مارک:
چشامو بستم ولی حضورشو کنارم حس میکردم...
چرا بلند نمیشد بره!! داشتم از کنجکاوی میمردم ک داره چیکار میکنه ولی نتونستم چشامو باز کنم
بالاخره بلند شد و رفت
با صدای جی بی سر جام نشستم.. چه عجب میزاشت دیرتر میومد!
ناخداگاه نگاهم کشیده شد سمت جونیور
اصلا به جی بی نگاهم نمیکرد!
جکسون رفت سمت ضبط سوتو روشنش کرد
بی حوصله رفتم سمتشون و شروع کردیم..
طراحی این دنسمونو جی بی کرده بود!!
احساس میکنم واقعا بااستعداده...
از تو ایینه به بم بم نگاه کردم ک چشم از جکسون برنمیداشت!
فکر کنم نباید زیاد خودمو درگیر این سه تا کنم...
از این همه فکرای پراکنده کلافه شده بودم..
سابقه نداشت این قدر ذهنم درگیر چیزی باشه!
با تموم شدن سومین اهنگ بم بم خودشو وسط سالن ولو کرد!!
جکسونم کلاهشو از سرش برداشتو نشست رو زمین..
با استینم عرق روی پیشونیمو خشک کردم و رفتم سمت اب معدنیا!!
جکسون: من دیگه نمیخام ادامه بدم الان فقط دوست دارم برم خابگاهو بخابم!!
یوگیومو بم بم هم حرفشو تایید کردن
برخلاف همیشه جی بی هیچ مخالفتی نکرد و گفت: اوکی هر جور راحتین..
همه با اینکه تعجب کرده بودن ولی سریع رفتن سراغ وسایلشون شاید میترسیدن نظر جه بوم عوض شه!
قبل از اینکه برن به جه بوم گفتم ک منو جونیور قراره اینجا بمونیمو بیشتر تمرین کنیم
جکسونم مثل همیشه شروع کرد به تیکه پروندن..
بالاخره رفتن و باز من موندم و جونیور!
چشامو بستم ولی حضورشو کنارم حس میکردم...
چرا بلند نمیشد بره!! داشتم از کنجکاوی میمردم ک داره چیکار میکنه ولی نتونستم چشامو باز کنم
بالاخره بلند شد و رفت
با صدای جی بی سر جام نشستم.. چه عجب میزاشت دیرتر میومد!
ناخداگاه نگاهم کشیده شد سمت جونیور
اصلا به جی بی نگاهم نمیکرد!
جکسون رفت سمت ضبط سوتو روشنش کرد
بی حوصله رفتم سمتشون و شروع کردیم..
طراحی این دنسمونو جی بی کرده بود!!
احساس میکنم واقعا بااستعداده...
از تو ایینه به بم بم نگاه کردم ک چشم از جکسون برنمیداشت!
فکر کنم نباید زیاد خودمو درگیر این سه تا کنم...
از این همه فکرای پراکنده کلافه شده بودم..
سابقه نداشت این قدر ذهنم درگیر چیزی باشه!
با تموم شدن سومین اهنگ بم بم خودشو وسط سالن ولو کرد!!
جکسونم کلاهشو از سرش برداشتو نشست رو زمین..
با استینم عرق روی پیشونیمو خشک کردم و رفتم سمت اب معدنیا!!
جکسون: من دیگه نمیخام ادامه بدم الان فقط دوست دارم برم خابگاهو بخابم!!
یوگیومو بم بم هم حرفشو تایید کردن
برخلاف همیشه جی بی هیچ مخالفتی نکرد و گفت: اوکی هر جور راحتین..
همه با اینکه تعجب کرده بودن ولی سریع رفتن سراغ وسایلشون شاید میترسیدن نظر جه بوم عوض شه!
قبل از اینکه برن به جه بوم گفتم ک منو جونیور قراره اینجا بمونیمو بیشتر تمرین کنیم
جکسونم مثل همیشه شروع کرد به تیکه پروندن..
بالاخره رفتن و باز من موندم و جونیور!
چرخیدم سمتش،یه لبخند خبیسانه زدم..خودمم نمیدونستم قراره چیکار کنم ولی دلم میخواست حسابی حرص رو دربیارم!
عصبی که میشد خنده دار میشد..
