سری دوم گیفتهای زوج تام و جری گروه،یوگویوم و جونیور
گیفتهای امشب با دیشب کاملا فرق میکنه و برای صحنه های دوست داشتنی و بامزه ایه که این دوتا باهم دارن😍
#gift
گیفتهای امشب با دیشب کاملا فرق میکنه و برای صحنه های دوست داشتنی و بامزه ایه که این دوتا باهم دارن😍
#gift
دوستای گلی که فیک رو میخونن امشب به خاطر مشکلی که برای نویسنده پیش اومده فیک رو دیرتر میزاریم😊
منتظر باشید❤️
منتظر باشید❤️
بم بم
نفهمیدم که یوگیوم کی از اتاق رفت بیرون..
گوشیش از دستم افتاده بود..
دلا شدمو برش داشتم..احساس میکردم دروغه..هرچی که گفته دروغه..
با این افکار دوباره گرمیه اشنای اشکو حس کردم...من چرا اینقدر خودمو گول میزنم؟؟
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون..
فقط یوگیوم تو هال بود
داشت به چیزی فکر میکرد چون حواسش نبود..
گوشیشو گذاشتم کنارش
با دیدنم هول شدو از جاش بلند شد
این چند وقته سر از کاراش درنمیوردم..
:من..من معذرت میخام..نباید اونو بهت نشون میدام ولی..
نذاشتم ادامه بده
:نه تقصیر تو نیست تو کاره درستو انجام دادی!
این منم که چشامو رو واقعیت بستم..
رو کاناپه نشستم اونم کنارم نشست..
:ولی اخه چطور میتونم این حس لعنتیو فراموش کنم وقتی هر روز میبینمش و روبه رومه..
:میتونی..خودت نمیخای..
منظورشو نفهمیدم
:ینی چی؟؟
داشت زمینو نگاه میکرد..لبخند کجی زد و گفت
:تو فقط و فقط اونو میبینی..چشاتو باز کنی چیزای بهتریم میتونی ببینی!
چی داشت میگفت چرا سر در نمیوردم..
سکوتمو که دید ادامه داد
:تو فقط به اون توجه میکنی برای همینه نمیتونی به حست غلبه کنی..
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد..
:لیاقت تو یه عشق یه طرفه نیست!
انگار لال شده بودم..تاحالا هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش...
رنگ نگاش برام فرق کرده بود..
نگاهشو ازم گرفتو بلند شد..
:بهتره چشاتو باز کنی!
یونگجه
ساعت یه ربع به هشت بود..
طبق عادت هرروزم رفتم رو پشت بوم
چه قدر خوب بود ک جه بوم امروز میاد پیشم..
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم..
من حتی یه نفرشونم ندیدم ولی اونا از خیلی وقته همو میشناسن..
اگه از من خوششون نیاد چی!
با شنیدن صدای باز شدن در برگشتم سمت عقب..
خودش بود!!
دستش تو جیبش بودو داشت میومد سمتم..
اومد روبه روم..
لبخندی رو بهش زدم..
چه قدر از اینکه امشب بود ازش متشکر بودم..
رفتم جلوتر و به طور خیلی ناگهانی بغلش کردم..
میتونستم چهرشو حدس بزنم..حتما الان چشاش تا جا داره گشاد شده..
ازش جدا شدم..حدسم درست بود
زدم زیر خنده
:این چه کاری بود که کردی؟؟!
دستشو گرفتمو مجبورش کردم رو زمین بشینه...
:فردا قراره برم گروهی که باید عضوش بشم!
با تعجب لبخندی زد
:جدی؟؟! واقعا برات خوش حالم! تو خیلی با استعدادی مطمئنم موفق میشی!!
این اولین باری بود که داشت ازم تعریف میکرد
:ولی من خیلی میترسم..
:از چی میترسی نمیخان که بخورنت..
بهش نگا کردم
:یعنی دیگه قرار نیست تورم ببینم؟؟!
بازم تعجب کرد
:به خاطر این ناراحتی؟
تو این چند وقته خیلی بهش عادت کرده بودم..
:خب اینم یکی از دلیلامه..
:چرا؟
:چی چرا؟!
:چرا از اینکه شاید دیگه همو نبینیم ناراحتی؟
این دیگه چه سوالی بود!!
نفهمیدم که یوگیوم کی از اتاق رفت بیرون..
گوشیش از دستم افتاده بود..
دلا شدمو برش داشتم..احساس میکردم دروغه..هرچی که گفته دروغه..
با این افکار دوباره گرمیه اشنای اشکو حس کردم...من چرا اینقدر خودمو گول میزنم؟؟
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون..
فقط یوگیوم تو هال بود
داشت به چیزی فکر میکرد چون حواسش نبود..
گوشیشو گذاشتم کنارش
با دیدنم هول شدو از جاش بلند شد
این چند وقته سر از کاراش درنمیوردم..
:من..من معذرت میخام..نباید اونو بهت نشون میدام ولی..
نذاشتم ادامه بده
:نه تقصیر تو نیست تو کاره درستو انجام دادی!
این منم که چشامو رو واقعیت بستم..
رو کاناپه نشستم اونم کنارم نشست..
