بم بم
نفهمیدم که یوگیوم کی از اتاق رفت بیرون..
گوشیش از دستم افتاده بود..
دلا شدمو برش داشتم..احساس میکردم دروغه..هرچی که گفته دروغه..
با این افکار دوباره گرمیه اشنای اشکو حس کردم...من چرا اینقدر خودمو گول میزنم؟؟
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون..
فقط یوگیوم تو هال بود
داشت به چیزی فکر میکرد چون حواسش نبود..
گوشیشو گذاشتم کنارش
با دیدنم هول شدو از جاش بلند شد
این چند وقته سر از کاراش درنمیوردم..
:من..من معذرت میخام..نباید اونو بهت نشون میدام ولی..
نذاشتم ادامه بده
:نه تقصیر تو نیست تو کاره درستو انجام دادی!
این منم که چشامو رو واقعیت بستم..
رو کاناپه نشستم اونم کنارم نشست..
:ولی اخه چطور میتونم این حس لعنتیو فراموش کنم وقتی هر روز میبینمش و روبه رومه..
:میتونی..خودت نمیخای..
منظورشو نفهمیدم
:ینی چی؟؟
داشت زمینو نگاه میکرد..لبخند کجی زد و گفت
:تو فقط و فقط اونو میبینی..چشاتو باز کنی چیزای بهتریم میتونی ببینی!
چی داشت میگفت چرا سر در نمیوردم..
سکوتمو که دید ادامه داد
:تو فقط به اون توجه میکنی برای همینه نمیتونی به حست غلبه کنی..
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد..
:لیاقت تو یه عشق یه طرفه نیست!
انگار لال شده بودم..تاحالا هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش...
رنگ نگاش برام فرق کرده بود..
نگاهشو ازم گرفتو بلند شد..
:بهتره چشاتو باز کنی!
یونگجه
ساعت یه ربع به هشت بود..
طبق عادت هرروزم رفتم رو پشت بوم
چه قدر خوب بود ک جه بوم امروز میاد پیشم..
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم..
من حتی یه نفرشونم ندیدم ولی اونا از خیلی وقته همو میشناسن..
اگه از من خوششون نیاد چی!
با شنیدن صدای باز شدن در برگشتم سمت عقب..
خودش بود!!
دستش تو جیبش بودو داشت میومد سمتم..
اومد روبه روم..
لبخندی رو بهش زدم..
چه قدر از اینکه امشب بود ازش متشکر بودم..
رفتم جلوتر و به طور خیلی ناگهانی بغلش کردم..
میتونستم چهرشو حدس بزنم..حتما الان چشاش تا جا داره گشاد شده..
ازش جدا شدم..حدسم درست بود
زدم زیر خنده
:این چه کاری بود که کردی؟؟!
دستشو گرفتمو مجبورش کردم رو زمین بشینه...
:فردا قراره برم گروهی که باید عضوش بشم!
با تعجب لبخندی زد
:جدی؟؟! واقعا برات خوش حالم! تو خیلی با استعدادی مطمئنم موفق میشی!!
این اولین باری بود که داشت ازم تعریف میکرد
:ولی من خیلی میترسم..
:از چی میترسی نمیخان که بخورنت..
بهش نگا کردم
:یعنی دیگه قرار نیست تورم ببینم؟؟!
بازم تعجب کرد
:به خاطر این ناراحتی؟
تو این چند وقته خیلی بهش عادت کرده بودم..
:خب اینم یکی از دلیلامه..
:چرا؟
:چی چرا؟!
:چرا از اینکه شاید دیگه همو نبینیم ناراحتی؟
این دیگه چه سوالی بود!!
نفهمیدم که یوگیوم کی از اتاق رفت بیرون..
گوشیش از دستم افتاده بود..
دلا شدمو برش داشتم..احساس میکردم دروغه..هرچی که گفته دروغه..
با این افکار دوباره گرمیه اشنای اشکو حس کردم...من چرا اینقدر خودمو گول میزنم؟؟
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون..
فقط یوگیوم تو هال بود
داشت به چیزی فکر میکرد چون حواسش نبود..
گوشیشو گذاشتم کنارش
با دیدنم هول شدو از جاش بلند شد
این چند وقته سر از کاراش درنمیوردم..
:من..من معذرت میخام..نباید اونو بهت نشون میدام ولی..
نذاشتم ادامه بده
:نه تقصیر تو نیست تو کاره درستو انجام دادی!
این منم که چشامو رو واقعیت بستم..
رو کاناپه نشستم اونم کنارم نشست..
:ولی اخه چطور میتونم این حس لعنتیو فراموش کنم وقتی هر روز میبینمش و روبه رومه..
:میتونی..خودت نمیخای..