سرش پایین بود و اخم غلیظی کرده بود!اصلا انگار منو نمیدید.. رفتم سمتش و دستم و جلوی صورتش تکون دادم:
هوی...کجایی؟!
دستم رو با قدرت پس زد،با عصبانیت گفت:
هوی؟؟کی هستی که بهم میگی هوی؟!
یه لحظه ترسیدم!از چشماش واقعا عصبانیت میبارید!اما خودمو نباختم...مثل خودش داد زدم:
چته؟!عصبی ای سر من خالی نکنا!
سرشو با یه نیشخند عصبی تکون داد،شونش رو محکم کوبید به شونم و ازم رد شد!
ازم که کمی فاصله گرفت انگار ترسم ریخت!با حرص گفتم:
برو بچسب به همون جه بوم جونت تا بازم تخقیرت کنه..
نمیدونم...نمیدونم چرا اینو گفتم!! میدونستم روش حساسه!
چرخید سمتم..با حالت تهاجمی اومد طرفم،دستش رو اورد بالا..
مشتش توی صورتم فرود اومد!
تعادلمو از دست دادم و پرت شدم زمین!
احساس کردم دندون هام خرد شد.. مزه ی خون توی دهنم پخش شد.. حالم داشت بهم میخورد!
با حرص از جام بلند شدم،دستش اماده ی مشته بعدی بود!
نمیدونم چرا داشت عصبانیتش رو سر من خالی میکرد!
من ادمه صبوری نبودم...زورم هم بهش میرسید!اما نمیخواستم دعوا کنم!
دستش رو اورد بالا،میخواست مشت دوم رو بزنه که دستش و رو هوا گرفتم..
هولش دادم سمت دیوار و محکم کوبیدمش به دیوار!باید ارومش میکردم وگرنه اگر اعصاب منم بهم میریخت یکیمون زنده از دعوا برمیگشت!
عصبی که میشد خنده دار میشد..
سرش پایین بود و اخم غلیظی کرده بود!اصلا انگار منو نمیدید.. رفتم سمتش و دستم و جلوی صورتش تکون دادم:
هوی...کجایی؟!
دستم رو با قدرت پس زد،با عصبانیت گفت:
هوی؟؟کی هستی که بهم میگی هوی؟!
یه لحظه ترسیدم!از چشماش واقعا عصبانیت میبارید!اما خودمو نباختم...مثل خودش داد زدم:
چته؟!عصبی ای سر من خالی نکنا!
سرشو با یه نیشخند عصبی تکون داد،شونش رو محکم کوبید به شونم و ازم رد شد!
ازم که کمی فاصله گرفت انگار ترسم ریخت!با حرص گفتم:
برو بچسب به همون جه بوم جونت تا بازم تخقیرت کنه..
نمیدونم...نمیدونم چرا اینو گفتم!! میدونستم روش حساسه!
چرخید سمتم..با حالت تهاجمی اومد طرفم،دستش رو اورد بالا..
مشتش توی صورتم فرود اومد!
تعادلمو از دست دادم و پرت شدم زمین!
احساس کردم دندون هام خرد شد.. مزه ی خون توی دهنم پخش شد.. حالم داشت بهم میخورد!
با حرص از جام بلند شدم،دستش اماده ی مشته بعدی بود!
نمیدونم چرا داشت عصبانیتش رو سر من خالی میکرد!
من ادمه صبوری نبودم...زورم هم بهش میرسید!اما نمیخواستم دعوا کنم!
دستش رو اورد بالا،میخواست مشت دوم رو بزنه که دستش و رو هوا گرفتم..
هولش دادم سمت دیوار و محکم کوبیدمش به دیوار!باید ارومش میکردم وگرنه اگر اعصاب منم بهم میریخت یکیمون زنده از دعوا برمیگشت!
دوباره میخواست بیاد سمتم که خودمو رسوندم بهش!دستاش رو محکم گرفتم و خودمو چسبوندم بهش!با پاهام پاهاش رو گرفتم.
بدنش رو جوری قفل کردم که نتونه تکون بخوره!
هی وول میخورد و زیر لب چیزایی میگفت که من معنیشون رو نمیدونستم!فکر کنم داشت به کره ای فوش میداد!
سعی کردم دهنم پر خون بود،نمیتونستم حرف بزنم...تفش کردم بیرون..حالم داشت از خودم و این موجود مسخره ای که توی دستام بود بهم میخورد!
