از همهی ما غریبهها همینقدر بگم که خیلی داستان خوب و غمانگیزی داشت. لایک خیلی!
اما فرم در نیومده بود.
یعنی یک جایی که نباید یهو دوربین میرفت روی رندوم شات و زومهای بد موقع و سریع.
غیر از اینی که گفتم، و قسمتی که توی بار بودن و مدام صحنه جوری عوض میشد انگار که میخواد گذر زمان رو نشون بده که به نظرم خیلی کار سبک و اشتباهیه. [این سکانسی که میگم در اصل کرکتر اندرو اسکات روی دراگ بود و قسمتی از خوابش بود]
راجع به فرم فیلم این و بگم که،
انیمهی Your Name و دیدید؟ داستان چیزیه مشابه اون. اما چرا این کار در نیومده؟ بخاطر اینکه فرمش خیلی اشتباهه.
اما داستان از همه نظر خیلی کافی بود.
و تعلیق خیلی درستی داشت. یعنی اتفاقی که با پدر و مادرش افتاد و اون ذهنیتی که توی اولین ملاقاتشون توی ذهنمون ایجاد شد و بعد عوض شد خیلی خیلی شیک و درست بود. همه چیز خیلی به جا بود. اینکه ما عملا هیچی از پدر و مادره نمیدونستیم خیلی درست بود به این دلیل که خب اونا که زنده نیستن! هرچیزی که میدونیم و میبینیم همهش بخاطر خود آدامه چون اون تنها آدم زندهی داستانه.
حتی اینکه ما خیلی از هری ندیدیم و نمیدونستیم هم تعمیمی از همون جریان زنده نبودنه. چون آدام که هری رو نمیشناخت که بخواد داستانی ازش تعریف کنه. و حتی باقی چیزا فقط توی سرش شکل میگرفت به خاطر اینکه این آدم یه نویسنده اس!
اما در مقابل پال مسکال، اندرو اسکات!
من هم اون و با Sherlock شناختم و به نظرم موریارتی اون سریال خیلی همه چیز تموم بود و این و مدیون بازی پرفکت اندرو اسکات بود.
و بعد ازش بازیهای کوتاهی توی ۱۹۱۷، اسپکتر، آلیس در سرزمین عجایب ۲ و فرانکشتاین دیدم و فکر میکنم برای اینکه بشه روی بازیش توی این کارا نظر داد زیادی کوتاه بودن.
[واقعا پشیمونم که چرا قبل از دیدن همهی ما غریبهها Fleabag رو ندیدم!]
و بعد رسیدم به این فیلم و،
بذارین بهتون اینجوری بگم که خیلی کم بود برای این نقش. یعنی اینجوری بگم که اصلا ننشسته بود کار و من از این بابت خیلی خیلی ناراحت و ناامیدم چون واقعا عاشق این آدمم.
اولین سکانس هر فیلم [opening scene] اولین عنصر تعیین کنندهی داستانه.
یعنی اینکه وقتی ما اینجوری کرکتر آدام رو تنها مقابل تمام شهر داریم، ۲ تا نتیجه میگیریم؛
اول اینکه کرکتر خیلی منزویه، دوم اینکه توی این شهر گم شده و باهاش غریبه اس.
حالا توی چند سکانس آینده میفهمیم که درواقع اینجا اندرو اسکات جلوی پنجرهی آپارتمانش ایستاده. این چی میگه؟ عمدتا وقتی کرکتر پشت شیشهاس نشون دهندهی شکننده و آسیب پذیر بودنشه چه از نظر احساسی چه روحی و چه فیزیکی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قبول دارید این هیزی که فیلم باهاش شروع میشه (haze به معنای واقعی کلمه) جلو جلو فیلم و اسپویل میکنه؟
تحلیلش اینجوری میشه: این هیز نشون دهنده توهم، رویا و هر چیز غیرواقعی و یا ماوراءالطبیعه اس.
پس وقتی سکانس ابتدایی فیلم اینجوری پیش میره ما میفهمیم که تمام فیلم قراره همینطور پیش بره.