:ولی اخه چطور میتونم این حس لعنتیو فراموش کنم وقتی هر روز میبینمش و روبه رومه..
:میتونی..خودت نمیخای..
منظورشو نفهمیدم
:ینی چی؟؟
داشت زمینو نگاه میکرد..لبخند کجی زد و گفت
:تو فقط و فقط اونو میبینی..چشاتو باز کنی چیزای بهتریم میتونی ببینی!
چی داشت میگفت چرا سر در نمیوردم..
سکوتمو که دید ادامه داد
:تو فقط به اون توجه میکنی برای همینه نمیتونی به حست غلبه کنی..
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد..
:لیاقت تو یه عشق یه طرفه نیست!
انگار لال شده بودم..تاحالا هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش...
رنگ نگاش برام فرق کرده بود..
نگاهشو ازم گرفتو بلند شد..
:بهتره چشاتو باز کنی!
یونگجه
ساعت یه ربع به هشت بود..
طبق عادت هرروزم رفتم رو پشت بوم
چه قدر خوب بود ک جه بوم امروز میاد پیشم..
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم..
من حتی یه نفرشونم ندیدم ولی اونا از خیلی وقته همو میشناسن..
اگه از من خوششون نیاد چی!
با شنیدن صدای باز شدن در برگشتم سمت عقب..
خودش بود!!
دستش تو جیبش بودو داشت میومد سمتم..
اومد روبه روم..
لبخندی رو بهش زدم..
چه قدر از اینکه امشب بود ازش متشکر بودم..
رفتم جلوتر و به طور خیلی ناگهانی بغلش کردم..
میتونستم چهرشو حدس بزنم..حتما الان چشاش تا جا داره گشاد شده..
ازش جدا شدم..حدسم درست بود
زدم زیر خنده
:این چه کاری بود که کردی؟؟!
دستشو گرفتمو مجبورش کردم رو زمین بشینه...
:فردا قراره برم گروهی که باید عضوش بشم!
با تعجب لبخندی زد
:جدی؟؟! واقعا برات خوش حالم! تو خیلی با استعدادی مطمئنم موفق میشی!!
این اولین باری بود که داشت ازم تعریف میکرد
:ولی من خیلی میترسم..
:از چی میترسی نمیخان که بخورنت..
بهش نگا کردم
:یعنی دیگه قرار نیست تورم ببینم؟؟!
بازم تعجب کرد
:به خاطر این ناراحتی؟
تو این چند وقته خیلی بهش عادت کرده بودم..
:خب اینم یکی از دلیلامه..
:چرا؟
:چی چرا؟!
:چرا از اینکه شاید دیگه همو نبینیم ناراحتی؟
این دیگه چه سوالی بود!!
یه کم فکر کردم:
خب..!من از یه شهر دیگه اومدم!هیچ دوستی اینجا نداشتم!توی این دوماه..تو تنها کسی بودی که کنارم بودی! شاید به خاطر اینا باشه...
نگاش کردم:
تو چی؟..اگر منو نبینی دلت برام تنگ نمیشه؟
فقط نگام کرد!هیچی نگفت!توی چشمای جذابش هیچی نفهمیدم! روموازش برگردونم و دوباره به شهری که زیر پامون بود خیره شدم:
نبایدم دلت تنگ بشه..تو دوستای زیادی داری!
اینو گفتمو یه لبخند از روی ناراحتی زدم..
:دلم تنگ نمیشه چون میبینمت!
دوباره نگاش کردم،داشت میخندید!دستش رو کرد لای موهام و بهمشون ریخت!
هر وقت اینکارو میکرد قلبم به تپش میافتاد!
با خنده گفت:
اینجوری نگاه نکن..هر جا بری تو همین کمپانی ای دیگه!میبینیم همو..
یه لبخند با عمق وجودم زدم! دوست داشتم همیشه کنارم باشه.. خیلی احساس تنهایی میکردم!اما همین که راضی بود باز هم منو ببینه برام خیلی می ارزید..
خب..!من از یه شهر دیگه اومدم!هیچ دوستی اینجا نداشتم!توی این دوماه..تو تنها کسی بودی که کنارم بودی! شاید به خاطر اینا باشه...
نگاش کردم:
تو چی؟..اگر منو نبینی دلت برام تنگ نمیشه؟
فقط نگام کرد!هیچی نگفت!توی چشمای جذابش هیچی نفهمیدم! روموازش برگردونم و دوباره به شهری که زیر پامون بود خیره شدم:
نبایدم دلت تنگ بشه..تو دوستای زیادی داری!
اینو گفتمو یه لبخند از روی ناراحتی زدم..
:دلم تنگ نمیشه چون میبینمت!
دوباره نگاش کردم،داشت میخندید!دستش رو کرد لای موهام و بهمشون ریخت!
هر وقت اینکارو میکرد قلبم به تپش میافتاد!
با خنده گفت:
اینجوری نگاه نکن..هر جا بری تو همین کمپانی ای دیگه!میبینیم همو..
یه لبخند با عمق وجودم زدم! دوست داشتم همیشه کنارم باشه.. خیلی احساس تنهایی میکردم!اما همین که راضی بود باز هم منو ببینه برام خیلی می ارزید..