Film and stuff
161 subscribers
1.25K photos
239 videos
4 files
124 links
Download Telegram
دوباره از فیلم incendies تئاتر اقتباس کردن 🤦🏿‍♀️
💅4
منی که می‌دونم همه از آبسشن بخاطر اینذ خوششون اومده و جوری که توی پسرا male egoشون رو جنس اون رابطه ارضا می‌کنه ولی نمی‌تونم ثابت کنم:
👍5
بچه‌ها به عنوان کسی که ۴ روز دیگه دوره‌‌ی کارشناسی کارگردانیش تموم میشه این رو بهتون میگم که،
۱. اگر هدفتون سینماست به هیچ‌وجه نرین تئاتر.
۲. اگر دولتی قبول نشدین اصلا آزاد و پارس و سوره نرین. و مخاطب این حرفم دختران چون برای پسرا مسئله‌ی سربازی مطرحه.
حقیقت اینه که شما ۴ سال از زندگی‌تون رو می‌ذارین [حداقل] و چیزی بالای ۱۵۰ میلیون هزینه می‌کنین و در نهایت، با کوله‌ی سنگین و کارنامه‌ی درخشانی اون دانشگاه رو ترک نمی‌کنید. این رو بهتون اطمینان میدم. تو آزاد کلاس‌ها همیشه تق و لقه و ۹۰ درصد اساتید نه مسئولیتی می‌پذیرن و نه چیز زیادی بارشونه. نهایتا با سرخوردگی و مقدار بسیار زیادی پشیمانی فارق‌التحصیل میشین. چه بازیگری و چه کارگردانی.
در عوض به عنوان کسی که این راه رو رفته، پیشنهاد می‌کنم وقت و پولتون رو روی آموزشگاه‌های خصوصی معتبر سرمایه‌‌گذاری کنید. اگر هدفتون فیلم‌سازیه آموزشگاه قرمز، انجمن سینمای جوانان و به تازگی آموزشگاه اکت [به مدیریت محمد کارت] دوره‌های جامع و خیلی خوبی دارن. من اصلا موافق سیاست‌های انجمن سینمای جوانان نیستم اما اون رو به دانشگاه آزاد ترجیح میدم. برای بازیگری هم مجددا آموزشگاه‌های خیلی خوب با خروجی‌های خیلی خوبی وجود داره. جایی که واقعا قراره چیزی رو به صورت نیمه حرفه‌ای با ادم‌های کاملا حرفه‌ای تجربه کنید.
یکی از بزرگ‌ترین نکات این آموزشگاه‌ها هم اینه که اساتیدتون کسایی هستن که واقعا توی این صنعت فعالیت کردن و نه صرفا یک عده شکست خورده‌ی سرخورده که حتی نمی‌تونن پولشون رو از دانشگاه بگیرن و فقط ادعا دارن.
قطعا که این آموزشگاه‌ها نکات منفی خیلی زیادی هم دارن. مثل تیم‌اپ شدن خیلیا با اساتید و خارج گود موندن باقی هنرجوها و یا فضای کثیفی که خیلی‌هاشون [مثل آموزشگاه ۸ میلی‌متری هومن سیدی] دارن. این‌هایی که میگم در کلاس‌های بازیگری بیشتر و کارگردانی کمتره. اما با همه‌ی این‌ها، من این‌ها رو به دانشگاه آزاد ترجیح میدم. حکایت بچه‌هایی که به تئاتر علاقه دارن هم همینه. توی کلاس‌های کارگردان‌هایی که دارن کار می‌کنن خیلی بیشتر از دانشگاه آزاد قراره که یاد بگیرین.
بزرگ‌ترین پشیمونی‌های زندگیم اینان که
۱. مستقیم بعد از دیپلم مهاجرت نکردم.
۲. بجای سینما تئاتر خوندم.
۳. دانشگاه آزاد رفتم.
کسایی که ماه بعد کنکور کارشناسی هنر دارید و هدفتون سینما و تئاتره خیلی جدی به حرفام فکر کنید قبل از تصمیم‌گیری.
