Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« ببین نخاع که آسیب ببینه، دستگاه عصبی سمپاتیک نمیتونه احساسات رو به مغز بفرسته و من بی احساس و ضد اجتماعی میشم.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
« نه دیگه، الان تایمش نیست. ونوو و مینگیو بیدار میشن و تو هم خوابت میاد، همچین جون نداری انجامش بدی.»
« نه دیگه، الان تایمش نیست. ونوو و مینگیو بیدار میشن و تو هم خوابت میاد، همچین جون نداری انجامش بدی.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« الان به سونگی کوچولو توهین کردی؟»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« نه بابا. اون که سلطان جنگله.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« مسخره میکنی؟ لخت شو!»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« جونگهان، بذار حداقل دور از تو، هرجور که میخوام بهت حس داشته باشم.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
« نمیشه. این جلوی زندگیت رو میگیره. داره مختلش میکنه. گربه نره رو بردار و برو یه جایی دور از من. به من هم زیاد فکر نکن، من خوبم، دارم مقاله میخونم و اسنک میخورم.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
دست پسر رو بوسید و زمزمه کرد:« هیچوقت جونگهان، هیچوقت.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
ادامه داد:« هیچوقت روزی نمیاد که دلتنگت نشم.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
ناخودآگاه پسر کوچکتر هم لبخندی زد.
یک لبخند کشیده و عمیق؛ طوری که چال های نامرئیش، مرئی بشن.
دست مرد رو گرفت و روی قلبش گذاشت.
« راستش این چیزی از این حرفها نمیفهمه.»
یک لبخند کشیده و عمیق؛ طوری که چال های نامرئیش، مرئی بشن.
دست مرد رو گرفت و روی قلبش گذاشت.
« راستش این چیزی از این حرفها نمیفهمه.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
سپس دست مرد بزرگتر رو روی سرش گذاشت.
« اما این، اسمت رو این بار فراموش نمیکنه.»
« اما این، اسمت رو این بار فراموش نمیکنه.»
Forwarded from 𝘚𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘪𝘮𝘦.
سونگچول ناخودآگاه خندید اما بغض به گلوش چنگ زد.
هان ادامه داد:« سونگچول، چوی سونگچول. این اسم توئه.»
هان ادامه داد:« سونگچول، چوی سونگچول. این اسم توئه.»
Forwarded from `⊀ Hon.
Forwarded from `⊀ Hon.
" 𝐋𝐢𝐚𝐫 "
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐛𝐲 𝐅𝐞𝐫𝐜𝐚𝐧𝐬𝐬𝐨
بخشی از داستان: تا زمانی که با خودت روراست نباشی، نمیتونی عاشق بشی؛ این چیزی بود که باید یاد میگرفتم.
پس مسیری سرشار از دروغ و ریا، در پیش گرفتم؛ تا متوجه بشم، عشق، نیازمند صداقته، چیزی که در وجود من، ریشه کن شده.
خلاصه: چوی سونگچولِ سی و دو ساله، در حالی که فقط یک قدم با هدف زندگیش، یعنی مدیریت کمپانی پدرش، فاصله داره، با یک شرط خیلی عجیب از طرف والدینش مواجه میشه.
« ازدواج کن.»
سونگچول، تمام زندگیش فقط به شغلش، سگش و خانوادش اهمیت داده، حالا باید... ازدواج کنه؟
اون همیشه پیشنهاد قرار های از پیش تعیین شده رو رد کرده، چون هیچوقت دلش نخواسته عاشق بشه.
عشق وابستگی میاره، و وابستگی... خطرناکه.
اما چی میشه اگر با یک بازیگر تئاتر به نام یون جونگهان ملاقات کنه و درخواست عجیبی ازش بکنه؟
« میشه برای چند ماه، نقش نامزد من رو بازی کنی، جونگهان؟»
Genre: Romance comedy, drama, fake relationship, angst, erotic
Main couple: Jeongcheol
Side couple: who knows
Wattpad
@Bluewhispersfiction
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐛𝐲 𝐅𝐞𝐫𝐜𝐚𝐧𝐬𝐬𝐨
بخشی از داستان: تا زمانی که با خودت روراست نباشی، نمیتونی عاشق بشی؛ این چیزی بود که باید یاد میگرفتم.
پس مسیری سرشار از دروغ و ریا، در پیش گرفتم؛ تا متوجه بشم، عشق، نیازمند صداقته، چیزی که در وجود من، ریشه کن شده.
خلاصه: چوی سونگچولِ سی و دو ساله، در حالی که فقط یک قدم با هدف زندگیش، یعنی مدیریت کمپانی پدرش، فاصله داره، با یک شرط خیلی عجیب از طرف والدینش مواجه میشه.
« ازدواج کن.»
سونگچول، تمام زندگیش فقط به شغلش، سگش و خانوادش اهمیت داده، حالا باید... ازدواج کنه؟
اون همیشه پیشنهاد قرار های از پیش تعیین شده رو رد کرده، چون هیچوقت دلش نخواسته عاشق بشه.
عشق وابستگی میاره، و وابستگی... خطرناکه.
اما چی میشه اگر با یک بازیگر تئاتر به نام یون جونگهان ملاقات کنه و درخواست عجیبی ازش بکنه؟
« میشه برای چند ماه، نقش نامزد من رو بازی کنی، جونگهان؟»
Genre: Romance comedy, drama, fake relationship, angst, erotic
Main couple: Jeongcheol
Side couple: who knows
Wattpad
@Bluewhispersfiction
🍓1
Forwarded from `⊀ Hon.