Film and stuff
161 subscribers
1.25K photos
239 videos
4 files
124 links
Download Telegram
یک رشته عکس دارم از خودم، از هر مرتبه که این فیلم رو تماشا می‌کنم. توی همه‌شون به پهنای صورت دارم اشک می‌ریزم.
😭1
Film and stuff
La La Land. 2016. Damien Chazelle. 10/10.
First Man. 2018. Damien Chazelle. 8/10.
3
اولین انسان یک درام زندگینامه‌ای تاریخیه که بر اساس زندگی نیل آرمسترانگ، اولین انسانی که روی ماه قدم گذاشت، ساخته شده. برخلاف خیلی از فیلم‌های فضایی، تمرکز فیلم روی زندگی شخصی ارمسترانگ، سوگ از دست دادن دخترش، فشارهای روانی ماموریت‌های فضایی و بهاییه که خودش و خانواده‌ش برای این دستاورد تاریخی پرداختن.
این واقعا کم‌ سر و صداترین فیلم دیمین شزله. شزل این بار برخلاف Whiplash و La La Land، قالب موسیقی رو کنار گذاشته و جاه طلبی رو روی شخصیت تاریخی بررسی می‌کنه. جالب اینجاست که سفر به ماه براش مهم نیست، مهم اینجاست که انسان چطور با فقدان، وسواس و مسئولیتی که روی دوششه زندگی می‌کنه. به همین دلیله که، فیلم بیشتر یک مطالعه شخصیته تا یک فیلم فضایی.
یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های کارگردانی انتخاب زبان بصری فیلمه. شزل و لینوس ساندگرن فیلم رو روی نگاتیو ۱۶ و ۳۵ میلی‌متری در بخش‌های زمینی و در سکانس فرود روی ماه روی آیمکس فیلمبرداری کردن. تصاویر زمینی مثل سکانس‌ اخر لالا لند یک گرین محسوس داره که حس نزدیکی به زندگی روزمره ایجاد می‌کنه و احساس مستندگونه میده. و این انتخاب کاملا درسته چون وجود نویز تصویر نه‌ تنها ازاردهنده نیست، بلکه به فیلم کیفیت فیلم رو بالا می‌بره.
و دوربین هندهلد [روی دست] هم یکی از نقاط قوت فیلمه. در تمام سکانس‌های پرواز، دوربین ارامش نداره و همراه با لرزش‌های کابین حرکت می‌کنه. این انتخاب باعث شده مخاطب فشار اون صحنه‌ها رو هرچه بهتر درک کنه. هرچط تنش بیشتر میشه، شدت لرزش دوربین هم بیشتر میشه.
یکی دیگه از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم، استفاده زیاد از POVعه. خیلی از فیلم‌های زندگینامه‌ای تلاش می‌کنن یک تصویر کلی از شخصیت ارائه بدن، مثل یک گلچین. اما شزل روایت رو به تجربه زیسته آرمسترانگ محدود می‌کنه. مخاطب جهان رو طوری می‌بینه که ارمسترانگ تجربه می‌کنه. از فضای خفه کابین فضاپیما تا سکوت مطلق سطح ماه. و به نظر من، یک بیوگرافی بدون POV مشخص، صرفا یک مجموعه‌ از وقایع تاریخیه.
و رایان گاسلینگ هم خیلی بازیش به خود آرمسترانگ نزدیکه پس چه انتخاب خوبی.
و نکته‌ی خوب دیگه‌ی فیلم برام ریتم پایان‌بندیه. شزل بعد از فرود روی ماه، فیلم رو بی‌دلیل ادامه نمی‌ده و در یک نقطه‌ی مناسب روایت رو پایان میده.
اگر بخوام نقد به فیلم وارد کنم، این میشه که ریتمش در پرده‌ی میانی برام بیش از حد آرومه. با این‌ حال، این کندی ناشی از ضعف روایت نیست و انتخاب شزل برای نزدیک شدن به وضعیت ذهنی آرمسترانگه.
Watched: 9 March
4
Film and stuff
First Man. 2018. Damien Chazelle. 8/10.
The Eddy. Netflix [Damien Chazelle]. 2020. 9/10.
3
ادی یک مینی‌سریال درام موزیکاله که در پاریس می‌گذره و داستان الیوت اودو، نوازنده و مدیر یک کلاب جز به اسم "ادی" رو روایت می‌کنه. دیمین شزل خالق پروژه نیست، اما دو قسمت اولش رو کارگردانی کرده و تهیه‌کننده‌ی اجراییش بوده.
ادی از باقی آثار شزل به سینمایی گای و مدلین نزدیک‌تره. جز، اجراهای زنده، دوربین هندهلد و لانگ‌ تیک‌های طولانی. اما اینجا این عناصر بیشتر از روایت، به هویت اثر کمک می‌کنن.
