【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs
47 subscribers
2.84K photos
51 videos
10 files
2 links
تالار اسرار چنل 🏃‍♀️
- @chamber_severus
جهت تب 🐚
- @tb_channeell
جغدونی چنل 📜
- @pm_severus
تب لیست چنل 🗞
- @HpTablist
بات ادمین 💬
- @likeseverus_bot
چَنِلِ هَمکار 🤝
1- @harrypotterhhh
2- @harry_potter_hp_love
Download Telegram
- فصل چهل و چهارم 📚
- پروژه: ~{ من سوروس هستم }~ 🦋

_ لطفاً.
صدای ریگولاس، در راهرویِ تاریک و مرموز منعکس شد. سیریوس بلک با چشمان سبزش به برادرش که یک سر و گردن از او کوتاه تر بود خیره ماند. این نگاهِ سیریوس با نگاه های دیگرش متفاوت تر بود. ریگولاس این را فوراً فهمید. برادرش مثل همیشه نبود. صدای نفس هایِ دو برادر در تاریکی و سکوت محضِ راهرو طنین انداخت. ریگولاس سرش را پایین انداخت و بعد از مکث کوتاهی گفت: سیریوس. لطفاً.
سیریوس، بی قرارانه به اطراف نگاه کرد و بعد گفت: چه قدر میخوای؟
ریگولاس سرش را پایین انداخت. با صدای کاملاً ناامیدی گفت: هزار گالیون.
سیریوس با چشمانی متعجب به چشمان آبی برادرش نگاه کرد و با جدیّت گفت: پس... خزانه ی عمارت چی؟ پدر سهم تو رو از بقیّه جدا کرده ریگولاس.
ریگولاس حرف برادرش را قطع کرد و با صدای آرامی گفت: من الان لازمش دارم. پدر اجازه نمی ده از سهم خودم استفاده کنم. یادت نیست! گفت باید هجده سالم بشه.
سیریوس دستش را بالا آورد، چانه ی برادرش را گرفت و صورتش را به او نزدیک کرد: متاسفم. من نمی تونم کمکت کنم.
پرده ای از اشک در چشمان ریگولاس جمع شد. سیریوس تعجب کرد. او هیچ وقت برادر کوچکش را این قدر ناراحت و مضطرب ندیده بود. دست های ریگولاس از شدّت استرس سرد شده بودند. پلک هایش را بست و اشک هایش بر روی گونه هایش سرازیر شدند. ریگولاس در حالی که اشک می ریخت، گفت: از من نپرس برای چی. از من نپرس چرا. فقط کمکم کن.
سیریوس، انگشتان ظریف و کشیده اش را روی گونه ی برادرش کشید و اشک هایش را پاک کرد. سپس گفت: من باید بدونم ریگولاس. این چیزی که از من میخوای خیلی زیاده. من باید بدونم که داری چیکار می کنی.
_ نمی تونم بگم. نمی تونم. سیریوس، مگه نگفتی که هر چی نیاز داشتی به خودم بگو.
سیریوس اخم کرد. ریگولاس به قیافه ی برادرش نگاه کرد و با تردید گفت: چرا این قدر عوض شدی؟ تو... سیریوس...
سیریوس بلک لب هایش را به هم زد و با آرامش گفت: عوض شدم چون تعجب کردم. چون هنوز گیج هستم. ریگولاس تو داری چیکار می کنی؟ ازم مقدار زیادی پول می خوای. ولی بهم نمی گی برای چی... انتظار داری تعجّب نکنم؟ مگه قرار نبود همه چیز رو به هَم بگیم؟ ریگولاس مگه ما به هَم قول ندادیم. خودت بهتر از من می دونی. دو سال دیگه از عمارت می خوام فرار کنم، پس به پول احتیاج دارم. من بزرگ ترین رازم رو بهت گفتم. ولی تو همه چیز رو از من پنهون می کنی؟