ولی حرفای رئیس..ارزویی که داشتم..همش توی ذهنم رژه میرفت!باید باهاش کنار می اومدم!
سعی کردم اروم باشم..هنوز داشت تکون میخورد!با لحن خوبی گفتم:
هی..هی..پسر!اروم باش!میتونیم باهم حرف بزنیم!
یه کم از ول خوردنش کم شد..تو چشماش زل زدم و ادامه دادم:
ما که با هم دعوا نداریم...خب؟
چند لحظه نگام کرد..نگاهش کشیده شد سمت لبهام که باد کرده و خونی شده بودن!
طرز نگاه کردنش توی این فاصله ی چند سانتی موذبم میکرد!
یه حسی میگفت باید ازش فاصله بگیرم ولی میترسیدم باز هم بخواد منو بزنه!
هنوز نگاهش روی لبهام بود!اروم زمزمه کرد:
لبت...داره خون میاد!
یه لبخند زدم تا بتونم ارومش کنم! تا شاید بتونیم باهم صلح کنیم!
:مهم نیست...
تو چشمام نگاه کرد!احساس کردم توی چشماش اشک جمع شده!
تا حالا توی این فاصله ی نزدیک به چهرش دقت نکرده بودم!
چه چشمای گرد و خوشگلی داشت!
یک لحظه دلم براش سوخت!پسری که همیشه با من کل کل میکرد حالا مظلوم شده بود!
دیگه بیشتر از این توی بغلش موندن رو جایز نمیدونستم.. به سختی ازش فاصله گرفتم..
اروم زمزمه کرد:
ببخشید..
بدنش رو جوری قفل کردم که نتونه تکون بخوره!
هی وول میخورد و زیر لب چیزایی میگفت که من معنیشون رو نمیدونستم!فکر کنم داشت به کره ای فوش میداد!
سعی کردم دهنم پر خون بود،نمیتونستم حرف بزنم...تفش کردم بیرون..حالم داشت از خودم و این موجود مسخره ای که توی دستام بود بهم میخورد!
ولی حرفای رئیس..ارزویی که داشتم..همش توی ذهنم رژه میرفت!باید باهاش کنار می اومدم!
سعی کردم اروم باشم..هنوز داشت تکون میخورد!با لحن خوبی گفتم:
هی..هی..پسر!اروم باش!میتونیم باهم حرف بزنیم!
یه کم از ول خوردنش کم شد..تو چشماش زل زدم و ادامه دادم:
ما که با هم دعوا نداریم...خب؟
چند لحظه نگام کرد..نگاهش کشیده شد سمت لبهام که باد کرده و خونی شده بودن!
طرز نگاه کردنش توی این فاصله ی چند سانتی موذبم میکرد!
یه حسی میگفت باید ازش فاصله بگیرم ولی میترسیدم باز هم بخواد منو بزنه!
هنوز نگاهش روی لبهام بود!اروم زمزمه کرد:
لبت...داره خون میاد!
یه لبخند زدم تا بتونم ارومش کنم! تا شاید بتونیم باهم صلح کنیم!
:مهم نیست...
تو چشمام نگاه کرد!احساس کردم توی چشماش اشک جمع شده!
تا حالا توی این فاصله ی نزدیک به چهرش دقت نکرده بودم!
چه چشمای گرد و خوشگلی داشت!
یک لحظه دلم براش سوخت!پسری که همیشه با من کل کل میکرد حالا مظلوم شده بود!
دیگه بیشتر از این توی بغلش موندن رو جایز نمیدونستم.. به سختی ازش فاصله گرفتم..
اروم زمزمه کرد:
ببخشید..
یه لبخند رو بهش زدم،از تو جیبم یه دستمال کشیدم بیرون و دهنم رو پاک کردم..با همون لبخند مصنوعیم گفتم:
گفتم که مهم نیست!
سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت!چکیدن اشکش رو دیدم!
برای یک لحظه هنگ کردم!
دوباره رفتم سمتش،دستم رو گذاشتم زیر چونش و صورتش رو کشیدم بالا..نگام نمیکرد!
با تعجب گفتم:
چرا گریه میکنی؟اگر..اگر به خاطره...
تو چشمام نگاه کرد،با مظلومیت و بغض گفت:
من نفرت انگیزم...نه؟!
