【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs
47 subscribers
2.84K photos
51 videos
10 files
2 links
تالار اسرار چنل 🏃‍♀️
- @chamber_severus
جهت تب 🐚
- @tb_channeell
جغدونی چنل 📜
- @pm_severus
تب لیست چنل 🗞
- @HpTablist
بات ادمین 💬
- @likeseverus_bot
چَنِلِ هَمکار 🤝
1- @harrypotterhhh
2- @harry_potter_hp_love
Download Telegram
 
- فصل چهل و ششم... 🥀
پرونده: ~{ من سوروس هستم }~ 🦋


سوروس اسنیپ حسابی غافلگیر شده بود. می دانست که در تله ی جیمز پاتر گرفتار شده است. منظور جیمز کاملا واضح و روشن بود. اینجا محدوده ی غارتگران بود و این فقط یک معنی داشت، یعنی مجبوری کاری رو انجام بدی که غارتگران بهت می گن. سوروس اسنیپ خیلی آرام و با احتیاط طوری که اعصاب جیمز را تحریک نکند گفت: خب، مثل اینکه آرامش محدوده ی غارتگران رو به هم زدم. پس من برگردم تا بیشتر از این... آی آخ.
جیمز موهای او را بیشتر کشید و با دلخوری خطاب به اسنیپ گفت: حالا که بودی... به این زودی می خوای بری؟ تازه داشتم رژه ی استقبال از شاهزاده ی افعی مون رو تدارک می دیدم. خیلی حیف شد.
سوروس نمی توانست صورت جیمز را ببیند، ولی می توانست به خوبی تصور کند که جیمز چه قدر عصبانی ست و الان دقیقاً چه احساسی دارد. آب دهانش را قورت داد و با صدای آرامی گفت: ریموس امشب یک شب سخت رو پشت سر می زاره. و من... یه، یه خوابِ... خیلی بد دیدم. باید حتماً می اومدم. می دونم که یادت رفته بود.
جیمز با خشونت او را روی تخت انداخت و بعد با مهارت خاصی چوبدستی اش را دور دستانش چرخاند. سوروس روی تخت افتاد سپس برگشت و با قیافه ی رنگ پریده اش به او خیره ماند. بالاخره صورت او را دید. جیمز ابرویش را بالا انداخت و با صدای دورگه اش ادامه داد و گفت: می تونی این طوری فکر کنی بچه جون ولی من هیچ وقت مشکلات دوستم رو فراموش نمی کنم. درضمن، نمی دونستم که تو هم کابوس می بینی. افعی کوچولوی اسلیترین هم می ترسه.
و بعد لبخند عجیبی زد و به سوروس خیره ماند. اسنیپ لب پایینش را گاز گرفت و با جسارت گفت: چرا پیش خودت فکر کردی که من نمی تونم کابوس ببینم؟ مگه مشکل من چیه؟ همه توی خواب رویا می بینن. کاملاً هم طبیعیه.
- پس نگران ریموس شدی، آره؟
سوروس اسنیپ چشمانش را از جیمز دزدید و به کاغذ تا شده یِ کرمی رنگی که کنارش بود خیره ماند. با صدای تقریباً آرامی نوشته ی روی کاغذ را خواند: نقشه ی غارتگر. آقایان شاخدار، مهتابی، دم باریک و پدفود...