ریگولاس سکوت کرد. برادرش دروغ نمی گفت. سیریوس به او گفته بود که قصد فرار از عمارت را دارد. این بدین معنی بود که سیریوس توی این دو سال نباید ولخرجی می کرد. ناامید تر از قبل به برادرش نگاه کرد. شدیداً به او احتیاج داشت، ولی... سیریوس نمی توانست برای او کاری بکند.
_ پولی که برای مسابقه بهت دادن خیلی زیاده. حتی اگه بخوای هَم از عمارت فرار کنی باز اون همه پول رو نمی تونی استفاده کنی سیریوس.
سیریوس بلک، لب پایینش را گاز گرفت و بعد از مکث کوتاهی گفت: لازمش دارم.
ریگولاس، دست برادرش را پَس زد و از او چند قدم دور شد. با صدایی که می لرزید ادامه داد و گفت: باشه. باشه... تو خودخواهی. همه ش به فکرِ خودت و دوستات هستی. عوضی...
سیریوس چشمانش را بست و سعی کرد که آرامشش را حفظ کند. مچ دست برادر کوچکش را گرفت و او را به سمت خودش کشید: فریاد نکش ریگولاس. فریاد نکش. بابا من رو میکشه اگه به خزانه دست بزنم. تو هم که تا دو سال دیگه هجده ساله نمیشی. چطوری میخوای قرضت رو بهم بدی؟ به این فکر کردی؟
ریگولاس با چشمان پر از اشکش به سیریوس خیره ماند و با صدای لرزانش گفت: یکاریش می کنم. نمی دونم. از مادر قرض می گیرم و به تو می دم. مادر مثل تو نیست. هر وقت ازش چیزی بخوام بهم می ده.
سیریوس سعی کرد که برادر کوچکش را قانع کند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: ریگولاس، من که از روی خِساسَت بهت نمیگم که! من نمیدونم که تو میخوای با این همه پول چیکار کنی؟ اینه که منو می ترسونه. اگه دنبال خونه می گردی بابا عمارتِ اُپال رو ارث تو کرده. دیگه چی میخوای از این دنیا؟
ریگولاس بینی اش را بالا کشید و گفت: سیریوس حالت خوب نیست. من پول رو لازم دارم نه عمارت رو... نمی تونم عمارتِ به اون بزرگی رو بفروشم. بابا شک می کنه. اون وقت اون رو من چیکار کنم؟ اون عمارت لعنتی بیست هکتار فقط باغ داره. الکی نمی تونم روش قیمت بزارم. من فقط هزار گالیون میخوام.
_ برای چی؟ ریگولاس اینو به من بگو، قول می دم کمکت کنم. باور کن دارم راست می گم. اصلا ده هزار گالیون بهت می دم. خوبه؟ فقط بگو این حجم از پول رو برای چی میخوای؟ داری دردسر درست می کنی؟
ریگولاس اخم کرد و صدایش را کمی بالا برد: من بیشتر از تو دردسر درست می کنم؟ بابا هنوز قضیه ی اون دعوات توی مدرسه رو نمی دونه. اگه بفهمه، از ارث که محروم هستی، از زندگی هم محرومت می کنه.
چشمان سیریوس از فرط تعجّب درشت شد.
دستانش را مشت کرد و با لحن تندی گفت: فقط تو و مامان می دونید. مامان که نمی گه. اگه بابا بفهمه من هم میفهمم قضیه از کجا درز کرده.
_ پول.
سیریوس، موهایش را عقب داد. نفس عمیقی کشید و درحالی که این پا و آن پا می کرد گفت: 500 گالیون.
ریگولاس اعتراض کرد و گفت: 1000 گالیون. سیریوس خواهش می کنم ازت. لطفاً. ببین، دارم ازت خواهش می کنم. از من نپرس برای چی... فقط بهم کمک کن.
_ وای ریگولاس. من به تو چی بگم.