6👍2
تریلر دوومزدی اومده و نمیشه شیر کنم. اما تک تک نورون‌های بدنم در جوش و خروشن :). @مارول آیا این بازگشت به اوج است یا بوسه‌ی خداحافظی؟
چقدر خوشحالم که تقریبا همه رو داریم دوباره :)
پوسترشم خوشگله :)
6
سلام من برگشتم
برای دوستایی که جدید اومدید؛ من روزانه یکی دوتا فیلم از فیلم‌هایی که در بازه‌ی قطعی اینترنت دیدم رو اینجا می‌ذارم تا آرشیو کامل بشه. فیلم ‌هایی که زیرشون تاریخ داره توی اون بازه و فیلم‌هایی که تاریخ نداره همون روز دیده شدن. هر چیزی که هم که از ابتدای چنل گذاشتم به همین منواله.
اینجا جز معرفی و نقد [شخصی] فیلم چیز دیگه‌ای پیدا نمی‌کنید و دیلی نیست.
هر نقد یا امتیازی که می‌بینید براساس نظرات شخصی منه و می‌تونه با نظر شما متفاوت باشه. برای دیدن سیستم امتیاز دهی می‌تونید این پست رو چک کنید.
اگر دنبال فیلم یا سریالی می‌گردید می‌تونید اسم انگلیسیش رو سرچ کنید.
مدل فیلم دیدنم اینجوریه که [عمدتا] آثار یک کارگردان رو از ابتدا تا انتها می‌بینم و در نهایت یک جمع‌بندی راجع به سبک اون کارگردان می‌ذارم. اگر خواستید می‌تونید همزمان فیلم‌ها رو ببینید و با هم گپ بزنیم.
7
کارگردان بعدی دیمین شزل بود، چندتا ویدیوی تبلیغاتی هم کارگردانی کرده که اون‌ها رو اسکیپ کردم‌:
2009 - Guy and Madeline on a Park Bench
2014 - Whiplash
2016 - La La Land
2018 - First Man
2020 - The Eddy
2022 - Babylon
3
Guy and Madeline on a park bench. 2009. Damien Chazelle. 6.9/10.
3
گای و مدلین اولین فیلم دیمین شزل یک اثر با بودجه‌ی کم، سیاه و سفید و مستقله و تقریبا تمام مولفه‌هایی که بعدا به امضای شخصیش تبدیل شده رو میشه در اثارش دید رو داره.
فیلم یک موزیکال و درام عاشقانه‌اس و داستان گای نوازنده جوان ترومپت در بوستون و دوست‌دختر سابقش مدلین رو روایت می‌کنه که بعد از پایان رابطه‌شون هر کدوم تلاش می‌کنن مسیر زندگیشون رو پیدا کنن.
با وجود تمام ویژگی‌هایی که راجع بهشون حرف خواهم زد، این فیلم هنوز یک اثر خام و تجربیه. روایت فیلم گاها پراکنده میشه و شخصیت‌ها به پیچیدگی آثار بعدی نمی‌رسن و بعضی صحنه‌ها صرفا نمایشگر علاقه‌ی شزل به فرم و موسیقین و چندان در خدمت پیشبرد داستان نیستن. با تمام این‌ها همین خامی ارزش فیلم رو افزایش میده، چون مخاطب می‌تونه اولین نشانه‌های شکل‌گیری جهان فکری و زیبایی‌شناسی فیلمساز رو ببینه و این خیلی خیلی برای من نکته‌ی مهمیه.
مهم‌ترین ویژگی فیلم جایگاه موسیقی جاز در روایته. مثل تقریبا همه‌ی آثارش جز یک هویت مستقل داره و شیوه‌ایه برای بیان احساسات. شخصیت گای نوازنده‌ی ترومپت، بیشتر از اینکه از طریق گفت‌و گو روایت رو پیش ببره و احساساتش رو بیان کنه با موسیقی و نواختن ترومپت احساسات رو ابراز می‌کنه.
این مسیر بعدا در آثارش [ویپلش، بابیلون و لالا لند] به مراتب تکرار میشه. شزل معتقده که هنر زبان واقعی هنرمنده.
یکی از اصلی‌ترین مولفه‌های آثارش که رابطه‌ی عشق و جاه طلبی باشه هم در همین اثر شکل می‌گیره. رابطه‌ی عاشقانه‌ی گای و مدلین تحت تاثید شیفتگی گای به موسیقی از هم می‌پاشه. شزل از ابتدا این پرسش رو مطرح می‌کنه که آیا موفقیت هنری با داشتن یک رابطه عاطفی پایدار سازگاره یا نه. این ایده در ویپلش، لالا لند و حتی فرست من هم نمود داشت‌. موفقیت تقریبا همیشه برای شزل یک بهای عاطفی داره.