سوروس متوقّف شد و با حیرت به جیمز پاتر خیره ماند، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی نتوانست. کاغذ پوستی را برداشت و لای آن را باز کرد. امّا داخل کاغذ هیچ نوشته ای نبود و تنها چیزی که دیده می شد یک صفحه ی خالیه کرمی رنگ بود. جیمز شانه اش را بالا انداخت و با جدیّت گفت: می دونم، می دونم. این وسط فقط تو نیستی که خیلی باهوشه. نقشه ی غارتگر هیچ وقت خودش رو برای یه بیگانه رو نمی کنه. این عالی نیست؟
سوروس بدون اینکه از صفحه ی خالی چشم بردارد گفت: تنها کاری که نتونستی انجامش بدی اینه که تو هنوز یه شاخدار نیستی پاتر.
جیمز پوزخندی زد و با لحن تندی ادامه داد: شاید آره و شاید نه. سال بعد همه چیز مشخص میشه.
سوروس ابروهایش را بالا انداخت و با دستش ضربه ی کوچکی به کاغذ زد، سپس به آرامی گفت: توی تُرنادو نمی شه ازت استفاده کرد. ولی توی هاگوارتز خیلی به درد می خوری.
سپس نقشه ی غارتگر را به آرامی رو تخت گذاشت و با جدیّت به جیمز پاتر خیره ماند. سرش را تکانی داد و گفت: هیچ کس نمی دونه که ریموس الان دقیقاً کجاست. من مطمئنم که اون احساس کرده که داره به گرگینه تبدیل میشه و تنها راهی که به فکرش رسیده این بوده که از مدرسه بیرون بره. باید از قبل این موضوع رو با آقای مدیر هماهنگ می کردید. احتمالاً یه جنگلی چیزی نزدیک مدرسه هست. ریموس هم باید اونجاها باشه.
جیمز دست به سینه شد و درحالی که به پنجره ی اتاق خیره مانده بود گفت: ریموس نمی دونه که چیکار می کنه. چیزی که باعث میشه ناراحت شم اینه که اون بیشتر از هر چیزی به خودش آسیب می زنه. چند روزی طول می کشه که دوباره به حالت عادیش برگرده. کاش می شد حداقل به خودش صدمه نزنه. این واقعاً حقش نیست.
و بعد از گفتن این جمله به صورت اسنیپ نگاه کرد که نور مهتاب نیم رخ آن را به خوبی روشن کرده بود. سوروس ملافه ی تخت را چنگ زد و گفت: یه راهی هست.
و بعد در ذهنش جمله اش را کامل کرد و گفت: شاید با این کار بتونم ریموس رو نجات بدم. امّا... احتمالا از من متنفّر تر از اون چیزی که الان هستی میشی پاتر. ممکنه که دیگه هیچ وقت با من حرف نزنی. آره... احتمالا این آخرین باری میشه که با هم داریم صحبت می کنیم.
جیمز چوبدستی را به طرف اسنیپ گرفت و در حالی که آن را تکان می داد گفت: انگار تو مثل همیشه یه ایده ای داری. مگه نه؟ هر وقت که داری به یه چیزی فکر می کنی چشمات برق می زنن. اینو لی لی بهم قبلا یه بار گفته بود. امیدوارم که اون چیزی که بهش فکر می کنی بیرون رفتن از مدرسه نباشه.
- ولی متاسفانه هست پاتر. می دونم که خیلی خیلی خطرناکه. ولی به خاطر ریموس هم که شده باید ریسک کنیم.
جیمز با نوک چوبدستی اش موهایش را کنار زد و به یک زبان دیگر جمله ای را گفت. سوروس متوجّه ی حرف او نشد و درحالی که گیج شده بود به او خیره ماند. جیمز لبخندی زد و این
