【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs
47 subscribers
2.84K photos
51 videos
10 files
2 links
تالار اسرار چنل 🏃‍♀️
- @chamber_severus
جهت تب 🐚
- @tb_channeell
جغدونی چنل 📜
- @pm_severus
تب لیست چنل 🗞
- @HpTablist
بات ادمین 💬
- @likeseverus_bot
چَنِلِ هَمکار 🤝
1- @harrypotterhhh
2- @harry_potter_hp_love
Download Telegram
- فصل چهل و پنجم 🦋
- پرونده: ~{ من سوروس هستم }~ ☁️


بعد از آن گفت وگویِ کوتاهی که گروه غارتگران داشتند چند ساعت گذشته بود و نیمه های شب از راه رسیده بود. قلعه ی تُرنادو در زیر نورِ مهتاب همانند یک غول عظیم جثه به نظر می آمد که در صدایِ سکوت شب به خواب رفته بود. همه جادوآموزان نیز در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
همه جا تیره و تار بود. شبح وار، در امتداد مسیر تاریک جنگل پیش می رفت. به سختی از لابه لای شاخه های بلند و کعج و معوج درختان عبور کرد. احساس می کرد که هر چه جلوتر می رود مسیرش تاریک تر می شود. صدای نفس های بریده ای از تاریکیه محض شنیده شد که او را وادار به توقّف کرد. ابرهای سیاه کنار رفتند و ماه کامل درخشان نمایان شد. در همان لحظه ی ترس برانگیز نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و شاخه های درختان را تکان داد. صدای برخورد شاخه ها باریک و کشیده فضای جنگل را پُر کرد. خیلی آرام و با احتیاط چند قدم به سمت جلو برداشت. عطر چوب مرطوب مشامش را پُر کرده بود.
- کسی اونجاست؟
صدایش می لرزید. چشمانش را بست و سعی کرد که آرام باشد. حالا قلبش تندتر از هر وقت دیگری می زد. در همین لحظه، صدای خُرخُر آرامی از پشت به گوشش رسید. نفسش در سینه اش حبس شد. نفس گرمی با پشت گردنش برخورد کرد و بعد ضربه ی محکمی به کمرش وارد شد و درحالی که شوکّه شده بود با صورت روی زمین افتاد. سایه ی بزرگی بر روی زمین افتاد و بعد دندان های تیزی در گردنش فرو رفت. از درد فریاد کشید و در حالی که زمین را چنگ می زد به قطرات خونی که از گردنش سرازیر شده بود و بر روی زمین می ریخت نگاه کرد...
سوروس اسنیپ از ترس کابوسِ وحشتناکی که دیده بود از خواب پرید و با دستش جلوی دهانش را گرفت تا فریاد نکشد. عرق سردی بر روی پیشانی اش نشسته بود و قلبش تند می زد. با چشمان درشت و مشکی رنگش به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی را از خواب بیدار نکرده است. دستش را از جلوی دهانش برداشت و در حالی که نفس نفس می زد زیر لب آرام زمزمه کرد.
- امروز چه روزیه؟
از روی تختش بلند شد. دستش را زیر تخت برد و دفترچه ی کوچکی را بیرون کشید سپس شروع به ورق زدن آن کرد. روی صفحه ی آخر نوشته هایش متوقف شد و عددی را زیر لب تکرار کرد.
 - این، این...
دفترچه اش را بست و آن را زیر تخت پرت کرد. از روی زمین بلند شد و در حالی که با دستش موهای تقریباً بلندش را پریشان می کرد در طول اتاق قدم زد. صدای ضعیفی از سمت یکی از تخت های اتاق به گوش رسید: چی شده سوروس؟ مشکلی پیش اومده؟
سوروس که غافلگیر شده بود به طرف کلاوس برگشت و با صدای خیلی آرامی گفت: هیچی. من فقط... باید برم دستشویی. آره.
کلاوس با قیافه ی کاملاً ژولیده ای که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده است به او نگاه کرد و گفت: اوهوم.
سپس سرش را روی بالشتش گذاشت و دوباره به خواب رفت. سوروس نفس عمیقی کشید و با قدم های آهسته به سمت تختش رفت. خم شد و چمدان مشکی رنگ قدیمی ای را از زیر آن بیرون کشید. با دستان لرزانش قفل آن را با صدای آرامی باز کرد و بعد ردایِ مشکی رنگش را بیرون آورد سپس در حالی که ردایش را در دست گرفته بود به سمت در رفت. در چوبی اتاق را باز کرد و بعد وارد راهروی نسبتاً تاریک راهرو شد.
هنوز هم دستانش می لرزید. نمی توانست کابوسی را که دیده بود از افکارش دور کند. درحالی که در امتداد راهروی تاریک پیش می رفت سعی کرد که ردایش را بپوشد. بعد از آن که ردایش را به تن کرد دست به سینه شد تا خود را با آن بپوشاند. اگر یکی از اساتید او را در سالن گریفیندور می دید پیش خود درباره ی اسنیپ چه فکری می کرد؟