از نظر فرمی، فیلم تلاشیه برای پیوند رئالیسم با موزیکال کلاسیک. [جالب ماجرا اینجاست که در کنکور ارشد یکی از سوالات مربوط به همین بود] دوربین روی دسته، از فیلم ۱۶ میلی‌متری سیاه و سفید استفاده شده و لوکیشن‌ها واقعین، نهایتا یک فضای مستندگونه خلق شده. اما شخصیت‌ها به ناگهان وارد اجرای موسیقی میشن، بدون اینکه فیلم منطق رئال خودش رو از دست بده. این شیوه‌ بعدها در فیلم لالا لند استفاده شد البته به شکلی کامل‌تر و پروداکشن پر و پیمون‌تر.
حرکت دوربین هم از همین فیلم اول علاقه‌ی شزل به ریتم موسیقایی رو نشون میده. مثالش اینه که دوربین با یکی از نوازنده‌های جز با موسیقی حرکت می‌کنه، مکث می‌کنه و دوباره وارد جریان میشه. این نوع طراحی میزانسن و حرکت دوربین بعدها در ویپلش، لالا لند و مخصوصا بابیلون وجود داره.
یکی از ویژگی‌های دیگه‌ی آثار شزل که با این اثر شروع شد، پایان‌ بندی مبتنی بر اجراس. به جای اینکه فیلم رو با گفت و گو و یا گره گشایی پایان بده، روایت رو به یک اجرای موسیقایی یا تصویری ختم می‌کنه.
Watched: 24 Feb
31
به نظر من ویپلش منسجم‌ترین و از نظر ساختار دراماتیک فشرده و بی‌نقص‌ترین اثر دیمین شزله.
شزل توی این فیلم خیلی دست پر وارد شده و مهم‌ترین دلیلش شخصیت فلچره. فلچر بر خلاف تصور اولیه صرفا یک ضد قهرمان یا استاد خشن نیست. دارای یک جهان‌بینی مشخص، انگیزه، گذشته و مسیر تحوله. به این باور رسیده که فقط فشاره که می‌تونه از یک هنرمند یک نابغه بسازه و تمام رفتارهاش هم در همین راستا شکل می‌گیره. نکته مهم‌تر اینه که شزل اجازه میده فلچر آرک شخصیتی خودش رو طی کنه. در پایان فیلم، همون کاری رو با اندرو انجام میده که پیش‌تر راجع بهش صحبت کرده بود. اول تعمدا تحقیر و نابودش می‌کنه بعد شرایطی براش فراهم میشه که اندرو با شورش علیه فلچر به اجرایی برسه که شاید بدون اون شکست و تحقیر بهش دست پیدا نمی‌کرد. به همین دلیله که فلچر برخلاق خیلی از شخصیت‌های مشابه، بخشی از فرایند شکل‌گیری قهرمانه.
از نظر ساختار، ویپلش یکی از نمونه‌های دقیق شاه‌پیرنگ کلاسیکه. روایت با یک هدف روشن شروع میشه، موانع به تدریج اضافه می‌شن و تنش به شکل پیوسته بالا میره و فیلم در چندین نقطه به اوج‌هایی موقت می‌رسه. و شزل خیلی خوب می‌دونست چطور باید ریتم رو کند کنه تا شخصیت‌ها فرصت تنفس داشته باشن و چه زمانی باید با تدوین سریع، موسیقی و میزانسن فشرده ریتم رو به اوج برسونه. این تغییران ریتم دقیقا روی نیاز فیلمنامه پیش میره و مخاطب رو درگیر وضعیت روانی اندرو نگه می‌داره.
و یکی از نکات قابل توجه فیلم تعدد نقاط اوجشه. هر بار که مخاطب تصور می‌کنه داستان به نقطه‌ق نهاییش رسیده یک بحران بزرگ‌تر خلق می‌کنه. از تمرین‌های طاقت‌فرسا و رقابت بین نوازنده‌ها گرفته تا اخراج اندرو، تصادف، شهادت علیه فلچر و در نهایت اجرای پایانی. و فیلم هیچ‌وقت انرژیش رو به صورت کامل از دست نمیده و مخاطب رو تا لحظه‌ی آخر درگیر نگه می‌داره.