یکی از ویژگی‌هایی که از کارهای شزل تحسین می‌کنم، استفاده از سکانس‌ پلان‌های طولانی روی استیجه. دوربین رو بین نوازنده‌ها حرکت می‌ده و با ریتم موسیقی پیش میره. این امضا رو در تمام آثارش مبشه دید اما تفاوت اینجاس که تو این سریال، احساس می‌کنم این ویژگی بیش از حد تکرار می‌شه و بعضا جای پیشروی درام رو می‌گیره. وقتی بخش زیادی از هویت بصری اثر روی چنین ایده‌ای استوار باشه، به مرور از تاثیرش کم می‌کنه.
بزرگ‌ترین مشکل من با سریال ریتمشه. حدود نیم ساعت ابتدایی اپیزود اول برام به شدت کند بود و تصمیم داشتم بعد از اپیزودهای شزل دیگه ادامه ندم. این اصلا اتفاق مثبتی نیست.
با این حال هرچی جلوتر رفت جهان سریال برام قابل‌ پذیرش‌تر شد. شخصیت‌ها عمق بیشتری پیدا کردن و خود کلاب هم یک هویت مستقلی پیدا کرد.
به نظر من، مشکل اصلی ادی اینه که شزل بیش از حد به فرم وفاداره. توی کارهای موفق‌ترش، فرم همیشه در خدمت روایته، اما اینجا گاها احساس میشه روایت صرفا بهانه‌ایه برای ثبت اجراهای موسیقی. نتیجه این می‌شه که کیفیت کارگردانی همچنان بالاست، اما کشش دراماتیک به اندازه اثار سینماییش عمل نمی‌کنه.

Watched: 20 March
3
Film and stuff
The Eddy. Netflix [Damien Chazelle]. 2020. 9/10.
Babylon. 2022. Damien Chazelle. 7/10.
🔥31
بابیلون از دید من، بیانیه مولف شزل درباره‌ی خود مدیوم سینماست.
ساختار این فیلم خیلی جالبه. شزل توی این فیلم از قواعد شاه‌پیرنگ فاصله می‌گیره و از ساختاری اپیزودیک و پلی‌فونیک [Polyphonic narrative] استفاده می‌کنه. توی این ساختار شخصیت‌ها بجای اینکه مرکز روایت باشن کارکردی تماتیک پیدا می‌کنن و هرکدوم نمایندگی یک بخش از ساز و کار صنعت سینما رو به عهده می‌گیرن.
بزرگ‌ترین دست‌آورد فیلم کارگردانیشه. شزل بااستفاده از لانگ‌تیک‌های پیچیده، بلاکینگ [یعنی طراحی و برنامه‌ریزی حرکت و جایگیری بازیگرها و گاهی دوربین در فضای صحنه] چندلایه، حرکت‌های پیوسته کرین و استدی‌کم و میزانسن‌های متراکم، یک جهانی می‌سازه که دائما در حال تولید اطلاعات بصریه. برخلاف خیلی از فیلم‌های پرجمعیت که در نهایت اشفتگین، در بابیلون این آشفتگی کاملا روی برنامه و طراحی شده‌س. هر حرکت بازیگر، ورود و خروج و هر تغییر موقعیت دوربین در راستای هدایت نگاه مخاطب عمل می‌کنه. به همین دلیل حتی توی شلوغ‌ترین سکانس‌ها هم ترکیب‌بندی قاب از کنترل خارج نمیشه.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فرماا فیلم استفاده از حرکت دوربین به عنوان ابزار روایته. دوربین این فیلم هیچ‌وقت آروم نمیشه و به سکون نمی‌رسه و دائم بین شخصیت‌ها، لوکیشن‌ها و سطوح مختلف میزانسن حرکت می‌کنه. این حرکت مداوم هم انرژی تولید می‌کنه هم واقعا صنعت سینما رو بازتاب میده. صنعتی که دائما در حال تغییر و بازتولید خودشه. و این نگاه امتداد حرکت‌های ریتمیک دوربین لالا لنده.
فیلم‌برداری لینوس ساندگرن هم بر پایه‌ی تضاده. از لنزهای واید برای ایجاد اغراق در پرسپکتیو، از عمق میدان‌های متغیر ب ای کننرل توجه مخاطب و از نورپردازی با کنتراست بالا برای بیان اون جنس اگزجره‌ی هالیوود استفاده می‌کنه. در سکانس‌های فیلم‌برداری آثار صامت، نور تقریبا کیفیتی تئاتری داره اما هرچی به دوره‌ی‌ سینمای ناطق نزدیک میشه نورپردازی کنترل‌شده‌تر و قاب‌ها محدودتر میشن.
Watched: 13 March
3
دغدغه اصلی شزل در تمام فیلم‌هاش، نسبت بین هنر و جاه‌طلبی و بهاییه که انسان برای رسیدن به اهداف و آرمان‌هاش می‌پردازه. از گای Guy and Madeline on a Park Bench گرفته تا اندرو در Whiplash، میا و سباستین در La La Land، نیل آرمسترانگ در First Man و حتی شخصیت‌های Babylon، همه در مسیری قرار می‌گیرن که موفقیت با جنسی از فقدان عاطفی، تنهایی یا فروپاشی شخصی بدست میاد.