احساس مبهمی تمام وجودش را فرا گرفت. آب دهانش را قورت داد و به مسیرش ادامه داد. حس می کرد که هر چه بیشتر پیش می ورد مسیرش طولانی تر می شود. دقایقی گذشت و بالاخره به ورودی سالن گریفیندور رسید. به بالایِ درِ ورودی نگاه کرد که پرچم گروه گریفیندور را بر آن آویزان کرده بودند. لحظه ای درنگ کرد و با خود اندیشید. شاید یک طلسم یا جادویی را برای جلوگیری از ورود بیگانه ای کار گذاشته بودند. هر چیزی ممکن بود. پس باید محتاطانه عمل می کرد. چوبدستی اش را از آستین ردایش بیرون کشید و بعد با مهارت آن را تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: فینیت اینکانتاتِم...
سپس بینی اش را بالا کشید و به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی آن اطراف نیست. حالا وقت آن رسیده بود که پا به حریم گریفیندور بگذارد. بیشتر احساس متجاوز بودن به او دست می داد تا یک ناجی... با احتیاط وارد سالن شد و خودش را به پله ها رساند. از پله ها بالا رفت تا اینکه به پاگرد سوم رسید. وارد راهروی بزرگی شد و در امتداد مسیر پیش رفت. در همین حین به درهای چوبی ای که با فاصله ی کمی از یکدیگر قرار داشتند خیره ماند. یکی از این اتاق ها متعلّق به غارتگران بود، امّا کدام؟ کدام یکی از این درها متعلّق به اتاق غارتگران بود؟ اسنیپ دستانش را مشت کرد و با نگرانی به اطراف نگاه
کرد. تلاش کرد تا یک نشانه و یا خاطره ای را از دوران کوتاه صُلحَش با غارتگران به یاد بیاورد. چون در آن مدّت زمانِ کوتاه، سوروس اسنیپ اجازه ی ورود به خوابگاه گریفیندور را فقط تا زمان پایان مسابقه داشت و این اولین بارش نبود که پا به این خوابگاه می گذاشت. تنها تفاوتش با دفَعات قبلی این بود که این بار بدون اجازه پا به این سالن مرموز گذاشته بود. امّا حالا، او دنبال چیز دیگری بود. فقط یک نشانه... یک علامت... آه
سوروس فکورانه به اطراف نگاه کرد. هر وقت سیریوس به همراه دوستانش راهیه خوابگاه می شد جمله ی عجیبی را دائماً تکرار می کرد. البتّه این جمله فقط برای افرادی چون او عجیب و بی مفهوم به نظر می آمد. پس این یعنی غارتگران منظور او را به خوبی می فهمیدند. چشمانش را بست تا آن جمله را با جزئیات کامل به یاد آورد. شبیه سازی از سیریوس در ذهنش ترسیم شد که لِی لِی کنان با فاصله ی زیادی از غارتگران به سمت خوابگاه می رفت.
- چپ، چپ، چپ. دوازده نه، سیزده نه، چهارده نه، پانزده آره. دام دی دام دی دام دی... چپ، چپ، چپ. دوازده نه، سیزده نه، چهارده نه، پانزده آرههه. زرزروس، به اتاق غارتگران خوش اومدی. بیا با هم آتیش بسوزونیم. این قسمت رو می بینی؟ من بر این منطقه از خوابگاه حکومت می کنم. اون طرف هم حکومت نظامیه جانسونه. 😐 یکم قاطیه. بی خیال.
سوروس مشتش را به نشانه ی پیروزی بالا آورد و با جدیّت زیر لب گفت: اون خُل و چِل بازی در نمی آورد. چون خوابگاهشون عوض شده بود اونا نمی تونستن اتاق شون رو پیدا کنن. برای همین علامت می گذاشتن. سیریوس می گفت چپ... این یعنی اتاق شون سمت چپه. دوازده نه. سیزده نه. چهارده نه. پانزده آره. اتاق شون پانزدهمین در بوده. تبیدتثصبدبتبمتصبصتبامنب... فهمیدم. فهمیدممم.
بی درنگ به ابتدای مسیر نگاه کرد و شروع به شمردن درها کرد. با صدای آرامی از اولین در چوبی شروع کرد تا به یازدهمین در رسید. سپس به مسیرش ادامه داد. از مقابل هر در که عبور می کرد، آن را می شمرد.
- چپ، چپ، چپ ... دوازدهمی نه، سیزدهمی نه، چهاردهمی نه...
و بعد مقابل یک در چوبی ایستاد و گفت: پانزدهمی آره.
نفس در سینه اش حبس شد. حالا کاملاً مضطرب بود. نمی توانست این احساس را در خودش سرکوب کند. اگر اشتباه کرده باشد چه؟ نه، امکان نداشت. چشم هایش را بست و چیزی را زیر لب زمزمه کرد. سپس  دستش را دراز کرد و انگشتان ظریف و کشیده اش را دور دستگیره ی دَر حلقه کرد. نمی دانست باید چه کار کند. اگر دَر می زد ممکن بود همه را بیدار کند و اگر بی اجازه وارد اتاق آن ها می شد...
چینی بر پیشانی اش انداخت و با صدای آرامی گفت: وای خدا، من حالا باید چی کار کنم؟ چه غلطی کنم؟
و با نگرانی به انتهای سالن خیره ماند. چشمانش از فرط تعجب درشت شد. احساس کرد که قلبش می خواهد از دهنش بیرون بجهد. دستانش به شدّت می لرزید. سایه ی تقریباً بلندی در انتهای پاگرد سوم نمایان شده بود. این بدین معنی بود که فردی یا دارد از آن جا می گذرد یا وارد راهرو می شود. فرقی نمی کرد که کدام یکی از این دو مورد بود. هر دویشان تقریباً به یک اندازه خطرناک بودند. پس باید چه می کرد؟
دستگیره را چرخاند و در را باز کرد، سپس وارد اتاق شد و در را بست.