تنها بخشی که دوست ندارم سکانس تصادفه. از نظر ساختاری این اتفاق دقیقا در جای درستشه و کارکردش هم کاملا روشنه. اندرو بعد از یک مجموعه‌ای از شکست‌ها و فشارهای متوالی با بدن زخمی روی صحنه میره و انفجار خشمش اوج پرده‌ی دوم رو شکل میده. این اتفاق در پیشبرد شخصیت و داستان هم کاملا موثره و نبودش نقطه‌ی عطف بعدی رو کنسل می‌کرد. اما خود حادثه‌ی تصادف برای من حال و هوای فیلم‌های کلاسیک هالیوودی رو داره خصوصا کمدی. درواقع به نظرم این بحران به طرزی بیرونی و تا حد زیادی اغراق آمیز به داستان اضافه شده و میشه دست نویسنده رو دید. با این وجود نتیجه‌ای که شزل از این سکانس می‌گیره به شدت قدرتمنده در حدی که این ایراد رو برای من کاملا می‌پوشونه.
بزرگ‌ترین دستاورد ویپلش ولی پایانشه. به جای اینکه شزل بیاد یک پاسخ روشن درباره‌ی درستی یا نادرستی روش‌های فلچر بده، مخاطب رو در یک وضعیت دوگانه قرار میده. اجرای پایانی هم‌زمان یک پیروزی و یک شکسته. اندرو به هنرمندی تبدیل میشه که همیشه آرزوش رو داشته اما بهاش، از دست دادن بخش بزرگی‌ از زندگی عادی و سلامت روانشه.
Watched: 27 Feb
7
Film and stuff
Whiplash. 2014. Damien Chazelle. 9.9/10.
La La Land. 2016. Damien Chazelle. 10/10.
7
یک ریواچ دیگه.
لالا لند در ژانر درام و موزیکال، داستان میا یک بازیگر جوان و سباستین نوازنده‌ی عاشق جز رو روایت می‌کنه که در لس آنجلش با هم آشنا میشن. هرچه این دو نفر به موفقیت نزدیک‌تر میشن، مسیر زندگی و حرفه‌ای‌شون از هم فاصله می‌گیره.
فیلم در ظاهر یک ادای دین به موزیکال‌های دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ هالیووده، اما در لایه زیرین، ساختارش کاملا مدرن و حتی ضدنوستالژیکه. چون در موزیکال‌های کلاسیک عشق و موفقیت کنار هم قرار می‌گیرن اما شزل این دو رو در تعارض قرار میده.
از نظر ساختار فیلمنامه، فیلم بر پایه یک الگوی کلاسیک سه‌پرده‌ای بنا شده، اما نقطه قوتش در نوع توزیع نقاط عطفه. پرده اول با شکل‌گیری رابطه و تعریف رویای مشترک شروع میشه. پرده‌ی دوم به تدریج شکاف بین اهداف شخصی و رابطه رو عمیق‌تر می‌کنه. و پرده‌ی سوم، به جای حل تعارض، اون رو می‌پذیره. این میشه که فیلم یک گره‌گشایی کلاسیک نداره و گره‌گشایی عاطفی داره، یعنی مسئله از نظر احساسی حل میشه نه داستانی.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم، استفاده از رنگ به‌عنوان یک ابزار روایته. شزل و لینوس ساندگرن [فیلم‌بردار فیلم] از پالت رنگی تکنیک سه‌نوار موزیکال‌های کلاسیک استفاده می‌کنن [رنگ‌های اشباع و درخشان، کنتراست بالا، آبی، قرمز و زردهای چشمگیر، ظاهر رویایی و غیرواقع‌گرایانه]. رنگ‌ها جدا از کارکردشون برای پیوند با موزیکال کلاسیک، وضعیت روانی شخصیت‌ها رو نشون می‌دهن. هرچی فیلم به پایان نزدیک‌تر می‌شه، رنگ‌ها کنترل‌شده‌تر و واقع‌گرایانه‌تر میشن انگار که رویا جای خودش رو به واقعیت می‌ده.
