوعی دیدم و در چند شهر کار کردم. اما عجیبه که این الگو با فراوانی قابل توجهی تکرار میشه.
و چیزی که برای من فرسایشیه، فقط ثبتنام نکردن یا انصراف دادن آدمها نیست؛ اصلا خیلی از افراد، دقیقهی آخر با پیگیری فردی، نهایتا حضور پیدا میکنن و معمولا از اول هم تصمیمشون همین بوده!
چیزی که ذهنم رو درگیر میکنه، نسبت ما با مسئولیت حضورمونه. با مشارکت و با دیگری.
و فکر میکنم حتی «نه» گفتن هم بخشی از مسئولیت حضور در یک رابطهست.
اگر نمیام، میتونم بگم نمیام.
اگر منصرف شدم، میتونم بگم منصرف شدم.
اگر مرددم، میتونم بگم مرددم.
گاهی با خودم فکر میکنم:
آیا مساله از منه؟
آیا انتظارم از آدمها واقعبینانه نیست؟
آیا درخواستهام رو واضح مطرح نمیکنم؟
و گاهی هم فکر میکنم شاید مساله بزرگتر از من باشه؛ شاید اصلا به زمانهای مربوط باشه که توش زندگی میکنیم. یا شاید، به قول دوست عزیزی، این ابعادِ مسئولیت خودمون در کنار دیگری و در جمع رو نمیشناسیم و بهش توجهی نکردیم و سهل میانگاریم.
منتها دوست دارم بنویسم برای من که کارم بر پایهی ساختن جمع و دعوت آدمها به یک تجربهی مشترکه، این فقط یک مسئلهی اجرایی نیست؛ گاهی یک فرسودگی عاطفی و خستگی روانی هم هست. و انرژی شخص من رو برای کارهای اثربخشتر و جالبتری که ممکنه بتونم برای همون جمع انجام بدم میگیره!
اصلا شاید آدما نمیدونن مشارکتشون اینهمه مهمه و شاید شنیدن این ابراز، به کسی کمک کنه که سهل نهانگاره! 😁
——————
به من کمک میکنه اگه بدونم شما هم چنین تجربهای (در هر سمتش که بودین) داشتین و دارین؟
و فکر میکنین از کجا میاد؟ چه راهی میشه پیدا کرد؟
-آیا دلیلش اینه که این روزها فاصلهی هزینهی (مالی، زمانی و ..) ابراز شوق و خیال پردازی با تعهد و پذیرش مسئولیت خیلی زیاد شده؟
-آیا فرهنگ «باز گذاشتن تمام گزینههای نسبتا مناسب»، منجر به این اتفاق میشه؟
-آیا گفتن «منصرف شدم» یا «تردید دارم» سخته و آدمها گذاشتن در ابهام رو ترجیح میدن؟
-آیا فرسودگی و ظرفیت پایین روانی این روزها باعث میشه عقب بندازیم و بیتوجه بشیم؟
-آیا..؟
@firsttnote
❤10
نُتِ اول!
اینو مینویسم تا شاید بالاخره راهی برای این چالش پیدا کنم. و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁 بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه…
از اونجایی که همزمان چندین گروه و ماجرا در حال پیش رفتن هستن، لازمه بگم زمان نوشتن این متن، هیچ شخص یا گروه خاصی در ذهنم نبوده و با کسی مشکل شخصی ندارم 😁
و خیلی خوشحال خواهم بود اگر دربارهش حرف زده بشه.
و خیلی خوشحال خواهم بود اگر دربارهش حرف زده بشه.
رنج، آنگاه که مامنی برای اقامت بیابد، دیگر ناگزیر نیست خود را در هیات فریاد آشکار کند.
هر زخمی، بیش از آنکه در جستوجوی پاسخ و درمان باشد، در تمنای حضوری است که تاب شنیدن آن را داشته باشد.
چنین حضوری رنج را از میان برنمیدارد، که به آن امکان ظهور میبخشد.
زخم در امنیت آن حضور، بارها و بارها خود را به زبان میآورد؛ نه از آن رو که در تکرار خویش اسیر است، بلکه از آن رو که حقیقت اندوه جز در تأنی روایت، مجال گشوده شدن نمییابد.
بسیار دردها که نه محتاج تفسیرند و نه مشتاق تسلا. تنها چشم به راه گوشی که بیاضطراب پاسخ، تاب اقامت رنج را داشته باشد تا مجال کافی برای بودن پیدا کند و اندکاندک از جبر تکرار رهایی یابد.
