Forwarded from JUMA | جوما
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
•
حالا پاییز است...
و پاییز همانقدر که سِحر میکند، حزنانگیز است.
بسیاری از خزانِ گیلان و نمناکی و اندوهگینیاش گفتهاند. اما درستترین و نزدیکترینش به احوال ما، ترجیعبندیست که ابوالقاسم منتظری/ دایی منتظر (۱۳۷۷-۱۲۹۴) به گیلکی، احتمالن مُلهم از فضای سرد و تیرهی ایرانِ افسردهی اوایل دهه۳۰ سروده است؛ زمانهی شکستِ آرزوها. روزگارِ موسوم به کودتا. برگریزانی که فردایش صعبترین زمستان بود.
ودیگر؟
از سرما چه باک! مگر نه اینکه زمستان از پسِ خزان، نشانِ بهار است؟
یعنی که دِ پاییزه
آهنگ و اجرا: جوما
شعر: ابوالقاسم منتظری (دایی منتظر)
ویدئو: سامان پورخوشآموز
صدا: بهرام مهماندوست
ضبط: اسفند۱۴۰۳
@JUMAMUSIC
حالا پاییز است...
و پاییز همانقدر که سِحر میکند، حزنانگیز است.
بسیاری از خزانِ گیلان و نمناکی و اندوهگینیاش گفتهاند. اما درستترین و نزدیکترینش به احوال ما، ترجیعبندیست که ابوالقاسم منتظری/ دایی منتظر (۱۳۷۷-۱۲۹۴) به گیلکی، احتمالن مُلهم از فضای سرد و تیرهی ایرانِ افسردهی اوایل دهه۳۰ سروده است؛ زمانهی شکستِ آرزوها. روزگارِ موسوم به کودتا. برگریزانی که فردایش صعبترین زمستان بود.
ودیگر؟
از سرما چه باک! مگر نه اینکه زمستان از پسِ خزان، نشانِ بهار است؟
یعنی که دِ پاییزه
آهنگ و اجرا: جوما
شعر: ابوالقاسم منتظری (دایی منتظر)
ویدئو: سامان پورخوشآموز
صدا: بهرام مهماندوست
ضبط: اسفند۱۴۰۳
@JUMAMUSIC
❤9
📚 از دل کتابهای کوچک؛
✨ این دومین دعوت برای خوانش گروهی کتابهاییه که خیال میکنیم فقط برای بچههاست!
یک دورهمی حضوری در بابل.
هر جلسه، یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را میخوانیم،
تصویرهایش را تماشا میکنیم
و دربارهی معناهای ریز و درشت زندگی حرف میزنیم.
🗓 زمان: چهار جلسه در تاریخهای
۱۶ و ۳۰ دی ماه
۷ و ۲۸ بهمن ماه
⏰ از ساعت ۱۸:۳۰ تا ۲۰
📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۶۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر
(دو جای خالی داریم)
🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیکتر شدن به قصه،
به زندگی،
و به همدیگر.
@firsttnote
✨ این دومین دعوت برای خوانش گروهی کتابهاییه که خیال میکنیم فقط برای بچههاست!
یک دورهمی حضوری در بابل.
هر جلسه، یک یا چند کتاب کودک، حوالی یک مفهوم را میخوانیم،
تصویرهایش را تماشا میکنیم
و دربارهی معناهای ریز و درشت زندگی حرف میزنیم.
🗓 زمان: چهار جلسه در تاریخهای
۱۶ و ۳۰ دی ماه
۷ و ۲۸ بهمن ماه
⏰ از ساعت ۱۸:۳۰ تا ۲۰
📍 مکان: حضوری؛ بابل
💳 مبلغ: ۶۰۰ هزار تومن
👥 ظرفیت: ۱۰ نفر
(دو جای خالی داریم)
🌿 آرزو داریم این قرار، جایی باشد
برای نزدیکتر شدن به قصه،
به زندگی،
و به همدیگر.
@firsttnote
🎉2❤1
🌱 دعوتی برای خوانش گروهی؛
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «ابداع خود»
[کتابی درباره دستاوردهای علم عصبشناسی درباره نوجوانی!
کتاب با زبانی ساده و روان از یافتههای علم عصبشناسی در این زمینه کمک میگیرد؛ یافتههایی که بر اساس آنها میتوانیم دلیل بسیاری از رفتارهای نوجوانانه را درک کنیم.
نویسنده در این کتاب نوجوانی را فرصتی برای «ابداع خود» معرفی میکند؛ فرصتی که اگر یک جامعه آن را به رسمیت بشناسد، درِ تغییر را به روی خود گشوده است.]
یکشنبهها ۲۰ تا ۲۲
گرداننده: مهدخت اخوین
📌
-این کتابخوانی رایگان برگزار میشود.
-جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت هستند.
-خوانش در جلسه اتفاق میفته و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
@firsttnote
دربارهی نوجوانی
📖 کتاب «ابداع خود»
[کتابی درباره دستاوردهای علم عصبشناسی درباره نوجوانی!
کتاب با زبانی ساده و روان از یافتههای علم عصبشناسی در این زمینه کمک میگیرد؛ یافتههایی که بر اساس آنها میتوانیم دلیل بسیاری از رفتارهای نوجوانانه را درک کنیم.
نویسنده در این کتاب نوجوانی را فرصتی برای «ابداع خود» معرفی میکند؛ فرصتی که اگر یک جامعه آن را به رسمیت بشناسد، درِ تغییر را به روی خود گشوده است.]
یکشنبهها ۲۰ تا ۲۲
گرداننده: مهدخت اخوین
📌
-این کتابخوانی رایگان برگزار میشود.
-جلسات به صورت آنلاین و در بستر گوگل میت هستند.
-خوانش در جلسه اتفاق میفته و نیازی به خواندن کتاب قبل هر جلسه نیست.
@firsttnote
❤9
امشب به دوستم میگفتم وقتی این روزها توی خیابون آدما رو میبینم، دلتنگ شهرم میشم. انگار که باید بجنورد باشم. انگار که نبض اون شهر و آدماش بیشتر توی دستمه تا اینجا. جزییات و سوراخهاشو بیشتر میشناسم. آدمها و بالا و پاییناشون.
حتی اونجا حس مالکیتی به خیابون دارم که با اون جنس و کیفیت، اینجا ندارم. انگار که خیابون قیام و چهارراه مخابرات ارث پدرمه!
از طرفی، به واسطهی تجربهها و تعاملهای پدربزرگ و مادربزرگ، مامانم، داییهام و …، لایههای بیشتری از اون شهر رو میشناسم و متقابلا لایههای بیشتری از اون شهر، من رو میشناسن.
و داشتم فکر میکردم جدای از اونچه ذخیره عاطفی و ذخیره خاطرهای من با اون شهره که خیلی هم مهمه، احتمالا این هم موضوع پر اهمیتیه که جاهای خیلی بیشتری در بجنورد بوده که توش ردی از خودم به جا گذاشتم و اثرم رو درش تماشا کردم.