                   ***


در اتاق را بست و بعد به آن تکیّه داد. صدای نفس هایش اتاق را پُر کرده بود. آب دهانش را قورت داد و با دستش دکمه ی یقه اش را باز کرد تا بهتر بتواند نفس بکشد. چند ثانیه گذشت تا اینکه حالش کمی جا آمد. امّا هنوز مضطرب بود. اتاق را از نظر گذراند. همه جا تاریک بود و فقط قسمت کوچکی از اتاق بود که با نور کمرنگ ماه روشن باقی مانده بود. این اتاق نسبت به اتاق های دیگری که دیده بود شلوغ تر و شلخته تر بود. پس بی شک، این اتاق متعلّق به غارتگران بود. نفس عمیقی کشید. احساس می کرد که کمی آرام شده است. شاید به این خاطر بود که از خطر لو رفتن نجات پیدا کرده بود. علّتش هر چه که بود این اتاق نبود... خیلی آرام و آهسته به سمت جلو قدم برداشت و کورمال کورمال راهش را در میان وسایل هایی که روی زمین ریخته بود پیدا کرد. به طرف یک تخت خالی رفت. دقیقاً همان تختی که به پنجره نزدیک تر بود. چشمانش را تنگ کرد. این تخت مال ریموس بود؟
امّا... در این اتاق دو تخت خالی وجود داشت. یک تخت خالی دیگر هم در سمت چپ بود. لب پایینش را گاز گرفت و خیلی آرام به تخت سیریوس خیره ماند. اتاق در سکوت غرق شده بود و تنها صدایی که شنیده می شد صدای نفس های سوروس بود. اگر این سیریوس بود پس احتمالاً آن یکی هم...
در همین لحظه نفس گرمی به پشت گردنش خورد. رنگ از صورتش پرید و وحشتِ کابوسی را که در خواب دیده بود دوباره احساس کرد. دلش می خواست فریاد بکشد. قلبش تند می زد. این نمی توانست واقعی باشد...
بی حرکت به مقابلش خیره ماند. شاید اشتباه می کرد! پس این نفس های گرم چه؟ این ها هم الکی بودند؟ دستی موهای بلندش را از پشت چنگ زد و سر سوروس
را محکم عقب کشید. سوروس ترسید. سرِ چوبدستی ای را زیر گلویش احساس کرد. صاحب چوبدستی موهایِ او را بیشتر کشید و دهانش را به گوش او نزدیک تر کرد. سپس با صدایِ دورگه ای گفت: اینجا، چه غلطی می کنی؟
سوروس که ترسیده بود آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان امّا آرامی گفت: #من_سوروس_هستم
صاحب چوبدستی فوراً پاسخ داد و گفت: نپرسیدم کی هستی. گفتم اینجا چه غلطی می کنی؟
- هیچی، همین طوری اومدم هواخوری... حالا اگه خیلی ناراحتی می تونم برم یه جای دیگه.
جیمز پاتر جدی تر از قبل گفت: اینجا محدوده ی غارتگرانه. هیچ غلطی نمی خوری...
 
