بدون معطلی اماده شدم و رفتم بیرون..میخواستم تمام سعیم رو بکنم تا از فکر جکسون بیام بیرون!
یه لبخند گنده زدمو رفتم سمت اشپزخونه،باز هم صدای خنده هاش..نمیدونستم چه جوری میتونه همیشه اینقدر شاد و بیخیال باشه!
وارد اشپزخونه شدم..انگار داشتن جه بوم هیونگ رو مسخره میکردن و میخندیدن..منم خندم گرفت! جی بی روی این مسائل خیلی حساس بود..گوشا قرمز شده بود از عصبانیت! تکیه دادم به چهارچوب در و منتظر انفجارش شدم!
با کمال تعجب زد زیر خنده!با تعجب رفتم سمتشون:
واای پسر!چه قدر پیشرفت کردی هیونگ..مطمئنم اگر این حرفا رو پارسال بهت میزدن همه رو خفه میکردی!
:دارم سعی میکنم باهاتون کنار بیام!
:اها بله!قانع شدم:|
نگام چرخید سمت جکسون..ازم دوری میکرد!انگار فهمیده بود نگاهم بهش معمولی نیست!حس کردم موذب شد،از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون..
لیوان چاییم رو برداشتم و یه قلپ خوردم..چشمام رو بستم و توی ذهنم به خودم تلقین کردم که اون مال من نیست..
یه لبخند گنده زدمو رفتم سمت اشپزخونه،باز هم صدای خنده هاش..نمیدونستم چه جوری میتونه همیشه اینقدر شاد و بیخیال باشه!
وارد اشپزخونه شدم..انگار داشتن جه بوم هیونگ رو مسخره میکردن و میخندیدن..منم خندم گرفت! جی بی روی این مسائل خیلی حساس بود..گوشا قرمز شده بود از عصبانیت! تکیه دادم به چهارچوب در و منتظر انفجارش شدم!
با کمال تعجب زد زیر خنده!با تعجب رفتم سمتشون:
واای پسر!چه قدر پیشرفت کردی هیونگ..مطمئنم اگر این حرفا رو پارسال بهت میزدن همه رو خفه میکردی!
:دارم سعی میکنم باهاتون کنار بیام!
:اها بله!قانع شدم:|
نگام چرخید سمت جکسون..ازم دوری میکرد!انگار فهمیده بود نگاهم بهش معمولی نیست!حس کردم موذب شد،از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون..
لیوان چاییم رو برداشتم و یه قلپ خوردم..چشمام رو بستم و توی ذهنم به خودم تلقین کردم که اون مال من نیست..
جی بی:
وارد اتاق تمزین شدیم،کولم رو یه گوشه پرت کردم و شروع کردم به کش دادن بدنم،با وجود یونگجه روحیم خیلی بهتر شده بود.. باید کم کم برمیگشتم به همون جه بومه قبلی!
از توی ایینه نگاهم افتاد به جین، امروز به طرز عجیبی ساکت شده بود!رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم روی شونش،ترسید!
یه نگاه بهم انداخت و دستش رو گذاشت روی قلبش و چشمام رو بست،با حالت غر مانند گفت:
ترسیدم!
از قیافش خندم گرفت ولی سریع به خودم اومدم:
کاری نکردم که بترسی..چته جین! چرا انقدر تو خودتی؟!
چند لحظه نگام کرد،یه لبخند زد و گفت:
هیچی هیونگ...میخوام کم کم سعی کنم باهاش کنار بیام!
از روی کنجکاوی اخم کردم:
با چی؟!
قبل از اینکه حرفی بزنه در باز شد و رئیس اومد داخل!
برای یک لحطه استرس گرفتم! حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که رئیس شخصا اومده!
بعد از احترام گذاشتن و کمی تشریقات شروع کرد صحبت کردن:
بچه ها میدونم همتون اماده دیبوت کردنین اما اصلی ترین عضو گروهتون رو ندارین...صدای اصلی!