در چنین پناهی، به تدریج، اندوه از هیات تقدیر بیرون میآید و به تجربهای بدل میشود که هنوز با ماست، اما دیگر بر ما حکم نمیراند.
شاید یک راه همین باشد؛ نه محو درد، که استحالهی نسبت ما با آن.
کنار رفتنش از مرکز وجود و تبدیل شدنش به بخشی از روایت زندگی.
@firsttnote
هر زخمی، بیش از آنکه در جستوجوی پاسخ و درمان باشد، در تمنای حضوری است که تاب شنیدن آن را داشته باشد.
چنین حضوری رنج را از میان برنمیدارد، که به آن امکان ظهور میبخشد.
زخم در امنیت آن حضور، بارها و بارها خود را به زبان میآورد؛ نه از آن رو که در تکرار خویش اسیر است، بلکه از آن رو که حقیقت اندوه جز در تأنی روایت، مجال گشوده شدن نمییابد.
بسیار دردها که نه محتاج تفسیرند و نه مشتاق تسلا. تنها چشم به راه گوشی که بیاضطراب پاسخ، تاب اقامت رنج را داشته باشد تا مجال کافی برای بودن پیدا کند و اندکاندک از جبر تکرار رهایی یابد.
در چنین پناهی، به تدریج، اندوه از هیات تقدیر بیرون میآید و به تجربهای بدل میشود که هنوز با ماست، اما دیگر بر ما حکم نمیراند.
شاید یک راه همین باشد؛ نه محو درد، که استحالهی نسبت ما با آن.
کنار رفتنش از مرکز وجود و تبدیل شدنش به بخشی از روایت زندگی.
@firsttnote
❤16👏1
🌳 به نشانیِ درختها
اینبار قرار است جنگل را کمی متفاوت تجربه کنیم؛
با قدمزدن در مسیرها، خواندن نشانهها و پیدا کردن راهها. 🧭
با راهنمایی مازیار آهنگران، سراغ نقشهای میرویم که سالها ابزار کار جنگلبانها و محیطبانها در جنگلهای هیرکانی بوده؛ یاد میگیریم چطور از روی آن موقعیت و مسیرمان را پیدا کنیم و بعد، نقشه را دست نوجوانها میسپاریم تا خودشان راه را بخوانند و ما را به چند مقصد در دل جنگل برسانند. 🗺️
در طول راه، چشممان به نشانههای دیگری هم باز خواهد بود؛ درختها و گونههای گیاهی، مسیرها و ردهایی که کمک میکنند بفهمیم کجای جنگلیم و از کدام طرف باید برویم. 🍃
آخرین مقصد، ما را به آب میرساند؛
جایی برای کمی آببازی و خنک شدن بعد از راه. :)
این برنامه یک تجربهی تکجلسهای است؛ برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال.
📅 پنجشنبه ۲۹ مرداد | ساعت ۱۰ تا ۱۷
📍 سوادکوه، جنگل پلنگدره
🚐 رفتوآمد با ون
🌿 با حضور و همراهی تسهیلگران طبیعت
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام بدهید. 💬
📞 09359967532
@mahdokht_a
@firsttnote
اینبار قرار است جنگل را کمی متفاوت تجربه کنیم؛
با قدمزدن در مسیرها، خواندن نشانهها و پیدا کردن راهها. 🧭
با راهنمایی مازیار آهنگران، سراغ نقشهای میرویم که سالها ابزار کار جنگلبانها و محیطبانها در جنگلهای هیرکانی بوده؛ یاد میگیریم چطور از روی آن موقعیت و مسیرمان را پیدا کنیم و بعد، نقشه را دست نوجوانها میسپاریم تا خودشان راه را بخوانند و ما را به چند مقصد در دل جنگل برسانند. 🗺️
در طول راه، چشممان به نشانههای دیگری هم باز خواهد بود؛ درختها و گونههای گیاهی، مسیرها و ردهایی که کمک میکنند بفهمیم کجای جنگلیم و از کدام طرف باید برویم. 🍃
آخرین مقصد، ما را به آب میرساند؛
جایی برای کمی آببازی و خنک شدن بعد از راه. :)
این برنامه یک تجربهی تکجلسهای است؛ برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال.
