یه سری موزیک از این به بعد، بعد از فیلما شیر میکنم که معتقدم خیلی شبیه به فضای فیلمن. موزیکها داخل فیلمها استفاده نشدن [مگر اینکه سوندترک اورجینال باشه]
Film and stuff
Leviticus. 2026. Adrian Chiarella. 7.5/10.
The Village
Wrabel
-There's something wrong with the village.
❤3
Film and stuff
The bear. 2022-. Christopher Storer. 9/10.
فصل ۴ The bear رو دیدم.
سوفی و لوکا برندههای این فصل بودن.
و باید بگم اونقدر خوش ریتم و خوش سرعت بود که بینج واچش کردم. و این کار رو با فصلهای قیلی نمیتونستم بکنم چون فصلهای قبل سرعتشون سرسامآور بود و تا حدودی برام غیرقابل تحمل.
نکتهی مثبت دیگه اینکه کرکترا رو توی این فصل بیشتر دوست داشتم. اما درکل فکر نکنم بهترین فصل بوده باشه.
سوفی و لوکا برندههای این فصل بودن.
❤7
Film and stuff
با انتخاب اسپیلبرگ کمی به غلط کردن افتادم. ۳۶ تا فیلمه 🐑 1971 - Duel 1974 - The Sugarland Express 1975 - Jaws 1977 - Close Encounters of the Third Kind 1979 - 1941 1981 - Raiders of the Lost Ark 1982 - E.T. the Extra-Terrestrial 1983 - Twilight zone: the movie…
Duel. 1971. Steven Spielberg. 5/10.
❤6
فیلم یک اقتباس از داستان کوتاه ریچارد متیسنه که اسپیلبرگ در ۲۵سالگی و برای تلویزیون ساخته. چیزی که معتقدم اینه که ایده برای یک فیلم کوتاه بیشتر از فیلم بلند یک ساعت و نیمه کار میکرد.
فیلم سراسر درگیر نمادشناسی و موقعیت محوره نه روایت محور پس قراره که باهاش همونطور رفتار کنم.
فیلم یک رابطهی نمادشناسانه از رابطهی مدرنیته با گذشته و نسلهای قبل از خودش رو نشون میده. یا حداقل خوانش من اینه.
شخصیت پردازی ادمها توی این فیلم از ماشینها کمتره و قاعده اینه که هر ماشین نمایندهی یک طبقه، یک نسل یا یک مرحله از تحول جامعهس.
در مرکزیت فیلم یک ماشین قرمز، تمیز و خوشگل نو قرار داره. این ماشین پیوندیه بین زندگی مدرن، مصرفگرایی و جهان ماشینی.
در مقابل یک کامیون بزرگ و قدیمی قرار داره که بدنهش زنگ زده و کثیفه.
پس اینجا دو نماد داریم. ماشین قرمز که نماد مدرنیسم و آینده و تراکتور که نماد گذشتهس.
و داستان از جایی شروع میشه که مدرنیته سعی میکنه از گذشته سبقت بگیره [فیلم تماما در جاده در جریانه] اما گذشته این اجازه رو نمیخواد که بده. و حالا تراکتور قدیمی قصد جون رانندهی ماشین قرمز رو کرده.
ماشین قرمز دائما تلاش میکنه تا فاصله ایجاد کنه. سرعت میگیره، مسیرش رو عوض میکنه، از جاده خارج میشه و مکانهای مختلف پناه میبره اما کامیون باز برمیگرده. ابن رابطه رو میشه استعارهای دونست برای تلاش مدرنیته برای گسست از گذشته. مدرنیته تصور میکنه لا تغییر شکل زندگی، تکنولوژی و سبک زیست میتونه گذشته رو پشت سر بذاره اما گذشته حذف شدنی نیست. هرقدر ماشین قرمز سریعتر حرکت میکنه کامیون دوباره در آینه ظاهر میشه.
حتی طراحی بصری این جرا همین معنا رو تقویت میکنه. ماشین جدید کوچیکتر، تمیزتر و چابکتره. کامیون بزرگ، سنگین و کثیفه. اما همین ویژگیها بهش قدرت و شخصیت میدن.کامیون از نظر سرعت و ظرافت برتری نداره اما وزن و ابعادش تبدیلش میکنن به یک عنصر خشن.
