هرچقدر از تعداد آدم های نزدیک زندگیم که باید هر روز راضی نگهشون میداشتم کم شد، نمیگم زندگی بهتر شد چون نشد، اما حداقل ذهن و روان آروم تری دارم و الان از تعدادی که به خودم نزدیک نگه داشتم خوشحالم!
یک چیزی درباره تئاتر وجود داره که انگار روحم رو بغل میکنه. نمیدونم جز این چطور میتونم توصیفش کنم. عاشق انسان هام و عاشق کلمه ها. وقتی حرکت بدن ها، چشم ها، لب ها، همه با هم و با کلمات، اونم جلوی چشم های خودت و چندین نفر دیگه، ترکیب میشن، همه چیز به نظر غیرواقعیه. وقتی توی دیدن اون جادویی که رو صحنه اتفاق میوفته تنها نیستی و صدای خنده، گریه و حتی سرفه میشنوی و حس میکنی این آدم ها کنارت همه جمع شدن تا به صحنه خیره بشن، خیلی عجیب و فوق العادست. خوشم میاد وقتی چیزی از دنیای واقعی جدام میکنه و حاضرم به خاطرش همه چیزم رو بدم.
mara beboos (bi dad)
Sarvin
″بزار منِ به درد نخورم به یه کاری بیام دیگه بابا قربونت برم. فکرِ منو نکن، تو حیفی. تو برو، نگران من نباش. من دیگه نمیذارم این دفعه دستشون برسه به تو!″