فیلم Amsterdam با روایت کريستين بیل شروع میشه و ادامه پیدا میکنه و به پایان میرسه و فیلم تماما روایتیه از شخصیت برت برنسدن.در نتیجهی تمام اینها، فرم درسته اما مشکل اصلی محتوای فیلمه.
با توجه به این موضوع، تمام فیلم جوری پیش میره که انگار چشمهای برت دوربین بوده باشن و همه چیز رو ضبط کرده باشن و ما توی سرش نشسته باشیم به تماشای روایت داستان از زاویهی دید برت. اما با این حال، دوربین کاملا pov برت نیست و گاها از اون حالت خارج میشیم.
برت شخصیتی داره که با دیدنش احساس میکنید مدام نعشهاس و نمیتونه به طور جدی روی موضوعی تمرکز کنه. دقیقا به همین خاطره که فیلم در خلصهی تمام به سر میبره و موسیقی بسیار سرخوشی داره و حرکتهای دوربین اکثرا روی دستن.
به دلیل وجودِ تمام اون توضیحات بالا راجع به فرم فیلم و نحوهی روایت، فیلم خیلی خیلی شلوغه و داستان گم میشه و باعث میشه فراموش کنید داستان از کجا و برای چی شروع شد.
علاوه بر این، بازیگرهای چهرهی خیلی زیادی توی فیلم هست. [مارگو رابی، کریستین بیل، جان واشنگتن، تیلور سویفت، انیا تیلور جوری، رمی ملک، زویی سالاندا و رابرت د نیرو]
قبلا گفتم، زمانی که تعداد سلبریتیهای یک فیلم یا سریال زیاد بشه، ساید استوریهای زیادی به وجود میاد و حتی اگر نیاد، مخاطب مدام منتظره که یه داستانی از زندگی اون بازیگرای مطرح توی فیلم بشنوه و اگر نشنوه داستان براش گیج کننده میشه و تا اخر فیلم احساس میکنه حفرههایی توی فیلم وجود داشته که پر نشده.
فیلم آمستردام اونقدر حرفهای مختلفی میخواد بزنه که باعث میشه مخاطب حرف قبلی رو یادش بره. همه چیز و همه کس رو همه رو در آن واحد میخواد. [و اینه که اشتباهه]
گفتم که فرمِ فیلم درسته و محتوا بد. درکل فرم و محتوا جفت خوبی بودن و خیلی هم به هم میومدن و تمیز بود اما فیلمنامه دوست نداشتنی بود.
وقتی تام و پاتریک هم و لمس میکنن، وقتی با هم خلوت میکنن، وقتی درگیر تنشن،-My policeman
من انتظارِ زمزمه دارم جوری که کسی صداشون و نشنونه. انتظارِ دیدن ترس رو توی چشمهاشون دارم. انتظار دارم توی هم حل بشن جوری که نشه تشخیصشون داد. این همه احساس غلط و بازی بیروح حسم و میپرونه.
هیچوقت فکر نمیکردم ترکیب هری و فلو انقدر حس خوب و درستی بده!
اما هنوز هم میگم که به دانکرک نمیرسید.
دونت ووری دارلینگ بر خلاف انتظارم تمیز بود. اما به عنوان ایرادِ کار، قصهگوییِ سینماییِ خیلی سادهای داره بدون هیچ پیچیدگی. وقتی میگم تمیز منظورم اینه که چیز اشتباهی راجع به فیلمبرداری و قصهگوییِ سینماییش وجود نداره، نه اینکه سبک خاصی داشته باشه یا خلاقانه و پیشتاز باشه. صرفا تمیزه.
بجز اون، داستان چیز خاصی برای ارائه نداره. یک روایت کمی متفاوتتر (نه نو) از ماجرای ماتریکسه و همین. نهایت خلاقیتش استفاده از یه فریم برای نشون دادن تکراره و میتونم بگم که حتی اون هم میتونست کمی کمتر ساده باشه (برای مثال پلان پر کردن لیوان قهوه).
این حجم از شارپ و خالی بودن یه شات به بقیهش نمیخورد.
چیزی توی فیلم اضافه نبود اما کمبود تمام اون چیزایی که اون بالا گفتم بعلاوهی دو، سه تا لانگ شات حس میشه.بازی هری هم نسبت به مای پلیسمن خیلی بهتر بود (که معتقدم بخاطر فیلمنامهاس).
یه جاهایی از فیلم منتظر بودم بعد از اون همه شات رفت و برگشتی مدیوم یه لانگ شات بزنه ولی نزد 🦕.
اما هنوز هم میگم که به دانکرک نمیرسید.
اونقدر حرف برای گفتن از Asterodit City دارم که از بدیهیترینش شروع میکنم:
فیلم سبک داره و به همین دلیل ۱۰ هیچ از بقیه جلوعه.
و حتی فکر نمیکنم لازم باشه راجع به قاب و رنگ و حرکات دوربین و جزئیات ظریف فیلم مثل نوشتههای روی دیوارها صحبت کنم.
وس اندرسن قبلا هم دیوار چهارم رو شکونده و حتی از راه برش داشته اما به قولی اینجا دیوار چهارم رو پودرش کرده.
فیلم در جریانه، برایان کرانستن با دوربین صحبت میکنه و دیوار چهارم شکسته میشه،
پشتش سیاه میشه و ما سه دیوار میبینیم. دیوار سمت چپ، دیوار سمت راست و دیوار مقابل و دیوار چهارمی وجود نداره. مقابل همهی اینها برایان کرانستون گوشهی تصویر ایستاده و به دوربین خیره شده.