و این گذشته نوستالژیک نیست. ماشین قرمز رو دنبال میکنه و بهش آسیب میزنه و روی بدنهش خط میندازه بارها تلاش میکنه که نابودش کنه. بنابراین رابطهی گذشته و مدرنیته در فیلم رابطهی دوستانه یا مسالمت آمیزی نیست. نسل جدید میخواد از گذشته باصله بگیره در حالی که گذشته در برابر حذف شدن مقاومت میکنه.
و اینجا، یک ماشین مدرسه، به نمایندگی از نسل آینده قرار داره. نسلی که در ابتدای مسیره و به حمایت دیگران نیاز داره و ماشین قرمز یعنی نسل فعلی و مدرنیته، تلاش میکنه که به این نسل کمک کنه اما خودش در موقعیتی نیست که بتونه این نقش رو به درستی ایفا کنه و تلاشش برای کمک، به جای خوبی نمیرسه.
اینجا یک شکست مهم اتفاق میافته. مدرنیته نمیتونه نسل بعد از خودش رو نجات بده و اتفاق جالبتر اینکه در نهایت ماشین سنگین قدیمی در موقعیتی قرار میگیره که میتونه با ماشین مدرسه ارتباط برقرار کنه و بهش کمک کنه.
در پایان فیلم، کامیون از دره پرت میشه و نابود میشه اما این به معنای نابودی گذشته نیست. گذشته بعد از اینکه نشون داده شد چقدر قدرتمنده، از بین میره. و این خیلی پایان مهمیه چون تمام تغییراتی که در نسل فعلی و آینده نیاز بود رو اعمال کرد و مهمتر از اون اینکه، توسط نسل فعلی از بین میره.آیا ارزش وقتمون رو داره؟ خیر. همین رو بخونید کفایت میکنه.
❤5
Film and stuff
Duel. 1971. Steven Spielberg. 5/10.
The sugarland express. 1974. Steven Spielberg. 6/10.
یه فیلم جادهای دیگه.
شوگرلند اکسپرس براساس یک اتفاق واقعی درام جادهای، جنایی داستان لو جین و همسرش کلویسه که برای پس گرفتن پسرشون از یک سرپرست دولت، یک پلیس رو گروگان میگیرن و با ماشین به سمت تگزاس فرار میکنن در حالی که پلیس و جمعیتی از مردم دنبالشونن.
فیلم راجع به رابطهی فرد با جامعه و توهم آزادیه. لو جین و کلویس برای پس گرفتن پسرشون از قانون فرار میکنن. یعنی کسایی که هدفشون حفظ خانوادهاس، برای رسیدن به خانواده مجبورن علیه سیستمی عمل کنن که ادعا داره برای حفظ نظم جامعه و خانواده وجود داره.اما صحنههای تعقیب یک ماشین با اون تعداد ماشین پشت سرشون جالبترین چیز از تمام فیلمه. 🤷🏿♀️
چیزی که برام جالبه تبدیل شدن یک فرار تقریبا مخفیانه به یک شوی عمومیه. هرچی جلوتر میرن ماشینهای بیشتری دنبالشون میان و مردم کنار جاده جمع میشن. و اینجا جامعه دیگه تبدیل به تماشاگر شده. مردم دنبالشون میکنن، براشون دست تکون میدن و عملا فرارشون رو به یک رویداد اجتماعی تبدیل میکنن. بنابراین هرقدر این دو بیشتر دیده میشن امکان فرار کمتر میشه.
ماشینها هم در ادامهی همون چیزی هستن که اسپیلبرگ در دوئل دنبال میکرد: آمریکا از طریق ماشینهاش تعریف میشه. ماشین شخصی، ماشین پلیس و ماشینهای مردم، هرکدوم بخشی از ساختار اجتماعین.
از طرف دیگه فیلم پلیس رو هم به شکل یک شر مطلق نشون نمیده. تانر انسان بدی نیست صرفا نمایندهی سیستمیه که وظیفهش رو به خواستهی فردی ترجیح میده. نتیجتا فیلم نه کاملا طرف فرد رو میگیره و نه جامعه رو. تراژدی از برخورد دو منطقی شکل میگیره که هر دو برای خودشون قابلفهمن.
مشکل خیلی خیلی بزرگ فیلم اینه که مرزی برای لایواکشن و انیمیشن نمیذاره. ترکیب این دوتا، بصری خیلی ضعیفی ساخته.