اینو هم بگم که آخر صحبتم با دوستم خندیدم و گفتم اینا معنیش این نیست که اونجا ب*اییهای خودشو نداره و الان دلم بخواد برگردم کلا بجنورد! نه! خیلی هم زیاد داره! :))
و اتفاقا چیزی که در تماشای هوشیارانهتر و زندهتر مفهوم “خانه” و “وطن” در ماههای اخیر برام جالبه، دیدن همین فکرها و حسهای متنوع و گاها متناقض یا موازیه که گاهی کمی روشنن و میشه نوشتشون و گاهی انقدر مبهمن که فقط میشه صبر و تماشا کرد!
حتی اونجا حس مالکیتی به خیابون دارم که با اون جنس و کیفیت، اینجا ندارم. انگار که خیابون قیام و چهارراه مخابرات ارث پدرمه!
از طرفی، به واسطهی تجربهها و تعاملهای پدربزرگ و مادربزرگ، مامانم، داییهام و …، لایههای بیشتری از اون شهر رو میشناسم و متقابلا لایههای بیشتری از اون شهر، من رو میشناسن.
و داشتم فکر میکردم جدای از اونچه ذخیره عاطفی و ذخیره خاطرهای من با اون شهره که خیلی هم مهمه، احتمالا این هم موضوع پر اهمیتیه که جاهای خیلی بیشتری در بجنورد بوده که توش ردی از خودم به جا گذاشتم و اثرم رو درش تماشا کردم.
اینو هم بگم که آخر صحبتم با دوستم خندیدم و گفتم اینا معنیش این نیست که اونجا ب*اییهای خودشو نداره و الان دلم بخواد برگردم کلا بجنورد! نه! خیلی هم زیاد داره! :))
و اتفاقا چیزی که در تماشای هوشیارانهتر و زندهتر مفهوم “خانه” و “وطن” در ماههای اخیر برام جالبه، دیدن همین فکرها و حسهای متنوع و گاها متناقض یا موازیه که گاهی کمی روشنن و میشه نوشتشون و گاهی انقدر مبهمن که فقط میشه صبر و تماشا کرد!
❤14🕊2
Forwarded from تجربه بودن | محمود مقدّسی
.
▫️ساقههای تُرد و آوارِ سیاست
(درباره مراقبت از نوجوانها)
هضم این همه چیز برای منِ چهلساله بیاندازه دشوار است. به نوجوانهایی فکر میکنم که این روزها باید همه اینها را با آن روانِ تُرد و نوپا هضم کنند. به این فکر میکنم که چطور میشود از آنها مراقبت کرد. این مسیر سنگلاخ و سخت همچنان ادامه دارد و باید همه ما مخصوصاً این بچهها برای ادامه سالم بمانیم. سالم که نه، چون نمیشود، شاید کمتر آسیبدیده.
اگر خودتان سرِپا هستید، با نوجوانها حرف بزنید. بگذارید احساساتشان را برای شما بگویند. ذهنتان را بگذادید کنار ذهن آنها. کمکشان کنید تصویر بزرگتری را ببینند. آنها هنوز این دنیا را چندان نمیشناسند. هنوز درکِ روشنی از مسیر و فرایند و تدریج ندارند، هنوز طیفی دیدن و صبر کردن برایشان دشوار است، هنوز جای کافی برای هضمِ اینهمه مرگ و این فضای مرگآلود ندارند. آنها هنوز این ظرفیتها را ندارند امّا به اندازه من و شما وسط همه این ناگواریها و خبرهایشان هستند.
شاید این حرف جالب نباشد، امّا گول جثّه درشت و حرفهای عمیقشان را نخورید. ظرفِ روانشان کوچکتر از این حرفها است. نمیگویم حرفهایشان را نادیده بگیرید و مثل بچهها با آنها برخورد کنید.نه، اتفاقاً حرفهایشان را جدی بگیرید ولی ژستِ قدرت و تابآوریشان را جدی نگیرید. این خیالشان را که میتوانند هر چیزی را ببینند و بشنوند، این را جدی نگیرید. روی آنها بالا نیاورید. حواستان باشد که آنها بیصدا و به شیوههایی غیرمستقیم این آسیب را تجربه میکنند و نشان می دهند.
چرا اینها را میگویم؟ چون بسیاری از کشتههای این روزها نوجواناند و شبیه همین بچهها هستند. چون این بچهها مدام در معرضِ خبر اند. چون خبرها و پستها خیلیهایشان تلاش ما بزرگترها برای اطلاعرسانی و کاری کردن یا برونریزیاند و آنها، همه اینها را میبینند و نمیدانند چه کار باید بکنند. آخر چه کاری از دست یک نوجوان که حتی برای پولِ توجیبیاش وابسته است بر میآید؟ آنها در این فشارِ درد و اضطرارِ کاری کردن و عاملیت نداشتن، خودشان را تخریب میکنند.
اینها را نمیگویم که هول کنید و عذاب وجدان بگیرید (به قدر کافی داریم. کمکی هم به هیچ کس نمیکند این همه شرم و احساس گناه). شما نمیتوانید آنها را از این بحرانها مصون کنید. فقط میتوانید از آنها مراقبت کنید. نصیحتشان نکنید. بگذارید حرف بزنند. از حرفهایشان نترسید. تحمّل کنید. بگذارید امنیتِ سلبشدهی آن بیرون را پیش شما تجربه کنند.
@TheWorldasISee
▫️ساقههای تُرد و آوارِ سیاست
(درباره مراقبت از نوجوانها)
هضم این همه چیز برای منِ چهلساله بیاندازه دشوار است. به نوجوانهایی فکر میکنم که این روزها باید همه اینها را با آن روانِ تُرد و نوپا هضم کنند. به این فکر میکنم که چطور میشود از آنها مراقبت کرد. این مسیر سنگلاخ و سخت همچنان ادامه دارد و باید همه ما مخصوصاً این بچهها برای ادامه سالم بمانیم. سالم که نه، چون نمیشود، شاید کمتر آسیبدیده.
اگر خودتان سرِپا هستید، با نوجوانها حرف بزنید. بگذارید احساساتشان را برای شما بگویند. ذهنتان را بگذادید کنار ذهن آنها. کمکشان کنید تصویر بزرگتری را ببینند. آنها هنوز این دنیا را چندان نمیشناسند. هنوز درکِ روشنی از مسیر و فرایند و تدریج ندارند، هنوز طیفی دیدن و صبر کردن برایشان دشوار است، هنوز جای کافی برای هضمِ اینهمه مرگ و این فضای مرگآلود ندارند. آنها هنوز این ظرفیتها را ندارند امّا به اندازه من و شما وسط همه این ناگواریها و خبرهایشان هستند.