دل نوشته ی نویسنده: ای کاش سیریوس رو همونجا خفه می کرد 😐 نه؟


💖#arty_D
🕷#من_سوروس_هستم
🦋@fantasy_fans_platform
دوستان 🖤

قسمت جدید چنلمون رو هم اضافه کردیم 👐
شما می تونید تمامیه حواشی، فکت ها، سانسورها و توییت های فن فیک « من سوروس هستم » و « به خاطر هری » رو توی این چنل یعنی موزه ی فن فیکشن مون دنبال کنید 😹🖤

@Museum_Severus 🦋
@Museum_Severus 🦋

لطفا از موزه ی فن فیک مون استقبال کنید 🙏
نکته ی بعدی هم اینه که لطفاً از این ایده کپی نکنید حالا به هر روشی... مطمئن باشید برخورد می کنیم
Tom Felton via IGS 😻💚
live Video

پ.ن: فقط اونی که کامنت گذاشته: اِما چطوره؟ 😹😹❤️

🦋#update
🥀#Tom_Felton
🔗@fantasy_fans_platform
~ after darkness 🖤🥀

🦋#Edit
🕷#pro
🎨#Severus_Snape
🍷@fantasy_fans_platform
~ Drarry 💚❤️
~ Love is Love 🏳‍🌈

🧚‍♀#Edit
🐍#Pro
🦄#Drarry
🦋@Fantasy_fans_platform
~ Drarry 🥀🦋
~ Free at Love 🏳‍🌈

🐍#Edit
🌸#pro
🔥#Drarry
@fantasy_fans_platform
~ Black's Brothers as Girl 🖤🥀
~ Sirius & Regulus

🐍#Edit
🌼#pro
💧#Sirius_Black
👑@fantasy_fans_platform
But you didn't see 🥀🖤

🦋 | #Alan_Rickman |
🌸 | @fantasy_fans_platform |
درخواستی؟ 💌
@pm_severus

موزه ی فن فیک مون 📚
@Museum_severus

تالار اسرار چنل 🏛
@chamber_severus
Forwarded from 【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs (ᵃʳᵗᴇᵐᶦˢ)
🥀• I am Severus
🔗• Season One
☁️• Best Fan fiction of Severus Snape And Marauders in Tornado School 🏰