بار عادی حرف زد. با لهجه ی قوی انگلیسی گفت: فراموش نکن. به قول سیریوس اینجا خاک هاگوارتز نیست. اگه اشتباه کنیم همه مون توی بد دردسری می افتیم. البته من با دردسر و این چیزا مشکلی ندارم. مسئله خودت هستی. چون تجربه ی اوّلته ممکنه زیاد بهت خوش نگذره بچه جون. آخرین باری که توی جنگل گم شده بودیم رو یادته؟ ریموس نزدیک بود که سیریوس را گاز بگیره. خودت بهتر می دونی که اگه این اتّفاق می افتاد چی می شد. مادرامون... مامان و بابات...
سوروس آب دهانش را قورت داد و با تردید گفت: لطفاً بسه. باورم نمیشه که چطوری زنده موندیم. از چهار متر ارتفاع افتادم ولی نمردم. لی لی رو بگو... با یه دختر چهارده ساله وسط جنگل گم شده بودیم. آه خدای من.
جیمز با سرش به سیریوس که آرام روی تخت خوابیده بود اشاره کرد و گفت: بیدارش کنم؟ یا ترجیح می دی برگردی خوابگاهت و همه ی اتفاقایی که امشب بین مون افتاده رو فراموش کنی؟ بعدش هم صبح از خواب بیدار شی و با خیال راحت امتحان معجون سازیت رو بدی.
سوروس ابتدا مکث کرد ولی بعد با قطعیت به سیریوس نگاه کرد و با دلی پر از اندوه گفت: این نمک رو از خواب بیدار کن تا ببینیم چی میشه.
جیمز به طرف تخت سیریوس رفت و بعد دستش را روی شانه ی او گذاشت. مکث کوتاهی کرد و بعد با صدایِ آرامی او را صدا زد: سیریوس. سیریوس بیدار شو.
ابتدا سیریوس واکنشی نشان نداد اما وقتی که جیمز برای سومین بار نام او را صدا زد و تکانش داد، غلتی خورد و با صدای کاملاً نامفهمومی چیزی را زمزمه کرد. جیمز با صدایی که بلندتر از قبل بود گفت: سیریوس، بیدار شو لطفاً. بابات اومده و میخواد که باهات صحبت کنه.
این جمله زودتر از آنچه که اسنیپ فکر می کرد روی سیریوس تاثیر گذاشت و پسرک مو مشکی با وحشت روی تخت نشست و با چشمان حیران به اطرافِ اتاق نگاه کرد. جیمز پاتر خیلی آرام روی شانه ی دوستش زد و با لحن آرامی گفت: نیمه شبت بخیر دوست من.
سیریوس چندبار پلک زد و بعد به جیمز که روی تختش نشسته بود نگاه کرد و گفت: لوسیوس اینا بهمون حمله کردن؟ دخترا به خوابگاه پسرا یورش بردن؟ الان پشت در اتاق مون هستن؟ حالا ما باید چیکار کنیم؟ یعنی کارمون تمومه؟ یعنی ما می میریم؟ یعنی ما رو می کشن؟ یعنی بهمون...
- نه، باور کن نه. هیچ اتفاقی نیفتاده 😐 الان خوبی عزیزم؟
سیریوس نفس عمیقی کشید و در حالی که دستش را روی سینه اش گذاشته بود به سوروس نگاه کرد و گفت: الان همه چیز امن و امانه دیگه، مگه نه؟
سوروس لب پایینش را بیرون داد و شانه هایش را بالا انداخت. سیریوس که کمی خیالش راحت شده بود روی تخت دراز کشید و در حالی که پتو را روی خودش می کشید گفت: ما زنده می مونیم. همین خودش کلّیه. گور بابا امتحان معجون سازی. آدم فقط تنش سالم باشه. آره...
جیمز دوباره او را تکان داد و گفت: سیریوس نخواب. بلند شو.