شاید این حرف جالب نباشد، امّا گول جثّه درشت و حرفهای عمیقشان را نخورید. ظرفِ روانشان کوچکتر از این حرفها است. نمیگویم حرفهایشان را نادیده بگیرید و مثل بچهها با آنها برخورد کنید.نه، اتفاقاً حرفهایشان را جدی بگیرید ولی ژستِ قدرت و تابآوریشان را جدی نگیرید. این خیالشان را که میتوانند هر چیزی را ببینند و بشنوند، این را جدی نگیرید. روی آنها بالا نیاورید. حواستان باشد که آنها بیصدا و به شیوههایی غیرمستقیم این آسیب را تجربه میکنند و نشان می دهند.
چرا اینها را میگویم؟ چون بسیاری از کشتههای این روزها نوجواناند و شبیه همین بچهها هستند. چون این بچهها مدام در معرضِ خبر اند. چون خبرها و پستها خیلیهایشان تلاش ما بزرگترها برای اطلاعرسانی و کاری کردن یا برونریزیاند و آنها، همه اینها را میبینند و نمیدانند چه کار باید بکنند. آخر چه کاری از دست یک نوجوان که حتی برای پولِ توجیبیاش وابسته است بر میآید؟ آنها در این فشارِ درد و اضطرارِ کاری کردن و عاملیت نداشتن، خودشان را تخریب میکنند.
اینها را نمیگویم که هول کنید و عذاب وجدان بگیرید (به قدر کافی داریم. کمکی هم به هیچ کس نمیکند این همه شرم و احساس گناه). شما نمیتوانید آنها را از این بحرانها مصون کنید. فقط میتوانید از آنها مراقبت کنید. نصیحتشان نکنید. بگذارید حرف بزنند. از حرفهایشان نترسید. تحمّل کنید. بگذارید امنیتِ سلبشدهی آن بیرون را پیش شما تجربه کنند.
@TheWorldasISee
👍5
نُتِ اول!
Video
برای جاویدنام #عسل_منصوری
به نام خداوند رنگین کمان
عسل عزیزم
از چند روز پیش که با تو آشنا شدم،خیلی به تو فکر میکنم.
به صفحهات اومدم و پستهات رو دیدم.
کتاب «چیزی بگو» رو منم خیلی دوستش دارم. انقدر برام زیبا و کوچک و تاثیرگذار بود که توی اعتراضات زن زندگی آزادی، توی کوچه و خیابون به آدما هدیه میدادمش.
دیدم که کتاب رو با صدای قشنگت خوندی و زیرش نوشتی: «برای رشد جوانههای آزادی بیان و شجاعت».
این جمله رو که خوندم فهمیدم تو هم وقتی میخوندیش، چشمات همون برقیو میزده که چشمهای من. احتمالا اگه زودتر همو میشناختیم، کلی میتونستیم با هم درموردش حرف بزنیم.
این روزها در جمعهای کوچیک و بزرگی درباره مراقبت از کودکان و نوجوانان در این روزها حرف میزنیم. امروز که در کارگاه نوجهان، بیش از ۵۰ نفر حاضر بودند، به این فکر میکردم که یکی از اونها میتونستی تو باشی و تو هم از ضرورت این مراقبت در این روزها بگی. از ضرورت مراقبت از تصویر کودکان و نوجوانان از زندگی و آینده.
آخه توی صفحهات دیدم که چطور عاشقانه، به نفع زندگی ایستاده بودی.
توی یکی از پستهات دیدم که به یاد کیان پیر فلک، کتابی رو خوندی به اسم «روزی که مداد شمعیها، رنگین کمان رو نجات دادند.»
عسل زیبا! تو یکی از همون مداد شمعیها بودی که همه جای شهر رنگینکمونهای کوچیک میکشیدند.
تو یکی از همون مدادشمعیها بودی که کنار هم غلتیدند و رقصیدند و یک رنگین کمون خیلی بزرگ کشیدند تا خورشید و ابر ببینند و یادشون بیاد که رنگین کمونی وجود داشته..
عسل پر شور! وقتی در حال خوندن و شناختنت در صفحهات بودم؛ به نوشتهای دربارهی وطن برخوردم.
خوندم؛ از رنج وطن، از امید،
از تکتک چیزهایی که من از سرخوردگی و کمتوانی، بارها زیر فرش پنهانشون کردم و هر بار بیرون اومدن.
خوندم و گریه کردم..
فهم من از وطن در این روزها، با تمامِ تمامِ روزهای دیگهی عمرم تفاوت داره..
چند هفته است دنبال چیزی میگردم از جنس “ایران”، که به خودم وصل یا آویزون کنم.
تا امشب که بعد از اینکه به تماشای تو نشستم، گمانم برای اولین بار، شروع کردم به کشیدنش. بعد دورش رو قیچی کردم و زدم به در یخچال و آروم گرفتم.
و تو؛ تو که زین پس برای من بخشی از تصویر وطنی..
و به نقطهی مهمی از ذهن و جانم سنجاق شدی.
روی سنگ مزارت نوشتن: «عسل مثل گل آفتابگردان زیست.»
و روایتها چنین بود که اونا به قلبت زدن..
همون جایی که توش از نور و عشق و زندگی مراقبت میکردی..
عسل نازنین!
اطمینان داشته باش که پیام دریافت شد..
به نام خداوند رنگین کمان
عسل عزیزم
از چند روز پیش که با تو آشنا شدم،خیلی به تو فکر میکنم.
به صفحهات اومدم و پستهات رو دیدم.
کتاب «چیزی بگو» رو منم خیلی دوستش دارم. انقدر برام زیبا و کوچک و تاثیرگذار بود که توی اعتراضات زن زندگی آزادی، توی کوچه و خیابون به آدما هدیه میدادمش.
دیدم که کتاب رو با صدای قشنگت خوندی و زیرش نوشتی: «برای رشد جوانههای آزادی بیان و شجاعت».
این جمله رو که خوندم فهمیدم تو هم وقتی میخوندیش، چشمات همون برقیو میزده که چشمهای من. احتمالا اگه زودتر همو میشناختیم، کلی میتونستیم با هم درموردش حرف بزنیم.
این روزها در جمعهای کوچیک و بزرگی درباره مراقبت از کودکان و نوجوانان در این روزها حرف میزنیم. امروز که در کارگاه نوجهان، بیش از ۵۰ نفر حاضر بودند، به این فکر میکردم که یکی از اونها میتونستی تو باشی و تو هم از ضرورت این مراقبت در این روزها بگی. از ضرورت مراقبت از تصویر کودکان و نوجوانان از زندگی و آینده.
آخه توی صفحهات دیدم که چطور عاشقانه، به نفع زندگی ایستاده بودی.
توی یکی از پستهات دیدم که به یاد کیان پیر فلک، کتابی رو خوندی به اسم «روزی که مداد شمعیها، رنگین کمان رو نجات دادند.»
