یوگیوم:
برای هزارمین بار به ویسی ک مارک هیونگ واسم فرستاده بود گوش کردم..
واقعا این کاره درستیه؟؟!
یعنی اگه اینو بشنوه چیکار میکنه؟؟
درو باز کردم اومد تو..
کلاه حوله رو از سرش برداشت
:وای چه کیفی داد چه قدر عرق کرده بودم!!
به سختی نگاهمو ازش گرفتم
خندش محو شد!
:هی تو چته؟؟ چرا پکری؟
هنوز دو دل بودم...اگه اینو گوش میداد مطمئنم نابود میشد..
چرا باید به خاطر خودم دلشو بکشونم؟؟
:نه چیزیم نیس خوبم!!
اومد رو تخت کنارم نشست
:اره تو گفتیو منم باور کردم فک کردی میتونی به من دروغ بگی؟!
اینو گفت و خندید..
جدیدا نزدیکمم که میشست تپش قلب میگرفتم..
سریع از کنارش بلند شدم و رفتم سمت در..
:کجا داری میری؟؟
اگه جکسون اینا رو گفته و بم بمو دوست نداره پس حقشه ک بدونه!!
چرا باید الکی امیدوار بمونه؟؟
دوباره برگشتم سمتش
با اخم کمرنگی زل زده بود بهم..
بی مقدمه گفتم
:اگه جکسون خودش بهت بگه ک هیچ حسی بهت نداره چیکار میکنی؟؟
بهت زده از جاش بلند شد!
:تو چی داری میگی؟؟ برای چی اینقدر میخای این بهم ثابت بشه؟؟
:چون دیگه تحمل زجر کشیدنتو ندارم میفهمی؟
لرزی ک تو صداش بودو کاملا متوجه شدم
:تو..تو چطوری میخای اینو بهم ثابت کنی؟؟
:من نمیخام کاری کنم! اون خودش بهت میگه..
اومد روبه رومو یقمو گرفت..
هاله ی اشکی روی چشاش نشست..
:راجب چی حرف میزنی لعنتی اون که چیزی نمیدونه!!
با یه حرکت دوتا دستاشو پس زدم
:قرارم نیست که بدونه! قراره تو بدونی!!
با تعجب نگام میکرد...متوجه منظورم نشده بود
گوشیمو دادم دستش
:بیا...به این که گوش بدی خودت همه رو میفهمی...
سرشو اورد پایین و نگاش روی دستم ثابت موند..
با مکث طولانی گوشیو ازم گرفت..
با شک زد روشو و صدای مارک هیونگو بعدشم صدای خنده ی جکسون توی اتاق پیچید..
تاحالا اینقدر استرس نکشیده بودم..
اشکی ک تو چشاش بود بدون پلک زدن ریخت رو صورتش..
دوست داشتم بغلش کنم و بهش بگم که گریه نکنه..
ولی مثل اینکه الان به تنها بودن بیشتر احتیاج داره!!
بغضمو به سختی قورت دادم و از اتاق رفتم بیرون..
برای هزارمین بار به ویسی ک مارک هیونگ واسم فرستاده بود گوش کردم..
واقعا این کاره درستیه؟؟!
یعنی اگه اینو بشنوه چیکار میکنه؟؟
درو باز کردم اومد تو..
کلاه حوله رو از سرش برداشت
:وای چه کیفی داد چه قدر عرق کرده بودم!!
به سختی نگاهمو ازش گرفتم
خندش محو شد!
:هی تو چته؟؟ چرا پکری؟
هنوز دو دل بودم...اگه اینو گوش میداد مطمئنم نابود میشد..
چرا باید به خاطر خودم دلشو بکشونم؟؟
:نه چیزیم نیس خوبم!!
اومد رو تخت کنارم نشست
:اره تو گفتیو منم باور کردم فک کردی میتونی به من دروغ بگی؟!
اینو گفت و خندید..
جدیدا نزدیکمم که میشست تپش قلب میگرفتم..
سریع از کنارش بلند شدم و رفتم سمت در..
:کجا داری میری؟؟
اگه جکسون اینا رو گفته و بم بمو دوست نداره پس حقشه ک بدونه!!
چرا باید الکی امیدوار بمونه؟؟
دوباره برگشتم سمتش
با اخم کمرنگی زل زده بود بهم..
بی مقدمه گفتم
:اگه جکسون خودش بهت بگه ک هیچ حسی بهت نداره چیکار میکنی؟؟
بهت زده از جاش بلند شد!
:تو چی داری میگی؟؟ برای چی اینقدر میخای این بهم ثابت بشه؟؟
:چون دیگه تحمل زجر کشیدنتو ندارم میفهمی؟
لرزی ک تو صداش بودو کاملا متوجه شدم
:تو..تو چطوری میخای اینو بهم ثابت کنی؟؟
:من نمیخام کاری کنم! اون خودش بهت میگه..
اومد روبه رومو یقمو گرفت..
هاله ی اشکی روی چشاش نشست..
:راجب چی حرف میزنی لعنتی اون که چیزی نمیدونه!!
با یه حرکت دوتا دستاشو پس زدم
:قرارم نیست که بدونه! قراره تو بدونی!!
با تعجب نگام میکرد...متوجه منظورم نشده بود
گوشیمو دادم دستش
:بیا...به این که گوش بدی خودت همه رو میفهمی...
سرشو اورد پایین و نگاش روی دستم ثابت موند..
با مکث طولانی گوشیو ازم گرفت..
با شک زد روشو و صدای مارک هیونگو بعدشم صدای خنده ی جکسون توی اتاق پیچید..
تاحالا اینقدر استرس نکشیده بودم..
اشکی ک تو چشاش بود بدون پلک زدن ریخت رو صورتش..
دوست داشتم بغلش کنم و بهش بگم که گریه نکنه..
ولی مثل اینکه الان به تنها بودن بیشتر احتیاج داره!!
بغضمو به سختی قورت دادم و از اتاق رفتم بیرون..
𝑭𝒂𝒏𝒄𝒂𝒇𝒆 𝑮𝑶𝑻𝟕🕊
Photo
🌸فوکوس بعدی از کی باشه؟🌸
---|👇🏼نتایج نظر سنجی👇🏼|------------
تعداد کل آرا : 34
💙جکسون : 16 رای => 47 درصد
💙بم بم : 10 رای => 29 درصد
💙یوگیوم : 8 رای => 24 درصد
توجه : بعد از منتقل شدن به ربات بروی
---|👇🏼نتایج نظر سنجی👇🏼|------------
تعداد کل آرا : 34
💙جکسون : 16 رای => 47 درصد
💙بم بم : 10 رای => 29 درصد
💙یوگیوم : 8 رای => 24 درصد
توجه : بعد از منتقل شدن به ربات بروی
start کلیک کنید تا رای شما ثبت شود