سیریوس متوقّف شد و به دوستش نگاه کرد. جیمز ادامه داد و گفت: امشب ماه کامل شده. ریموس هم از مدرسه خارج شده. باید پیداش کنیم. اسنیپ یه فکری داره، میگه میخواد یکاری کنه تا ریموس به خودش صدمه نزنه. باید با هم بریم پیداش کنیم.
موهای سیریوس لیز خوردند و جلوی صورتش را پوشاندند. سیریوس که شوکّه شده بود در همان حالت باقی ماند. جیمز چندبار پلک زد و بعد گفت: ریموس. ریموس رو نمیشناسی؟
سیریوس موهایش را کنار زد و باناباوری گفت: باورم نمیشه. تو آدمی نبودی که وسط شب از این شوخیا با ما بکنی. خودت می دونی که من قلبم خیلی ضعیفه. قلب من بعد از اون همه سختی هایی که برای مسابقه کشیدم خیلی ضعیف شده.
- من شوخی نمی کنم کاملاً جدی هستم سیریوس. فقط و فقط به خاطر ریموس.
نگاه سیریوس به سوروس اسنیپ گره خورد که روی تخت جیمز نشسته بود و او را نگاه می کرد. لبخندی زد و در حالی که سرش را میخاراند خطاب به اسنیپ گفت: اع! تو هم اینجایی زرزروس؟
سوروس ابروهایش را بالا انداخت و با تعجّب گفت: سیریوس، قراره بریم دنبال ریموس.
سیریوس دوباره روی تختش دراز کشید و در حالی که پتو را روی سرش می کشید گفت: باشه، با آرزوی موفقیّت و بهترین ها برای شما دوستان عزیز. شب تون زیبا، بای.
و بعد خوابید. سوروس و جیمز به یکدیگر نگاه کردند. سوروس شانه هایش را بالا انداخت و با آرامش خاصّی گفت: فکر می کنم خیلی واضح گفت که نمی خواد با ما بیاد.
جیمز اخم کرد و با لحن تندی گفت: مگه دست خودشه؟ امشب همه مون با هم می ریم توی دل وحشت. همین که هست. میخواید بخواید، نمیخواید هم بازم بخواید.
و بعد سیریوس را محکم تکان داد و گفت: هوی سیریوس. چی چیو شبتون زیبا؟ بلند شو ببینم. داریم می ریم.
سیریوس با چشمان خمارش به جیمز نگاه کرد و گفت: به کجا چنین تند تند؟ الان نیمه ی شبه. فردا هم مثل سگ امتحان داریم. اگه الان خوب نخوابیم فردا به جای معجون باید خورشت وحشت تحویل اسلاگهورن بدیم. همینو میخوای؟ میخوای این ترم معجون سازی رو بیفتیم لوسیوس اینا بهمون بخندن؟ اون دختره... نکبت. اسمش چی بود! ها... اون یارو که
قیافه ش شبیه قارچ سمّیه... چی بود اسمش؟ یه ذره فکر کنید شاید یادتون بیاد. واقعاً یادتون نمیاد؟ خیلی خنگید دیگه. باید براتون تاسف خورد فقط. آها... آنی. می خواید بهمون بخنده؟ بچه ها... از من بکشید بیرون. من خسته م، مریضم، علیلم، ذلیلم. تو وضعیت روحی بدی قرار دارم. این لطف رو در حقم بکنید و امشب تنهایی ماجراجویی کنید. نمی دونم حالا میخواید چیکار کنید. میخواید مدرسه رو آتیش بزنید، آنی رو توی خواب بکشید، لوسیوس رو بزنید من هم از همین جا تماشاتون می کنم. امیدوارم که همه تون رو فردا زنده ببینم. شبتون پر ستاره و زیبا. بای... 