Film and stuff
اولین سکانس هر فیلم [opening scene] اولین عنصر تعیین کنندهی داستانه. یعنی اینکه وقتی ما اینجوری کرکتر آدام رو تنها مقابل تمام شهر داریم، ۲ تا نتیجه میگیریم؛ اول اینکه کرکتر خیلی منزویه، دوم اینکه توی این شهر گم شده و باهاش غریبه اس. حالا توی چند سکانس آینده…
نمونهی مشابه اون شات این شاته.
اینجا ما عملا داریم میبینیم که هری توسط خودش احاطه شده و عملا تنهاست.
و اگر توی آینهی سیاه و ببینید، میبینید که کم کم داره فید میشه. سرنوشتش و میبینید؟
[اینی که میگم یکمی اکستراس اما براش یه دلیل دارم که بعد میگم.]
و چقدر بازی پال مسکال و دوستش داشتم.
چقدر دوست داشتم!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پلانم دوست داشتم
از Oppenheimer همینقدر که بگم که خیلی وقته دیدمش اما واقعا نمیتونم راجع بهش حرف بزنم.
من عمیقا عاشق نولانم و هرچیزی که میسازه اما این شاهکار یه چیز دیگه بود...
یه روز میام میگم یه چیزایی ولی نه حالا حالاها 🐢
فقط این و میگم که یکی از بهترین فیلمایی بود که امسال دیدم و بهترین فیلمایی که امسال دیدم کلا ۳تان.
من عمیقا عاشق نولانم و هرچیزی که میسازه اما این شاهکار یه چیز دیگه بود...
یه روز میام میگم یه چیزایی ولی نه حالا حالاها 🐢
فقط این و میگم که یکی از بهترین فیلمایی بود که امسال دیدم و بهترین فیلمایی که امسال دیدم کلا ۳تان.
در این راستا و مرور آثار ریدلی اسکات باید یه چیزی رو راجع به مکاتب ادبی بگم.
عمدهی آثار ریدلی اسکات پیرو مکتب کلاسیسمن.
مکتب کلاسیسم واقعیت رو آرمانی میکنه و نقصانهاش رو برطرف میکنه. راجع به مسائلی مثل میهن پرستی، حماسههای بزرگ و ارزش ها مشهود اجتماعیه. راجع به خطریه که شهری، کشوری و یا خانهای رو تهدید میکنه و از کنار اون قهرمانی ساخته میشه برای نجاتشون و اینها انعکاس کلاسیسم در سینماست.
کلاسیسم به موضوعاتی که جنبهی ملی و عمومی و میهنی و تاریخی دارند، به افراد سرشناس و مشهور میپردازه، نه به افراد ساده و معمولی.
و تمام اینها توی عمدهی آثار ریدلی اسکات مشهوده.
اما چیزی که راجع به ریدلی اسکات دوست دارم اینه که کاراش صرفا توی آثار این مدلی مثل گلادیاتور و ناپلئون و کینگدم او هون خلاصه نمیشه.
تلما و لوییس راجع به دوتا دوسته که تصمیم میگیرن با هم به سفر برن. شوهر تلما خیلی آدم گیریه و لوییس با وجود استقلالی که داره باز درگیر یه سری مشکلاته. اوایل سفر لوییس مردی رو میکشه و در تمام طول فیلم این دو نفر در حال ماجراجویین و گریز از دست پلیس.
اما چیزی که میخوام بگم راجع به مکاتب ادبیه.
تجلی رمانتیسم در سینما، سینمای جادهایه.
بالا گفتم عمدهی کارای ریدلی اسکات پیرو مکتب کلاسیسمن [نه اینکه کلاسیک باشن!]، اما تلما و لوییس یک رمانتیسم بینقصه.حالا رمانتیک و رمانتیسم در سینما، این نیست که دو نفر عاشق هم باشن و روایت یک رابطهی عاشقانه باشه.
رمانتیک و رمانتیسم با اون چیزی که جا افتاده متفاوته.
رمانیسم بر مبنای میل به آزادی شکل گرفته و در چهارچوب و قفس نمیگنجه. رمانتیسم یعنی جاده، سفر، جستجوی افق های جدید، ماجراجویی، آزادی. رمانتیسم مظهر قلب احساس و روانه.
تجلی رمانتیسم در سینما، سینمای جادهایه.