میزانسن هم کاملا در خدمت روایته. شزل در بخش ابتدایی فیلم از لانگ‌تیک‌های طولانی و حرکت‌های سیال دوربین استفاده می‌کنه [من حدس می‌زنم کات مخفی دارن یک سری از این پلان‌ها] تا حس آزادی، امید و امکان رو منتقل کنا. اما هرچه شخصیت‌ها از هم فاصله می‌گیرن، تعداد کات‌ها بیشتر میشه و قاب‌ها بسته‌تر می‌شن.
از نظر تدوین، La La Land برخلاف Whiplash که روی تدوین سریع و ریتم تهاجمی بسته شده بود، ریتمی شناور داره. موسیقی، حرکت دوربین و تدوین مکمل همن و این هماهنگی باعث می‌شه سکانس‌های موزیکال احساس وصله بودن ندن و بلکه امتداد طبیعی روایت باشن.
یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های شزل، حذف آنتاگونیست [شخصیت منفی] کلاسیکه. توی فیلم هیچ کدوم از کرکترها سیاه نمیشن. خاکستری هم نیستن درواقع هر اتفاقی که براشون میفته، حاصل مجموعه انتخاب‌های خودشونه و همین موضوع باعث میشه فیلم به جای تکیه روی کشمکش بیرونی، روی کشمکش درونی چیده بشه.
و برای من، شاهکار فیلم سکانس پایانی. و اون مونتاژ نهایی که یک بازنویسیه از کل روایت. شزل با استفاده از تدوین موازی، طراحی صحنه، موسیقی و رفرنس‌های متعدد به سکانس‌های قبلی، یک جهان موازی خلق می‌کنه که درش عشق و موفقیت هم‌زمان ممکنن. اما درست زمانی که مخاطب این جهان رو می‌پذیره، فیلم دوباره به واقعیت برمی‌گرده. این بازگشت، پایان فیلم رو از یک پایان احساسی صرف به یک بیانیه درباره ماهیت سینما تبدیل می‌کنه. اینکه سینما می‌تونه یک جهان جدیدی خلق بکنه کاملا متفاوت از واقعیت اما نمی‌تونه جای واقعیت رو بگیره.
اگر ویپلش بهترین فیلم شزله، لالا لند بهترین کارگردانی شزل رو داره.
Watched: 6 March
5
یک رشته عکس دارم از خودم، از هر مرتبه که این فیلم رو تماشا می‌کنم. توی همه‌شون به پهنای صورت دارم اشک می‌ریزم.
😭1
Film and stuff
La La Land. 2016. Damien Chazelle. 10/10.
First Man. 2018. Damien Chazelle. 8/10.
3
اولین انسان یک درام زندگینامه‌ای تاریخیه که بر اساس زندگی نیل آرمسترانگ، اولین انسانی که روی ماه قدم گذاشت، ساخته شده. برخلاف خیلی از فیلم‌های فضایی، تمرکز فیلم روی زندگی شخصی ارمسترانگ، سوگ از دست دادن دخترش، فشارهای روانی ماموریت‌های فضایی و بهاییه که خودش و خانواده‌ش برای این دستاورد تاریخی پرداختن.
این واقعا کم‌ سر و صداترین فیلم دیمین شزله. شزل این بار برخلاف Whiplash و La La Land، قالب موسیقی رو کنار گذاشته و جاه طلبی رو روی شخصیت تاریخی بررسی می‌کنه. جالب اینجاست که سفر به ماه براش مهم نیست، مهم اینجاست که انسان چطور با فقدان، وسواس و مسئولیتی که روی دوششه زندگی می‌کنه. به همین دلیله که، فیلم بیشتر یک مطالعه شخصیته تا یک فیلم فضایی.
یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های کارگردانی انتخاب زبان بصری فیلمه. شزل و لینوس ساندگرن فیلم رو روی نگاتیو ۱۶ و ۳۵ میلی‌متری در بخش‌های زمینی و در سکانس فرود روی ماه روی آیمکس فیلمبرداری کردن. تصاویر زمینی مثل سکانس‌ اخر لالا لند یک گرین محسوس داره که حس نزدیکی به زندگی روزمره ایجاد می‌کنه و احساس مستندگونه میده. و این انتخاب کاملا درسته چون وجود نویز تصویر نه‌ تنها ازاردهنده نیست، بلکه به فیلم کیفیت فیلم رو بالا می‌بره.
