یکم که گذشت از تو ایینه نگاش بهم افتاد..
سرجاش وایستاد..
نفس نفس زنان گفت
:از کیه اونجا وایستادی؟؟
الکی هول شدم..
:من...عه..خیلی نیست!!
لبخند کمرنگی زدو رفت اهنگو قطع کرد..
رفتم رو زمین نشستم و خوراکیارو گذاشتم کنارم..
بدون هیچ حرفی اومد و رو به روم نشست..
:حس میکنم اندازه پنج سال سبک شدم!
چه قدر جدیدا دلم داشت واسه همه میسوخت!!
ظاهر هیچ کدومشون با باطنشون هماهنگی نداشت...
باور اینکه این همه سال عاشق جی بی بوده برام سخت بود!!
:نمیخای چیزی بگی؟؟
به خودم اومدم
:چرا بهش نمیگی؟
با استرس اشکاری نگام کرد
:فکر کردی نمیخواستم این کارو بکنم؟
خیلی تو این فکر بودم که بهش بگم و حداقل خودمو راحت کنم..ولی میترسیدم..
از اینکه ازم متنفرشه میترسیدم..
آه بلندی و کشید و ادامه نداد
نمیتونستم درکش کنم ولی میدونستم تو شرایط بدی گیر کرده..
:حالا که انا نیست فکر کنم بتونی این کارو کنی
با نگرانی داشت بهم گوش میداد
:اگه این کارو نکنی زندگی خودتو با دستات نابود کردی!
:من...من باید چیکار کنم؟؟!!
شونه ای بالا انداختم..
:تو رو نمیدونم ولی اگه من بودم میبوسیدمش!
چشاش از تعجب گرد شدن..
:چی..چیکار میکردی؟؟
:اعتراف!میبوسیدمش..اینطوری خلاصه میشد!!
حس کردم رنگش پرید
:یعنی..من برم جه بومو ببوسم؟؟
نه نه این امکان نداره!!
:منم نگفتم این کارو کنی..گفتم اگه من جات بودم همچین کاری میکردم..
بهتره سریع یه کاری کنی تا دوباره عاشق نشده..
با این حرفم سرشو با دستاس پوشوند..
:نه نه دیگه تحمل ندارم..نمیتونم علاقش به کسی رو ببینم!!
:پس بهتره عجله کنی..
نگاهی به ساعت انداختم
:فکر کنم موندنمون اینجا زیادی طول کشیده..
بلند شو بریم..
نگاهی به خوراکیا انداخت
:ولی من گشنمه..
اینو گفتو رفت سمت مشما..
از کارش خندم گرفت..به نظرم ادم جالبی بود!
سرجاش وایستاد..
نفس نفس زنان گفت
:از کیه اونجا وایستادی؟؟
الکی هول شدم..
:من...عه..خیلی نیست!!
لبخند کمرنگی زدو رفت اهنگو قطع کرد..
رفتم رو زمین نشستم و خوراکیارو گذاشتم کنارم..
بدون هیچ حرفی اومد و رو به روم نشست..
:حس میکنم اندازه پنج سال سبک شدم!
چه قدر جدیدا دلم داشت واسه همه میسوخت!!
ظاهر هیچ کدومشون با باطنشون هماهنگی نداشت...
باور اینکه این همه سال عاشق جی بی بوده برام سخت بود!!
:نمیخای چیزی بگی؟؟
به خودم اومدم
:چرا بهش نمیگی؟
با استرس اشکاری نگام کرد
:فکر کردی نمیخواستم این کارو بکنم؟
خیلی تو این فکر بودم که بهش بگم و حداقل خودمو راحت کنم..ولی میترسیدم..
از اینکه ازم متنفرشه میترسیدم..
آه بلندی و کشید و ادامه نداد
نمیتونستم درکش کنم ولی میدونستم تو شرایط بدی گیر کرده..
:حالا که انا نیست فکر کنم بتونی این کارو کنی
با نگرانی داشت بهم گوش میداد
:اگه این کارو نکنی زندگی خودتو با دستات نابود کردی!
:من...من باید چیکار کنم؟؟!!
شونه ای بالا انداختم..
:تو رو نمیدونم ولی اگه من بودم میبوسیدمش!
چشاش از تعجب گرد شدن..
:چی..چیکار میکردی؟؟
:اعتراف!میبوسیدمش..اینطوری خلاصه میشد!!
حس کردم رنگش پرید
:یعنی..من برم جه بومو ببوسم؟؟
نه نه این امکان نداره!!
:منم نگفتم این کارو کنی..گفتم اگه من جات بودم همچین کاری میکردم..
بهتره سریع یه کاری کنی تا دوباره عاشق نشده..
با این حرفم سرشو با دستاس پوشوند..
:نه نه دیگه تحمل ندارم..نمیتونم علاقش به کسی رو ببینم!!
:پس بهتره عجله کنی..
نگاهی به ساعت انداختم
:فکر کنم موندنمون اینجا زیادی طول کشیده..
بلند شو بریم..
نگاهی به خوراکیا انداخت
:ولی من گشنمه..
اینو گفتو رفت سمت مشما..
از کارش خندم گرفت..به نظرم ادم جالبی بود!