عسل زیبا! تو یکی از همون مداد شمعیها بودی که همه جای شهر رنگینکمونهای کوچیک میکشیدند.
تو یکی از همون مدادشمعیها بودی که کنار هم غلتیدند و رقصیدند و یک رنگین کمون خیلی بزرگ کشیدند تا خورشید و ابر ببینند و یادشون بیاد که رنگین کمونی وجود داشته..
عسل پر شور! وقتی در حال خوندن و شناختنت در صفحهات بودم؛ به نوشتهای دربارهی وطن برخوردم.
خوندم؛ از رنج وطن، از امید،
از تکتک چیزهایی که من از سرخوردگی و کمتوانی، بارها زیر فرش پنهانشون کردم و هر بار بیرون اومدن.
خوندم و گریه کردم..
فهم من از وطن در این روزها، با تمامِ تمامِ روزهای دیگهی عمرم تفاوت داره..
چند هفته است دنبال چیزی میگردم از جنس “ایران”، که به خودم وصل یا آویزون کنم.
تا امشب که بعد از اینکه به تماشای تو نشستم، گمانم برای اولین بار، شروع کردم به کشیدنش. بعد دورش رو قیچی کردم و زدم به در یخچال و آروم گرفتم.
و تو؛ تو که زین پس برای من بخشی از تصویر وطنی..
و به نقطهی مهمی از ذهن و جانم سنجاق شدی.
روی سنگ مزارت نوشتن: «عسل مثل گل آفتابگردان زیست.»
و روایتها چنین بود که اونا به قلبت زدن..
همون جایی که توش از نور و عشق و زندگی مراقبت میکردی..
عسل نازنین!
اطمینان داشته باش که پیام دریافت شد..
❤10💔5🕊3
زمان ایستاده و بهار پشت در مانده است.
در «هفت گذر تا بهار» با هم وارد روایتها میشویم؛ با عبور از هفت گذر داستانی، هفت چالش و هفت فعالیت جمعی، نشانهها را پیدا میکنیم، با دیوها روبهرو میشویم و با گذر از اهریمن، نوروز را با کنشی جمعی بازمیگردانیم.
این برنامه برای نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده و ترکیبی است از قصه، بازی، آیین و تجربهی جمعی در طبیعت.
📍 مکان: بابل
📅 زمان: ۱۵ اسفند
⏰ ساعت: ۱۰ تا ۱۶
💰 مبلغ مشارکت: ۶۰۰ هزار تومن
(کسر ۳۰٪ برای هر نفر در ثبتنام خانوادگی)
برای حضور، خبرمون کنید:
09359967532
@firsttnote
در «هفت گذر تا بهار» با هم وارد روایتها میشویم؛ با عبور از هفت گذر داستانی، هفت چالش و هفت فعالیت جمعی، نشانهها را پیدا میکنیم، با دیوها روبهرو میشویم و با گذر از اهریمن، نوروز را با کنشی جمعی بازمیگردانیم.
این برنامه برای نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده و ترکیبی است از قصه، بازی، آیین و تجربهی جمعی در طبیعت.
📍 مکان: بابل
📅 زمان: ۱۵ اسفند
⏰ ساعت: ۱۰ تا ۱۶
💰 مبلغ مشارکت: ۶۰۰ هزار تومن
(کسر ۳۰٪ برای هر نفر در ثبتنام خانوادگی)
برای حضور، خبرمون کنید:
09359967532
@firsttnote
❤1👏1
شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخِ انجیرِ کهن وگدار میخواند، به هر دم
خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مردهای در گور.
و من اندیشناکم باز:
اگر باران کند سرریز از هر جای؟
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکیآور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخِ انجیرِ کهن وگدار میخواند، به هر دم
خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
شب است،
جهان با آن، چنان چون مردهای در گور.
و من اندیشناکم باز:
اگر باران کند سرریز از هر جای؟
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکیآور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
❤6
نزدیک یک ماهه که با تعدادی دوست و آشنا، قراری هفتگی رو در خونهام تجربه میکنم.
قراری با عنوان «مراقبت از شوق زندگی»!
جمع میشیم، دیدار تازه میکنیم و از گوشه و کنار زندگی، ردِ شوقها رو میگیریم، نورهای کوچیک روشنی که کمکمون میکنن دوام بیاریم و خاموش نشیم رو پیدا میکنیم و به هم نشون میدیم!
جمع ساده است
و محتوا و فرم، سهل است و ممتنع! و به نظر من خیلی مهم!
در میون گذاشتن چیزهایی که در میانهی رنج، شعلههایی از زندگی و بودن رو در ما روشن میکنند.
گاهی یکی از نهالهای درخت داغداغانی میگه که از پرورششون ناامید شده و تصور میکرده خشک شدن و یهو شاخههای پربرگش رو میبینه که گوشهی باغچه، قد برافراشتن و سبز شدن! تصویرش رو به ما نشون میده و برای هر کسی، چیزی، خاطرهای تداعی میشه و ازش حرف میزنه.
و یک نفر میخونه:
«حسن یوسف
به اخبار شامگاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه میدهد
وسط برگهایش شرابی،
کنارهها سبز»
کسی از تیتیِ کتاب بازهمسفر میگه و بعد، از کبوترِ پشت پنجره.
و یکی از دفتر دیکتهای که بعد از ۳۵ سال پیداش کرده!
گاهی هم از شوقها و رویاهایی میشنویم که انقدر زورشون زیاده که به ترسها غلبه میکنن و دست مارو میگیرن و از امنیت و سکون به قدمهای نامطمئن و ناآشنا و تازه میبرن و مسیرهای جدید میسازن.
از بازیگوشی!
مثلا بازیگوشیهای اودودو، گربهی همخونهم که شور زندگی و خلق لحظههای بازی، پررنگترین تصاویریه که به همراه میاره! یا عمو الف، که همیشه با بازیگوشی، چیزی از هیچ چیز خلق میکرد!
از فردریک، موشِ بحث برانگیز توی کتاب تا آرشِ سیاوش کسرایی که اینجوری مارو وارد قصهش میکنه:
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعلهها را هیمه، سوزنده»
و از آدمها و ارتباط؛ از اینکه چطور با دیدن دیگری، یادآوری قابلیتهاش و نشان دادن وجوه ارزشمندش، میشه شوق رو در وجودش بیدار کرد و چیزی از زندگی رو دوباره به جریان انداخت..
از فرزانه که با هم این اتفاق رو شروع کردیم و حضور فیزیکی و معنویش هر بار آینه و روشنیای بود و هست برای تداوم و استمرارِ شوقها.
و بعد، یکبار، سین با دفتری به جمع میاد. بهمون میگه هفتهی قبل خیلی به شوق فکر کردم؛ واژهاش رو سرچ کردم و درگیرش شدم. که اصلا چیه؟ کجاست؟
و برامون چیزی که نوشته رو میخونه. مسیری از رنج و شوق توامان رو روایت میکنه که به مرور و تماشاش نشسته.