بهتون گفته بودم اخر این ماه یه فرد جدید به گروهتون اضافه میشه... پشته در منتظره تا بهش بگم بیاد تو!من همه ی حرف ها و همه ی شرط ها برای توی یک گروخ موندن رو بهش گفتم...فکر میکنم بتونین باهاش کنار بیاین...
یه نفس گرفت و روش رو کرد سمته در:
چوی یونگجه..بیا داخل!
به یکباره قلبم ریخت!نه..نه!امکان نداره خودش باشه..یونگجه!
قبل از اینکه بتونم ذهنم رو مرتب کنم در باز شد و یونگجه رو توی چهار چوب در دیدم!
به وضوح وا رفتم..سرش پایین بود!منو ندید!با قدم های سنگین اومد سمتمون...
نمیدونستم باید چه کار بکنم!مغزم کار نمیکرد..هیچ راهه در رویی نداشتم!
رئیس داشت حرف میزد اما تمام حواسم روی یونگجه که سرش پایین بود متمرکز شده بود!
با شنیدن اسمم به خودم اومدم!
وارد اتاق تمزین شدیم،کولم رو یه گوشه پرت کردم و شروع کردم به کش دادن بدنم،با وجود یونگجه روحیم خیلی بهتر شده بود.. باید کم کم برمیگشتم به همون جه بومه قبلی!
از توی ایینه نگاهم افتاد به جین، امروز به طرز عجیبی ساکت شده بود!رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم روی شونش،ترسید!
یه نگاه بهم انداخت و دستش رو گذاشت روی قلبش و چشمام رو بست،با حالت غر مانند گفت:
ترسیدم!
از قیافش خندم گرفت ولی سریع به خودم اومدم:
کاری نکردم که بترسی..چته جین! چرا انقدر تو خودتی؟!
چند لحظه نگام کرد،یه لبخند زد و گفت:
هیچی هیونگ...میخوام کم کم سعی کنم باهاش کنار بیام!
از روی کنجکاوی اخم کردم:
با چی؟!
قبل از اینکه حرفی بزنه در باز شد و رئیس اومد داخل!
برای یک لحطه استرس گرفتم! حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که رئیس شخصا اومده!
بعد از احترام گذاشتن و کمی تشریقات شروع کرد صحبت کردن:
بچه ها میدونم همتون اماده دیبوت کردنین اما اصلی ترین عضو گروهتون رو ندارین...صدای اصلی!
بهتون گفته بودم اخر این ماه یه فرد جدید به گروهتون اضافه میشه... پشته در منتظره تا بهش بگم بیاد تو!من همه ی حرف ها و همه ی شرط ها برای توی یک گروخ موندن رو بهش گفتم...فکر میکنم بتونین باهاش کنار بیاین...
یه نفس گرفت و روش رو کرد سمته در:
چوی یونگجه..بیا داخل!
به یکباره قلبم ریخت!نه..نه!امکان نداره خودش باشه..یونگجه!
قبل از اینکه بتونم ذهنم رو مرتب کنم در باز شد و یونگجه رو توی چهار چوب در دیدم!
به وضوح وا رفتم..سرش پایین بود!منو ندید!با قدم های سنگین اومد سمتمون...
نمیدونستم باید چه کار بکنم!مغزم کار نمیکرد..هیچ راهه در رویی نداشتم!
رئیس داشت حرف میزد اما تمام حواسم روی یونگجه که سرش پایین بود متمرکز شده بود!
با شنیدن اسمم به خودم اومدم!
Forwarded from عکس نگار
چرا مرا بند نمی کنی به خودت؟
من بند شدن میخواهم
من مالِ کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مالِ کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت ، حوالی آن نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد
#شب_بخیر
#jackson
@fancafe
من بند شدن میخواهم
من مالِ کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مالِ کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت ، حوالی آن نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد
#شب_بخیر
#jackson
@fancafe
آهنگ شب بخیر امشبمون رو یکی از ممبرای گلمون داده😍
آهنگ از 《shawn mendes》به اسم
《Life of the party》
#شب_بخیر
👇👇👇👇👇👇
آهنگ از 《shawn mendes》به اسم
《Life of the party》
#شب_بخیر
👇👇👇👇👇👇