🦋#arty_D
💖#من_سوروس_هستم
🍿@fantasy_fans_platform
for their lies 🦋

🥀 | #Alan_Rickman |
🔗 | @fantasy_fans_platform |
~ Darkness 🖤🥀

🔗 | #Lucius_Malfoy |
🕷 | @fantasy_fans_platform |
~ Dramione 💚❤️

🦋 | #Dramione |
🦄 | @fantasy_fans_platform |
~ i don't care 🖤🥀🔗

🦋 | #death_eater |
🕸 | @fantasy_fans_platform |
⚠️ دوباره یه چنل پاترهیت زدن... لطفاً این رو هم مثل بقیه زود بفرستینش بره به درک 😐
و اینکه لطفاً توی چنلش جوین هم ندید فقط اسپم بزنید 👍

@Potter_Fuck

اگه قرار بود این نظر ما رو درباره ی هری پاتر عوض کنه اونایی که قبل از این هیت داده بودن حتما عوض می کردن :| 💪
Forwarded from 【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs (ᵃʳᵗᴇᵐᶦˢ)
🥀• I am Severus
🔗• Season One
☁️• Best Fan fiction of Severus Snape And Marauders in Tornado School 🏰

🖤 @Fantasy_fans_platform
- فصل چهل و هفتم 🕸
- پرونده: ~{ من سوروس هستم }~ 🥀


بعد از این حرفِ سیریوس بلک، جیمز به سوروس اسنیپ نگاه کرد و با صدای تقریباً آرامی خطاب به سیریوس گفت: باشه عزیزم. هر چی تو بگی. 
و بعد از گفتن این جمله اش به سوروس علامت داد. سوروس نیز فوراً از روی تخت پایین آمد و به طرف تخت بلک دوید. سیریوس هم که متوجّه شده بود حادثه ای در شرف وقوع هست بالشتش را محکم تر بغل کرد. اسنیپ ملافه ی سفید رنگ را برداشت و آن را بی درنگ روی سر سیریوس کشید. جیمز نیز به او کمک کرد و ملافه را دور سیریوس پیچاند تا نتواند از آن بیرون بیاید. سپس هر دو، دو طرف ملافه را گرفتند و سیریوس را درحالی که در لایِ ملافه گرفتار شده بود و دست و پا می زد از روی تخت بلند کردند و او را به طرف در بردند. صدای خفه یِ سیریوس از درون ملافه شنیده شد که می گفت: ولم کنید. دست از سرم بردارید. من هنوز جوونم و هزار تا آرزو دارم. جواب بچه هامو باید چی بدم؟ اگه یه بلایی سرم بیاد کی باید از اونا مراقب کنه؟ ولم کنیددد. یکی کمکم کنه. راهزَنا شبیخون زدن. دیوونه های زنجیره ای... کمک، یکی کمک کنه. خواهش میکنم... 
سوروس در حالی که سر ملافه را گرفته بود و آن را کشان کشان به سمت در می برد خطاب به جیمز گفت: رابطه های... جدیدی از دهنش می شنوم.  
جیمز بدون اینکه به او نگاه کند گفت: شِر میگه، گوش نکن. این نه زن داره و نه بچه داره. این حالا حالاها باید بر دل خودمون بنشینه. 
سوروس ابرویش را بالا انداخت و درحالی که به سختی نفش می کشید ادامه داد: پاتر این بالشتش هم باید با خودمون ببریم؟  
جیمز به سوروس اشاره کرد تا در اتاق را باز کند. سپس گفت: چی میگی... همین طوریش هم دو تامون اضافه هست. باید دو نفرمون رو بندازیم توی دریا، بالشت سیریوس که اصلاً جای خود دارد 😐 
 