🖤 @Fantasy_fans_platform
 
- فصل چهل و ششم... 🥀
پرونده: ~{ من سوروس هستم }~ 🦋


سوروس اسنیپ حسابی غافلگیر شده بود. می دانست که در تله ی جیمز پاتر گرفتار شده است. منظور جیمز کاملا واضح و روشن بود. اینجا محدوده ی غارتگران بود و این فقط یک معنی داشت، یعنی مجبوری کاری رو انجام بدی که غارتگران بهت می گن. سوروس اسنیپ خیلی آرام و با احتیاط طوری که اعصاب جیمز را تحریک نکند گفت: خب، مثل اینکه آرامش محدوده ی غارتگران رو به هم زدم. پس من برگردم تا بیشتر از این... آی آخ.
جیمز موهای او را بیشتر کشید و با دلخوری خطاب به اسنیپ گفت: حالا که بودی... به این زودی می خوای بری؟ تازه داشتم رژه ی استقبال از شاهزاده ی افعی مون رو تدارک می دیدم. خیلی حیف شد.
سوروس نمی توانست صورت جیمز را ببیند، ولی می توانست به خوبی تصور کند که جیمز چه قدر عصبانی ست و الان دقیقاً چه احساسی دارد. آب دهانش را قورت داد و با صدای آرامی گفت: ریموس امشب یک شب سخت رو پشت سر می زاره. و من... یه، یه خوابِ... خیلی بد دیدم. باید حتماً می اومدم. می دونم که یادت رفته بود.
جیمز با خشونت او را روی تخت انداخت و بعد با مهارت خاصی چوبدستی اش را دور دستانش چرخاند. سوروس روی تخت افتاد سپس برگشت و با قیافه ی رنگ پریده اش به او خیره ماند. بالاخره صورت او را دید. جیمز ابرویش را بالا انداخت و با صدای دورگه اش ادامه داد و گفت: می تونی این طوری فکر کنی بچه جون ولی من هیچ وقت مشکلات دوستم رو فراموش نمی کنم. درضمن، نمی دونستم که تو هم کابوس می بینی. افعی کوچولوی اسلیترین هم می ترسه.
و بعد لبخند عجیبی زد و به سوروس خیره ماند. اسنیپ لب پایینش را گاز گرفت و با جسارت گفت: چرا پیش خودت فکر کردی که من نمی تونم کابوس ببینم؟ مگه مشکل من چیه؟ همه توی خواب رویا می بینن. کاملاً هم طبیعیه.
- پس نگران ریموس شدی، آره؟
سوروس اسنیپ چشمانش را از جیمز دزدید و به کاغذ تا شده یِ کرمی رنگی که کنارش بود خیره ماند. با صدای تقریباً آرامی نوشته ی روی کاغذ را خواند: نقشه ی غارتگر. آقایان شاخدار، مهتابی، دم باریک و پدفود...
سوروس متوقّف شد و با حیرت به جیمز پاتر خیره ماند، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی نتوانست. کاغذ پوستی را برداشت و لای آن را باز کرد. امّا داخل کاغذ هیچ نوشته ای نبود و تنها چیزی که دیده می شد یک صفحه ی خالیه کرمی رنگ بود. جیمز شانه اش را بالا انداخت و با جدیّت گفت: می دونم، می دونم. این وسط فقط تو نیستی که خیلی باهوشه. نقشه ی غارتگر هیچ وقت خودش رو برای یه بیگانه رو نمی کنه. این عالی نیست؟
سوروس بدون اینکه از صفحه ی خالی چشم بردارد گفت: تنها کاری که نتونستی انجامش بدی اینه که تو هنوز یه شاخدار نیستی پاتر.
جیمز پوزخندی زد و با لحن تندی ادامه داد: شاید آره و شاید نه. سال بعد همه چیز مشخص میشه.
سوروس ابروهایش را بالا انداخت و با دستش ضربه ی کوچکی به کاغذ زد، سپس به آرامی گفت: توی تُرنادو نمی شه ازت استفاده کرد. ولی توی هاگوارتز خیلی به درد می خوری.
سپس نقشه ی غارتگر را به آرامی رو تخت گذاشت و با جدیّت به جیمز پاتر خیره ماند. سرش را تکانی داد و گفت: هیچ کس نمی دونه که ریموس الان دقیقاً کجاست. من مطمئنم که اون احساس کرده که داره به گرگینه تبدیل میشه و تنها راهی که به فکرش رسیده این بوده که از مدرسه بیرون بره. باید از قبل این موضوع رو با آقای مدیر هماهنگ می کردید. احتمالاً یه جنگلی چیزی نزدیک مدرسه هست. ریموس هم باید اونجاها باشه.