برامون از مشیری میخونه:
«ما كه دل هایمان زمستان است،
ما كه خورشيدمان نمیخندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد،
ما كه پای اميدمان فرسود،
ما كه در پيش چشممان رقصيد،
اين همه دود زير چرخ كبود،
سر راه شكوفه های بهار
گريه سر میدهيم با دل شاد
گريه شوق، با تمام وجود..»
@firsttnote
قراری با عنوان «مراقبت از شوق زندگی»!
جمع میشیم، دیدار تازه میکنیم و از گوشه و کنار زندگی، ردِ شوقها رو میگیریم، نورهای کوچیک روشنی که کمکمون میکنن دوام بیاریم و خاموش نشیم رو پیدا میکنیم و به هم نشون میدیم!
جمع ساده است
و محتوا و فرم، سهل است و ممتنع! و به نظر من خیلی مهم!
در میون گذاشتن چیزهایی که در میانهی رنج، شعلههایی از زندگی و بودن رو در ما روشن میکنند.
گاهی یکی از نهالهای درخت داغداغانی میگه که از پرورششون ناامید شده و تصور میکرده خشک شدن و یهو شاخههای پربرگش رو میبینه که گوشهی باغچه، قد برافراشتن و سبز شدن! تصویرش رو به ما نشون میده و برای هر کسی، چیزی، خاطرهای تداعی میشه و ازش حرف میزنه.
و یک نفر میخونه:
«حسن یوسف
به اخبار شامگاهی کاری ندارد
وقت آفتاب
برگ تازه میدهد
وسط برگهایش شرابی،
کنارهها سبز»
کسی از تیتیِ کتاب بازهمسفر میگه و بعد، از کبوترِ پشت پنجره.
و یکی از دفتر دیکتهای که بعد از ۳۵ سال پیداش کرده!
گاهی هم از شوقها و رویاهایی میشنویم که انقدر زورشون زیاده که به ترسها غلبه میکنن و دست مارو میگیرن و از امنیت و سکون به قدمهای نامطمئن و ناآشنا و تازه میبرن و مسیرهای جدید میسازن.
از بازیگوشی!
مثلا بازیگوشیهای اودودو، گربهی همخونهم که شور زندگی و خلق لحظههای بازی، پررنگترین تصاویریه که به همراه میاره! یا عمو الف، که همیشه با بازیگوشی، چیزی از هیچ چیز خلق میکرد!
از فردریک، موشِ بحث برانگیز توی کتاب تا آرشِ سیاوش کسرایی که اینجوری مارو وارد قصهش میکنه:
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعلهها را هیمه، سوزنده»
و از آدمها و ارتباط؛ از اینکه چطور با دیدن دیگری، یادآوری قابلیتهاش و نشان دادن وجوه ارزشمندش، میشه شوق رو در وجودش بیدار کرد و چیزی از زندگی رو دوباره به جریان انداخت..
از فرزانه که با هم این اتفاق رو شروع کردیم و حضور فیزیکی و معنویش هر بار آینه و روشنیای بود و هست برای تداوم و استمرارِ شوقها.
و بعد، یکبار، سین با دفتری به جمع میاد. بهمون میگه هفتهی قبل خیلی به شوق فکر کردم؛ واژهاش رو سرچ کردم و درگیرش شدم. که اصلا چیه؟ کجاست؟
و برامون چیزی که نوشته رو میخونه. مسیری از رنج و شوق توامان رو روایت میکنه که به مرور و تماشاش نشسته.
برامون از مشیری میخونه:
«ما كه دل هایمان زمستان است،
ما كه خورشيدمان نمیخندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد،
ما كه پای اميدمان فرسود،
ما كه در پيش چشممان رقصيد،
اين همه دود زير چرخ كبود،
سر راه شكوفه های بهار
گريه سر میدهيم با دل شاد
گريه شوق، با تمام وجود..»
@firsttnote
❤18
اینو مینویسم تا شاید بالاخره راهی برای این چالش پیدا کنم.
و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁
بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه نرم میکنم، به جمع بیارم و از تجربهی آدمها بشنوم.
از زمانی که شروع کردم به کار کردن، بهخصوص با کودک و نوجوان، یکی از چالشهای ثابت من موضوع ثبتنام، هماهنگیها و ارتباط با مخاطب بوده.
از یک دورهمی یا برنامهی رایگان گرفته تا برنامههایی که ثبتنام و هزینه دارن؛
آدمها ابراز علاقه میکنن.
پیگیر میشن، درخواست میکنن.
گاهی حتی اصرار میکنن.
از ضرورت و اشتیاقشون میگن.
اما وقتی زمان تصمیمگیری و تعهد میرسه، ناگهان ناپدید میشن.
مثلا توی گروه پیامها رو میخونن، یا حتی سوال مشخصی رو میخونن، اما هیچ واکنشی نشون نمیدن. چه برای اعلام حضور، چه برای یک نظرسنجی.
و من گیج و مستاصل میشم.
در نهایت هم مسئولیت روشن کردن وضعیت میافته روی دوش کسی که برنامه رو طراحی یا برنامهریزی کرده:
پیام و یادآوریِ دوباره.
تماس و پیگیریِ فرد به فرد.
سالها گذشته. برنامههای مختلفی طراحی کردم، آدمهای متنوعی دیدم و در چند شهر کار کردم. اما عجیبه که این الگو با فراوانی قابل توجهی تکرار میشه.
و چیزی که برای من فرسایشیه، فقط ثبتنام نکردن یا انصراف دادن آدمها نیست؛ اصلا خیلی از افراد، دقیقهی آخر با پیگیری فردی، نهایتا حضور پیدا میکنن و معمولا از اول هم تصمیمشون همین بوده!
چیزی که ذهنم رو درگیر میکنه، نسبت ما با مسئولیت حضورمونه. با مشارکت و با دیگری.
و فکر میکنم حتی «نه» گفتن هم بخشی از مسئولیت حضور در یک رابطهست.
اگر نمیام، میتونم بگم نمیام.
اگر منصرف شدم، میتونم بگم منصرف شدم.
اگر مرددم، میتونم بگم مرددم.
گاهی با خودم فکر میکنم:
آیا مساله از منه؟
آیا انتظارم از آدمها واقعبینانه نیست؟
آیا درخواستهام رو واضح مطرح نمیکنم؟
و گاهی هم فکر میکنم شاید مساله بزرگتر از من باشه؛ شاید اصلا به زمانهای مربوط باشه که توش زندگی میکنیم. یا شاید، به قول دوست عزیزی، این ابعادِ مسئولیت خودمون در کنار دیگری و در جمع رو نمیشناسیم و بهش توجهی نکردیم و سهل میانگاریم.