                         *** 

 
اعضای گروه هم چنان به قلعه ی تُرنادو که در تاریکی شب مثل یک عمارت ارواح به نظر می آمد خیره مانده بودند. نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد. در همین لحظه سوروس اسنیپ با صدای آرامی، سکوت سنگین را شکست و گفت: پسرا، از این طرف.  
جیمز، سیریوس و پیتر از قلعه ی تُرنادو چشم برداشتند و به سوروس خیره ماندند. جیمز در حالی که آستین لباسش را بالا می داد گفت: اسنیپ، خودت خوب می دونی که اگه زمان بندیه تو اشتباه از آب در بیاد اون موقع همه مون بدبخت می شیم. اگه دوباره توی جنگل گم بشیم یا اگه یه گرگینه ما رو گاز بگیره و یا مدیر مدرسه بفهمه که ما داریم چه غلطی می کنیم به ضرر همه مون تموم میشه. خودم هم نمی دونم چرا، ولی مجبورم که بهت اعتماد کنم. دارم جون خودم و دوستام رو کف دستت میزارم.  
سیریوس بلک که تا آن موقع ساکت بود گفت: داداش من، چرا تعارف می کنی؟ یهو بگو همه مون رو اخراج می کنن و اون موقع من و دخترعمه هام همه با هم باید توی آشپزخونه یِ عمارت سبزی پاک کنیم. نگاه کن تو رو خدا داریم جونمون رو می دیم دست کی ... به روحِ گودریک گیریفیندور ما داریم اشتباه می کنیم، این راهش نیست. بیاید بچه های گلم، بیاید برگردیم مدرسه و کفه ی مرگ مون رو بزاریم بخوابیم. صبح پا می شیم و می بینیم همه چیز درست شده. بیاید بچه ها...  
سوروس با دستش محکم به پیشانی اش زد و گفت: ای بابا، این جوک اِستار که خودش پایه یِ این چیزا بود. یه چیزیش میشه هااا.  
جیمز لب هایش را غنچه کرد و درحالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد خطاب به اسنیپ گفت: خب بهش حق بده. درسته که سیریوس همیشه پایه بود و من هم پایه بودم ولی الان وضعیت مون خیلی فرق می کنه. امشب، در تاریکی مطلق، وسط جنگل، دور از مدرسه، گرگینه هایی که اگه گازت بگیرن تا ابد بلایی سرت میاد که از مرگ هم بدتر و دردناک تره و از همه مهم تر اینه که هنوز پامون رو از خاک تُرنادو بیرون نزاشتیم. ببین، این ها روی هم چی میشه که الهه ی دردسر غارتگران می خواد بره بگیره بخوابه... اگه ما اینجا جلوی رُقَبامون ضایع بشیم خیلی بد میشه.
اسنیپ با قدم های آهسته اش به طرف جیمز پاتر رفت. در مقابل او ایستاد و به چشمانِ درخشان او که در تاریکی برق می زد نگاه کرد، سپس ابروهایش را بالا انداخت و گفت: همون طوری که توی مسابقه به من اعتماد کردی الان هم بهم اعتماد کن. پاتر... 
و بعد کوله ی مشکی رنگی را به سینه ی جیمز پاتر کوباند. جیمز کوله را چنگ زد و با صدایِ دورگه ای گفت: باید ببینم چی میشه زرزروس. بستگی به موقعیت مون داره.  
سوروس شانه هایش را بالا انداخت و با طعنه گفت: منظورت از اینکه میگی به موقعیت بستگی داره یعنی هر وقت توی دامِ یه گرگینه ی وحشی گیر افتادی می تونی بهم اعتماد کنی تا نجاتت بدم؟ 
جیمز پوزخندی زد و در حالی که سرش را به علامت تاسف تکان می داد گفت: نه بابا؟ تو نجاتم بدی بچه؟ پس... اگه تو توی دامِ یه گرگینه گیر کنی می تونی به من اعتماد کنی؟  
_ اگه این اتفاق بیفته تو نجاتم می دی؟  
جیمز لبخند ملیحی زد و با بدجنسی ادامه داد:
معلومه که نه... اجازه می دم گرگا بخورنت تا من از شرّت خلاص بشم. 
سوروس با شنیدن این جواب او به هیچ عنوان تعجب نکرد، انتظارش را داشت که پاتر چنین پاسخی بدهد. سپس ابروهایش را بالا انداخت و با جدّیت گفت: پس من هم همین طور... حالا اگه دوست داری می تونی نیای. به هر حال ریموس دوست توئه نه من. من همین الان می تونم برگردم مدرسه و با خیال راحت روی تختم بخوابم. ولی اگه الان اینجام به خاطر... به خاطر ریموسه. چون اون واقعاً حقش نیست.  