جیمز دست به سینه شد و درحالی که به پنجره ی اتاق خیره مانده بود گفت: ریموس نمی دونه که چیکار می کنه. چیزی که باعث میشه ناراحت شم اینه که اون بیشتر از هر چیزی به خودش آسیب می زنه. چند روزی طول می کشه که دوباره به حالت عادیش برگرده. کاش می شد حداقل به خودش صدمه نزنه. این واقعاً حقش نیست.
و بعد از گفتن این جمله به صورت اسنیپ نگاه کرد که نور مهتاب نیم رخ آن را به خوبی روشن کرده بود. سوروس ملافه ی تخت را چنگ زد و گفت: یه راهی هست.
و بعد در ذهنش جمله اش را کامل کرد و گفت: شاید با این کار بتونم ریموس رو نجات بدم. امّا... احتمالا از من متنفّر تر از اون چیزی که الان هستی میشی پاتر. ممکنه که دیگه هیچ وقت با من حرف نزنی. آره... احتمالا این آخرین باری میشه که با هم داریم صحبت می کنیم.
جیمز چوبدستی را به طرف اسنیپ گرفت و در حالی که آن را تکان می داد گفت: انگار تو مثل همیشه یه ایده ای داری. مگه نه؟ هر وقت که داری به یه چیزی فکر می کنی چشمات برق می زنن. اینو لی لی بهم قبلا یه بار گفته بود. امیدوارم که اون چیزی که بهش فکر می کنی بیرون رفتن از مدرسه نباشه.
- ولی متاسفانه هست پاتر. می دونم که خیلی خیلی خطرناکه. ولی به خاطر ریموس هم که شده باید ریسک کنیم.
جیمز با نوک چوبدستی اش موهایش را کنار زد و به یک زبان دیگر جمله ای را گفت. سوروس متوجّه ی حرف او نشد و درحالی که گیج شده بود به او خیره ماند. جیمز لبخندی زد و این
بار عادی حرف زد. با لهجه ی قوی انگلیسی گفت: فراموش نکن. به قول سیریوس اینجا خاک هاگوارتز نیست. اگه اشتباه کنیم همه مون توی بد دردسری می افتیم. البته من با دردسر و این چیزا مشکلی ندارم. مسئله خودت هستی. چون تجربه ی اوّلته ممکنه زیاد بهت خوش نگذره بچه جون. آخرین باری که توی جنگل گم شده بودیم رو یادته؟ ریموس نزدیک بود که سیریوس را گاز بگیره. خودت بهتر می دونی که اگه این اتّفاق می افتاد چی می شد. مادرامون... مامان و بابات...
سوروس آب دهانش را قورت داد و با تردید گفت: لطفاً بسه. باورم نمیشه که چطوری زنده موندیم. از چهار متر ارتفاع افتادم ولی نمردم. لی لی رو بگو... با یه دختر چهارده ساله وسط جنگل گم شده بودیم. آه خدای من.
جیمز با سرش به سیریوس که آرام روی تخت خوابیده بود اشاره کرد و گفت: بیدارش کنم؟ یا ترجیح می دی برگردی خوابگاهت و همه ی اتفاقایی که امشب بین مون افتاده رو فراموش کنی؟ بعدش هم صبح از خواب بیدار شی و با خیال راحت امتحان معجون سازیت رو بدی.
سوروس ابتدا مکث کرد ولی بعد با قطعیت به سیریوس نگاه کرد و با دلی پر از اندوه گفت: این نمک رو از خواب بیدار کن تا ببینیم چی میشه.
جیمز به طرف تخت سیریوس رفت و بعد دستش را روی شانه ی او گذاشت. مکث کوتاهی کرد و بعد با صدایِ آرامی او را صدا زد: سیریوس. سیریوس بیدار شو.
ابتدا سیریوس واکنشی نشان نداد اما وقتی که جیمز برای سومین بار نام او را صدا زد و تکانش داد، غلتی خورد و با صدای کاملاً نامفهمومی چیزی را زمزمه کرد. جیمز با صدایی که بلندتر از قبل بود گفت: سیریوس، بیدار شو لطفاً. بابات اومده و میخواد که باهات صحبت کنه.
این جمله زودتر از آنچه که اسنیپ فکر می کرد روی سیریوس تاثیر گذاشت و پسرک مو مشکی با وحشت روی تخت نشست و با چشمان حیران به اطرافِ اتاق نگاه کرد. جیمز پاتر خیلی آرام روی شانه ی دوستش زد و با لحن آرامی گفت: نیمه شبت بخیر دوست من.
سیریوس چندبار پلک زد و بعد به جیمز که روی تختش نشسته بود نگاه کرد و گفت: لوسیوس اینا بهمون حمله کردن؟ دخترا به خوابگاه پسرا یورش بردن؟ الان پشت در اتاق مون هستن؟ حالا ما باید چیکار کنیم؟ یعنی کارمون تمومه؟ یعنی ما می میریم؟ یعنی ما رو می کشن؟ یعنی بهمون...
