𝑭𝒂𝒏𝒄𝒂𝒇𝒆 𝑮𝑶𝑻𝟕🕊
4.39K subscribers
113K photos
28.3K videos
2.31K files
23.5K links
The greatest informing source of GOT7 in Iran~💚

💻Site
www.fancafe1got7.ir

📸Instagram
@FancafeGot7

🗂Archives
@FancafeProgramArchive
@fancafegot7arcive

🪴Daily
@unfdaily

🐣Tweet
@iGOT7tweets

❄️Support team
@Fancafe_Guidance

🔴Admins
@QandA_FC
Download Telegram
𝑭𝒂𝒏𝒄𝒂𝒇𝒆 𝑮𝑶𝑻𝟕🕊
Photo
ترجمه ی پستهای حمایتی جکسون،مارک ،یونگجه و یوگیوم از آلبوم سولوی جونکی :

جکسون : اولین آلبوم سولوی برادر من "think about you" منتشر شد❤️موزیک ویدیو خیییییییلی عالیه. من بیشتر از 10 بار موزیک ویدیو رو تماشا کردم، نمیتونم دیدنشو متوقف کنم (منم همینطور،عالی بود)

مارک : هیونگ این آهنگ خیییییلی خوبه ، خیییلی عالی و باحاله

یوگیوم : هیونگ به نظر میاد توی این آهنگ یه بغض خاصیه

یونگجه : هیونگ خیییلی باحاله. هیچوقت کهنه نمیشه.من هنوزم دارم بهش گوش میدم

@fancafe
آپدیت اینستاگرام جیمین عزیز عضو 15& با یونگجه

#youngjae
@fancafe
پروسلی ان "به من نگاه کن"👀
جی بی از خواب بیدار میشه و اکثر خاطرات رو یادش میاد..حتی خاطره ی اینکه جونیور رو بوسیده.. اما چون قبول این قضیه براش سخته فکر میکنه که خواب دیده!جونیور تا صبح بیدار بوده..وقتی جی بی میبینتش با خنده خوابی رو که دیده براش تعریف میکنه و جونیور با سردی به سمت اتاقش میره..
مارک برای اینکه بهش دلداری میره پیشش و جونیور ازش خواهش میکنه که همیشه همینجوری بمونه و برای اولین بار هیونگ خطابش میکنه...
قسمت بعد...👇
❗️"بــــِـــه مــــَـــن نـــِــگــآه کــُــن"❗️
By:negar&shahrzad
part:17

#dastan
#look_at_me
مارک:
دنبال خودم کشیدمش،از اینکه انقدر باهام احساس صمیمیت میکرد موذب شده بودم!من نمیتونستم مثل خودش باهاش گرم باشم..نمیتونستم هم سرد باشم!
نفسمو با صدا دادم بیرون..هیچ فکر نمیکردم زندگی با چند نفر انقدر سخت باشه!

از اتاق رفتیم بیرون،بم بم و یوگیوم نبودن!
با صدا جکسون چرخیدم سمتش:
جلل خالق:| دست تو دست هم از یه اتاق میاین بیرون جدیدا! یادمه یکی میگفت تحمل کردنه یکی برام سخته!
جین خیلی بی حوصله گفت:
دهنتو ببند جکسون!
جکسون خندید و رفت سمت حموم.. چرخیدم سمت جین:
تو حالت از من بهم میخوره؟!
هول شد:
نه..نه!اصلا!!یعنی..قبلا چرا..تا همین هفته ی پیش ازت بدم می اومد..
:الان چی؟!
چند لحظه نگام کرد:
الان؟!...حس میکنم مثل برادر میتونم بهت تکیه کنم!
از حرفش خوشم اومد..یه لبخند گنده نشست روی لبام..دستم رو اوردم بالا و منتظر شدم تا بکوبه روی دستم..یه لبخند بی جون زد و دستشو کوبید..
یه چشمک خوشگل زدم:
هواتو دارم..

متقابلا لبخندی تحویلم داد..
راستش از این که این موضورو بامن مطرح کرده بود هم متعجب بودم و هم خوشحال
که البته نمیدونم چرا؟!
یوگیوم
چشامو که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت بم بم بود که غرق خواب بود
تختامون روبه روی هم بود و اینکه هر روز تو خاب بهش زل بزنم برام عادت شده بود..
یه عادت ترک نشدنی!
فکرم کشیده شد سمت اونروز..از اونموقه خیلی باهاش سنگین رفتار میکردم و این دست خودم نبود!
با رفتارش و طرز فکرش عصبیم میکرد..
بدون اینکه چشم ازش بردارم رفتم سمتشو گوشه تختش نشستم
گوشه ملافه ای که روش بودو گرفتم و کردم توی گوشش..
اخم شیرینی کرد و دستشو اورد بالا و گوششو خاروند..
لبخندی زدمو دوباره کارمو تکرار کردم
این دفعه سرشو تکون داد و یکم تو جاش جا به جا شد..
مثل اینکه نمیخاد بیدار شه!
خم شدم رو صورتش تا گازش بگیرم که یه دفعه چشاشو باز کرد..
تو همون حالت موندمو زل زدم به چشاش..
انگار قدرت فکر کردنو ازم گرفته بودن
کم کم به خودش اومد و چشاش از تعجب گرد شدن..
دستشو گذاشت رو شونمو به عقب هلم داد
ملافشو دور خودش پیچوند و گفت
:یااا داری چیکار میکنی منحرف؟؟
از حالتش خندم گرفت
:از اولم میدونستم به من چشم داری..
شاید این درست ترین حرفی بود ک تو زندگیش زده بود..
خندم بلند تر شد..خودشو کشید سمتم
:هی داری میخندی!! اشتی؟؟ البته من هنوز نفهمیدم برای چی باهام قهر بودی!!
موهاشو بهم ریختم
:من بخامم دلم نمیاد باتو قهر کنم..
مشکوک نگام کرد
:واستا ببینم داشتی چیکار میکردی که الان اینقدر مهربون شدی؟!
بلند شدم و رفتم سمت در
:اونش دیگه به خودم مربوطه
متکاشو برداشت پرت کرد سمتم..جاخالی دادم
:الکی زور نزن چون نمیگم بهت
درو اتاقو بستم که صداش اومد
:میکشمت یوگیوم
با دیدن مارک هیونگ و جونیور کنار هم جا خوردم..
یه تشکر به مارک هیونگ بدهکار بودم.خیلی بهم کمک کرد..
صبح به خیر بلندی گفتم و منتظر جواب نموندم و رفتم سمت دسشویی..
بم بم
بعد از رفتن یوگیوم دوباره سرجام دراز کشیدم
اگه نبود مطمئنم تا الان دیوونه میشدم