منظورشو نفهمیدم
:ینی چی؟؟
داشت زمینو نگاه میکرد..لبخند کجی زد و گفت
:تو فقط و فقط اونو میبینی..چشاتو باز کنی چیزای بهتریم میتونی ببینی!
چی داشت میگفت چرا سر در نمیوردم..
سکوتمو که دید ادامه داد
:تو فقط به اون توجه میکنی برای همینه نمیتونی به حست غلبه کنی..
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد..
:لیاقت تو یه عشق یه طرفه نیست!
انگار لال شده بودم..تاحالا هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش...
رنگ نگاش برام فرق کرده بود..
نگاهشو ازم گرفتو بلند شد..
:بهتره چشاتو باز کنی!
یونگجه
ساعت یه ربع به هشت بود..
طبق عادت هرروزم رفتم رو پشت بوم
چه قدر خوب بود ک جه بوم امروز میاد پیشم..
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم..
من حتی یه نفرشونم ندیدم ولی اونا از خیلی وقته همو میشناسن..
اگه از من خوششون نیاد چی!
با شنیدن صدای باز شدن در برگشتم سمت عقب..
خودش بود!!
دستش تو جیبش بودو داشت میومد سمتم..
اومد روبه روم..
لبخندی رو بهش زدم..
چه قدر از اینکه امشب بود ازش متشکر بودم..
رفتم جلوتر و به طور خیلی ناگهانی بغلش کردم..
میتونستم چهرشو حدس بزنم..حتما الان چشاش تا جا داره گشاد شده..
ازش جدا شدم..حدسم درست بود
زدم زیر خنده
:این چه کاری بود که کردی؟؟!
دستشو گرفتمو مجبورش کردم رو زمین بشینه...
:فردا قراره برم گروهی که باید عضوش بشم!
با تعجب لبخندی زد
:جدی؟؟! واقعا برات خوش حالم! تو خیلی با استعدادی مطمئنم موفق میشی!!
این اولین باری بود که داشت ازم تعریف میکرد
:ولی من خیلی میترسم..
:از چی میترسی نمیخان که بخورنت..
بهش نگا کردم
:یعنی دیگه قرار نیست تورم ببینم؟؟!
بازم تعجب کرد
:به خاطر این ناراحتی؟
تو این چند وقته خیلی بهش عادت کرده بودم..
:خب اینم یکی از دلیلامه..
:چرا؟
:چی چرا؟!
:چرا از اینکه شاید دیگه همو نبینیم ناراحتی؟
این دیگه چه سوالی بود!!
یه کم فکر کردم:
خب..!من از یه شهر دیگه اومدم!هیچ دوستی اینجا نداشتم!توی این دوماه..تو تنها کسی بودی که کنارم بودی! شاید به خاطر اینا باشه...
نگاش کردم:
تو چی؟..اگر منو نبینی دلت برام تنگ نمیشه؟
فقط نگام کرد!هیچی نگفت!توی چشمای جذابش هیچی نفهمیدم! روموازش برگردونم و دوباره به شهری که زیر پامون بود خیره شدم:
نبایدم دلت تنگ بشه..تو دوستای زیادی داری!
اینو گفتمو یه لبخند از روی ناراحتی زدم..
:دلم تنگ نمیشه چون میبینمت!
دوباره نگاش کردم،داشت میخندید!دستش رو کرد لای موهام و بهمشون ریخت!
هر وقت اینکارو میکرد قلبم به تپش میافتاد!
با خنده گفت:
اینجوری نگاه نکن..هر جا بری تو همین کمپانی ای دیگه!میبینیم همو..
یه لبخند با عمق وجودم زدم! دوست داشتم همیشه کنارم باشه.. خیلی احساس تنهایی میکردم!اما همین که راضی بود باز هم منو ببینه برام خیلی می ارزید..
خب..!من از یه شهر دیگه اومدم!هیچ دوستی اینجا نداشتم!توی این دوماه..تو تنها کسی بودی که کنارم بودی! شاید به خاطر اینا باشه...
نگاش کردم:
تو چی؟..اگر منو نبینی دلت برام تنگ نمیشه؟
فقط نگام کرد!هیچی نگفت!توی چشمای جذابش هیچی نفهمیدم! روموازش برگردونم و دوباره به شهری که زیر پامون بود خیره شدم:
نبایدم دلت تنگ بشه..تو دوستای زیادی داری!
اینو گفتمو یه لبخند از روی ناراحتی زدم..
:دلم تنگ نمیشه چون میبینمت!
دوباره نگاش کردم،داشت میخندید!دستش رو کرد لای موهام و بهمشون ریخت!
هر وقت اینکارو میکرد قلبم به تپش میافتاد!