فیلم سراسر CGIعه. همه چیز در یک استودیو سبز فیلمبرداری شده. تقریبا همه چیز همینه و فیلم رو شبیه به یک انیمیشن سه بعدی کرده تا لایواکشن. نتیجتا من رو به این سوال میرسونه که اگر قراره ۹۰ درصد فیلم با کامپیوتر ساخته بشه، مزیت تبدیل این انیمیشن به لایواکشن چیه؟
این مسئله خصوصا راجع به شخصیتهای ته کا و تاماتوامطرحه. وقتی شخصیت، بافت و حرکت و بخشی زیادی از محیط کاملا دیجیتاله دیگه واقعا مشخص نیست این بازسازی چه چیزی به نسخهی انیمیشن اضافه میکنه.
وقتی فیلمبرداری داخل استودیو انجام میشه طبیعتا نور طبیعی وجود نداره. و نورپردازی این فیلم خیلی بده. نور خیلی تخت و غیرطبیعیه و عناصر دیجیتال و واقعی به جای اینکه در یک فضای واحد قرار بگیرن از هم گسسته شدن. نتیجه اینه که حتی وقتی لوکیشنی میبینیم که طبیعیه و بازیگر انسانی دارین، تصویر یک محیط رندر شدهس.
لایواکشن صرفا به این معنا نیست که یک بازیگر انسانی داخل تصویر داشته باشیم. اگر زبان بصری همچنان زبان انیمیشن باشه این تغییر مدیوم باید دلیل قانع کنندهتری داشته باشه.خلاصه که تنها چیزی که ازش راضی بودم انتخاب بازیگر بود.
توماس کایل کارگردان همیلتنه. این فیلم نشون میده که هر کارگردان تئاتری مثل رابرت اگرز توی سینما موفق نیست.
Film and stuff
از تماشای این سکانس سیر نمیشم... فیلم اسپانیایی la bola negra به کارگردانی خاویر امبروسی و خاویر کالوو امسال در فستیوال کن کلی برای خودش سر و صدا کرد. یک تشویق ۱۵ دقیقهای در روز اکرانش گرفت و جایزهی بهترین کارگردانی رو برد. الان داشتم کارنامهی کارگردانهاش…
فیلم La bola negra ماه بعد استریم میشه ✨️
❤2
Film and stuff
The Amazing Spider-Man 2. 2014. Marc Webb. 8/10.
The only living boy in New york. 2017. Marc Webb. 6.5/10.
معتقدم مارک وب سعی در بازسازی جنس رومنس ۵۰۰ روز از تابستان داشت اما نتیجه انسجام و خلاقیت فرمی اون فیلم رو نداشت. اما من دوستش داشتم.
فیلم یک coming of age راجع به توماس یک نویسندهی جوانه که سعی داره خودش رو پیدا کنه. در این مسیر حقایقی رو راجع به خودش و اطرافیانش کشف میکنه. فیلم فضاسازی یکسانی با ۵۰۰ روز از تابستان داره. به اون اندازه دوست داشتنی نیست اما بد هم نیست. قاعدتا تو نیویورک در جریانه و یک وایب جامعهی هنری/فرهیخته و نویسندهی نیویورکی توی پاییز داره که دوست داشتنیش میکنه. موسیقیش اما فیلم رو از لول ۶ میبره به ۸. خیلی پیکه.
میگم دوستش داشتم اما فیلمنامه باگ داره. فیلم برای یک داستان بلوغ زیادی پلات/پیرنگهای مختلف اضافه میکنه. بجای تمرکز روی کرکتر اصلی و بسط داستانش مدام سوالهای جدید اضافه میکنه.در نهایت دیدنش و پیشنهاد میکنم.
اگر از من بپرسن این فیلم راجع به چیه ۷، ۸ تا پاسخ مختلف دارم. یک نویسندهی جوان و منتورش، رازهای یک خانواده بورژوا، بلوغ عاطفی توماس، خیانت در خانواده، رابطهی پدر و پسری و مهمتر یک پسری که به دنبال هویتشه. و وجود تمام اینها بد نیست اما مشکل اینه که فیلم هیچکدوم از این پاسخها رو به اندازهی کافی عمیق نمیکنه.
و اینکه دیالوگا نوشته شدهن. اصطلاحش دیالوگ Pretentious عه. شعر میگن و پیچیده حرف میزنن. نه همیشه اما در فیلم جریان داره.