***

در اتاق باز شد و سیریوس بلک در آستانه ی در ظاهر شد. وارد اتاق شد و در را بست. جیمز و ریموس که روی تخت شان نشسته بودند به او نگاه کردند. ریموس که متوجّه ی دگرگونیِ دوستش شده بود گفت: سیریوس. کجا بودی؟ می دونی که نباید شب توی راهرو ها وِلگردی کنی؟
جیمز پاتر نقشه ی غارتگران را بالا آورد و در حالی که آن را تکان می داد گفت: سیریوس، اینجا دیگه هاگوارتز نیست. من دیگه نمی تونم مثل همیشه پیدات کنم. این نقشه ی بدبخت، زمانی کاربرد داشت که ما به قول خودت توی خاک هاگوارتز بودیم...
ریموس موهای به هَم ریخته اش را عقب داد و با صدای آرامی گفت: نمی خوای بگی کجا بودی؟
سیریوس شانه هایش را بالا انداخت و در حالی که با بی حوصلگی به سمت تخت خوابش می رفت گفت: با ریگولاس حرف می زدم. حرف های همیشگی... مهم نیست.
جیمز با تعجّب به ریموس خیره ماند. ریموس نیز شانه هایش را بالا انداخت. جیمز کنجکاوانه به سیریوس نگاه کرد و با لحن دوستانه ای گفت: مشکلی پیش اومده؟
سیریوس روی تخت رفت و چهاردست و پا خودش را به بالشتش رساند. سپس سرش را روی بالشتش گذاشت و بعد پتویش را تا سرش بالا کشید.
جیمز با نگرانی از روی تختش بلند شد و خواست که پیش سیریوس برود امّا در همین لحظه ریموس دستش را روی شانه ی جیمز گذاشت و جلوی او را گرفت. سپس با صدای آرامی، طوری که فقط جیمز بشنود، گفت: نه. فکر می کنم که نمی تونه بیشتر از این توضیح بده. فردا باهاش حرف می زنیم. یکم خسته ست.
جیمز سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد از مکث کوتاهی به سمت تخت سیریوس رفت. به آرامی رو تخت نشست. نفس عمیقی کشید و با آرامش خاصی گفت: برادر. اگه خواستی با یه نفر حرف بزنی، من همیشه هستم. باشه؟
صدای خفه ی سیریوس از زیر پتو شنیده شد: فردا من رو زود بیدار کن. دو صفحه ی آخرِ مبحثِ معجون های مبتدی رو نخوندم.
جیمز ابرویش را بالا انداخت و گفت: من که همیشه بیدارت می کنم لعنتی. خودت دوباره می گیری می خوابی 😐
سپس از روی تخت سیریوس بلند شد و به سمت تخت خودش رفت. روی تختش دراز کشید و آرام چشمانش را بست. می دانست که خیلی خسته هست و باید هر چه زودتر بخوابد. امّا استرسی غیرمنتظره تمام وجود او را فرا گرفته بود. قلبش تندتر از قبل می زد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامش قبلی اش را بدست آورد. چرا سیریوس مثل همیشه نبود؟ چه چیزی باعث شده بود که دوست پر جنب وجوشش این قدر گوشه گیر شود! جیمز دستانش را مشت کرد. نمی توانست آرام بگیرد. نه، نمی توانست. تا به حال، این قدر درگیر احوالاتِ او نشده بود. سیریوس همیشه می خندید. درست بود که خیلی صحبت می کرد و حرف های بی منطق و مبالغه آمیز می زد امّا هدف سیریوس چیز دیگری بود. جیمز تا به حال به این موضوع فکر نکرده بود. احساس فردی را داشت که چیز جدیدی را کشف کرده است. سیریوس درون ریز بود. یعنی همه ی مشکلات، گرفتاری ها و استرس هایش را درون خودش می ریخت. هیچ وقت از درد های کوچک و بزرگش حرف نمی زد و هیچ وقت نمی خواست دوستانش را ناراحت ببیند. پس واقعیّت این بود. در سخت ترین و بدترین شرایط، آن ورّاجی های بی حد و مرز برای این بود که جوّ سنگین استرس را تغییر دهد و حواس دوستانش را پرت کند. آن هم در حالی که خودش بیشترین فشارِ استرس را تحمل می کرد. سیریوس تلاش می کرد که افکار آن ها را درگیر چیزهای دیگری کند تا بتواند بارسنگین مشکلات و فشار استرس را از دوش آن ها بردارد و به دوش خود بکشد. در مسابقه ی معجون سازی، وقتی که سیریوس موادهای اولیه را بررسی می کرد دستانش می لرزید. ولی هیچکس متوجّه ی این موضوع نشد. این سیریوس بود که احساساتش را از آن ها مخفی می کرد. در حالی که بیشتر اطرافیان سیریوس گمان می کردند که او یک پسر عجیب، بی غیرت، پرحرف، خوشگذران و یک دنده است. سیریوس خصوصیت های خوب و بدِ بسیاری داشت. هیچ انسانی بی نقص نیست. پس هیچ کس نمی تواند از سیریوس چنین توقع ای داشته باشد. امّا سیریوس در کنار همه ی این ها، یک خصوصیتِ خیلی خاص داشت و آن این بود که سیریوس برای خوش حالی و راحتیِ تنها دوستانش هر کاری می کرد.
سیریوس بلک معنیه دوستی را کامل می کرد. پسری که هیچ وقت از مهر خانواده اش بهره نبرده بود آن هم فقط به این خاطر که در گروه گریفیندور افتاده بود. این چیزی بود که پشت نقاب سیریوس بلک می گذشت.
در چشمان برّاق جیمز هاله ای از اشک نمایان شد. دلش می خواست همین الان سیریوس را از خواب بیدار کند و او را محکم بغل کند...