با خنده گفت:
اینجوری نگاه نکن..هر جا بری تو همین کمپانی ای دیگه!میبینیم همو..
یه لبخند با عمق وجودم زدم! دوست داشتم همیشه کنارم باشه.. خیلی احساس تنهایی میکردم!اما همین که راضی بود باز هم منو ببینه برام خیلی می ارزید..
نگام کرد،یه لبخند خبیسانه زد:
پایه ای بریم بیرون؟!
از حالت چهرش خندم گرفت:
کجا؟!
مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد، دستشو سمتم دراز کرد:
پاشو حالا بهت میگم..بریم دیوونه بازی در بیاریم!
با خنده دستش رو گرفتم و به کمکش از روی زمین بلند شدم..
دستش رو انداخت روی شونم و به سمت جلو هولم داد..
مارک:
به اب و خوراکی هایی که دستم بود یه نگاهی انداختم!
میتونستم جونیور و مجبور کنم بره به رئیس بگه تا جای من جه بوم رو بزاره!تازه از خداش هم که هست.. اینجوری مجبوره وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه!
با این افکار یه لبخند گنده زدم!
دستم رو گذاشتم روی در اتاق تمرین،اما قبل از اینکه برم داخل صدای یه خنده ی اشنا توجهم رو جلب کرد!
یه کم دقت کردم!چه قدر اشنا بود!
رفتم دنبال صدا..با دیدن جی بی کنار یه پسره غریبه..اونم در حاله خندیدن تعجب کردم!
نه مثل اینکه ایشون خنده هم بلدن.. فقط برای ما اخم میکنن!
کنجکاو بودم بفهمم کجا دارن میرن اما جین توی اتاق تمرین منتظرم بود!
با اکراه دوباره رفتم سمت اتاق تمرین..در و باز کردم..
صدای اهنگ رو انقدر زیاد کرده بود که احساس کردم گوشام کرد شد!
داشت میرقصید..تنهایی!چه قدر حرکاتش محکم بود!
هنگ کردم..چه قدر خوب میرقصید!!
صدای اهنگ انقدر بالا بود که یک لحظه خواستم برم کمش کنم! اما اگر اینکارو میکردم متوجه اومدنم میشد..
همون دم در وایسادم و محو تماشاش شدم..واقعا خوب میرقصید ازش توقع نداشتم!
پایه ای بریم بیرون؟!
از حالت چهرش خندم گرفت:
کجا؟!
مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد، دستشو سمتم دراز کرد:
پاشو حالا بهت میگم..بریم دیوونه بازی در بیاریم!
با خنده دستش رو گرفتم و به کمکش از روی زمین بلند شدم..
دستش رو انداخت روی شونم و به سمت جلو هولم داد..
مارک:
به اب و خوراکی هایی که دستم بود یه نگاهی انداختم!
میتونستم جونیور و مجبور کنم بره به رئیس بگه تا جای من جه بوم رو بزاره!تازه از خداش هم که هست.. اینجوری مجبوره وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه!
با این افکار یه لبخند گنده زدم!
دستم رو گذاشتم روی در اتاق تمرین،اما قبل از اینکه برم داخل صدای یه خنده ی اشنا توجهم رو جلب کرد!
یه کم دقت کردم!چه قدر اشنا بود!
رفتم دنبال صدا..با دیدن جی بی کنار یه پسره غریبه..اونم در حاله خندیدن تعجب کردم!
نه مثل اینکه ایشون خنده هم بلدن.. فقط برای ما اخم میکنن!
کنجکاو بودم بفهمم کجا دارن میرن اما جین توی اتاق تمرین منتظرم بود!
با اکراه دوباره رفتم سمت اتاق تمرین..در و باز کردم..
صدای اهنگ رو انقدر زیاد کرده بود که احساس کردم گوشام کرد شد!
داشت میرقصید..تنهایی!چه قدر حرکاتش محکم بود!
هنگ کردم..چه قدر خوب میرقصید!!
صدای اهنگ انقدر بالا بود که یک لحظه خواستم برم کمش کنم! اما اگر اینکارو میکردم متوجه اومدنم میشد..
همون دم در وایسادم و محو تماشاش شدم..واقعا خوب میرقصید ازش توقع نداشتم!
یکم که گذشت از تو ایینه نگاش بهم افتاد..
سرجاش وایستاد..
نفس نفس زنان گفت
:از کیه اونجا وایستادی؟؟
الکی هول شدم..
:من...عه..خیلی نیست!!
لبخند کمرنگی زدو رفت اهنگو قطع کرد..
رفتم رو زمین نشستم و خوراکیارو گذاشتم کنارم..
بدون هیچ حرفی اومد و رو به روم نشست..