📅 پنجشنبه ۲۹ مرداد | ساعت ۱۰ تا ۱۷
📍 سوادکوه، جنگل پلنگدره
🚐 رفتوآمد با ون
🌿 با حضور و همراهی تسهیلگران طبیعت
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام بدهید. 💬
📞 09359967532
@mahdokht_a
@firsttnote
❤7🥰1
مواجهه شاید از همان لحظهای آغاز شود که چیزی برای دفاع از خویش، میان ما و آنچه پیش روی ماست نگذاشتهایم.
فاصلهای کوتاه پیش از آنکه نامها، دانستهها و داوریها میان ما و آنچه پیشِ روست حائل شوند. شاید درست در همین فاصله است که چیزی میتواند، پیش از آنکه فهمیده شود، بر ما اثر بگذارد.
و شاید همین تقدم تاثر بر فهم است که مواجهه را به امری مخاطرهآمیز بدل میکند.
پیش از آنکه چیزی مجال کند به ما نزدیک شود، نامش را میدانیم، تبارش را تشخیص میدهیم، نشانههایش را در نظمی آشنا مینشانیم، حکمش را صادر میکنیم و جایگاهش را در سلسله مراتب ارزش معلوم میکنیم.
گویی آنچه دوست میداریم باید از آزمونی عبور کند تا شایستگی تاثر بر ما را به دست آورد.
گویی با نامیدن، فاصلهای میان خود و آنچه پیش روست برقرار میکنیم؛ فاصلهای به قدر مصون ماندن.
زیرا آنچه بر ما اثر میگذارد، الزوما از دروازهی دانستهها و پسندهای ما وارد نمیشود. ممکن است از منفذی راه یابد که هنوز برایش نامی نداریم، در جایی از ما ارتعاشی بیفکند که با دستگاه ذوق و دانشمان سازگار نیست، یا دشوارتر از همه، ما را به چیزی متمایل کند که بنا بر روایتی که سالها از خویش ساختهایم، «نباید» دوستش بداریم.
ذوق، آنگاه دیگر صرفا نحوهی تاثر ما از جهان نیست و به نشانی برای اثبات خویشتن بدل میشود. پس بعضی چیزها را نه از آن رو که بر ما اثر نمیگذارند، بلکه درست از آن رو که اثر گذاشتهاند، پس میزنیم. زیرا پذیرفتن این تاثر، ترک کوچکی در بنایی سخت و محکم میاندازد.
شاید از همین روست که گاه «تشخیص» را چون سلاحی میان خود و جهان نگاه میداریم تا پیش از آنکه چیزی بر ما واقع شود، ما بر آن واقع شده باشیم. پیش از آنکه مجالِ دگرگون کردنمان را بیابد، در حدود مفاهیم مالوف محصورش کرده باشیم.
اما انگار که مواجههی واقعی، خلع سلاح میطلبد. تعلیق آنچه میدانیم، آنچه میپسندیم و حتی آنچه گمان میکنیم هستیم.
شاید لازم باشد بعضی چیزها را، پیش از آنکه به موضوع فهم بدل کنیم، زندگی کنیم. بگذاریم رنجمان بدهند، به شوقمان بیاورند، پسمان بزنند یا بی آنکه هنوز بدانیم چرا، در جایی از ما ماندگار شوند و چیزی را تغییر دهند.
این تعویق داوری، انصراف از اندیشیدن نیست. شاید شرط امکان اندیشیدنی باشد که از دل مواجهه برآمده، نه آنکه پیشاپیش بر آن تحمیل شده است.
گاهی، چیزها را باید نخست بر خود واقع کرد. چهبسا آنچه پس از چنین مواجههای «فهم» مینامیم، دیگر همان فهمی نباشد که با خود به آن وارد شده بودیم.
@firstnote
فاصلهای کوتاه پیش از آنکه نامها، دانستهها و داوریها میان ما و آنچه پیشِ روست حائل شوند. شاید درست در همین فاصله است که چیزی میتواند، پیش از آنکه فهمیده شود، بر ما اثر بگذارد.
و شاید همین تقدم تاثر بر فهم است که مواجهه را به امری مخاطرهآمیز بدل میکند.
پیش از آنکه چیزی مجال کند به ما نزدیک شود، نامش را میدانیم، تبارش را تشخیص میدهیم، نشانههایش را در نظمی آشنا مینشانیم، حکمش را صادر میکنیم و جایگاهش را در سلسله مراتب ارزش معلوم میکنیم.
گویی آنچه دوست میداریم باید از آزمونی عبور کند تا شایستگی تاثر بر ما را به دست آورد.