دل نوشته ی نویسنده: در کنارِ این همه ورّاجی ها و شیطونی های بی حد و مرزت، تو یه دوست و یه برادر خیلی خوب بودی سیریوس.
* اشک هام رو پاک کردم. این اولین گریه م برای فن فیکشن من سوروس هستم بود❤️
_ سیریوس لطفاً ما رو دوباره بخندون. مثل همیشه.


🥀#arty_D
🦋#من_سوروس_هستم
🦚@fantasy_fans_platform
~ Nobody 🖤
~ Emma Queen 👑

💗#arty_D
🥟#pro
☕️#Emma_Watson
🌵@fantasy_fans_platform
~ Sooner or later 🥀🔗☁️

🦄#arty_D
🌸#pro
💜#Hermione_Granger
🦋@fantasy_fans_platform
~ Potion Master 🥀
~ Severus Snape ♡

🦋#arty_D
🌱#Grunge
☁️#Severus_Snape
💧@fantasy_fans_platform
🥀• I am Severus
🔗• Season One
☁️• Best Fan fiction of Severus Snape And Marauders in Tornado School 🏰

🖤 @Fantasy_fans_platform
- فصل چهل و پنجم 🦋
- پرونده: ~{ من سوروس هستم }~ ☁️


بعد از آن گفت وگویِ کوتاهی که گروه غارتگران داشتند چند ساعت گذشته بود و نیمه های شب از راه رسیده بود. قلعه ی تُرنادو در زیر نورِ مهتاب همانند یک غول عظیم جثه به نظر می آمد که در صدایِ سکوت شب به خواب رفته بود. همه جادوآموزان نیز در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
همه جا تیره و تار بود. شبح وار، در امتداد مسیر تاریک جنگل پیش می رفت. به سختی از لابه لای شاخه های بلند و کعج و معوج درختان عبور کرد. احساس می کرد که هر چه جلوتر می رود مسیرش تاریک تر می شود. صدای نفس های بریده ای از تاریکیه محض شنیده شد که او را وادار به توقّف کرد. ابرهای سیاه کنار رفتند و ماه کامل درخشان نمایان شد. در همان لحظه ی ترس برانگیز نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و شاخه های درختان را تکان داد. صدای برخورد شاخه ها باریک و کشیده فضای جنگل را پُر کرد. خیلی آرام و با احتیاط چند قدم به سمت جلو برداشت. عطر چوب مرطوب مشامش را پُر کرده بود.
- کسی اونجاست؟
صدایش می لرزید. چشمانش را بست و سعی کرد که آرام باشد. حالا قلبش تندتر از هر وقت دیگری می زد. در همین لحظه، صدای خُرخُر آرامی از پشت به گوشش رسید. نفسش در سینه اش حبس شد. نفس گرمی با پشت گردنش برخورد کرد و بعد ضربه ی محکمی به کمرش وارد شد و درحالی که شوکّه شده بود با صورت روی زمین افتاد. سایه ی بزرگی بر روی زمین افتاد و بعد دندان های تیزی در گردنش فرو رفت. از درد فریاد کشید و در حالی که زمین را چنگ می زد به قطرات خونی که از گردنش سرازیر شده بود و بر روی زمین می ریخت نگاه کرد...
سوروس اسنیپ از ترس کابوسِ وحشتناکی که دیده بود از خواب پرید و با دستش جلوی دهانش را گرفت تا فریاد نکشد. عرق سردی بر روی پیشانی اش نشسته بود و قلبش تند می زد. با چشمان درشت و مشکی رنگش به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی را از خواب بیدار نکرده است. دستش را از جلوی دهانش برداشت و در حالی که نفس نفس می زد زیر لب آرام زمزمه کرد.
- امروز چه روزیه؟