صدای خنده ی جکسون..خنده ای که فقط و فقط از روی تمسخر بود یه لحظه ام از تو گوشم بیرون نمیرفت!
چه قدر دوست داشتم که بزنم زیر همه چی و قبل از دبیوت گروهو ترک کنم..
گروه بدون منم براش مشکلی پیش نمیاد!
این بچه ها خیلی بااستعدادن~
هر وقت که به این موضوع فکر میکردم یه چیزی مانعم میشد که این تصمیمو عملی کنم..
هنوز نفهمیدم چیه ولی فکر کنم اونقدر برام مهم باشه که دارم براش اینجا اینقدر زجرو تحمل میکنم!!
بدون معطلی اماده شدم و رفتم بیرون..میخواستم تمام سعیم رو بکنم تا از فکر جکسون بیام بیرون!
یه لبخند گنده زدمو رفتم سمت اشپزخونه،باز هم صدای خنده هاش..نمیدونستم چه جوری میتونه همیشه اینقدر شاد و بیخیال باشه!
وارد اشپزخونه شدم..انگار داشتن جه بوم هیونگ رو مسخره میکردن و میخندیدن..منم خندم گرفت! جی بی روی این مسائل خیلی حساس بود..گوشا قرمز شده بود از عصبانیت! تکیه دادم به چهارچوب در و منتظر انفجارش شدم!
با کمال تعجب زد زیر خنده!با تعجب رفتم سمتشون:
واای پسر!چه قدر پیشرفت کردی هیونگ..مطمئنم اگر این حرفا رو پارسال بهت میزدن همه رو خفه میکردی!
:دارم سعی میکنم باهاتون کنار بیام!
:اها بله!قانع شدم:|
نگام چرخید سمت جکسون..ازم دوری میکرد!انگار فهمیده بود نگاهم بهش معمولی نیست!حس کردم موذب شد،از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون..
لیوان چاییم رو برداشتم و یه قلپ خوردم..چشمام رو بستم و توی ذهنم به خودم تلقین کردم که اون مال من نیست..
جی بی:
وارد اتاق تمزین شدیم،کولم رو یه گوشه پرت کردم و شروع کردم به کش دادن بدنم،با وجود یونگجه روحیم خیلی بهتر شده بود.. باید کم کم برمیگشتم به همون جه بومه قبلی!
از توی ایینه نگاهم افتاد به جین، امروز به طرز عجیبی ساکت شده بود!رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم روی شونش،ترسید!
یه نگاه بهم انداخت و دستش رو گذاشت روی قلبش و چشمام رو بست،با حالت غر مانند گفت:
ترسیدم!
از قیافش خندم گرفت ولی سریع به خودم اومدم:
کاری نکردم که بترسی..چته جین! چرا انقدر تو خودتی؟!
چند لحظه نگام کرد،یه لبخند زد و گفت:
هیچی هیونگ...میخوام کم کم سعی کنم باهاش کنار بیام!
از روی کنجکاوی اخم کردم:
با چی؟!
قبل از اینکه حرفی بزنه در باز شد و رئیس اومد داخل!
برای یک لحطه استرس گرفتم! حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که رئیس شخصا اومده!
بعد از احترام گذاشتن و کمی تشریقات شروع کرد صحبت کردن:
بچه ها میدونم همتون اماده دیبوت کردنین اما اصلی ترین عضو گروهتون رو ندارین...صدای اصلی!
بهتون گفته بودم اخر این ماه یه فرد جدید به گروهتون اضافه میشه... پشته در منتظره تا بهش بگم بیاد تو!من همه ی حرف ها و همه ی شرط ها برای توی یک گروخ موندن رو بهش گفتم...فکر میکنم بتونین باهاش کنار بیاین...
یه نفس گرفت و روش رو کرد سمته در:
چوی یونگجه..بیا داخل!
به یکباره قلبم ریخت!نه..نه!امکان نداره خودش باشه..یونگجه!
قبل از اینکه بتونم ذهنم رو مرتب کنم در باز شد و یونگجه رو توی چهار چوب در دیدم!
به وضوح وا رفتم..سرش پایین بود!منو ندید!با قدم های سنگین اومد سمتمون...
نمیدونستم باید چه کار بکنم!مغزم کار نمیکرد..هیچ راهه در رویی نداشتم!
رئیس داشت حرف میزد اما تمام حواسم روی یونگجه که سرش پایین بود متمرکز شده بود!
با شنیدن اسمم به خودم اومدم!
(2) Twitter.TS
107.6 KB
آپدیت ویبو جکسون : ولنتاین (چینی) مبارک
#jackson
@fancafe
گیف های امشب از دوتا عضو سکشی گروه جکسون و جی بی
#جکبوم

#jackson #jb
#gif @fancafe