سینمای جادهای اونجاست که شخصیت داستان به جستجوی چیزی [هر چیزی، حتی آزادی] از چهارچوب و قفسی که براش ساختن و یا خودش ساخته بیرون میزنه و به جاده میره. روایت سینمای جادهای عملا در مسیر و راه و جاده شکل میگیره.
مثل تلما رو لوییس که از بند خودشون رو رها میکنن و تمام فیلم توی جادهاس.
اونجاست که آخر فیلم شما میگی
What a journey!
اما تلما و لوییس با اینکه متفاوته با هرچیزی که از ریدلی اسکات دیدم، باز میتونم حس کنم که این مرد اون پشت نشسته. ترکیب لنز و دوربین و جایگذاری و کمپوزیشن و همه چیز امضای ریدلی اسکات رو داره.
بیاین از اینجا شروع کنیم که بیبدن به نویسندگی کاظم دانشی [کارگردان فیلم علفزار] و کارگردانی مرتضی علیزاده است و داستان بنا به ادعای افراد حقیقی برگرفته از پروندهی جنایی غزاله و آرمانه.
احتمالا مقایسهی بیبدن و علفزار اشتباهه اما،
بیبدن در مقابل علفزار فیلمنامهی جذابتری داشت اما خود علفزار خوش ساختتر بود. با این وجود بیبدن فیلم خوبی بود و تماشاش لذت بخش بود.
بیبدن در مقابل علفزار فیلمنامهی جذابتری داشت اما خود علفزار خوش ساختتر بود. با این وجود بیبدن فیلم خوبی بود و تماشاش لذت بخش بود.
فیلم پره از صحنهها و جزئیات تاثیر گذار و احساس بر انگیز و تعلیقها.
و باید بگم بزرگترین اشتباه کارگردان ساده گرفتن یه سری از اون لحظات بود. لحظاتی که میتونستن خیلی خیلی تاثیرگذار باشن و به دست کارگردان خراب شدهن.
و باید بگم بزرگترین اشتباه کارگردان ساده گرفتن یه سری از اون لحظات بود. لحظاتی که میتونستن خیلی خیلی تاثیرگذار باشن و به دست کارگردان خراب شدهن.
و یا یه جاهایی اشتباه نویسنده بوده و دیالوگهای خیلی اشتباهی نوشته که اصلا نمیشینن و در نمیان.
برای مثال فیلم سکانسی داره که سروش و الناز دارن راجع به آینده و عروسیای که برای دخترشون متصور میشدن حرف میزنن و این سکانس واقعا در نیومده. نه دیالوگا و نه میزانسن و نه بازی سروش صحت.
یه مثال دیگه که فکر میکنم خیلی خوب بود صحنهای بود که تازه گم شدن این دختر داغ بود و بازپرس پیش مادر دختر به مهد کودک میره.
وقتی اون دو نفر دارن راجع به یک جنایت و قتل و چیزای دارک حرف میزنن اون پشت توی بک گراند آهویی دارم خوشگله پخش میشه و این به نظرم خیلی خوب بود.
وقتی اون دو نفر دارن راجع به یک جنایت و قتل و چیزای دارک حرف میزنن اون پشت توی بک گراند آهویی دارم خوشگله پخش میشه و این به نظرم خیلی خوب بود.
فیلم پارادوکس خیلی قشنگی هم داره با سکانس ابتدایی و سکانس انتهایی.
در سکانس ابتدایی نوید پورفرج در نقش بازپرس، سر یک پروندهی دیگه میره و با تلاشهای زیاد موفق میشه رضایت یک مادر و از قصاص بگیره، اون هم پای چوبهی دار.
در سکانس انتهایی مجددا نوید پورفرج در نقش بازپرسِ پروندهی دختر الناز شاکردوست تمام زورش رو میزنه تا رضایت بگیره اما موفق نمیشه.
در سکانس ابتدایی نوید پورفرج در نقش بازپرس، سر یک پروندهی دیگه میره و با تلاشهای زیاد موفق میشه رضایت یک مادر و از قصاص بگیره، اون هم پای چوبهی دار.
در سکانس انتهایی مجددا نوید پورفرج در نقش بازپرسِ پروندهی دختر الناز شاکردوست تمام زورش رو میزنه تا رضایت بگیره اما موفق نمیشه.