از روی تختش بلند شد. دستش را زیر تخت برد و دفترچه ی کوچکی را بیرون کشید سپس شروع به ورق زدن آن کرد. روی صفحه ی آخر نوشته هایش متوقف شد و عددی را زیر لب تکرار کرد.
 - این، این...
دفترچه اش را بست و آن را زیر تخت پرت کرد. از روی زمین بلند شد و در حالی که با دستش موهای تقریباً بلندش را پریشان می کرد در طول اتاق قدم زد. صدای ضعیفی از سمت یکی از تخت های اتاق به گوش رسید: چی شده سوروس؟ مشکلی پیش اومده؟
سوروس که غافلگیر شده بود به طرف کلاوس برگشت و با صدای خیلی آرامی گفت: هیچی. من فقط... باید برم دستشویی. آره.
کلاوس با قیافه ی کاملاً ژولیده ای که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده است به او نگاه کرد و گفت: اوهوم.
سپس سرش را روی بالشتش گذاشت و دوباره به خواب رفت. سوروس نفس عمیقی کشید و با قدم های آهسته به سمت تختش رفت. خم شد و چمدان مشکی رنگ قدیمی ای را از زیر آن بیرون کشید. با دستان لرزانش قفل آن را با صدای آرامی باز کرد و بعد ردایِ مشکی رنگش را بیرون آورد سپس در حالی که ردایش را در دست گرفته بود به سمت در رفت. در چوبی اتاق را باز کرد و بعد وارد راهروی نسبتاً تاریک راهرو شد.
هنوز هم دستانش می لرزید. نمی توانست کابوسی را که دیده بود از افکارش دور کند. درحالی که در امتداد راهروی تاریک پیش می رفت سعی کرد که ردایش را بپوشد. بعد از آن که ردایش را به تن کرد دست به سینه شد تا خود را با آن بپوشاند. اگر یکی از اساتید او را در سالن گریفیندور می دید پیش خود درباره ی اسنیپ چه فکری می کرد؟
احساس مبهمی تمام وجودش را فرا گرفت. آب دهانش را قورت داد و به مسیرش ادامه داد. حس می کرد که هر چه بیشتر پیش می ورد مسیرش طولانی تر می شود. دقایقی گذشت و بالاخره به ورودی سالن گریفیندور رسید. به بالایِ درِ ورودی نگاه کرد که پرچم گروه گریفیندور را بر آن آویزان کرده بودند. لحظه ای درنگ کرد و با خود اندیشید. شاید یک طلسم یا جادویی را برای جلوگیری از ورود بیگانه ای کار گذاشته بودند. هر چیزی ممکن بود. پس باید محتاطانه عمل می کرد. چوبدستی اش را از آستین ردایش بیرون کشید و بعد با مهارت آن را تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: فینیت اینکانتاتِم...
سپس بینی اش را بالا کشید و به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی آن اطراف نیست. حالا وقت آن رسیده بود که پا به حریم گریفیندور بگذارد. بیشتر احساس متجاوز بودن به او دست می داد تا یک ناجی... با احتیاط وارد سالن شد و خودش را به پله ها رساند. از پله ها بالا رفت تا اینکه به پاگرد سوم رسید. وارد راهروی بزرگی شد و در امتداد مسیر پیش رفت. در همین حین به درهای چوبی ای که با فاصله ی کمی از یکدیگر قرار داشتند خیره ماند. یکی از این اتاق ها متعلّق به غارتگران بود، امّا کدام؟ کدام یکی از این درها متعلّق به اتاق غارتگران بود؟ اسنیپ دستانش را مشت کرد و با نگرانی به اطراف نگاه