جیمز کوله را روی دوشش انداخت و از کنار سوروس رد شد. اسنیپ که جوابش را گرفته بود دنبال او راه افتاد و گفت: سیریوس، پیتر... بیاید.  
پیتر و سیریوس هم به دنبال آن ها به راه افتادند. سیریوس نمی توانست ساکت بماند و مثل همیشه شروع به غرغر کرد و گفت: ای بابا، این وسط نظر همه مهمه به جز نظر من. اصلا باید رای گیری می کردیم. آره، باید همین کار رو می کردیم. به خدا ریموس روحش در آرامشه الان. باور کنید خودش هم راضی نیست که ما جونمون رو به خطر بندازیم. من که نمی فهمم شما چتونه. کمبودِ ماجراجویی دارید؟ اگه کمبود ماجراجویی دارید که همین رو می تونیم توی مدرسه هم انجام بدیم. لزومی نداره که بزنیم توی دلِ جنگل تاریک. داره؟ گرگ های اینجا باهاتون رفیق نیستن احمقا. اگه دستشون بهمون برسه حتی استخوان هامون رو هم می خورن. میفهمی این یعنی چی؟ یعنی حتی یه جنازه ازمون به جا نمی مونه، فکرش رو بکنید. دامبلدور وقتی می خواد بعد از مرگ مون سخنرانی کنه می تونه بگه که... ( بعد صدایش را کلفت تر کرد و ادامه داد ) متاسفانه این فرشته های پاک، بدون جسم به این دنیا وداع گفتند، امّا روح شون تا ابد در آرامش خواهد ماند. آه... دلاوران گریفیندور. بعدش هم که می تونید حدس بزنید چی میشه. اون دختره « آنی » وسط مراسم خاکسپاری مون عروسی می گیره و به ریش نداشته مون می خنده. البتّه خاکسپاریه کدوم جسم؟ کدوم بدن؟ کدوم دست و پا؟ کدوم لاشه ی پاره؟ چون اگه یادتون باشه من قبلاً گفتم که گرگ های اینجا حتی استخوان هاتون رو هم می خورن. بدبختا...  
سوروس بدون توجّه به ورّاجی های سیریوس خودش را به پاتر رساند و در حالی که یک کاغذ پوستیه کوچک را باز می کرد گفت: من یه علامت گذاریه خیلی ساده کردم تا راه قلعه رو گم نکنیم. ببین من... 
در همین لحظه صدای زوزه ی گرگی از فاصله ی خیلی دوری به گوش رسید. اعضای گروه فوراً متوقف شدند و هراسان به اطراف نگاه کردند.  مسیر روبه رویشان به شدت تاریک بود و شاخه های بلنده درختانه جنگل سایه های ترسناکی را روی زمین ایجاد کرده بودند. در این تاریکیه محض گاهی صدایِ برخورد چیزی با شاخه های درختان و بوته های تمشک به گوش می رسید. باد ملایمی وزیدن گرفت. سوروس با صدایِ آرامی گفت: فکر می کنم ریموس امشب تنها نیست.  
جیمز بدون اینکه حرکتی کند گفت: میشه از چوبدستی هامون استفاده کنیم؟ من واقعاً هیچ جا رو نمی تونم ببینم...  
_ بهتره که از نور استفاده نکنیم. این برای همه مون بهتره. 
پیتر اعتراض کرد و با ناراحتی گفت: من هم نمی تونم هیچ جا رو ببینم. مسیر جنگل هم قطعاً صاف نیست، ریشه های درختا از سطح زمین زده بیرون. نمی تونیم جلومون رو ببینیم و ممکنه پامون بهشون گیر کنه. 
سوروس کمی فکر کرد و با لحن آرامی گفت: واقعاً شما نمی تونید جایی رو ببینید؟ درسته که تاریکه ولی مسیر قابل دیده.
جیمز به او چشم غرّه رفت و گفت: چشمات قابلیت دید در تاریکیه مطلق داره؟ 
سوروس انگشتش را روی لبش گذاشت و ادامه داد: آره. پس برای همینه که شما نمی تونید توی تاریکی خوب ببینید.  
سیریوس دستان لرزانش را روی شانه ی اسنیپ گذاشت و با صدایی که ناراحتی در آن موج می زد گفت: زرزروس. مگه ما مُردیم؟ یعنی ما مُردیم!
_ چرا این سوال رو ازم پرسیدی؟  