یکی دیگه از ویژگی‌های ثابت آثارش، جایگاه موسیقی به‌عنوان زبان روایته. موسیقی در سینمای شزل بخشی از ساختمان درامه. شخصیت‌ها اغلب در لحظه‌ای که دیگه قادر به بیان احساسات با دیالوگ نیستن، از طریق اجرا، ریتم یا سکوت با مخاطب ارتباط برقرار می‌کنن. حتی در First Man که موزیکال نیست، موسیقی و طراحی صدا همون کارکرد احساسی رو به عهده می‌گیرن که اجرای جز در Whiplash یا La La Land.
از نظر فرمی، شزل عاشق حرکت ریتمیک دوربینه. دوربین در آثارش مثل یکی از اعضای اجرا عمل می‌کنه. همراه موسیقی حرکت می‌کنه، مکث می‌کنه، شتاب می‌گیره و گاها به بخشی از ریتم صحنه تبدیل می‌شه. این ویژگی از اولین فیلمش برقراره و در Babylon به اوج پیچیده‌گی می‌رسد.
ویژگی مهم دیگه، پایان‌بندی‌های اجرامحوره. شزل کمتر علاقه‌ای به گره‌گشایی‌های مبتنی بر دیالوگ داره. نقطه اوج آثارش معمولا یک اجران. اجرای درامز در Whiplash، مونتاژ موزیکال La La Land، فرود روی ماه First Man یا مونتاژ تاریخ سینما Babylon.
در عین حال، آثار شزل روندی تکاملی رو هم طی می‌کنن. Guy and Madeline on a Park Bench فیلم آزمون و خطاش برای شکل‌گیری امضاهای بصری و مضمونیشه، Whiplash نشون‌دهنده تسلطش رو ساختار کلاسیک و درامه، La La Land اوج هماهنگی بین فرم و احساسه، توی First Man ثابت می‌کنه که حتی بدون موزیکال هم می‌تونه همون دغدغه‌ها رو از طریق زبان بصری بیان کنه، و Babylon جاه‌طلبانه‌ترین تلاشش برای تبدیل سینما به موضوع خود سینماست.
در مقابل، مهم‌ترین ضعفی که در آثار شزل دیده می‌شه غلبه فرم به روایته. هرجا تعادل بین این دو حفظ شده، آثاری مثل Whiplash و La La Land شکل گرفتن. اما هرجا شیفتگیش به اجرا، حرکت دوربین یا نمایش امکانات سینما نسبت به درام براش در اولویت بوده، نتیجه آثاری مثل The Eddy یا بخش‌هایی از Babylon شده.
6
بعدی گای ریچیه 🦕
همین الان تماشای یه فیلمی رو تموم کردم که خیلی دلم می‌خواد پستش رو بذارم ولی هنوز کلی از فیلمای قبلی مونده 😭
Game Of Thrones: The last Watch. 2019.
Film and stuff
Game Of Thrones: The last Watch. 2019.
آخرین نگهبانی یک مستند از پروسه‌ی ساخت فصل آخر سریال بازی تاج و تخته. تماشاش کاری کرد ریواچ سریال رو از سر بگیرم.

همیشه تماشای مستندهای پشت صحنه از جذاب‌‌ترین بخش‌های آبسشن با یک فیلم یا سریاله.
Watched: 17 February
سه تا کی‌درام When life gives you Tangerine و Boyfriend on demand و Perfect crown رو هم دیدم. پرفکت کرون از همه بیشتر کیف داد گرچه اواخرش خیلی شل بود.
بزرگ‌ترین نقطه‌ی مثبت پرفکت کرون طراحی صحنه و لباس ملکه مادر بود. صحنه مطلقا بی‌نقص بود. در عین اینکه فولک بود، جنس مینیمال کره‌ای رو حفظ کرده بود و فرهنگ و مدرنیزه رو تلفیق. همین اتفاق برای لباس‌های ملکه‌ی مادر افتاده بود. به جد که لذت بردیم.
3
یکم فاصله،
به بهانه فصل سوم، اگر خواستید جوجوتسو کایسن رو شروع کنید بین فصل ۱ و ۲ باید سینمایی Jujutsu Kaisen 0 رو ببینید. باقی سینمایی‌ها صرفا مرور فصل‌های قبلین.
4
اپیزود ۴ فصل ۳ جوجوتسو کایسن نه نسبت به خود سریال بلکه بین آثار دیگه یک اثر برتره، نه صرفا از نظر تکنیکال و جذابیت بصری و تغییر به موقع اسپکت ریشو و رنگ‌های درست [با توجه به تغییر کلی ارت استایل سریال از اپیزود ۱۵ فصل ۲]
که از نظری مفهومی و داستانی.
تقابل زنِ سرکوب و تحقیر شده و ایستادگیش در برابر نظام مرد سالاری و مرگی که مادر ماکی برای تامائوکی رقم می‌زنه با چاقوی اشپزخانه که نمادی برای سرکوب زنه، بعد از سرکوب‌هایی که توسط نظام بهش تحمیل شده و سعی در تحمیلش به کودکانش داشت و همه و همه هنرمندانه و استادانه بود.
4