گویی با نامیدن، فاصلهای میان خود و آنچه پیش روست برقرار میکنیم؛ فاصلهای به قدر مصون ماندن.
زیرا آنچه بر ما اثر میگذارد، الزوما از دروازهی دانستهها و پسندهای ما وارد نمیشود. ممکن است از منفذی راه یابد که هنوز برایش نامی نداریم، در جایی از ما ارتعاشی بیفکند که با دستگاه ذوق و دانشمان سازگار نیست، یا دشوارتر از همه، ما را به چیزی متمایل کند که بنا بر روایتی که سالها از خویش ساختهایم، «نباید» دوستش بداریم.
ذوق، آنگاه دیگر صرفا نحوهی تاثر ما از جهان نیست و به نشانی برای اثبات خویشتن بدل میشود. پس بعضی چیزها را نه از آن رو که بر ما اثر نمیگذارند، بلکه درست از آن رو که اثر گذاشتهاند، پس میزنیم. زیرا پذیرفتن این تاثر، ترک کوچکی در بنایی سخت و محکم میاندازد.
شاید از همین روست که گاه «تشخیص» را چون سلاحی میان خود و جهان نگاه میداریم تا پیش از آنکه چیزی بر ما واقع شود، ما بر آن واقع شده باشیم. پیش از آنکه مجالِ دگرگون کردنمان را بیابد، در حدود مفاهیم مالوف محصورش کرده باشیم.
اما انگار که مواجههی واقعی، خلع سلاح میطلبد. تعلیق آنچه میدانیم، آنچه میپسندیم و حتی آنچه گمان میکنیم هستیم.
شاید لازم باشد بعضی چیزها را، پیش از آنکه به موضوع فهم بدل کنیم، زندگی کنیم. بگذاریم رنجمان بدهند، به شوقمان بیاورند، پسمان بزنند یا بی آنکه هنوز بدانیم چرا، در جایی از ما ماندگار شوند و چیزی را تغییر دهند.
این تعویق داوری، انصراف از اندیشیدن نیست. شاید شرط امکان اندیشیدنی باشد که از دل مواجهه برآمده، نه آنکه پیشاپیش بر آن تحمیل شده است.
گاهی، چیزها را باید نخست بر خود واقع کرد. چهبسا آنچه پس از چنین مواجههای «فهم» مینامیم، دیگر همان فهمی نباشد که با خود به آن وارد شده بودیم.
@firstnote
❤8
🌱 از تجربه کردن تا قصه ساختن
سه ماجرای دنبالهدار برای نوجوانها
🏙️ ۱۱ شهریور | شهر، از نزدیکتر
سر زدن به گوشههای شهر، آدمها و کارها
دیدن، تعامل و دستبهکار شدن
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
🏛️ ۱۸ شهریور | فرحآباد، بازخوانی گذشته
گشت و جستوجو در بافت تاریخی فرحآباد
و پیدا کردن نسبتی تازه با آنچه از گذشته بهجا مانده
ساعت ۱۵ تا ۱۹:۳۰
🚐 رفتوآمد با ون
🧶 ۲۵ شهریور | نمکِ خاطره
دستورزی با خاطره، پارچه و گره؛
لمس و ثبتِ مزهی خاطرههایمان
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
تسهیلگر: نیلوفر فرهود
قصهگو و تسهیلگر هنر و ادبیات
برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال
📍 ساری | شهریور ۱۴۰۵
@firsttnote
سه ماجرای دنبالهدار برای نوجوانها
🏙️ ۱۱ شهریور | شهر، از نزدیکتر
سر زدن به گوشههای شهر، آدمها و کارها
دیدن، تعامل و دستبهکار شدن
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
🏛️ ۱۸ شهریور | فرحآباد، بازخوانی گذشته
گشت و جستوجو در بافت تاریخی فرحآباد
و پیدا کردن نسبتی تازه با آنچه از گذشته بهجا مانده
ساعت ۱۵ تا ۱۹:۳۰
🚐 رفتوآمد با ون
🧶 ۲۵ شهریور | نمکِ خاطره
دستورزی با خاطره، پارچه و گره؛
لمس و ثبتِ مزهی خاطرههایمان
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
تسهیلگر: نیلوفر فرهود
قصهگو و تسهیلگر هنر و ادبیات
برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال
📍 ساری | شهریور ۱۴۰۵
@firsttnote
❤10