اما دیوار چهارم توی استروید سیتی نه فقط از نظر بصری بلکه توی متن هم شکسته میشه.
وقتی که شخصیت اسکارلت جوهانسن میگه این کبودی زیر چشمم برای نقشیه که دارم بازی میکنم و وقتی که داره برای اون نقش تمرین میکنه، کبودی رو نداره و درواقع، گویندهی این دیالوگ بازیگرِ دنیای سیاه و سفیده و منظورش از نقشی که داره بازی میکنه خود میچ کمپله.
قبلا به مراتب گفتم که فیلمی که سلبریتی زیاد داشته باشه انتظار رو بالا میبره و عموما خراب میکنه و فیلم رو شلوغ میکنه. (نمونهی نزدیک: یکم بالاتر فیلم آمستردام)
استروید سیتی مثل بقیهی فیلمهای وس اندرسن سلبریتی زیاد داره اما این اتفاقات براش نمیفته.
۱. به این دلیل که کرکتر اصلی به همون اندازهای توی فیلم سهم داره که بقیه دارن.
۲. به این دلیل که به همون اندازه که فیلم بازیگر داره، داستان و احساسات و شخصیت داره.
یکی عزاداره، یکی نابغهاس، یکی نیازمند توجهه و مدام دیگران رو به چالش میکشه، یکی صرفا پولداره و فخر فروش، یکی یه دانشمنده که قرنیهی چشمش سوخته، یکی بازیگریه که میدونه مادر خوبی نیست و غیره غیره غیره.
همه چیز توی فیلم خیلی کامله.
۳. این سبک وس اندرسونه.
اما پرسش اصلی فیلم جاییه که آگی میپرسه آیا دارم درست انجامش میدم؟ هر جایی از فیلم رو که نگاه کنید، همه تک به تک درگیر اینن که کارشون رو درست انجام بدن.
از طرفی میشه گفت فیلم جنبهی ابزوردیسم داره.
آگی قسمتی از فیلم میگه که من معنی تمام اینا رو نمیفهمم، معنی این فیلم و تمام کارهایی که میکنیم رو نمیفهمم و کارگردان (آدرین برودی) بهش میگه که صرفا بازی کن. هیچکس نمیدونه معنی تمام اینا چیه. دنبال معنی نباش صرفا بازی کن.
فکر میکنم معنیش اینه که بیخیال گشتن برای معنی توی اعماق شو. صرفا همونطور که هست قبولش کن و بازی کن تا زمانی که یکی کات بده.
پیام فیلم همینه که همیشه پشت همه چیز یک هدف و معنای عمیق وجود نداره و صرفا در نتیجهی تصادفات و واکنشات طبیعی و غیره و غیره اونجان. انقدر خودت رو درگیر معانی نکن.
فیلم میخواد بگه که نیازی نیست که دنبال چیزی عمیقتر بگردی. گاهی وقتا همه چیز به بیهودگی و حوصله سربریِ کاریه که آدم فضایی کرد. که ادم فضایی میاد و سیارک رو میبره و بعد اون و برمیگردونه. ادم فضایی سیارک رو برده تا صرفا ثبت دفتری بشه. گاها معنیِ پشت تمام اینا همینقدر حوصله سربره.
دقیقا مثل اینکه آگی از خواب بیدار میشه و میبینه که اون بازیگر رفته. درحالی که آگی فکر میکرد رابطهشون باید پرمعنیتر و عمیقتر از این حرفا میبود. اما در حقیقت اونا فقط دو نفر بودن که اتفاقی هم و ملاقات کردن و اتفاقی دو هفته رو در قرنطینه نزدیک به هم بودن و صرفا همین.
توی فیلم دوتا قالب داریم.
یکی تئاتری که اجرا میشه و یکی پشت صحنهی اون.
کسی نقش آگی رو بازی میکنه و جیسون شوارتزمن نقش اون رو. آگی تبدیل میشه به کسی که داره نقشش رو بازی میکنه و نقشِ آگی از غمِ اون آدم سرچشمه میگیره. پس اگر یک لایه بیایم عقبتر میرسیم به اینکه تمام اینها از خود جیسون شوارتزمن میاد.
اگر همین رو تعمیم بدیم به نقشِ ادوارد نورتون که نویسندهی استروید سیتیه، میرسیم به خود وس اندرسون.
توی فیلم وودرو میگه باید یه منطق و هدفی باشه. باید یه معنیای باشه. اونجاست که ادوارد نورتون میگه: معنیِ پشتش بینهایته و دیگه نمیدونم چی. [با توجه به نتیجهی بالا این خودِ وس اندرسونه.]
خیلی ها نسبت به فیلمای وس اندرسون اینجورین که هیچ معنایی پشت هیچ چیزی از فیلم نیست و صرفا زیباییه و خیلیهای دیگه سخت در تلاشن تا بفهمن پشت همه چیز چه خبره.
وس اندرسون توی فیلم دوتا جواب داره برای هر گروه:
۱. به گروه اول میگه اینطور نیست که لزوما پشت هر چیزی یک دلیل و معنای عمیق وجود داره. [که این پیامِ فیلم بود]
۲. به گروه دوم از زبون ادوارد نورتون میگه اون لاین از فیلمنامه صرفا چیزی بود که موقع نگارش همینجوری به ذهنم اومد پس اضافهش کردم. قرار نیست معنای خاصی داشته باشه. برات زیادی غیرعادیه؟