سیریوس آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: این جا مثل گور ساکت و تاریکه. آدم حس می کنه توی قبره... 
پیتر که نگران به نظر می رسید حرف سیریوس را قطع کرد و گفت: اسنیپ، چطوری می تونی توی این تاریکی اطرافت رو ببینی؟ اگه بریم جلوتر تاریک تر میشه. 
سوروس نفس عمیقی کشید و خیلی مختصر توضیح داد: یه عده از افراد هستند که چشماشون می تونه اشکال ثابت و در حال حرکت رو توی تاریکی ببینه یا تشخیص بده. چشم های من می تونن خیلی زود به تاریکی عادت کنن و اجسام رو برای من واضح نشون بدن. این زیاد خوب نیست... چون خیلی بهم فشار میاد. احتمالاً یه سردرد خیلی بد می گیرم ولی خب کاریش نمیشه کرد. متاسفانه شما بخشی از این عده نیستید برای همین دائماً از تاریکی شکایت می کنید. از چوبدستی نمی تونیم استفاده کنیم امّا در عوض می تونیم مسیرمون رو تغییر بدیم و از جاهای تقریباً روشن تر بریم... وقت رو تلف نکنید.  
جیمز کوله پشتی اش را روی دوشش کمی جابه جا کرد و بعد دنبال اسنیپ به راه افتاد. اعضای گروه با احتیاط مسیر ناهمواری را در پیش گرفتند. سوروس به کاغذ پوستی اش نگاه انداخت و گفت: حالا باید بریم
سمته یه دریاچه یا مرداب.  
سیریوس حرف او را قطع کرد و شروع به غر زدن کرد: ناموساً مرداب؟ نه، آخه مرداب؟ اصلا دریاچه؟ وسط این جنگل بی کران باید دنبال یه تیکّه مرداب بگردیم؟  
در همین لحظه جیمز پایش را روی یک تکه چوب خشک گذاشت و صدای شکستن آن لحظه ای آرامش جنگل را به هَم زد. سوروس موقّف شد و به او خیره ماند. سیریوس که کمی ترسیده بود چند قدم عقب رفت و پیتر را هم به طرف خود کشید.  
_ ناموساً این صدای چی بود؟ 
جیمز لب پایینش را گاز گرفت و با صدایِ ضعیفی گفت: ببخشید بچه ها، فکر کنم پام رو گذاشتم روی یه تیکّه...  
ناگهان ساکت شد و هراسان به گوشه ای خیره ماند: اون چی بود؟ 
اعضای گروه بی درنگ برگشتند و به نقطه ای که جیمز به آن جا خیره مانده بود نگاه کردند. سوروس چند بار پلک زد تا با دقت بیشتری اطراف را بررسی کند. سیریوس که به نفس نفس افتاده بود گفت: دیدید چی شد؟ ما مُردیم. تمام...  
_ ازت خواهش می کنم خفه شو  
سوروس این را گفت و بعد به بلک چشم غرّه رفت. سیریوس نتوانست جلوی خودش را بگیرد: همه ش تقصیر توئه عوضی. الان که گرگ ها اومدن صورت و دست و چشم و دهن مون رو خوردن میفهمید من چی می گم. 
سوروس با حالتی ملتمسانه به جیمز نگاه کرد و گفت: میشه سیریوس رو ساکت کنی؟  
جیمز سرش را به علامت تایید تکان داد و به طرف سیریوس رفت. سیریوس عقب نشینی نکرد. در حالی که به اسنیپ نگاه می کرد گفت: ما همه مون امشب اینجا میمیریم. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه دنبال یه تیکّه مرداب می گردیم ولی اینو بدون که... 
جیمز دستش را جلوی دهان سیریوس گذاشت تا نتواند حرف بزند. سپس با دستش موهایِ او را چنگ زد و او را عقب کشید: بیا بریم سیریوس. اجازه بده این زهرماری کارش رو انجام بده.  
سوروس پشت چشمی نازک کرد و بعد دوباره به همان قسمتی که جیمز چند ثانیه پیش در آن جا چیزی دیده بود خیره ماند. لب هایش را به هم فشرد و چشمانش را تنگ کرد


🦋#arty_D
☁️#من_سوروس_هستم
🔗@fantasy_fans_platform
~ love never dies 🥀🖤☁️

🔗 | #Severus_Snape |
🕷 | @fantasy_fans_platform |
your Green eyes 💚🥀

🦋 | #Snily |
🕸 | @fantasy_fans_platform |
Tom Riddle 🍃

🌼 | #Tom_Riddle |
🌱 | @fantasy_fans_platform |