و دوربین هندهلد [روی دست] هم یکی از نقاط قوت فیلمه. در تمام سکانس‌های پرواز، دوربین ارامش نداره و همراه با لرزش‌های کابین حرکت می‌کنه. این انتخاب باعث شده مخاطب فشار اون صحنه‌ها رو هرچه بهتر درک کنه. هرچط تنش بیشتر میشه، شدت لرزش دوربین هم بیشتر میشه.
یکی دیگه از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم، استفاده زیاد از POVعه. خیلی از فیلم‌های زندگینامه‌ای تلاش می‌کنن یک تصویر کلی از شخصیت ارائه بدن، مثل یک گلچین. اما شزل روایت رو به تجربه زیسته آرمسترانگ محدود می‌کنه. مخاطب جهان رو طوری می‌بینه که ارمسترانگ تجربه می‌کنه. از فضای خفه کابین فضاپیما تا سکوت مطلق سطح ماه. و به نظر من، یک بیوگرافی بدون POV مشخص، صرفا یک مجموعه‌ از وقایع تاریخیه.
و رایان گاسلینگ هم خیلی بازیش به خود آرمسترانگ نزدیکه پس چه انتخاب خوبی.
و نکته‌ی خوب دیگه‌ی فیلم برام ریتم پایان‌بندیه. شزل بعد از فرود روی ماه، فیلم رو بی‌دلیل ادامه نمی‌ده و در یک نقطه‌ی مناسب روایت رو پایان میده.
اگر بخوام نقد به فیلم وارد کنم، این میشه که ریتمش در پرده‌ی میانی برام بیش از حد آرومه. با این‌ حال، این کندی ناشی از ضعف روایت نیست و انتخاب شزل برای نزدیک شدن به وضعیت ذهنی آرمسترانگه.
Watched: 9 March
4
Film and stuff
First Man. 2018. Damien Chazelle. 8/10.
The Eddy. Netflix [Damien Chazelle]. 2020. 9/10.
3
ادی یک مینی‌سریال درام موزیکاله که در پاریس می‌گذره و داستان الیوت اودو، نوازنده و مدیر یک کلاب جز به اسم "ادی" رو روایت می‌کنه. دیمین شزل خالق پروژه نیست، اما دو قسمت اولش رو کارگردانی کرده و تهیه‌کننده‌ی اجراییش بوده.
ادی از باقی آثار شزل به سینمایی گای و مدلین نزدیک‌تره. جز، اجراهای زنده، دوربین هندهلد و لانگ‌ تیک‌های طولانی. اما اینجا این عناصر بیشتر از روایت، به هویت اثر کمک می‌کنن.
یکی از ویژگی‌هایی که از کارهای شزل تحسین می‌کنم، استفاده از سکانس‌ پلان‌های طولانی روی استیجه. دوربین رو بین نوازنده‌ها حرکت می‌ده و با ریتم موسیقی پیش میره. این امضا رو در تمام آثارش مبشه دید اما تفاوت اینجاس که تو این سریال، احساس می‌کنم این ویژگی بیش از حد تکرار می‌شه و بعضا جای پیشروی درام رو می‌گیره. وقتی بخش زیادی از هویت بصری اثر روی چنین ایده‌ای استوار باشه، به مرور از تاثیرش کم می‌کنه.
بزرگ‌ترین مشکل من با سریال ریتمشه. حدود نیم ساعت ابتدایی اپیزود اول برام به شدت کند بود و تصمیم داشتم بعد از اپیزودهای شزل دیگه ادامه ندم. این اصلا اتفاق مثبتی نیست.
با این حال هرچی جلوتر رفت جهان سریال برام قابل‌ پذیرش‌تر شد. شخصیت‌ها عمق بیشتری پیدا کردن و خود کلاب هم یک هویت مستقلی پیدا کرد.
به نظر من، مشکل اصلی ادی اینه که شزل بیش از حد به فرم وفاداره. توی کارهای موفق‌ترش، فرم همیشه در خدمت روایته، اما اینجا گاها احساس میشه روایت صرفا بهانه‌ایه برای ثبت اجراهای موسیقی. نتیجه این می‌شه که کیفیت کارگردانی همچنان بالاست، اما کشش دراماتیک به اندازه اثار سینماییش عمل نمی‌کنه.

Watched: 20 March
3