چشمام گرد شد!نن درست و حسابی نمیشناختمش..تا الان هم به جز دردسر برام چیزه دیگه ای نداشته..اما الان واقعا دلم براش سوخت،اخم کردم،خیلی مصمم گفتم:
نه..کی این حرف رو زده؟!
یه نیشخند به نشانه تمسخر زد،دستم رو که هنوز زیر چونش بود پس زد:
حتی توام حالت از من بهم میخوره..
اخمم بیشتر شد،درسته ازش خوشم نمی اومد ولی نه دیگه در این حد!
:نه..کی همچین حرفی زده؟!
بغضش کاملا توی صداش مشخص بود!سعی میکرد گریه نکنه ولی نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره!اب دهنش رو قورت داد:
هیچ کس..
حس کردم نیاز دازه تا با کسی حرف بزنه...من گوینده ی خوبی نبودم!نصیحت هم نمیتونستم بکنم! ولی شنونده ی خیلی خوبی بودم!
تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم..
شاید اینجوری میتونستیم صمیمی شیم!
نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار..دستش رو گرفتم و کشیدمش..خودش فهمید منظورم چیه..
انگار خودش هم بدش نمی اومد حرف بزنه!
نشست کنارم..هر دومون به رو به خیره شدیم!بدونه اینکه نگاش کنم گفتم:
میدونم از من خوشت نمیاد..ولی اگر نیاز داری حرف بزنی..گوش میدم!
چرخیدم سمتش و به نیم رخش نگاه کردم:
مطمئن باش راز داره خوبی هستم..
چند لحظه فکر کرد..یه نفس گرفت و شرو کرد!
گفتم که مهم نیست!
سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت!چکیدن اشکش رو دیدم!
برای یک لحظه هنگ کردم!
دوباره رفتم سمتش،دستم رو گذاشتم زیر چونش و صورتش رو کشیدم بالا..نگام نمیکرد!
با تعجب گفتم:
چرا گریه میکنی؟اگر..اگر به خاطره...
تو چشمام نگاه کرد،با مظلومیت و بغض گفت:
من نفرت انگیزم...نه؟!
چشمام گرد شد!نن درست و حسابی نمیشناختمش..تا الان هم به جز دردسر برام چیزه دیگه ای نداشته..اما الان واقعا دلم براش سوخت،اخم کردم،خیلی مصمم گفتم:
نه..کی این حرف رو زده؟!
یه نیشخند به نشانه تمسخر زد،دستم رو که هنوز زیر چونش بود پس زد:
حتی توام حالت از من بهم میخوره..
اخمم بیشتر شد،درسته ازش خوشم نمی اومد ولی نه دیگه در این حد!
:نه..کی همچین حرفی زده؟!
بغضش کاملا توی صداش مشخص بود!سعی میکرد گریه نکنه ولی نمیتونست جلوی اشک هاش رو بگیره!اب دهنش رو قورت داد:
هیچ کس..
حس کردم نیاز دازه تا با کسی حرف بزنه...من گوینده ی خوبی نبودم!نصیحت هم نمیتونستم بکنم! ولی شنونده ی خیلی خوبی بودم!
تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم..
شاید اینجوری میتونستیم صمیمی شیم!
نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار..دستش رو گرفتم و کشیدمش..خودش فهمید منظورم چیه..
انگار خودش هم بدش نمی اومد حرف بزنه!
نشست کنارم..هر دومون به رو به خیره شدیم!بدونه اینکه نگاش کنم گفتم:
میدونم از من خوشت نمیاد..ولی اگر نیاز داری حرف بزنی..گوش میدم!
چرخیدم سمتش و به نیم رخش نگاه کردم:
مطمئن باش راز داره خوبی هستم..
چند لحظه فکر کرد..یه نفس گرفت و شرو کرد!
این هم از اهنگ شب به خیر امشب..
سولوی جدید فی ملکه ی جذاب و سکسی میس ای😍
حمایت از موزیک ویدیو و آهنگ بر هر جی وای پی استنی واجبه...در جریانید که؟😎
امیدوارم لذت ببرین😴
#شب_بخیر
سولوی جدید فی ملکه ی جذاب و سکسی میس ای😍
حمایت از موزیک ویدیو و آهنگ بر هر جی وای پی استنی واجبه...در جریانید که؟😎
امیدوارم لذت ببرین😴
#شب_بخیر