- نه، باور کن نه. هیچ اتفاقی نیفتاده 😐 الان خوبی عزیزم؟
سیریوس نفس عمیقی کشید و در حالی که دستش را روی سینه اش گذاشته بود به سوروس نگاه کرد و گفت: الان همه چیز امن و امانه دیگه، مگه نه؟
سوروس لب پایینش را بیرون داد و شانه هایش را بالا انداخت. سیریوس که کمی خیالش راحت شده بود روی تخت دراز کشید و در حالی که پتو را روی خودش می کشید گفت: ما زنده می مونیم. همین خودش کلّیه. گور بابا امتحان معجون سازی. آدم فقط تنش سالم باشه. آره...
جیمز دوباره او را تکان داد و گفت: سیریوس نخواب. بلند شو.
سیریوس متوقّف شد و به دوستش نگاه کرد. جیمز ادامه داد و گفت: امشب ماه کامل شده. ریموس هم از مدرسه خارج شده. باید پیداش کنیم. اسنیپ یه فکری داره، میگه میخواد یکاری کنه تا ریموس به خودش صدمه نزنه. باید با هم بریم پیداش کنیم.
موهای سیریوس لیز خوردند و جلوی صورتش را پوشاندند. سیریوس که شوکّه شده بود در همان حالت باقی ماند. جیمز چندبار پلک زد و بعد گفت: ریموس. ریموس رو نمیشناسی؟
سیریوس موهایش را کنار زد و باناباوری گفت: باورم نمیشه. تو آدمی نبودی که وسط شب از این شوخیا با ما بکنی. خودت می دونی که من قلبم خیلی ضعیفه. قلب من بعد از اون همه سختی هایی که برای مسابقه کشیدم خیلی ضعیف شده.
- من شوخی نمی کنم کاملاً جدی هستم سیریوس. فقط و فقط به خاطر ریموس.
نگاه سیریوس به سوروس اسنیپ گره خورد که روی تخت جیمز نشسته بود و او را نگاه می کرد. لبخندی زد و در حالی که سرش را میخاراند خطاب به اسنیپ گفت: اع! تو هم اینجایی زرزروس؟
سوروس ابروهایش را بالا انداخت و با تعجّب گفت: سیریوس، قراره بریم دنبال ریموس.
سیریوس دوباره روی تختش دراز کشید و در حالی که پتو را روی سرش می کشید گفت: باشه، با آرزوی موفقیّت و بهترین ها برای شما دوستان عزیز. شب تون زیبا، بای.
و بعد خوابید. سوروس و جیمز به یکدیگر نگاه کردند. سوروس شانه هایش را بالا انداخت و با آرامش خاصّی گفت: فکر می کنم خیلی واضح گفت که نمی خواد با ما بیاد.
جیمز اخم کرد و با لحن تندی گفت: مگه دست خودشه؟ امشب همه مون با هم می ریم توی دل وحشت. همین که هست. میخواید بخواید، نمیخواید هم بازم بخواید.
و بعد سیریوس را محکم تکان داد و گفت: هوی سیریوس. چی چیو شبتون زیبا؟ بلند شو ببینم. داریم می ریم.
سیریوس با چشمان خمارش به جیمز نگاه کرد و گفت: به کجا چنین تند تند؟ الان نیمه ی شبه. فردا هم مثل سگ امتحان داریم. اگه الان خوب نخوابیم فردا به جای معجون باید خورشت وحشت تحویل اسلاگهورن بدیم. همینو میخوای؟ میخوای این ترم معجون سازی رو بیفتیم لوسیوس اینا بهمون بخندن؟ اون دختره... نکبت. اسمش چی بود! ها... اون یارو که
قیافه ش شبیه قارچ سمّیه... چی بود اسمش؟ یه ذره فکر کنید شاید یادتون بیاد. واقعاً یادتون نمیاد؟ خیلی خنگید دیگه. باید براتون تاسف خورد فقط. آها... آنی. می خواید بهمون بخنده؟ بچه ها... از من بکشید بیرون. من خسته م، مریضم، علیلم، ذلیلم. تو وضعیت روحی بدی قرار دارم. این لطف رو در حقم بکنید و امشب تنهایی ماجراجویی کنید. نمی دونم حالا میخواید چیکار کنید. میخواید مدرسه رو آتیش بزنید، آنی رو توی خواب بکشید، لوسیوس رو بزنید من هم از همین جا تماشاتون می کنم. امیدوارم که همه تون رو فردا زنده ببینم. شبتون پر ستاره و زیبا. بای... 



🦋#arty_D
💖#من_سوروس_هستم
🍿@fantasy_fans_platform
for their lies 🦋

🥀 | #Alan_Rickman |
🔗 | @fantasy_fans_platform |
~ Darkness 🖤🥀

🔗 | #Lucius_Malfoy |
🕷 | @fantasy_fans_platform |