منتها دوست دارم بنویسم برای من که کارم بر پایهی ساختن جمع و دعوت آدمها به یک تجربهی مشترکه، این فقط یک مسئلهی اجرایی نیست؛ گاهی یک فرسودگی عاطفی و خستگی روانی هم هست. و انرژی شخص من رو برای کارهای اثربخشتر و جالبتری که ممکنه بتونم برای همون جمع انجام بدم میگیره!
اصلا شاید آدما نمیدونن مشارکتشون اینهمه مهمه و شاید شنیدن این ابراز، به کسی کمک کنه که سهل نهانگاره! 😁
——————
به من کمک میکنه اگه بدونم شما هم چنین تجربهای (در هر سمتش که بودین) داشتین و دارین؟
و فکر میکنین از کجا میاد؟ چه راهی میشه پیدا کرد؟
-آیا دلیلش اینه که این روزها فاصلهی هزینهی (مالی، زمانی و ..) ابراز شوق و خیال پردازی با تعهد و پذیرش مسئولیت خیلی زیاد شده؟
-آیا فرهنگ «باز گذاشتن تمام گزینههای نسبتا مناسب»، منجر به این اتفاق میشه؟
-آیا گفتن «منصرف شدم» یا «تردید دارم» سخته و آدمها گذاشتن در ابهام رو ترجیح میدن؟
-آیا فرسودگی و ظرفیت پایین روانی این روزها باعث میشه عقب بندازیم و بیتوجه بشیم؟
-آیا..؟
@firsttnote
و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁
بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه نرم میکنم، به جمع بیارم و از تجربهی آدمها بشنوم.
از زمانی که شروع کردم به کار کردن، بهخصوص با کودک و نوجوان، یکی از چالشهای ثابت من موضوع ثبتنام، هماهنگیها و ارتباط با مخاطب بوده.
از یک دورهمی یا برنامهی رایگان گرفته تا برنامههایی که ثبتنام و هزینه دارن؛
آدمها ابراز علاقه میکنن.
پیگیر میشن، درخواست میکنن.
گاهی حتی اصرار میکنن.
از ضرورت و اشتیاقشون میگن.
اما وقتی زمان تصمیمگیری و تعهد میرسه، ناگهان ناپدید میشن.
مثلا توی گروه پیامها رو میخونن، یا حتی سوال مشخصی رو میخونن، اما هیچ واکنشی نشون نمیدن. چه برای اعلام حضور، چه برای یک نظرسنجی.
و من گیج و مستاصل میشم.
در نهایت هم مسئولیت روشن کردن وضعیت میافته روی دوش کسی که برنامه رو طراحی یا برنامهریزی کرده:
پیام و یادآوریِ دوباره.
تماس و پیگیریِ فرد به فرد.
سالها گذشته. برنامههای مختلفی طراحی کردم، آدمهای متنوعی دیدم و در چند شهر کار کردم. اما عجیبه که این الگو با فراوانی قابل توجهی تکرار میشه.
و چیزی که برای من فرسایشیه، فقط ثبتنام نکردن یا انصراف دادن آدمها نیست؛ اصلا خیلی از افراد، دقیقهی آخر با پیگیری فردی، نهایتا حضور پیدا میکنن و معمولا از اول هم تصمیمشون همین بوده!
چیزی که ذهنم رو درگیر میکنه، نسبت ما با مسئولیت حضورمونه. با مشارکت و با دیگری.
و فکر میکنم حتی «نه» گفتن هم بخشی از مسئولیت حضور در یک رابطهست.
اگر نمیام، میتونم بگم نمیام.
اگر منصرف شدم، میتونم بگم منصرف شدم.
اگر مرددم، میتونم بگم مرددم.
گاهی با خودم فکر میکنم:
آیا مساله از منه؟
آیا انتظارم از آدمها واقعبینانه نیست؟
آیا درخواستهام رو واضح مطرح نمیکنم؟
و گاهی هم فکر میکنم شاید مساله بزرگتر از من باشه؛ شاید اصلا به زمانهای مربوط باشه که توش زندگی میکنیم. یا شاید، به قول دوست عزیزی، این ابعادِ مسئولیت خودمون در کنار دیگری و در جمع رو نمیشناسیم و بهش توجهی نکردیم و سهل میانگاریم.
منتها دوست دارم بنویسم برای من که کارم بر پایهی ساختن جمع و دعوت آدمها به یک تجربهی مشترکه، این فقط یک مسئلهی اجرایی نیست؛ گاهی یک فرسودگی عاطفی و خستگی روانی هم هست. و انرژی شخص من رو برای کارهای اثربخشتر و جالبتری که ممکنه بتونم برای همون جمع انجام بدم میگیره!
اصلا شاید آدما نمیدونن مشارکتشون اینهمه مهمه و شاید شنیدن این ابراز، به کسی کمک کنه که سهل نهانگاره! 😁
——————
به من کمک میکنه اگه بدونم شما هم چنین تجربهای (در هر سمتش که بودین) داشتین و دارین؟
و فکر میکنین از کجا میاد؟ چه راهی میشه پیدا کرد؟
-آیا دلیلش اینه که این روزها فاصلهی هزینهی (مالی، زمانی و ..) ابراز شوق و خیال پردازی با تعهد و پذیرش مسئولیت خیلی زیاد شده؟
-آیا فرهنگ «باز گذاشتن تمام گزینههای نسبتا مناسب»، منجر به این اتفاق میشه؟
-آیا گفتن «منصرف شدم» یا «تردید دارم» سخته و آدمها گذاشتن در ابهام رو ترجیح میدن؟
-آیا فرسودگی و ظرفیت پایین روانی این روزها باعث میشه عقب بندازیم و بیتوجه بشیم؟
-آیا..؟
@firsttnote
❤10
نُتِ اول!
اینو مینویسم تا شاید بالاخره راهی برای این چالش پیدا کنم. و همینطور، شاید صدای چارتا بدبخت دیگه شبیه خودم باشم که بدونن تنها نیستن 😁 بله! داشتم فکر میکردم اگه بخوام فقط با خودم غر نزنم و دنبال چرا و چگونهش باشم، بد نیست مسالهای رو که سالهاست باهاش دستوپنجه…
از اونجایی که همزمان چندین گروه و ماجرا در حال پیش رفتن هستن، لازمه بگم زمان نوشتن این متن، هیچ شخص یا گروه خاصی در ذهنم نبوده و با کسی مشکل شخصی ندارم 😁
و خیلی خوشحال خواهم بود اگر دربارهش حرف زده بشه.
و خیلی خوشحال خواهم بود اگر دربارهش حرف زده بشه.
رنج، آنگاه که مامنی برای اقامت بیابد، دیگر ناگزیر نیست خود را در هیات فریاد آشکار کند.
هر زخمی، بیش از آنکه در جستوجوی پاسخ و درمان باشد، در تمنای حضوری است که تاب شنیدن آن را داشته باشد.