کرد. تلاش کرد تا یک نشانه و یا خاطره ای را از دوران کوتاه صُلحَش با غارتگران به یاد بیاورد. چون در آن مدّت زمانِ کوتاه، سوروس اسنیپ اجازه ی ورود به خوابگاه گریفیندور را فقط تا زمان پایان مسابقه داشت و این اولین بارش نبود که پا به این خوابگاه می گذاشت. تنها تفاوتش با دفَعات قبلی این بود که این بار بدون اجازه پا به این سالن مرموز گذاشته بود. امّا حالا، او دنبال چیز دیگری بود. فقط یک نشانه... یک علامت... آه
سوروس فکورانه به اطراف نگاه کرد. هر وقت سیریوس به همراه دوستانش راهیه خوابگاه می شد جمله ی عجیبی را دائماً تکرار می کرد. البتّه این جمله فقط برای افرادی چون او عجیب و بی مفهوم به نظر می آمد. پس این یعنی غارتگران منظور او را به خوبی می فهمیدند. چشمانش را بست تا آن جمله را با جزئیات کامل به یاد آورد. شبیه سازی از سیریوس در ذهنش ترسیم شد که لِی لِی کنان با فاصله ی زیادی از غارتگران به سمت خوابگاه می رفت.
- چپ، چپ، چپ. دوازده نه، سیزده نه، چهارده نه، پانزده آره. دام دی دام دی دام دی... چپ، چپ، چپ. دوازده نه، سیزده نه، چهارده نه، پانزده آرههه. زرزروس، به اتاق غارتگران خوش اومدی. بیا با هم آتیش بسوزونیم. این قسمت رو می بینی؟ من بر این منطقه از خوابگاه حکومت می کنم. اون طرف هم حکومت نظامیه جانسونه. 😐 یکم قاطیه. بی خیال.
سوروس مشتش را به نشانه ی پیروزی بالا آورد و با جدیّت زیر لب گفت: اون خُل و چِل بازی در نمی آورد. چون خوابگاهشون عوض شده بود اونا نمی تونستن اتاق شون رو پیدا کنن. برای همین علامت می گذاشتن. سیریوس می گفت چپ... این یعنی اتاق شون سمت چپه. دوازده نه. سیزده نه. چهارده نه. پانزده آره. اتاق شون پانزدهمین در بوده. تبیدتثصبدبتبمتصبصتبامنب... فهمیدم. فهمیدممم.
بی درنگ به ابتدای مسیر نگاه کرد و شروع به شمردن درها کرد. با صدای آرامی از اولین در چوبی شروع کرد تا به یازدهمین در رسید. سپس به مسیرش ادامه داد. از مقابل هر در که عبور می کرد، آن را می شمرد.
- چپ، چپ، چپ ... دوازدهمی نه، سیزدهمی نه، چهاردهمی نه...
و بعد مقابل یک در چوبی ایستاد و گفت: پانزدهمی آره.
نفس در سینه اش حبس شد. حالا کاملاً مضطرب بود. نمی توانست این احساس را در خودش سرکوب کند. اگر اشتباه کرده باشد چه؟ نه، امکان نداشت. چشم هایش را بست و چیزی را زیر لب زمزمه کرد. سپس  دستش را دراز کرد و انگشتان ظریف و کشیده اش را دور دستگیره ی دَر حلقه کرد. نمی دانست باید چه کار کند. اگر دَر می زد ممکن بود همه را بیدار کند و اگر بی اجازه وارد اتاق آن ها می شد...
چینی بر پیشانی اش انداخت و با صدای آرامی گفت: وای خدا، من حالا باید چی کار کنم؟ چه غلطی کنم؟
و با نگرانی به انتهای سالن خیره ماند. چشمانش از فرط تعجب درشت شد. احساس کرد که قلبش می خواهد از دهنش بیرون بجهد. دستانش به شدّت می لرزید. سایه ی تقریباً بلندی در انتهای پاگرد سوم نمایان شده بود. این بدین معنی بود که فردی یا دارد از آن جا می گذرد یا وارد راهرو می شود. فرقی نمی کرد که کدام یکی از این دو مورد بود. هر دویشان تقریباً به یک اندازه خطرناک بودند. پس باید چه می کرد؟
دستگیره را چرخاند و در را باز کرد، سپس وارد اتاق شد و در را بست.