:حس میکنم اندازه پنج سال سبک شدم!
چه قدر جدیدا دلم داشت واسه همه میسوخت!!
ظاهر هیچ کدومشون با باطنشون هماهنگی نداشت...
باور اینکه این همه سال عاشق جی بی بوده برام سخت بود!!
:نمیخای چیزی بگی؟؟
به خودم اومدم
:چرا بهش نمیگی؟
با استرس اشکاری نگام کرد
:فکر کردی نمیخواستم این کارو بکنم؟
خیلی تو این فکر بودم که بهش بگم و حداقل خودمو راحت کنم..ولی میترسیدم..
از اینکه ازم متنفرشه میترسیدم..
آه بلندی و کشید و ادامه نداد
نمیتونستم درکش کنم ولی میدونستم تو شرایط بدی گیر کرده..
:حالا که انا نیست فکر کنم بتونی این کارو کنی
با نگرانی داشت بهم گوش میداد
:اگه این کارو نکنی زندگی خودتو با دستات نابود کردی!
:من...من باید چیکار کنم؟؟!!
شونه ای بالا انداختم..
:تو رو نمیدونم ولی اگه من بودم میبوسیدمش!
چشاش از تعجب گرد شدن..
:چی..چیکار میکردی؟؟
:اعتراف!میبوسیدمش..اینطوری خلاصه میشد!!
حس کردم رنگش پرید
:یعنی..من برم جه بومو ببوسم؟؟
نه نه این امکان نداره!!
:منم نگفتم این کارو کنی..گفتم اگه من جات بودم همچین کاری میکردم..
بهتره سریع یه کاری کنی تا دوباره عاشق نشده..
با این حرفم سرشو با دستاس پوشوند..
:نه نه دیگه تحمل ندارم..نمیتونم علاقش به کسی رو ببینم!!
:پس بهتره عجله کنی..
نگاهی به ساعت انداختم
:فکر کنم موندنمون اینجا زیادی طول کشیده..
بلند شو بریم..
نگاهی به خوراکیا انداخت
:ولی من گشنمه..
اینو گفتو رفت سمت مشما..
از کارش خندم گرفت..به نظرم ادم جالبی بود!
سرجاش وایستاد..
نفس نفس زنان گفت
:از کیه اونجا وایستادی؟؟
الکی هول شدم..
:من...عه..خیلی نیست!!
لبخند کمرنگی زدو رفت اهنگو قطع کرد..
رفتم رو زمین نشستم و خوراکیارو گذاشتم کنارم..
بدون هیچ حرفی اومد و رو به روم نشست..
:حس میکنم اندازه پنج سال سبک شدم!
چه قدر جدیدا دلم داشت واسه همه میسوخت!!
ظاهر هیچ کدومشون با باطنشون هماهنگی نداشت...
باور اینکه این همه سال عاشق جی بی بوده برام سخت بود!!
:نمیخای چیزی بگی؟؟
به خودم اومدم
:چرا بهش نمیگی؟
با استرس اشکاری نگام کرد
:فکر کردی نمیخواستم این کارو بکنم؟
خیلی تو این فکر بودم که بهش بگم و حداقل خودمو راحت کنم..ولی میترسیدم..
از اینکه ازم متنفرشه میترسیدم..
آه بلندی و کشید و ادامه نداد
نمیتونستم درکش کنم ولی میدونستم تو شرایط بدی گیر کرده..
:حالا که انا نیست فکر کنم بتونی این کارو کنی
با نگرانی داشت بهم گوش میداد
:اگه این کارو نکنی زندگی خودتو با دستات نابود کردی!
:من...من باید چیکار کنم؟؟!!
شونه ای بالا انداختم..
:تو رو نمیدونم ولی اگه من بودم میبوسیدمش!
چشاش از تعجب گرد شدن..
:چی..چیکار میکردی؟؟
:اعتراف!میبوسیدمش..اینطوری خلاصه میشد!!
حس کردم رنگش پرید
:یعنی..من برم جه بومو ببوسم؟؟
نه نه این امکان نداره!!
:منم نگفتم این کارو کنی..گفتم اگه من جات بودم همچین کاری میکردم..
بهتره سریع یه کاری کنی تا دوباره عاشق نشده..
با این حرفم سرشو با دستاس پوشوند..
:نه نه دیگه تحمل ندارم..نمیتونم علاقش به کسی رو ببینم!!
:پس بهتره عجله کنی..
نگاهی به ساعت انداختم
:فکر کنم موندنمون اینجا زیادی طول کشیده..
بلند شو بریم..
نگاهی به خوراکیا انداخت
:ولی من گشنمه..
اینو گفتو رفت سمت مشما..
از کارش خندم گرفت..به نظرم ادم جالبی بود!