چنین حضوری رنج را از میان برنمیدارد، که به آن امکان ظهور میبخشد.
زخم در امنیت آن حضور، بارها و بارها خود را به زبان میآورد؛ نه از آن رو که در تکرار خویش اسیر است، بلکه از آن رو که حقیقت اندوه جز در تأنی روایت، مجال گشوده شدن نمییابد.
بسیار دردها که نه محتاج تفسیرند و نه مشتاق تسلا. تنها چشم به راه گوشی که بیاضطراب پاسخ، تاب اقامت رنج را داشته باشد تا مجال کافی برای بودن پیدا کند و اندکاندک از جبر تکرار رهایی یابد.
در چنین پناهی، به تدریج، اندوه از هیات تقدیر بیرون میآید و به تجربهای بدل میشود که هنوز با ماست، اما دیگر بر ما حکم نمیراند.
شاید یک راه همین باشد؛ نه محو درد، که استحالهی نسبت ما با آن.
کنار رفتنش از مرکز وجود و تبدیل شدنش به بخشی از روایت زندگی.
@firsttnote
هر زخمی، بیش از آنکه در جستوجوی پاسخ و درمان باشد، در تمنای حضوری است که تاب شنیدن آن را داشته باشد.
چنین حضوری رنج را از میان برنمیدارد، که به آن امکان ظهور میبخشد.
زخم در امنیت آن حضور، بارها و بارها خود را به زبان میآورد؛ نه از آن رو که در تکرار خویش اسیر است، بلکه از آن رو که حقیقت اندوه جز در تأنی روایت، مجال گشوده شدن نمییابد.
بسیار دردها که نه محتاج تفسیرند و نه مشتاق تسلا. تنها چشم به راه گوشی که بیاضطراب پاسخ، تاب اقامت رنج را داشته باشد تا مجال کافی برای بودن پیدا کند و اندکاندک از جبر تکرار رهایی یابد.
در چنین پناهی، به تدریج، اندوه از هیات تقدیر بیرون میآید و به تجربهای بدل میشود که هنوز با ماست، اما دیگر بر ما حکم نمیراند.
شاید یک راه همین باشد؛ نه محو درد، که استحالهی نسبت ما با آن.
کنار رفتنش از مرکز وجود و تبدیل شدنش به بخشی از روایت زندگی.
@firsttnote
❤16👏1
🌳 به نشانیِ درختها
اینبار قرار است جنگل را کمی متفاوت تجربه کنیم؛
با قدمزدن در مسیرها، خواندن نشانهها و پیدا کردن راهها. 🧭
با راهنمایی مازیار آهنگران، سراغ نقشهای میرویم که سالها ابزار کار جنگلبانها و محیطبانها در جنگلهای هیرکانی بوده؛ یاد میگیریم چطور از روی آن موقعیت و مسیرمان را پیدا کنیم و بعد، نقشه را دست نوجوانها میسپاریم تا خودشان راه را بخوانند و ما را به چند مقصد در دل جنگل برسانند. 🗺️
در طول راه، چشممان به نشانههای دیگری هم باز خواهد بود؛ درختها و گونههای گیاهی، مسیرها و ردهایی که کمک میکنند بفهمیم کجای جنگلیم و از کدام طرف باید برویم. 🍃
آخرین مقصد، ما را به آب میرساند؛
جایی برای کمی آببازی و خنک شدن بعد از راه. :)
این برنامه یک تجربهی تکجلسهای است؛ برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال.
📅 پنجشنبه ۲۹ مرداد | ساعت ۱۰ تا ۱۷
📍 سوادکوه، جنگل پلنگدره
🚐 رفتوآمد با ون
🌿 با حضور و همراهی تسهیلگران طبیعت
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام بدهید. 💬
📞 09359967532
@mahdokht_a
@firsttnote
اینبار قرار است جنگل را کمی متفاوت تجربه کنیم؛
با قدمزدن در مسیرها، خواندن نشانهها و پیدا کردن راهها. 🧭
با راهنمایی مازیار آهنگران، سراغ نقشهای میرویم که سالها ابزار کار جنگلبانها و محیطبانها در جنگلهای هیرکانی بوده؛ یاد میگیریم چطور از روی آن موقعیت و مسیرمان را پیدا کنیم و بعد، نقشه را دست نوجوانها میسپاریم تا خودشان راه را بخوانند و ما را به چند مقصد در دل جنگل برسانند. 🗺️
در طول راه، چشممان به نشانههای دیگری هم باز خواهد بود؛ درختها و گونههای گیاهی، مسیرها و ردهایی که کمک میکنند بفهمیم کجای جنگلیم و از کدام طرف باید برویم. 🍃
آخرین مقصد، ما را به آب میرساند؛
جایی برای کمی آببازی و خنک شدن بعد از راه. :)
این برنامه یک تجربهی تکجلسهای است؛ برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال.
📅 پنجشنبه ۲۹ مرداد | ساعت ۱۰ تا ۱۷
📍 سوادکوه، جنگل پلنگدره
🚐 رفتوآمد با ون
🌿 با حضور و همراهی تسهیلگران طبیعت
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام بدهید. 💬
📞 09359967532
@mahdokht_a
@firsttnote
❤7🥰1
مواجهه شاید از همان لحظهای آغاز شود که چیزی برای دفاع از خویش، میان ما و آنچه پیش روی ماست نگذاشتهایم.
فاصلهای کوتاه پیش از آنکه نامها، دانستهها و داوریها میان ما و آنچه پیشِ روست حائل شوند. شاید درست در همین فاصله است که چیزی میتواند، پیش از آنکه فهمیده شود، بر ما اثر بگذارد.
و شاید همین تقدم تاثر بر فهم است که مواجهه را به امری مخاطرهآمیز بدل میکند.
پیش از آنکه چیزی مجال کند به ما نزدیک شود، نامش را میدانیم، تبارش را تشخیص میدهیم، نشانههایش را در نظمی آشنا مینشانیم، حکمش را صادر میکنیم و جایگاهش را در سلسله مراتب ارزش معلوم میکنیم.
گویی آنچه دوست میداریم باید از آزمونی عبور کند تا شایستگی تاثر بر ما را به دست آورد.
گویی با نامیدن، فاصلهای میان خود و آنچه پیش روست برقرار میکنیم؛ فاصلهای به قدر مصون ماندن.
زیرا آنچه بر ما اثر میگذارد، الزوما از دروازهی دانستهها و پسندهای ما وارد نمیشود. ممکن است از منفذی راه یابد که هنوز برایش نامی نداریم، در جایی از ما ارتعاشی بیفکند که با دستگاه ذوق و دانشمان سازگار نیست، یا دشوارتر از همه، ما را به چیزی متمایل کند که بنا بر روایتی که سالها از خویش ساختهایم، «نباید» دوستش بداریم.