                   ***


در اتاق را بست و بعد به آن تکیّه داد. صدای نفس هایش اتاق را پُر کرده بود. آب دهانش را قورت داد و با دستش دکمه ی یقه اش را باز کرد تا بهتر بتواند نفس بکشد. چند ثانیه گذشت تا اینکه حالش کمی جا آمد. امّا هنوز مضطرب بود. اتاق را از نظر گذراند. همه جا تاریک بود و فقط قسمت کوچکی از اتاق بود که با نور کمرنگ ماه روشن باقی مانده بود. این اتاق نسبت به اتاق های دیگری که دیده بود شلوغ تر و شلخته تر بود. پس بی شک، این اتاق متعلّق به غارتگران بود. نفس عمیقی کشید. احساس می کرد که کمی آرام شده است. شاید به این خاطر بود که از خطر لو رفتن نجات پیدا کرده بود. علّتش هر چه که بود این اتاق نبود... خیلی آرام و آهسته به سمت جلو قدم برداشت و کورمال کورمال راهش را در میان وسایل هایی که روی زمین ریخته بود پیدا کرد. به طرف یک تخت خالی رفت. دقیقاً همان تختی که به پنجره نزدیک تر بود. چشمانش را تنگ کرد. این تخت مال ریموس بود؟
امّا... در این اتاق دو تخت خالی وجود داشت. یک تخت خالی دیگر هم در سمت چپ بود. لب پایینش را گاز گرفت و خیلی آرام به تخت سیریوس خیره ماند. اتاق در سکوت غرق شده بود و تنها صدایی که شنیده می شد صدای نفس های سوروس بود. اگر این سیریوس بود پس احتمالاً آن یکی هم...
در همین لحظه نفس گرمی به پشت گردنش خورد. رنگ از صورتش پرید و وحشتِ کابوسی را که در خواب دیده بود دوباره احساس کرد. دلش می خواست فریاد بکشد. قلبش تند می زد. این نمی توانست واقعی باشد...
بی حرکت به مقابلش خیره ماند. شاید اشتباه می کرد! پس این نفس های گرم چه؟ این ها هم الکی بودند؟ دستی موهای بلندش را از پشت چنگ زد و سر سوروس
را محکم عقب کشید. سوروس ترسید. سرِ چوبدستی ای را زیر گلویش احساس کرد. صاحب چوبدستی موهایِ او را بیشتر کشید و دهانش را به گوش او نزدیک تر کرد. سپس با صدایِ دورگه ای گفت: اینجا، چه غلطی می کنی؟
سوروس که ترسیده بود آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان امّا آرامی گفت: #من_سوروس_هستم
صاحب چوبدستی فوراً پاسخ داد و گفت: نپرسیدم کی هستی. گفتم اینجا چه غلطی می کنی؟
- هیچی، همین طوری اومدم هواخوری... حالا اگه خیلی ناراحتی می تونم برم یه جای دیگه.
جیمز پاتر جدی تر از قبل گفت: اینجا محدوده ی غارتگرانه. هیچ غلطی نمی خوری...
 
دل نوشته ی نویسنده: ای کاش سیریوس رو همونجا خفه می کرد 😐 نه؟


💖#arty_D
🕷#من_سوروس_هستم
🦋@fantasy_fans_platform
دوستان 🖤

قسمت جدید چنلمون رو هم اضافه کردیم 👐
شما می تونید تمامیه حواشی، فکت ها، سانسورها و توییت های فن فیک « من سوروس هستم » و « به خاطر هری » رو توی این چنل یعنی موزه ی فن فیکشن مون دنبال کنید 😹🖤

@Museum_Severus 🦋
@Museum_Severus 🦋

لطفا از موزه ی فن فیک مون استقبال کنید 🙏
نکته ی بعدی هم اینه که لطفاً از این ایده کپی نکنید حالا به هر روشی... مطمئن باشید برخورد می کنیم
Tom Felton via IGS 😻💚
live Video

پ.ن: فقط اونی که کامنت گذاشته: اِما چطوره؟ 😹😹❤️

🦋#update
🥀#Tom_Felton
🔗@fantasy_fans_platform
~ after darkness 🖤🥀

🦋#Edit
🕷#pro
🎨#Severus_Snape
🍷@fantasy_fans_platform
~ Drarry 💚❤️
~ Love is Love 🏳‍🌈

🧚‍♀#Edit
🐍#Pro
🦄#Drarry
🦋@Fantasy_fans_platform
~ Drarry 🥀🦋
~ Free at Love 🏳‍🌈

🐍#Edit
🌸#pro
🔥#Drarry
@fantasy_fans_platform
~ Black's Brothers as Girl 🖤🥀
~ Sirius & Regulus

🐍#Edit
🌼#pro
💧#Sirius_Black
👑@fantasy_fans_platform
But you didn't see 🥀🖤

🦋 | #Alan_Rickman |
🌸 | @fantasy_fans_platform |
درخواستی؟ 💌
@pm_severus

موزه ی فن فیک مون 📚
@Museum_severus

تالار اسرار چنل 🏛
@chamber_severus
Forwarded from 【 s ʟɪᴋᴇ sᴇᴠᴇʀᴜs (ᵃʳᵗᴇᵐᶦˢ)
🥀• I am Severus
🔗• Season One
☁️• Best Fan fiction of Severus Snape And Marauders in Tornado School 🏰

🖤 @Fantasy_fans_platform