ذوق، آنگاه دیگر صرفا نحوهی تاثر ما از جهان نیست و به نشانی برای اثبات خویشتن بدل میشود. پس بعضی چیزها را نه از آن رو که بر ما اثر نمیگذارند، بلکه درست از آن رو که اثر گذاشتهاند، پس میزنیم. زیرا پذیرفتن این تاثر، ترک کوچکی در بنایی سخت و محکم میاندازد.
شاید از همین روست که گاه «تشخیص» را چون سلاحی میان خود و جهان نگاه میداریم تا پیش از آنکه چیزی بر ما واقع شود، ما بر آن واقع شده باشیم. پیش از آنکه مجالِ دگرگون کردنمان را بیابد، در حدود مفاهیم مالوف محصورش کرده باشیم.
اما انگار که مواجههی واقعی، خلع سلاح میطلبد. تعلیق آنچه میدانیم، آنچه میپسندیم و حتی آنچه گمان میکنیم هستیم.
شاید لازم باشد بعضی چیزها را، پیش از آنکه به موضوع فهم بدل کنیم، زندگی کنیم. بگذاریم رنجمان بدهند، به شوقمان بیاورند، پسمان بزنند یا بی آنکه هنوز بدانیم چرا، در جایی از ما ماندگار شوند و چیزی را تغییر دهند.
این تعویق داوری، انصراف از اندیشیدن نیست. شاید شرط امکان اندیشیدنی باشد که از دل مواجهه برآمده، نه آنکه پیشاپیش بر آن تحمیل شده است.
گاهی، چیزها را باید نخست بر خود واقع کرد. چهبسا آنچه پس از چنین مواجههای «فهم» مینامیم، دیگر همان فهمی نباشد که با خود به آن وارد شده بودیم.
@firstnote
فاصلهای کوتاه پیش از آنکه نامها، دانستهها و داوریها میان ما و آنچه پیشِ روست حائل شوند. شاید درست در همین فاصله است که چیزی میتواند، پیش از آنکه فهمیده شود، بر ما اثر بگذارد.
و شاید همین تقدم تاثر بر فهم است که مواجهه را به امری مخاطرهآمیز بدل میکند.
پیش از آنکه چیزی مجال کند به ما نزدیک شود، نامش را میدانیم، تبارش را تشخیص میدهیم، نشانههایش را در نظمی آشنا مینشانیم، حکمش را صادر میکنیم و جایگاهش را در سلسله مراتب ارزش معلوم میکنیم.
گویی آنچه دوست میداریم باید از آزمونی عبور کند تا شایستگی تاثر بر ما را به دست آورد.
گویی با نامیدن، فاصلهای میان خود و آنچه پیش روست برقرار میکنیم؛ فاصلهای به قدر مصون ماندن.
زیرا آنچه بر ما اثر میگذارد، الزوما از دروازهی دانستهها و پسندهای ما وارد نمیشود. ممکن است از منفذی راه یابد که هنوز برایش نامی نداریم، در جایی از ما ارتعاشی بیفکند که با دستگاه ذوق و دانشمان سازگار نیست، یا دشوارتر از همه، ما را به چیزی متمایل کند که بنا بر روایتی که سالها از خویش ساختهایم، «نباید» دوستش بداریم.
ذوق، آنگاه دیگر صرفا نحوهی تاثر ما از جهان نیست و به نشانی برای اثبات خویشتن بدل میشود. پس بعضی چیزها را نه از آن رو که بر ما اثر نمیگذارند، بلکه درست از آن رو که اثر گذاشتهاند، پس میزنیم. زیرا پذیرفتن این تاثر، ترک کوچکی در بنایی سخت و محکم میاندازد.
شاید از همین روست که گاه «تشخیص» را چون سلاحی میان خود و جهان نگاه میداریم تا پیش از آنکه چیزی بر ما واقع شود، ما بر آن واقع شده باشیم. پیش از آنکه مجالِ دگرگون کردنمان را بیابد، در حدود مفاهیم مالوف محصورش کرده باشیم.
اما انگار که مواجههی واقعی، خلع سلاح میطلبد. تعلیق آنچه میدانیم، آنچه میپسندیم و حتی آنچه گمان میکنیم هستیم.
شاید لازم باشد بعضی چیزها را، پیش از آنکه به موضوع فهم بدل کنیم، زندگی کنیم. بگذاریم رنجمان بدهند، به شوقمان بیاورند، پسمان بزنند یا بی آنکه هنوز بدانیم چرا، در جایی از ما ماندگار شوند و چیزی را تغییر دهند.
این تعویق داوری، انصراف از اندیشیدن نیست. شاید شرط امکان اندیشیدنی باشد که از دل مواجهه برآمده، نه آنکه پیشاپیش بر آن تحمیل شده است.
گاهی، چیزها را باید نخست بر خود واقع کرد. چهبسا آنچه پس از چنین مواجههای «فهم» مینامیم، دیگر همان فهمی نباشد که با خود به آن وارد شده بودیم.
@firstnote
❤8
🌱 از تجربه کردن تا قصه ساختن
سه ماجرای دنبالهدار برای نوجوانها
🏙️ ۱۱ شهریور | شهر، از نزدیکتر
سر زدن به گوشههای شهر، آدمها و کارها
دیدن، تعامل و دستبهکار شدن
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
🏛️ ۱۸ شهریور | فرحآباد، بازخوانی گذشته
گشت و جستوجو در بافت تاریخی فرحآباد
و پیدا کردن نسبتی تازه با آنچه از گذشته بهجا مانده
ساعت ۱۵ تا ۱۹:۳۰
🚐 رفتوآمد با ون
🧶 ۲۵ شهریور | نمکِ خاطره
دستورزی با خاطره، پارچه و گره؛
لمس و ثبتِ مزهی خاطرههایمان
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
تسهیلگر: نیلوفر فرهود
قصهگو و تسهیلگر هنر و ادبیات
برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال
📍 ساری | شهریور ۱۴۰۵
@firsttnote
سه ماجرای دنبالهدار برای نوجوانها
🏙️ ۱۱ شهریور | شهر، از نزدیکتر
سر زدن به گوشههای شهر، آدمها و کارها
دیدن، تعامل و دستبهکار شدن
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
🏛️ ۱۸ شهریور | فرحآباد، بازخوانی گذشته
گشت و جستوجو در بافت تاریخی فرحآباد
و پیدا کردن نسبتی تازه با آنچه از گذشته بهجا مانده
ساعت ۱۵ تا ۱۹:۳۰
🚐 رفتوآمد با ون
🧶 ۲۵ شهریور | نمکِ خاطره
دستورزی با خاطره، پارچه و گره؛
لمس و ثبتِ مزهی خاطرههایمان
ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
تسهیلگر: نیلوفر فرهود
قصهگو و تسهیلگر هنر و ادبیات
برای نوجوانهای ۱۱ تا ۱۴ سال
📍 ساری | شهریور ۱۴۰۵
@firsttnote
❤10